Forwarded from 𝘴ꫝꪖ᥇ꪀꪖꪑ
پارتی از آینده...
یک ساعته⏰
تنش را از روی جثه کوچک دخترک کنار می کشد و ترسیده و نگران به او خیره می شود،صدایش می زند بارها صدایش می زند اما او انگار کر شده است دختر فقط حرکت لب های او را می بیند و هیچ صدایی به جز سوت خفیفی که در گوشش اکو می شود را نمی شنود...
مات خیره به نقطه ای نا معلوم از زیر حصار تن او بیرون می آید و به سمتی می دود...
پسر با وحشت سمتش دست دراز می کند تا جلویش را بگیرد اما درختی که سمتشان سقوط کرده بود و شاخه قطورش در پای او فرو رفته بود جلویش را می گرفت...
هراسیده رو به دختری که هر لحظه دورتر و دورتر می شد فریاد کشید:
-نروووو آیسل...خطرناکه...نرووو!!!!
اما دختر گوش هایش کر شده بود میان خون و جدال موجودات می دوید...به دنبال او...به دنبال...اِمت...
یک ساعته⏰
تنش را از روی جثه کوچک دخترک کنار می کشد و ترسیده و نگران به او خیره می شود،صدایش می زند بارها صدایش می زند اما او انگار کر شده است دختر فقط حرکت لب های او را می بیند و هیچ صدایی به جز سوت خفیفی که در گوشش اکو می شود را نمی شنود...
مات خیره به نقطه ای نا معلوم از زیر حصار تن او بیرون می آید و به سمتی می دود...
پسر با وحشت سمتش دست دراز می کند تا جلویش را بگیرد اما درختی که سمتشان سقوط کرده بود و شاخه قطورش در پای او فرو رفته بود جلویش را می گرفت...
هراسیده رو به دختری که هر لحظه دورتر و دورتر می شد فریاد کشید:
-نروووو آیسل...خطرناکه...نرووو!!!!
اما دختر گوش هایش کر شده بود میان خون و جدال موجودات می دوید...به دنبال او...به دنبال...اِمت...
Forwarded from Deleted Account
قسمت حذف شده رمان
#1
با دیدن حال گرفته و اخم های درهم او می گوید:
-ماشینو نگه دار...
صدایش خشک و بی حس آدرین در فضای سنگین ماشین طنین انداز می شود:
-چرا؟!
-گفتم نگه دار!
آدرین نیم نگاهی به او انداخته و بی حرف ماشینش را در حاشیه دالان شکل و جنگلی جاده متوقف می کند.
چند ثانیه در سکوت سپری می شود،صدایی از هیچکدام شنیده نمی شود و جو داخل خودرو به شدت سنگین است.
اِیمی بلاخره پس از مدت ها خودخوری با چهره ای عصبی و شاکی به حرف می آید:
-تو چت شده ها؟چت شده؟!از وقتی به این تعطیلات کوفتی اومدیم رفتارات به کل تغییر کرده...تو عوض شدی آدرین،چرا یدفعه اینجوری شدی ها؟چرا اینقدر به هم ریختی؟!همش تو خودتی همش بی حوصله ای...اصلا واسم وقت نداری...معنی این رفتارات چیه؟چیه؟!!!!خسته شدم از بس پرسیدم و جوابی نگرفتم...یه چیزی بگو حداقل!
-تو بار ها پرسیدی و منم گفتم چیزی نیست...برخی اوقات ممکنه ادم تو خودش فرو...
-باشه بسه دیگه اینقدر واسه من ک*شعر تلاوت نکن،منو چی فرض کردی؟
حرفی نمی زند...در واقع بی حوصله تر از آن است که خود را توجیه کند...این روز ها فقط می خواهد خودش را از یک پرتگاه به پایین پرت کند و این زندگی سراسر نکبت بار را به پایان برساند و سپس...به ارامش ابدی برسد.
-فکردی حواسم نیست؟نمی بینم که مدام چشمت دنبال اون دختره ست؟حتی در حضور من...چشمات فقط اونو می بینه...
آدرین در واکنش به حرف او تنها چشم می بندد،پیشانه اش را به فرمان تکیه می دهد و آه از نهادش بلند می شود...خسته است...خیلی خسته!
صدای تک خنده مسخره و غم انگیز او و لرزش صدایش هنگام سخن گفتن را می شنود.
-خنده داره...خنده داره...واقعا اینقدر خودت رو پایین کشیدی؟تا این حد خودتو کوچیک کردی تا به یه...یه دختر فقیری مثل اون...قانع باشی؟
از سر حرص و ناباوری می خندد.
-خنده داره...حتی تصورشم باعث میشه قهقه بزنم...تو ارزشت خیلی بیشتر از اونه...می فهمی اینو آدرین؟یه لحظه فقط می خوام خودتو در کنارش تصور کنی مسخرست،همه بهت می خندن...چرا نمی خوای بفهمی که تو از هیچ نظر به اون شباهت نداری...یه نگاه به خودت بنداز!تو خوش قیافه ای،جذابی،خوش استایلی،خوش هیکلی،ثروتمندی و حالا اونو با تیپ ساده و محقرانه ش کنار خودت تصور کن...خندت نمی گیره؟!تو باید با همسطح های خودت بگردی باید با یکی مثل من باشی...کسی که کاملت کنه نه اینکه تو رو پایین بکشه...به خودت بیا خواهش می کنم...
وقتی هیچ پاسخی از سوی او دریافت نمی کند دست روی شانه اش گذاشته و تکانش می دهد.
-آدرین...لطفا سر عقل بیا...
آدرین همانطور چشم بسته بی آنکه سرش را از روی فرمان بردارد با لحن سنگین و مخدوشی لب می زند:
-دست از سرم بردار اِیمی...
دست دختر روی شانه اش به ارتعاش می افتد،از تصور اینکه برای آدرین کافی نمی باشد و نمی تواند در قلبش نفوذ کند از درون می سوزد و غرورش جریحه دار می شود.
-ما...خیلی وقته باهم نبودیم...
می خواهد به هر طریقی که شده او را دوباره به خود بازگرداند حتی شده به وسیله ارضای نیاز های شهوانی اش...اصلا شاید به خاطر مدت زمان طولانی اکه با یکدیگر رابطه نداشتند او به آن دخترک تمایل پیدا کرده است...
#1
با دیدن حال گرفته و اخم های درهم او می گوید:
-ماشینو نگه دار...
صدایش خشک و بی حس آدرین در فضای سنگین ماشین طنین انداز می شود:
-چرا؟!
-گفتم نگه دار!
آدرین نیم نگاهی به او انداخته و بی حرف ماشینش را در حاشیه دالان شکل و جنگلی جاده متوقف می کند.
چند ثانیه در سکوت سپری می شود،صدایی از هیچکدام شنیده نمی شود و جو داخل خودرو به شدت سنگین است.
اِیمی بلاخره پس از مدت ها خودخوری با چهره ای عصبی و شاکی به حرف می آید:
-تو چت شده ها؟چت شده؟!از وقتی به این تعطیلات کوفتی اومدیم رفتارات به کل تغییر کرده...تو عوض شدی آدرین،چرا یدفعه اینجوری شدی ها؟چرا اینقدر به هم ریختی؟!همش تو خودتی همش بی حوصله ای...اصلا واسم وقت نداری...معنی این رفتارات چیه؟چیه؟!!!!خسته شدم از بس پرسیدم و جوابی نگرفتم...یه چیزی بگو حداقل!
-تو بار ها پرسیدی و منم گفتم چیزی نیست...برخی اوقات ممکنه ادم تو خودش فرو...
-باشه بسه دیگه اینقدر واسه من ک*شعر تلاوت نکن،منو چی فرض کردی؟
حرفی نمی زند...در واقع بی حوصله تر از آن است که خود را توجیه کند...این روز ها فقط می خواهد خودش را از یک پرتگاه به پایین پرت کند و این زندگی سراسر نکبت بار را به پایان برساند و سپس...به ارامش ابدی برسد.
-فکردی حواسم نیست؟نمی بینم که مدام چشمت دنبال اون دختره ست؟حتی در حضور من...چشمات فقط اونو می بینه...
آدرین در واکنش به حرف او تنها چشم می بندد،پیشانه اش را به فرمان تکیه می دهد و آه از نهادش بلند می شود...خسته است...خیلی خسته!
صدای تک خنده مسخره و غم انگیز او و لرزش صدایش هنگام سخن گفتن را می شنود.
-خنده داره...خنده داره...واقعا اینقدر خودت رو پایین کشیدی؟تا این حد خودتو کوچیک کردی تا به یه...یه دختر فقیری مثل اون...قانع باشی؟
از سر حرص و ناباوری می خندد.
-خنده داره...حتی تصورشم باعث میشه قهقه بزنم...تو ارزشت خیلی بیشتر از اونه...می فهمی اینو آدرین؟یه لحظه فقط می خوام خودتو در کنارش تصور کنی مسخرست،همه بهت می خندن...چرا نمی خوای بفهمی که تو از هیچ نظر به اون شباهت نداری...یه نگاه به خودت بنداز!تو خوش قیافه ای،جذابی،خوش استایلی،خوش هیکلی،ثروتمندی و حالا اونو با تیپ ساده و محقرانه ش کنار خودت تصور کن...خندت نمی گیره؟!تو باید با همسطح های خودت بگردی باید با یکی مثل من باشی...کسی که کاملت کنه نه اینکه تو رو پایین بکشه...به خودت بیا خواهش می کنم...
وقتی هیچ پاسخی از سوی او دریافت نمی کند دست روی شانه اش گذاشته و تکانش می دهد.
-آدرین...لطفا سر عقل بیا...
آدرین همانطور چشم بسته بی آنکه سرش را از روی فرمان بردارد با لحن سنگین و مخدوشی لب می زند:
-دست از سرم بردار اِیمی...
دست دختر روی شانه اش به ارتعاش می افتد،از تصور اینکه برای آدرین کافی نمی باشد و نمی تواند در قلبش نفوذ کند از درون می سوزد و غرورش جریحه دار می شود.
-ما...خیلی وقته باهم نبودیم...
می خواهد به هر طریقی که شده او را دوباره به خود بازگرداند حتی شده به وسیله ارضای نیاز های شهوانی اش...اصلا شاید به خاطر مدت زمان طولانی اکه با یکدیگر رابطه نداشتند او به آن دخترک تمایل پیدا کرده است...
Forwarded from Deleted Account
قسمت حذف شده رمان
🔞🔞🔞
#2
آرام پیشانی را از روی فرمان بلند می کند و به چشمان نگران و ملتمس دختر زل می زند...
آخر چطور برایش توضیح دهد...که مسئله فراتر از این حرف هاست،چطور به او بگوید...که دیگر به هیچ دختری از جمله خود او...تمایل ندارد درست از وقتی که طعم تن دخترک را چشید دنیا جلوی چشمانش دگرگون گشت تازه آن موقع بود که فهمید که در تمام عمرش...فقط تظاهر کرده است...نه آنکه از رابطه با دختران دیگر لذت نبرد نه...اما لذتش ناب نبود واقعی نبود او را منقلب نمی ساخت هیچکدام از احساساتی که آن روز با دخترک تجربه کرده بود،حس نمی کرد و حال بعد از آن روز خلا ای بی نهایت از پوچی در وجودش احساس می کرد که دیگر همان لذت اندک و موقت را هم دریافت نمی کرد...پر بود از خالی...پر بود از حفر های تاریکی در وجودش که توسط هیچ کسی جز «او» پر نمی گشتند...
-ایمی من الان تو شرایطی...
-نه!...تو همیشه برای من مشتاق بودی...الانم هستی فقط فکر اون دختره تو رو از خودت و من دور کرده،نباید بزاری بهت مسلط شه می فهمی؟نباید بزاری تو رو از خود واقعیت دور کنه...نباید به خاطر اون به خودت و رابطت با بقیه گند بزنی...
آدرین حرفی نمی زند و در سکوت به مناظر سرسبز و جنگلی حاشیه جاده خیره است.
با حس قرار گرفتن دستی روی شلوار ست هودی سفیدش چشم از پنجره گرفته و به ایمی خیره می شود.
-چیکار می کنی؟
-چیکار می کنم؟می خوام با دوست پسرم تو ماشین سکس داشته باشم،مشکلش چیه؟
آدرین چشم می بندد و کلافه لب می زند:
-ایمی الان وقتش نیست...من الان...
-نه به اون موقع که اونقدر آتیشت تند بود که برات مهم نبود کجا،باید هر چند ساعت یه بار زیرت بودم نه حالا که همش باید خودم ازت بخوام...می دونی وقتی منو وسط رابطه تشنه می زاری و با یه عذرخواهی مزخرف گوتو گم می کنی چه حالی میشم،می دونی چقدر واسم سنگینه؟اما با اینحال من نمی خوام تو رو با این حال ببینم...می خوام مثل گذشته شی،می خوام یادت بیارم که یه زمانی چقدر برای تنم بی تابی می کردی...من هنوزم همونم...من می تونم فکر اون دخترو از سرت بیرون کنم فقط بهم اجازه بده...
آدرین دیگر چیزی نمی گوید...شاید...شاید واقعا بتواند او را از این حال اسفبار نجات دهد شاید بتواند ذهنش را از دخترک منحرف کند شاید بتواند مثل گذشته همان لذت اندکی که از رابطه نصیبش میشد،به او باز گرداند...
دست ایمی روی شلوار او می نشیند و او در سکوت حرکاتش را دنبال می کند...حرفی ندارد که بزند...فقط در جستجوی اندکی حس خوب است...
سر دختر به آهستگی پایین می رود و نفس برای لحظه ای در سینه آدرین حبس می شود و سرش را به صندلی تکیه داده و چشم می بندد...
اما این لذت گذرا فقط برای چند ثانیه دوام می آورد و سپس...دوباره آن حس پوچی به سراغش می آید...
حتی دستش را هم میان موهای طلایی رنگ او چنگ نمی کند...چه فایده ای دارد؟او نه تنها لذت نمی برد بلکه یک حس آزار دهنده نیز رنجش می دهد...از اینکه بی هیچ علاقه و اشتیاقی از سوی خود،تنش لمس می شود احساس بدی دارد...حس می کند با اجازه خودش به بدنش تجاوز می شود و این به تنهایی برای عذاب و تکرار دوباره آن واقعه منحوس زندگی اش،کفایت می کند.
دیگر نمی تواند...اگر ایمی قدری دیگر ادامه دهد به حتم بالا می آورد.
شانه دخترک را تکان می دهد و با چهره ای که غم و درد جمع شده است لب می زند:
-بسه ایمی...بس کن!
****
هنو ادامه داره...
چون یه قسمت حذف شده هست
🔞🔞🔞
#2
آرام پیشانی را از روی فرمان بلند می کند و به چشمان نگران و ملتمس دختر زل می زند...
آخر چطور برایش توضیح دهد...که مسئله فراتر از این حرف هاست،چطور به او بگوید...که دیگر به هیچ دختری از جمله خود او...تمایل ندارد درست از وقتی که طعم تن دخترک را چشید دنیا جلوی چشمانش دگرگون گشت تازه آن موقع بود که فهمید که در تمام عمرش...فقط تظاهر کرده است...نه آنکه از رابطه با دختران دیگر لذت نبرد نه...اما لذتش ناب نبود واقعی نبود او را منقلب نمی ساخت هیچکدام از احساساتی که آن روز با دخترک تجربه کرده بود،حس نمی کرد و حال بعد از آن روز خلا ای بی نهایت از پوچی در وجودش احساس می کرد که دیگر همان لذت اندک و موقت را هم دریافت نمی کرد...پر بود از خالی...پر بود از حفر های تاریکی در وجودش که توسط هیچ کسی جز «او» پر نمی گشتند...
-ایمی من الان تو شرایطی...
-نه!...تو همیشه برای من مشتاق بودی...الانم هستی فقط فکر اون دختره تو رو از خودت و من دور کرده،نباید بزاری بهت مسلط شه می فهمی؟نباید بزاری تو رو از خود واقعیت دور کنه...نباید به خاطر اون به خودت و رابطت با بقیه گند بزنی...
آدرین حرفی نمی زند و در سکوت به مناظر سرسبز و جنگلی حاشیه جاده خیره است.
با حس قرار گرفتن دستی روی شلوار ست هودی سفیدش چشم از پنجره گرفته و به ایمی خیره می شود.
