شهرداران مشهد، از بدو تأسیس شهرداری تاکنون میباشد.
سرتیپ کاشفالملک (از ۱۲۹۷ تا ۱۳۰۰)
مشیر همایون شهردار (از خرداد تا بهمن ۱۳۰۰)
میرزا احمد خان صلاحی (مهر ۱۳۰۴)
علیاکبرخان سرشار (از مهر ۱۳۰۴ تا خرداد ۱۳۰۵)
مصطفی خان عون جزایری (از مرداد ۱۳۰۵ تا فروردین ۱۳۰۶)
مصطفی خان دفتر (از فروردین ۱۳۰۶ تا شهریور ۱۳۰۶)
بدیعاله خان نبیلی (از شهریور ۱۳۰۶ تا اسفند ۱۳۰۶)
میرزاعبدالله صبا (از اسفند ۱۳۰۶ تا فروردین ۱۳۰۷)
میرزا رحیم خان فاطمی (از فروردین ۱۳۰۷ تا اردیبهشت ۱۳۰۷)
میرزا علیرضا صبا (از اردیبهشت ۱۳۰۷ تا خرداد ۱۳۰۸)
احمدخان خجسته (از فروردین ۱۳۰۹ تا تیر ۱۳۰۹)
محمد خان هادی (از تیر ۱۳۰۹ تا تیر ۱۳۱۱)
دکتر موسی خان جوان (از تیر ۱۳۱۱ تا تیر ۱۳۱۲)
میرزا تقی خان خواجه نوری (از شهریور ۱۳۱۲ تا دی ۱۳۱۲)
موسی خان مهام (از دی ۱۳۱۲ تا مهر ۱۳۱۳)
دکتر ابوالقاسم شیخ (از آذر ۱۳۱۳ تا دی ۱۳۱۴)
حسین عماد ممتاز (از دی ۱۳۱۴ تا خرداد ۱۳۱۵)
ابراهیم شریفی (از خرداد ۱۳۱۵ تا فروردین ۱۳۱۶)
محمد علی روشن (از اردیبهشت ۱۳۱۶ تا آبان ۱۳۱۹)
شاهرخ نیری (از آبان ۱۳۱۹ تا اسفند ۱۳۲۰)
نصرتالله خواجه نوری (از اسفند ۱۳۲۰ تا آبان ۱۳۲۴)
عبدالعظیم احمدی (از آبان ۱۳۲۴ تا مرداد ۱۳۲۷)
سعید مهدوی (از مرداد ۱۳۲۷ تا شهریور ۱۳۲۸)
اسدالله قهرمان (از آبان ۱۳۲۸ تا دی ۱۳۲۹)
محمدولی اسدی (فرماندار مشهد) (از دی ۱۳۲۹ تا فروردین ۱۳۳۰) (سرپرست)
عبدالوهاب اقبال (از فروردین ۱۳۳۰ تا دی ۱۳۳۲)
عبدالوهاب اقبال (از بهمن ۱۳۳۲ تا بهمن ۱۳۳۴)
اسدالله قهرمان (از بهمن ۱۳۳۴ تا دی ۱۳۳۵)
محمود روحانی (از دی ۱۳۳۵ تا مرداد ۱۳۳۶)
سرهنگ سید محمد جلایی (از مرداد ۱۳۳۶ تا مرداد ۱۳۳۸)
علی اشرف پرشکپور (از شهریور ۱۳۳۸ تا آذر ۱۳۳۹)
رضا سجادی (از آذر ۱۳۳۹ تا بهمن ۱۳۴۰)
عیسی قائم مقام رضوی مشار (از بهمن ۱۳۴۰ تا اردیبهشت ۱۳۴۲)
حبیب الله ملک زاده آملی (از اردیبهشت ۱۳۴۲ تا مهر ۱۳۴۲)
محمد شعبانزاده (از مهر ۱۳۴۲ تا خرداد ۱۳۴۳) (سرپرست)
مهندس سید جواد شهرستانی (از خرداد ۱۳۴۳ تا تیر ۱۳۴۵)
سیف الله رزاقی (از مرداد ۱۳۴۵ تا خرداد ۱۳۴۶)
سرتیپ محمد بنی اعتماد (از تیر ۱۳۴۶ تا خرداد ۱۳۵۰)
دکتر امیر هوشنگ معتمدی (از تیر ۱۳۵۰ تا شهریور ۱۳۵۱)
مهندس مسعود مهدوی (از شهریور ۱۳۵۱ تا آبان ۱۳۵۲)
محمد رهبر (از آبان ۱۳۵۲ تا خرداد ۱۳۵۴)
بهمن طاهریان (از خرداد ۱۳۵۴ تا شهریور ۱۳۵۴) (سرپرست)
رضا سجادی (از شهریور ۱۳۵۴ تا مهر ۱۳۵۵)
مهندس مسعود مهدوی (از آبان ۱۳۵۵ تا فروردین ۱۳۵۶)
مهندس سعید نجف پور (از اردیبهشت ۱۳۵۶ تا تیر ۱۳۵۷)
یوسف چوبک (از تیر ۱۳۵۷ تا اسفند ۱۳۵۷)
مهندس جمشید منصوریان (از اسفند ۱۳۵۷ تا آذر ۱۳۵۸)
مهندس جواد حسینی مهر (از آذر ۱۳۵۸ تا اسفند ۱۳۵۹)
حسین فیضیی (از اسفند ۱۳۵۹ تا شهریور ۱۳۶۰)
اکبر صابری فر (از شهریور ۱۳۶۰ تا اسفند ۱۳۶۴)
محمود حبیبی (از اسفند ۱۳۶۴ تا آذر ۱۳۶۶)
مهندس محمد عصاران دربان (از آذر ۱۳۶۶ تا دی ۱۳۶۸)
اکبر صابری فر (از دی ۱۳۶۸ تا شهریور ۱۳۷۱)
علیرضا هوشنگ نژاد (از شهریور ۱۳۷۱ تا آبان ۱۳۷۱) (سرپرست)
مهندس عباس امیری پور (از آبان ۱۳۷۱ تا شهریور ۱۳۷۷)
هادی قمصریان (از شهریور ۱۳۷۷ تا مهر ۱۳۷۷) (سرپرست)
محمد زند وکیلی (از مهر ۱۳۷۷ تا اردیبهشت ۱۳۷۸)
هادی قمصریان (اردیبهشت ۱۳۷۸) (سرپرست)
احمد نوروزی (از خرداد ۱۳۷۸ تا خرداد ۱۳۸۲)
سیدهاشم بنی هاشمی چهارم (از خرداد ۱۳۸۲ تا اردیبهشت ۱۳۸۶)
سید محمد پژمان (از اردیبهشت ۱۳۸۶ تاشهریور ۱۳۹۲)
ابوالفضل انتظاری (از شهریور ۱۳۹۲ تا مهر ۱۳۹۲)(سرپرست)
سید صولت مرتضوی باباحیدری(از مهر ۱۳۹۲ تا کنون )
محمد آذری ( از ۱ شهریور ۱۳۹۶ - ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ ) ( سرپرست )
قاسم تقیزاده خامسی (از ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ - ۲۶ آبان ۱۳۹۷ )
محمدرضا کلائی (از ۲۷ آبان ۱۳۹۷ - ۱۳ مرداد ۱۴۰۰)
رضا خواجه نائینی (از ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۴ شهریور ۱۴۰۰) (سرپرست)
سید عبدالله ارجائی (از ۱۵ شهریور ۱۴۰۰ - ۲۹ دی ۱۴۰۱)
جواد اصغری (از ۱ بهمن ۱۴۰۱ - ۲۰ فروردین ۱۴۰۲)(سرپرست)
محمدرضا قلندر شریف (از ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۲ تاکنون)
🌷@Azu_vaxta👈
سرتیپ کاشفالملک (از ۱۲۹۷ تا ۱۳۰۰)
مشیر همایون شهردار (از خرداد تا بهمن ۱۳۰۰)
میرزا احمد خان صلاحی (مهر ۱۳۰۴)
علیاکبرخان سرشار (از مهر ۱۳۰۴ تا خرداد ۱۳۰۵)
مصطفی خان عون جزایری (از مرداد ۱۳۰۵ تا فروردین ۱۳۰۶)
مصطفی خان دفتر (از فروردین ۱۳۰۶ تا شهریور ۱۳۰۶)
بدیعاله خان نبیلی (از شهریور ۱۳۰۶ تا اسفند ۱۳۰۶)
میرزاعبدالله صبا (از اسفند ۱۳۰۶ تا فروردین ۱۳۰۷)
میرزا رحیم خان فاطمی (از فروردین ۱۳۰۷ تا اردیبهشت ۱۳۰۷)
میرزا علیرضا صبا (از اردیبهشت ۱۳۰۷ تا خرداد ۱۳۰۸)
احمدخان خجسته (از فروردین ۱۳۰۹ تا تیر ۱۳۰۹)
محمد خان هادی (از تیر ۱۳۰۹ تا تیر ۱۳۱۱)
دکتر موسی خان جوان (از تیر ۱۳۱۱ تا تیر ۱۳۱۲)
میرزا تقی خان خواجه نوری (از شهریور ۱۳۱۲ تا دی ۱۳۱۲)
موسی خان مهام (از دی ۱۳۱۲ تا مهر ۱۳۱۳)
دکتر ابوالقاسم شیخ (از آذر ۱۳۱۳ تا دی ۱۳۱۴)
حسین عماد ممتاز (از دی ۱۳۱۴ تا خرداد ۱۳۱۵)
ابراهیم شریفی (از خرداد ۱۳۱۵ تا فروردین ۱۳۱۶)
محمد علی روشن (از اردیبهشت ۱۳۱۶ تا آبان ۱۳۱۹)
