گاهیوقتها دلم تنگ میشود و نمیدانم با این دلتنگی چه کنم و چگونه به این دل بفهمانم که آن دوران دیگر تمام شد و دیگر بهانههای پوچ و واهی مگیر. دیگر از آن کوچههای تنگ و باریک و پر از گردوخاک خبری نیست. از آن خانههای گنبدیشکل و کاهگلی هیچ اثری نیست. دیگر آن حیاطهای بزرگ و درندشت به خاطرهها پیوسته. دیگر در بهار هیچ پرستویی در زیر ایوان چوبی خانههایمان یا گوشۀ کاهدان و طویلهها خانه نمیسازد. دیگر حتی در آسمان محلهمان هم هیچ پرستویی پرواز نمیکند و آسمان محله هم دیگر آبی نیست و تا دلت بخواهد هوای شهرمان کثیف و آلوده است ، از وضع هشدار گذشته و به وضعیت اضطرار رسیده است. دیگر هنگام غروب یا صبح زود صدای جیکجیک گنجشکها از روی درخت نارون داخل حیاط به گوش نمیرسد. انگار گنجشکها هم دیگر توان خواندن ندارند و از فضای دودآلود شهر به تنگ آمده و از این شهر پرهیاهو کوچ کردهاند. دیگر بانگ خروس همسایه موقع نماز صبح هم از خواب بیدارمان نمیکند. دیگر صدای خِشخِش جاروی مادر صبح علی الطلوع از حیاط خاکی یا جلوِ درِ حیاط به گوشمان نمیرسد. دیگر موقع بلندشدن از خواب، بوی خاکهای آبپاشیشدۀ کوچهوحیاط توسط مادر، شامهمان را نوازش نمیدهد.
دیگر بوی نان داغ از خانهها به مشاممان نمیرسد. دیگر پای تنور مادر نمیتواند نان بپزد، زیرا مادر دیگر نیست، و اگر مادر هم باشد دیگر توانش را ندارد. اگر توانش را هم داشته باشد دیگر تنوری در داخل حیاطی باقی نمانده است. چوب و هیزم، آرد و گندم همه به کنار. دیگر نان خانگی، نان پیاز و سبزی، نان روغنی، نان جزغالهای، نان قاق، نان غِلفتی و شیرمال در سفرههایمان جایی ندارد. دیگر صندوق نانی هم در خانهها وجود ندارد. عوضش تا دلت بخواهد، خوردن نان لواش، نان تافتون، نان سنگک، نان باگت، نان بربری، نان ماشینی و... معدههایمان را آزار میدهد. ناهار ظهرمان هم دیگر اشکنه و آش لَخشک نیست. بلغورشیر و آش بلغور و... از وعدههای غذاییمان حذف شده و طعم شیربرنج را هم از یاد بردهایم؛ اما تا دلت بخواهد پیتزا، ساندویچ، سوسیس، کالباس و غذاهای حاضری دیگر، معده و سلامتیمان را به خطر انداخته است.
امروز چقدر این دیگرها آزارمان میدهد! چقدر در زندگی ماشینی غرق شدهایم که حالا به همان زندگیِ سادۀ گذشتههایمان دلخوشیم و افسوس و حسرت گذشته را میخوریم و دلتنگ روزهای خوش بچگیهایمان میشویم. افسوس و صد افسوس که گذشت آن روزها.
#علی_دشتبان
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
@Azu_vaxta👈
دیگر بوی نان داغ از خانهها به مشاممان نمیرسد. دیگر پای تنور مادر نمیتواند نان بپزد، زیرا مادر دیگر نیست، و اگر مادر هم باشد دیگر توانش را ندارد. اگر توانش را هم داشته باشد دیگر تنوری در داخل حیاطی باقی نمانده است. چوب و هیزم، آرد و گندم همه به کنار. دیگر نان خانگی، نان پیاز و سبزی، نان روغنی، نان جزغالهای، نان قاق، نان غِلفتی و شیرمال در سفرههایمان جایی ندارد. دیگر صندوق نانی هم در خانهها وجود ندارد. عوضش تا دلت بخواهد، خوردن نان لواش، نان تافتون، نان سنگک، نان باگت، نان بربری، نان ماشینی و... معدههایمان را آزار میدهد. ناهار ظهرمان هم دیگر اشکنه و آش لَخشک نیست. بلغورشیر و آش بلغور و... از وعدههای غذاییمان حذف شده و طعم شیربرنج را هم از یاد بردهایم؛ اما تا دلت بخواهد پیتزا، ساندویچ، سوسیس، کالباس و غذاهای حاضری دیگر، معده و سلامتیمان را به خطر انداخته است.
