Forwarded from ✨🌙λϓȘλɴ☀️✨
پارتی از آینده...
نیم ساعته

دخترک سر میز شام به پسر مقابلش چشم دوخته و با شور و شعف خاصی صحبت می کند.
-تا حالا بستنی خوردی؟من خودم عاشق بستنی ام...فکر نمی کنم اینجا بستنی وجود داشته باشه مگه نه؟شما نمی تونید بستنی بخورید نه؟
پسر با اشتیاق لب می زند:
-نه ولی خیلی دلم می خواد امتحان کنم حتی اگه خوشم نیاد هر چیزی از دنیای شما برای من خوشاینده آیسل عزیزم.
همینکه دخترک لب به تمجید از دسر مورد علاقه اش باز می کند دست شخصی روی رانش می نشیند.
این کار او را به فال بد نمی گیرد و با لبخند ملیحی سر گردانده و به پسر کنار دستش که با نگاه معنادار و لبخند خاصی به او چشم دوخته است خیره می شود.
نمی داند چرا اما حس می کند که پسر دارد حفظ ظاهر می کند...اما فکر می کند اشتباه کرده است و مجددا سرش را سمت پسر مقابلش می گرداند.
-امتحان کن شاید خوشت بیاد من خودم طعم شکلاتی...
دست پسر روی ران پایش نوازش گرانه بالا می رود...
به قدری کف دستش داغ و پر حرارت است که پوست دخترک را از زیر ساپورت توری و نازکش می سوزاند...
برای لحظه ای زیر چشمی نگاه کوتاهی به پسر که با همان لبخند خاص طور عجیبی به پسر مقابلش چشم دوخته است،می اندازد.
ضربان قلبش بی اختیار بالا می رود و از ترس اینکه هر لحظه دختر و پسر مقابلش متوجه وضعیت او شوند به تته پته می افتد.
-دا...داشتم می گفتم...که...که من طعم...
ران پایش که زیر انگشتان او نوازشگونه فشرده می شود.
سریع نگاه هشدارگونه ای به او می اندازد اما پسر همانطور خیره با همان لبخند معنادار به او چشم دوخته است.
سر که می گرداند ابرو های گره کرده دختر و پسر مقابلش را می بیند و از ترس اینکه متوجه قضیه شده باشند لبخندی هرچند کج و کوله به لب می آورد.
-می تونم بعدا بهت عکس بستنی رو نشون بدم می خوای؟
گره ابرو های پسر باز می شود و شروع به صحبت می کند.
اما او گویی نمی شنود...هر لحظه بیش از پیش رنگ به رنگ می شود حرکت نوازشگونه دست پسر را از زیر میز روی پایش حس می کند و به سختی درحال خودخوری است.
دست پسر که نزدیکِ بین پایش می رسد لب فشرده و از گوشه چشم به او براق می شود.
پسر اما با طمانینه خاصی چشم به اشخاص رو به رویش دوخته است و دستش را روی پای او پیش می برد.
همینکه دستش را از زیر دامن مشکی او به سمت بین پای دخترک می برد آیسل چنان با پاشنه اش به کفش او می کوبد که پسر برای لحظه چهره اش از درد جمع می شود و دستش را پس می کشد اما همچنان آن لبخند ظاهر نما را به لب دارد و توجهی به نگاه برزخی آیسل نمی کند.
دختر با اوقات تلخی از جایش کنده می شود و با یک عذر خواهی کوتاه جمع متحیر رو به رویش را ترک می کند.
پسر نیز متعاقب با او از پشت میز بلند می شود و با نگاه شر و لبخند پیروزمندانه ای به پسر رو به رویش لب می زند:
-ممنون بابت شام...
می گوید و به دنبال دختر روان می شود
Forwarded from •𖧹✮⊰ ℒ.𝒴 ⊱✮𖧹•
ادامه پارت آینده قبلی🔞🔞🔞