شاهرخ نیری (از آبان ۱۳۱۹ تا اسفند ۱۳۲۰)
نصرتالله خواجه نوری (از اسفند ۱۳۲۰ تا آبان ۱۳۲۴)
عبدالعظیم احمدی (از آبان ۱۳۲۴ تا مرداد ۱۳۲۷)
سعید مهدوی (از مرداد ۱۳۲۷ تا شهریور ۱۳۲۸)
اسدالله قهرمان (از آبان ۱۳۲۸ تا دی ۱۳۲۹)
محمدولی اسدی (فرماندار مشهد) (از دی ۱۳۲۹ تا فروردین ۱۳۳۰) (سرپرست)
عبدالوهاب اقبال (از فروردین ۱۳۳۰ تا دی ۱۳۳۲)
عبدالوهاب اقبال (از بهمن ۱۳۳۲ تا بهمن ۱۳۳۴)
اسدالله قهرمان (از بهمن ۱۳۳۴ تا دی ۱۳۳۵)
محمود روحانی (از دی ۱۳۳۵ تا مرداد ۱۳۳۶)
سرهنگ سید محمد جلایی (از مرداد ۱۳۳۶ تا مرداد ۱۳۳۸)
علی اشرف پرشکپور (از شهریور ۱۳۳۸ تا آذر ۱۳۳۹)
رضا سجادی (از آذر ۱۳۳۹ تا بهمن ۱۳۴۰)
عیسی قائم مقام رضوی مشار (از بهمن ۱۳۴۰ تا اردیبهشت ۱۳۴۲)
حبیب الله ملک زاده آملی (از اردیبهشت ۱۳۴۲ تا مهر ۱۳۴۲)
محمد شعبانزاده (از مهر ۱۳۴۲ تا خرداد ۱۳۴۳) (سرپرست)
مهندس سید جواد شهرستانی (از خرداد ۱۳۴۳ تا تیر ۱۳۴۵)
سیف الله رزاقی (از مرداد ۱۳۴۵ تا خرداد ۱۳۴۶)
سرتیپ محمد بنی اعتماد (از تیر ۱۳۴۶ تا خرداد ۱۳۵۰)
دکتر امیر هوشنگ معتمدی (از تیر ۱۳۵۰ تا شهریور ۱۳۵۱)
مهندس مسعود مهدوی (از شهریور ۱۳۵۱ تا آبان ۱۳۵۲)
محمد رهبر (از آبان ۱۳۵۲ تا خرداد ۱۳۵۴)
بهمن طاهریان (از خرداد ۱۳۵۴ تا شهریور ۱۳۵۴) (سرپرست)
رضا سجادی (از شهریور ۱۳۵۴ تا مهر ۱۳۵۵)
مهندس مسعود مهدوی (از آبان ۱۳۵۵ تا فروردین ۱۳۵۶)
مهندس سعید نجف پور (از اردیبهشت ۱۳۵۶ تا تیر ۱۳۵۷)
یوسف چوبک (از تیر ۱۳۵۷ تا اسفند ۱۳۵۷)
مهندس جمشید منصوریان (از اسفند ۱۳۵۷ تا آذر ۱۳۵۸)
مهندس جواد حسینی مهر (از آذر ۱۳۵۸ تا اسفند ۱۳۵۹)
حسین فیضیی (از اسفند ۱۳۵۹ تا شهریور ۱۳۶۰)
اکبر صابری فر (از شهریور ۱۳۶۰ تا اسفند ۱۳۶۴)
محمود حبیبی (از اسفند ۱۳۶۴ تا آذر ۱۳۶۶)
مهندس محمد عصاران دربان (از آذر ۱۳۶۶ تا دی ۱۳۶۸)
اکبر صابری فر (از دی ۱۳۶۸ تا شهریور ۱۳۷۱)
علیرضا هوشنگ نژاد (از شهریور ۱۳۷۱ تا آبان ۱۳۷۱) (سرپرست)
مهندس عباس امیری پور (از آبان ۱۳۷۱ تا شهریور ۱۳۷۷)
هادی قمصریان (از شهریور ۱۳۷۷ تا مهر ۱۳۷۷) (سرپرست)
محمد زند وکیلی (از مهر ۱۳۷۷ تا اردیبهشت ۱۳۷۸)
هادی قمصریان (اردیبهشت ۱۳۷۸) (سرپرست)
احمد نوروزی (از خرداد ۱۳۷۸ تا خرداد ۱۳۸۲)
سیدهاشم بنی هاشمی چهارم (از خرداد ۱۳۸۲ تا اردیبهشت ۱۳۸۶)
سید محمد پژمان (از اردیبهشت ۱۳۸۶ تاشهریور ۱۳۹۲)
ابوالفضل انتظاری (از شهریور ۱۳۹۲ تا مهر ۱۳۹۲)(سرپرست)
سید صولت مرتضوی باباحیدری(از مهر ۱۳۹۲ تا کنون )
محمد آذری ( از ۱ شهریور ۱۳۹۶ - ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ ) ( سرپرست )
قاسم تقیزاده خامسی (از ۲۶ شهریور ۱۳۹۶ - ۲۶ آبان ۱۳۹۷ )
محمدرضا کلائی (از ۲۷ آبان ۱۳۹۷ - ۱۳ مرداد ۱۴۰۰)
رضا خواجه نائینی (از ۱۴ مرداد ۱۴۰۰ - ۱۴ شهریور ۱۴۰۰) (سرپرست)
سید عبدالله ارجائی (از ۱۵ شهریور ۱۴۰۰ - ۲۹ دی ۱۴۰۱)
جواد اصغری (از ۱ بهمن ۱۴۰۱ - ۲۰ فروردین ۱۴۰۲)(سرپرست)
محمدرضا قلندر شریف (از ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۲ تاکنون)
🌷@Azu_vaxta👈
❤1
کودکی در گوشه ای کز کرده بود
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود
سوز سرما بود و کودک بی لباس
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس
صد تَرَک در دستهای کوچکش
خط پیری بر جبینِ کودکش
ضَجّه می زد ناله را در خویشتن
دردِ یک صد ساله را در خویشتن
ابر می بارید و سرما بس عجیب
باد هم شلاق می زد نانجیب
رهگذرها جملگی در کارِ خویش
یک به یک گمگشته در افکار خویش
زین میان یک تَن به کودک خیره بود
غصه ی کودک به جانش چیره بود
اشک در چشمان مستش حلقه بست
بر سر کودک کشید از مهر دست
مثل یک مجنون لباسش را درید
اشک ریزان بر تن کودک کشید
کودک بیچاره با یک آه سرد
با صدایی زخمی از چنگال درد
دیده بالا برد و با آن مرد گفت
از خدا کُت خواستم او هم شنفت
با خدا فامیل نزدیکید؛ نیست؟
از کنار او مرا دیدید؛ نیست؟
گفت آری بنده ی اویم رفیق
گر چه طاعت را از او کردم دریغ
خنده بر لبهای کودک نقش بست
داد بر آن مرد اشک آلود دست
گفت می دانستم از انجام کار
نسبتی داريد با پروردگار
شاعر؟؟؟
🌷@Azu_vaxta👈
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود
سوز سرما بود و کودک بی لباس
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس
صد تَرَک در دستهای کوچکش
خط پیری بر جبینِ کودکش
ضَجّه می زد ناله را در خویشتن
دردِ یک صد ساله را در خویشتن
ابر می بارید و سرما بس عجیب
باد هم شلاق می زد نانجیب
رهگذرها جملگی در کارِ خویش
یک به یک گمگشته در افکار خویش
زین میان یک تَن به کودک خیره بود
غصه ی کودک به جانش چیره بود
اشک در چشمان مستش حلقه بست
بر سر کودک کشید از مهر دست
مثل یک مجنون لباسش را درید
اشک ریزان بر تن کودک کشید
کودک بیچاره با یک آه سرد
با صدایی زخمی از چنگال درد
دیده بالا برد و با آن مرد گفت
از خدا کُت خواستم او هم شنفت
با خدا فامیل نزدیکید؛ نیست؟
از کنار او مرا دیدید؛ نیست؟
گفت آری بنده ی اویم رفیق
گر چه طاعت را از او کردم دریغ
خنده بر لبهای کودک نقش بست
داد بر آن مرد اشک آلود دست
گفت می دانستم از انجام کار
نسبتی داريد با پروردگار
شاعر؟؟؟
🌷@Azu_vaxta👈
🌸تقدیم به دختران و زنان سرزمینم که با کار وتلاش ، غرور و جوانی خودرا فروختند اما نجابت و عفتشان را هرگز