-چیکار می کنی؟
-چیکار می کنم؟می خوام با دوست پسرم تو ماشین سکس داشته باشم،مشکلش چیه؟
آدرین چشم می بندد و کلافه لب می زند:
-ایمی الان وقتش نیست...من الان...
-نه به اون موقع که اونقدر آتیشت تند بود که برات مهم نبود کجا،باید هر چند ساعت یه بار زیرت بودم نه حالا که همش باید خودم ازت بخوام...می دونی وقتی منو وسط رابطه تشنه می زاری و با یه عذرخواهی مزخرف گوتو گم می کنی چه حالی میشم،می دونی چقدر واسم سنگینه؟اما با اینحال من نمی خوام تو رو با این حال ببینم...می خوام مثل گذشته شی،می خوام یادت بیارم که یه زمانی چقدر برای تنم بی تابی می کردی...من هنوزم همونم...من می تونم فکر اون دخترو از سرت بیرون کنم فقط بهم اجازه بده...
آدرین دیگر چیزی نمی گوید...شاید...شاید واقعا بتواند او را از این حال اسفبار نجات دهد شاید بتواند ذهنش را از دخترک منحرف کند شاید بتواند مثل گذشته همان لذت اندکی که از رابطه نصیبش میشد،به او باز گرداند...
دست ایمی روی شلوار او می نشیند و او در سکوت حرکاتش را دنبال می کند...حرفی ندارد که بزند...فقط در جستجوی اندکی حس خوب است...
سر دختر به آهستگی پایین می رود و نفس برای لحظه ای در سینه آدرین حبس می شود و سرش را به صندلی تکیه داده و چشم می بندد...
اما این لذت گذرا فقط برای چند ثانیه دوام می آورد و سپس...دوباره آن حس پوچی به سراغش می آید...
حتی دستش را هم میان موهای طلایی رنگ او چنگ نمی کند...چه فایده ای دارد؟او نه تنها لذت نمی برد بلکه یک حس آزار دهنده نیز رنجش می دهد...از اینکه بی هیچ علاقه و اشتیاقی از سوی خود،تنش لمس می شود احساس بدی دارد...حس می کند با اجازه خودش به بدنش تجاوز می شود و این به تنهایی برای عذاب و تکرار دوباره آن واقعه منحوس زندگی اش،کفایت می کند.
دیگر نمی تواند...اگر ایمی قدری دیگر ادامه دهد به حتم بالا می آورد.
شانه دخترک را تکان می دهد و با چهره ای که غم و درد جمع شده است لب می زند:
-بسه ایمی...بس کن!
****
هنو ادامه داره...
چون یه قسمت حذف شده هست
Forwarded from Deleted Account
قسمت حذف شده رمان
#3
🔞🔞🔞🔞
ایمی با خشم سر بلند کرده،در را باز می کند و ماشین را سمت او دور می زند.
در سمت او را با حرص باز می کند و نگاهش را از شلوار او که حالا بالا کشیده شده سمت چشمانش سوق می دهد.
-مشکلت چیه آدرین ها؟
دختر به جنون رسیده است...او را می خواهد و نمی تواند جلوی حرص،خشم و هوس شعله ور شده ای که در تنش ولوله می کند،بگیرد.
سمتش خم می شود،دو پایش را مابین پاهای او روی صندلی تا می کند و روی ران او نشسته و در ماشین را می بندد.
دستانش را قاب صورت آدرین کرده کمی روی زانو های خود بلند می شود و وزنش را از روی پاهای او بر می دارد.
در نی نی چشمان او خیره می شود.
-آدرین داری با خودمون چیکار می کنی...من نمی خوام از دستت بدم می فهمی؟به خاطرت از غرورم گذشتم...لطفا...لطفا به خودت بیا...داری خودتو نابود می کنی...اون دختر ارزش ناراحتیتو نداره...نداره...
می گوید و بلافاصله لب به لبان او می چسباند و با تمام وجودش می بوسد...آدرین اما...بی حس تر از آن است که بخواهد همراهی اش کند تنها مثل یه مجسمه با چشمانی باز به پلک های بسته او و اشتیاقش در بوسیدن لبان خود،نگاه می کند و هیچ حسی در وجودش به غلیان نمی افتد...تهیست...تهی...
ایمی بغضی که از سر بی علاقگی او در گلویش چنبره زده است را به سختی قورت می دهد و ناامید نمی شود...باید فکر دختر را از سر او بیرون بکشد حال به هر قیمتی...
دامن کوتاهش این امکان را فراهم می کند که لباس زیر توری و سفیدش را به راحتی از میان پاهای کشیده و قلمی اش پایین بکشد...
دستش دوباره روی کمر شلوار او می نشیند که آدرین مچ دستش را می گیرد.
-ایمی...من نمی تونم باهات باشم...من آمادگیشو ندارم...
دستش را به ضرب کنار می زند و با عصبانیت لب می زند:
-من نمی زارم اون آشغال بین من و تو رو خراب کنه...من از یه دختر داهاتی ای مثل اون نمی بازم!!!من از اون خیلی سرترم...اون کسی که می تونه تو سکس راضیت کنه منم نه اون هیچی ندار!
می گوید و مقابل چشمان حیرت زده آدرین بی توجه به او شلوارش را پایین می کشد،خودش را به او چسبانده و همان دم آه می کشد.
آدرین خودش را عقب نمی کشد...شاید این آخرین باری باشد که با او رابطه برقرار می کند،شاید آخرین باری باشد که حتی او را می بیند پس...می گذارد برای آخرین بار...هرکاری که دلش می خواهد انجام دهد...فقط همین یکبار با آنکه بی نهایت از خودش و جسمی که همیشه به آن خیانت کرده است بیزار خواهد شد اما...بازهم سعی می کند حداقل دختر را به خواسته اش برساند و بعد...برای همیشه از او جدا خواهد شد...برای همیشه...
دختر صندلی اش را کامل می خواباند و حینی که آرام خودش را روی تن او حرکت می دهد دوباره با دستانش صورت او را قاب گرفته و لبانش را به کام می گیرد با این تفاوت که اینبار او هم برای پایان دادن هرچه سریعتر به این اجبار ناخوشایند همراهی اش می کند، و دست پشت کمر لاغر و خوش فرم ایمی گذاشته و تنش را به خود می فشارد و از خودش متنفرم می گردد...
صدای ناله های دختر در فضای ساکت و سنگین ماشین می پیچد اما هیچ حس تحریک آمیزی را در او بر نمی انگیزد...تنها چیزی که بیش از هر زمان دیگری می خواهد تمام شدن هرچه زودتر این عذاب جانکاه است...
دختر بلاخره از او فاصله می گیرد و او بعد از کلنجار های زیادی که در این مدت با خودش رفته است...تصمیمش را با او درمیان می گذارد...
***
ادامه داره...
#3
🔞🔞🔞🔞
ایمی با خشم سر بلند کرده،در را باز می کند و ماشین را سمت او دور می زند.
در سمت او را با حرص باز می کند و نگاهش را از شلوار او که حالا بالا کشیده شده سمت چشمانش سوق می دهد.
-مشکلت چیه آدرین ها؟
دختر به جنون رسیده است...او را می خواهد و نمی تواند جلوی حرص،خشم و هوس شعله ور شده ای که در تنش ولوله می کند،بگیرد.
سمتش خم می شود،دو پایش را مابین پاهای او روی صندلی تا می کند و روی ران او نشسته و در ماشین را می بندد.
دستانش را قاب صورت آدرین کرده کمی روی زانو های خود بلند می شود و وزنش را از روی پاهای او بر می دارد.
در نی نی چشمان او خیره می شود.
-آدرین داری با خودمون چیکار می کنی...من نمی خوام از دستت بدم می فهمی؟به خاطرت از غرورم گذشتم...لطفا...لطفا به خودت بیا...داری خودتو نابود می کنی...اون دختر ارزش ناراحتیتو نداره...نداره...
می گوید و بلافاصله لب به لبان او می چسباند و با تمام وجودش می بوسد...آدرین اما...بی حس تر از آن است که بخواهد همراهی اش کند تنها مثل یه مجسمه با چشمانی باز به پلک های بسته او و اشتیاقش در بوسیدن لبان خود،نگاه می کند و هیچ حسی در وجودش به غلیان نمی افتد...تهیست...تهی...
ایمی بغضی که از سر بی علاقگی او در گلویش چنبره زده است را به سختی قورت می دهد و ناامید نمی شود...باید فکر دختر را از سر او بیرون بکشد حال به هر قیمتی...
دامن کوتاهش این امکان را فراهم می کند که لباس زیر توری و سفیدش را به راحتی از میان پاهای کشیده و قلمی اش پایین بکشد...
دستش دوباره روی کمر شلوار او می نشیند که آدرین مچ دستش را می گیرد.
-ایمی...من نمی تونم باهات باشم...من آمادگیشو ندارم...
دستش را به ضرب کنار می زند و با عصبانیت لب می زند:
-من نمی زارم اون آشغال بین من و تو رو خراب کنه...من از یه دختر داهاتی ای مثل اون نمی بازم!!!من از اون خیلی سرترم...اون کسی که می تونه تو سکس راضیت کنه منم نه اون هیچی ندار!
می گوید و مقابل چشمان حیرت زده آدرین بی توجه به او شلوارش را پایین می کشد،خودش را به او چسبانده و همان دم آه می کشد.
آدرین خودش را عقب نمی کشد...شاید این آخرین باری باشد که با او رابطه برقرار می کند،شاید آخرین باری باشد که حتی او را می بیند پس...می گذارد برای آخرین بار...هرکاری که دلش می خواهد انجام دهد...فقط همین یکبار با آنکه بی نهایت از خودش و جسمی که همیشه به آن خیانت کرده است بیزار خواهد شد اما...بازهم سعی می کند حداقل دختر را به خواسته اش برساند و بعد...برای همیشه از او جدا خواهد شد...برای همیشه...
دختر صندلی اش را کامل می خواباند و حینی که آرام خودش را روی تن او حرکت می دهد دوباره با دستانش صورت او را قاب گرفته و لبانش را به کام می گیرد با این تفاوت که اینبار او هم برای پایان دادن هرچه سریعتر به این اجبار ناخوشایند همراهی اش می کند، و دست پشت کمر لاغر و خوش فرم ایمی گذاشته و تنش را به خود می فشارد و از خودش متنفرم می گردد...
صدای ناله های دختر در فضای ساکت و سنگین ماشین می پیچد اما هیچ حس تحریک آمیزی را در او بر نمی انگیزد...تنها چیزی که بیش از هر زمان دیگری می خواهد تمام شدن هرچه زودتر این عذاب جانکاه است...
دختر بلاخره از او فاصله می گیرد و او بعد از کلنجار های زیادی که در این مدت با خودش رفته است...تصمیمش را با او درمیان می گذارد...
***
ادامه داره...
Forwarded from Deleted Account
قسمت حذف شده رمان
#4
به در ماشین سمت او که پیشانی اش را با درماندگی به فرمان چسبانده،تکیه داده است.
ساعد دست چپش را زیر سینه چسبانده و آرنج دست راستش را به آن تکیه داده و پوست لبش را ناخن ناخن می کند.
خیره به مناظر بینی اش را بالا می کشد و در سکوت قطره اشکی از گوشه چشمش چکه می کند.
نوک بینی و زیر چشمانش از گریه سرخ شده است اما اکنون آرام است...
هیچوقت برای هیچکدام از پسرانی که با انها در ارتباط بوده،اشک نریخته چون همیشه معتقد بود که هیچکدام ارزش ناراحتی او را ندارند...
اما آدرین...او برایش با بقیه فرق می کرد...او را دوست داشت...دوستش داشت که از تصور او در کنار دختر دیگری غمگین می گشت و حسادت می ورزید...احساساتی که هیچگاه مرز غرورش را رد نمی کردند اما حال باید باقی مانده غرورش را از زیر لگد های آنان جمع می کرد...
هنوز هم باورش نمی شود که آدرین او را پس زده باشد...که دیگر او را نخواهد و با او کات کند بی آنکه حتی نظر او را بخواهد...لعنت به او و قلب سیاهش!
در ماشین را باز می کند و روی صندلی جای می گیرد و بی حس به جاده رو به رو خیره می گردد.
آدرین با تعلل سرش را از روی فرمان بلند می کند با چهره ای مکسر و صدایی سنگین لب می زند:
-من و ببخش ایمی من...
-برام مهم نیست...دیگه نیست!
نگاه سرد و جدی اش را با تعلل از جاده گرفته و به او خیره می شود.
-می دونی فقط چی برام جای سواله...اینکه دقیقا به چی دلت رو خوش کردی؟به یه خیال واهی و پوچ؟!اگه دختره با یه پسر معمولی دوست بود خب اوکیه پشمت نبود می زدی رابطشونو داغون می کردی و یه جوری بدستش میاوردی اما...خودت خوب می دونی که تا وقتی اون دوست دختر امت جیمز باشه تو حتی نمی تونی بهش نزدیک بشی...هیچکس نیست که امتو نشناسه همه می دونن که چقدر همو دوست دارن...تو چطور می خوای تفرقه که سهله...حتی نزدیکشون شی...خودت باید بهتر از من اینا رو بدونی!
و با تمسخر به چاک خوردگی گوشه لبش که حالا زخمش بسته شده بود اشاره می کند.
آدرین تنها نگاهش را سمت دیگری سوق می دهد و حرفی به میان نمی آورد.
ایمی اما گویی هنوز آتش دلش خاموش نشده بود و دلش می خواست جای ضربه هایی که او بی رحمانه نثار قلبش کرده بود را با زخم زبان جبران کند.
-آره بدبخت...لیاقت همینقدر بود...که بشینی با خوشحالی اونا حسرت بخوری...خودت با دستای خودت گند زدی به زندگیت داری روز به روز خودتو توی منجلابی که درست کردی غرق می کنی...
آنقدر بی حوصله است که حتی جوابش را هم نمی دهد...می داند که دلش از جای دیگری پر است و به همین خاطر به او خرده نمی گیرد...حق دارد...حق دارد.
ایمی سکوتش را می بیند و بیشتر اتش دلش شعله ور می شود.
-منو برگردون...دیگه نمی خوام بیشتر از این ریختت و تحمل کنم،همین امروز برای همیشه از زندگیت می رم...
سپس پوزخند می زند و نیش کلامش او را بد می سوزاند:
-تو هم میتونی هروقت که امت کمرشو تو دختره خالی می کرد با تصورشون جق بزنی...چون ارزشت در همین حده!!!
همین حرفش کافیست که آدرین به سرعت سمت او برگردد و تو صورتش فریاد بکشد:
-خفشو...خفشو آشغال!!!
ایمی با چهره ای جدی اما ترسیده به پنجره می چسبد و برای لحظه از رنگ نگاهی که یک آن حس کرد تغییر کرده است قالب تهی می کند.
-ازت متنفرم!!!!
این را می گوید و به صندلی تکیه می دهد...اگر در جاده یا خیابانی بودند حتی یک لحظه را هم برای پیاده شدن،از دست نمی داد.
آدرین نفس نفس می زند و با چهره ای برافروخته به صندلی تکیه می دهد و برای لحظه ای سرش را روی بالشتک صندلی گذاشته و چشم می بندد.
از تصور حرف های ایمی به جنون می رسد...کم در این چند روز عذاب نکشیده است که حال مجبور شود اینگونه به یاد دخترک بیوفتد...
چشم باز می کند و با حرص و عصبانیت ماشین را روشن کرده و راه رفته را دور می زند...
#4
به در ماشین سمت او که پیشانی اش را با درماندگی به فرمان چسبانده،تکیه داده است.
ساعد دست چپش را زیر سینه چسبانده و آرنج دست راستش را به آن تکیه داده و پوست لبش را ناخن ناخن می کند.
خیره به مناظر بینی اش را بالا می کشد و در سکوت قطره اشکی از گوشه چشمش چکه می کند.
نوک بینی و زیر چشمانش از گریه سرخ شده است اما اکنون آرام است...
هیچوقت برای هیچکدام از پسرانی که با انها در ارتباط بوده،اشک نریخته چون همیشه معتقد بود که هیچکدام ارزش ناراحتی او را ندارند...
اما آدرین...او برایش با بقیه فرق می کرد...او را دوست داشت...دوستش داشت که از تصور او در کنار دختر دیگری غمگین می گشت و حسادت می ورزید...احساساتی که هیچگاه مرز غرورش را رد نمی کردند اما حال باید باقی مانده غرورش را از زیر لگد های آنان جمع می کرد...