پنجه می فشارد و دندان می ساید:
-پیرسگ مریض!
نگاه نمناک آیسل به چشمان غران اوست و سرش را به طرفین تکان می دهد:
-نمی خوام همچین کاری کنم...
-دارین وقتمو تلف می کنین!
می گوید با اشاره چشمش مردان ضامن اسلحه خودشان را سوی آدرین می کشن...
آدرین به طور نامحسوسی سرش را به گوش دخترک نزدیک می کند و پچ می زند:
-این حرومزاده از جای اوکتاویا خبر داره آیسل...هدفش تویی چه این کارو بکنیم و چه نکنیم اونا منو می کشن و تو رو به اون تحویل میدن...اما می تونیم از ضعف این کفتار به نفع خودمون استفاده کنیم...یه نقشه ای دارم...فقط همراهیتو می خوام لطفا کمکم کن...اگه این کارو نکنیم...هردومون کشته می شیم...
سرش را کنار می کشد و نگاه گذرایی به چشمان خیس و نامطمئن او می اندازد سپس به مرد میانسال مقابلش چشم می دوزد.
مرد یه ابرویش را بالا می دهد و لبخند موذی و عریضی به لب می آورد.
نگاه بیزار و مغرضانه اش را از او می گیرد و بی تأمل دست در موهای پرپشت و قهوه گون او می کند و بی مقدمه و وحشیانه لبان دخترک را شکار می کند طوری که نفس در سینه پر هیاهو دخترک می برد.
به اجبار چشم می بندد و مانند او تن به این نمایش کثیف می دهد.
مرد اخم می کند و غضب آلود لب می زند:
-پسره آشغال...این عاشقانه بازیا به درد من نمی خوره اگه نمی خوای جلوی چشمت تموم سوراخای دوست دخترتو باز کنم خودت دست به کار شو!
قلبش‌ از تصور چنین لحظه ای فشرده می شود و خشم در کل وجودش شعله می کشد،دست لرزانش میان موهای او چنگ می شود و صورتش جمع می شود.
مجبور است،مجبور است...خدا می داند که تا چه حد از انجام این کار جلوی چشمان کثیف این شغال های بی وجود بیزار است...اما اگر این کار نکند سلامتی هردویشان را به خطر می اندازد و او این را نمی خواهد!
دستش ناچار و با اکراه پایین می آید و بلاجبار پایین می آید و روی بالاتنه دختر می نشیند.
آیسل از این لمس ناخواسته و ناخوشایند صورتش جمع شده و حالش بد می شود،به سختی بغضش را فرو می دهد و با حس بد و طاقت فرسایی تنها...تحمل می کند...
آدرین کمی چشمانش را باز می کند و همان دم نگاهش به خنجر کوچکی که پایی مبل پایه کوتاه کنارشان می افتد.
با ارزیابی فاصله خودشان با خنجر و چگونگی برداشتن نامحسوس آن آیسل را ناغافل و محکم روی مبل پرت می کند و حینی که رویش خیمه می زند و طی حرکتی سریع و شتابزاده خنجر کوچک را گرفته و لای آستینش مخفی می کند و آهست زیر گوش آیسل پچ می زند:
-می دونم برات سخته...اما ازت می خوام ساختگی آه بکشی به نگاهاشون توجه نکن...فکر کن کسی اینجا نیست،نمی خوام باهات کاری کنم اما تو باید این کارو انجام بدی لطفا...زنده موندنمون به این بستگی داره...
دخترک بی اراده هق می زند به سختی جلوی بغضش را گرفته است تا نشکسته و او را جلوی چشمان هوس آلود و هرز مردان اطرافش رسوا کند.
آدرین با حس بد و نافری که گریبان گیرش شده ناگزیر دستش را داخل دامن مشکی دخترک می کند و طوری وانمود می کند که گویی بین پای آیسل را لمس می کند.
کمی طول می کشد که آیسل این موقعیت اضطراری و بحرانی را هضم کرده و با کراهت و ناچاری...آه بکشد.
آدرین برای لخظه ای سر بلند می کند و نگاهش به مرد میوفتد که با لذت و اشتیاق به آن دو خیره شده و با دست خشتکش را می مالد.
حالش از این صحنه منزجر کننده بهم می خورد و از خودش بیزار می شود.
بلاجبار نگاهش روی بادیگارد ها چرخ می خورد حواس تمامشان به آن دوست و تقریبا دستانشان شل شده و تمرکزشان از کار خود منحرف گشته است.
-باید واست بخوره!
چشمان آیسل از شنیدن این حرف گشاد شده و آدرین عصبی و پر غیض زیر لب زمزمه می کند:
-piss of shit!
(آشغال!)
-زودباش دختره ی نفله...ساک بزن واسش!!!
دیگر نمی تواند بیش از این جلوی گریه اش را بگیرد،بغضش می شکند و اشک هایش روان می شود.
صورت آدرین از نفرت و انزجار جمع می شود و ناگهانی بازوی آیسل را کشیده و همراه با او بلند شده و آهسته نجوا می کند:
-بشین رو زانو هات!
می ایستد و دستش را پشت سر دخترک گذاشته و او را به پایین هل می دهد.
آیسل حینی که هق می زند مقابل پای او دو زانو روی زمین می افتد و در همان فاصله آدرین تمام جوانب را در نظر گرفته و همینکه نگاه مشتاق و حواس پرت بادیگارد ها را می بیند برای جلوگیری از اصابت خنجری به آیسل طی حرکتی سریع و ناگهانی او را بر زمین پرت کرده و خنجر کوچکی که میان آستینش پنهان کرده بود را با تمام قوا سمت مرد پرت می کند.
خنجر در کتف مرد فرو رفته و او را به دیوار پشتش میخ می کند.
فریادی که مرد از شدت درد سر می دهد با دیگارد ها را از هپروت بیرون کشیده و همینکه به خود می آیند آدرین سریع خودشان را به یکی از آنها رسانده یکی از خنجر های کمربندش را از غلاف بیرون می کشد و در سینه او فرو می کند.
Forwarded from •𖧹✮⊰ ℒ.𝒴 ⊱✮𖧹•
محافظان سمتش حمله ور می شوند و او مرد را سپر خود قرار داده و یک به یکشان را با مهارت به قتل می رساند.
حینی که از خشم و تعصب نفس نفس می زند خنجر نقره را از سینه آخرین نفر به ضرب بیرون می کشد و با گام هایی محکم سمت مرد میانسال که از ترس قالب تهی کرده و با چشمانی گرد و وحشت زده به نزدیک شدن او خیره است و توانایی جدا کردن خود را از دیوار ندارد،پیش می رود.
در یک قدمی اش می ایستد و با صدای خشدار و عصیانی می غرد:
بهت گفتم اون روی سگمو بالا نیار پیرِ ک*کش!چطوره همین خنجرو کنم تو کونت تا دیگه دلت هوس این گوه خوریارو نکنه؟!
می گوید و ناگهان چنان محکم و شتابزده خنجر را بر پایین تنه مرد فرو می کند که فریاد دردناکش آسمان هفتم را می شکافد!
-کونیِ منحرف!حیفه توعه سگ که زنده بمونی...
لحظه ای نگاهش به آیسل می افتد که با تنی لرزان در حال بلند شدن است.
-پیامم رو به اون زنیکه برسون!بگو حتی اگه زیر سنگم باشه پیداش می کنیم و دمار از روزگارش در میاریم!
می گوید با خشم برگشته و سمت آیسل می دود.
دستش را سفت گرفته و پیش از آنکه بادیگارد های دیگر کاباره متوجه آنها شوند از اتاق بیرون می زنند.
Forwarded from •𖧹✮⊰ ℒ.𝒴 ⊱✮𖧹•
پارتی از آینده
24 ساعته
ادامه پارت آینده قبلی...

