#پارت9
رو به روم نشست و لیوان شربت رو جلوم گرفت و گفت:
بخور حالت جا میاد!
نمیخوام ! باید برم خونه!
برو!جلوت و نگرفتم! ببخشید بخاطر رفتارم ! انقد دور
ور فرشاد دخترای ناجور دیدم ک یه لحظه...خدا لعنتم
کنه ! نمیدونستم زن داداشمی!ببخشید!
باشه! بخشیدمت! حالا ولم کن برو!...
کاریت ندارم ! پاشو برات ماشین بگیرم ! این خونه
خونه مناسبی برای تو نیست، بهتره زودتر بری!
(یه دفعه اى صدو هشتاد درجه تغيير شخصيت داد.
با خودم گفتم ای کاش فرشاد مثل دوستش بود!....)
از جا بلند شدم و چادرمو روی سرم درست کردم!...
لیوان شربت رو از رو زمین بلند کرد و گفت: میرم برات
ماشین بگیرم
نه خودم میرم ! ببخشید اگه بد حرف زدم!...
لبخندی زد و گفت: نه خواهش میکنم !...حقم بود !
شما حلال کن!....
___ به هر حال مرسی!....
رو به روم نشست و لیوان شربت رو جلوم گرفت و گفت:
بخور حالت جا میاد!
نمیخوام ! باید برم خونه!
برو!جلوت و نگرفتم! ببخشید بخاطر رفتارم ! انقد دور
ور فرشاد دخترای ناجور دیدم ک یه لحظه...خدا لعنتم
کنه ! نمیدونستم زن داداشمی!ببخشید!
باشه! بخشیدمت! حالا ولم کن برو!...
کاریت ندارم ! پاشو برات ماشین بگیرم ! این خونه
خونه مناسبی برای تو نیست، بهتره زودتر بری!
(یه دفعه اى صدو هشتاد درجه تغيير شخصيت داد.
با خودم گفتم ای کاش فرشاد مثل دوستش بود!....)
از جا بلند شدم و چادرمو روی سرم درست کردم!...
لیوان شربت رو از رو زمین بلند کرد و گفت: میرم برات
ماشین بگیرم
نه خودم میرم ! ببخشید اگه بد حرف زدم!...
لبخندی زد و گفت: نه خواهش میکنم !...حقم بود !
شما حلال کن!....
___ به هر حال مرسی!....
#پارت10
لیوان شربت رو بسمتم گرفت و گفت :اگه بخشیدى
شربت رو بخور! رنگت بدجور پریده! لبتم خونیه !
البته ببخشید منظوری از این حرفم ندارم!
احساس کردم بی ادبيه اگه شربت رو ازش قبول نکنم !
خیلی هم تشنه بودم !...شربت رو یک مرتبه سر كشيدم
ای کاش میمردم و گول اون مار خوش خط و خال و
نمیخوردم!...
همینکه شربت رو سر کشیدم و لیوان روبه دستش دادم.
لبخندی شيطانى زد و لبهاشو غنچه كرد و گفت:
نوووووووش!
از لحن کش دارش اصلا خوشم نیومد!....
یه قدم جلو رفتم که حس کردم بدنم سست شد.......
لیوان شربت رو بسمتم گرفت و گفت :اگه بخشیدى
شربت رو بخور! رنگت بدجور پریده! لبتم خونیه !
البته ببخشید منظوری از این حرفم ندارم!
احساس کردم بی ادبيه اگه شربت رو ازش قبول نکنم !
خیلی هم تشنه بودم !...شربت رو یک مرتبه سر كشيدم
ای کاش میمردم و گول اون مار خوش خط و خال و
نمیخوردم!...
همینکه شربت رو سر کشیدم و لیوان روبه دستش دادم.
لبخندی شيطانى زد و لبهاشو غنچه كرد و گفت:
نوووووووش!
از لحن کش دارش اصلا خوشم نیومد!....
یه قدم جلو رفتم که حس کردم بدنم سست شد.......
#پارت11
گیج به سمت آرش برگشتم که بهم نزدیک ميشد؛
وقتى دستامو گرفت، ناليدم: ولم کن
اروم باش گربه وحشی!...
چرا سرم داره گیج میره؟!...
چیزی نیست اروم باش!...
بهم نزدیک تر شد و کامل منو تو بغلش كشيد!....
توان جنگیدن باهاش رو نداشتم !...هر لحظه سست تر
میشدم!....
من و از روی زمین بلند کرد و بسمت تخت گوشه اتاق
رفت!
باصدایی ک خودم ب زور میشنیدم التماس کردم:
تورو....خدا...ولم...کن
اخرین صحنه ای ک یادم میاد سنگينى يك جسم روى
خودم بود كه نفسم رو بند آورد!....
