اَزُو وَختا
384 subscribers
4.56K photos
1.64K videos
32 files
133 links
اَزُو وَختا یعنی از آن زمان ها


آیدی مدیرجهت ارسال عکس ومتن . انتقادات و پیشنهادات :
@ali0dashtban1340
.
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از طُرقِبه تا تِگزاس / از عَنبِرون تا کانزاس/ دِداشِت رینگو.....!
🌷@Azu_vaxta👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💖یکشنبه تون 14 آبان ماهتون پر اميد
💫ان شاءالله امــروز
🌸بهتـرین روز
💖زندگیتـون باشــه
💫پراز خیـر و برکت
🌸سرشار از شادی و آرامش
💖لبریز از موفقیت و لبخند
💫الهی زندگیتـون
🌸پراز خوش خبـری و
💖دلتون پراز شادی باشه
💫 روزتون زیبـا و در پنـاه خدا
🌷@Azu_vaxta👈
گرم کردن خانه هادرقدیم
یکی ازوسایل گرمایشی که درقدیم ومعمولاً دراغلب خانه‌ها،چه روستایی وچه شهری،وجود داشت کرسی بود.كرسی، چهارپایه‌ای مربعی‌شکل است به ابعاد تقریباً یک‌دریک‌مترکه توسط نجارها ساخته می‌شد. مردم برای گرم‌کردن فضای کرسی ازمنقل آتش استفاده ولحاف بسیاربزرگی به نام«لحاف کرسی»رابر روی آن پهن می‌کردند.برای تمیزماندن لحاف،چادری به نام«چَرشو» (چادرشب) راروی آن میکشیدندو سینی بسیاربزرگی به نام«مجمعه»را برروی کرسی می‌گذاشتندوچای وغذا و خوردنی‌های دیگر رادرسینی قرارمی‌دادندو میل می‌کردند.
کرسی دارای چهارطرف برای نشستن بود.هرطرف آن مختصّ یکی ازاعضای خانواده بودوهیچ فردی به خود اجازه نمی‌دادحریم دیگری را تصرف کند.قسمت بالای کرسی وبهترین تشک ومتکا همیشه از آن پدرخانواده بود.درسمت چپ ویا راست پدر،گاهی جایگاه مادرقرارداشت.فرزندبزرگ خانواده هم همیشه بعداز نشیمنگاه پدرومادر،بهترین مکان رااز آن خود می‌کرد وجای دیگربچه‌ها درقسمت پایین کرسی بود
معمولاً کرسی رااوایل آبان میگذاشتندو تقریباً عید نوروزکه مردم شروع به خانه‌تکانی می‌کردند کرسی‌هایشان رابرمیچیدند .
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
✍️ #علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
👍3
کتاب روزی روزگاری ... آبکو‌ه

کتابی برگرفته از مستندهای قدیم آبکوه وسعدآباد
مربوط به کدخدای آبکوه و سعدآباد ، کشاورزی ، کشف حجاب ، آبها ، تاریخچه آبکوه وسعدآباد ، مکانهای قدیمی ، آداب و رسوم ، بیماریها و راه درمان آن ، باورها و اعتقادات ، مشاغل قدیمی ، واژه ها و کلمات قدیمی ، بازی های قدیمی ، و......صدها مطالب و عکس های قدیمی دیگر

مراکزفروش :
👈دکه مطبوعاتی انتهای سناباد -

👈چهارراه دکترا انتشارات امام


کتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
👍1
یک زمونایی بود کِ دِلما بِ یک اَرِّدَه بازی یَم خوش بود
👍1
بدون شرح
🌷@Azu_vaxta👈
👍1
اَزُو وَختا
وضعیت مشهد در یخ‌بندان ۱۳۵۰ خورشیدی خراسانی‌ها در این روزگار با سرمای منفی ۳۶ درجه سانتی‌گراد مواجه شدند که فقط چهار درجه با سرمای قطب جنوب فاصله داشته است. مدارس، دانشگاه‌ها و ادارات چند روز تعطیل شدند و روزنامه‌ها نوشتند: «به‌علت ریزش برف، راه‌های فریمان،…
تلاش شهرداری مشهد برای برف روبی خیابان‌ها / ۱۳۵۰

