بازدید سرکار خانم بتول گندمی عضو شورای اسلامی وقت مشهد و همراهان محترم از نمایشگاه عکس و اسناد از کتاب روزی روزگاری آبکوه
آبان 98
فرهنگسرای بهشت
آبان 98
فرهنگسرای بهشت
اَزُو وَختا
دراصطلاح مردم قدیم مشهد ( لوچُمبَه ) یعنی چه؟
لو چُمبَه : یعنی بازی الک دولک .
چُمبَه : چوبی راست به قطر حدود پنج، شش سانتیمتر و طول حدوداً نیم متر.
در بازی «لُوْچُمبَه» یعنی الک دولک «چُمبَه» نام چوب بزرگ یعنی دولک است.
🌷 @Azu_vaxta👈
چُمبَه : چوبی راست به قطر حدود پنج، شش سانتیمتر و طول حدوداً نیم متر.
در بازی «لُوْچُمبَه» یعنی الک دولک «چُمبَه» نام چوب بزرگ یعنی دولک است.
🌷 @Azu_vaxta👈
الک دولک. [ اَ ل َ دُ ل َ ] (اِ مرکب ) یا الک دلک ، دو پاره چوب است که بدان بازی کنند یکی دراز و دیگری کوتاه. چوب دراز را دولک و کوتاه را الک نامند. (از فرهنگ جهانگیری
🌷@Azu_vaxta👈
🌷@Azu_vaxta👈
بازی های محلی
الک دولک (لوچُمبَه گویش مشهدی)
بازی اَلَکدولَک از دسته بازیهایی بود که در گذشته همچون بسیاری از بازیها به وسایل بازیِ خاصی نیاز نداشت. دو تکه چوب و دو قطعه آجر از وسایلی بودند که ساعتها چندین نفر را سرگرم میکرد.
برای شروع ابتدا بازیکنان بین خود دو نفر را بهعنوان سردسته (اوستا) انتخاب میکردند. سپس (اوستاها) از طریق یارگیری (تَلدرآوردن) افراد گروه خود را انتخاب میکردند. پس از یارگیری برای شروع بازی، دو دسته با انداختن قرعه (نظیر: گلپوچ، ترخُشک یا شیرخط) گروه برنده را تعیین میکردند. اوستای شروعکنندۀ بازی در حالیکه یارانش درکنارش ایستاده ،دریک نقطه از زمین دو قطعه آجر یا سنگ را به فاصلۀ تقریباً یک وجب کنار هم قرارمیداد.بعد چوب کوچک را که الک مینامیدند، بر روی آجرها قرار داده و چوب دولک را به دست می گرفت .
#بازیهای_محلی
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
الک دولک (لوچُمبَه گویش مشهدی)
بازی اَلَکدولَک از دسته بازیهایی بود که در گذشته همچون بسیاری از بازیها به وسایل بازیِ خاصی نیاز نداشت. دو تکه چوب و دو قطعه آجر از وسایلی بودند که ساعتها چندین نفر را سرگرم میکرد.
برای شروع ابتدا بازیکنان بین خود دو نفر را بهعنوان سردسته (اوستا) انتخاب میکردند. سپس (اوستاها) از طریق یارگیری (تَلدرآوردن) افراد گروه خود را انتخاب میکردند. پس از یارگیری برای شروع بازی، دو دسته با انداختن قرعه (نظیر: گلپوچ، ترخُشک یا شیرخط) گروه برنده را تعیین میکردند. اوستای شروعکنندۀ بازی در حالیکه یارانش درکنارش ایستاده ،دریک نقطه از زمین دو قطعه آجر یا سنگ را به فاصلۀ تقریباً یک وجب کنار هم قرارمیداد.بعد چوب کوچک را که الک مینامیدند، بر روی آجرها قرار داده و چوب دولک را به دست می گرفت .
#بازیهای_محلی
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
🔸یاران گروه بازنده در محوطة تعیین شده پخش شده ، سپس با اجازۀ سردستۀ گروه، بازی را شروع میکردند. ابتدا فردی که قرار بود بازی را شروع کند با درنظرگرفتن موقعیت بازیکنان گروه بازنده، چوب دولک را زیر چوب الک قرار میداد و با یک حرکت، چوب الک را به هوا پرتاب و هنگام پایینآمدن چوب الک سعی میکرد با قدرت هرچه تمامتر ضربۀ محکمی به چوب الک وارد کند تا چوب را به دورترین نقطه و دور از دسترس گروه بازنده بیندازد.