امروز چقدر این دیگرها آزارمان میدهد! چقدر در زندگی ماشینی غرق شدهایم که حالا به همان زندگیِ سادۀ گذشتههایمان دلخوشیم و افسوس و حسرت گذشته را میخوریم و دلتنگ روزهای خوش بچگیهایمان میشویم. افسوس و صد افسوس که گذشت آن روزها.
#علی_دشتبان
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
@Azu_vaxta👈
مشهد شناسی قدیم
این قسمت نهرخیابان (نهرنادری)
آب خیابان، (نهرنادر) که با عبور از خیابان مشهد، بخشی از آب اهالی شهر، به ویژه زائران حرم حضرت رضا علیه السّلام را تأمین می کرد. منبع اصلی آب خیابان، چشمه ای پر آب به نام گُلَسب یا کُلَسب (= چشمة اسب) واقع در حدود پنجاه کیلومتری یا هشت فرسخی شمال غرب شهر مشهد، در حدود سه فرسخی غرب شهر تابران توس بوده که در دوره های اخیر به چشمه گیلاس معروف شده است.
درتاریخچه این نهر اینگونه آمده است .... در اواخر قرن نهم هجری، امیر علیشیر نوائی، پیشکار مدبّر دولت سلطان حسین بایقرای تیموری، با صرف هزینة زیاد، آب این چشمه را پس از ویرانی شهر تابران به مشهد منتقل کرد.
#مشهدشناسی_قدیم
@Azu_vaxta👈
این قسمت نهرخیابان (نهرنادری)
آب خیابان، (نهرنادر) که با عبور از خیابان مشهد، بخشی از آب اهالی شهر، به ویژه زائران حرم حضرت رضا علیه السّلام را تأمین می کرد. منبع اصلی آب خیابان، چشمه ای پر آب به نام گُلَسب یا کُلَسب (= چشمة اسب) واقع در حدود پنجاه کیلومتری یا هشت فرسخی شمال غرب شهر مشهد، در حدود سه فرسخی غرب شهر تابران توس بوده که در دوره های اخیر به چشمه گیلاس معروف شده است.
درتاریخچه این نهر اینگونه آمده است .... در اواخر قرن نهم هجری، امیر علیشیر نوائی، پیشکار مدبّر دولت سلطان حسین بایقرای تیموری، با صرف هزینة زیاد، آب این چشمه را پس از ویرانی شهر تابران به مشهد منتقل کرد.
#مشهدشناسی_قدیم
@Azu_vaxta👈
اَزُو وَختا
مشهد شناسی قدیم این قسمت نهرخیابان (نهرنادری) آب خیابان، (نهرنادر) که با عبور از خیابان مشهد، بخشی از آب اهالی شهر، به ویژه زائران حرم حضرت رضا علیه السّلام را تأمین می کرد. منبع اصلی آب خیابان، چشمه ای پر آب به نام گُلَسب یا کُلَسب (= چشمة اسب) واقع در حدود…
.ظاهراً این اقدام تا حدود صد سال بعد، مشکل کم آبی مردم مشهد و زائران آن را رفع کرده بود، اما با افزایش جمعیت و زائران شهر مشهد در دورة صفوی، این شهر بار دیگر با کم آبی مواجه شد. به این سبب، شاه عباس پس از بیرون راندن ازبک های شیبانی از مشهد و خراسان درصدد عمران و بهسازی شهر مشهد و حرم رضوی برآمد. وی در سال 1010 ق از پایتخت جدیدش، اصفهان، پیاده به زیارت شهر مشهد آمد و ظاهراً در همان سفر دستور احداث خیابان مشهد و توسیع آب خیابان را صادر کرد . شاه، دیگر بار، در سال 1016 ق به مشهد آمد و چند ماه در این شهر ماند.
طرح احداث نهر و جریان آب خیابان تا حدود 350 سال بعد (نیمة قرن چهارده خورشیدی) که آب
لوله کشی در مشهد رواج یافت، تا حدی نیازهای ضروری مردم، خصوصاً شست و شو و نظافت شهر را برآورده می کرد.
در حدود سال های 1328 – 1330 ش به امر محمود بدر، نایب التولیة وقت، روی این نهر در داخل حرم پوشیده شد و بقیة آن در اواخرسال 1344 ش، به دستور مهندس جواد شهرستانی، شهردار مشهد، پوشیده و درخت های حاشیة آن قطع گردید، اما این آب تا سال 1355 ش جریان داشته است.
نهر خیابان تا سال ۱۳۴۵ رو باز بوده و آب در آن جریان داشت و کنارههای نهر هم به منظور جلوگیری از ریختن خاکروبه و تجمع بساط دلالان و دستفروشان نردهکشی شده بود، ولی در آن سال با قطع درختان قدیمی چند صد ساله در طرفین نهر، روی آن پوشیده شد و بر فضای خیابان اضافه شد و با این کار علاوه بر محو زیبایی، تصرفی آشکار در بافت کهن و تاریخی شهر مشهد بهوجود آمد.