پوزخند محوی لبانش را کش می دهد و نگاه مرموز و مبهمش را از دخترک گرفته و عقب می کشد.
-من چیزی ازش نمی دونم بیخودی این همه راهو برای پیدا کردنم اومدین بهتره هرچه زودتر اینجا رو ترک کنین!
سینه به سینه اش می ایستد سرش را جلو گرفته و مقابل صورتش با فکی سخت از میان دندان های بهم کلید شده اش می غرد:
-می دونم که از موقعیتش خبر داری و خر نیستم که نفهمم داری بهم دروغ میگی!بهتره قبل از اینکه اون روی دیگمو بهت نشون بدم هرچی می دونی بریزی رو دایره،پیری!
مرد قهقه بلند و کریهی سر می دهد و با تمسخر و لحنی که ته مایه های خنده در آن حس می شود می گوید:
-داری تهدیدم می کنی؟!مثه اینکه هنوز منو نشناختی بچه!هیچکس حق نداره تو کاباره خودم واسم خط و نشون بکشه!
می گوید و با چشم به شخصی اشاره می کند.
آدرین مشکوک به او نگاه می کند و همینکه می خواهد سر برگرداند دو بازویش از پشت توسط اشخاصی اسیر شده و به عقب کشیده می شود.
با تمام توان تقلا می کند و میان چنگال پر قدرت مردان بزرگ جثه ای که سخت او را نگه داشته اند تا از بندشان رها نشود و سمت مرد رو به رویش هجوم نبرد،فریاد می کشد:
-دارین چه غلطی می کنین،ولم کنین حرومیا!!!
مرد بازوی آیسل را که وحشت زده به این صحنه خیره است به چنگ کشیده و به زور سمت خودش می کشد.
خون آدرین به جوش آمده و با غیظ سمت آن مردک خیز بر می دارد و همزمان با آخرین حد ممکن از ته حنجره اش نعره می کشد:
-دست کثیفتو بهش نزن حرومزاده!
مرد تک خنده شنیعی می کند و نگاه هرزش را روی اندام دخترک می چرخاند.
-می خوایش؟
آیسل را با شتاب سمتش پرت می کند و همزمان به بادیگارد هایش اشاره می کند تا او را رها کنند.
دخترک محکم به سینه آدرین می خورد و او سریع دست دور کمرش حلقه کرده و نگران زیر گوشش نجوا می کند:
-حالت خوبه؟
آیسل چشم بسته رو سینه اش سر تکان می دهد و سعی نمی کند خودش را از آغوش امن او جدا کند.
آدرین دست بر خرمن موهای ابریشم گون او می کشد و سر بلند کرده و با انبوهی از مردان قوی هیکلی رو به رو می شود که دور تا دورشان را احاطه کرده و با دستگاه های پرتاب خنجری که به مچ هایشان بسته شده است سمت آنها نشانه رفته اند.
آب دهانش را می بلعد و با نگاهش موقعیت را به دنبال عامل نجاتی کنکاش می کند.
حتی اگر به قیمت از دست دادن جان خودش باشد نمی گذارد حتی یک تار مو از سر دخترک کم شود.
-فقط به یه شرط می تونید پاتونو سالم از این در بیرون بزارید...حتما می دونی که من چقدر از دیدن معاشقه دو نفر لذت می برم،راستش اینجوری ارضا میشم!اگه نمی خوای جلوی چشم دوست دخترت این شغالا تیکه پارت کنن همینجا جلوی چشمای من باهم سکس کنید!
Forwarded from Deleted Account
پارتی از آینده
24 ساعته
ادامه پارت آینده قبلی...