هنوز هم باورش نمی شود که آدرین او را پس زده باشد...که دیگر او را نخواهد و با او کات کند بی آنکه حتی نظر او را بخواهد...لعنت به او و قلب سیاهش!
در ماشین را باز می کند و روی صندلی جای می گیرد و بی حس به جاده رو به رو خیره می گردد.
آدرین با تعلل سرش را از روی فرمان بلند می کند با چهره ای مکسر و صدایی سنگین لب می زند:
-من و ببخش ایمی من...
-برام مهم نیست...دیگه نیست!
نگاه سرد و جدی اش را با تعلل از جاده گرفته و به او خیره می شود.
-می دونی فقط چی برام جای سواله...اینکه دقیقا به چی دلت رو خوش کردی؟به یه خیال واهی و پوچ؟!اگه دختره با یه پسر معمولی دوست بود خب اوکیه پشمت نبود می زدی رابطشونو داغون می کردی و یه جوری بدستش میاوردی اما...خودت خوب می دونی که تا وقتی اون دوست دختر امت جیمز باشه تو حتی نمی تونی بهش نزدیک بشی...هیچکس نیست که امتو نشناسه همه می دونن که چقدر همو دوست دارن...تو چطور می خوای تفرقه که سهله...حتی نزدیکشون شی...خودت باید بهتر از من اینا رو بدونی!
و با تمسخر به چاک خوردگی گوشه لبش که حالا زخمش بسته شده بود اشاره می کند.
آدرین تنها نگاهش را سمت دیگری سوق می دهد و حرفی به میان نمی آورد.
ایمی اما گویی هنوز آتش دلش خاموش نشده بود و دلش می خواست جای ضربه هایی که او بی رحمانه نثار قلبش کرده بود را با زخم زبان جبران کند.
-آره بدبخت...لیاقت همینقدر بود...که بشینی با خوشحالی اونا حسرت بخوری...خودت با دستای خودت گند زدی به زندگیت داری روز به روز خودتو توی منجلابی که درست کردی غرق می کنی...
آنقدر بی حوصله است که حتی جوابش را هم نمی دهد...می داند که دلش از جای دیگری پر است و به همین خاطر به او خرده نمی گیرد...حق دارد...حق دارد.
ایمی سکوتش را می بیند و بیشتر اتش دلش شعله ور می شود.
-منو برگردون...دیگه نمی خوام بیشتر از این ریختت و تحمل کنم،همین امروز برای همیشه از زندگیت می رم...
سپس پوزخند می زند و نیش کلامش او را بد می سوزاند:
-تو هم میتونی هروقت که امت کمرشو تو دختره خالی می کرد با تصورشون جق بزنی...چون ارزشت در همین حده!!!
همین حرفش کافیست که آدرین به سرعت سمت او برگردد و تو صورتش فریاد بکشد:
-خفشو...خفشو آشغال!!!
ایمی با چهره ای جدی اما ترسیده به پنجره می چسبد و برای لحظه از رنگ نگاهی که یک آن حس کرد تغییر کرده است قالب تهی می کند.
-ازت متنفرم!!!!
این را می گوید و به صندلی تکیه می دهد...اگر در جاده یا خیابانی بودند حتی یک لحظه را هم برای پیاده شدن،از دست نمی داد.
آدرین نفس نفس می زند و با چهره ای برافروخته به صندلی تکیه می دهد و برای لحظه ای سرش را روی بالشتک صندلی گذاشته و چشم می بندد.
از تصور حرف های ایمی به جنون می رسد...کم در این چند روز عذاب نکشیده است که حال مجبور شود اینگونه به یاد دخترک بیوفتد...
چشم باز می کند و با حرص و عصبانیت ماشین را روشن کرده و راه رفته را دور می زند...
Forwarded from Deleted Account
🥀🥀🥀پارتی از آینده🥀🥀🥀
#دختر تک #خنده_تلخی می کند و رو به پسری که با حالی آشفته و چشمانی #بی_قرار و نگران به او زل زده است لب می زند:بازم می خوای #زجرم بدی؟
ایندفعه چجوری می خوای بهم #زخم بزنی؟اینبار چطور می خوای #شکنجم بدی؟
می خندد خنده ای #زهراگین که زهرش تا اعماق قلب پسر رخنه می کند:هه آخه تو این کار مهارت داری...
با چشمانی لرزان نگاهش می کند دختری که بارها #شکسته بودش،بارها #اشک را به چشمان زیبایش مهمان کرده بود،بارها با کلمات #دردناک و #کینه_توزانه اش #زجرش داده بود و حالا چرا حس #مرگ داشت؟چرا داشت با دیدن قطره قطره اشک هایی که باعث بانی تمام آن ها خود #کثافتش بود از درون فرو می پاشید؟
دستش را به سمت دختر روانه میکنه و با #حال_خرابی،درمانده لب می زند:
خواهش می کنم #آیسل تو حالت خوب نیست...
دختر اما...گویی از هر حسی تهیست گویی خیلی وقت است که دیگر #بی_حس و #کرخت شده است...گویی خیلی وقت است که دیگر...خود واقعیش نیست،خود واقعیش را آن روز ها کشت و در #قعر_سیاهی وجودش خاک کرد جایی که هیچ نوری...نبود!
دختر چنان #جیغی کشیده و ناشیانه خودش را از دستی که به سمتش روانه می شود کنار می کشد که پسر #ترسیده با چشمانی درشت دستش را عقب می کشد و دختر با تنی که به #رعشه افتاده است و جویبار اشک هایی که قصد بند آمدن ندارند و شتابان از گونه هایش به پایین می لغزند با صدایی که از #خشم و...#عجز لرزان شده است فریاد می کشد:به من دست نزن کثافت #حرومزاده!حالم ازت بهم میخوره آشغال،امیدوارم بمیری تا دنیا از وجود آدم کثیفی مثل تو پاک شه...
قلب پسر شکافته می شود و دختر...درحالی که صدای #لرزانش رو به #انحطاط می رود با روحی #فرسوده و #بیمار #درمانده لبخند می زند لبخندی که پارادوکس #دردآوری را به نمایش میگذارد:من حس می کنم خودمو از درون از دست دادم،هیچ چیزی دیگه درونم وجود نداره،قلب من میسوزه و میسوزه و منو تو #جهنمی که برام ساخته #عذاب میده...ولی هیچکس متوجه #دردم نمیشه...فقط برو و تنهام بذار چون تو نمی تونی....منو از #برزخ نفرتی که خودت به وجود آوردیش نجات بدی...
❌رمانی متفاوت
❌موضوعی غیر قابل پیش بینی
❌داستانی سراسر هیجان
🌻اولین رمان نویسندست،خوشحال میشه اونو در این داستان پر پیچ و خم همراهی کنید.
🍷
#دختر تک #خنده_تلخی می کند و رو به پسری که با حالی آشفته و چشمانی #بی_قرار و نگران به او زل زده است لب می زند:بازم می خوای #زجرم بدی؟
ایندفعه چجوری می خوای بهم #زخم بزنی؟اینبار چطور می خوای #شکنجم بدی؟
می خندد خنده ای #زهراگین که زهرش تا اعماق قلب پسر رخنه می کند:هه آخه تو این کار مهارت داری...
با چشمانی لرزان نگاهش می کند دختری که بارها #شکسته بودش،بارها #اشک را به چشمان زیبایش مهمان کرده بود،بارها با کلمات #دردناک و #کینه_توزانه اش #زجرش داده بود و حالا چرا حس #مرگ داشت؟چرا داشت با دیدن قطره قطره اشک هایی که باعث بانی تمام آن ها خود #کثافتش بود از درون فرو می پاشید؟
دستش را به سمت دختر روانه میکنه و با #حال_خرابی،درمانده لب می زند:
خواهش می کنم #آیسل تو حالت خوب نیست...
دختر اما...گویی از هر حسی تهیست گویی خیلی وقت است که دیگر #بی_حس و #کرخت شده است...گویی خیلی وقت است که دیگر...خود واقعیش نیست،خود واقعیش را آن روز ها کشت و در #قعر_سیاهی وجودش خاک کرد جایی که هیچ نوری...نبود!
دختر چنان #جیغی کشیده و ناشیانه خودش را از دستی که به سمتش روانه می شود کنار می کشد که پسر #ترسیده با چشمانی درشت دستش را عقب می کشد و دختر با تنی که به #رعشه افتاده است و جویبار اشک هایی که قصد بند آمدن ندارند و شتابان از گونه هایش به پایین می لغزند با صدایی که از #خشم و...#عجز لرزان شده است فریاد می کشد:به من دست نزن کثافت #حرومزاده!حالم ازت بهم میخوره آشغال،امیدوارم بمیری تا دنیا از وجود آدم کثیفی مثل تو پاک شه...
قلب پسر شکافته می شود و دختر...درحالی که صدای #لرزانش رو به #انحطاط می رود با روحی #فرسوده و #بیمار #درمانده لبخند می زند لبخندی که پارادوکس #دردآوری را به نمایش میگذارد:من حس می کنم خودمو از درون از دست دادم،هیچ چیزی دیگه درونم وجود نداره،قلب من میسوزه و میسوزه و منو تو #جهنمی که برام ساخته #عذاب میده...ولی هیچکس متوجه #دردم نمیشه...فقط برو و تنهام بذار چون تو نمی تونی....منو از #برزخ نفرتی که خودت به وجود آوردیش نجات بدی...
❌رمانی متفاوت
❌موضوعی غیر قابل پیش بینی
❌داستانی سراسر هیجان
🌻اولین رمان نویسندست،خوشحال میشه اونو در این داستان پر پیچ و خم همراهی کنید.
🍷
Forwarded from Deleted Account
این#تن فقط متعلق به منه...فقط باید با من #بیامیزه،#لبات باید با #لبای تشنه من سیراب شه...باید از شوق من به خنده باز شه...#روحت باید لبریز از عشق من باشه،فقط من...تو تنها به من #تملک داری آیسل...
اگه دست کسی روت #هرز بره،اگه کسی به جز من #لمست کنه...قسم می خورم به #جهنم می کشونمش...زنده زنده #آتیشش می زنم و مردنشو تماشا می کنم...می کشمش آیسل...به همون خدایی که هر شب باهاش حرف می زدی قسم می خورم می کشمش!
پس با من #لج نکن...وقتی می دونی تا چه حد #دیوونم!وقتی می دونی تا چه حد برای #داشتنت پیش می رم...اصلا برام مهم نیست سر بقیه چی میاد...همه برن به #جهنم!تو فقط برام مهمی فقط تو!
هه...می دونم داری به چی فکر می کنی...آره من یه #خودخواهم...یه خودخواه عوضی که فقط تو رو می خواد...از همه دخترا #متنفره چون تو رو دوست داره...چون میمیره اگه کنارش نباشی...چون فقط به عشق توعه که زندست...چون فقط تو رو روی #تختش می خواد نه هیچ دختر #کثافت دیگه ای رو...چون فقط به عشق تو صبح رو به شب می رسونه و با #رویای تو به خواب میره...
پس باهاش بمون و با وجودت ذات #تاریک و #سرکشش رو آروم کن نزار به یه #هیولا تبدیل شه...نزار خودشو توی #تاریکی حبس کنه...نزار برای بدست آوردنت دستش به #خون آلوده شه...#رامش باش...#مطیعش باش...به حرفاش گوش کن دختر خوب...گوش کن!
چون اگه #ترکش کنی...اگه بری و تنهاش بزاری تموم دنیا رو برای بدست آوردنت به آتیش می کشه و وقتی که پیدات کنه...جوری #اسیرت می کنه که دیگه هیچ وقت نتونی خودتو از حصار #آغوشش جدا کنی...شده دست و پاتو به #غل_و_زنجیر می کشه ولی نمی زاره حتی دیگه از کنارش جم بخوری...
پس باهام لج نکن دختره...لج نکن...
وقتی می دونی که توان مقابله با منو نداری...
وقتی می دونی که چقدر در برابرم ضعیفی...
و اینو هم خوب می دونی که...
جدایی از تو برای من با مرگ برابره...
پس تو فقط یک گزینه پیشه روت داری...
باید #عاشقشم بشی...
تنها عاشق من...
#تنها_من!
❌رمانی متفاوت
❌موضوعی غیر قابل پیش بینی
❌داستانی سراسر هیجان
🌻اولین رمان نویسندست،خوشحال میشه اونو در این داستان پر پیچ و خم همراهی کنید.
🍷#عاشقانه
🍷#دبیرستانی
اگه دست کسی روت #هرز بره،اگه کسی به جز من #لمست کنه...قسم می خورم به #جهنم می کشونمش...زنده زنده #آتیشش می زنم و مردنشو تماشا می کنم...می کشمش آیسل...به همون خدایی که هر شب باهاش حرف می زدی قسم می خورم می کشمش!
پس با من #لج نکن...وقتی می دونی تا چه حد #دیوونم!وقتی می دونی تا چه حد برای #داشتنت پیش می رم...اصلا برام مهم نیست سر بقیه چی میاد...همه برن به #جهنم!تو فقط برام مهمی فقط تو!
هه...می دونم داری به چی فکر می کنی...آره من یه #خودخواهم...یه خودخواه عوضی که فقط تو رو می خواد...از همه دخترا #متنفره چون تو رو دوست داره...چون میمیره اگه کنارش نباشی...چون فقط به عشق توعه که زندست...چون فقط تو رو روی #تختش می خواد نه هیچ دختر #کثافت دیگه ای رو...چون فقط به عشق تو صبح رو به شب می رسونه و با #رویای تو به خواب میره...
پس باهاش بمون و با وجودت ذات #تاریک و #سرکشش رو آروم کن نزار به یه #هیولا تبدیل شه...نزار خودشو توی #تاریکی حبس کنه...نزار برای بدست آوردنت دستش به #خون آلوده شه...#رامش باش...#مطیعش باش...به حرفاش گوش کن دختر خوب...گوش کن!
چون اگه #ترکش کنی...اگه بری و تنهاش بزاری تموم دنیا رو برای بدست آوردنت به آتیش می کشه و وقتی که پیدات کنه...جوری #اسیرت می کنه که دیگه هیچ وقت نتونی خودتو از حصار #آغوشش جدا کنی...شده دست و پاتو به #غل_و_زنجیر می کشه ولی نمی زاره حتی دیگه از کنارش جم بخوری...
پس باهام لج نکن دختره...لج نکن...
وقتی می دونی که توان مقابله با منو نداری...
وقتی می دونی که چقدر در برابرم ضعیفی...
و اینو هم خوب می دونی که...
جدایی از تو برای من با مرگ برابره...
پس تو فقط یک گزینه پیشه روت داری...
باید #عاشقشم بشی...
تنها عاشق من...
#تنها_من!
❌رمانی متفاوت
❌موضوعی غیر قابل پیش بینی
❌داستانی سراسر هیجان
🌻اولین رمان نویسندست،خوشحال میشه اونو در این داستان پر پیچ و خم همراهی کنید.
🍷#عاشقانه
🍷#دبیرستانی
Forwarded from Deleted Account
🍷#ممنوعه
🍷#دبیرستانی
🍷#تخیلی
🍷#خوناشامی
کف دستم را به قفسه سینه دختر می رسانم و آرام به تاج تخت تکیه اش میدهم و بدون آنکه نگاهم را از نگاهش بگیرم ، تن سنگینم را به تنش می فشارم و حریصانه از میان فک های فشرده ام می غرم :
- تمام اجزای این بدن متعلق به منه ... فقط باید با من بیامیزه و به اوج برسه ، لبات فقط حق دارن با لبای من سیراب بشن ...... روحت محکومه که از عشق من لبریز بشه ،فقط من ... دخترجون تو تا ابد تو تملک منی ...
نگاه قرمز و وحشی ام را به چشمان شفاف و ترسیده دختر می دوزم ...
می دونم که از آرامش هولناک و عجیبم بدجوری قالب تهی کرده و تن و بدنش به طرز بدی زیر نگاهم که هر لحظه در حال تغییر بود به رعشه افتاده .