.
.
.
با سردرد بدی چشمامو باز کردم.
گیج به سمت آرش برگشتم که بهم نزدیک ميشد؛
وقتى دستامو گرفت، ناليدم: ولم کن
اروم باش گربه وحشی!...
چرا سرم داره گیج میره؟!...
چیزی نیست اروم باش!...
بهم نزدیک تر شد و کامل منو تو بغلش كشيد!....
توان جنگیدن باهاش رو نداشتم !...هر لحظه سست تر
میشدم!....
من و از روی زمین بلند کرد و بسمت تخت گوشه اتاق
رفت!
باصدایی ک خودم ب زور میشنیدم التماس کردم:
تورو....خدا...ولم...کن
اخرین صحنه ای ک یادم میاد سنگينى يك جسم روى
خودم بود كه نفسم رو بند آورد!....
.
.
.
با سردرد بدی چشمامو باز کردم.
#پارت12
روی تخت بودم اما لخت و عور!.... غلتى زدم و رومو
برگردوندم!... هنوز انقدرى گیج بودم که نمیدونستم
چه اتفاقی افتاده!...
بسختی سرجام نشستم ...با تعجب ب بدنم ک لخت
بود نگاه کردم... من از اين عادتها نداشتم!...
يك مرتبه يادم افتاد، چه بلایی سرم اومده!!!.... جیغ
بلندی کشیدم و شروع به گریه کردم که در با صدای
بدی باز شد!...
فرشاد بهمراه همون پسر وارد اتاق شد که جیغ بلندترى
کشیدم!...
فرشاد محکم تو گوش پسره زد: گمشو بيرون! ( وتا
پسره خواست لب باز كنه دستشو رو بينى اش گذاشت
و گفت:)آرش هیچی نگو!....
بعداز رفتن آرش؛فرشاد بسمتم اومد و روی تخت
نشست و خیلی آروم سیگارش رو روشن کرد!....
شوكه شده بودم و فقط گریه میکردم!.....
فرشاد بیش از حد آروم بود و این ترس و دلهره ى منو
بیشتر میکرد!...
روی تخت بودم اما لخت و عور!.... غلتى زدم و رومو
برگردوندم!... هنوز انقدرى گیج بودم که نمیدونستم
چه اتفاقی افتاده!...
بسختی سرجام نشستم ...با تعجب ب بدنم ک لخت
بود نگاه کردم... من از اين عادتها نداشتم!...
يك مرتبه يادم افتاد، چه بلایی سرم اومده!!!.... جیغ
بلندی کشیدم و شروع به گریه کردم که در با صدای
بدی باز شد!...
فرشاد بهمراه همون پسر وارد اتاق شد که جیغ بلندترى
کشیدم!...
فرشاد محکم تو گوش پسره زد: گمشو بيرون! ( وتا
پسره خواست لب باز كنه دستشو رو بينى اش گذاشت
و گفت:)آرش هیچی نگو!....
بعداز رفتن آرش؛فرشاد بسمتم اومد و روی تخت
نشست و خیلی آروم سیگارش رو روشن کرد!....
شوكه شده بودم و فقط گریه میکردم!.....
فرشاد بیش از حد آروم بود و این ترس و دلهره ى منو
بیشتر میکرد!...
#پارت13
به سمت من برگشت و پوزخندی زد و گفت : لباساتو
میپوشی گم میشی خونه مادرت ! فردا میای محضر و
توافقی طلاقت و میگیری!...
با ناباوری نگاش میکردم. اشكهام متوقف شدند و
با لکنت زبون گفتم : ف...ف...ففرشاد..مـ...مـمممن
زنتم !!! دیشب ....خدای من دیشب چطور اون اتفاق
افتاد؟!...
باز پوزخند زد: دیشب یه شب عالی رو با آرش داشتى!
با این حرفش جيغ كوتاهى كشيدم و باز شروع به گریه
کردم:خدالعنتت كنه!...تو باعث تموم بدبختيهامى!...
وقتى اون بمن تجاوز ميكرد تو كدوم گورى بودى؟!...
انقدر مست بودى اونو نديدى كه منو از پله ها آورد
بالا!... بخدا من حتى راضی نبودم !... لعنتى بهم شربت
داد!...نميدونم تو اون شربت چی بود!...به خدا يادم
نيست!...
و زار زار گريستم!...
خفه شو ستاره!...هیچی نگو!میدونم تو راضی نبودى!
هنوز انقدر پست نشدم جلوى خودت دروغ بگم!...
اما انتظار نداری که باز بتونم باهات زندگی کنم ؟!...