کوه درد
🔸یادم آمد امشب از یک هفته پیش
از همین رو خاطرم گشته پریش
🔸یک شبِ برفی ویک سرمای سخت
خانمی ایستاده بود پای درخت
🔸کودکی را بسته بود درپشتِ خود
دسته ی کیسه میانِ مشت خود
🔸قلبم آمد ناگهان ازغصه درد
یک زن ویک کودک ویک شامِ سرد
🔸طاقتم نامد و رفتم نزدِ او
تانمایم قدری با او گفتگو
🔸گفتمش خواهر چرا این وقت شب
می کشی این بچه را درتاب و تب
🔸تا که زن این جمله را از من شنید
قطره ی اشکی زِ چشمانش چکید
🔸گفت و ایشان مادرم مسلول است
کودک ده ساله ام معلول است
🔸کس ندارم اَندراین شهر غریب
از پدر هستم برادر، بی نصیب
🔸من ندارم حامی و نان آوری
نه برادر نه عمو نه خواهری
🔸صبحِ زود از خانه می آیم برون
با دلی زار و حزین و پرزِ خون
🔸تا بیابم از میان ضایعات
نان خشکی ، تکه ای مستعملات
🔸شب فروشم حاصل دسترنج خود
تا نمایم خرج مایحتاجِ خود
🔸تاکنون من بوده ام پاک و عفیف
گرچه اینگونه شدم زار و نحیف
🔸گشته ام ازاین زمانه بنده سیر
صد دفعه گفتم خدا جانم بگیر
🔸میکنم من از خدا مرگم طلب
هردم وهرلحظه وهرنیمه شب
🔸چون سخن هایش به این مطلب رسید
اشکِ من برگونه هایم می چکید
🔸یادم آمد ازعلیِ(ع) مرتضی
می کشید بردوشِ خودهرشب غذا
🔸بهرِ طفلان یتیم و بیوه زن
پیرمرد و مستمند و پیره زن
🔸با خودم گفتم مروت را چه شد
لوطیانِ با محبت را چه شد
🔸تا ببینند یک زن و یک کوه درد
یکه و تنها در این شبهای سرد
🔸می کشد بارِوزینی را به دوش
تا نگردد فاحشه یا تن فروش
🔸«دشتبان»درخاتمه با گریه گفت
آنچه آن شب از زبان زن شنفت
✍️شعر : علی دشتبان
امیدوارم آنقدر زنده بمانم تا ریشه کن شدن فقر و بدبختی و فلاکت را در این سرزمین دوست داشتنی ببینم
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
کوه درد
🔸یادم آمد امشب از یک هفته پیش
از همین رو خاطرم گشته پریش
🔸یک شبِ برفی ویک سرمای سخت
خانمی ایستاده بود پای درخت
🔸کودکی را بسته بود درپشتِ خود
دسته ی کیسه میانِ مشت خود
🔸قلبم آمد ناگهان ازغصه درد
یک زن ویک کودک ویک شامِ سرد
🔸طاقتم نامد و رفتم نزدِ او
تانمایم قدری با او گفتگو
🔸گفتمش خواهر چرا این وقت شب
می کشی این بچه را درتاب و تب
🔸تا که زن این جمله را از من شنید
قطره ی اشکی زِ چشمانش چکید
🔸گفت و ایشان مادرم مسلول است
کودک ده ساله ام معلول است
🔸کس ندارم اَندراین شهر غریب
از پدر هستم برادر، بی نصیب
🔸من ندارم حامی و نان آوری
نه برادر نه عمو نه خواهری
🔸صبحِ زود از خانه می آیم برون
با دلی زار و حزین و پرزِ خون
🔸تا بیابم از میان ضایعات
نان خشکی ، تکه ای مستعملات
🔸شب فروشم حاصل دسترنج خود
تا نمایم خرج مایحتاجِ خود
🔸تاکنون من بوده ام پاک و عفیف
گرچه اینگونه شدم زار و نحیف
🔸گشته ام ازاین زمانه بنده سیر
صد دفعه گفتم خدا جانم بگیر
🔸میکنم من از خدا مرگم طلب
هردم وهرلحظه وهرنیمه شب
🔸چون سخن هایش به این مطلب رسید
اشکِ من برگونه هایم می چکید
🔸یادم آمد ازعلیِ(ع) مرتضی
می کشید بردوشِ خودهرشب غذا
🔸بهرِ طفلان یتیم و بیوه زن
پیرمرد و مستمند و پیره زن
🔸با خودم گفتم مروت را چه شد
لوطیانِ با محبت را چه شد
🔸تا ببینند یک زن و یک کوه درد
یکه و تنها در این شبهای سرد
🔸می کشد بارِوزینی را به دوش
تا نگردد فاحشه یا تن فروش
🔸«دشتبان»درخاتمه با گریه گفت
آنچه آن شب از زبان زن شنفت
✍️شعر : علی دشتبان
امیدوارم آنقدر زنده بمانم تا ریشه کن شدن فقر و بدبختی و فلاکت را در این سرزمین دوست داشتنی ببینم
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
❤1
او قیدیما او وَختا کِ بِقول اِمروزی یا تو خَنَه ها ، نِ گَنجه ای بودُ نِ کُمُدی یُ نِ دکوری یُ نِ کابینتی ....یک جایی بود بِزِش مُگُفتَن بُلی تیلوزیون ..... جونُم بُراتا بِگَه ای تیلوزیونا مِثل حالا کِ بیس چارساعَتَه برنامَه نِداش هَمَش دوتا کانال داشتَک کِ اونایَم از سَعَتِ پَنجُ شیش شروع مِرَف تا یازده شُوو بُرِی هَمی تیلوزیونا همَش خاموش بودُ یَک توری یا پارچه لَچّـکی اویم گلدوزی کِردَه روش مِنداختَنُ یَک گلدونی سَعَتی یا یَک چیزِ دِگَه یَم مِزاشتَن روش ..... بَضی وَختا یَم هرچی مُخواستِمُ از نِنَه ما کِ مُپرسیدِم مُگف بُلی تیلوزیونه ......
مثلا مُگُفتِم دفترما کُجایَه مُگُف : بُلی تیلوزیون
مُگُفتِم کِتاباما کُجایَه مُگُف : بُلی تیلوزیون
مُگُفتِم جُراباما کُجایَه مُگُف : بُلی تیلوزیون
مُگُفتِم نِنَه پَن قِرون بِدِه مُگُف : از بُلی تیلوزیون وَردار
شمایَم یادِ تا یَه؟؟؟؟
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
مثلا مُگُفتِم دفترما کُجایَه مُگُف : بُلی تیلوزیون
مُگُفتِم کِتاباما کُجایَه مُگُف : بُلی تیلوزیون
مُگُفتِم جُراباما کُجایَه مُگُف : بُلی تیلوزیون
مُگُفتِم نِنَه پَن قِرون بِدِه مُگُف : از بُلی تیلوزیون وَردار
شمایَم یادِ تا یَه؟؟؟؟
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قدیما حال دلمون بهتربود
مهربونتر بودیم
دیرتر می رنجیدیم
زودتر می بخشیدیم
زندگیمون تمامش عشق بود
🌷@Azu_vaxta👈
مهربونتر بودیم
دیرتر می رنجیدیم
زودتر می بخشیدیم
زندگیمون تمامش عشق بود
🌷@Azu_vaxta👈
❤1
اَزُو وَختا
ما مَشَدی یای قدیم به اینا نُمُگفتِم : الک درشت و .... اَگِه گفتِن چی مُگفتِم؟؟؟؟ 🌷@Azu_vaxta👈
ما مَشَدی یای قدیم به اینا نُمُگفتِم : الک درشت و ....