- اگه دست کسی روت هرز بپره ،اگه کسی به جز من لمست کنه...قسم می خورم به جهنم می کشونمش ... قسم می خورم که زنده زنده آتیشش می زنم و سوختنشو به تماشا می شینم ... قسم می خورم که می کشمش آیسل ... به همون خدایی که هر شب باهاش حرف می زنی قسم می خورم می کشمش! پس وقتی می دونی تا چه حد دیوونتم ... وقتی می دونی تا چه حد برای داشتنت حریصم ، باهام لج نکن ..... اصلا برام مهم نیست سر بقیه چی میاد ... همه برن به جهنم!تو فقط برام مهمی فقط تو! ...می دونم داری به چی فکر می کنی...آره من یه خودخواهم...یه خودخواه عوضی که فقط تو رو می خواد و از بقیه دخترا متنفره چون تو رو دوست داره...چون میمیره اگه کنارش نباشی...چون فقط به عشق توعه که زندست...چون فقط تو رو روی تختش می خواد نه هیچ دختر کثافت دیگه ای رو ......... پس باهام بمون و با وجودت ذات تاریک و سرکشم رو آروم کن نزار به یه هیولا تبدیل شم ... نزار خودمو توی تاریکی حبس کنم ... نزار برای بدست آوردنت دستم به خون کسی آلوده شه ...رامم باش ، مطیعم باش ، به حرفام گوش بده ! چون اگه ترکم کنی ... اگه بری و تنهام بزاری تموم دنیا رو برای بدست آوردنت به آتیش می کشم و وقتی که پیدات کنم ...جوری اسیرت می کنم که دیگه هیچ وقت نتونی خودتو از حصار تنم آزاد کنی ... شده دست و پاتو به غل و زنجیر می کشم ولی نمی زارم حتی ذره ای از کنارم جم بخوری ... پس وقتی می دونی که توان مقابله با منو نداری ، باهام لج نکن ....... باهام راه بیا .......
❌رمانی متفاوت
❌موضوعی غیر قابل پیش بینی
❌داستانی سراسر هیجان
🍷#دبیرستانی
🍷#تخیلی
🍷#خوناشامی
کف دستم را به قفسه سینه دختر می رسانم و آرام به تاج تخت تکیه اش میدهم و بدون آنکه نگاهم را از نگاهش بگیرم ، تن سنگینم را به تنش می فشارم و حریصانه از میان فک های فشرده ام می غرم :
- تمام اجزای این بدن متعلق به منه ... فقط باید با من بیامیزه و به اوج برسه ، لبات فقط حق دارن با لبای من سیراب بشن ...... روحت محکومه که از عشق من لبریز بشه ،فقط من ... دخترجون تو تا ابد تو تملک منی ...
نگاه قرمز و وحشی ام را به چشمان شفاف و ترسیده دختر می دوزم ...
می دونم که از آرامش هولناک و عجیبم بدجوری قالب تهی کرده و تن و بدنش به طرز بدی زیر نگاهم که هر لحظه در حال تغییر بود به رعشه افتاده .
- اگه دست کسی روت هرز بپره ،اگه کسی به جز من لمست کنه...قسم می خورم به جهنم می کشونمش ... قسم می خورم که زنده زنده آتیشش می زنم و سوختنشو به تماشا می شینم ... قسم می خورم که می کشمش آیسل ... به همون خدایی که هر شب باهاش حرف می زنی قسم می خورم می کشمش! پس وقتی می دونی تا چه حد دیوونتم ... وقتی می دونی تا چه حد برای داشتنت حریصم ، باهام لج نکن ..... اصلا برام مهم نیست سر بقیه چی میاد ... همه برن به جهنم!تو فقط برام مهمی فقط تو! ...می دونم داری به چی فکر می کنی...آره من یه خودخواهم...یه خودخواه عوضی که فقط تو رو می خواد و از بقیه دخترا متنفره چون تو رو دوست داره...چون میمیره اگه کنارش نباشی...چون فقط به عشق توعه که زندست...چون فقط تو رو روی تختش می خواد نه هیچ دختر کثافت دیگه ای رو ......... پس باهام بمون و با وجودت ذات تاریک و سرکشم رو آروم کن نزار به یه هیولا تبدیل شم ... نزار خودمو توی تاریکی حبس کنم ... نزار برای بدست آوردنت دستم به خون کسی آلوده شه ...رامم باش ، مطیعم باش ، به حرفام گوش بده ! چون اگه ترکم کنی ... اگه بری و تنهام بزاری تموم دنیا رو برای بدست آوردنت به آتیش می کشم و وقتی که پیدات کنم ...جوری اسیرت می کنم که دیگه هیچ وقت نتونی خودتو از حصار تنم آزاد کنی ... شده دست و پاتو به غل و زنجیر می کشم ولی نمی زارم حتی ذره ای از کنارم جم بخوری ... پس وقتی می دونی که توان مقابله با منو نداری ، باهام لج نکن ....... باهام راه بیا .......
❌رمانی متفاوت
❌موضوعی غیر قابل پیش بینی
❌داستانی سراسر هیجان
Forwarded from Deleted Account
-اگه می دونستیکه چقدر عاشقت بودم...هیچوقت رهام نمی کردی..
#عاشقانه
#ممنوعه
#دبیرستانی
#خوناشامی
دو دستش را مابین سرش روی تخت رها می کند.
پر از رخوت و تهی از هر دغدغه ای زیر حصار تن او پلک می خواباند.
پسر مملو از عشق و شهوتی بی حد و حصر پنجه هایش را از روی پهلو دخترک به سمت بالا تنه اش می کشد و همزمان نجوای داغش لاله گوش آیسل را می سوزاند:
-اگه می دونستیکه چقدر عاشقت بودم...هیچوقت رهام نمی کردی..
فشار پنجه های او را که روی بالا تنه اش حس می کند هرم داغ نفسش بی اختیار رها می شود...
تمام تنش سر شده است و فشار تن پسر بر جثه ظریفش او را از خود بی خود می کند...
پسر حس می کند که در کوره ای از آتش می سوزد...نفس هایش داغ و کشدار از سینه پر حرارتش بیرون می آید و انباشته از هوسی مردانه است که تنها توسط همین دختر ارضا می شود...تنها با وجود او به اوج می رسد...فقط او را می خواهد...زیبا ترین دختری که در عمرش دیده است!
مخمور و پر التهاب زبانش را روی لاله گوش دخترک می کشد:
-من...فقط...تو رو...می خوام...باهام باش آیسل...لطفا!
آنقدر در مقابل دخترک درمانده است که حتی کلماتش نیز تکه تکه شده اند...
لبانش پوست گردن آیسل را لمس می کند:
-بیشتر از این منو تشنه خودت نکن...چرا همش می خوای ازم فاصله بگیری؟...خودتم می دونی که من بدون تو می میرم...پس لطفا...بهم اجازه بده...
می گوید و پر از عطشِ خواستن دندان های نیشش را روی پوست ملتهب دختر می کشد و آرام داخل گردنش فرو می کند.
چشم می بندد و بی طاقت خون دلچسب او را می مکد با هر جرعه وجودش پر می شود از حس خوشایندی که تنها از وجود این دختر دریافت می کند...
خونش خوش طعم است...مثل لبانش...
معطر است...مثل جای جای تنی که سودای فتح آن را دارد...
با ذره ذره سلول های وجودش او را می خواهد...فقط برای خودش می خواهد...
نفس دختر از درد و میلی انکار ناپذیر در سینه گره می خورد و تحت تاثیر لحظات نفس گیری که بینشان به وجود آمده پنجه اش را بالا برده و میان موهای او چنگ می زند
#عاشقانه
#ممنوعه
#دبیرستانی
#خوناشامی
دو دستش را مابین سرش روی تخت رها می کند.
پر از رخوت و تهی از هر دغدغه ای زیر حصار تن او پلک می خواباند.
پسر مملو از عشق و شهوتی بی حد و حصر پنجه هایش را از روی پهلو دخترک به سمت بالا تنه اش می کشد و همزمان نجوای داغش لاله گوش آیسل را می سوزاند:
-اگه می دونستیکه چقدر عاشقت بودم...هیچوقت رهام نمی کردی..
فشار پنجه های او را که روی بالا تنه اش حس می کند هرم داغ نفسش بی اختیار رها می شود...
تمام تنش سر شده است و فشار تن پسر بر جثه ظریفش او را از خود بی خود می کند...
پسر حس می کند که در کوره ای از آتش می سوزد...نفس هایش داغ و کشدار از سینه پر حرارتش بیرون می آید و انباشته از هوسی مردانه است که تنها توسط همین دختر ارضا می شود...تنها با وجود او به اوج می رسد...فقط او را می خواهد...زیبا ترین دختری که در عمرش دیده است!
مخمور و پر التهاب زبانش را روی لاله گوش دخترک می کشد:
-من...فقط...تو رو...می خوام...باهام باش آیسل...لطفا!
آنقدر در مقابل دخترک درمانده است که حتی کلماتش نیز تکه تکه شده اند...
لبانش پوست گردن آیسل را لمس می کند:
-بیشتر از این منو تشنه خودت نکن...چرا همش می خوای ازم فاصله بگیری؟...خودتم می دونی که من بدون تو می میرم...پس لطفا...بهم اجازه بده...
می گوید و پر از عطشِ خواستن دندان های نیشش را روی پوست ملتهب دختر می کشد و آرام داخل گردنش فرو می کند.
چشم می بندد و بی طاقت خون دلچسب او را می مکد با هر جرعه وجودش پر می شود از حس خوشایندی که تنها از وجود این دختر دریافت می کند...
خونش خوش طعم است...مثل لبانش...
معطر است...مثل جای جای تنی که سودای فتح آن را دارد...
با ذره ذره سلول های وجودش او را می خواهد...فقط برای خودش می خواهد...
نفس دختر از درد و میلی انکار ناپذیر در سینه گره می خورد و تحت تاثیر لحظات نفس گیری که بینشان به وجود آمده پنجه اش را بالا برده و میان موهای او چنگ می زند
Forwarded from ✨🌙λϓȘλɴ☀️✨
پارتی از آینده...
نیم ساعته⏰
دخترک سر میز شام به پسر مقابلش چشم دوخته و با شور و شعف خاصی صحبت می کند.
-تا حالا بستنی خوردی؟من خودم عاشق بستنی ام...فکر نمی کنم اینجا بستنی وجود داشته باشه مگه نه؟شما نمی تونید بستنی بخورید نه؟
پسر با اشتیاق لب می زند:
-نه ولی خیلی دلم می خواد امتحان کنم حتی اگه خوشم نیاد هر چیزی از دنیای شما برای من خوشاینده آیسل عزیزم.
همینکه دخترک لب به تمجید از دسر مورد علاقه اش باز می کند دست شخصی روی رانش می نشیند.
این کار او را به فال بد نمی گیرد و با لبخند ملیحی سر گردانده و به پسر کنار دستش که با نگاه معنادار و لبخند خاصی به او چشم دوخته است خیره می شود.
نمی داند چرا اما حس می کند که پسر دارد حفظ ظاهر می کند...اما فکر می کند اشتباه کرده است و مجددا سرش را سمت پسر مقابلش می گرداند.
-امتحان کن شاید خوشت بیاد من خودم طعم شکلاتی...
دست پسر روی ران پایش نوازش گرانه بالا می رود...
به قدری کف دستش داغ و پر حرارت است که پوست دخترک را از زیر ساپورت توری و نازکش می سوزاند...
برای لحظه ای زیر چشمی نگاه کوتاهی به پسر که با همان لبخند خاص طور عجیبی به پسر مقابلش چشم دوخته است،می اندازد.
ضربان قلبش بی اختیار بالا می رود و از ترس اینکه هر لحظه دختر و پسر مقابلش متوجه وضعیت او شوند به تته پته می افتد.
-دا...داشتم می گفتم...که...که من طعم...
ران پایش که زیر انگشتان او نوازشگونه فشرده می شود.
سریع نگاه هشدارگونه ای به او می اندازد اما پسر همانطور خیره با همان لبخند معنادار به او چشم دوخته است.
سر که می گرداند ابرو های گره کرده دختر و پسر مقابلش را می بیند و از ترس اینکه متوجه قضیه شده باشند لبخندی هرچند کج و کوله به لب می آورد.
-می تونم بعدا بهت عکس بستنی رو نشون بدم می خوای؟
گره ابرو های پسر باز می شود و شروع به صحبت می کند.
اما او گویی نمی شنود...هر لحظه بیش از پیش رنگ به رنگ می شود حرکت نوازشگونه دست پسر را از زیر میز روی پایش حس می کند و به سختی درحال خودخوری است.
دست پسر که نزدیکِ بین پایش می رسد لب فشرده و از گوشه چشم به او براق می شود.
پسر اما با طمانینه خاصی چشم به اشخاص رو به رویش دوخته است و دستش را روی پای او پیش می برد.
همینکه دستش را از زیر دامن مشکی او به سمت بین پای دخترک می برد آیسل چنان با پاشنه اش به کفش او می کوبد که پسر برای لحظه چهره اش از درد جمع می شود و دستش را پس می کشد اما همچنان آن لبخند ظاهر نما را به لب دارد و توجهی به نگاه برزخی آیسل نمی کند.
دختر با اوقات تلخی از جایش کنده می شود و با یک عذر خواهی کوتاه جمع متحیر رو به رویش را ترک می کند.
پسر نیز متعاقب با او از پشت میز بلند می شود و با نگاه شر و لبخند پیروزمندانه ای به پسر رو به رویش لب می زند:
-ممنون بابت شام...
می گوید و به دنبال دختر روان می شود
نیم ساعته⏰
دخترک سر میز شام به پسر مقابلش چشم دوخته و با شور و شعف خاصی صحبت می کند.
-تا حالا بستنی خوردی؟من خودم عاشق بستنی ام...فکر نمی کنم اینجا بستنی وجود داشته باشه مگه نه؟شما نمی تونید بستنی بخورید نه؟
پسر با اشتیاق لب می زند:
-نه ولی خیلی دلم می خواد امتحان کنم حتی اگه خوشم نیاد هر چیزی از دنیای شما برای من خوشاینده آیسل عزیزم.
همینکه دخترک لب به تمجید از دسر مورد علاقه اش باز می کند دست شخصی روی رانش می نشیند.
این کار او را به فال بد نمی گیرد و با لبخند ملیحی سر گردانده و به پسر کنار دستش که با نگاه معنادار و لبخند خاصی به او چشم دوخته است خیره می شود.
نمی داند چرا اما حس می کند که پسر دارد حفظ ظاهر می کند...اما فکر می کند اشتباه کرده است و مجددا سرش را سمت پسر مقابلش می گرداند.
-امتحان کن شاید خوشت بیاد من خودم طعم شکلاتی...
دست پسر روی ران پایش نوازش گرانه بالا می رود...
به قدری کف دستش داغ و پر حرارت است که پوست دخترک را از زیر ساپورت توری و نازکش می سوزاند...
برای لحظه ای زیر چشمی نگاه کوتاهی به پسر که با همان لبخند خاص طور عجیبی به پسر مقابلش چشم دوخته است،می اندازد.
ضربان قلبش بی اختیار بالا می رود و از ترس اینکه هر لحظه دختر و پسر مقابلش متوجه وضعیت او شوند به تته پته می افتد.
-دا...داشتم می گفتم...که...که من طعم...
ران پایش که زیر انگشتان او نوازشگونه فشرده می شود.
سریع نگاه هشدارگونه ای به او می اندازد اما پسر همانطور خیره با همان لبخند معنادار به او چشم دوخته است.
سر که می گرداند ابرو های گره کرده دختر و پسر مقابلش را می بیند و از ترس اینکه متوجه قضیه شده باشند لبخندی هرچند کج و کوله به لب می آورد.
-می تونم بعدا بهت عکس بستنی رو نشون بدم می خوای؟
گره ابرو های پسر باز می شود و شروع به صحبت می کند.
اما او گویی نمی شنود...هر لحظه بیش از پیش رنگ به رنگ می شود حرکت نوازشگونه دست پسر را از زیر میز روی پایش حس می کند و به سختی درحال خودخوری است.
دست پسر که نزدیکِ بین پایش می رسد لب فشرده و از گوشه چشم به او براق می شود.
پسر اما با طمانینه خاصی چشم به اشخاص رو به رویش دوخته است و دستش را روی پای او پیش می برد.
همینکه دستش را از زیر دامن مشکی او به سمت بین پای دخترک می برد آیسل چنان با پاشنه اش به کفش او می کوبد که پسر برای لحظه چهره اش از درد جمع می شود و دستش را پس می کشد اما همچنان آن لبخند ظاهر نما را به لب دارد و توجهی به نگاه برزخی آیسل نمی کند.