و هربار نگات میکنم یاد شب بياد ماندنى تو و آرش
بيفتم؟!پاشو لباساتو بپوش برو خونه ات !فردا بیا
محضر و يا چميدونم دادگاه!...
چطور میتونی تواین وضع تنهام بذاری؟!....
بغل آرش دیشب کمت بود؟! نکنه میخواى منم الان
تشويقت كنم!
با تمام قدرتی ک داشتم محکم زدم تو گوشش و فرياد
زدم: تو مقصری!... اگه توى نامرد دیشب منو نمیزدی
و از این خونه بیرون میبردی این اتفاق نمیوفتاد...ازت
متنفرم حالم از توى بی غیرت بهم میخوره!....
چشماش بخون نشست و ب سمتم حمله کرد.شدت
ضربه هاش انقد زیاد بود كه حس کردم بدنم بی حس
شده و توان مقاومت نداشتم !...
با باز شدن در و وارد شدن آرش باز بی هوش شدم !...
به سمت من برگشت و پوزخندی زد و گفت : لباساتو
میپوشی گم میشی خونه مادرت ! فردا میای محضر و
توافقی طلاقت و میگیری!...
با ناباوری نگاش میکردم. اشكهام متوقف شدند و
با لکنت زبون گفتم : ف...ف...ففرشاد..مـ...مـمممن
زنتم !!! دیشب ....خدای من دیشب چطور اون اتفاق
افتاد؟!...
باز پوزخند زد: دیشب یه شب عالی رو با آرش داشتى!
با این حرفش جيغ كوتاهى كشيدم و باز شروع به گریه
کردم:خدالعنتت كنه!...تو باعث تموم بدبختيهامى!...
وقتى اون بمن تجاوز ميكرد تو كدوم گورى بودى؟!...
انقدر مست بودى اونو نديدى كه منو از پله ها آورد
بالا!... بخدا من حتى راضی نبودم !... لعنتى بهم شربت
داد!...نميدونم تو اون شربت چی بود!...به خدا يادم
نيست!...
و زار زار گريستم!...
خفه شو ستاره!...هیچی نگو!میدونم تو راضی نبودى!
هنوز انقدر پست نشدم جلوى خودت دروغ بگم!...
اما انتظار نداری که باز بتونم باهات زندگی کنم ؟!...
و هربار نگات میکنم یاد شب بياد ماندنى تو و آرش
بيفتم؟!پاشو لباساتو بپوش برو خونه ات !فردا بیا
محضر و يا چميدونم دادگاه!...
چطور میتونی تواین وضع تنهام بذاری؟!....
بغل آرش دیشب کمت بود؟! نکنه میخواى منم الان
تشويقت كنم!
با تمام قدرتی ک داشتم محکم زدم تو گوشش و فرياد
زدم: تو مقصری!... اگه توى نامرد دیشب منو نمیزدی
و از این خونه بیرون میبردی این اتفاق نمیوفتاد...ازت
متنفرم حالم از توى بی غیرت بهم میخوره!....
چشماش بخون نشست و ب سمتم حمله کرد.شدت
ضربه هاش انقد زیاد بود كه حس کردم بدنم بی حس
شده و توان مقاومت نداشتم !...
با باز شدن در و وارد شدن آرش باز بی هوش شدم !...
#پارت14
نمیدونم چقدر خواب بودم اما وقتى که بیدارشدم،
لباسهام تنم بودند.
به اطرافم نگاکردم.اتاق تاریک بود.به سختی ازجام
بلند شدم . چادرم گوشه ی اتاق افتاده بود!...
بسمتش رفتم...با دستای کم جون و لرزونم چادر و بلند
کردم...با به یاد آوردن اتفاق دیشب باز گریه کردم و چادر
و روی زمین انداختم: من دیگه پاک نیستم نمیتونم این
چادر و سرم کنم!...
چادر رو برنداشتم و ازاتاق خارج شدم... چند تا دختر و
پسر توسالن پایین نشسته بودن و باهم ميگفتن و
میخندیدند.
فرشاد مشغول پچ پچ کردن تو گوش همون دختر دیشبی
بود...
بدون اینکه بهشون توجه کنم بسمت در خروجی رفتم.
همه شون با تعجب ب سرو صورت وضعم نگا میکردند.
دلیل نگاههاشون رو نفهمیدم !...حتما دلشون بحالم
سوخته بود!...
آرش ب سمتم اومد و گفت :بذار کمکت کنم!...
نمیدونم چقدر خواب بودم اما وقتى که بیدارشدم،
لباسهام تنم بودند.
