Forwarded from Deleted Account
فداتبشم💙🥲
Forwarded from venus
شاین
باشه عزیزم بعدا بخون😌😌
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Deleted Account
پارتی از آینده...

آدرین خودشان را در محاصره تعداد زیادی از مردان تنومند و قوی هیکل می بیند.
احساس خطر می کند و محتاطانه و بی پروا دخترا را پشت خودش می کشد.
با ابروانی گره خورده و چهره ای جدی لب می زند رو به مرد میانسال رو به رویش لب می زند:
-به نفعته بزاری از اینجا بریم!
مرد پوزخندی می زند و با نگاهش یک دور او را رصد می کند.
-فکر می کنم زیادی خوش خیالی!
می گوید و با چشم به مردان اشاره می کند.
به محض آنکه آدرین متوجه نگاهش می شود بلافاصله واکنش نشان داده و شتابزده سعی می کند دست آیسل را بگید اما دو مرد از پشت بازو هایش را اسیر کرده و او را عقب می کشند.
میان بازوان آن ها تقلا می کند و فریاد می کشد.
آیسل ترسیده و نگران به سمتش می دود که او نیز از پشت سر توسط افراد مرد گرفتار می شود.
-ولش کنین...آشغالی مادر به خطا می کشمتون!!!
آیسل در چنگ آنها جیغ می کشد و تقلا می کند تا خود را آزاد کند.
-دختره رو ببرید سمت کالسکه...اوکتاویا منتظرشه!
محافظ به آدرین اشاره می کند:
-اینو چیکار کنیم قربان؟بکشیمش؟!
مرد چشم ریز کرده و نگاهی خریدارانه به آدرین می اندازد و نیشخندی کنج لبش جای می گیرد.
-نه فعلا...باهاش کار دارم...ببرین این دختره برده رو!!!
آیسل نگاه وحشتزده ای به آدرین می اندازد...نکند بلایی سرش بیاورند؟
به زور دخترک را می کشند او اما مدام از ته حنجره نام آدرین را فریاد می زند.
-آدرییییییییین...نه...آدریننننننننننن!!!
آدرین هم متقابلا:
-آیسللل...نه ولش‌کنید بزدلای کثافت...مادرتونو به عزاتون می شونم...بهش دست نزنید،ولش کنید!!!!نه آیسل نههههه!!!
کلمه های آخرش مصادف می شود با ناپدید شدن دخترک از میدان دیدش...جیغ های دلخراشش اما...هنوز هم به گوش می رسد که او را صدا می زند...

****
فعلا اینو داشته باشید...بقیشم می فرستم
Forwarded from Deleted Account
پارتی از آینده...
2

مرد مقابلش می ایستد و آدرین خصمانه به او نگاه کرده،نفس نفس می زند و سعی می کند به هر ضرب و زوری که شده خود را از بند محافظان او رها کرده و سمتش یورش ببرد.
-حرومزاده بی *ایه فقط صبر کن حساب گونی های گوهت رو برسم،به صلابه می کشمت کثافت!!!
مرد بی خیال با نگاه خیره اش او را کنکاش می کند و با خونسردی و لحنی آرام لب می زند:
-زبونت برخلاف جذابیت خاصی که داری خیلی درازه! دوست دارم واست کوتاهش کنم!
منظور حرفش را سریع می گیرد و نوع نگاه مرد حال او را دگرگون می کند...دهانش بهم دوخته می شود و اتاق در سکوتی وهمناک فرو می رود...
مرد سرش را به او نزدیک تر می کند:
-در کار خدا موندم که چطور این همه زیبایی رو در تو گنجونده...و تو اونقدر احمقی که خودت رو در اختیار دختر به درد نخوری مثل اون گذاشتی!لیاقت تو خیلی بیشتر از اون برده است!
می گوید و دستش راسمت صورت آدرین می برد،او که از خشم،نفرت و انزجار می لرزد و با نهایت اشمئزاز آب دهانش را در صورت او تف می کند.
چهره مرد از خشم و حرص جمع می شود،صورتش را پاک می کند و ناگهان مشت محکمی در شکم او می کوبد.
صدای آدرین از درد بلند شده و همانطور میان بازوان آنها در خود جمع می شود.