پوزخند محوی لبانش را کش می دهد و نگاه مرموز و مبهمش را از دخترک گرفته و عقب می کشد.
-من چیزی ازش نمی دونم بیخودی این همه راهو برای پیدا کردنم اومدین بهتره هرچه زودتر اینجا رو ترک کنین!
سینه به سینه اش می ایستد سرش را جلو گرفته و مقابل صورتش با فکی سخت از میان دندان های بهم کلید شده اش می غرد:
-می دونم که از موقعیتش خبر داری و خر نیستم که نفهمم داری بهم دروغ میگی!بهتره قبل از اینکه اون روی دیگمو بهت نشون بدم هرچی می دونی بریزی رو دایره،پیری!
مرد قهقه بلند و کریهی سر می دهد و با تمسخر و لحنی که ته مایه های خنده در آن حس می شود می گوید:
-داری تهدیدم می کنی؟!مثه اینکه هنوز منو نشناختی بچه!هیچکس حق نداره تو کاباره خودم واسم خط و نشون بکشه!
می گوید و با چشم به شخصی اشاره می کند.
آدرین مشکوک به او نگاه می کند و همینکه می خواهد سر برگرداند دو بازویش از پشت توسط اشخاصی اسیر شده و به عقب کشیده می شود.
با تمام توان تقلا می کند و میان چنگال پر قدرت مردان بزرگ جثه ای که سخت او را نگه داشته اند تا از بندشان رها نشود و سمت مرد رو به رویش هجوم نبرد،فریاد می کشد:
-دارین چه غلطی می کنین،ولم کنین حرومیا!!!
مرد بازوی آیسل را که وحشت زده به این صحنه خیره است به چنگ کشیده و به زور سمت خودش می کشد.
خون آدرین به جوش آمده و با غیظ سمت آن مردک خیز بر می دارد و همزمان با آخرین حد ممکن از ته حنجره اش نعره می کشد:
-دست کثیفتو بهش نزن حرومزاده!
مرد تک خنده شنیعی می کند و نگاه هرزش را روی اندام دخترک می چرخاند.
-می خوایش؟
آیسل را با شتاب سمتش پرت می کند و همزمان به بادیگارد هایش اشاره می کند تا او را رها کنند.
دخترک محکم به سینه آدرین می خورد و او سریع دست دور کمرش حلقه کرده و نگران زیر گوشش نجوا می کند:
-حالت خوبه؟
آیسل چشم بسته رو سینه اش سر تکان می دهد و سعی نمی کند خودش را از آغوش امن او جدا کند.
آدرین دست بر خرمن موهای ابریشم گون او می کشد و سر بلند کرده و با انبوهی از مردان قوی هیکلی رو به رو می شود که دور تا دورشان را احاطه کرده و با دستگاه های پرتاب خنجری که به مچ هایشان بسته شده است سمت آنها نشانه رفته اند.
آب دهانش را می بلعد و با نگاهش موقعیت را به دنبال عامل نجاتی کنکاش می کند.
حتی اگر به قیمت از دست دادن جان خودش باشد نمی گذارد حتی یک تار مو از سر دخترک کم شود.
-فقط به یه شرط می تونید پاتونو سالم از این در بیرون بزارید...حتما می دونی که من چقدر از دیدن معاشقه دو نفر لذت می برم،راستش اینجوری ارضا میشم!اگه نمی خوای جلوی چشم دوست دخترت این شغالا تیکه پارت کنن همینجا جلوی چشمای من باهم سکس کنید!
Forwarded from Deleted Account
ادامه پارت آینده قبلی🔞🔞🔞