به اطرافم نگاکردم.اتاق تاریک بود.به سختی ازجام
بلند شدم . چادرم گوشه ی اتاق افتاده بود!...
بسمتش رفتم...با دستای کم جون و لرزونم چادر و بلند
کردم...با به یاد آوردن اتفاق دیشب باز گریه کردم و چادر
و روی زمین انداختم: من دیگه پاک نیستم نمیتونم این
چادر و سرم کنم!...
چادر رو برنداشتم و ازاتاق خارج شدم... چند تا دختر و
پسر توسالن پایین نشسته بودن و باهم ميگفتن و
میخندیدند.
فرشاد مشغول پچ پچ کردن تو گوش همون دختر دیشبی
بود...
بدون اینکه بهشون توجه کنم بسمت در خروجی رفتم.
همه شون با تعجب ب سرو صورت وضعم نگا میکردند.
دلیل نگاههاشون رو نفهمیدم !...حتما دلشون بحالم
سوخته بود!...
آرش ب سمتم اومد و گفت :بذار کمکت کنم!...
#پارت15
تموم نفرتم و تو چشمهام ريختم و گفتم : ميدونم خدارو
نميشناسين و اعتقادى بهش ندارى اما از خدا میخواهم
بلایی ک سر من آوردی سر ناموست بیاره!....
آرش با خشم به سمت فرشاد برگشت و بعد با سرعت
از خونه خارج شد.
منم باقدم هايى سست و نا ميزون بسمت خیابون رفتم.
اولین ماشینی که جلوم ایستاد، سوار شدم.
راننده ب سمتم برگشت و گفت :حالتون خوبه خانم؟!
به این ادرس برین لطفا !
تمام طول راه بی صدا اشک میریختم،تا اینکه
راننده جلوی در خونه مادرم نگه داشت!
از ماشین پیاده شدم و زنگ خونه رو زدم.مامانم مثل
همیشه با صدای آرومی جواب داد:کیه؟؟؟
منم مامان !...لطفا درو باز کن!
خوش اومدی گل مامان!
با باز شدن در وارد خونه شد،مادرم ب سمتم اومد
با دیدنم جیغ بلندی کشید و گفت:کی این بلا رو
سرت اورده؟!
میخوام حموم کنم مامان
كار فرشاد؟!...آره مامان؟!...فرشاد اين بلا رو
سرت آورد؟!....فرشاد زده ؟؟؟؟؟
تموم نفرتم و تو چشمهام ريختم و گفتم : ميدونم خدارو
نميشناسين و اعتقادى بهش ندارى اما از خدا میخواهم
بلایی ک سر من آوردی سر ناموست بیاره!....
آرش با خشم به سمت فرشاد برگشت و بعد با سرعت
از خونه خارج شد.
منم باقدم هايى سست و نا ميزون بسمت خیابون رفتم.
اولین ماشینی که جلوم ایستاد، سوار شدم.
راننده ب سمتم برگشت و گفت :حالتون خوبه خانم؟!
به این ادرس برین لطفا !
تمام طول راه بی صدا اشک میریختم،تا اینکه
راننده جلوی در خونه مادرم نگه داشت!
از ماشین پیاده شدم و زنگ خونه رو زدم.مامانم مثل
همیشه با صدای آرومی جواب داد:کیه؟؟؟
منم مامان !...لطفا درو باز کن!
خوش اومدی گل مامان!
با باز شدن در وارد خونه شد،مادرم ب سمتم اومد
با دیدنم جیغ بلندی کشید و گفت:کی این بلا رو
سرت اورده؟!
میخوام حموم کنم مامان
كار فرشاد؟!...آره مامان؟!...فرشاد اين بلا رو
سرت آورد؟!....فرشاد زده ؟؟؟؟؟
ستاره زمینی
#پارت15 تموم نفرتم و تو چشمهام ريختم و گفتم : ميدونم خدارو نميشناسين و اعتقادى بهش ندارى اما از خدا میخواهم بلایی ک سر من آوردی سر ناموست بیاره!.... آرش با خشم به سمت فرشاد برگشت و بعد با سرعت از خونه خارج شد. منم باقدم هايى سست و نا ميزون بسمت خیابون…
سلام عزیزای دل بریم برای ادامه رمان بسیااار زیبااا و واقعی #ستاره_زمینی
#پارت16
بذار حموم کنم بعد حرف میزنیم.
وارد حمام شدم و شروع ب کندن لباسام کردم.بادیدن
کبودی های رو بدنم فرشاد و لعنت کردم!...
لعنتى بدجور کتکم زده بود!....
ب سمت آينه ى حمام رفتم و با ديدن صورتم جیغ
خفه ای کشیدم.