مرد پر از عصبانیت کینه لب می زند:
-می دونم چطور حیوونای وحشی ای مثه تو رو رام کنم!
به مردان اشاره ای می کند و آنها او را به ناچار تا پایین تنه مرد خم کرده و سفت نگه می دارند...
هرچه تقلا می کند نمی تواند از چنگشان رهایی یابد قدرت بدنی فوق العاده زیادی دارند.
-از سرسختیت خوشم میاد بچه...اما رامت می کنم،حیوون دست آموز خودم میشی خیلی ازت خوشم اومده!...یه بار که واسم بخوری جفتک پرونی یادت میره!
می گوید و چنگالش را محکم میان موهای پر پشت و تیره او فرو کرده و سرش را به پایین تنه خود نزدیک می کند.
-بخوای گاز بگیری می گم دختره رو لت و پارش کنن و جنازشو تخویل اکتاویا بدن!
او اما گویی در جهانی دیگر سیر می کرد...با چشمانی درشت و دهانی نیمه باز به شلوار او خیره بود و لا به لای خاطرات منحوسش گرفتار گشته بود.
-آدرین می دونی اسم بازی امروزمون چیه؟
پسر بچه بی هیچ حرفی مظلومانه سر تکان می دهد و حتی سرش را بلند نکرده و نگاهش را از زمین نمی گیرد.
-بازی کلوچه خوری!
Forwarded from Deleted Account
آرام نگاهش را بلند می کند و به دختر جوانی که با لبخند مهربان و عجیبی دانه دانه از لباس هایش را مقابل او بر می کند خیره می شود...
به خود می آید به مردی که دستش را سمت دکمه شلوارش روانه می کند چشم می دوزد.
نه!او دیگر آن بچه کوچک و احمق گذشته نیست!دیگر نمی گذارد کسی از جسم او سواستفاده کند!دیگر نمی گذارد روحش را به یغما ببرد!!!
خشم در وجودش شعله می کشد و با غرشی از سر خصم سرش را کج کرده و دندان هایش را در بازوی مرد سمت را ستش فرو کرده و تا آرنجش پایین می کشد.
پوست دست مرد که پاره می شود و از درد فریاد کشیده و او را رها می کند آدرین محکم آرنجش را در صورت دیگری می کوبد و او را به زمین می اندازد...
از ترسِ دور شدن از دخترک سمت در می دود که باز هم بازوانش توسط نیرو های تازه نفس مرد به چنگ کشیده شده و عقب کشیده می شود.
خون سرخ دست آن محافظ از کنار لبش شره می کند و چهزه اش از خشم جمع شده است.
مرد با عصبانیت سمتش گام بر می دارد و مشت محکم دیگری بر شکمش می کوبد و فریاد او را بلند می کند.
-مثه اینکه بهت لطف نیومده،بهت رحم نمی کنم جونور لعنتی!
می گوید و مشت هایش را یکی از یکی محکم تر روانه شکم او می کند.
آدرین با درد فریاد می کشد و در خودش جمع می شود...
محافظان او را از جلو به میز تکیه می دهند و به سختی و شقت جلوی مقاومت و تقلا های او را می گیرند!
عجیب است که پس از آن همه مشت خوردن باز هم سرسختانه تقلا می کند!
-خشن دوست داری آره!جوری از پشت جرت بدم که دیگه نتونی بلند شی چه برسه به اینکه جفتک بندازدی!
نفس های آدرین بی دلیل تند و شمرده می شود و مدام وحشت زده با چشمانی گرد به این طرف و آن طرف نگاهی می کند...
آن ته وجودش خوب می داند...که چقدر می ترسد!خوب می داند که تا چه اندازه حالت جنون به او دست می دهد و آرزوی مرگ می کند...او...می ترسد...
صدای باز شدن کمربند و سپس دکمه مرد را از پشت سر می شنود و تمام بدنش سِر می شود...قلبش در دهانش می کوبد...و در آخرین لحظات صدای دخترک است که مدادم در سرش اکو می شود و نام او را صدا می کند...از او کمک می خواهد...می خواهد او ناجی اش باشد...
با یاد آوری چیزی ناگهان چیزی در نگاهش می درخشد و همینکه دست مرد سمت او پیش می رود...