پنجه می فشارد و دندان می ساید:
-پیرسگ مریض!
نگاه نمناک آیسل به چشمان غران اوست و سرش را به طرفین تکان می دهد:
-نمی خوام همچین کاری کنم...
-دارین وقتمو تلف می کنین!
می گوید با اشاره چشمش مردان ضامن اسلحه خودشان را سوی آدرین می کشن...
آدرین به طور نامحسوسی سرش را به گوش دخترک نزدیک می کند و پچ می زند:
-این حرومزاده از جای اوکتاویا خبر داره آیسل...هدفش تویی چه این کارو بکنیم و چه نکنیم اونا منو می کشن و تو رو به اون تحویل میدن...اما می تونیم از ضعف این کفتار به نفع خودمون استفاده کنیم...یه نقشه ای دارم...فقط همراهیتو می خوام لطفا کمکم کن...اگه این کارو نکنیم...هردومون کشته می شیم...
سرش را کنار می کشد و نگاه گذرایی به چشمان خیس و نامطمئن او می اندازد سپس به مرد میانسال مقابلش چشم می دوزد.
مرد یه ابرویش را بالا می دهد و لبخند موذی و عریضی به لب می آورد.
نگاه بیزار و مغرضانه اش را از او می گیرد و بی تأمل دست در موهای پرپشت و قهوه گون او می کند و بی مقدمه و وحشیانه لبان دخترک را شکار می کند طوری که نفس در سینه پر هیاهو دخترک می برد.
به اجبار چشم می بندد و مانند او تن به این نمایش کثیف می دهد.
مرد اخم می کند و غضب آلود لب می زند:
-پسره آشغال...این عاشقانه بازیا به درد من نمی خوره اگه نمی خوای جلوی چشمت تموم سوراخای دوست دخترتو باز کنم خودت دست به کار شو!
قلبش‌ از تصور چنین لحظه ای فشرده می شود و خشم در کل وجودش شعله می کشد،دست لرزانش میان موهای او چنگ می شود و صورتش جمع می شود.
مجبور است،مجبور است...خدا می داند که تا چه حد از انجام این کار جلوی چشمان کثیف این شغال های بی وجود بیزار است...اما اگر این کار نکند سلامتی هردویشان را به خطر می اندازد و او این را نمی خواهد!
دستش ناچار و با اکراه پایین می آید و بلاجبار پایین می آید و روی بالاتنه دختر می نشیند.
آیسل از این لمس ناخواسته و ناخوشایند صورتش جمع شده و حالش بد می شود،به سختی بغضش را فرو می دهد و با حس بد و طاقت فرسایی تنها...تحمل می کند...
آدرین کمی چشمانش را باز می کند و همان دم نگاهش به خنجر کوچکی که پایی مبل پایه کوتاه کنارشان می افتد.
با ارزیابی فاصله خودشان با خنجر و چگونگی برداشتن نامحسوس آن آیسل را ناغافل و محکم روی مبل پرت می کند و حینی که رویش خیمه می زند و طی حرکتی سریع و شتابزاده خنجر کوچک را گرفته و لای آستینش مخفی می کند و آهست زیر گوش آیسل پچ می زند:
-می دونم برات سخته...اما ازت می خوام ساختگی آه بکشی به نگاهاشون توجه نکن...فکر کن کسی اینجا نیست،نمی خوام باهات کاری کنم اما تو باید این کارو انجام بدی لطفا...زنده موندنمون به این بستگی داره...
دخترک بی اراده هق می زند به سختی جلوی بغضش را گرفته است تا نشکسته و او را جلوی چشمان هوس آلود و هرز مردان اطرافش رسوا کند.
آدرین با حس بد و نافری که گریبان گیرش شده ناگزیر دستش را داخل دامن مشکی دخترک می کند و طوری وانمود می کند که گویی بین پای آیسل را لمس می کند.
کمی طول می کشد که آیسل این موقعیت اضطراری و بحرانی را هضم کرده و با کراهت و ناچاری...آه بکشد.
آدرین برای لخظه ای سر بلند می کند و نگاهش به مرد میوفتد که با لذت و اشتیاق به آن دو خیره شده و با دست خشتکش را می مالد.
حالش از این صحنه منزجر کننده بهم می خورد و از خودش بیزار می شود.
بلاجبار نگاهش روی بادیگارد ها چرخ می خورد حواس تمامشان به آن دوست و تقریبا دستانشان شل شده و تمرکزشان از کار خود منحرف گشته است.
-باید واست بخوره!
چشمان آیسل از شنیدن این حرف گشاد شده و آدرین عصبی و پر غیض زیر لب زمزمه می کند:
-piss of shit!
(آشغال!)
-زودباش دختره ی نفله...ساک بزن واسش!!!
دیگر نمی تواند بیش از این جلوی گریه اش را بگیرد،بغضش می شکند و اشک هایش روان می شود.
صورت آدرین از نفرت و انزجار جمع می شود و ناگهانی بازوی آیسل را کشیده و همراه با او بلند شده و آهسته نجوا می کند:
-بشین رو زانو هات!
می ایستد و دستش را پشت سر دخترک گذاشته و او را به پایین هل می دهد.
آیسل حینی که هق می زند مقابل پای او دو زانو روی زمین می افتد و در همان فاصله آدرین تمام جوانب را در نظر گرفته و همینکه نگاه مشتاق و حواس پرت بادیگارد ها را می بیند برای جلوگیری از اصابت خنجری به آیسل طی حرکتی سریع و ناگهانی او را بر زمین پرت کرده و خنجر کوچکی که میان آستینش پنهان کرده بود را با تمام قوا سمت مرد پرت می کند.
خنجر در کتف مرد فرو رفته و او را به دیوار پشتش میخ می کند.
فریادی که مرد از شدت درد سر می دهد با دیگارد ها را از هپروت بیرون کشیده و همینکه به خود می آیند آدرین سریع خودشان را به یکی از آنها رسانده یکی از خنجر های کمربندش را از غلاف بیرون می کشد و در سینه او فرو می کند.
Forwarded from Deleted Account
محافظان سمتش حمله ور می شوند و او مرد را سپر خود قرار داده و یک به یکشان را با مهارت به قتل می رساند.
حینی که از خشم و تعصب نفس نفس می زند خنجر نقره را از سینه آخرین نفر به ضرب بیرون می کشد و با گام هایی محکم سمت مرد میانسال که از ترس قالب تهی کرده و با چشمانی گرد و وحشت زده به نزدیک شدن او خیره است و توانایی جدا کردن خود را از دیوار ندارد،پیش می رود.
در یک قدمی اش می ایستد و با صدای خشدار و عصیانی می غرد:
بهت گفتم اون روی سگمو بالا نیار پیرِ ک*کش!چطوره همین خنجرو کنم تو کونت تا دیگه دلت هوس این گوه خوریارو نکنه؟!
می گوید و ناگهان چنان محکم و شتابزده خنجر را بر پایین تنه مرد فرو می کند که فریاد دردناکش آسمان هفتم را می شکافد!
-کونیِ منحرف!حیفه توعه سگ که زنده بمونی...
لحظه ای نگاهش به آیسل می افتد که با تنی لرزان در حال بلند شدن است.
-پیامم رو به اون زنیکه برسون!بگو حتی اگه زیر سنگم باشه پیداش می کنیم و دمار از روزگارش در میاریم!
می گوید با خشم برگشته و سمت آیسل می دود.
دستش را سفت گرفته و پیش از آنکه بادیگارد های دیگر کاباره متوجه آنها شوند از اتاق بیرون می زنند.
Forwarded from Deleted Account
پارتی از آینده
5 ساعته