صورتمو داغون کرده بود!... الان میفهمم چرا همه
اونطور با حيرت و تعجب نگام میکردن.....
خدايا!...چرا هر چى ميشورم پاك نميشه؟!...چرا از
اين نجسي خلاص نميشم!....
خدايا تو ميدونى نه؟!...تو ميدونى من گناهى نكردم!...
بى پناهم ؛تو پناهم باش!...
به مادر بيچاره ام گفتم كه با فرشاد بحثم شده و دیگه
نمیتونم باهاش زندگی کنم !
مامانمم که کم و بیش از رفتار فرشاد باخبر بود،
اعتراضی نکرد!...اما اصرار داشت بخاطر کتکهايى
كه خورده بودم شکایت کنم؛اما قبول نکردم !
دلم نمي خواست کسی از اون روز نحس چیزی بدونه!
کار طلاقم خیلی سریع انجام شد،چون توافقى جدا
شديم .
قبل از طلاق قرار بود یه آزمایش انجام بدیم كه یه وقتى
من باردار نباشم،اما فرشاد گفت : مشکل داره و قادر به
بچهدار شدن نیست و همه ى مدارک پزشکیشم نشون
داد و با کمک پارتى آشناهايى كه داشت، زودتر قضیه
رو تمام کرد !...
و من تو ده روز از فرشاد جدا شدم!...
باورش هنوز برام سخت بود!....
اما بايد قبول ميكردم كه من حالا یه زن مطلقه بودم!....
بذار حموم کنم بعد حرف میزنیم.
وارد حمام شدم و شروع ب کندن لباسام کردم.بادیدن
کبودی های رو بدنم فرشاد و لعنت کردم!...
لعنتى بدجور کتکم زده بود!....
ب سمت آينه ى حمام رفتم و با ديدن صورتم جیغ
خفه ای کشیدم.
صورتمو داغون کرده بود!... الان میفهمم چرا همه
اونطور با حيرت و تعجب نگام میکردن.....
خدايا!...چرا هر چى ميشورم پاك نميشه؟!...چرا از
اين نجسي خلاص نميشم!....
خدايا تو ميدونى نه؟!...تو ميدونى من گناهى نكردم!...
بى پناهم ؛تو پناهم باش!...
به مادر بيچاره ام گفتم كه با فرشاد بحثم شده و دیگه
نمیتونم باهاش زندگی کنم !
مامانمم که کم و بیش از رفتار فرشاد باخبر بود،
اعتراضی نکرد!...اما اصرار داشت بخاطر کتکهايى
كه خورده بودم شکایت کنم؛اما قبول نکردم !
دلم نمي خواست کسی از اون روز نحس چیزی بدونه!
کار طلاقم خیلی سریع انجام شد،چون توافقى جدا
شديم .
قبل از طلاق قرار بود یه آزمایش انجام بدیم كه یه وقتى
من باردار نباشم،اما فرشاد گفت : مشکل داره و قادر به
بچهدار شدن نیست و همه ى مدارک پزشکیشم نشون
داد و با کمک پارتى آشناهايى كه داشت، زودتر قضیه
رو تمام کرد !...
و من تو ده روز از فرشاد جدا شدم!...
باورش هنوز برام سخت بود!....
اما بايد قبول ميكردم كه من حالا یه زن مطلقه بودم!....
#پارت17
دوماه بعد
با باز شدن در چشمامو باز کردم. مامانم بود!...با
لبخند کنارم روی تخت دراز کشید و بغلم کرد.
چقد بوی تنش آرومم میکرد... خودمو بهش چسبوندم
و زير لب گفتم:دوستت دارم
خنديد و محكتر بغلم كرد: منم دوست دارم ! میگم !
خیلی عوض شدی!...
نه مامان فقط خوابم میاد
نه منظورم چیز دیگه اس!بگم ناراحت نمیشی؟!
نه مامان بگو
شبیه زنای حامله شدی! ستاره نکنه حامله ای و خودت
خبر نداری! ای کاش آزمایش میدادی قبل طلاق!
با صدای بلند خندیدم و گفتم : مامان چی میگی ؟!
من الان ماهيانه امه!...
کوفت دختره چش سفید!
با دیدن ناراحتی مامان خنده مو قورت دادم و سر جام
نشستم.
دوماه بعد
با باز شدن در چشمامو باز کردم. مامانم بود!...با
لبخند کنارم روی تخت دراز کشید و بغلم کرد.
چقد بوی تنش آرومم میکرد... خودمو بهش چسبوندم
و زير لب گفتم:دوستت دارم
خنديد و محكتر بغلم كرد: منم دوست دارم ! میگم !
خیلی عوض شدی!...