دراین هنگام گروه مقابل که منتظر پرتابشدن چوب الک در هوا هستند، به دنبال چوب می دویدند تا آن را بگیرند. اگر چوب الک را بدون آنکه به زمین بیفتد در هوا میگرفتند، بازی را به نفع خود تمام و جایشان را با گروه مقابل عوض میکردند. اما اگرچوب الک را نمیگرفتند، یکی از بازیکنان چوب الک را برمیداشت و ازهمان محل سعیمیکرد تا با نشانهگیری دقیق، چوب دولک را که در جلوِ آجرهای بازی قرار داده بودند، هدف قرار دهد. اگر چوب الک به دولک برخورد میکرد یا حتی فاصلۀ دو چوب کمتر از چوب دولک بود، نفر شروعکنندۀ بازی به اصطلاح سوخته و از جریان بازی خارج میشد و جایش را به یکی دیگر از یارانش واگذار میکرد، وگرنه فردی که در ابتدا با چوب دولک به الک ضربه زده بود، سعی میکرد با زدن سه ضربۀ دیگر، چوب الک را به نقطۀ دورتری منتقل کند. اگر موفق به ضربهزدن مجدد نمیشد، نوبت یار بعدی گروه فرامیرسید تا شروعکنندۀ بازی باشد؛ اما اگر میتوانست با ضربهزدن چوب الک را به نقطۀ دیگری منتقل کند، با چوب دولک فاصلۀ بین چوب الک تا نقطه شروع را اندازهگیری و هر یکاندازه را یک امتیاز محسوب میکردند و گروهی که بالاترین حدّ نصاب را بهدست میآورد، برندۀ بازی محسوب میشد.
#بازیهای_محلی
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
دراین هنگام گروه مقابل که منتظر پرتابشدن چوب الک در هوا هستند، به دنبال چوب می دویدند تا آن را بگیرند. اگر چوب الک را بدون آنکه به زمین بیفتد در هوا میگرفتند، بازی را به نفع خود تمام و جایشان را با گروه مقابل عوض میکردند. اما اگرچوب الک را نمیگرفتند، یکی از بازیکنان چوب الک را برمیداشت و ازهمان محل سعیمیکرد تا با نشانهگیری دقیق، چوب دولک را که در جلوِ آجرهای بازی قرار داده بودند، هدف قرار دهد. اگر چوب الک به دولک برخورد میکرد یا حتی فاصلۀ دو چوب کمتر از چوب دولک بود، نفر شروعکنندۀ بازی به اصطلاح سوخته و از جریان بازی خارج میشد و جایش را به یکی دیگر از یارانش واگذار میکرد، وگرنه فردی که در ابتدا با چوب دولک به الک ضربه زده بود، سعی میکرد با زدن سه ضربۀ دیگر، چوب الک را به نقطۀ دورتری منتقل کند. اگر موفق به ضربهزدن مجدد نمیشد، نوبت یار بعدی گروه فرامیرسید تا شروعکنندۀ بازی باشد؛ اما اگر میتوانست با ضربهزدن چوب الک را به نقطۀ دیگری منتقل کند، با چوب دولک فاصلۀ بین چوب الک تا نقطه شروع را اندازهگیری و هر یکاندازه را یک امتیاز محسوب میکردند و گروهی که بالاترین حدّ نصاب را بهدست میآورد، برندۀ بازی محسوب میشد.
#بازیهای_محلی
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
@yadeAyyaam
شب جمعه - مرتضی ا
موسیقی نِماشوم
شب جمعه
مرتضی احمدی
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
#خراسان
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : شبانگاه ، هنگام شب
🌷@Azu_vaxta👈
شب جمعه
مرتضی احمدی
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
#خراسان
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : شبانگاه ، هنگام شب
🌷@Azu_vaxta👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خـــــدایا 🙏
دراین لحظات شب✨
دلهای دوستانم را
سرشاراز نور الهیت کن و✨
وجودشان را لبریز از آرامش✨🙏
✨آمیـــن یا رَبَّ العالمین
🙏 آرامشِ آسمانِ شب
✨سهم هر شبتان
✨و یادِ خدا روشنىِ بى خاموشِ
✨تمامِ لحظه هايتان باشد.
✨در این ساعاتِپایانی شب آرزو دارم
✨غیر از خدا محتاج ڪسی نشوید.
شبتون سرشار از آرامش
🌤أللَّھُمَ؏َـجِّلْ لِوَلیِڪَ ألْفَرَج🌤
🌷@Azu_vaxta👈
دراین لحظات شب✨
دلهای دوستانم را
سرشاراز نور الهیت کن و✨
وجودشان را لبریز از آرامش✨🙏
✨آمیـــن یا رَبَّ العالمین
🙏 آرامشِ آسمانِ شب
✨سهم هر شبتان
✨و یادِ خدا روشنىِ بى خاموشِ
✨تمامِ لحظه هايتان باشد.