طی این چند روز اخیری که رابطه دوستیشان بسته به قبل بهتر شده و با یکدیگر احساس راحتی بیشتری می کردند جِید متوجه تفاوت کلان طرز پوشش آیسل در محیط مدرسه نسبت به محیط اتاقشان شده است.
بالاتنه آیسل نسبت به بدنش متناسب و شاید کمی هم تو پر است اما در محیط مدرسه همیشه به گونه ای لباس می پوشد که به هیچ عنوان برجستگی اندامش در دید نباشد.

***

مشتی بر دهان برخی😌🍊
Forwarded from Deleted Account
پارتی از آینده رمان...
24 ساعته

طوری که از حرفاتون برداشت کردم شما تا قبل از وابستگی به فرد مذکور همیشه دوست داشتید در مرکز توجه باشید درسته؟

-بله...

-دوست داشتید مورد تعریف و تمجید اطرافیان قرار بگیرید و از تنهایی به شدت گریزان بودید و در صورت بروز چنین موقعیتی دچار استرس و اضطراب می شدید.

-.....بله!

-طبق استنباط من شما...دچار چند اختلال شخصیتی با هم بودید.

نگاهش عمیق و متاثر در چشمان مرد میانسال رو به رویش دودو می زند و بین لبانش فاصله می افتد.

-از این اختلالات میشه به اختلال "شخصیت مرزی" و "اختلال نمایشی" نام برد که بهش مبتلا بودید اما حالا و طبق حرف های خودتون این اختلال های روانی به طور کامل رفع شدن و خودشونو به شکل یک بیماری دیگه بروز دادن...الان باز هم دوست دارید در مرکز توجه باشید؟

-.......نه!