دختر با اوقات تلخی از جایش کنده می شود و با یک عذر خواهی کوتاه جمع متحیر رو به رویش را ترک می کند.
پسر نیز متعاقب با او از پشت میز بلند می شود و با نگاه شر و لبخند پیروزمندانه ای به پسر رو به رویش لب می زند:
-ممنون بابت شام...
می گوید و به دنبال دختر روان می شود
Forwarded from •𖧹✮⊰ ℒ.𝒴 ⊱✮𖧹•
ادامه پارت آینده قبلی🔞🔞🔞
پنجه می فشارد و دندان می ساید:
-پیرسگ مریض!
نگاه نمناک آیسل به چشمان غران اوست و سرش را به طرفین تکان می دهد:
-نمی خوام همچین کاری کنم...
-دارین وقتمو تلف می کنین!
می گوید با اشاره چشمش مردان ضامن اسلحه خودشان را سوی آدرین می کشن...
آدرین به طور نامحسوسی سرش را به گوش دخترک نزدیک می کند و پچ می زند:
-این حرومزاده از جای اوکتاویا خبر داره آیسل...هدفش تویی چه این کارو بکنیم و چه نکنیم اونا منو می کشن و تو رو به اون تحویل میدن...اما می تونیم از ضعف این کفتار به نفع خودمون استفاده کنیم...یه نقشه ای دارم...فقط همراهیتو می خوام لطفا کمکم کن...اگه این کارو نکنیم...هردومون کشته می شیم...
سرش را کنار می کشد و نگاه گذرایی به چشمان خیس و نامطمئن او می اندازد سپس به مرد میانسال مقابلش چشم می دوزد.
مرد یه ابرویش را بالا می دهد و لبخند موذی و عریضی به لب می آورد.
نگاه بیزار و مغرضانه اش را از او می گیرد و بی تأمل دست در موهای پرپشت و قهوه گون او می کند و بی مقدمه و وحشیانه لبان دخترک را شکار می کند طوری که نفس در سینه پر هیاهو دخترک می برد.
به اجبار چشم می بندد و مانند او تن به این نمایش کثیف می دهد.
مرد اخم می کند و غضب آلود لب می زند:
-پسره آشغال...این عاشقانه بازیا به درد من نمی خوره اگه نمی خوای جلوی چشمت تموم سوراخای دوست دخترتو باز کنم خودت دست به کار شو!
قلبش از تصور چنین لحظه ای فشرده می شود و خشم در کل وجودش شعله می کشد،دست لرزانش میان موهای او چنگ می شود و صورتش جمع می شود.
مجبور است،مجبور است...خدا می داند که تا چه حد از انجام این کار جلوی چشمان کثیف این شغال های بی وجود بیزار است...اما اگر این کار نکند سلامتی هردویشان را به خطر می اندازد و او این را نمی خواهد!
دستش ناچار و با اکراه پایین می آید و بلاجبار پایین می آید و روی بالاتنه دختر می نشیند.
آیسل از این لمس ناخواسته و ناخوشایند صورتش جمع شده و حالش بد می شود،به سختی بغضش را فرو می دهد و با حس بد و طاقت فرسایی تنها...تحمل می کند...
آدرین کمی چشمانش را باز می کند و همان دم نگاهش به خنجر کوچکی که پایی مبل پایه کوتاه کنارشان می افتد.
با ارزیابی فاصله خودشان با خنجر و چگونگی برداشتن نامحسوس آن آیسل را ناغافل و محکم روی مبل پرت می کند و حینی که رویش خیمه می زند و طی حرکتی سریع و شتابزاده خنجر کوچک را گرفته و لای آستینش مخفی می کند و آهست زیر گوش آیسل پچ می زند:
-می دونم برات سخته...اما ازت می خوام ساختگی آه بکشی به نگاهاشون توجه نکن...فکر کن کسی اینجا نیست،نمی خوام باهات کاری کنم اما تو باید این کارو انجام بدی لطفا...زنده موندنمون به این بستگی داره...
دخترک بی اراده هق می زند به سختی جلوی بغضش را گرفته است تا نشکسته و او را جلوی چشمان هوس آلود و هرز مردان اطرافش رسوا کند.
آدرین با حس بد و نافری که گریبان گیرش شده ناگزیر دستش را داخل دامن مشکی دخترک می کند و طوری وانمود می کند که گویی بین پای آیسل را لمس می کند.
کمی طول می کشد که آیسل این موقعیت اضطراری و بحرانی را هضم کرده و با کراهت و ناچاری...آه بکشد.
آدرین برای لخظه ای سر بلند می کند و نگاهش به مرد میوفتد که با لذت و اشتیاق به آن دو خیره شده و با دست خشتکش را می مالد.
حالش از این صحنه منزجر کننده بهم می خورد و از خودش بیزار می شود.
بلاجبار نگاهش روی بادیگارد ها چرخ می خورد حواس تمامشان به آن دوست و تقریبا دستانشان شل شده و تمرکزشان از کار خود منحرف گشته است.
-باید واست بخوره!
چشمان آیسل از شنیدن این حرف گشاد شده و آدرین عصبی و پر غیض زیر لب زمزمه می کند:
-piss of shit!
(آشغال!)
-زودباش دختره ی نفله...ساک بزن واسش!!!
دیگر نمی تواند بیش از این جلوی گریه اش را بگیرد،بغضش می شکند و اشک هایش روان می شود.
صورت آدرین از نفرت و انزجار جمع می شود و ناگهانی بازوی آیسل را کشیده و همراه با او بلند شده و آهسته نجوا می کند:
-بشین رو زانو هات!
می ایستد و دستش را پشت سر دخترک گذاشته و او را به پایین هل می دهد.
آیسل حینی که هق می زند مقابل پای او دو زانو روی زمین می افتد و در همان فاصله آدرین تمام جوانب را در نظر گرفته و همینکه نگاه مشتاق و حواس پرت بادیگارد ها را می بیند برای جلوگیری از اصابت خنجری به آیسل طی حرکتی سریع و ناگهانی او را بر زمین پرت کرده و خنجر کوچکی که میان آستینش پنهان کرده بود را با تمام قوا سمت مرد پرت می کند.
خنجر در کتف مرد فرو رفته و او را به دیوار پشتش میخ می کند.
فریادی که مرد از شدت درد سر می دهد با دیگارد ها را از هپروت بیرون کشیده و همینکه به خود می آیند آدرین سریع خودشان را به یکی از آنها رسانده یکی از خنجر های کمربندش را از غلاف بیرون می کشد و در سینه او فرو می کند.
پنجه می فشارد و دندان می ساید:
-پیرسگ مریض!
نگاه نمناک آیسل به چشمان غران اوست و سرش را به طرفین تکان می دهد:
-نمی خوام همچین کاری کنم...
-دارین وقتمو تلف می کنین!
می گوید با اشاره چشمش مردان ضامن اسلحه خودشان را سوی آدرین می کشن...
آدرین به طور نامحسوسی سرش را به گوش دخترک نزدیک می کند و پچ می زند:
-این حرومزاده از جای اوکتاویا خبر داره آیسل...هدفش تویی چه این کارو بکنیم و چه نکنیم اونا منو می کشن و تو رو به اون تحویل میدن...اما می تونیم از ضعف این کفتار به نفع خودمون استفاده کنیم...یه نقشه ای دارم...فقط همراهیتو می خوام لطفا کمکم کن...اگه این کارو نکنیم...هردومون کشته می شیم...
سرش را کنار می کشد و نگاه گذرایی به چشمان خیس و نامطمئن او می اندازد سپس به مرد میانسال مقابلش چشم می دوزد.
مرد یه ابرویش را بالا می دهد و لبخند موذی و عریضی به لب می آورد.
نگاه بیزار و مغرضانه اش را از او می گیرد و بی تأمل دست در موهای پرپشت و قهوه گون او می کند و بی مقدمه و وحشیانه لبان دخترک را شکار می کند طوری که نفس در سینه پر هیاهو دخترک می برد.
به اجبار چشم می بندد و مانند او تن به این نمایش کثیف می دهد.
مرد اخم می کند و غضب آلود لب می زند:
-پسره آشغال...این عاشقانه بازیا به درد من نمی خوره اگه نمی خوای جلوی چشمت تموم سوراخای دوست دخترتو باز کنم خودت دست به کار شو!
قلبش از تصور چنین لحظه ای فشرده می شود و خشم در کل وجودش شعله می کشد،دست لرزانش میان موهای او چنگ می شود و صورتش جمع می شود.
مجبور است،مجبور است...خدا می داند که تا چه حد از انجام این کار جلوی چشمان کثیف این شغال های بی وجود بیزار است...اما اگر این کار نکند سلامتی هردویشان را به خطر می اندازد و او این را نمی خواهد!
دستش ناچار و با اکراه پایین می آید و بلاجبار پایین می آید و روی بالاتنه دختر می نشیند.
آیسل از این لمس ناخواسته و ناخوشایند صورتش جمع شده و حالش بد می شود،به سختی بغضش را فرو می دهد و با حس بد و طاقت فرسایی تنها...تحمل می کند...
آدرین کمی چشمانش را باز می کند و همان دم نگاهش به خنجر کوچکی که پایی مبل پایه کوتاه کنارشان می افتد.
با ارزیابی فاصله خودشان با خنجر و چگونگی برداشتن نامحسوس آن آیسل را ناغافل و محکم روی مبل پرت می کند و حینی که رویش خیمه می زند و طی حرکتی سریع و شتابزاده خنجر کوچک را گرفته و لای آستینش مخفی می کند و آهست زیر گوش آیسل پچ می زند:
-می دونم برات سخته...اما ازت می خوام ساختگی آه بکشی به نگاهاشون توجه نکن...فکر کن کسی اینجا نیست،نمی خوام باهات کاری کنم اما تو باید این کارو انجام بدی لطفا...زنده موندنمون به این بستگی داره...
دخترک بی اراده هق می زند به سختی جلوی بغضش را گرفته است تا نشکسته و او را جلوی چشمان هوس آلود و هرز مردان اطرافش رسوا کند.
آدرین با حس بد و نافری که گریبان گیرش شده ناگزیر دستش را داخل دامن مشکی دخترک می کند و طوری وانمود می کند که گویی بین پای آیسل را لمس می کند.
کمی طول می کشد که آیسل این موقعیت اضطراری و بحرانی را هضم کرده و با کراهت و ناچاری...آه بکشد.
آدرین برای لخظه ای سر بلند می کند و نگاهش به مرد میوفتد که با لذت و اشتیاق به آن دو خیره شده و با دست خشتکش را می مالد.
حالش از این صحنه منزجر کننده بهم می خورد و از خودش بیزار می شود.
بلاجبار نگاهش روی بادیگارد ها چرخ می خورد حواس تمامشان به آن دوست و تقریبا دستانشان شل شده و تمرکزشان از کار خود منحرف گشته است.
-باید واست بخوره!
چشمان آیسل از شنیدن این حرف گشاد شده و آدرین عصبی و پر غیض زیر لب زمزمه می کند:
-piss of shit!
(آشغال!)
-زودباش دختره ی نفله...ساک بزن واسش!!!
دیگر نمی تواند بیش از این جلوی گریه اش را بگیرد،بغضش می شکند و اشک هایش روان می شود.
صورت آدرین از نفرت و انزجار جمع می شود و ناگهانی بازوی آیسل را کشیده و همراه با او بلند شده و آهسته نجوا می کند:
-بشین رو زانو هات!
می ایستد و دستش را پشت سر دخترک گذاشته و او را به پایین هل می دهد.
آیسل حینی که هق می زند مقابل پای او دو زانو روی زمین می افتد و در همان فاصله آدرین تمام جوانب را در نظر گرفته و همینکه نگاه مشتاق و حواس پرت بادیگارد ها را می بیند برای جلوگیری از اصابت خنجری به آیسل طی حرکتی سریع و ناگهانی او را بر زمین پرت کرده و خنجر کوچکی که میان آستینش پنهان کرده بود را با تمام قوا سمت مرد پرت می کند.
خنجر در کتف مرد فرو رفته و او را به دیوار پشتش میخ می کند.
فریادی که مرد از شدت درد سر می دهد با دیگارد ها را از هپروت بیرون کشیده و همینکه به خود می آیند آدرین سریع خودشان را به یکی از آنها رسانده یکی از خنجر های کمربندش را از غلاف بیرون می کشد و در سینه او فرو می کند.
Forwarded from •𖧹✮⊰ ℒ.𝒴 ⊱✮𖧹•
محافظان سمتش حمله ور می شوند و او مرد را سپر خود قرار داده و یک به یکشان را با مهارت به قتل می رساند.
حینی که از خشم و تعصب نفس نفس می زند خنجر نقره را از سینه آخرین نفر به ضرب بیرون می کشد و با گام هایی محکم سمت مرد میانسال که از ترس قالب تهی کرده و با چشمانی گرد و وحشت زده به نزدیک شدن او خیره است و توانایی جدا کردن خود را از دیوار ندارد،پیش می رود.
در یک قدمی اش می ایستد و با صدای خشدار و عصیانی می غرد:
بهت گفتم اون روی سگمو بالا نیار پیرِ ک*کش!چطوره همین خنجرو کنم تو کونت تا دیگه دلت هوس این گوه خوریارو نکنه؟!
می گوید و ناگهان چنان محکم و شتابزده خنجر را بر پایین تنه مرد فرو می کند که فریاد دردناکش آسمان هفتم را می شکافد!
-کونیِ منحرف!حیفه توعه سگ که زنده بمونی...
لحظه ای نگاهش به آیسل می افتد که با تنی لرزان در حال بلند شدن است.
-پیامم رو به اون زنیکه برسون!بگو حتی اگه زیر سنگم باشه پیداش می کنیم و دمار از روزگارش در میاریم!
می گوید با خشم برگشته و سمت آیسل می دود.
دستش را سفت گرفته و پیش از آنکه بادیگارد های دیگر کاباره متوجه آنها شوند از اتاق بیرون می زنند.
حینی که از خشم و تعصب نفس نفس می زند خنجر نقره را از سینه آخرین نفر به ضرب بیرون می کشد و با گام هایی محکم سمت مرد میانسال که از ترس قالب تهی کرده و با چشمانی گرد و وحشت زده به نزدیک شدن او خیره است و توانایی جدا کردن خود را از دیوار ندارد،پیش می رود.
در یک قدمی اش می ایستد و با صدای خشدار و عصیانی می غرد:
بهت گفتم اون روی سگمو بالا نیار پیرِ ک*کش!چطوره همین خنجرو کنم تو کونت تا دیگه دلت هوس این گوه خوریارو نکنه؟!
می گوید و ناگهان چنان محکم و شتابزده خنجر را بر پایین تنه مرد فرو می کند که فریاد دردناکش آسمان هفتم را می شکافد!
-کونیِ منحرف!حیفه توعه سگ که زنده بمونی...
لحظه ای نگاهش به آیسل می افتد که با تنی لرزان در حال بلند شدن است.
-پیامم رو به اون زنیکه برسون!بگو حتی اگه زیر سنگم باشه پیداش می کنیم و دمار از روزگارش در میاریم!
می گوید با خشم برگشته و سمت آیسل می دود.
دستش را سفت گرفته و پیش از آنکه بادیگارد های دیگر کاباره متوجه آنها شوند از اتاق بیرون می زنند.
Forwarded from •𖧹✮⊰ ℒ.𝒴 ⊱✮𖧹•
پارتی از آینده
24 ساعته⏰
ادامه پارت آینده قبلی...
پوزخند محوی لبانش را کش می دهد و نگاه مرموز و مبهمش را از دخترک گرفته و عقب می کشد.
-من چیزی ازش نمی دونم بیخودی این همه راهو برای پیدا کردنم اومدین بهتره هرچه زودتر اینجا رو ترک کنین!
سینه به سینه اش می ایستد سرش را جلو گرفته و مقابل صورتش با فکی سخت از میان دندان های بهم کلید شده اش می غرد:
-می دونم که از موقعیتش خبر داری و خر نیستم که نفهمم داری بهم دروغ میگی!بهتره قبل از اینکه اون روی دیگمو بهت نشون بدم هرچی می دونی بریزی رو دایره،پیری!
مرد قهقه بلند و کریهی سر می دهد و با تمسخر و لحنی که ته مایه های خنده در آن حس می شود می گوید:
-داری تهدیدم می کنی؟!مثه اینکه هنوز منو نشناختی بچه!هیچکس حق نداره تو کاباره خودم واسم خط و نشون بکشه!