✨در این ساعاتِپایانی شب آرزو دارم
✨غیر از خدا محتاج ڪسی نشوید.
شبتون سرشار از آرامش
🌤أللَّھُمَ؏َـجِّلْ لِوَلیِڪَ ألْفَرَج🌤
🌷@Azu_vaxta👈
هدف از زندگی شاد بودنه
چیزایی که دوست نداری رو رها کن
و بچسب به چیزایی که میخوای...
روز بخیر
🌷@Azu_vaxta👈
چیزایی که دوست نداری رو رها کن
و بچسب به چیزایی که میخوای...
روز بخیر
🌷@Azu_vaxta👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ولادت قهرمان فصاحت و بلاغت🌸
مظهر مهربانی و عطوفت💖
خانم زینب کبری سلام الله علیها 💖
و روز پرستار مبارک باد🌸🎊
🌷@Azu_vaxta👈
مظهر مهربانی و عطوفت💖
خانم زینب کبری سلام الله علیها 💖
و روز پرستار مبارک باد🌸🎊
🌷@Azu_vaxta👈
📸دهه ۲۰ شمسی
استخر وکیل آباد مشهد. تمرین شیرجه و تماشاچیان مشتاق و جوان در حال تماشا
فردی که اینچنین شیرجه میزند اکبر هاشمی است که از قهرمانان شنا و پرچمدار تیم ورزشکاران مشهد در مسابقات کشوری بود. وی به شغل خیاطی اشتغال داشت ولی بخاطر علاقه بیحدش به بازیگری جذب تاتر گلشن شد و پس از یک دهه بازی در نمایشهای این تماشاخانه راهی تهران گردید و به بازی در سینما مشغول شد. وی یکی از بهترین ایفاگران نقش منفی در فیلمهای سینمایی دهه سی و چهل سینمای ایران بود. ماندگارترین نقشآفرینی وی در فیلم کوچه مردها بوده است. او در ابتدای دهه پنجاه در مشهد از دنیا رفت و در آرامستان بهشت رضا بخاک سپرده شد.
🌷@Azu_vaxta👈
استخر وکیل آباد مشهد. تمرین شیرجه و تماشاچیان مشتاق و جوان در حال تماشا
فردی که اینچنین شیرجه میزند اکبر هاشمی است که از قهرمانان شنا و پرچمدار تیم ورزشکاران مشهد در مسابقات کشوری بود. وی به شغل خیاطی اشتغال داشت ولی بخاطر علاقه بیحدش به بازیگری جذب تاتر گلشن شد و پس از یک دهه بازی در نمایشهای این تماشاخانه راهی تهران گردید و به بازی در سینما مشغول شد. وی یکی از بهترین ایفاگران نقش منفی در فیلمهای سینمایی دهه سی و چهل سینمای ایران بود. ماندگارترین نقشآفرینی وی در فیلم کوچه مردها بوده است. او در ابتدای دهه پنجاه در مشهد از دنیا رفت و در آرامستان بهشت رضا بخاک سپرده شد.
🌷@Azu_vaxta👈
💕من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو…؛
هر کسی میخواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست…
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم ای یار
خانهی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
” خانه #دوست کجاست؟"👌
🌷@Azu_vaxta👈
حکایت یک ترانه
مریمهایی که نام آنها در ترانههای خوانندگان قدیمی به نحوی میآمد هرکدام قصه ای دارد اگرچه آخرین قصه کمی تلخ و مربوط به زنی به نام مریم محمدی است که در تابستان ۱۳۵۶ هنگامی که داریوش اقبالی در یکی از محافل عمومی خود در مسیر جاده کرج ـ تهران مشغول خواندن ترانه "شرمت باد ای دستی که…" بود؛ به روی سن رفت و لیوان اسیدی را به صورت خواننده معروف جاز آن روزگار پاشید.
بعد از وقوع این حادثه، مریم محمدی توسط مأموران پاسگاه ژاندارمری کن دستگیر و روانه زندان شد و داریوش نیز در بیمارستان مهر بستری شد و مجلات هفتگی آن روزها از جمله مجله جوانان، در چند شماره پیاپی، این ماجرای تلخ را پیگیری کردند و گزارشهای مفصلی در این باره نوشتند.