#مشهدشناسی_قدیم
@Azu_vaxta👈
طرح احداث نهر و جریان آب خیابان تا حدود 350 سال بعد (نیمة قرن چهارده خورشیدی) که آب
لوله کشی در مشهد رواج یافت، تا حدی نیازهای ضروری مردم، خصوصاً شست و شو و نظافت شهر را برآورده می کرد.
در حدود سال های 1328 – 1330 ش به امر محمود بدر، نایب التولیة وقت، روی این نهر در داخل حرم پوشیده شد و بقیة آن در اواخرسال 1344 ش، به دستور مهندس جواد شهرستانی، شهردار مشهد، پوشیده و درخت های حاشیة آن قطع گردید، اما این آب تا سال 1355 ش جریان داشته است.
نهر خیابان تا سال ۱۳۴۵ رو باز بوده و آب در آن جریان داشت و کنارههای نهر هم به منظور جلوگیری از ریختن خاکروبه و تجمع بساط دلالان و دستفروشان نردهکشی شده بود، ولی در آن سال با قطع درختان قدیمی چند صد ساله در طرفین نهر، روی آن پوشیده شد و بر فضای خیابان اضافه شد و با این کار علاوه بر محو زیبایی، تصرفی آشکار در بافت کهن و تاریخی شهر مشهد بهوجود آمد.
#مشهدشناسی_قدیم
@Azu_vaxta👈
نهر با برکت پایینخیابان
نهر نادری یا نهر پایین خیابان در میان مردم بسیار بابرکت و باارزش بوده است.با وجود اینکه همه کارهای روزانه از لباس شستن تا آبتنی بچهها و بزرگترهای محله در این آب بود، اما آب آن را بسیار مقدس میدانستند.
#مشهدشناسی_قدیم
@Azu_vaxta👈
نهر نادری یا نهر پایین خیابان در میان مردم بسیار بابرکت و باارزش بوده است.با وجود اینکه همه کارهای روزانه از لباس شستن تا آبتنی بچهها و بزرگترهای محله در این آب بود، اما آب آن را بسیار مقدس میدانستند.
#مشهدشناسی_قدیم
@Azu_vaxta👈
دراصطلاح مردم قدیم مشهد( تِرِیون )یعنی چه؟؟؟
Anonymous Quiz
15%
ازبازیهای محلی
64%
نوعی سبد بافته شده ازشاخه های نازک درختان
9%
ازغذاهای محلی بسیارقدیمی
12%
هیچکدام
اَزُو وَختا
در اصطلاح مردم مشهد قدیم «تامِلّـِه»یا «تامِلّـِی»یعنی چه ؟؟؟
«تامِلّـِه»یا «تامِلّـِی»یعنی : تاوقتی ، تا آنوقت
باغ ملک آباد جمعی از کشاورزان و زارعین محله آبکوه سعدآباد در باغ ملک آباد آخر دهه پنجاه
محمدرضا حیدری. محسن و حسین و مهدی و محمدرضا فدایی. احمد کرمانی مقدم
#عکس_قدیمی
#ارسالی_دوستان
مهندس مهدی حیدری
@Azu_vaxta👈
محمدرضا حیدری. محسن و حسین و مهدی و محمدرضا فدایی. احمد کرمانی مقدم
#عکس_قدیمی
#ارسالی_دوستان
مهندس مهدی حیدری
@Azu_vaxta👈
اصطلاحات عامیانه
🔸آب از آب تکان نخوردن: رخ ندادن جنجال و هیاهو، آرام ماندن اوضاع
🔸آب (ها) از آسیاب افتادن: فرو نشستن هیاهو، از یاد رفتن ماجرا
🔸آب از لب و لوچهی کسی سرازیر شدن: تمایل شدید داشتن، به طمع افتادن
🔸آب از سر گذشتن: کار از چاره و تدبیر گذشتن
🔸آب از گلو پایین نرفتن: غصه و ناراحتی شدید داشتن
🔸آب باریکه: درآمد اندک اما مرتب
🔸آب بستن در چیزی: آبکی و رقیق کردن
🔸آب بندی کردن: آرام آرام به کار انداختن دستگاه نو
🔸آب به آب شدن: تغییر آب و هوا دادن، بهبود یافتن به سبب سفر
🔸آب به آسیاب کسی ریختن: با زحمت خود سود دیگری را فراهم کردن
🔸آب پاکی روی دست کسی ریختن: کسی را کاملن ناامید کردن
🔸آبِ جو(ب): مال دنیا، هرچیز فراوان و بیارزش
🔸آبجی خاکانداز: زن فضول و خبرچین
🔸آب حیات: عشق و محبت، دهان معشوق
🔸آب خنک خوردن: به زندان افتادن
🔸آب دادن بند: خود را لو دادن، فرصت را از دست دادن
🔸آب در هاون کوفتن: کار بیهوده کردن
🔸آبدوغ خیاری: بی ارزش، بی اعتبار