می گوید و با چشم به شخصی اشاره می کند.
آدرین مشکوک به او نگاه می کند و همینکه می خواهد سر برگرداند دو بازویش از پشت توسط اشخاصی اسیر شده و به عقب کشیده می شود.
با تمام توان تقلا می کند و میان چنگال پر قدرت مردان بزرگ جثه ای که سخت او را نگه داشته اند تا از بندشان رها نشود و سمت مرد رو به رویش هجوم نبرد،فریاد می کشد:
-دارین چه غلطی می کنین،ولم کنین حرومیا!!!
مرد بازوی آیسل را که وحشت زده به این صحنه خیره است به چنگ کشیده و به زور سمت خودش می کشد.
خون آدرین به جوش آمده و با غیظ سمت آن مردک خیز بر می دارد و همزمان با آخرین حد ممکن از ته حنجره اش نعره می کشد:
-دست کثیفتو بهش نزن حرومزاده!
مرد تک خنده شنیعی می کند و نگاه هرزش را روی اندام دخترک می چرخاند.
-می خوایش؟
آیسل را با شتاب سمتش پرت می کند و همزمان به بادیگارد هایش اشاره می کند تا او را رها کنند.
دخترک محکم به سینه آدرین می خورد و او سریع دست دور کمرش حلقه کرده و نگران زیر گوشش نجوا می کند:
-حالت خوبه؟
آیسل چشم بسته رو سینه اش سر تکان می دهد و سعی نمی کند خودش را از آغوش امن او جدا کند.
آدرین دست بر خرمن موهای ابریشم گون او می کشد و سر بلند کرده و با انبوهی از مردان قوی هیکلی رو به رو می شود که دور تا دورشان را احاطه کرده و با دستگاه های پرتاب خنجری که به مچ هایشان بسته شده است سمت آنها نشانه رفته اند.
آب دهانش را می بلعد و با نگاهش موقعیت را به دنبال عامل نجاتی کنکاش می کند.
حتی اگر به قیمت از دست دادن جان خودش باشد نمی گذارد حتی یک تار مو از سر دخترک کم شود.
-فقط به یه شرط می تونید پاتونو سالم از این در بیرون بزارید...حتما می دونی که من چقدر از دیدن معاشقه دو نفر لذت می برم،راستش اینجوری ارضا میشم!اگه نمی خوای جلوی چشم دوست دخترت این شغالا تیکه پارت کنن همینجا جلوی چشمای من باهم سکس کنید!
24 ساعته⏰
ادامه پارت آینده قبلی...
پوزخند محوی لبانش را کش می دهد و نگاه مرموز و مبهمش را از دخترک گرفته و عقب می کشد.
-من چیزی ازش نمی دونم بیخودی این همه راهو برای پیدا کردنم اومدین بهتره هرچه زودتر اینجا رو ترک کنین!
سینه به سینه اش می ایستد سرش را جلو گرفته و مقابل صورتش با فکی سخت از میان دندان های بهم کلید شده اش می غرد:
-می دونم که از موقعیتش خبر داری و خر نیستم که نفهمم داری بهم دروغ میگی!بهتره قبل از اینکه اون روی دیگمو بهت نشون بدم هرچی می دونی بریزی رو دایره،پیری!
مرد قهقه بلند و کریهی سر می دهد و با تمسخر و لحنی که ته مایه های خنده در آن حس می شود می گوید:
-داری تهدیدم می کنی؟!مثه اینکه هنوز منو نشناختی بچه!هیچکس حق نداره تو کاباره خودم واسم خط و نشون بکشه!
می گوید و با چشم به شخصی اشاره می کند.
آدرین مشکوک به او نگاه می کند و همینکه می خواهد سر برگرداند دو بازویش از پشت توسط اشخاصی اسیر شده و به عقب کشیده می شود.
با تمام توان تقلا می کند و میان چنگال پر قدرت مردان بزرگ جثه ای که سخت او را نگه داشته اند تا از بندشان رها نشود و سمت مرد رو به رویش هجوم نبرد،فریاد می کشد:
-دارین چه غلطی می کنین،ولم کنین حرومیا!!!
مرد بازوی آیسل را که وحشت زده به این صحنه خیره است به چنگ کشیده و به زور سمت خودش می کشد.
خون آدرین به جوش آمده و با غیظ سمت آن مردک خیز بر می دارد و همزمان با آخرین حد ممکن از ته حنجره اش نعره می کشد:
-دست کثیفتو بهش نزن حرومزاده!
مرد تک خنده شنیعی می کند و نگاه هرزش را روی اندام دخترک می چرخاند.
-می خوایش؟
آیسل را با شتاب سمتش پرت می کند و همزمان به بادیگارد هایش اشاره می کند تا او را رها کنند.
دخترک محکم به سینه آدرین می خورد و او سریع دست دور کمرش حلقه کرده و نگران زیر گوشش نجوا می کند:
-حالت خوبه؟
آیسل چشم بسته رو سینه اش سر تکان می دهد و سعی نمی کند خودش را از آغوش امن او جدا کند.
آدرین دست بر خرمن موهای ابریشم گون او می کشد و سر بلند کرده و با انبوهی از مردان قوی هیکلی رو به رو می شود که دور تا دورشان را احاطه کرده و با دستگاه های پرتاب خنجری که به مچ هایشان بسته شده است سمت آنها نشانه رفته اند.
آب دهانش را می بلعد و با نگاهش موقعیت را به دنبال عامل نجاتی کنکاش می کند.
حتی اگر به قیمت از دست دادن جان خودش باشد نمی گذارد حتی یک تار مو از سر دخترک کم شود.
-فقط به یه شرط می تونید پاتونو سالم از این در بیرون بزارید...حتما می دونی که من چقدر از دیدن معاشقه دو نفر لذت می برم،راستش اینجوری ارضا میشم!اگه نمی خوای جلوی چشم دوست دخترت این شغالا تیکه پارت کنن همینجا جلوی چشمای من باهم سکس کنید!
Forwarded from Deleted Account
پارتی از آینده
24 ساعته⏰
ادامه پارت آینده قبلی...
پوزخند محوی لبانش را کش می دهد و نگاه مرموز و مبهمش را از دخترک گرفته و عقب می کشد.
-من چیزی ازش نمی دونم بیخودی این همه راهو برای پیدا کردنم اومدین بهتره هرچه زودتر اینجا رو ترک کنین!
سینه به سینه اش می ایستد سرش را جلو گرفته و مقابل صورتش با فکی سخت از میان دندان های بهم کلید شده اش می غرد:
-می دونم که از موقعیتش خبر داری و خر نیستم که نفهمم داری بهم دروغ میگی!بهتره قبل از اینکه اون روی دیگمو بهت نشون بدم هرچی می دونی بریزی رو دایره،پیری!
مرد قهقه بلند و کریهی سر می دهد و با تمسخر و لحنی که ته مایه های خنده در آن حس می شود می گوید:
-داری تهدیدم می کنی؟!مثه اینکه هنوز منو نشناختی بچه!هیچکس حق نداره تو کاباره خودم واسم خط و نشون بکشه!
می گوید و با چشم به شخصی اشاره می کند.
آدرین مشکوک به او نگاه می کند و همینکه می خواهد سر برگرداند دو بازویش از پشت توسط اشخاصی اسیر شده و به عقب کشیده می شود.
با تمام توان تقلا می کند و میان چنگال پر قدرت مردان بزرگ جثه ای که سخت او را نگه داشته اند تا از بندشان رها نشود و سمت مرد رو به رویش هجوم نبرد،فریاد می کشد:
-دارین چه غلطی می کنین،ولم کنین حرومیا!!!
مرد بازوی آیسل را که وحشت زده به این صحنه خیره است به چنگ کشیده و به زور سمت خودش می کشد.
خون آدرین به جوش آمده و با غیظ سمت آن مردک خیز بر می دارد و همزمان با آخرین حد ممکن از ته حنجره اش نعره می کشد:
-دست کثیفتو بهش نزن حرومزاده!
مرد تک خنده شنیعی می کند و نگاه هرزش را روی اندام دخترک می چرخاند.
-می خوایش؟
آیسل را با شتاب سمتش پرت می کند و همزمان به بادیگارد هایش اشاره می کند تا او را رها کنند.
دخترک محکم به سینه آدرین می خورد و او سریع دست دور کمرش حلقه کرده و نگران زیر گوشش نجوا می کند:
-حالت خوبه؟
آیسل چشم بسته رو سینه اش سر تکان می دهد و سعی نمی کند خودش را از آغوش امن او جدا کند.
آدرین دست بر خرمن موهای ابریشم گون او می کشد و سر بلند کرده و با انبوهی از مردان قوی هیکلی رو به رو می شود که دور تا دورشان را احاطه کرده و با دستگاه های پرتاب خنجری که به مچ هایشان بسته شده است سمت آنها نشانه رفته اند.
آب دهانش را می بلعد و با نگاهش موقعیت را به دنبال عامل نجاتی کنکاش می کند.
حتی اگر به قیمت از دست دادن جان خودش باشد نمی گذارد حتی یک تار مو از سر دخترک کم شود.
-فقط به یه شرط می تونید پاتونو سالم از این در بیرون بزارید...حتما می دونی که من چقدر از دیدن معاشقه دو نفر لذت می برم،راستش اینجوری ارضا میشم!اگه نمی خوای جلوی چشم دوست دخترت این شغالا تیکه پارت کنن همینجا جلوی چشمای من باهم سکس کنید!
24 ساعته⏰
ادامه پارت آینده قبلی...
پوزخند محوی لبانش را کش می دهد و نگاه مرموز و مبهمش را از دخترک گرفته و عقب می کشد.
-من چیزی ازش نمی دونم بیخودی این همه راهو برای پیدا کردنم اومدین بهتره هرچه زودتر اینجا رو ترک کنین!
سینه به سینه اش می ایستد سرش را جلو گرفته و مقابل صورتش با فکی سخت از میان دندان های بهم کلید شده اش می غرد:
-می دونم که از موقعیتش خبر داری و خر نیستم که نفهمم داری بهم دروغ میگی!بهتره قبل از اینکه اون روی دیگمو بهت نشون بدم هرچی می دونی بریزی رو دایره،پیری!
مرد قهقه بلند و کریهی سر می دهد و با تمسخر و لحنی که ته مایه های خنده در آن حس می شود می گوید:
-داری تهدیدم می کنی؟!مثه اینکه هنوز منو نشناختی بچه!هیچکس حق نداره تو کاباره خودم واسم خط و نشون بکشه!
می گوید و با چشم به شخصی اشاره می کند.
آدرین مشکوک به او نگاه می کند و همینکه می خواهد سر برگرداند دو بازویش از پشت توسط اشخاصی اسیر شده و به عقب کشیده می شود.
با تمام توان تقلا می کند و میان چنگال پر قدرت مردان بزرگ جثه ای که سخت او را نگه داشته اند تا از بندشان رها نشود و سمت مرد رو به رویش هجوم نبرد،فریاد می کشد:
-دارین چه غلطی می کنین،ولم کنین حرومیا!!!
مرد بازوی آیسل را که وحشت زده به این صحنه خیره است به چنگ کشیده و به زور سمت خودش می کشد.
خون آدرین به جوش آمده و با غیظ سمت آن مردک خیز بر می دارد و همزمان با آخرین حد ممکن از ته حنجره اش نعره می کشد:
-دست کثیفتو بهش نزن حرومزاده!
مرد تک خنده شنیعی می کند و نگاه هرزش را روی اندام دخترک می چرخاند.
-می خوایش؟
آیسل را با شتاب سمتش پرت می کند و همزمان به بادیگارد هایش اشاره می کند تا او را رها کنند.
دخترک محکم به سینه آدرین می خورد و او سریع دست دور کمرش حلقه کرده و نگران زیر گوشش نجوا می کند:
-حالت خوبه؟
آیسل چشم بسته رو سینه اش سر تکان می دهد و سعی نمی کند خودش را از آغوش امن او جدا کند.
آدرین دست بر خرمن موهای ابریشم گون او می کشد و سر بلند کرده و با انبوهی از مردان قوی هیکلی رو به رو می شود که دور تا دورشان را احاطه کرده و با دستگاه های پرتاب خنجری که به مچ هایشان بسته شده است سمت آنها نشانه رفته اند.
آب دهانش را می بلعد و با نگاهش موقعیت را به دنبال عامل نجاتی کنکاش می کند.
حتی اگر به قیمت از دست دادن جان خودش باشد نمی گذارد حتی یک تار مو از سر دخترک کم شود.
-فقط به یه شرط می تونید پاتونو سالم از این در بیرون بزارید...حتما می دونی که من چقدر از دیدن معاشقه دو نفر لذت می برم،راستش اینجوری ارضا میشم!اگه نمی خوای جلوی چشم دوست دخترت این شغالا تیکه پارت کنن همینجا جلوی چشمای من باهم سکس کنید!
Forwarded from Deleted Account
ادامه پارت آینده قبلی🔞🔞🔞
پنجه می فشارد و دندان می ساید:
-پیرسگ مریض!
نگاه نمناک آیسل به چشمان غران اوست و سرش را به طرفین تکان می دهد:
-نمی خوام همچین کاری کنم...
-دارین وقتمو تلف می کنین!
می گوید با اشاره چشمش مردان ضامن اسلحه خودشان را سوی آدرین می کشن...
آدرین به طور نامحسوسی سرش را به گوش دخترک نزدیک می کند و پچ می زند:
-این حرومزاده از جای اوکتاویا خبر داره آیسل...هدفش تویی چه این کارو بکنیم و چه نکنیم اونا منو می کشن و تو رو به اون تحویل میدن...اما می تونیم از ضعف این کفتار به نفع خودمون استفاده کنیم...یه نقشه ای دارم...فقط همراهیتو می خوام لطفا کمکم کن...اگه این کارو نکنیم...هردومون کشته می شیم...
سرش را کنار می کشد و نگاه گذرایی به چشمان خیس و نامطمئن او می اندازد سپس به مرد میانسال مقابلش چشم می دوزد.
مرد یه ابرویش را بالا می دهد و لبخند موذی و عریضی به لب می آورد.
نگاه بیزار و مغرضانه اش را از او می گیرد و بی تأمل دست در موهای پرپشت و قهوه گون او می کند و بی مقدمه و وحشیانه لبان دخترک را شکار می کند طوری که نفس در سینه پر هیاهو دخترک می برد.
به اجبار چشم می بندد و مانند او تن به این نمایش کثیف می دهد.
مرد اخم می کند و غضب آلود لب می زند:
-پسره آشغال...این عاشقانه بازیا به درد من نمی خوره اگه نمی خوای جلوی چشمت تموم سوراخای دوست دخترتو باز کنم خودت دست به کار شو!
قلبش از تصور چنین لحظه ای فشرده می شود و خشم در کل وجودش شعله می کشد،دست لرزانش میان موهای او چنگ می شود و صورتش جمع می شود.
مجبور است،مجبور است...خدا می داند که تا چه حد از انجام این کار جلوی چشمان کثیف این شغال های بی وجود بیزار است...اما اگر این کار نکند سلامتی هردویشان را به خطر می اندازد و او این را نمی خواهد!
دستش ناچار و با اکراه پایین می آید و بلاجبار پایین می آید و روی بالاتنه دختر می نشیند.
آیسل از این لمس ناخواسته و ناخوشایند صورتش جمع شده و حالش بد می شود،به سختی بغضش را فرو می دهد و با حس بد و طاقت فرسایی تنها...تحمل می کند...
آدرین کمی چشمانش را باز می کند و همان دم نگاهش به خنجر کوچکی که پایی مبل پایه کوتاه کنارشان می افتد.
با ارزیابی فاصله خودشان با خنجر و چگونگی برداشتن نامحسوس آن آیسل را ناغافل و محکم روی مبل پرت می کند و حینی که رویش خیمه می زند و طی حرکتی سریع و شتابزاده خنجر کوچک را گرفته و لای آستینش مخفی می کند و آهست زیر گوش آیسل پچ می زند:
-می دونم برات سخته...اما ازت می خوام ساختگی آه بکشی به نگاهاشون توجه نکن...فکر کن کسی اینجا نیست،نمی خوام باهات کاری کنم اما تو باید این کارو انجام بدی لطفا...زنده موندنمون به این بستگی داره...
دخترک بی اراده هق می زند به سختی جلوی بغضش را گرفته است تا نشکسته و او را جلوی چشمان هوس آلود و هرز مردان اطرافش رسوا کند.