مُگفتِم : (چِغِل )
یک جور دگَه شَم بود کِ سولاخاش بین وسط بود بِزِشا مُگُفتِم ( غَلبِر )
مُگفتِم : (چِغِل )
یک جور دگَه شَم بود کِ سولاخاش بین وسط بود بِزِشا مُگُفتِم ( غَلبِر )
👍1
ما مَشَدی یای قدیم به ای نُمُگفتِم : بند انداختن و آرایش کردن ....
اَگِ گفتِن چی مُگُفتِم ؟؟؟؟
🌷@Azu_vaxta👈
اَگِ گفتِن چی مُگُفتِم ؟؟؟؟
🌷@Azu_vaxta👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌸💫درودتان باد یاران همراه
🌸💫اول هفته تون عالی
⚪️💫امیـدوارم
🌸💫شـروع هفتـه تون
⚪️💫با بهترین لحظه ها
🌸💫و موفقیتها گره بخوره
⚪️💫و سرشاراز خیر و برکت
🌸💫و لبریزاز آرامش باشه
⚪️💫و تا انتهای هفته
🌸💫حال دلتون خوب خوب باشه
⚪️💫روزتـون زیبـا و در پنـاه خدا
🌸💫هفته بسیار خوبی را برایتان آرزومندم❤️
💗💫ولادت حضرت علی (ع)
💗💫و روز پدر بر تمام پدران مهربان مبارک
🌷@Azu_vaxta👈
🌸💫اول هفته تون عالی
⚪️💫امیـدوارم
🌸💫شـروع هفتـه تون
⚪️💫با بهترین لحظه ها
🌸💫و موفقیتها گره بخوره
⚪️💫و سرشاراز خیر و برکت
🌸💫و لبریزاز آرامش باشه
⚪️💫و تا انتهای هفته
🌸💫حال دلتون خوب خوب باشه
⚪️💫روزتـون زیبـا و در پنـاه خدا
🌸💫هفته بسیار خوبی را برایتان آرزومندم❤️
💗💫ولادت حضرت علی (ع)
💗💫و روز پدر بر تمام پدران مهربان مبارک
🌷@Azu_vaxta👈
پدید آید از گفتِ یک تَن دروغ
از آن پس نگیرد برِ ما فروغ
به بیدادگربَر مرا مِهر نیست
پلنگ و جفاپیشهمردم یکیست
پلنگی بِه از شهریاری چنین
که نه شرم دارد نه آیین نه دین
نهانی بَد و داد دادن به روی
بدان تا رسد نزدِ ما گفتوگوی
اگر دادگر باشدی شهریار
بمانَد به گیتی بسی پایدار
چرا باید این گنج و این روزِ رنج
روان بستن اندر سرای سپنج
#شاهنامه #فردوسی
هماره:
تو را باد شادان دل و نیکبخت
گزینش: #جعفر_جعفرزاده
خوشنویسی: سعید خادمی
#چکامه_پارسی
با سپاس از دوست گرانمایه جناب جعفر زاده عزیز
🌷@Azu_vaxta👈
از آن پس نگیرد برِ ما فروغ
به بیدادگربَر مرا مِهر نیست
پلنگ و جفاپیشهمردم یکیست
پلنگی بِه از شهریاری چنین
که نه شرم دارد نه آیین نه دین
نهانی بَد و داد دادن به روی
بدان تا رسد نزدِ ما گفتوگوی
اگر دادگر باشدی شهریار
بمانَد به گیتی بسی پایدار
چرا باید این گنج و این روزِ رنج
روان بستن اندر سرای سپنج
#شاهنامه #فردوسی
هماره:
تو را باد شادان دل و نیکبخت
گزینش: #جعفر_جعفرزاده
خوشنویسی: سعید خادمی
#چکامه_پارسی
با سپاس از دوست گرانمایه جناب جعفر زاده عزیز
🌷@Azu_vaxta👈
❤1
مشهدشناسی قدیم
دروازه قوچان
قسمت اول
زمانی انتهای شهر مشهد دروازه قوچان بود، در آن زمان گاراژهای فعلی این حوالی کاروانسرا بودند، حتی الان هم به آنها کاروانسرا میگویند اما دیگر کاربرد اسکان زائران را ندارند و تبدیل به مکانهای تجاری شدهاند.
پس از آنکه شهر رشد کرد، این گاراژها تبدیل به محلی برای فروش محصولات کشاورزی بهویژه غلات شد و شغلهایی مثل بوجاری، علافی، آسیابانی و... در اینجا رواج پیدا کرد.
یکی از کاروانسراهای آن دوره، به نام «حاج غنچه علی» شهرت داشت. این کاروانسرا از اصلیترین مکانهای پاک کردن گندم در مشهد بود. بیش از 20کارگر بوجار آنجا مشغول فعالیت بودند. این کارگران، گندمها را پس از بوجاری به آسیاب عبدی که نزدیک دروازه قوچان آن زمان و میدان توحید کنونی بود، میبردند. آسیاب عبدی با برقِ یک شرکت خصوصی به نام جواهری کار میکرد. گاهی هم کارگرهای بوجار، گندمها را به سیلوهای کوچکی که در حاشیه همین خیابان توحید فعلی بود و به اداره تثبیت غله تعلق داشت، تحویل میدادند.
از دیگر مشاغل مهم آن زمان، علافی بود. علافان سرمایهگذارانی بودند که هزینه اولیه کاشت محصول را به کشاورزان میپرداختند و با او شریک میشدند. آنها کار تجارت و دلالی درزمینه محصولات کشاورزی را انجام میدادند.الان کلمه علافی حرف بدی محسوب میشود و اگر به کسی علاف بگویید، ناراحت میشود اما آن زمان از مشاغل مهم و اعیانی محسوب میشد و علافان از جایگاه خوبی در جامعه برخوردار بودند.
دروازهقوچان و رود چشمهگیلاس
خیابان توحید و میدان آن از قدیم به شکل فلکه بود. وسط میدان یک حوض بزرگ دایرهای شکل قرار داشت و شخصی به نام کربلاییحسین، گلکاریهای وسط میدان را انجام میداد و از آنها مراقبت میکرد. رود معروف چشمهگیلاس از اینجا میگذشت؛ بدین شکل که وقتی به میدان میرسید، به دو قسمت تقسیم میشد و دور میدان را کامل میگرفت و پس از میدان، این دو قسمت دوباره به هم متصل میشد و به سمت حرم مطهر امامرضا(ع) میرفت. رود چشمهگیلاس پس از عبور از وسط حرم به آنسوی شهر میرفت. آنجا زمینهای کشاورزی زیادی بود و این آب برای کشتوکار در آن زمینها استفاده میشد. حجم آب زیاد بود و آب مورد نیاز مردم را تأمین میکرد.
خیابان توحید فعلی از حرم تا فلکه دروازه قوچان، سنگفرش بود و پس از میدان بهسمت بیرون شهر که جاده قوچان محسوب میشد، جادهای خاکی قرار داشت. آن زمان گوسفندفروشهای زیادی در وسط میدان هر روز به خریدوفروش دام میپرداختند که در عید قربان بسیار شلوغ میشد. در واقع این میدان یکی از بازارهای اصلی دام و طیور شهر نیز محسوب میشد. محصولات دیگری نیز در حاشیه فلکه به صورت بساطی به فروش میرسید؛ مثل مرغ و خروس، تخممرغ، پوست گوسفند، پنیر و دیگر محصولات اینچنینی. قوم زابلی ساکن محله زابلیهای آن زمان، اصلیترین افراد شاغل در این بازار دام و طیور و محصولاتی از این دست بودند، آن هم به این دلیل که شغل اصلیشان دامداری بود.