نه مامان فقط خوابم میاد
نه منظورم چیز دیگه اس!بگم ناراحت نمیشی؟!
نه مامان بگو
شبیه زنای حامله شدی! ستاره نکنه حامله ای و خودت
خبر نداری! ای کاش آزمایش میدادی قبل طلاق!
با صدای بلند خندیدم و گفتم : مامان چی میگی ؟!
من الان ماهيانه امه!...
کوفت دختره چش سفید!
با دیدن ناراحتی مامان خنده مو قورت دادم و سر جام
نشستم.
#پارت18
مامانمم نشست و دستامو گرفت: ستاره خاله مریمت
تا شش ماهگیش تو بارداریش پریود میشد!تو خیلی
عوض شدی !اشتهاتم باز شده ! هر روزم یه چیز هوس
میکنی!
وا مامان !این حرفا چیه ؟!...من چون ناراحتم زیاد
میخورم! کسلی ام هم بخاطر خواب زیاده
اگه اينطوره بریم آزمایش بدیم؟!
نه مامان !...خودتم ميدونى فرشاد مشکل داره!
اما دکتر گقت ۴۰ درصد احتمال هست بتونه تو رو
بچهدار کنه!ستاره تا سه ماه نگذشته بهتره بری آزمايش
بدی !اصلا حرف تو كت من يكى نميره!...
و بعد از اتاق خارج شد.
سر جام دراز کشیدم و ب عکس پدرم نگا کردم :ای
کاش بودی بابا...خیلی ب حمایتات نياز دارم!...
دو روز گذشت و مادر مدام نق میزد ک آزمایش بدم.
خودمم کم کم شک کرده بودم و داغون تر شده بودم
اگه من از ارش حامله شده باشم ، چی؟!
با دلهره نوبت دکتر گرفتم و تنهایی رفتم .
ازش خواستم برام آزمایش خون بنویسه که خیالم
راحت باشه
خانوم ستاره سرمد
با دلهره ب سمت منشی رفتم. پاهام يارى نميكرد.گفتم:منم
لبخندی زد و گفت:مبارکه گلم جواب مثبت
سر جام خشک شدم
!نمیدونستم چیکار کنم.
مامانمم نشست و دستامو گرفت: ستاره خاله مریمت
تا شش ماهگیش تو بارداریش پریود میشد!تو خیلی
عوض شدی !اشتهاتم باز شده ! هر روزم یه چیز هوس
میکنی!
وا مامان !این حرفا چیه ؟!...من چون ناراحتم زیاد
میخورم! کسلی ام هم بخاطر خواب زیاده
اگه اينطوره بریم آزمایش بدیم؟!
نه مامان !...خودتم ميدونى فرشاد مشکل داره!
اما دکتر گقت ۴۰ درصد احتمال هست بتونه تو رو
بچهدار کنه!ستاره تا سه ماه نگذشته بهتره بری آزمايش
بدی !اصلا حرف تو كت من يكى نميره!...
و بعد از اتاق خارج شد.
سر جام دراز کشیدم و ب عکس پدرم نگا کردم :ای
کاش بودی بابا...خیلی ب حمایتات نياز دارم!...
دو روز گذشت و مادر مدام نق میزد ک آزمایش بدم.
خودمم کم کم شک کرده بودم و داغون تر شده بودم
اگه من از ارش حامله شده باشم ، چی؟!
با دلهره نوبت دکتر گرفتم و تنهایی رفتم .
ازش خواستم برام آزمایش خون بنویسه که خیالم
راحت باشه
خانوم ستاره سرمد
با دلهره ب سمت منشی رفتم. پاهام يارى نميكرد.گفتم:منم
لبخندی زد و گفت:مبارکه گلم جواب مثبت
سر جام خشک شدم
!نمیدونستم چیکار کنم.
#پارت19
خانم حالتون خوبه؟!
من حاملهام؟؟؟
اره عزیزم مبارک باشه!
برگه را با ناباوری گرفتم و از آزمایشگاه خارج شدم .
ب سمت مطب دکتر برگشتم و سریع وارد شدم.
خانم دكتر با دیدن ام گفت:حالت خوبه؟!
میگن من حاملهام
اینکه خیلی خوبه ! مبارک باشه گلم! بده جواب
آزمایشات رو ببينم!
برگه را بدست دکتر دادم و کنارش نشستم.
لبخندی زد و گفت : یه سونوگرافی برات مینویسم
بدونیم این خوشگل خاله چند وقتشه؟!
من نمی خامش...نباید بدنیا بیاد...من باید سقطش
کنم!
خانم دکتر عینکش را روی میز گذاشت و گفت:اع!...