برابر آنچه روزنامه خراسان از این سال گزارش می‌کند، در مشهد از اول دی تا پانزدهم اسفند ۱۳۵۰، یازده برف باریده است که ۱۰ برف خیلی سنگین بوده‌اند، اما برف یازدهم گویا به‌علت گرمی زمین، خیلی اذیت نکرده است. در طول این دو ماه همچنین در داخل شهر چهل خانه خراب و در شهر‌های اطراف مشهد به‌ویژه قوچان و تربت‌حیدریه وحشتناک گزارش شد. سخت‌ترین دوران، اما متعلق به بهمن‌ماه بود.
برف و کولاک سنگین، کلیه راه‌های خراسان را مسدود کرده است و فعلا ارتباط زمینی مشهد با دیگرشهرستان‌های خراسان قطع است.» در این روز همچنین بسیاری از کارمندان به‌دلیل یخ‌زدگی اتومبیل‌ها و نبود وسیله نقلیه نتوانستند در محل کارشان حاضر شوند و شهرداری هم هفتصد کارگر را برای برف‌روبی خیابان‌های شهر استخدام کرد. علاوه بر این‌ها، براساس آنچه این روزنامه در خبرهایش بیان کرده است، روز قبل (۳۰ دی) ۶۸ نفر در مشهد بر اثر اتفاقات ناشی از برف و یخ‌بندان آسیب دیده‌اند و تعدادی کودک نیز به‌علت سهل‌انگاری والدین بر اثر خوردن نفت مسموم و در بیمارستان بستری شده‌اند.
🌷@Azu_vaxta👈
(ایشکینه قوروت...! )


بَرف مِبارید نِنه...بَرف مِبارید....! آسِمون عین آدمای حالا بِخیل نِبود که....! میدیدی سه روز هَموجور مُتِصِل بَرف میه...! بِچه ها تو خیابون برف بازی مِکِردَن....کونِ ماشیناره میگیریفتَن سُر مُخوردََن رو بَرفا ......! بَرف اِندازا راه مُفتادَن تو خیابونا داد مِزَدَن: بَرف اِندازه....بَرف اِنداز.....!


مِنقَلِ اتیش مِکِردُم زُغالاش خوب که جِرق مِرَفت خاکِستراره با کِفگیر مِدادُم روش مِذاشتُم زیر کرسی....بِچه ها از برف بازی که میامَدَن مِخِزیدَن زیر کُرسی تا گرم بِرَن....! مویَم یَکَم قوروت مِرِختُم تو کشک سابی مِسابیدُبم ایشکینه قوروت دُرُست مِکِردُم.......! نونای بیاتِ ریز مِکِردِم تو ایشکینه با پیازمُخُوردِم....مُخُوردِمُ مِخِندیدِم....! از هَفت رنگ پلوهای حالایَم خوشمِزه تَر بود نِنه....ازی فیتزاها مَرگُ کوفتا....!


نِنه دِلُم مِخه بَرف بیه....دِلُم مِخه آسِمون بِخیل نِبِشه ........! نِنه دِلُم مِخه از تو خیابون صِدای بِچه ها بیه که از تَه دِل مِخِندَنُ برف بازی مُکُنَن.....! دِلُم ایشکینه مِخه نِنه.......از هَمو ایشکینه های قوروت.....!