آدرین با حس بد و نافری که گریبان گیرش شده ناگزیر دستش را داخل دامن مشکی دخترک می کند و طوری وانمود می کند که گویی بین پای آیسل را لمس می کند.
کمی طول می کشد که آیسل این موقعیت اضطراری و بحرانی را هضم کرده و با کراهت و ناچاری...آه بکشد.
آدرین برای لخظه ای سر بلند می کند و نگاهش به مرد میوفتد که با لذت و اشتیاق به آن دو خیره شده و با دست خشتکش را می مالد.
حالش از این صحنه منزجر کننده بهم می خورد و از خودش بیزار می شود.
بلاجبار نگاهش روی بادیگارد ها چرخ می خورد حواس تمامشان به آن دوست و تقریبا دستانشان شل شده و تمرکزشان از کار خود منحرف گشته است.
-باید واست بخوره!
چشمان آیسل از شنیدن این حرف گشاد شده و آدرین عصبی و پر غیض زیر لب زمزمه می کند:
-piss of shit!
(آشغال!)
-زودباش دختره ی نفله...ساک بزن واسش!!!
دیگر نمی تواند بیش از این جلوی گریه اش را بگیرد،بغضش می شکند و اشک هایش روان می شود.
صورت آدرین از نفرت و انزجار جمع می شود و ناگهانی بازوی آیسل را کشیده و همراه با او بلند شده و آهسته نجوا می کند:
-بشین رو زانو هات!
می ایستد و دستش را پشت سر دخترک گذاشته و او را به پایین هل می دهد.
آیسل حینی که هق می زند مقابل پای او دو زانو روی زمین می افتد و در همان فاصله آدرین تمام جوانب را در نظر گرفته و همینکه نگاه مشتاق و حواس پرت بادیگارد ها را می بیند برای جلوگیری از اصابت خنجری به آیسل طی حرکتی سریع و ناگهانی او را بر زمین پرت کرده و خنجر کوچکی که میان آستینش پنهان کرده بود را با تمام قوا سمت مرد پرت می کند.
خنجر در کتف مرد فرو رفته و او را به دیوار پشتش میخ می کند.
فریادی که مرد از شدت درد سر می دهد با دیگارد ها را از هپروت بیرون کشیده و همینکه به خود می آیند آدرین سریع خودشان را به یکی از آنها رسانده یکی از خنجر های کمربندش را از غلاف بیرون می کشد و در سینه او فرو می کند.
پنجه می فشارد و دندان می ساید:
-پیرسگ مریض!
نگاه نمناک آیسل به چشمان غران اوست و سرش را به طرفین تکان می دهد:
-نمی خوام همچین کاری کنم...
-دارین وقتمو تلف می کنین!
می گوید با اشاره چشمش مردان ضامن اسلحه خودشان را سوی آدرین می کشن...
آدرین به طور نامحسوسی سرش را به گوش دخترک نزدیک می کند و پچ می زند:
-این حرومزاده از جای اوکتاویا خبر داره آیسل...هدفش تویی چه این کارو بکنیم و چه نکنیم اونا منو می کشن و تو رو به اون تحویل میدن...اما می تونیم از ضعف این کفتار به نفع خودمون استفاده کنیم...یه نقشه ای دارم...فقط همراهیتو می خوام لطفا کمکم کن...اگه این کارو نکنیم...هردومون کشته می شیم...
سرش را کنار می کشد و نگاه گذرایی به چشمان خیس و نامطمئن او می اندازد سپس به مرد میانسال مقابلش چشم می دوزد.
مرد یه ابرویش را بالا می دهد و لبخند موذی و عریضی به لب می آورد.
نگاه بیزار و مغرضانه اش را از او می گیرد و بی تأمل دست در موهای پرپشت و قهوه گون او می کند و بی مقدمه و وحشیانه لبان دخترک را شکار می کند طوری که نفس در سینه پر هیاهو دخترک می برد.
به اجبار چشم می بندد و مانند او تن به این نمایش کثیف می دهد.
مرد اخم می کند و غضب آلود لب می زند:
-پسره آشغال...این عاشقانه بازیا به درد من نمی خوره اگه نمی خوای جلوی چشمت تموم سوراخای دوست دخترتو باز کنم خودت دست به کار شو!
قلبش از تصور چنین لحظه ای فشرده می شود و خشم در کل وجودش شعله می کشد،دست لرزانش میان موهای او چنگ می شود و صورتش جمع می شود.
مجبور است،مجبور است...خدا می داند که تا چه حد از انجام این کار جلوی چشمان کثیف این شغال های بی وجود بیزار است...اما اگر این کار نکند سلامتی هردویشان را به خطر می اندازد و او این را نمی خواهد!
دستش ناچار و با اکراه پایین می آید و بلاجبار پایین می آید و روی بالاتنه دختر می نشیند.
آیسل از این لمس ناخواسته و ناخوشایند صورتش جمع شده و حالش بد می شود،به سختی بغضش را فرو می دهد و با حس بد و طاقت فرسایی تنها...تحمل می کند...
آدرین کمی چشمانش را باز می کند و همان دم نگاهش به خنجر کوچکی که پایی مبل پایه کوتاه کنارشان می افتد.
با ارزیابی فاصله خودشان با خنجر و چگونگی برداشتن نامحسوس آن آیسل را ناغافل و محکم روی مبل پرت می کند و حینی که رویش خیمه می زند و طی حرکتی سریع و شتابزاده خنجر کوچک را گرفته و لای آستینش مخفی می کند و آهست زیر گوش آیسل پچ می زند:
-می دونم برات سخته...اما ازت می خوام ساختگی آه بکشی به نگاهاشون توجه نکن...فکر کن کسی اینجا نیست،نمی خوام باهات کاری کنم اما تو باید این کارو انجام بدی لطفا...زنده موندنمون به این بستگی داره...
دخترک بی اراده هق می زند به سختی جلوی بغضش را گرفته است تا نشکسته و او را جلوی چشمان هوس آلود و هرز مردان اطرافش رسوا کند.
آدرین با حس بد و نافری که گریبان گیرش شده ناگزیر دستش را داخل دامن مشکی دخترک می کند و طوری وانمود می کند که گویی بین پای آیسل را لمس می کند.
کمی طول می کشد که آیسل این موقعیت اضطراری و بحرانی را هضم کرده و با کراهت و ناچاری...آه بکشد.
آدرین برای لخظه ای سر بلند می کند و نگاهش به مرد میوفتد که با لذت و اشتیاق به آن دو خیره شده و با دست خشتکش را می مالد.
حالش از این صحنه منزجر کننده بهم می خورد و از خودش بیزار می شود.
بلاجبار نگاهش روی بادیگارد ها چرخ می خورد حواس تمامشان به آن دوست و تقریبا دستانشان شل شده و تمرکزشان از کار خود منحرف گشته است.
-باید واست بخوره!
چشمان آیسل از شنیدن این حرف گشاد شده و آدرین عصبی و پر غیض زیر لب زمزمه می کند:
-piss of shit!
(آشغال!)
-زودباش دختره ی نفله...ساک بزن واسش!!!
دیگر نمی تواند بیش از این جلوی گریه اش را بگیرد،بغضش می شکند و اشک هایش روان می شود.
صورت آدرین از نفرت و انزجار جمع می شود و ناگهانی بازوی آیسل را کشیده و همراه با او بلند شده و آهسته نجوا می کند:
-بشین رو زانو هات!
می ایستد و دستش را پشت سر دخترک گذاشته و او را به پایین هل می دهد.
آیسل حینی که هق می زند مقابل پای او دو زانو روی زمین می افتد و در همان فاصله آدرین تمام جوانب را در نظر گرفته و همینکه نگاه مشتاق و حواس پرت بادیگارد ها را می بیند برای جلوگیری از اصابت خنجری به آیسل طی حرکتی سریع و ناگهانی او را بر زمین پرت کرده و خنجر کوچکی که میان آستینش پنهان کرده بود را با تمام قوا سمت مرد پرت می کند.
خنجر در کتف مرد فرو رفته و او را به دیوار پشتش میخ می کند.
فریادی که مرد از شدت درد سر می دهد با دیگارد ها را از هپروت بیرون کشیده و همینکه به خود می آیند آدرین سریع خودشان را به یکی از آنها رسانده یکی از خنجر های کمربندش را از غلاف بیرون می کشد و در سینه او فرو می کند.
Forwarded from Deleted Account
محافظان سمتش حمله ور می شوند و او مرد را سپر خود قرار داده و یک به یکشان را با مهارت به قتل می رساند.
حینی که از خشم و تعصب نفس نفس می زند خنجر نقره را از سینه آخرین نفر به ضرب بیرون می کشد و با گام هایی محکم سمت مرد میانسال که از ترس قالب تهی کرده و با چشمانی گرد و وحشت زده به نزدیک شدن او خیره است و توانایی جدا کردن خود را از دیوار ندارد،پیش می رود.
در یک قدمی اش می ایستد و با صدای خشدار و عصیانی می غرد:
بهت گفتم اون روی سگمو بالا نیار پیرِ ک*کش!چطوره همین خنجرو کنم تو کونت تا دیگه دلت هوس این گوه خوریارو نکنه؟!
می گوید و ناگهان چنان محکم و شتابزده خنجر را بر پایین تنه مرد فرو می کند که فریاد دردناکش آسمان هفتم را می شکافد!
-کونیِ منحرف!حیفه توعه سگ که زنده بمونی...
لحظه ای نگاهش به آیسل می افتد که با تنی لرزان در حال بلند شدن است.
-پیامم رو به اون زنیکه برسون!بگو حتی اگه زیر سنگم باشه پیداش می کنیم و دمار از روزگارش در میاریم!
می گوید با خشم برگشته و سمت آیسل می دود.
دستش را سفت گرفته و پیش از آنکه بادیگارد های دیگر کاباره متوجه آنها شوند از اتاق بیرون می زنند.
حینی که از خشم و تعصب نفس نفس می زند خنجر نقره را از سینه آخرین نفر به ضرب بیرون می کشد و با گام هایی محکم سمت مرد میانسال که از ترس قالب تهی کرده و با چشمانی گرد و وحشت زده به نزدیک شدن او خیره است و توانایی جدا کردن خود را از دیوار ندارد،پیش می رود.
در یک قدمی اش می ایستد و با صدای خشدار و عصیانی می غرد:
بهت گفتم اون روی سگمو بالا نیار پیرِ ک*کش!چطوره همین خنجرو کنم تو کونت تا دیگه دلت هوس این گوه خوریارو نکنه؟!
می گوید و ناگهان چنان محکم و شتابزده خنجر را بر پایین تنه مرد فرو می کند که فریاد دردناکش آسمان هفتم را می شکافد!
-کونیِ منحرف!حیفه توعه سگ که زنده بمونی...
لحظه ای نگاهش به آیسل می افتد که با تنی لرزان در حال بلند شدن است.
-پیامم رو به اون زنیکه برسون!بگو حتی اگه زیر سنگم باشه پیداش می کنیم و دمار از روزگارش در میاریم!
می گوید با خشم برگشته و سمت آیسل می دود.
دستش را سفت گرفته و پیش از آنکه بادیگارد های دیگر کاباره متوجه آنها شوند از اتاق بیرون می زنند.
Forwarded from Deleted Account
پارتی از آینده
5 ساعته⏰
طی این چند روز اخیری که رابطه دوستیشان بسته به قبل بهتر شده و با یکدیگر احساس راحتی بیشتری می کردند جِید متوجه تفاوت کلان طرز پوشش آیسل در محیط مدرسه نسبت به محیط اتاقشان شده است.
بالاتنه آیسل نسبت به بدنش متناسب و شاید کمی هم تو پر است اما در محیط مدرسه همیشه به گونه ای لباس می پوشد که به هیچ عنوان برجستگی اندامش در دید نباشد.
***
مشتی بر دهان برخی😌🍊
5 ساعته⏰
طی این چند روز اخیری که رابطه دوستیشان بسته به قبل بهتر شده و با یکدیگر احساس راحتی بیشتری می کردند جِید متوجه تفاوت کلان طرز پوشش آیسل در محیط مدرسه نسبت به محیط اتاقشان شده است.
بالاتنه آیسل نسبت به بدنش متناسب و شاید کمی هم تو پر است اما در محیط مدرسه همیشه به گونه ای لباس می پوشد که به هیچ عنوان برجستگی اندامش در دید نباشد.
***
مشتی بر دهان برخی😌🍊
Forwarded from Deleted Account
پارتی از آینده رمان...
24 ساعته⏰
طوری که از حرفاتون برداشت کردم شما تا قبل از وابستگی به فرد مذکور همیشه دوست داشتید در مرکز توجه باشید درسته؟
-بله...
-دوست داشتید مورد تعریف و تمجید اطرافیان قرار بگیرید و از تنهایی به شدت گریزان بودید و در صورت بروز چنین موقعیتی دچار استرس و اضطراب می شدید.
-.....بله!
-طبق استنباط من شما...دچار چند اختلال شخصیتی با هم بودید.
نگاهش عمیق و متاثر در چشمان مرد میانسال رو به رویش دودو می زند و بین لبانش فاصله می افتد.
-از این اختلالات میشه به اختلال "شخصیت مرزی" و "اختلال نمایشی" نام برد که بهش مبتلا بودید اما حالا و طبق حرف های خودتون این اختلال های روانی به طور کامل رفع شدن و خودشونو به شکل یک بیماری دیگه بروز دادن...الان باز هم دوست دارید در مرکز توجه باشید؟
-.......نه!
می خواید از وضعیت بیماریتون مطلع بشید؟
-بـَ.....
چشم می بندد و بازدمش را سنگین و عمیق بیرون می دهد.
-بله،میخوام بدونم...
-اگر اونقدر به دختری که ازش تعریف می کنید وابستگی دارید که از دوریش دچار تنش و اضطراب شدید می شید...باید بگم شما دچار اختلال "اضطراب جدایی" هستید....که به سادگی هم قابل درمان نیست!
24 ساعته⏰
طوری که از حرفاتون برداشت کردم شما تا قبل از وابستگی به فرد مذکور همیشه دوست داشتید در مرکز توجه باشید درسته؟
-بله...
-دوست داشتید مورد تعریف و تمجید اطرافیان قرار بگیرید و از تنهایی به شدت گریزان بودید و در صورت بروز چنین موقعیتی دچار استرس و اضطراب می شدید.
-.....بله!
-طبق استنباط من شما...دچار چند اختلال شخصیتی با هم بودید.
نگاهش عمیق و متاثر در چشمان مرد میانسال رو به رویش دودو می زند و بین لبانش فاصله می افتد.
-از این اختلالات میشه به اختلال "شخصیت مرزی" و "اختلال نمایشی" نام برد که بهش مبتلا بودید اما حالا و طبق حرف های خودتون این اختلال های روانی به طور کامل رفع شدن و خودشونو به شکل یک بیماری دیگه بروز دادن...الان باز هم دوست دارید در مرکز توجه باشید؟
-.......نه!
می خواید از وضعیت بیماریتون مطلع بشید؟
-بـَ.....
چشم می بندد و بازدمش را سنگین و عمیق بیرون می دهد.
-بله،میخوام بدونم...
-اگر اونقدر به دختری که ازش تعریف می کنید وابستگی دارید که از دوریش دچار تنش و اضطراب شدید می شید...باید بگم شما دچار اختلال "اضطراب جدایی" هستید....که به سادگی هم قابل درمان نیست!
Forwarded from Deleted Account
🥀🥀🥀پارتی از آینده🥀🥀🥀
#دختر تک #خنده_تلخی می کند و رو به پسری که با حالی آشفته و چشمانی #بی_قرار و نگران به او زل زده است لب می زند:بازم می خوای #زجرم بدی؟
ایندفعه چجوری می خوای بهم #زخم بزنی؟اینبار چطور می خوای #شکنجم بدی؟
می خندد خنده ای #زهراگین که زهرش تا اعماق قلب پسر رخنه می کند:هه آخه تو این کار مهارت داری...
با چشمانی لرزان نگاهش می کند دختری که بارها #شکسته بودش،بارها #اشک را به چشمان زیبایش مهمان کرده بود،بارها با کلمات #دردناک و #کینه_توزانه اش #زجرش داده بود و حالا چرا حس #مرگ داشت؟چرا داشت با دیدن قطره قطره اشک هایی که باعث بانی تمام آن ها خود #کثافتش بود از درون فرو می پاشید؟
دستش را به سمت دختر روانه میکنه و با #حال_خرابی،درمانده لب می زند:
خواهش می کنم #آیسل تو حالت خوب نیست...