می خواید از وضعیت بیماریتون مطلع بشید؟

-بـَ.....

چشم می بندد و بازدمش را سنگین و عمیق بیرون می دهد.

-بله،میخوام بدونم...

-اگر اونقدر به دختری که ازش تعریف می کنید وابستگی دارید که از دوریش دچار تنش و اضطراب شدید می شید...باید بگم شما دچار اختلال "اضطراب جدایی" هستید....که به سادگی هم قابل درمان نیست!
Forwarded from Deleted Account
‍ ‍ ‍ 🥀🥀🥀پارتی از آینده🥀🥀🥀

#دختر تک #خنده_تلخی می کند و رو به پسری که با حالی آشفته و چشمانی #بی_قرار و نگران به او زل زده است لب می زند:بازم می خوای #زجرم بدی؟
ایندفعه چجوری می خوای بهم #زخم بزنی؟اینبار چطور می خوای #شکنجم بدی؟
می خندد خنده ای #زهراگین که زهرش تا اعماق قلب پسر رخنه می کند:هه آخه تو این کار مهارت داری...
با چشمانی لرزان نگاهش می کند دختری که بارها #شکسته بودش،بارها #اشک را به چشمان زیبایش مهمان کرده بود،بارها با کلمات #دردناک و #کینه_توزانه اش #زجرش داده بود و حالا چرا حس #مرگ داشت؟چرا داشت با دیدن قطره قطره اشک هایی که باعث بانی تمام آن ها خود #کثافتش بود از درون فرو می پاشید؟
دستش را به سمت دختر روانه می‌کنه و با #حال_خرابی،درمانده لب می زند:
خواهش می کنم #آیسل تو حالت خوب نیست...
دختر اما...گویی از هر حسی تهیست گویی خیلی وقت است که دیگر #بی_حس و #کرخت شده است...گویی خیلی وقت است که دیگر...خود واقعیش نیست،خود واقعیش را آن روز ها کشت و در #قعر_سیاهی وجودش خاک کرد جایی که هیچ نوری...نبود!
دختر چنان #جیغی کشیده و ناشیانه خودش را از دستی که به سمتش روانه می شود کنار می کشد که پسر #ترسیده با چشمانی درشت دستش را عقب می کشد و دختر با تنی که به #رعشه افتاده است و جویبار اشک هایی که قصد بند آمدن ندارند و شتابان از گونه هایش به پایین می لغزند با صدایی که از #خشم و...#عجز لرزان شده است فریاد می کشد:به من دست نزن کثافت #حرومزاده!حالم ازت بهم میخوره آشغال،امیدوارم بمیری تا دنیا از وجود آدم کثیفی مثل تو پاک شه...
قلب پسر شکافته می شود و دختر...درحالی که صدای #لرزانش رو به #انحطاط می رود با روحی #فرسوده و #بیمار #درمانده لبخند می زند لبخندی که پارادوکس #دردآوری را به نمایش می‌گذارد:من حس می کنم خودمو از درون از دست دادم،هیچ چیزی دیگه درونم وجود نداره،قلب من میسوزه و میسوزه و منو تو #جهنمی که برام ساخته #عذاب میده...ولی هیچکس متوجه #دردم نمیشه...فقط برو و تنهام بذار چون تو نمی تونی....منو از #برزخ نفرتی که خودت به وجود آوردیش نجات بدی...

رمانی متفاوت
موضوعی غیر قابل پیش بینی
داستانی سراسر هیجان

🌻اولین رمان نویسندست،خوشحال میشه اونو در این داستان پر پیچ و خم همراهی کنید.

🍷#عاشقانه
🍷#دبیرستانی
🍷#تخیلی
🍷#خوناشامی
Forwarded from fathi
پارتی از آینده🔞
24 ساعته...