(برای جلو گیری از اسپویل نژاد ادرین این قسمت کات شده)
بعد هم همون اتفاقاتی که تو سری قبل افتاده بود و ادرین چاقو رو فرو می کنه توی پایین تنه مرد و بهش می گه پیامشو به اکتاویا برسونه!
از کلاب بیرون می دود...
کالسکه را پیدا می کند که از شانس او آرام و اسوده خاطر پیش می رود...
نگهبانان داخل و بیرون کالسکه را از پا در آورده و دخترک را از داخل اتاقک کوچک آن بیرون می کشد و دست دهانش را باز می کند.
آیسل حیران به او زل می زند و باورش نمی شود که او را مقابل خودش می بیند...
دو دستش را قاب صورت او می کند و حیرت زده درحالی که اشک از چشمانش روان است مثل مجسمه به او زل می زند:
-خوبی؟
سپس نگران و ترسیده اش را در صورت و بدن او می گرداند تا اثری از آسیب دیدگی روی تنش بیابد.
-بهت که صدمه نزدن؟
آدرین از این محبت خالصانه و دلواپسی او مات مانده نگاهش می کند:
-نتونستن!
آیسل محکم او را در اغوش گرفته و می گرید.
-فکر کردم بهت آسیب زدن...
آدرین شوکه و با تاخیر دستانش را پشت کمر او می گذارد...باورش نمی شود که آیسل تا این حد به او اهمیت داده باشد...
لبخند محوی بر لبش نقش می بندد...
این آغوش تنها کمی از کمبود محبت های شدیدی که از کودکی داشته است را جبران کرد....
Forwarded from venus
شاین
باشه عزیزم بعدا بخون😌😌
انرژی گرفتم باهات حرف زدم:))
فردا منتظر نظرات توپم باش😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
Forwarded from venus
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Deleted Account
میخوای بری بخوابی ؟
Forwarded from venus
شاین
میخوای بری بخوابی ؟
نه گوشیمو میزنم شارژ یکم تست بزنم بعد بخوابم:)))
Forwarded from Deleted Account
😊😘❤️💋
Forwarded from venus
شاین
باشه عشقم 😘😘
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Deleted Account
ای خودا هنوز این پروفت و داری❤️😂
مامان جان چ کیوته😝😝
Forwarded from Deleted Account
پارتی از آینده...
سه روزه
#1

با کف دست چند ضربه کوتاه و پیاپی به در می نوازد.
در به رویش باز می شود و قامت جید مقابلش نمایان می گردد.
ابرو بالا می دهد و با تعجب نگاهش می کند:
-سلام...کاری داشتی؟
برایش عجیب است که او را مقابل اتاق خود می بیند...آخر آدرین هیچگاه کار خاص و مهمی با او نداشته است که سر زده و بی خبر نزد او بیاید.
لبخند کج و محوی گوشه لبش را کش می دهد و از پس نگاه فاخرش جید را که با تاپ و شلوارک کوتاهی مقابلش ایستاده است برانداز می کند.
-آم...چیزه...هه...
دستی به پشت گردنش می کشد و در پی بهانه ای قانع کننده و سر سری برای حضور بی موقعش می گردد.
-آم...جزوه...جزوه ریاضی آنتونی دستته؟لازمش دارم!
جید کمی فکر می کند و سپس با یادآوری جزوه ای که دیروز از یکی از همکلاسیانش قرض گرفته بود لب می زند:
-آها...آره دست منه...
از جلوی در کنار می رود و حینی که سمت اتاق کوچک انتهای هال قدم بر می دارد سرش را به پشت گردانده و می گوید:
-یه لحظه همونجا وایسا تا...
با دیدن او که دست به جیب و بی خیال وارد اتاق شده و در را پشت سرش می بندد حرفش را نصف و نیمه رها می کند...
حرصش می گیرد...از اویی که فکر می کند چون پسر موسس دبیرستان است می تواند هر کاری که دلش می خواهد بدون ترس از مجازات انجام دهد و خودش را همه کاره اینجا بداند!
نگاه آدرین دور تا دور اتاق به گردش در می آید و با ریشخند طعنه می زند:
-از آخرین باری که به اتاقت اومدم تمیز تر شدی!