دختر اما...گویی از هر حسی تهیست گویی خیلی وقت است که دیگر #بی_حس و #کرخت شده است...گویی خیلی وقت است که دیگر...خود واقعیش نیست،خود واقعیش را آن روز ها کشت و در #قعر_سیاهی وجودش خاک کرد جایی که هیچ نوری...نبود!
دختر چنان #جیغی کشیده و ناشیانه خودش را از دستی که به سمتش روانه می شود کنار می کشد که پسر #ترسیده با چشمانی درشت دستش را عقب می کشد و دختر با تنی که به #رعشه افتاده است و جویبار اشک هایی که قصد بند آمدن ندارند و شتابان از گونه هایش به پایین می لغزند با صدایی که از #خشم و...#عجز لرزان شده است فریاد می کشد:به من دست نزن کثافت #حرومزاده!حالم ازت بهم میخوره آشغال،امیدوارم بمیری تا دنیا از وجود آدم کثیفی مثل تو پاک شه...
قلب پسر شکافته می شود و دختر...درحالی که صدای #لرزانش رو به #انحطاط می رود با روحی #فرسوده و #بیمار #درمانده لبخند می زند لبخندی که پارادوکس #دردآوری را به نمایش میگذارد:من حس می کنم خودمو از درون از دست دادم،هیچ چیزی دیگه درونم وجود نداره،قلب من میسوزه و میسوزه و منو تو #جهنمی که برام ساخته #عذاب میده...ولی هیچکس متوجه #دردم نمیشه...فقط برو و تنهام بذار چون تو نمی تونی....منو از #برزخ نفرتی که خودت به وجود آوردیش نجات بدی...
❌رمانی متفاوت
❌موضوعی غیر قابل پیش بینی
❌داستانی سراسر هیجان
🌻اولین رمان نویسندست،خوشحال میشه اونو در این داستان پر پیچ و خم همراهی کنید.
🍷#عاشقانه
🍷#دبیرستانی
🍷#تخیلی
🍷#خوناشامی
#دختر تک #خنده_تلخی می کند و رو به پسری که با حالی آشفته و چشمانی #بی_قرار و نگران به او زل زده است لب می زند:بازم می خوای #زجرم بدی؟
ایندفعه چجوری می خوای بهم #زخم بزنی؟اینبار چطور می خوای #شکنجم بدی؟
می خندد خنده ای #زهراگین که زهرش تا اعماق قلب پسر رخنه می کند:هه آخه تو این کار مهارت داری...
با چشمانی لرزان نگاهش می کند دختری که بارها #شکسته بودش،بارها #اشک را به چشمان زیبایش مهمان کرده بود،بارها با کلمات #دردناک و #کینه_توزانه اش #زجرش داده بود و حالا چرا حس #مرگ داشت؟چرا داشت با دیدن قطره قطره اشک هایی که باعث بانی تمام آن ها خود #کثافتش بود از درون فرو می پاشید؟
دستش را به سمت دختر روانه میکنه و با #حال_خرابی،درمانده لب می زند:
خواهش می کنم #آیسل تو حالت خوب نیست...
دختر اما...گویی از هر حسی تهیست گویی خیلی وقت است که دیگر #بی_حس و #کرخت شده است...گویی خیلی وقت است که دیگر...خود واقعیش نیست،خود واقعیش را آن روز ها کشت و در #قعر_سیاهی وجودش خاک کرد جایی که هیچ نوری...نبود!
دختر چنان #جیغی کشیده و ناشیانه خودش را از دستی که به سمتش روانه می شود کنار می کشد که پسر #ترسیده با چشمانی درشت دستش را عقب می کشد و دختر با تنی که به #رعشه افتاده است و جویبار اشک هایی که قصد بند آمدن ندارند و شتابان از گونه هایش به پایین می لغزند با صدایی که از #خشم و...#عجز لرزان شده است فریاد می کشد:به من دست نزن کثافت #حرومزاده!حالم ازت بهم میخوره آشغال،امیدوارم بمیری تا دنیا از وجود آدم کثیفی مثل تو پاک شه...
قلب پسر شکافته می شود و دختر...درحالی که صدای #لرزانش رو به #انحطاط می رود با روحی #فرسوده و #بیمار #درمانده لبخند می زند لبخندی که پارادوکس #دردآوری را به نمایش میگذارد:من حس می کنم خودمو از درون از دست دادم،هیچ چیزی دیگه درونم وجود نداره،قلب من میسوزه و میسوزه و منو تو #جهنمی که برام ساخته #عذاب میده...ولی هیچکس متوجه #دردم نمیشه...فقط برو و تنهام بذار چون تو نمی تونی....منو از #برزخ نفرتی که خودت به وجود آوردیش نجات بدی...
❌رمانی متفاوت
❌موضوعی غیر قابل پیش بینی
❌داستانی سراسر هیجان
🌻اولین رمان نویسندست،خوشحال میشه اونو در این داستان پر پیچ و خم همراهی کنید.
🍷#عاشقانه
🍷#دبیرستانی
🍷#تخیلی
🍷#خوناشامی
Forwarded from fathi
پارتی از آینده🔞
24 ساعته...
دستانش را قاب بالاتنه او می کند و میان پنجه های قدرتمندش می فشارد طوری که نفس در سینه دخترک از لذت و دردی انکار ناپذیر گره می خورد و قلبش در هم می پیچد.
از سایش نیم تنه برهنه او بر تن گر گرفته اش حالش دگرگون می شود...
لب های داغ پسر و هرم سوزان نفس هایش را روی پوست گردنش گز گز می کند.
آرام آرام با بوسه های کوتاهش گردن او را طی می کند و بالا می رود.
به لب هایش که می رسد صورت دخترک را میان دستانش قاب می گیرد و بی تاب و توان شکارشان می کند،عاشقانه می بوسد و به دندان می گیرد...
صدای نفس های داغ و عمیق دختر در اتاق می پیچد.
چشم بسته و خود را به دستان نوازشگر و بوسه های پر شور او سپرده است.
بوسه هایش از تیغه فک دختر می گذرد و آرام آرام پایین می رود.
دوباره دستانش را به بالاتنه او می رساند و دختر را مجددا از خود بی خود می کند...
دخترک بی آنکه دست خودش باشد تمام حس های دخترانه اش تحریک شده است و کنترلی روی رفتار هایش ندارد...
حال پسر از او هم بدتر است در شهوتی و هوسی بی حد و حصر می سوزد و دست و پا می زند و دلش می خواهد هرچه سریع تر با تن ظریف دخترک یکی شود...
لبانش که روی خط سینه دخترک می نشیند و با حرصی عیان شروع به بوسیدن آن قسمت می کند همزمان فشار انگشتانش روی بالا تنه او بیشتر می شود.
دختر بی اراده دست راستش را بالا گرفته و میان موهای قهوه گون او مشت می کند.
بی اختیار سرش را به سینه خود می فشارد و نفس ملتهبش را ها می کند...
دست خودش نیست...به شدت امیال جنسی اش برانگیخته شده است و دلش می خواهد او بیشتر و بیشتر ادامه دهد...انگار در لحظات نفس گیرشان دیگر از آن روی خجالتی سابقش خبری نیست فقط دلش می خواهد پیشروی کند و او را به اوج برساند...
اما ته دلش هم از بی پروایی های بیش از حد او می ترسید...نمی دانست چطور باید این مسئله را برایش بیان کند که نمی تواند تا پیش از ازدواج رابطه جنسی داشته باشد،نمی خواست و نمی توانست...او به فرهنگ و آداب و رسوم کشورش پایبند بود...اما او تمام عمرش در آمریکا بوده و به قطع از آداب و فرهنگ آنها اطلاعی ندارد...شاید هم از نظرش مسخره جلوه کند...
بوسه های پسر همانطور داغ و آتشین راه می گیرد و او را در خلسه شیرینی رها می کند...جای جای شکمش را می بوسد و پایین می آید...دخترک آنقدر در حال خوشش غرق است که متوجه قصد او نمی شود،چشم بسته و روکش مشکی تخت را میان پنجه هایش می فشارد.
سر پسر تا مابین پایش پایین می آید.
چشمان مخمورش را با حرارت عجیبی که از پوست تن گر گرفته اش بیرون می زند به آرامی باز می کند و خیره به چشمان بسته دختر بوسه ای روی پایین تنه اش می نشاند...
دستش آرام از روی بالا تنه دخترک به پایین پیش می آید و بند لباس زیر دخترک می شود.
نفسش را با التهابی که در وجودش به غلیان افتاده است بیرون می دهد.
می خواهد لباس زیر را از پای دختر در بیاورد که برای ثانیه آیسل متوجه لمس دست او روی لباس زیرش می شود و با هول و ولا چشم باز کرده و دمادم که ناشیانه خودش را عقب می کشد با ترس خفه لب می زند:
-نه،نه...نه...
به تاج تخت تکیه می دهد و نفس زنان به پسری که با چشمانی گرد،شوکه به او نگاه می کند،خیره می شود.
تا چند لحظه کوتاه سکوت تلخی بینشان را فرا می گیرد.
پسر به طرز بدی جا خورده است...آیسل در اوج نیازش او را پس زده بود و اکنون حال افتضاحی داشت.
از میان لبان نیمه بازش تنها می گوید:
-چرا؟
-مَـ...من...هَـ...همین الان فهمیدم...عا...عادت...عادت ماهانه شدم...ببخشید باید برم دستشویی...
می گوید و شتابان از روی تخت پایین پریده و بی آنکه به اوی حیران اجازه حرف زدن بدهد وارد دستشویی شده و در را پشت سرش قفل می کند.
چشم می بندد و پشتش را به در تکیه داده و آرام سر می خورد و چهار زانو روی زمین می افتد.
خدایا چطور او را قانع کند که نمی تواند تا پیش از ازدواج اندام برهنه اش را به او نشان دهد...چطور به او بفهماند که نمی تواند با او رابطه داشته باشد؟!حتما او را مسخره می کند...مطمئن است که او را درک نمی کند چون تفاوت فرهنگ هایشان به اندازه یک قاره با هم فاصله دارد...
بعد از کلی کنجار رفتن با خود از دستشویی بیرون می آید.
با همان اولین نگاه او را نشسته بر لب تخت می بیند.
آرنج هایش را به سر زانوانش تکیه داده بود و انگشتانش را در هم گره زده و در سکوت به نقطه نامعلومی خیره بود.
با صدای در آرام سرش را سمت او می گرداند و نگاهش می کند...
یک طور خاصی نگاهش می کند...طوری که گویی مثل روز برایش روشن بود به او دروغ گفته است...در عمق نگاهش دلخوری و سرمایی عجیب نفوذ کرده بود...
24 ساعته...
دستانش را قاب بالاتنه او می کند و میان پنجه های قدرتمندش می فشارد طوری که نفس در سینه دخترک از لذت و دردی انکار ناپذیر گره می خورد و قلبش در هم می پیچد.
از سایش نیم تنه برهنه او بر تن گر گرفته اش حالش دگرگون می شود...
لب های داغ پسر و هرم سوزان نفس هایش را روی پوست گردنش گز گز می کند.
آرام آرام با بوسه های کوتاهش گردن او را طی می کند و بالا می رود.
به لب هایش که می رسد صورت دخترک را میان دستانش قاب می گیرد و بی تاب و توان شکارشان می کند،عاشقانه می بوسد و به دندان می گیرد...
صدای نفس های داغ و عمیق دختر در اتاق می پیچد.
چشم بسته و خود را به دستان نوازشگر و بوسه های پر شور او سپرده است.
بوسه هایش از تیغه فک دختر می گذرد و آرام آرام پایین می رود.
دوباره دستانش را به بالاتنه او می رساند و دختر را مجددا از خود بی خود می کند...
دخترک بی آنکه دست خودش باشد تمام حس های دخترانه اش تحریک شده است و کنترلی روی رفتار هایش ندارد...
حال پسر از او هم بدتر است در شهوتی و هوسی بی حد و حصر می سوزد و دست و پا می زند و دلش می خواهد هرچه سریع تر با تن ظریف دخترک یکی شود...
لبانش که روی خط سینه دخترک می نشیند و با حرصی عیان شروع به بوسیدن آن قسمت می کند همزمان فشار انگشتانش روی بالا تنه او بیشتر می شود.
دختر بی اراده دست راستش را بالا گرفته و میان موهای قهوه گون او مشت می کند.
بی اختیار سرش را به سینه خود می فشارد و نفس ملتهبش را ها می کند...
دست خودش نیست...به شدت امیال جنسی اش برانگیخته شده است و دلش می خواهد او بیشتر و بیشتر ادامه دهد...انگار در لحظات نفس گیرشان دیگر از آن روی خجالتی سابقش خبری نیست فقط دلش می خواهد پیشروی کند و او را به اوج برساند...
اما ته دلش هم از بی پروایی های بیش از حد او می ترسید...نمی دانست چطور باید این مسئله را برایش بیان کند که نمی تواند تا پیش از ازدواج رابطه جنسی داشته باشد،نمی خواست و نمی توانست...او به فرهنگ و آداب و رسوم کشورش پایبند بود...اما او تمام عمرش در آمریکا بوده و به قطع از آداب و فرهنگ آنها اطلاعی ندارد...شاید هم از نظرش مسخره جلوه کند...
بوسه های پسر همانطور داغ و آتشین راه می گیرد و او را در خلسه شیرینی رها می کند...جای جای شکمش را می بوسد و پایین می آید...دخترک آنقدر در حال خوشش غرق است که متوجه قصد او نمی شود،چشم بسته و روکش مشکی تخت را میان پنجه هایش می فشارد.
سر پسر تا مابین پایش پایین می آید.
چشمان مخمورش را با حرارت عجیبی که از پوست تن گر گرفته اش بیرون می زند به آرامی باز می کند و خیره به چشمان بسته دختر بوسه ای روی پایین تنه اش می نشاند...
دستش آرام از روی بالا تنه دخترک به پایین پیش می آید و بند لباس زیر دخترک می شود.
نفسش را با التهابی که در وجودش به غلیان افتاده است بیرون می دهد.
می خواهد لباس زیر را از پای دختر در بیاورد که برای ثانیه آیسل متوجه لمس دست او روی لباس زیرش می شود و با هول و ولا چشم باز کرده و دمادم که ناشیانه خودش را عقب می کشد با ترس خفه لب می زند:
-نه،نه...نه...
به تاج تخت تکیه می دهد و نفس زنان به پسری که با چشمانی گرد،شوکه به او نگاه می کند،خیره می شود.
تا چند لحظه کوتاه سکوت تلخی بینشان را فرا می گیرد.
پسر به طرز بدی جا خورده است...آیسل در اوج نیازش او را پس زده بود و اکنون حال افتضاحی داشت.
از میان لبان نیمه بازش تنها می گوید:
-چرا؟
-مَـ...من...هَـ...همین الان فهمیدم...عا...عادت...عادت ماهانه شدم...ببخشید باید برم دستشویی...
می گوید و شتابان از روی تخت پایین پریده و بی آنکه به اوی حیران اجازه حرف زدن بدهد وارد دستشویی شده و در را پشت سرش قفل می کند.
چشم می بندد و پشتش را به در تکیه داده و آرام سر می خورد و چهار زانو روی زمین می افتد.
خدایا چطور او را قانع کند که نمی تواند تا پیش از ازدواج اندام برهنه اش را به او نشان دهد...چطور به او بفهماند که نمی تواند با او رابطه داشته باشد؟!حتما او را مسخره می کند...مطمئن است که او را درک نمی کند چون تفاوت فرهنگ هایشان به اندازه یک قاره با هم فاصله دارد...
بعد از کلی کنجار رفتن با خود از دستشویی بیرون می آید.
با همان اولین نگاه او را نشسته بر لب تخت می بیند.
آرنج هایش را به سر زانوانش تکیه داده بود و انگشتانش را در هم گره زده و در سکوت به نقطه نامعلومی خیره بود.
با صدای در آرام سرش را سمت او می گرداند و نگاهش می کند...
یک طور خاصی نگاهش می کند...طوری که گویی مثل روز برایش روشن بود به او دروغ گفته است...در عمق نگاهش دلخوری و سرمایی عجیب نفوذ کرده بود...