𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
351 subscribers
82 photos
2 videos
5 links
میانِ ژرفای آبی، جایی برای چیزهایی که نمی‌شود به
زبان آورد🕊.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7947053231🕊
Download Telegram
📖 🎧 🕯️
1🕊4
بعضی شب‌ها، آدم چیزی نمی‌نویسد؛
فقط سکوتش را روی کاغذ جا می‌گذارد.
..
🕊3
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
بعضی شب‌ها، آدم چیزی نمی‌نویسد؛ فقط سکوتش را روی کاغذ جا می‌گذارد...
کلمات می‌آیند،
اما هیچ‌کدام اندازه‌ی آنچه در دل مانده، معنا ندارند.
پس صفحه سفید می‌ماند
و سکوت، آرام میان سطرها ریشه می‌دواند.
شاید بعضی حرف‌ها برای خوانده شدن نیستند؛
فقط باید جایی باشند،
تا آدم مطمئن شود هنوز بخشی از خودش را فراموش نکرده است.
و من، هر شب، کمی از خودم را
لای همین سکوت‌ها جا می‌گذارم.
🕊🕯️
🕊3💘1
300تایی شدیمممم🥹🌀
🕊4
یه خوش آمدگویی خیلی وقته آماده کرده بودن برای عزیزان دل که از اول استارت پیج پیشمون بودن و تا اینجا همراهی مون کردن و عزیزان دلی که تازه به پیجمون اضافه شدم 🌀
به 𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓱𝓽 خوش آمدید؛
به جایی در ژرف‌آبی سکوت، میان نورهای دور و سایه‌های نزدیک.

اینجا قرار نیست همه‌چیز گفته شود؛
بعضی چیزها فقط باید خوانده شوند،
بعضی حس‌ها میان کلمات پنهان بمانند
و بعضی رازها، همان راز باقی بمانند.

این گوشه، بخشی از جهان من است؛
عمقِ لاجوردیِ فکرها، خاطرات و ناگفته‌ها.

اگر اینجا چیزی در سکوتش برایت آشنا بود،
شاید از همان جایی آمده که هیچ‌وقت برایش نامی پیدا نکردیم.

خوش آمدی به ژرفایی که هرکس، بخشی از خودش را در آن پیدا می‌کند.🌀
💘2🐳1
خوش اومدین عزیزای من امیدوارم بتونیم لحظاتی رو براتون به ارمغان بیاریم که شایسته وقت شما باشه🫆🙈
💘2
00:01

«یک دقیقه از نیمه‌شب گذشت؛ و بعضی آغازها، درست از جایی شروع می‌شوند که دیگر کسی منتظرشان نیست»
👍1
هرکسی با یه اسمی بدنیا میاد که اون اسم بخش عظیمی از داستان ماهیت زندگیش رو می‌نویسه و دنیای آبی ما به اسمAzure Depth ﴿ژرفای آبی و یا عمق لاجوردی ﴾ خلق شد.
❤‍🔥2
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
هرکسی با یه اسمی بدنیا میاد که اون اسم بخش عظیمی از داستان ماهیت زندگیش رو می‌نویسه و دنیای آبی ما به اسمAzure Depth ﴿ژرفای آبی و یا عمق لاجوردی ﴾ خلق شد.
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓱𝓽:
نامی از جنس ژرف‌آبی، رنگی که هرچه بیشتر در آن فرو می‌روی، مرز میان روشنایی و تاریکی محوتر می‌شود.

برای من، اینجا فقط یک کانال نیست؛
تکه‌ای از جهانی‌ست که همیشه نمی‌شود آن را برای دیگران توضیح داد.
جایی میان خاطراتی که هنوز زنده‌اند، سکوت‌هایی که حرف‌های زیادی پشتشان پنهان است، و فکرهایی که ترجیح می‌دهم فقط در همین عمق باقی بمانند.

عمق لاجوردی من؛
جایی که هر نوشته، ردی از چیزی‌ست که شاید هیچ‌وقت نامی برایش پیدا نشود.