#مشهد_شناسی
#محلات_مشهد
🌷@Azu_vaxta👈
دروازه قوچان
قسمت اول
زمانی انتهای شهر مشهد دروازه قوچان بود، در آن زمان گاراژهای فعلی این حوالی کاروانسرا بودند، حتی الان هم به آنها کاروانسرا میگویند اما دیگر کاربرد اسکان زائران را ندارند و تبدیل به مکانهای تجاری شدهاند.
پس از آنکه شهر رشد کرد، این گاراژها تبدیل به محلی برای فروش محصولات کشاورزی بهویژه غلات شد و شغلهایی مثل بوجاری، علافی، آسیابانی و... در اینجا رواج پیدا کرد.
یکی از کاروانسراهای آن دوره، به نام «حاج غنچه علی» شهرت داشت. این کاروانسرا از اصلیترین مکانهای پاک کردن گندم در مشهد بود. بیش از 20کارگر بوجار آنجا مشغول فعالیت بودند. این کارگران، گندمها را پس از بوجاری به آسیاب عبدی که نزدیک دروازه قوچان آن زمان و میدان توحید کنونی بود، میبردند. آسیاب عبدی با برقِ یک شرکت خصوصی به نام جواهری کار میکرد. گاهی هم کارگرهای بوجار، گندمها را به سیلوهای کوچکی که در حاشیه همین خیابان توحید فعلی بود و به اداره تثبیت غله تعلق داشت، تحویل میدادند.
از دیگر مشاغل مهم آن زمان، علافی بود. علافان سرمایهگذارانی بودند که هزینه اولیه کاشت محصول را به کشاورزان میپرداختند و با او شریک میشدند. آنها کار تجارت و دلالی درزمینه محصولات کشاورزی را انجام میدادند.الان کلمه علافی حرف بدی محسوب میشود و اگر به کسی علاف بگویید، ناراحت میشود اما آن زمان از مشاغل مهم و اعیانی محسوب میشد و علافان از جایگاه خوبی در جامعه برخوردار بودند.
دروازهقوچان و رود چشمهگیلاس
خیابان توحید و میدان آن از قدیم به شکل فلکه بود. وسط میدان یک حوض بزرگ دایرهای شکل قرار داشت و شخصی به نام کربلاییحسین، گلکاریهای وسط میدان را انجام میداد و از آنها مراقبت میکرد. رود معروف چشمهگیلاس از اینجا میگذشت؛ بدین شکل که وقتی به میدان میرسید، به دو قسمت تقسیم میشد و دور میدان را کامل میگرفت و پس از میدان، این دو قسمت دوباره به هم متصل میشد و به سمت حرم مطهر امامرضا(ع) میرفت. رود چشمهگیلاس پس از عبور از وسط حرم به آنسوی شهر میرفت. آنجا زمینهای کشاورزی زیادی بود و این آب برای کشتوکار در آن زمینها استفاده میشد. حجم آب زیاد بود و آب مورد نیاز مردم را تأمین میکرد.
خیابان توحید فعلی از حرم تا فلکه دروازه قوچان، سنگفرش بود و پس از میدان بهسمت بیرون شهر که جاده قوچان محسوب میشد، جادهای خاکی قرار داشت. آن زمان گوسفندفروشهای زیادی در وسط میدان هر روز به خریدوفروش دام میپرداختند که در عید قربان بسیار شلوغ میشد. در واقع این میدان یکی از بازارهای اصلی دام و طیور شهر نیز محسوب میشد. محصولات دیگری نیز در حاشیه فلکه به صورت بساطی به فروش میرسید؛ مثل مرغ و خروس، تخممرغ، پوست گوسفند، پنیر و دیگر محصولات اینچنینی. قوم زابلی ساکن محله زابلیهای آن زمان، اصلیترین افراد شاغل در این بازار دام و طیور و محصولاتی از این دست بودند، آن هم به این دلیل که شغل اصلیشان دامداری بود.
#مشهد_شناسی
#محلات_مشهد
🌷@Azu_vaxta👈
❤2👌1
شهرداری مشهد برای برفروبی خیابانهای شهر در سال ۱۳۵۰، به یکباره هفتصد کارگر استخدام میکند
سیزدهم بهمن نیز ارتفاع برف در شهر به سه متر رسید و روزنامهها چنین خبر دادند: «برف و سرما در خراسان بیداد میکند.» با این همه آموزشوپرورش که روزهای زیادی مدارس را تعطیل کرده بود، اینبار برای اینکه بچهها از درس و مشق عقب نمانند، مدرسهها را باز کرد. جراید مینویسند: «دانشآموزان خردسال دیروز با ناراحتی به مدرسه رفتند.»
🌷@Azu_vaxta👈
سیزدهم بهمن نیز ارتفاع برف در شهر به سه متر رسید و روزنامهها چنین خبر دادند: «برف و سرما در خراسان بیداد میکند.» با این همه آموزشوپرورش که روزهای زیادی مدارس را تعطیل کرده بود، اینبار برای اینکه بچهها از درس و مشق عقب نمانند، مدرسهها را باز کرد. جراید مینویسند: «دانشآموزان خردسال دیروز با ناراحتی به مدرسه رفتند.»
🌷@Azu_vaxta👈
❤1
چقدر بی کلاسی زیبا بود!
یادش بخیر قدیما که "بی کلاس" بودیم بیشتر دور هم بودیم و چقدر خوش میگذشت و هر چقدر با کلاس تر میشیم از همدیگه دورتر میشیم.
قدیما که "بی کلاس" بودیم و موبایل و تلفن نبود و واسه رفت و آمد وسیله شخصی نبود، همیشه خونه ها تمیز بود و آماده پذیرایی از مهمونا و وقتی کلون در خونه در هر زمانی به صدا در میومد، خوشحال میشدیم؛ چون مهمون میومد و به سادگی مهمونی برگزار میشد.
آخه چون "بی کلاس" بودیم آشپزخونه ها اوپن نبود و گازهای فردار و ماکروفر و… نبود و از فست فود خبری نبود، ولی همیشه بوی خوش غذا آدمو مست میکرد و هر چند تا مهمون هم که میومد، همون غذای موجود رو دور هم میخوردیم و خیلی هم خوش میگذشت.
تازه چون "بی کلاس" بودیم میز ناهارخوری و مبل هم نداشتیم و روی زمین و چهارزانو کنار هم مینشستیم و میگفتیم و میخندیدیم و با دل خوش زندگی میکردیم.
حالا که فکر میکنم میبینم چقدر "بی کلاسی" زیبا بود! آخه از وقتی که با کلاس شدیم و آشپزخونه ها اوپن شدن و میز ناهار خوری و مبل داریم و تازه واسه رفت و آمد همگی ماشین داریم و هم تو خونه تلفن داریم و هم آخرین مدل تلفن همراهو داریم و خلاصه کلی کلاسهای دیگه؛ مثل بخار پز و انواع زود پز و… داریم ولی دیگه آمد و شد نداریم! چون خیلی با کلاس شدیم! تازه هر از چند گاهی هم که دور هم جمع میشیم، کلاً درگیر کلاسیم و از صفا و صمیمیت و دل و از همه مهمتر سادگی خبری نیست!!
لعنت بر این کلاس که ما آدما رو اینقدر از هم دور کرده و اینقدر اسیر کلاسیم که خیلی وقتا خودمونم فراموش میکنیم!!
🌷@Azu_vaxta👈
یادش بخیر قدیما که "بی کلاس" بودیم بیشتر دور هم بودیم و چقدر خوش میگذشت و هر چقدر با کلاس تر میشیم از همدیگه دورتر میشیم.
قدیما که "بی کلاس" بودیم و موبایل و تلفن نبود و واسه رفت و آمد وسیله شخصی نبود، همیشه خونه ها تمیز بود و آماده پذیرایی از مهمونا و وقتی کلون در خونه در هر زمانی به صدا در میومد، خوشحال میشدیم؛ چون مهمون میومد و به سادگی مهمونی برگزار میشد.
آخه چون "بی کلاس" بودیم آشپزخونه ها اوپن نبود و گازهای فردار و ماکروفر و… نبود و از فست فود خبری نبود، ولی همیشه بوی خوش غذا آدمو مست میکرد و هر چند تا مهمون هم که میومد، همون غذای موجود رو دور هم میخوردیم و خیلی هم خوش میگذشت.
تازه چون "بی کلاس" بودیم میز ناهارخوری و مبل هم نداشتیم و روی زمین و چهارزانو کنار هم مینشستیم و میگفتیم و میخندیدیم و با دل خوش زندگی میکردیم.