نیش کلام منظور دارش بد دخترک را می سوزاند اما سعی می کند با هر مکافاتی که شده آرامشش را حفظ کند و از روی عصبانیت و بی فکری حرفی نزند که به ضررش تمام شود.
سر پایین انداخته و آهسته نجوا می کند:
-کار آیسله...
آبرو های آدرین ناخودآگاه بالا می رود.
این تمیزی و آراستگی بیش از حد اتاق آن هم از یکی از شلخته ترین دخترانی که در عمرش دیده بود به قطع نمی توانست کار خودش باشد...کسی که تا خدمتکاران،روزانه به اتاقش رسیدگی نمی کردند ظرف دو روز به اقامتگاهش را به گوه دونی تبدیل می کرد!
شبی را به خاطر می آورد که همراه با دخترک یواشکی و جاسوسانه وارد اتاقش شده بود...حتی از پس تاریکی هم می توانست مرتب بودن بیش از حد اتاق را تشخیص دهد.
-خودش کجاست؟
-رفته حموم
آرام سر تکان می دهد و خنده کوتاه و تمسخر آمیزی می کند:
-حالا به حرفم رسیدی؟من از همون اول هم به ارزش حقیقیش پی بردم هیچی هم نشه نظافتچی خوبی میشه!...لازم شد یه بار خبرش کنم یه دستی هم به اتاق من بکشه...از کارش راضیم!
جید تنها می شنود،خودخوری می کند و سپس بداخم و حرصی لب می زند:
-بشین تا برم جزوه رو بیارم!
Forwarded from Deleted Account
پارت آینده...
سه روزه
#2

آدرین همانطور که نگاهش را دور و بر پاتختی آیسل می چرخاند بی آنکه حواسش به گفته جید باشد بی تفات جواب می دهد:
-باشه...باشه...برو...
کفر جید بالا می آید...در گلو غریده و پا کوبان سوی اتاق انتهای هال گام بر می دارد.
آدرین آرام آرام قدم می زند و با نگاهش جای جای اتاق را کنکاش می کند...
چه دختر خوب و مرتبیست او!
انگشت اشاره اش را بر سطح پا تختی کشیده و مقابل نگاهش به انگشت شستش می ساید...هیچ اثری از گرد و خاک دیده نمی شود.
به نشان تحسین و شگفتی ابرویی بالا می دهد.
نگاهش از پس انگشتش به قاب عکس های چیده شده به روی پا تختی می افتد.
روی دو زانو می نشیند و قاب عکس ها را یک به یک با دقت از نظر می گذراند.
چشمش به تصویر دختر بچه بور و مو بلندی می افتد که چشمان درشت و آبی رنگش نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کرد.
با آنکه از بچه ها متنفر است اما این کوچولو با آن چشمان تیله ای و نیلگونش نظرش را به خود جلب کرده است.
-چه خوشگله...
اسمی که با خطی نستعلیق پایین عکس نوشته شده است را می خواند:
-آنیل...
پوزخند می زند:
-حداقل خواهرش برعکس خودش یه قیافه ای واسه عرضه کردن داره...
بلند می شود.
-این فسقلی بزرگ شه کف همه پسرا رو می بره...شاید اگه خواهرش هم سنش بود و جای خودش اینجا میومد می تونستم یه تفاوتی قائل بشم...
در همان فاصله که از قاب عکس ها نگاه می گیرد با شنیدن صدای آواز آهسته شخصی توجهش به انتهای هال جلب می شود.
از سر کنجکاوی صدا را دنبال کرده و به حمام می رسد...
دیگر صدای شر شر آب شنیده نمی شود و به جایش انعکاس آهنگ مسخره ایست که آیسل با سرخوشی و صدایی رسا برای خودش می خواند و طنینش بر فضای بخار گرفته و نمدار حمام می پیچد و از دیوار های سرد اتاقک عبور کرده و خود را به گوش آدرین می رساند.
گوش تیز کرده تا از محتوای آهنگی که دخترک زیر لب با خودش زمزمه می کند آگاه شود.
-First things first, I'm the realest
(من از اول اولین بودم،از اول بی غل و غش ترین بودم)
Drop this and let the whole world feel it
(این آهنگم بیرون می دم می زارم کل دنیا حسش کنن)
دستگیره به پایین کشیده می شود.