بنابر آن گزارشها و نوشتهها، مریم محمدی زنی بود که به صدای آن خواننده و ترانههایش علاقه مند بود و شبی با حضور در آن محفل از خواننده خواسته بود تا ترانهای هم به افتخار او اجرا کند که نام "مریم" درآن باشد و آن خواننده نیز ترانه "نازنین مریم" را بدون هیچ پیش زمینه و تمرینی با ارکسترش روی سن اجرا میکند.
شب های بعد نیز مریم محمدی به محلهای اجرای آن خواننده میرود و درخواست خود را مکرراً میگوید ولی دیگر آن خواننده زیر بار نمیرود بویژه آنکه مریم از داریوش تقاضاهای دیگری هم داشته است! که گویا برای او مقدور نبوده است و چون جواب های مکرر رد از سوی آن خواننده میشنود، تصمیم به انتقام میگیرد و ظرف اسیدی را به صورتش میپاشد.
او که نام اصلیاش "ماه سلطان ـ ش" بود و ۲۸ سال سن و شوهر و ۶ فرزند هم داشت، در بازجوییاش در پاسگاه ژاندارمری کن گفته بود از کاری که کرده است اصلاً پشیمان نیست.
او تاوان این جرم خود را پرداخت و ماهها زندان را تحمل کرد، خانه و شوهر و فرزندان خود را از دست داد و آواره خیابان ها شد و به گلفروشی در میدان دربند و تجریش روی آورد و غروبها با پوشیدن لباس سپید، سبدی از گلهای مریم را در دست میگرفت و در ترافیک به مردم میفروخت و جالب این که مردم هم که او را خیلی خوب میشناختند، از او گل مریم میخریدند.
حتی نقل است جمشید نجفی که بعد از انقلاب سرود معروف "خلبان ها" را با شعر و آهنگی از فیروز_برنجیان (بابک رادمنش و پدر سامی یوسف ) اجرا کرد و معروفتر شد ـ آن روزها ترانهای دو صدایی به نام "آی دختر گلفروش ـ گُل رو ارزون نفروش" را با همکاری بانو گیتا اجرا و به او تقدیم کرد و بدین سان انتقام خوانندگان کوچه بازاری آن روزگار را از خوانندگان پاپ آن روزگار گرفت.
در آن سالها این دو نحله هنری با هم اختلافات زیادی داشتند که هنوز هم گویاحل نشده است .
حسن_فرازمند پژوهشگر موسیقی می گوید : در یکی از روزهای تابستان که مریم محمدی در تجریش مشغول گل فروشی بود، برای مصاحبهای کوتاه سراغش رفتم.
او درآن مصاحبه از این که انتقام خود و خیلی از دخترها و زنان آن روزگار را از آن خواننده گرفته، خوشحال هم بود و میگفت:
"بنویسید که به خاطر عشق، همه چیزم را از دست دادم و این عشق بود که مرا به این کار واداشت، بنویسید عشق مریم، یک عشق پاک بود ولی داریوش نتوانست این عشق پاک را درک کند و…"
من در همان ایام و روزگار، با داریوش نیز در بیمارستان مهر ملاقاتهایی داشتم، او این کار را یک توطئه از سوی رقبایش علیه خودش میدانست و میگفت: رقیبانم کور خواندهاند، به محض این که خوب بشوم، دوباره روی سن خواهم رفت و دوباره برای دوستدارانم "بوی گندم مال من" را خواهم خواند.
داریوش می گفت که اصلاً این خانم را نه میشناسم و نه به جا میآورم، ولی واقعیت این است که هر جا برای اجرای برنامه میرفتم، او هم میآمد و یکی دوبار هم به من اظهار محبت و علاقه و حتی اظهار عشق کرد و مثل همیشه جواب من جواب رد بود که باعث این حادثه شد.
🌷@Azu_vaxta👈
مریمهایی که نام آنها در ترانههای خوانندگان قدیمی به نحوی میآمد هرکدام قصه ای دارد اگرچه آخرین قصه کمی تلخ و مربوط به زنی به نام مریم محمدی است که در تابستان ۱۳۵۶ هنگامی که داریوش اقبالی در یکی از محافل عمومی خود در مسیر جاده کرج ـ تهران مشغول خواندن ترانه "شرمت باد ای دستی که…" بود؛ به روی سن رفت و لیوان اسیدی را به صورت خواننده معروف جاز آن روزگار پاشید.
بعد از وقوع این حادثه، مریم محمدی توسط مأموران پاسگاه ژاندارمری کن دستگیر و روانه زندان شد و داریوش نیز در بیمارستان مهر بستری شد و مجلات هفتگی آن روزها از جمله مجله جوانان، در چند شماره پیاپی، این ماجرای تلخ را پیگیری کردند و گزارشهای مفصلی در این باره نوشتند.