حالا که فکر میکنم میبینم چقدر "بی کلاسی" زیبا بود! آخه از وقتی که با کلاس شدیم و آشپزخونه ها اوپن شدن و میز ناهار خوری و مبل داریم و تازه واسه رفت و آمد همگی ماشین داریم و هم تو خونه تلفن داریم و هم آخرین مدل تلفن همراهو داریم و خلاصه کلی کلاسهای دیگه؛ مثل بخار پز و انواع زود پز و… داریم ولی دیگه آمد و شد نداریم! چون خیلی با کلاس شدیم! تازه هر از چند گاهی هم که دور هم جمع میشیم، کلاً درگیر کلاسیم و از صفا و صمیمیت و دل و از همه مهمتر سادگی خبری نیست!!
لعنت بر این کلاس که ما آدما رو اینقدر از هم دور کرده و اینقدر اسیر کلاسیم که خیلی وقتا خودمونم فراموش میکنیم!!
🌷@Azu_vaxta👈
👍2
"کرامت امام رضا در حق دزد"
تو "تبریز" و قبل انقلاب یه گروه تصمیم گرفتن برن "پا بوس امام رضا" علیه السلام.
رئیس کاروان چند روز قبل حرکت تو خواب دید که امام رضا فرمودند داری میای "ابراهیم جیب بر" رو هم باخودت بیار.
"ابراهیم جیب بر کی بود؟!"
از اسمش معلومه "دزد مشهوری" بود تو تبریز که حتی کسی جرأت نمی کرد لحظه ای باهاش همسفر بشه چون سریع جیبشو خالی می کرد!
حالا امام رضا در خواب بهش گفته بودند اینو با "خودت بیارش مشهد!"
رئیس کاروان با خودش گفت:
خواب که "معتبر" نیست تازه اگه من اونو بیارم کسی تو "کاروان" نمیمونه همه "استعفا" میدن میرن یه کاروان دیگه پس بیخیال!
اما این خواب دو شب دیگه هم تکرار شد و رئیس چاره ای ندید جز اینکه بره "دنبال ابراهیم."
رفت "سراغشو" بگیره که کجاس، بهش گفتند؛ تو فلان محله داره میچرخه برو اونجا از هر کی سوال کنی "نشونت" میده.
بالاخره پیداش کرد!
گفت: ابراهیم میای بریم مشهد؟
(ولی جریان خوابو بهش نگفت)
ابراهیم گفت: من که پول ندارم تازه همین ۵۰ تومن هم که دستم میبینی همین الان از یه "پیرزن دزدیدم! "
رئیس گفت: عیب نداره تو بیا من "پولتم میدم."
فقط به این شرط که حین سفر "متعرض" کسی نشی بعد که رسیدیم مشهد، "آزادی!"
ابراهیم با خودش گفت؛ باشه اینجا که همه منو میشناسن نمیشه دزدی کرد بریم مشهد یه خورده پول "کاسب" شیم.
کاروان در روز معینی حرکت کرد وسطای راه که رسیدن "دزدای سر گردنه" به اتوبوس "حمله کردن" و "جیب" همه و حتی ابراهیم که جلوی اتوبوس نشسته بود رو "خالی کردن" و بعدم از اتوبوس پیاده شدن و رفتن!
اتوبوس که قدری حرکت کرد و در حالی که همه گریه میکردن که دیگه پولی برای برگشت ندارن، ابراهیم یکی یکی همه رو اسم میبرد و بهشون میگفت؛ از شما چقدر "پول دزدیدن" و بهشون میداد!
رئیس گفت:
"ابراهیم تو اینهمه پول از کجا آوردی؟!"
ابراهیم خندید و گفت:
وقتی "سر دسته دزدا" داشت از ماشین پیاده میشد همون لحظه جیبش رو "خالی کردم" و اونم نفهمید و از اتوبوس پیاده شد!
همه "خوشحال" بودن جز رئیس کاروان که زد زیر گریه و گفت:
"ابراهیم میدونی واسه چی آوردمت؟"
چون "حضرت به من فرمودن،"
حالا فهمیدم "حکمت" اومدن تو چی بوده؟
ابراهیم یه لحظه دلش تکون خورد گفت:
یعنی "حضرت" هنوز به من "توجه" داره؟
از همونجا "گریه کنان" تا "مشهد" اومد و یه "توبه نصوح" کنار قبر حضرت کرد و بعدم با "تلاش و کار حلال،" پولایی رو که قبلا "دزدیده بود"" میفرستاد تبریز و حلالیت می طلبید."
و در آخر هم در مشهد الرضا (ظاهرا مکانش نامعلومه) به رحمت خدا رفت...
مشهد...
روبروی ایوان طلا...
خیره به گنبد طلا...
اللهم صلي عليٰ عليِ بْنِ موسَي الرِضَا المرتضي....
🌷@Azu_vaxta👈
تو "تبریز" و قبل انقلاب یه گروه تصمیم گرفتن برن "پا بوس امام رضا" علیه السلام.
رئیس کاروان چند روز قبل حرکت تو خواب دید که امام رضا فرمودند داری میای "ابراهیم جیب بر" رو هم باخودت بیار.
"ابراهیم جیب بر کی بود؟!"
از اسمش معلومه "دزد مشهوری" بود تو تبریز که حتی کسی جرأت نمی کرد لحظه ای باهاش همسفر بشه چون سریع جیبشو خالی می کرد!
حالا امام رضا در خواب بهش گفته بودند اینو با "خودت بیارش مشهد!"
رئیس کاروان با خودش گفت:
خواب که "معتبر" نیست تازه اگه من اونو بیارم کسی تو "کاروان" نمیمونه همه "استعفا" میدن میرن یه کاروان دیگه پس بیخیال!
اما این خواب دو شب دیگه هم تکرار شد و رئیس چاره ای ندید جز اینکه بره "دنبال ابراهیم."
رفت "سراغشو" بگیره که کجاس، بهش گفتند؛ تو فلان محله داره میچرخه برو اونجا از هر کی سوال کنی "نشونت" میده.
بالاخره پیداش کرد!
گفت: ابراهیم میای بریم مشهد؟
(ولی جریان خوابو بهش نگفت)
ابراهیم گفت: من که پول ندارم تازه همین ۵۰ تومن هم که دستم میبینی همین الان از یه "پیرزن دزدیدم! "
رئیس گفت: عیب نداره تو بیا من "پولتم میدم."
فقط به این شرط که حین سفر "متعرض" کسی نشی بعد که رسیدیم مشهد، "آزادی!"
ابراهیم با خودش گفت؛ باشه اینجا که همه منو میشناسن نمیشه دزدی کرد بریم مشهد یه خورده پول "کاسب" شیم.
کاروان در روز معینی حرکت کرد وسطای راه که رسیدن "دزدای سر گردنه" به اتوبوس "حمله کردن" و "جیب" همه و حتی ابراهیم که جلوی اتوبوس نشسته بود رو "خالی کردن" و بعدم از اتوبوس پیاده شدن و رفتن!
اتوبوس که قدری حرکت کرد و در حالی که همه گریه میکردن که دیگه پولی برای برگشت ندارن، ابراهیم یکی یکی همه رو اسم میبرد و بهشون میگفت؛ از شما چقدر "پول دزدیدن" و بهشون میداد!
رئیس گفت:
"ابراهیم تو اینهمه پول از کجا آوردی؟!"
ابراهیم خندید و گفت:
وقتی "سر دسته دزدا" داشت از ماشین پیاده میشد همون لحظه جیبش رو "خالی کردم" و اونم نفهمید و از اتوبوس پیاده شد!
همه "خوشحال" بودن جز رئیس کاروان که زد زیر گریه و گفت:
"ابراهیم میدونی واسه چی آوردمت؟"
چون "حضرت به من فرمودن،"
حالا فهمیدم "حکمت" اومدن تو چی بوده؟
ابراهیم یه لحظه دلش تکون خورد گفت:
یعنی "حضرت" هنوز به من "توجه" داره؟
از همونجا "گریه کنان" تا "مشهد" اومد و یه "توبه نصوح" کنار قبر حضرت کرد و بعدم با "تلاش و کار حلال،" پولایی رو که قبلا "دزدیده بود"" میفرستاد تبریز و حلالیت می طلبید."
و در آخر هم در مشهد الرضا (ظاهرا مکانش نامعلومه) به رحمت خدا رفت...
مشهد...
روبروی ایوان طلا...
خیره به گنبد طلا...
اللهم صلي عليٰ عليِ بْنِ موسَي الرِضَا المرتضي....