-And I'm still in the Murda Bizness
(و من همچنان توی تجارت مورادا هستم)
I can hold you down, like I'm giving lessons in physics.
(می تونم شما رو پایین بکشم،انگار که دارم فیزیک درس می دم)
پشت به او عقب عقب از حمام بیرون می آید و حینی که آهنگ را با بی خیالی برای خودش زمزمه می کند و هماهنگ با آن سر تکان می دهد گوشه حوله سفیدش را لای قسمتی که دور تنش پیچیده است فرو می کند.
-You should want a bad bitch like this huh?
(شما باید دختر بدی مثه منو بخواین،هاه؟)
Drop it low and pick it up just like this.
(که کونم و اینجوری بالا و پایین می ندازم)
می گوید و همان موقع باسنش را به چپ متمایل کرده و ضربه نسبتا محکمی به آن می کوبد و ادا می آید.
-Cup of Ace, cu...
(یه گیلاس شامپاین آس،یه گیلا...)
توی حال خوشش غرق است و همین که بر می گردد آدرینِ مات و مبهوت را درست در یک قدمی اش می بیند.
چنان جا خورده،جیغ می کشد و دو متر بر هوا می پرد که پژواک صدای بلندش بر فضای خالی حمام،بلند و پر ارتعاش طنین اکو می شود.
همانطور با چشمانی گرد و دهانی که از حیرت و ناباوری باز و کج و ویل شده است مثل مجسمه به او که یک تای ابرویش را بالا داده و با دهانی نیمه باز و نگاهی مات و مُضحک در همان حالت خشکش زده و به او خیره است،زل می زند.
چند ثانیه در همان حالت به یکدیگر نگاه می کنند و زمان به کندی می گذرد...
ناگهان با شلیک خنده آدرین شانه های او تکان محکمی خورده و به خود می آید.
آدرین از خنده به خود می پیچد و روی زانو خم می شود اما او...برود بمیرد که آدرین آن حرکت تباه و نابودش را از پشت به صورت اچ دی تماشا کرده است...
هجوم خون به گونه هایش را حس کرده و ظرف چند ثانیه تمام صورتش گر می گیرد و سرخ می شود...
با دو دستش سر حوله را به سینه های خود فشرده و با چشمانش به دنبال راه گریز می گردد.
آخر این عوضی اینجا تو اتاق خودش و جید چه می کند؟
چطور وارد اتاقشان شده است؟
اشک از شدت خنده از چشمان آدرین سرازیر می شود و صدای خنده های رسا و پسرانه اش چهارستون بدن دخترک را می لرزاند.
شرمگین و خجالت زده تندی سمت اتاق رو به رویش پا تند کرده و باز شدن در مصادف می شود با رو به رو شدن او با جید...
-چرا صدای جیغ و خنده میومد چیکار می کردین...
دخترک بی آنکه جوابش را دهد از کنارش گذشته وارد اتاقش می شود و در را محکم می بندد.
Forwarded from 𝘴ꫝꪖ᥇ꪀꪖꪑ
پارتی از آینده...
یک ساعته

تنش را از روی جثه کوچک دخترک کنار می کشد و ترسیده و نگران به او خیره می شود،صدایش می زند بارها صدایش می زند اما او انگار کر شده است دختر فقط حرکت لب های او را می بیند و هیچ صدایی به جز سوت خفیفی که در گوشش اکو می شود را نمی شنود...
مات خیره به نقطه ای نا معلوم از زیر حصار تن او بیرون می آید و به سمتی می دود...
پسر با وحشت سمتش دست دراز می کند تا جلویش را بگیرد اما درختی که سمتشان سقوط کرده بود و شاخه قطورش در  پای او فرو رفته بود جلویش را می گرفت...
هراسیده رو به دختری که هر لحظه دورتر و دورتر می شد فریاد کشید:
-نروووو آیسل...خطرناکه...نرووو!!!!
اما دختر گوش هایش کر شده بود میان خون و جدال موجودات می دوید...به دنبال او...به دنبال...اِمت...
Forwarded from Deleted Account
قسمت حذف شده رمان
#1

با دیدن حال گرفته و اخم های درهم او می گوید:
-ماشینو نگه دار...
صدایش خشک و بی حس آدرین در فضای سنگین ماشین طنین انداز می شود:
-چرا؟!