🔸آبدیده: جلا یافته، آزموده و مجرب
#اصطلاحات_عامیانه
@Azu_vaxta👈
🔸آب از آب تکان نخوردن: رخ ندادن جنجال و هیاهو، آرام ماندن اوضاع
🔸آب (ها) از آسیاب افتادن: فرو نشستن هیاهو، از یاد رفتن ماجرا
🔸آب از لب و لوچهی کسی سرازیر شدن: تمایل شدید داشتن، به طمع افتادن
🔸آب از سر گذشتن: کار از چاره و تدبیر گذشتن
🔸آب از گلو پایین نرفتن: غصه و ناراحتی شدید داشتن
🔸آب باریکه: درآمد اندک اما مرتب
🔸آب بستن در چیزی: آبکی و رقیق کردن
🔸آب بندی کردن: آرام آرام به کار انداختن دستگاه نو
🔸آب به آب شدن: تغییر آب و هوا دادن، بهبود یافتن به سبب سفر
🔸آب به آسیاب کسی ریختن: با زحمت خود سود دیگری را فراهم کردن
🔸آب پاکی روی دست کسی ریختن: کسی را کاملن ناامید کردن
🔸آبِ جو(ب): مال دنیا، هرچیز فراوان و بیارزش
🔸آبجی خاکانداز: زن فضول و خبرچین
🔸آب حیات: عشق و محبت، دهان معشوق
🔸آب خنک خوردن: به زندان افتادن
🔸آب دادن بند: خود را لو دادن، فرصت را از دست دادن
🔸آب در هاون کوفتن: کار بیهوده کردن
🔸آبدوغ خیاری: بی ارزش، بی اعتبار
🔸آبدیده: جلا یافته، آزموده و مجرب
#اصطلاحات_عامیانه
@Azu_vaxta👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
موسیقی نِماشوم
🌱بحرطویل : استاد- حاج قربان سلیمانی
،زاده 1298
روستای علیآباد از توابع شهرستان قوچان
خاستگاه قوچان
تاریخ مرگ ۱۳۸6 (۸۸ سال)
سبک موسیقی مقامی
پیشه(ها) نوازنده، آوازهخوانی
ساز(ها) دوتار
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
#خراسان
@Azu_vaxta👈
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : شبانگاه ، هنگام شب
🌱بحرطویل : استاد- حاج قربان سلیمانی
،زاده 1298
روستای علیآباد از توابع شهرستان قوچان
خاستگاه قوچان
تاریخ مرگ ۱۳۸6 (۸۸ سال)
سبک موسیقی مقامی
پیشه(ها) نوازنده، آوازهخوانی
ساز(ها) دوتار
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
#خراسان
@Azu_vaxta👈
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : شبانگاه ، هنگام شب
💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کلیپ نِماشوم
بعضی وقتها خاطره ها مون چه عجیب میشن
بعضی وقتها می خندیم به خاطراتی که براشون گریه کردیم و
بعضی وقتها گریه می کنیم به خاطراتی که بهشون خندیدیم
#کلیپ_نماشوم
@Azu_vaxta👈
بعضی وقتها خاطره ها مون چه عجیب میشن
بعضی وقتها می خندیم به خاطراتی که براشون گریه کردیم و
بعضی وقتها گریه می کنیم به خاطراتی که بهشون خندیدیم
#کلیپ_نماشوم
@Azu_vaxta👈
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سلام روزت بخيرو شادى...
الهی خونه دلتون گرم
فنجون عشقتون پرمهر
نان سفرتون پر برکت
دستتان پرروزی
روزقشنگتون بخیر
پنج شنبه تون پراز
عشق وامید
🌷@Azu_vaxta👈
الهی خونه دلتون گرم
فنجون عشقتون پرمهر
نان سفرتون پر برکت
دستتان پرروزی
روزقشنگتون بخیر
پنج شنبه تون پراز
عشق وامید
🌷@Azu_vaxta👈
تنور و پخت نان محلی
قسمت اول
تنور یکی از ملزومات مهمّ روزگاران گذشته بود. بدون استثنا درون تمامی حیاطهای آنزمان یک تنورخانه وجود داشت و یا در گوشهای از حیاط تنوری خودنمایی میکرد. ساخت تنورها معمولاً بر عهدۀ افراد ماهر در حرفۀ تنورمالی و یا کندومالی بود. تنورها را معمولاً از گِل رُس آمیخته با کاه و موی بز میساختند. از این طریق از ترکیدگی و شکستن تنورها جلوگیری میشد و تنورها استحکام بیشتری مییافت.