دستانش را قاب  بالاتنه او می کند و میان پنجه های قدرتمندش می فشارد طوری که نفس در سینه دخترک از لذت و دردی انکار ناپذیر گره می خورد و قلبش در هم می پیچد.
از سایش نیم تنه برهنه او بر تن گر گرفته اش حالش دگرگون می شود...
لب های داغ پسر و هرم سوزان نفس هایش را روی پوست گردنش گز گز می کند.
آرام آرام با بوسه های کوتاهش گردن او را طی می کند و بالا می رود.
به لب هایش که می رسد صورت دخترک را میان دستانش قاب می گیرد و بی تاب و توان شکارشان می کند،عاشقانه می بوسد و به دندان می گیرد...
صدای نفس های داغ و عمیق دختر در اتاق می پیچد.
چشم بسته و خود را به دستان نوازشگر و بوسه های پر شور او سپرده است.
بوسه هایش از تیغه فک دختر می گذرد و آرام آرام پایین می رود.
دوباره دستانش را به بالاتنه او می رساند و دختر را مجددا از خود بی خود می کند...
دخترک بی آنکه دست خودش باشد تمام حس های دخترانه اش تحریک شده است و کنترلی روی رفتار هایش ندارد...
حال پسر از او هم بدتر است در شهوتی و هوسی بی حد و حصر می سوزد و دست و پا می زند و دلش می خواهد هرچه سریع تر با تن ظریف دخترک یکی شود...
لبانش که روی خط سینه دخترک می نشیند و با حرصی عیان شروع به بوسیدن آن قسمت می کند همزمان فشار انگشتانش روی بالا تنه او بیشتر می شود.
دختر بی اراده دست راستش را بالا گرفته و میان موهای قهوه گون او مشت می کند.
بی اختیار سرش را به سینه خود می فشارد و نفس ملتهبش را ها می کند...
دست خودش نیست...به شدت امیال جنسی اش برانگیخته شده است و دلش می خواهد او بیشتر و بیشتر ادامه دهد...انگار در لحظات نفس گیرشان دیگر از آن روی خجالتی سابقش خبری نیست فقط دلش می خواهد پیشروی کند و او را به اوج برساند...
اما ته دلش هم از بی پروایی های بیش از حد او می ترسید...نمی دانست چطور باید این مسئله را برایش بیان کند که نمی تواند تا پیش از ازدواج رابطه جنسی داشته باشد،نمی خواست و نمی توانست...او به فرهنگ و آداب و رسوم کشورش پایبند بود...اما او تمام عمرش در آمریکا بوده و به قطع از آداب و فرهنگ آنها اطلاعی ندارد...شاید هم از نظرش مسخره جلوه کند...
بوسه های پسر همانطور داغ و آتشین راه می گیرد و او را در خلسه شیرینی رها می کند...جای جای شکمش را می بوسد و پایین می آید...دخترک آنقدر در حال خوشش غرق است که متوجه قصد او نمی شود،چشم بسته و روکش مشکی تخت را میان پنجه هایش می فشارد.
سر پسر تا مابین پایش پایین می آید.
چشمان مخمورش را با حرارت عجیبی که از پوست تن گر گرفته اش بیرون می زند به آرامی باز می کند و خیره به چشمان بسته دختر بوسه ای روی پایین تنه اش می نشاند...
دستش آرام از روی بالا تنه دخترک به پایین پیش می آید و بند لباس زیر دخترک می شود.
نفسش را با التهابی که در وجودش به غلیان افتاده است بیرون می دهد.
می خواهد لباس زیر را از پای دختر در بیاورد که برای ثانیه آیسل متوجه لمس دست او روی لباس زیرش می شود و با هول و ولا چشم باز کرده و دمادم که ناشیانه خودش را عقب می کشد با ترس خفه لب می زند:
-نه،نه...نه...
به تاج تخت تکیه می دهد و نفس زنان به پسری که با چشمانی گرد،شوکه به او نگاه می کند،خیره می شود.
تا چند لحظه کوتاه سکوت تلخی بینشان را فرا می گیرد.
پسر به طرز بدی جا خورده است...آیسل در اوج نیازش او را پس زده بود و اکنون حال افتضاحی داشت.
از میان لبان نیمه بازش تنها می گوید:
-چرا؟
-مَـ...من...هَـ...همین الان فهمیدم...عا...عادت...عادت ماهانه شدم...ببخشید باید برم دستشویی...
می گوید و شتابان از روی تخت پایین پریده و بی آنکه به اوی حیران اجازه حرف زدن بدهد وارد دستشویی شده و در را پشت سرش قفل می کند.
چشم می بندد و پشتش را به در تکیه داده و آرام سر می خورد و چهار زانو روی زمین می افتد.
خدایا چطور او را قانع کند که نمی تواند تا پیش از ازدواج اندام برهنه اش را به او نشان دهد...چطور به او بفهماند که نمی تواند با او رابطه داشته باشد؟!حتما او را مسخره می کند...مطمئن است که او را درک نمی کند چون تفاوت فرهنگ هایشان به اندازه یک قاره با هم فاصله دارد...
بعد از کلی کنجار رفتن با خود از دستشویی بیرون می آید.
با همان اولین نگاه او را نشسته بر لب تخت می بیند.
آرنج هایش را به سر زانوانش تکیه داده بود و انگشتانش را در هم گره زده و در سکوت به نقطه نامعلومی خیره بود.
با صدای در آرام سرش را سمت او می گرداند و نگاهش می کند...
یک طور خاصی نگاهش می کند...طوری که گویی مثل روز برایش روشن بود به او دروغ گفته است...در عمق نگاهش دلخوری و سرمایی عجیب نفوذ کرده بود...