-گفتم نگه دار!
آدرین نیم نگاهی به او انداخته و بی حرف ماشینش را در حاشیه دالان شکل و جنگلی جاده متوقف می کند.
چند ثانیه در سکوت سپری می شود،صدایی از هیچکدام شنیده نمی شود و جو داخل خودرو به شدت سنگین است.
اِیمی بلاخره پس از مدت ها خودخوری با چهره ای عصبی و شاکی به حرف می آید:
-تو چت شده ها؟چت شده؟!از وقتی به این تعطیلات کوفتی اومدیم رفتارات به کل تغییر کرده...تو عوض شدی آدرین،چرا یدفعه اینجوری شدی ها؟چرا اینقدر به هم ریختی؟!همش تو خودتی همش بی حوصله ای...اصلا واسم وقت نداری...معنی این رفتارات چیه؟چیه؟!!!!خسته شدم از بس پرسیدم و جوابی نگرفتم...یه چیزی بگو حداقل!
-تو بار ها پرسیدی و منم گفتم چیزی نیست...برخی اوقات ممکنه ادم تو خودش فرو...
-باشه بسه دیگه اینقدر واسه من ک*شعر تلاوت نکن،منو چی فرض کردی؟
حرفی نمی زند...در واقع بی حوصله تر از آن است که خود را توجیه کند...این روز ها فقط می خواهد خودش را از یک پرتگاه به پایین پرت کند و این زندگی سراسر نکبت بار را به پایان برساند و سپس...به ارامش ابدی برسد.
-فکردی حواسم نیست؟نمی بینم که مدام چشمت دنبال اون دختره ست؟حتی در حضور من...چشمات فقط اونو می بینه...
آدرین در واکنش به حرف او تنها چشم می بندد،پیشانه اش را به فرمان تکیه می دهد و آه از نهادش بلند می شود...خسته است...خیلی خسته!
صدای تک خنده مسخره و غم انگیز او و لرزش صدایش هنگام سخن گفتن را می شنود.
-خنده داره...خنده داره...واقعا اینقدر خودت رو پایین کشیدی؟تا این حد خودتو کوچیک کردی تا به یه...یه دختر فقیری مثل اون...قانع باشی؟
از سر حرص و ناباوری می خندد.
-خنده داره...حتی تصورشم باعث میشه قهقه بزنم...تو ارزشت خیلی بیشتر از اونه...می فهمی اینو آدرین؟یه لحظه فقط می خوام خودتو در کنارش تصور کنی مسخرست،همه بهت می خندن...چرا نمی خوای بفهمی که تو از هیچ نظر به اون شباهت نداری...یه نگاه به خودت بنداز!تو خوش قیافه ای،جذابی،خوش استایلی،خوش هیکلی،ثروتمندی و حالا اونو با تیپ ساده و محقرانه ش کنار خودت تصور کن...خندت نمی گیره؟!تو باید با همسطح های خودت بگردی باید با یکی مثل من باشی...کسی که کاملت کنه نه اینکه تو رو پایین بکشه...به خودت بیا خواهش می کنم...
وقتی هیچ پاسخی از سوی او دریافت نمی کند دست روی شانه اش گذاشته و تکانش می دهد.
-آدرین...لطفا سر عقل بیا...
آدرین همانطور چشم بسته بی آنکه سرش را از روی فرمان بردارد با لحن سنگین و مخدوشی لب می زند:
-دست از سرم بردار اِیمی...
دست دختر روی شانه اش به ارتعاش می افتد،از تصور اینکه برای آدرین کافی نمی باشد و نمی تواند در قلبش نفوذ کند از درون می سوزد و غرورش جریحه دار می شود.
-ما...خیلی وقته باهم نبودیم...
می خواهد به هر طریقی که شده او را دوباره به خود بازگرداند حتی شده به وسیله ارضای نیاز های شهوانی اش...اصلا شاید به خاطر مدت زمان طولانی اکه با یکدیگر رابطه نداشتند او به آن دخترک تمایل پیدا کرده است...
Forwarded from Deleted Account
قسمت حذف شده رمان
🔞🔞🔞
#2

آرام پیشانی را از روی فرمان بلند می کند و به چشمان نگران و ملتمس دختر زل می زند...