در قدیم که از نانواییهای مختلف در گوشهوکنار شهر خبری نبود ، نان مورد نیاز خانواده، در خانه و بهدست توانای مادران زحمتکش پخته و تهیه میشد. هنگامیکه ذخیرۀ نان خانواده رو به اتمام بود، مادر خانواده بلافاصله مقدّمات پخت نان را فراهم میکرد.
#نان_محلی_تنور
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
قسمت اول
تنور یکی از ملزومات مهمّ روزگاران گذشته بود. بدون استثنا درون تمامی حیاطهای آنزمان یک تنورخانه وجود داشت و یا در گوشهای از حیاط تنوری خودنمایی میکرد. ساخت تنورها معمولاً بر عهدۀ افراد ماهر در حرفۀ تنورمالی و یا کندومالی بود. تنورها را معمولاً از گِل رُس آمیخته با کاه و موی بز میساختند. از این طریق از ترکیدگی و شکستن تنورها جلوگیری میشد و تنورها استحکام بیشتری مییافت.
در قدیم که از نانواییهای مختلف در گوشهوکنار شهر خبری نبود ، نان مورد نیاز خانواده، در خانه و بهدست توانای مادران زحمتکش پخته و تهیه میشد. هنگامیکه ذخیرۀ نان خانواده رو به اتمام بود، مادر خانواده بلافاصله مقدّمات پخت نان را فراهم میکرد.
#نان_محلی_تنور
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
همت بلند دار که مردان روزگار
از همت بلند بجائي رسيده اند
صاحب عکس هم اکنون یکی از شهرداران خراسان رضوی می باشند تاریخ عکس سال 1366
#ارسالی_دوستان
از همت بلند بجائي رسيده اند
صاحب عکس هم اکنون یکی از شهرداران خراسان رضوی می باشند تاریخ عکس سال 1366
#ارسالی_دوستان
در اصطلاح مردم قدیم مشهد( بیجّی ) یعنی چه ؟؟؟
Anonymous Quiz
78%
فرارکن
7%
مواظب باش
7%
دقت کن
5%
آوایی برای ترساندن
2%
پرناب کرد
اَزُو وَختا
دراصطلاح مردم قدیم مشهد( تِرِیون )یعنی چه؟؟؟
تِرِیون : نوعی سبد بافته شده از شاخه های نازک درختان ، شبیه سبد چلو صافی، اما گود که بیشتر جهت آبکش کردن کاه و .... استفاده می شد .
Molla Mammad Jan_IraniData.com
Abdul Rahim Sarban
موسیقی نِماشوم
بازخوانی ترانه معروف
ملامَمّدجان
اثر: استاد عبدالرحیم ساربان
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
#خراسان
@Azu_vaxta👈
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : شبانگاه ، هنگام شب
بازخوانی ترانه معروف
ملامَمّدجان
اثر: استاد عبدالرحیم ساربان
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
#خراسان
@Azu_vaxta👈
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : شبانگاه ، هنگام شب
🔸اوسنه ی نِماشوم
📖داستان دلدادگی ملا مَمَّد جان
از جمله ترانههای فولکلور خراسان بزرگ که امروز در موسیقی سنتی افغانستان و هرات اهمیت بسیار و جایگاه شایان ذکری دارد، ترانۀ «ملاممدجان» است.
این ترانه در دورۀ تیموریان برای اولین بار ساخته و اجرا شده است و تا به امروز بسیاری از خوانندگان مطرح افغانستان و حتی ایران به بازخوانی و اجرای این قطعه پرداختهاند.
موسی عصمتی، از شاعران خراسانی همروزگار ما براساس منابع شفاهی، داستان شکلگیری این ترانه را چنین روایت میکند :
📖نوروز از راه رسیده بود. طبق رسوم آن دوران همۀ امراء، عالمان و شاعران برای عرض تبریک سال نو در پیشگاه سلطان حسین بایقرا در کاخ هرات، گرد آمده بودند. در آغاز این مراسم، نورالدین عبدالرحمان جامی، چکامۀ بلند خود را به سلطان تقدیم کرد. سپس وزیر دانشمند، امیرعلی شیرنوایی، خبر داد که جمعی از فارغان مدرسۀ گوهرشاد منتظرند تا سلطان آنان را به حضور بطلبد. در بین دانشجویان، جوانی رعنا با محاسنی بلند، نظر سلطان را به خود جلب نمود. سلطان پرسید: «جوان! نامت چیست؟» جوان گفت: «محمدجان». آنگاه سلطان با لحنی محبتآمیز گفت: «تو را باید ملامحمدجان صدا زد. حالا تو برای خودت ملایی شدهای».