اين چه حرفيه؟!...چرااین حرفو میزنی؟!همه آرزو دارند
جاى تو باشند!....
خانم حالتون خوبه؟!
من حاملهام؟؟؟
اره عزیزم مبارک باشه!
برگه را با ناباوری گرفتم و از آزمایشگاه خارج شدم .
ب سمت مطب دکتر برگشتم و سریع وارد شدم.
خانم دكتر با دیدن ام گفت:حالت خوبه؟!
میگن من حاملهام
اینکه خیلی خوبه ! مبارک باشه گلم! بده جواب
آزمایشات رو ببينم!
برگه را بدست دکتر دادم و کنارش نشستم.
لبخندی زد و گفت : یه سونوگرافی برات مینویسم
بدونیم این خوشگل خاله چند وقتشه؟!
من نمی خامش...نباید بدنیا بیاد...من باید سقطش
کنم!
خانم دکتر عینکش را روی میز گذاشت و گفت:اع!...
اين چه حرفيه؟!...چرااین حرفو میزنی؟!همه آرزو دارند
جاى تو باشند!....
#پارت20
من نمیتونم نگهش دارم..طلاق گرفتم!...
از دوست پسرته؟!...
نه بخدا...از شوهرمه ولی موقع طلاق فکر نمیکردم
حامله باشم!
مگه میشه؟! چرا آزمایش ندادی؟؟؟ چند وقت طلاق
گرفتی؟؟؟
دوماه
پریود نشدی؟!... شک نکردی؟!....
ارثیه تو بارداری پریود میشیم. واسه این باخبر
نشدم ! توروخدا کمکم کن!
اول باید سونوگرافی ببینم بچه ات چند وقتشه!
میشه سقطش کرد؟!خانم دکتر عموهام بفهمن
من حامله ام میکشنم!هیچکی باورش نمیشه اگه
بگم از شوهرمه ؛ ولی بخدا از خودشه!
آروم باش عزیزم! آروم باش !برو یه سونو انجام
بده ! بعد راهنماییت میکنم!
من نمیتونم نگهش دارم..طلاق گرفتم!...
از دوست پسرته؟!...
نه بخدا...از شوهرمه ولی موقع طلاق فکر نمیکردم
حامله باشم!
مگه میشه؟! چرا آزمایش ندادی؟؟؟ چند وقت طلاق
گرفتی؟؟؟
دوماه
پریود نشدی؟!... شک نکردی؟!....
ارثیه تو بارداری پریود میشیم. واسه این باخبر
نشدم ! توروخدا کمکم کن!
اول باید سونوگرافی ببینم بچه ات چند وقتشه!
میشه سقطش کرد؟!خانم دکتر عموهام بفهمن
من حامله ام میکشنم!هیچکی باورش نمیشه اگه
بگم از شوهرمه ؛ ولی بخدا از خودشه!
آروم باش عزیزم! آروم باش !برو یه سونو انجام
بده ! بعد راهنماییت میکنم!
❌توجهههه 👇👇
عزیزانی که دوست دارن ادامه رمان ستاره زمینی رو بخونن عضو بشید اینجا پارتهای زیادتری گذاشته میشه همین الان ۴۰ پارت جلوتره😍👇👇
https://t.me/+xBn51sxhlbxiNmQ0
عزیزانی که دوست دارن ادامه رمان ستاره زمینی رو بخونن عضو بشید اینجا پارتهای زیادتری گذاشته میشه همین الان ۴۰ پارت جلوتره😍👇👇
https://t.me/+xBn51sxhlbxiNmQ0
Forwarded from دکتر انوشه(چنگال تقدیر)
Forwarded from دکتر انوشه(چنگال تقدیر)
👆👆😳😳😳😳ارزانترررر از اینجا نیست کانال خودمونه با خیال راحت خرید کنید ظرف و ظروف ۳۰ هزار تومان 😍😍👇👇
https://t.me/+9pXj60Derzk4Mjc8
https://t.me/+9pXj60Derzk4Mjc8
Forwarded from دکتر انوشه(چنگال تقدیر)
🔞ماجرای شیطنت حاج اقا با من در حمام🛁
ملورین هستم 29 سالمه خیلی خوشگل و تو دل برو هستم یک هفته ای بود از کاری که داشتم و فروشنده بوتیک زنانه بودم اخراجم کرده بودن☹️ از وقتی ک همسرم فوت شده بود بار و مسولیت زندگی به دوش من بود کارم شده بود نگاه کردن نیازمندی های روزنامه خسته شده بودم گوشیو برداشتم و ب اگهی ای که داده بودن به این مضمون زنگ زدم به یه کارگر ساده کار در منزل نیازمندیم
اقایی میانسال پاسخ داد خیلی خوشم اومد از صداش و قرار شد کارم رو شروع کنم کارم اینجور بود ک قرار بود هفته ای 3 روز برای نظافت ب خانه حاج اقا میرفتم حاج اقا هم مردی تنها بود 5شنبه بود که رفتم خونه حاجی قبلش فشار روم بود و تا میتونستم فیلم نگاه کردمو بعد حمام را باید تمیز میکردم حاجی خونه نبود خیلی وسوسه شده بودم و خسته و لباسامو دراوردم تا یه دوش بگیرم که یهو حاجی رو دیدم از خجالت سرخ شده بودم تا اینکه اومد....
