𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
351 subscribers
87 photos
2 videos
5 links
میانِ ژرفای آبی، جایی برای چیزهایی که نمی‌شود به
زبان آورد🕊.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7947053231🕊
Download Telegram
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
بعضی چنل‌ها فقط دیده نمی‌شن، یه جایی توی ذهنتون می‌مونن. این یکی از هموناست. 🌀 https://t.me/Memories_We0 ارزش یه سر زدن رو داره🌀
قلمی که روی این صفحه به رقص در میاد از ریشه و اصالت احساس نشأت میگیره اینجا تو رو دعوت می‌کنه به دیدن یک نمایش رقص خارق‌العاده 🫆
💘4
این یکی رو نمی‌شه فقط معرفی کرد؛ باید رفت و کشفش کرد
https://t.me/Versatility96

دیلی یدونه فندق کوچولو🌀
اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!
آشوبم را پشتِ نقابت پنهان کن؛ آری، می‌دانم این است رسمِ مهمان‌داری‌ات؛ پنهان کردنِ تکه‌های کاملِ انسانی شکسته پشتِ تکه‌های جامانده‌ای که خون از لای‌شان چکه می‌کند. چه خوب بلدی خانه را مرتب نگه داری؛ پرده‌ها را بکشی، لبخندت را به صورتت سنجاق کنی و تمامِ ویرانی…
اما شاید آن تکه، دیگر دنبال صاحبش نمی‌گشت؛دنبال کسی می‌گشت که سال‌ها پیش، صاحبش بود.
همان آدمی که هنوز در یکی از اتاق‌های بسته‌ی این خانه زندگی می‌کرد؛پشت دری که هیچ‌وقت کامل باز نشد،کنار پنجره‌ای که سال‌هاست رو به منظره‌ای فراموش‌شده باز می‌شود.
شاید تمام این سال‌ها اشتباه کرده بودیم؛خانه ویران نشده بود،فقط صاحبش دیگر بلد نبود در آن زندگی کند.
دیوارها هنوز سر جایشان بودند،
ساعت هنوز زمان را نشان می‌داد،
چراغ‌ها هنوز روشن می‌شدند؛
اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند برای چه کسی.
و نقاب، آرام‌آرام، دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت.
نه چون حقیقت آشکار شده بود؛
بلکه چون حقیقت، آن‌قدر در تاریکی مانده بود که دیگر از دیده‌شدن نمی‌ترسید.
آن شب، برای اولین‌بار مهمانی نیامد.
چای روی میز سرد شد،
پرده‌ها کشیده نماندند
و چراغ راهرو روشن ماند.
کسی نبود که برایش لبخند بزنم.
پس نقاب را روی میز گذاشتم؛
کنار همان تکه‌هایی که سال‌ها جرئت نکرده بودم به آن‌ها نگاه کنم.
و عجیب بود؛
چهره‌ای که زیر آن پیدا شد،
نه غریبه بود، نه شکسته.
فقط خسته بود
از سال‌ها نقش بازی کردن برای آدم‌هایی که حتی نمی‌دانستند در این خانه، مهمان‌اند.
آن شب فهمیدم بعضی خانه‌ها را نباید تعمیر کرد؛باید پنجره‌ای در آن‌ها باز کردو اجازه داد هوای تازه،نام قدیمی اتاق‌ها را از یاد ببرد.
شاید «خود» همان چیزی نباشد که روزی از دست داده‌ایم؛
شاید همان چیزی باشد که
پس از تمام این سال‌ها، هنوز حاضر نیست از ما دست بکشد.
و صبح، وقتی اولین نور از میان پرده‌ها گذشت،خانه هنوز همان خانه بود؛اما برای اولین‌بار،من مهمان خانه‌ی خودم نبودم.
❤‍🔥4
هربار فکر رد تیغ سیاه چشمانت قلب مرا زخم می کند تا کی با صدا زدن اسم«هیچ»از ذهنم عبور خواهی کرد؟حجله تو را خیلی وقت پیش بر در خانه ات زدند که در این دل داشتی اما نسیم عطر تو عکس این شواهد عمل می کند.
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
هربار فکر رد تیغ سیاه چشمانت قلب مرا زخم می کند تا کی با صدا زدن اسم«هیچ»از ذهنم عبور خواهی کرد؟حجله تو را خیلی وقت پیش بر در خانه ات زدند که در این دل داشتی اما نسیم عطر تو عکس این شواهد عمل می کند.
شاید آن‌چه «هیچ» می‌خوانی، همان چیزی‌ست که هنوز در خلوت ذهنت بیشترین جا را دارد؛ وگرنه نسیم، بی‌دلیل عطر کسی را به خانه‌ای که سال‌هاست بسته مانده، نمی‌رساند.
ولی افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره ...
“I searched for light in everyone, until I found it in myself.”
«آدم‌ها در مهِ زمان محو شدند؛
اما من، سرانجام به نوری رسیدم
که هیچ‌کس جز خودم نمی‌توانست خاموشش کند.»
ساکن کوچک این جهان لاجوردی🌀🐾
1🕊2👍1