در همین دیدار کوتاه بود که به اطلاع سلطان رساندند که در قریۀ خیران بلخ، مزار حضرت علی علیهالسلام کشف شده است و سلطان بههمین مناسبت دستور داد تا نام این قریه به «مزارشریف»* بدل شود و همچنین مقرر شد که کاروان بزرگی برای زیارت مزار امامعلی(ع) از هرات به طرف مزارشریف حرکت کند. ملامحمدجان حالا دیگر در مدرسۀ گوهرشاد به جایگاه استادی رسیده بود. او معمولاً بعد از تدریس به جانب شمال شهر حرکت میکرد و از چشمهای که در بیابان اطراف شهر بود، وضو میساخت و با خدای خود در آن حوالی خلوت میکرد. روزی در حال رفتن به سمت آن چشمه بود که دید دستهای از دختران برای آوردن آب به طرف چشمه، در حال حرکت هستند. خواست راه آمده را بازگردد، ولی کششی درونی مانع این کار شد. در همین حال، باد شدیدی وزیدن گرفت و چادر یکی از دختران را به طرف ملا آورد. دخترک سراسیمه شد و به طرف چادرش دوید و در یکلحظه نگاه دوجوان بههم گره خورد. آندو مدتی بههم خیره ماندند و انگار عشقی ابدی در دلشان جرقه زد. دختر با صدای دختران دیگر به خود آمد و شتابان چادر را برداشت و به طرف آنها دوید. ملامحمدجان که تا آن لحظه به کسی دل نداده بود، خود را اسیر عشق آن دختر دید. او آن شب را تا صبح نخوابید و از آن پس هرروز به امید دیدن آن دختر، کنار چشمه میآمد. یکروز که به طرف چشمه رفته بود، باز در میان آن گروه دختران، دختری را که مدتی بود بیقرارش کرده بود، ملاقات کرد. ملا تا دختر را دید از او خواست لحظهای درنگ کند. دختر ایستاد. ملامحمد گفت: «با تو حرفی دارم». دختر گفت: «اینجا نمیشود. فردا صبح به مزار خواجه غلتانولی، بیا!». صبح روز بعد، هردو در زیارتگاه حاضر بودند. ملامحمدجان به او گفت که از همان لحظۀ اول دیدار، دلباختۀ دختر شده و دختر هم اعتراف کرد که عاشق ملامحمدجان شده است. او خود را عایشه، فرزند یکی از افسران حکومتی بهنام جمالالدین اسحاق معرفی کرد و وقتی متوجه شد که ملامحمدجان مدرس مدرسۀ گوهرشاد است، این عشق را به فال نیک گرفت. مدتی بعد ملامحمدجان بههمراه پدرش به خواستگاری عایشه رفت، اما پدر عایشه ضمن تحقیر او و پدرش، آنها را از خانه بیرون انداخت و با سوءظن تمام، دخترش را در خانه حبس کرد. حالا همۀ استادان مدرسۀ گوهرشاد میدانستند که ملامحمد عاشق شده است.
ملامحمد دیگر بر سر کلاس درس حاضر نمیشد و روزبهروز نحیف و رنگپریدهتر مینمود. پدرش او را بهخاطر این که به دختری از طبقۀ اشراف دل بسته، سرزنش میکرد. از طرف دیگر، پدر عایشه تصمیم گرفت دخترش را به عقد پسر یکی از افسران همشأن خود درآورد.
@Azu_vaxta👈
📖داستان دلدادگی ملا مَمَّد جان
از جمله ترانههای فولکلور خراسان بزرگ که امروز در موسیقی سنتی افغانستان و هرات اهمیت بسیار و جایگاه شایان ذکری دارد، ترانۀ «ملاممدجان» است.
این ترانه در دورۀ تیموریان برای اولین بار ساخته و اجرا شده است و تا به امروز بسیاری از خوانندگان مطرح افغانستان و حتی ایران به بازخوانی و اجرای این قطعه پرداختهاند.
موسی عصمتی، از شاعران خراسانی همروزگار ما براساس منابع شفاهی، داستان شکلگیری این ترانه را چنین روایت میکند :
📖نوروز از راه رسیده بود. طبق رسوم آن دوران همۀ امراء، عالمان و شاعران برای عرض تبریک سال نو در پیشگاه سلطان حسین بایقرا در کاخ هرات، گرد آمده بودند. در آغاز این مراسم، نورالدین عبدالرحمان جامی، چکامۀ بلند خود را به سلطان تقدیم کرد. سپس وزیر دانشمند، امیرعلی شیرنوایی، خبر داد که جمعی از فارغان مدرسۀ گوهرشاد منتظرند تا سلطان آنان را به حضور بطلبد. در بین دانشجویان، جوانی رعنا با محاسنی بلند، نظر سلطان را به خود جلب نمود. سلطان پرسید: «جوان! نامت چیست؟» جوان گفت: «محمدجان». آنگاه سلطان با لحنی محبتآمیز گفت: «تو را باید ملامحمدجان صدا زد. حالا تو برای خودت ملایی شدهای».