❌ برای خواندن ادامه این داستان کلیک کنید👇
https://t.me/+eAoyZ04PXj43MTQ0
ملورین هستم 29 سالمه خیلی خوشگل و تو دل برو هستم یک هفته ای بود از کاری که داشتم و فروشنده بوتیک زنانه بودم اخراجم کرده بودن☹️ از وقتی ک همسرم فوت شده بود بار و مسولیت زندگی به دوش من بود کارم شده بود نگاه کردن نیازمندی های روزنامه خسته شده بودم گوشیو برداشتم و ب اگهی ای که داده بودن به این مضمون زنگ زدم به یه کارگر ساده کار در منزل نیازمندیم
اقایی میانسال پاسخ داد خیلی خوشم اومد از صداش و قرار شد کارم رو شروع کنم کارم اینجور بود ک قرار بود هفته ای 3 روز برای نظافت ب خانه حاج اقا میرفتم حاج اقا هم مردی تنها بود 5شنبه بود که رفتم خونه حاجی قبلش فشار روم بود و تا میتونستم فیلم نگاه کردمو بعد حمام را باید تمیز میکردم حاجی خونه نبود خیلی وسوسه شده بودم و خسته و لباسامو دراوردم تا یه دوش بگیرم که یهو حاجی رو دیدم از خجالت سرخ شده بودم تا اینکه اومد....
❌ برای خواندن ادامه این داستان کلیک کنید👇
https://t.me/+eAoyZ04PXj43MTQ0
🔞حاملگی ناخواسته ام😳
ملورین ۲۹ ساله هستم. یه شب مهمانی به خانه عموم رفته بودیم بعد از اینکه خوابیدم دستی مردونه من را در آغوش کشید و نتونستم فریاد بزنم درصورتی که تو خواب عمیق بودم. بله آن مرد ب من ... جرات اینکه به مادرم چیزی بگویم نداشتم بد از آن ماجرا دیگر ب خانه عموم نرفتم به دکتر زنان مراجعه کردم در کمال تعجب خبر بارداری را به من داد دنیا رو سرم خراب شد بر ترسم غلبه کردم و ب مادرم ماجرا را گفتم و قرار بر این شد دوربینی را در خانه عموم قرار بدیم و من مجدد ب خانه عمو رفتم و درحالی ک خواب بودم بازهم همان اتفاقات تکرار شد تا اینکه صبح دوربین ها رو ک چک میکردیم از تعجب انگشت حیرت ب دهان گرفتیمآن مرد در حالی ک در حال در آوردن لباسم بود ناگهان ...
ادامه داستان باز شود 👇
https://t.me/+eAoyZ04PXj43MTQ0
ملورین ۲۹ ساله هستم. یه شب مهمانی به خانه عموم رفته بودیم بعد از اینکه خوابیدم دستی مردونه من را در آغوش کشید و نتونستم فریاد بزنم درصورتی که تو خواب عمیق بودم. بله آن مرد ب من ... جرات اینکه به مادرم چیزی بگویم نداشتم بد از آن ماجرا دیگر ب خانه عموم نرفتم به دکتر زنان مراجعه کردم در کمال تعجب خبر بارداری را به من داد دنیا رو سرم خراب شد بر ترسم غلبه کردم و ب مادرم ماجرا را گفتم و قرار بر این شد دوربینی را در خانه عموم قرار بدیم و من مجدد ب خانه عمو رفتم و درحالی ک خواب بودم بازهم همان اتفاقات تکرار شد تا اینکه صبح دوربین ها رو ک چک میکردیم از تعجب انگشت حیرت ب دهان گرفتیمآن مرد در حالی ک در حال در آوردن لباسم بود ناگهان ...
ادامه داستان باز شود 👇
https://t.me/+eAoyZ04PXj43MTQ0
👆👆عزیزان عضو بشید اینجا روزی ۳ تا ۴ پارت میزاریم
https://t.me/+eAoyZ04PXj43MTQ0
https://t.me/+eAoyZ04PXj43MTQ0