بنابر آن گزارشها و نوشتهها، مریم محمدی زنی بود که به صدای آن خواننده و ترانههایش علاقه مند بود و شبی با حضور در آن محفل از خواننده خواسته بود تا ترانهای هم به افتخار او اجرا کند که نام "مریم" درآن باشد و آن خواننده نیز ترانه "نازنین مریم" را بدون هیچ پیش زمینه و تمرینی با ارکسترش روی سن اجرا میکند.
شب های بعد نیز مریم محمدی به محلهای اجرای آن خواننده میرود و درخواست خود را مکرراً میگوید ولی دیگر آن خواننده زیر بار نمیرود بویژه آنکه مریم از داریوش تقاضاهای دیگری هم داشته است! که گویا برای او مقدور نبوده است و چون جواب های مکرر رد از سوی آن خواننده میشنود، تصمیم به انتقام میگیرد و ظرف اسیدی را به صورتش میپاشد.
او که نام اصلیاش "ماه سلطان ـ ش" بود و ۲۸ سال سن و شوهر و ۶ فرزند هم داشت، در بازجوییاش در پاسگاه ژاندارمری کن گفته بود از کاری که کرده است اصلاً پشیمان نیست.
او تاوان این جرم خود را پرداخت و ماهها زندان را تحمل کرد، خانه و شوهر و فرزندان خود را از دست داد و آواره خیابان ها شد و به گلفروشی در میدان دربند و تجریش روی آورد و غروبها با پوشیدن لباس سپید، سبدی از گلهای مریم را در دست میگرفت و در ترافیک به مردم میفروخت و جالب این که مردم هم که او را خیلی خوب میشناختند، از او گل مریم میخریدند.
حتی نقل است جمشید نجفی که بعد از انقلاب سرود معروف "خلبان ها" را با شعر و آهنگی از فیروز_برنجیان (بابک رادمنش و پدر سامی یوسف ) اجرا کرد و معروفتر شد ـ آن روزها ترانهای دو صدایی به نام "آی دختر گلفروش ـ گُل رو ارزون نفروش" را با همکاری بانو گیتا اجرا و به او تقدیم کرد و بدین سان انتقام خوانندگان کوچه بازاری آن روزگار را از خوانندگان پاپ آن روزگار گرفت.
در آن سالها این دو نحله هنری با هم اختلافات زیادی داشتند که هنوز هم گویاحل نشده است .
حسن_فرازمند پژوهشگر موسیقی می گوید : در یکی از روزهای تابستان که مریم محمدی در تجریش مشغول گل فروشی بود، برای مصاحبهای کوتاه سراغش رفتم.
او درآن مصاحبه از این که انتقام خود و خیلی از دخترها و زنان آن روزگار را از آن خواننده گرفته، خوشحال هم بود و میگفت:
"بنویسید که به خاطر عشق، همه چیزم را از دست دادم و این عشق بود که مرا به این کار واداشت، بنویسید عشق مریم، یک عشق پاک بود ولی داریوش نتوانست این عشق پاک را درک کند و…"
من در همان ایام و روزگار، با داریوش نیز در بیمارستان مهر ملاقاتهایی داشتم، او این کار را یک توطئه از سوی رقبایش علیه خودش میدانست و میگفت: رقیبانم کور خواندهاند، به محض این که خوب بشوم، دوباره روی سن خواهم رفت و دوباره برای دوستدارانم "بوی گندم مال من" را خواهم خواند.
داریوش می گفت که اصلاً این خانم را نه میشناسم و نه به جا میآورم، ولی واقعیت این است که هر جا برای اجرای برنامه میرفتم، او هم میآمد و یکی دوبار هم به من اظهار محبت و علاقه و حتی اظهار عشق کرد و مثل همیشه جواب من جواب رد بود که باعث این حادثه شد.
🌷@Azu_vaxta👈
اَزُو وَختا
حکایت یک ترانه مریمهایی که نام آنها در ترانههای خوانندگان قدیمی به نحوی میآمد هرکدام قصه ای دارد اگرچه آخرین قصه کمی تلخ و مربوط به زنی به نام مریم محمدی است که در تابستان ۱۳۵۶ هنگامی که داریوش اقبالی در یکی از محافل عمومی خود در مسیر جاده کرج ـ تهران…
دختر گلفروش - گیتا.جمشید نجفی
@Bazmemusighi
موسیقی نِماشوم
دختر گل فروش
جمشید نجفی - گیتا
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
#خراسان
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : شبانگاه ، هنگام شب
دختر گل فروش
جمشید نجفی - گیتا
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
#خراسان
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : شبانگاه ، هنگام شب