🌷@Azu_vaxta👈
❤2
قبل از نصب فشاری ها در معابر و محلات عمومی ، تلمبه هایی در معابر تهران نصب گردیده بود که مردم آب آشامیدنی خود را از طریق این تلمبه ها تامین می کردند .
تلمبهی آب، تهران، دههی ۱۳۳۰ خورشیدی
🌷@Azu_vaxta👈
تلمبهی آب، تهران، دههی ۱۳۳۰ خورشیدی
🌷@Azu_vaxta👈
❤1
فشاری هَمو جور کِ از اسمِش پیدایَه بُرِی ای که اُوو بی یَه بویِس دکمه بالاشِ فشار مِدادی تا وَختی کِ ای دکمه رِ نِگَه مِداشتی اُوو می یَمَد هَمی که دستِتِ ورمِداشتی اُوو قطع مِرَف...
یکی از او ترفندایی که او زمونا بُری یکسره کردن فشاری مردم مِزدن ای بود کِ یک میل گرد نازک رِ وَر مِداشتن یک نیم دایره دُرُستِش مِکردن و سرمیلگردَم یَکَم کج مِکِردَن بُری گیر کردَنِش و مِنداختَن بالای دکمه فشاری و او جویی کِ اُوو می یَه او وَخ یکسره مِرَف....
🌷@Azu_vaxta👈
یکی از او ترفندایی که او زمونا بُری یکسره کردن فشاری مردم مِزدن ای بود کِ یک میل گرد نازک رِ وَر مِداشتن یک نیم دایره دُرُستِش مِکردن و سرمیلگردَم یَکَم کج مِکِردَن بُری گیر کردَنِش و مِنداختَن بالای دکمه فشاری و او جویی کِ اُوو می یَه او وَخ یکسره مِرَف....
🌷@Azu_vaxta👈
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ببار اِی بارون ببار
با دلم گريه کن خون ببار
در شبای تيره چون زُلف يار
بَهر ليلی چو مجنون ببار، اِی بارون
دلا خون شو، خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
🖤🖤🖤
🌷@Azu_vaxta👈
با دلم گريه کن خون ببار
در شبای تيره چون زُلف يار
بَهر ليلی چو مجنون ببار، اِی بارون
دلا خون شو، خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
🖤🖤🖤
🌷@Azu_vaxta👈
😢1
۷ سال تلاش علی دشتبان برای نجات زبان مشهدی
علی دشتبان بعداز هفت سال تلاش مستمر، کتاب «از او وَختا» را منتشر کرده؛ کتابی که گنجینهای از واژگان، بازیها، اشعار و آیینهای فراموششده مشهدیها را پیش روی مخاطب میگذارد.
بعداز سالها پژوهش میدانی و انتشار کتاب «روزی روزگاری آبکوه»، علی دشتبان اینبار به سراغ علاقه قدیمیاش، یعنی شعر و زبان مشهدی رفته و حاصل هفت سال تلاش مستمر او، کتاب «از او وَختا» است؛ کتابی که گنجینهای از واژگان، بازیها، اشعار و آیینهای فراموششده مشهدیها را پیش روی مخاطب میگذارد؛ واژگانی که بسیاری از آنها این روزها حتی از حافظه نسل قدیم شهر هم پاک شدهاند.
روزنامه محله شهر آرا مناطق 1 و 2 یکشنبه 1404/11/5
🌷@Azu_vaxta👈
علی دشتبان بعداز هفت سال تلاش مستمر، کتاب «از او وَختا» را منتشر کرده؛ کتابی که گنجینهای از واژگان، بازیها، اشعار و آیینهای فراموششده مشهدیها را پیش روی مخاطب میگذارد.
بعداز سالها پژوهش میدانی و انتشار کتاب «روزی روزگاری آبکوه»، علی دشتبان اینبار به سراغ علاقه قدیمیاش، یعنی شعر و زبان مشهدی رفته و حاصل هفت سال تلاش مستمر او، کتاب «از او وَختا» است؛ کتابی که گنجینهای از واژگان، بازیها، اشعار و آیینهای فراموششده مشهدیها را پیش روی مخاطب میگذارد؛ واژگانی که بسیاری از آنها این روزها حتی از حافظه نسل قدیم شهر هم پاک شدهاند.
روزنامه محله شهر آرا مناطق 1 و 2 یکشنبه 1404/11/5
🌷@Azu_vaxta👈
❤2👍1
اَزُو وَختا
۷ سال تلاش علی دشتبان برای نجات زبان مشهدی علی دشتبان بعداز هفت سال تلاش مستمر، کتاب «از او وَختا» را منتشر کرده؛ کتابی که گنجینهای از واژگان، بازیها، اشعار و آیینهای فراموششده مشهدیها را پیش روی مخاطب میگذارد. بعداز سالها پژوهش میدانی و انتشار کتاب…
علی دشتبان، نویسنده و شاعر شصتویکساله مشهدی، متولد و بزرگشده محله آبکوه است. هرچند چندسالی میشود که در محله سعدآباد سکونت دارد، اما پیوند عاطفی او با آبکوه همچنان پررنگ و زنده است؛ پیش از این در ۱۰ تیر ۹۶ در شهرآرامحله منطقه یک با این نویسنده درباره کتاب روزی روزگاری آبکوه گفتوگو کردیم و اینبار به بهانه شنیدن از کتاب «از او وختا» بهسراغش رفتیم.
قصه یک دلبستگی قدیمی
علاقه دشتبان به خواندن کتاب و مجله از سالهای نوجوانی آغاز شد؛ علاقهای که بهتدریج او را به سمت نوشتن و سرودن شعر سوق داد. پس از درگذشت مادرش در سال ۱۳۹۲، دشتبان تصمیم گرفت بخشی از هویت محلهای را که در آن رشد کرده بود، ثبت و ماندگار کند. او شروع به جمعآوری اسناد، روایتها و خاطرات ساکنان قدیمی محله آبکوه درباره شکلگیری، قدمت و زیست اجتماعی این قلعه قدیمی کرد.
سرانجام در سال۱۳۹۷، کتاب «روزی روزگاری آبکوه» به چاپ رسید؛ کتابی که بازتاب خوبی داشت. همین تجربه موفق، او را به سمت علاقه دیگرش هدایت کرد؛ علاقهای ریشهدار به زبان، فرهنگ و شعرمشهدی.
به باور نویسنده، زبان مشهدی در میان گویشها و زبانهای محلی کشور، کمتر دیده شده و امروز کمتر مشهدیای را میتوان یافت که در طول روز به این زبان صحبت کند. او میگوید: زبان مشهدی سرشار از واژگان، اصطلاحات و ظرافتهایی است که اگر ثبت نشوند، بهتدریج از حافظه جمعی شهر حذف خواهند شد.
۴ فصل برای یک هویت محلی
کتاب «از او وَختا» در چهار بخش اصلی تدوین شده است؛ بخش نخست به معرفی کلمات و واژگان مشهدی اختصاص دارد؛ علی دشتبان در این بخش، حدود ۲۵۰۰ واژه مشهدی را گردآوری و معرفی کرده است. او میگوید: برای بسیاری از این واژهها هم یک یا چند بیت به زبان مشهدی سرودهام. بسیاری از واژگان را خودم میدانستم و در حافظهام ثبت شده بود ولی با وجوداین درباره واژگان مشهدی با هممحلیها هم صحبت کردم.
بخش دوم کتاب به بازیهای محلی و قدیمی مشهد میپردازد؛ نویسنده در این بخش، نام بازیها، قوانین و شیوه انجام آنها را با دقت توضیح داده است.
بخش سوم به اشعار مشهدی اختصاص دارد؛ اشعاری که همگی سروده خود نویسنده هستند و اغلب درباره مشهد است. درمجموع، حدود پنجاهشعر به این زبان در کتاب گنجانده شده است؛ و در نهایت، بخش چهارم به رسمورسوم مشهدیها در جشن عروسی میپردازد؛ از آیین بلهگرفتن تا پاتختی، که همگی به شعر و به زبان مشهدی روایت شدهاند.
علی آقا میگوید: در این بخش شعری ۱۳۲ بیتی درباره رسم و رسوم ازدواج سرودم که آن هم به زبان مشهدی است.