در همین دیدار کوتاه بود که به اطلاع سلطان رساندند که در قریۀ خیران بلخ، مزار حضرت علی علیهالسلام کشف شده است و سلطان بههمین مناسبت دستور داد تا نام این قریه به «مزارشریف»* بدل شود و همچنین مقرر شد که کاروان بزرگی برای زیارت مزار امامعلی(ع) از هرات به طرف مزارشریف حرکت کند. ملامحمدجان حالا دیگر در مدرسۀ گوهرشاد به جایگاه استادی رسیده بود. او معمولاً بعد از تدریس به جانب شمال شهر حرکت میکرد و از چشمهای که در بیابان اطراف شهر بود، وضو میساخت و با خدای خود در آن حوالی خلوت میکرد. روزی در حال رفتن به سمت آن چشمه بود که دید دستهای از دختران برای آوردن آب به طرف چشمه، در حال حرکت هستند. خواست راه آمده را بازگردد، ولی کششی درونی مانع این کار شد. در همین حال، باد شدیدی وزیدن گرفت و چادر یکی از دختران را به طرف ملا آورد. دخترک سراسیمه شد و به طرف چادرش دوید و در یکلحظه نگاه دوجوان بههم گره خورد. آندو مدتی بههم خیره ماندند و انگار عشقی ابدی در دلشان جرقه زد. دختر با صدای دختران دیگر به خود آمد و شتابان چادر را برداشت و به طرف آنها دوید. ملامحمدجان که تا آن لحظه به کسی دل نداده بود، خود را اسیر عشق آن دختر دید. او آن شب را تا صبح نخوابید و از آن پس هرروز به امید دیدن آن دختر، کنار چشمه میآمد. یکروز که به طرف چشمه رفته بود، باز در میان آن گروه دختران، دختری را که مدتی بود بیقرارش کرده بود، ملاقات کرد. ملا تا دختر را دید از او خواست لحظهای درنگ کند. دختر ایستاد. ملامحمد گفت: «با تو حرفی دارم». دختر گفت: «اینجا نمیشود. فردا صبح به مزار خواجه غلتانولی، بیا!». صبح روز بعد، هردو در زیارتگاه حاضر بودند. ملامحمدجان به او گفت که از همان لحظۀ اول دیدار، دلباختۀ دختر شده و دختر هم اعتراف کرد که عاشق ملامحمدجان شده است. او خود را عایشه، فرزند یکی از افسران حکومتی بهنام جمالالدین اسحاق معرفی کرد و وقتی متوجه شد که ملامحمدجان مدرس مدرسۀ گوهرشاد است، این عشق را به فال نیک گرفت. مدتی بعد ملامحمدجان بههمراه پدرش به خواستگاری عایشه رفت، اما پدر عایشه ضمن تحقیر او و پدرش، آنها را از خانه بیرون انداخت و با سوءظن تمام، دخترش را در خانه حبس کرد. حالا همۀ استادان مدرسۀ گوهرشاد میدانستند که ملامحمد عاشق شده است.
ملامحمد دیگر بر سر کلاس درس حاضر نمیشد و روزبهروز نحیف و رنگپریدهتر مینمود. پدرش او را بهخاطر این که به دختری از طبقۀ اشراف دل بسته، سرزنش میکرد. از طرف دیگر، پدر عایشه تصمیم گرفت دخترش را به عقد پسر یکی از افسران همشأن خود درآورد.
@Azu_vaxta👈
همزمان با این اتفاقها، امیرعلی شیرنوایی، وزیر دانشمند، سرگرم تدارک کاروان زیارتی هرات به مزارشریف بود. بسیاری از مردم علاقهمند بودند با این کاروان همراه شوند و وزیر امر کرده بود که زوجهای جوان هم بتوانند با کاروان به زیارت مولاعلی(ع) مشرف شوند. خانوادهها نیز میکوشیدند جوانانشان را زودتر به خانۀ بخت بفرستند تا به برکت همراهی این کاروان عاقبتبهخیر شوند. مادر عایشه نیز به مناسبت ازدواج دخترش در باغهای اطراف شهر، جشنی تدارک دیده بود و از دختران همسال وی دعوت کرده بود تا در این جشن شرکت کنند. عایشه که بسیار غمگین بود و نمیخواست با کسی جز ملامحمدجان ازدواج کند، اندوهگین گوشهای نشسته بود. دختران به اصرار از او خواستند تا بخواند و او علیرغم میل باطنی، دف را به دست گرفت و با صدایی محزون خواند: «بیا که بریم به مزار ملاممدجان/ سِیل گل لالهزار ملاممدجان».