اگر روزی در اینجا چیزی برایت آشنا بود،
شاید چون بعضی رازها، در سکوت، زبان مشترک خودشان را پیدا می‌کنند. 🌀💙
🐳2
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓱𝓽: نامی از جنس ژرف‌آبی، رنگی که هرچه بیشتر در آن فرو می‌روی، مرز میان روشنایی و تاریکی محوتر می‌شود. برای من، اینجا فقط یک کانال نیست؛ تکه‌ای از جهانی‌ست که همیشه نمی‌شود آن را برای دیگران توضیح داد. جایی میان خاطراتی که هنوز زنده‌اند، سکوت‌هایی…
و در این عمق آبی که در هر جهانی می توان به دنبالش گشت اگر چه از زندگی در پستو و هزارتو های زمستانی اش نهراسی، و خورشید اینجا همیشه غروب است میان شروع و پایان معلق است و اینجا نور راه تو همیشه به رنگ زرد نیست نور تو در اینجا نور تاریکی است نور ژرف یک لاجوردی.🫆
🐳4
بعضی چنل‌ها فقط دیده نمی‌شن، یه جایی توی ذهنتون می‌مونن. این یکی از هموناست. 🌀
https://t.me/Memories_We0

ارزش یه سر زدن رو داره🌀
💘6
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
بعضی چنل‌ها فقط دیده نمی‌شن، یه جایی توی ذهنتون می‌مونن. این یکی از هموناست. 🌀 https://t.me/Memories_We0 ارزش یه سر زدن رو داره🌀
قلمی که روی این صفحه به رقص در میاد از ریشه و اصالت احساس نشأت میگیره اینجا تو رو دعوت می‌کنه به دیدن یک نمایش رقص خارق‌العاده 🫆
💘4
این یکی رو نمی‌شه فقط معرفی کرد؛ باید رفت و کشفش کرد
https://t.me/Versatility96

دیلی یدونه فندق کوچولو🌀
اینجادیوانه‌ای‌می‌نویسد!
آشوبم را پشتِ نقابت پنهان کن؛ آری، می‌دانم این است رسمِ مهمان‌داری‌ات؛ پنهان کردنِ تکه‌های کاملِ انسانی شکسته پشتِ تکه‌های جامانده‌ای که خون از لای‌شان چکه می‌کند. چه خوب بلدی خانه را مرتب نگه داری؛ پرده‌ها را بکشی، لبخندت را به صورتت سنجاق کنی و تمامِ ویرانی…
اما شاید آن تکه، دیگر دنبال صاحبش نمی‌گشت؛دنبال کسی می‌گشت که سال‌ها پیش، صاحبش بود.
همان آدمی که هنوز در یکی از اتاق‌های بسته‌ی این خانه زندگی می‌کرد؛پشت دری که هیچ‌وقت کامل باز نشد،کنار پنجره‌ای که سال‌هاست رو به منظره‌ای فراموش‌شده باز می‌شود.
شاید تمام این سال‌ها اشتباه کرده بودیم؛خانه ویران نشده بود،فقط صاحبش دیگر بلد نبود در آن زندگی کند.
دیوارها هنوز سر جایشان بودند،
ساعت هنوز زمان را نشان می‌داد،
چراغ‌ها هنوز روشن می‌شدند؛
اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند برای چه کسی.
و نقاب، آرام‌آرام، دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت.
نه چون حقیقت آشکار شده بود؛
بلکه چون حقیقت، آن‌قدر در تاریکی مانده بود که دیگر از دیده‌شدن نمی‌ترسید.
آن شب، برای اولین‌بار مهمانی نیامد.
چای روی میز سرد شد،
پرده‌ها کشیده نماندند
و چراغ راهرو روشن ماند.
کسی نبود که برایش لبخند بزنم.
پس نقاب را روی میز گذاشتم؛
کنار همان تکه‌هایی که سال‌ها جرئت نکرده بودم به آن‌ها نگاه کنم.
و عجیب بود؛
چهره‌ای که زیر آن پیدا شد،
نه غریبه بود، نه شکسته.
فقط خسته بود
از سال‌ها نقش بازی کردن برای آدم‌هایی که حتی نمی‌دانستند در این خانه، مهمان‌اند.
آن شب فهمیدم بعضی خانه‌ها را نباید تعمیر کرد؛باید پنجره‌ای در آن‌ها باز کردو اجازه داد هوای تازه،نام قدیمی اتاق‌ها را از یاد ببرد.
شاید «خود» همان چیزی نباشد که روزی از دست داده‌ایم؛
شاید همان چیزی باشد که
پس از تمام این سال‌ها، هنوز حاضر نیست از ما دست بکشد.
و صبح، وقتی اولین نور از میان پرده‌ها گذشت،خانه هنوز همان خانه بود؛اما برای اولین‌بار،من مهمان خانه‌ی خودم نبودم.
❤‍🔥4