✍️ میترا صدر
روزنامه محله شهر آرا مناطق 1 و 2 یکشنبه 1404/11/5
🌷@Azu_vaxta👈
https://mashhadchehreh.shahraranews.ir/0003bu
قصه یک دلبستگی قدیمی
علاقه دشتبان به خواندن کتاب و مجله از سالهای نوجوانی آغاز شد؛ علاقهای که بهتدریج او را به سمت نوشتن و سرودن شعر سوق داد. پس از درگذشت مادرش در سال ۱۳۹۲، دشتبان تصمیم گرفت بخشی از هویت محلهای را که در آن رشد کرده بود، ثبت و ماندگار کند. او شروع به جمعآوری اسناد، روایتها و خاطرات ساکنان قدیمی محله آبکوه درباره شکلگیری، قدمت و زیست اجتماعی این قلعه قدیمی کرد.
سرانجام در سال۱۳۹۷، کتاب «روزی روزگاری آبکوه» به چاپ رسید؛ کتابی که بازتاب خوبی داشت. همین تجربه موفق، او را به سمت علاقه دیگرش هدایت کرد؛ علاقهای ریشهدار به زبان، فرهنگ و شعرمشهدی.
به باور نویسنده، زبان مشهدی در میان گویشها و زبانهای محلی کشور، کمتر دیده شده و امروز کمتر مشهدیای را میتوان یافت که در طول روز به این زبان صحبت کند. او میگوید: زبان مشهدی سرشار از واژگان، اصطلاحات و ظرافتهایی است که اگر ثبت نشوند، بهتدریج از حافظه جمعی شهر حذف خواهند شد.
۴ فصل برای یک هویت محلی
کتاب «از او وَختا» در چهار بخش اصلی تدوین شده است؛ بخش نخست به معرفی کلمات و واژگان مشهدی اختصاص دارد؛ علی دشتبان در این بخش، حدود ۲۵۰۰ واژه مشهدی را گردآوری و معرفی کرده است. او میگوید: برای بسیاری از این واژهها هم یک یا چند بیت به زبان مشهدی سرودهام. بسیاری از واژگان را خودم میدانستم و در حافظهام ثبت شده بود ولی با وجوداین درباره واژگان مشهدی با هممحلیها هم صحبت کردم.
بخش دوم کتاب به بازیهای محلی و قدیمی مشهد میپردازد؛ نویسنده در این بخش، نام بازیها، قوانین و شیوه انجام آنها را با دقت توضیح داده است.
بخش سوم به اشعار مشهدی اختصاص دارد؛ اشعاری که همگی سروده خود نویسنده هستند و اغلب درباره مشهد است. درمجموع، حدود پنجاهشعر به این زبان در کتاب گنجانده شده است؛ و در نهایت، بخش چهارم به رسمورسوم مشهدیها در جشن عروسی میپردازد؛ از آیین بلهگرفتن تا پاتختی، که همگی به شعر و به زبان مشهدی روایت شدهاند.
علی آقا میگوید: در این بخش شعری ۱۳۲ بیتی درباره رسم و رسوم ازدواج سرودم که آن هم به زبان مشهدی است.
✍️ میترا صدر
روزنامه محله شهر آرا مناطق 1 و 2 یکشنبه 1404/11/5
🌷@Azu_vaxta👈
https://mashhadchehreh.shahraranews.ir/0003bu
مشهد چهره
۷ سال تلاش علی دشتبان برای نجات زبان مشهدی
علی دشتبان بعداز هفت سال تلاش مستمر، کتاب «از او وَختا» را منتشر کرده؛ کتابی که گنجینهای از واژگان، بازیها، اشعار و آیینهای فراموششده مشهدیها را پیش روی مخاطب میگذارد.
❤2👍2👏1
دِلِما خوشه ک دولت دِرَه یارانه مده
بِزِما ماهی یه میلیون دِرَه ماهانه مِدَه
البته ای یک تِمَن پول دوتا مرغه فِقَد
به خیال خودِشا لقمه ی شاهانه مده
اگه تخم مرغ بخی ای یک تمن رِ بخری
بقالِ محله ما بزت دوتا شانه مده
گوشت و مرغ و شکر هم قیمت زعفرون شده
روغَنِر بَضی دکونا دره دزدانه مده
شده گوشت کیلویی یک میلیون نهصد یره جان
روغنم تینی* همقذر *به تو دکانه مده
تو سرت شاخ در می یه وختی مِری گاهی خرید
همو شاخِ رَم خدا گا وختا یکدانه مده
مدنم ای یک تمن پوشک بچه نمره
پس همی رم برای پوشکِ حنانه مده
دگه دولت نِمتِنَه گیرونی ر مهار کنه
اما هر روز بِزِما وعده یِ جانانه مده
مگه ما مِخِم که ملت سر و سامون بگیره
همیشه دم ب ساعت آدرس سامانه مده
ما تشکر مکنم که دولت کریمه ما
بِزِما ماهی یه ملیون دره یارانه مده
بیت بالا ر ولش طعنه زدم م بِزِشا
بس ک دولت بِزِما امیدِ رندانه مده
دولت ایبار سر مار با یک تمن شیره مالید
انگاری ک صدقه یا بلکه کارانه مده
م دگه امیدی اَجّاش* ب ای دولت ندرم
با چه رویی دوبره وعده ی چن گانه مده
دشتبان آینده ر مثل بیابون می بینه
اما دولت بزما وعده ی گلخانه مده
علی دشتبان ۱۴۰۴/۱۰/۱۵
* تینی= حلبی
* همقذر = همین مقدار
*اَجّاش = هرگز ، ابدا
🌷@Azu_vaxta👈
بِزِما ماهی یه میلیون دِرَه ماهانه مِدَه
البته ای یک تِمَن پول دوتا مرغه فِقَد
به خیال خودِشا لقمه ی شاهانه مده
اگه تخم مرغ بخی ای یک تمن رِ بخری
بقالِ محله ما بزت دوتا شانه مده
گوشت و مرغ و شکر هم قیمت زعفرون شده
روغَنِر بَضی دکونا دره دزدانه مده
شده گوشت کیلویی یک میلیون نهصد یره جان
روغنم تینی* همقذر *به تو دکانه مده
تو سرت شاخ در می یه وختی مِری گاهی خرید
همو شاخِ رَم خدا گا وختا یکدانه مده
مدنم ای یک تمن پوشک بچه نمره
پس همی رم برای پوشکِ حنانه مده
دگه دولت نِمتِنَه گیرونی ر مهار کنه
اما هر روز بِزِما وعده یِ جانانه مده
مگه ما مِخِم که ملت سر و سامون بگیره
همیشه دم ب ساعت آدرس سامانه مده
ما تشکر مکنم که دولت کریمه ما
بِزِما ماهی یه ملیون دره یارانه مده
بیت بالا ر ولش طعنه زدم م بِزِشا
بس ک دولت بِزِما امیدِ رندانه مده
دولت ایبار سر مار با یک تمن شیره مالید
انگاری ک صدقه یا بلکه کارانه مده
م دگه امیدی اَجّاش* ب ای دولت ندرم
با چه رویی دوبره وعده ی چن گانه مده
دشتبان آینده ر مثل بیابون می بینه
اما دولت بزما وعده ی گلخانه مده
علی دشتبان ۱۴۰۴/۱۰/۱۵
* تینی= حلبی
* همقذر = همین مقدار
*اَجّاش = هرگز ، ابدا
🌷@Azu_vaxta👈
👍2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✨مهربان معبودم
⭐️شب خود و دوستانم را
✨به تو میسپارم
⭐️آرزوهایم زیاد است
✨اما ناب ترین آرزویم
⭐️نعمت سلامتیست
✨برای همه ی مردم عزیز و دوست داشتنی
⭐️صبور باشیم
✨مشکلات هم تاریخ انقضا دارند
⭐️امشب براتون
✨سلامتی آرزو میکنم
⭐️امیدوارم همیشه
✨سلامت و شاداب باشید🙏
🌹شبـ🌙ـتون معطر به عطر گل🌹
❤️در پناه خالق یکتا❤️
🌷@Azu_vaxta👈
⭐️شب خود و دوستانم را
✨به تو میسپارم
⭐️آرزوهایم زیاد است
✨اما ناب ترین آرزویم
⭐️نعمت سلامتیست
✨برای همه ی مردم عزیز و دوست داشتنی
⭐️صبور باشیم
✨مشکلات هم تاریخ انقضا دارند
⭐️امشب براتون
✨سلامتی آرزو میکنم
⭐️امیدوارم همیشه
✨سلامت و شاداب باشید🙏
🌹شبـ🌙ـتون معطر به عطر گل🌹
❤️در پناه خالق یکتا❤️
🌷@Azu_vaxta👈
❤2