#مسعود_مشهدی
🌷@Azu_vaxta👈
Audio
موسیقی نِماشوم
جیگی جیگی ننه خانم
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
#خراسان
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : ابتدای شب ، اندکی بعد از غروب آفتاب ، شبانگاه ، هنگام شب
🌷@Azu_vaxta👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روایت پهلوان رستم از
جیگی جیگی ننه خانم
#کلیپ_نماشوم

جیگی جیگی ننه خانوم
بیا بشین روی زانوم
رو زانوم سنجد داره
یه کمی بخور قوت داره.
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : ابتدای شب ، اندکی بعد از غروب آفتاب ، شبانگاه ، هنگام شب
🌷@Azu_vaxta
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
امروز هم به پایان رسید
الهی اگر بد بودیم یاریمان کن
تا "فردایے بهتر" داشته باشیم
خدایا به حق مهربانیت
نگذار کسی با "ناامیدی و ناراحتی"
شب خود را به صبح برساند..

شبتون آرام 🌙

🌷@Azu_vaxta
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌼سلام
🌿پنجشنبه تون بخیر و شادی

🌼آخر هفته تون
🌿پر از مهر خدایی،

🌼غم هاتون کوتاه
🌿عمرتون بلند
🌼آرزوهاتون دست يافتنی
🌿لبتون خندون
🌼و دلتون شاد....

🌼پنجشنبه تون عالی
دست مهربون خدا همراهتون💐
🌷@Azu_vaxta👈
مشاغل قدیمی
قسمت یازدهم
فالی فروش هافالی‌فروش‌ها
فروختن فالی یکی دیگر از راه‌های کسب‌وکار نوجوانان و جوانان محلۀ آبکوه و سعدآباد بود که بیشتر در ‌فصل تعطیلی مدارس صورت می گرفت. در تابستان که بچه‌ها اوقات فراغت بیشتری داشتند، با برداشتن یک سینی و بیست‌ سی ریال سرمایه، راهی مراکز تهیه و فروش «فالی» می‌شدند. بعد از خریدن دو یا سه عدد فالی، برای فروش فالی‌ها وارد کوچه‌های آبکوه می شدند و با گفتن این جملات «فالی یک قرون... کوتی یک قرون» بچه‌ها را ترغیب و تشویق به خریدن فالی می‌کردند.
فالی تقریبا از مواد زولبیا تهیه می‌شد. فروشندگان فالی با قیف مخصوص و به‌صورت یک دایره به قطر تقریباً 30 الی 35 سانتی‌متر در تعداد محدودی مراکز تهیه و فروش فالی آن را به خریداران عرضه می‌داشتند.
فروش بامیه را از این جهت فالی می‌نامیدند که خرید آن بیشتر بستگی به شانس و البته مهارت خریدار داشت. منظور از جمله «فالی یک‌قرون» این بود که خریدار فالی باید موقع خرید با پرداخت یک‌ریال، از سرِ فالی و گاهی اوقات با چهار انگشت فاصله اقدام به بلندکردن فالی می‌کرد. هر چقدر توانست فالی را بلند کند، به او و باقی‌مانده فالی‌ها که درون سینی باقی‌مانده بود، به فالی‌فروش تعلق داشت.
فالی‌های برشته زودتر و فالی‌های نرم دیرتر می‌شکست و از این جهت به‌ضرر فروشنده بود. گاهی بعضی از فروشندگان فالی در نقاط مختلف فالی‌های خود سوزن می‌زدند تا فالی موقع برداشتن زودتر بشکند و مقدار کمتری از آن نصیب خریدار شود. منظور از گفتن جمله «کوتی یک‌قرون» توسط فروشنده این بود که فالی‌های شکستۀ خود را در قسمت‌هایی از سینی جمع می‌کردند و آنها را نیز از این طریق می‌فروختند.
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
3
غزاداران