آخر چطور برایش توضیح دهد...که مسئله فراتر از این حرف هاست،چطور به او بگوید...که دیگر به هیچ دختری از جمله خود او...تمایل ندارد درست از وقتی که طعم تن دخترک را چشید دنیا جلوی چشمانش دگرگون گشت تازه آن موقع بود که فهمید که در تمام عمرش...فقط تظاهر کرده است...نه آنکه از رابطه با دختران دیگر لذت نبرد نه...اما لذتش ناب نبود واقعی نبود او را منقلب نمی ساخت هیچکدام از احساساتی که آن روز با دخترک تجربه کرده بود،حس نمی کرد و حال بعد از آن روز خلا ای بی نهایت از پوچی در وجودش احساس می کرد که دیگر همان لذت اندک و موقت را هم دریافت نمی کرد...پر بود از خالی...پر بود از حفر های تاریکی در وجودش که توسط هیچ کسی جز «او» پر نمی گشتند...
-ایمی من الان تو شرایطی...
-نه!...تو همیشه برای من مشتاق بودی...الانم هستی فقط فکر اون دختره تو رو از خودت و من دور کرده،نباید بزاری بهت مسلط شه می فهمی؟نباید بزاری تو رو از خود واقعیت دور کنه...نباید به خاطر اون به خودت و رابطت با بقیه گند بزنی...
آدرین حرفی نمی زند و در سکوت به مناظر سرسبز و جنگلی حاشیه جاده خیره است.
با حس قرار گرفتن دستی روی شلوار ست هودی سفیدش چشم از پنجره گرفته و به ایمی خیره می شود.
-چیکار می کنی؟
-چیکار می کنم؟می خوام با دوست پسرم تو ماشین سکس داشته باشم،مشکلش چیه؟
آدرین چشم می بندد و کلافه لب می زند:
-ایمی الان وقتش نیست...من الان...
-نه به اون موقع که اونقدر آتیشت تند بود که برات مهم نبود کجا،باید هر چند ساعت یه بار زیرت بودم نه حالا که همش باید خودم ازت بخوام...می دونی وقتی منو وسط رابطه تشنه می زاری و با یه عذرخواهی مزخرف گوتو گم می کنی چه حالی میشم،می دونی چقدر واسم سنگینه؟اما با اینحال من نمی خوام تو رو با این حال ببینم...می خوام مثل گذشته شی،می خوام یادت بیارم که یه زمانی چقدر برای تنم بی تابی می کردی...من هنوزم همونم...من می تونم فکر اون دخترو از سرت بیرون کنم فقط بهم اجازه بده...
آدرین دیگر چیزی نمی گوید...شاید...شاید واقعا بتواند او را از این حال اسفبار نجات دهد شاید بتواند ذهنش را از دخترک منحرف کند شاید بتواند مثل گذشته همان لذت اندکی که از رابطه نصیبش میشد،به او باز گرداند...
دست ایمی روی شلوار او می نشیند و او در سکوت حرکاتش را دنبال می کند...حرفی ندارد که بزند...فقط در جستجوی اندکی حس خوب است...
سر دختر به آهستگی پایین می رود و نفس برای لحظه ای در سینه آدرین حبس می شود و سرش را به صندلی تکیه داده و چشم می بندد...
اما این لذت گذرا فقط برای چند ثانیه دوام می آورد و سپس...دوباره آن حس پوچی به سراغش می آید...
حتی دستش را هم میان موهای طلایی رنگ او چنگ نمی کند...چه فایده ای دارد؟او نه تنها لذت نمی برد بلکه یک حس آزار دهنده نیز رنجش می دهد...از اینکه بی هیچ علاقه و اشتیاقی از سوی خود،تنش لمس می شود احساس بدی دارد...حس می کند با اجازه خودش به بدنش تجاوز می شود و این به تنهایی برای عذاب و تکرار دوباره آن واقعه منحوس زندگی اش،کفایت می کند.
دیگر نمی تواند...اگر ایمی قدری دیگر ادامه دهد به حتم بالا می آورد.
شانه دخترک را تکان می دهد و با چهره ای که غم و درد جمع شده است لب می زند:
-بسه ایمی...بس کن!


****

هنو ادامه داره...
چون یه قسمت حذف شده هست