امیرعلی شیرنوایی که از آن حوالی میگذشت به طرف آن صدا و جمع دختران رفت و به عایشه گفت: «احسنت! بسیار زیبا خواندی. دخترم بگو این ملامحمدجان خوشبخت کیست که اینگونه برایش آواز میخوانی؟». مادر عایشه که وزیر را شناخته بود خواست موضوع صحبت را عوض کند، اما امیرعلی شیرنوایی باز سؤالش را تکرار کرد. عایشه که فرصت را غنیمت دیده بود، تمام آنچه رخ داده بود را برای وزیر تعریف کرد. روز بعد امیرعلی شیرنوایی، ملامحمدجان را خواست و هنگامی که دانست او نیز در تب عشق عایشه میسوزد، تصمیم گرفت خود به خواستگاری عایشه برود. پدر عایشه با دیدن وزیر بزرگ در خانه، با افتخار به این وصلت رضایت داد و وزیر دستور داد بیتهای دیگری به سرودۀ عایشه بیفزایند. سپس از مطربان و آوازخوانان خواست تا آهنگی را که عایشه ساخته بود، اجرا کنند.
درنهایت ملامحمدجان و عایشه به عقد یکدیگر درآمدند و مانند بسیاری از زوجهای جوان دیگر با کاروان زیارتی همراه شدند. به این ترتیب آهنگ ملامحمدجان در دل چندقرن متمادی در ادبیات فولکلور فارسیزبانان جاودانه گشت.
#اوسنه_نماشوم
@Azu_vaxta👈
امیرعلی شیرنوایی که از آن حوالی میگذشت به طرف آن صدا و جمع دختران رفت و به عایشه گفت: «احسنت! بسیار زیبا خواندی. دخترم بگو این ملامحمدجان خوشبخت کیست که اینگونه برایش آواز میخوانی؟». مادر عایشه که وزیر را شناخته بود خواست موضوع صحبت را عوض کند، اما امیرعلی شیرنوایی باز سؤالش را تکرار کرد. عایشه که فرصت را غنیمت دیده بود، تمام آنچه رخ داده بود را برای وزیر تعریف کرد. روز بعد امیرعلی شیرنوایی، ملامحمدجان را خواست و هنگامی که دانست او نیز در تب عشق عایشه میسوزد، تصمیم گرفت خود به خواستگاری عایشه برود. پدر عایشه با دیدن وزیر بزرگ در خانه، با افتخار به این وصلت رضایت داد و وزیر دستور داد بیتهای دیگری به سرودۀ عایشه بیفزایند. سپس از مطربان و آوازخوانان خواست تا آهنگی را که عایشه ساخته بود، اجرا کنند.
درنهایت ملامحمدجان و عایشه به عقد یکدیگر درآمدند و مانند بسیاری از زوجهای جوان دیگر با کاروان زیارتی همراه شدند. به این ترتیب آهنگ ملامحمدجان در دل چندقرن متمادی در ادبیات فولکلور فارسیزبانان جاودانه گشت.
#اوسنه_نماشوم
@Azu_vaxta👈
🌱متن ترانه ملا ممدجان
متن ترانه:
بیا که بریم به مزار ملاممدجان
سیل گل لالهزار وا وا دلبر جان
بیا که بریم به مزار ملاممدجان
سیل گل لالهزار وا وا دلبر جان
برو با یار بگو یار تو آمد
گل نرگس خریدار تو آمد
گل نرگس خریدار تو آمد
برو با یار بگو چشم تو روشن
همان یار وفادار تو آمد
همان یار وفادار تو آمد
بیا که بریم به مزار ملاممدجان
سیل گل لالهزار وا وا دلبر جان
بیا ای یار که مجنون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم
نمیبوسم لب پیمانۀ می
پرِشان و جگرخون تو هستم
پرِشان و جگرخون تو هستم
بیا که بریم به مزار ملاممدجان
سیل گل لالهزار وا وا دلبر جان
🌷@Azu_vaxta👈
متن ترانه:
بیا که بریم به مزار ملاممدجان
سیل گل لالهزار وا وا دلبر جان
بیا که بریم به مزار ملاممدجان
سیل گل لالهزار وا وا دلبر جان
برو با یار بگو یار تو آمد
گل نرگس خریدار تو آمد
گل نرگس خریدار تو آمد
برو با یار بگو چشم تو روشن
همان یار وفادار تو آمد
همان یار وفادار تو آمد
بیا که بریم به مزار ملاممدجان
سیل گل لالهزار وا وا دلبر جان
بیا ای یار که مجنون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم
نمیبوسم لب پیمانۀ می
پرِشان و جگرخون تو هستم
پرِشان و جگرخون تو هستم
بیا که بریم به مزار ملاممدجان
سیل گل لالهزار وا وا دلبر جان
🌷@Azu_vaxta👈