پیرمردی که پیراهنِ مشکی به تن داشت، کنارِ دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستاد. خم شد و روزنامه‌ی صبح را باز کرد. با چشم‌های تنگ‌شده صفحات آگهیِ ترحیم را خواند. یکی از آگهی‌ها که از بقیه درشت‌تر چاپ شده بود را چندبار مرور کرد، سپس روزنامه را بست و راه افتاد.
محل را می‌شناخت، حدود ده روز قبل هم در مراسم دیگری در همان مسجد شرکت کرده بود. دور بود و باید دو خط اتوبوس عوض می‌کرد. وقتی رسید، جلوی درِ مسجد پُر بود از تاج‌ِگلِ‌های بسیار بزرگ، و دیوارها با پرچم و بنرهای سیاه پوشیده شده بودند. اما هنوز تشییع‌کنندگان، از محلِ دفن نرسیده بودند. پیرمرد به طرفِ مقابلِ خیابان رفت و روی جدولِ جوی آب نشست. نیم‌ساعتی که گذشت، ماشین‌هایی که روی آن‌ها عکس و دسته‌گل و اعلامیه‌ی ترحیم چسبانده بودند، یکی‌یکی از راه رسیدند. اقوامِ نزدیک‌تر و صاحبانِ عزا برای استقبال جلوی درِ تالارِ پذیرایی ایستادند. پیرمرد کمی دیگر هم صبر کرد تا عده‌ی بیشتری بیایند و داخلِ تالار شلوغ شود. آن‌وقت از خیابان رد شد، به استقبال‌کننده‌ها تسلیت گفت و همراه بقیه واردِ تالار شد.
هوایِ تالار مطبوع بود و بوی خوشِ غذا آدم را گیج می‌کرد. دیوارها با تکه‌های کوچکِ حاشیه‌دار، آینه‌کاری شده بودند. کُنج و زوایای آینه‌ها نورِ چلچراغ‌های آویخته از سقف را با جلوه‌ای پُرشکوه بازتاب می‌دادند. پیرمرد از کنارِ دیوار رفت و گوشه‌ای از تالار روی یکی از صندلی‌های مخملی که پُشتِ میزهای چوبیِ گران‌قیمت بود، نشست. تالار رفته‌رفته پُر شد و عده‌ای کنار پیرمرد نشستند. صدای همهمه‌ی گنگی زیر سقفِ بلند تالار پیچیده بود. در این هیاهو، توجهش جلب شد به گفتگوی بغل‌دستی‌هایش. یکی‌شان آهسته به دوستش گفت: «خوب دارن خرج می‌کنن واسه باباشون. فکر می‌کنی اون قبر و این ناهار چند دراومده باشه؟».
«چه می‌دونم! خدا رحمتش کنه».
«بهت قول می‌دم حاجی اون‌قدر براشون گذاشته که اگه یک سال، تمام مردم شهر رو ناهار بِدَن، رقم اول موجودی حساب بانکیش عوض نمی‌شه».
پیرمرد گوش تیز کرده و قدری به سمتِ این دو نفر خم شده بود، که دستِ سنگینی روی شانه‌ی استخوانی‌اش نشست. به بالا نگاه کرد و جوانِ درشت اندامی را که کت‌وشلوار و پیراهن مشکی به تن داشت، و کراوات مشکی زده بود دید. جوان خم شد و در گوشِ پیرمرد گفت: «یک دقیقه تشریف بیارید».
بعد زیر بغل او را گرفت و تقریباً به زور از جا بلندش کرد و از تالار بیرون بُرد.
جلوی در تالار، شِش هفت نفر با هیبتِ همان جوان ایستاده بودند. یکی‌شان که مسن‌تر بود از پیرمرد سؤال کرد: «بابا جان شما چه نسبتی با حاجی داشتید؟!».
«من... من از قدیم می‌شناختمشون. خدا بیامرز آدم خوبی بودن».
جوانی که پیرمرد را آوَرده بود گفت: «عموجان بی‌خیال. تابلوِ که واسه چی اومده. ردش کنید بره. هزارتا کار داریم. میزِ سلف آماده است. مَردُم و فیلم‌بردارها منتظرن بریم سرِ میزها تشکر کنیم».
بعد رو به پیرمرد ادامه داد:
«برو پدرجان، برو خیر پیش. دفعه دیگه که خواستی بری مجلسِ آدم‌حسابی‌ها مُرده‌خوری کنی، لااقل یک لباس آبرومند تنت کن».
بعد خطاب به یکی از پیش‌خدمت‌های تالار گفت: «پسر یک پُرس بده این بابا ببره».
اما پیرمرد سرش را پایین انداخت و بدون گفتن کلمه‌ای راه افتاد. از داخلِ تالار، صدای صلوات فرستادن همراه با عطرِ خوشِ غذا بیرون می‌آمد، و دل و شکمِ خالیِ پیرمرد را می‌سوزاند.
م_سرخوش
🌷@Azu_vaxta👈
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کودکیم مثل برق و باد گذشت، به خیلی از آرزوهایم نرسیدم و قد کشیدم
قد کشیدم و نشد آن عروسک زیبا با لباس عروس پشت ویترین فروشگاه را بخرم، میگفتن:صبر کن...
از دنیای کودکی فاصله گرفتم و نشد جامدادی موزیکال که درارزوی داشتنش بودم را بخرم،
دلم یک تراش رومیزی از آن که لاله با خودش سر کلاس می آورد میخواست، اما نشد... وحسرت داشتنش در دلم ماند، میگفتن: صبر کن، صبر کردم و بزرگ شدم، گذشت، اما کودکیم ناتمام گذشت
بعضی وقتها، خیلی چیزها آرزوی داشتنش در دل آدم می‌ماند،
فرقی نمی‌کند، در کودکی یا بزرگسالی...
الان آن تراش و جامدادی و عروسک را دارم، از دیدنشان ذوق کردم اما ذوق کودکانه آن وقتها نه...
دیگر آرزوی من داشتن آنها نیست بودنشان همان وقت برایم لذت داشت، که اگر داشتم فکر میکردم تمام دنیا را دارم،
آرزوهایم قد کشیدند بزرگتر شدند، از من هم قد کشیدند، هنوز بعضی از آنها، وحسرت داشتنشان در دلم ماند و نمی‌دانم کی به دستم برسد، انگار تا ابد باید در حسرت داشتن آرزوهای دست نیافتی، شاید هم دست یافتنی اما دیر باشیم،
کاش همه آرزوهایمان به وقتش تبدیل به خاطره شیرینی بشود ،
کاش هیچوقت دیر نشود...🌹
🌷@Azu_vaxta👈
👍2

یادش بخیر
او وَختا کِ اَزی رب های قوطّـِگی خبری نبود از نزدیکای میزون توی هر کوچه کّ قدم مِذاشتی بوی رب بُلَن بود .😜
🌷@Azu_vaxta👈
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هَمچی ساعتی تا بحال دیدی ؟؟؟
گمون نُکنم دیده بِشی....
🌷@Azu_vaxta👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خونه های قدیمی
چی داشت
که با چند تا اتاق گلی
این همه عشق و صفا داشت

عشق و صفای اون روزها رو
برای قلبتـون آرزومندم💕
🌷@Azu_vaxta👈
1
حواسمان به چروک هایِ دور چشم مادرانمان
و لرزش دست های پدرانمان باشد

حواسمان به تٙر شدنر های گاه و بیگـاهِ
چشم هایِ کم سو و دلتنگیِ شان باشد

حواسمان باشد آن ها خیلی زود پیــر می شوند
و خیلی زودتر از آنـچه فکـرش را می کنیـم از کنارمان می رونـد.

حواسمان باشد به دلگیـریِ غروب هایِ تنهاییِ شان...

حواسمـان باشد که آن ها تمامِ عمـر
حواسشان به مـا
به آرام قد کشیدنمان،
نیاز ها و نازهایمان بوده است.

آن ها یک روز آنقدر پیـر میشوند که
حتی اسم هایمان را هم فراموش می کنند.

حواسمان به گرانترین و
بی همتا ترین عشق هایِ زندگیمان
به بابا به مامان ها خیلی باشـد
🌷@Azu_vaxta👈