Осень
364 subscribers
25 photos
22 videos
13 links
Download Telegram
گاهی روزها بی‌هیچ مخالفتی جلو می‌روند.
نه مانعی هست، نه ضربه‌ای، نه حتی دلیلی برای ایستادن.
همه‌چیز طبق قاعده پیش می‌رود،
آن‌قدر منظم که شک برانگیز می‌شود.
آدم وسطِ این نظم، متوجه چیزی نمی‌شود.
نه کمبودی، نه فقدانی.
فقط یک مکثِ نامرئی
که خودش را دیر نشان می‌دهد.
نه درد دارد، نه صدا،
اما سنگین است؛
مثل چیزی که باید حس شود
اما از لمس شدن فرار می‌کند.
زندگی پر است از داشته‌ها.
از «خوب است»هایی که کنار هم چیده شده‌اند.
همه‌چیز سر جای خودش است
جز آن نقطه‌ی خاموشِ درون
که نه اعتراض می‌کند
نه راضی می‌شود.
آدم ادامه می‌دهد.
حرف می‌زند، می‌خندد،
حتی گاهی باورش می‌شود که حالش خوب است.
اما شب‌ها، وقتی صداها می‌خوابند،
آن سکوتِ آشنا برمی‌گردد؛
سکوتی که چیزی نمی‌گوید
و دقیقاً به همین خاطر
آرام‌آرام فرسوده‌ات می‌کند.
نه می‌توانی اسمش را بگذاری «غم»،
نه جرأت داری خوشبختی صدایش کنی.
یک جور سیرشدن است
بی‌آن‌که سیر شده باشی.
یک جور خستگی
که از سختی نیامده،
از زیادیِ بی‌حس آمده.
و بدترین بخشش این است
که هیچ‌چیز برای تغییر دادن پیدا نمی‌کنی.
نه دشمنی، نه بحران، نه نقطه‌ی شروعی.
فقط خودت هستی
و این احساسِ آرامِ ناپیدا
که می‌دانی واقعی‌ست
اما نمی‌توانی مستقیم به آن نگاه کنی
My tea is gone cold, I’m wondering why
I got out of bed at all
The morning rain clouds up my window
My tea is gone cold, I’m wondering why
I got out of bed at all
The morning rain clouds up my window
And I can’t see at all
And even if I could, it’d all be grey
But your picture on my wall
It reminds me that it’s not so bad
It’s not so bad...not so bad
گاهی هرچقدر هم دست‌وپا بزنی، نمی‌شود.
نه به‌خاطر کم‌خواستن، نه به‌خاطر کم‌تلاش‌بودن؛
فقط چون بعضی چیزها از همان ابتدا برای تو نیستند.
با تمام وجودت می‌خواهی اتفاق بیفتد، همهٔ توانت را می‌گذاری،
اما جهان بی‌هیچ توضیحی عقب می‌ایستد.
گاهی خدا دیدنِ تقلا را بلد است،
اما همیشه دخالت نمی‌کند.
شاید واقعاً لازم است «نشدن» را زندگی کنی،
لازم است طعم «نداشتن» را بچشی
تا بفهمی نبودنِ بعضی چیزها
بخشی از مسیر تو بوده، نه خطای آن.
این را باید بدانی:
اگر چیزی سهم تو باشد،
حتی اگر آسمان به زمین برسد،
راهش را به سمتت پیدا می‌کند.
و اگر نباشد،
زور زدن فقط فرسوده‌ات می‌کند،
نه نزدیک‌تر.
گاهی تنها کاری که از دستت برمی‌آید رها کردن است.
نه از سرِ بی‌خیالی،
از سرِ فهم.
این‌که بگذاری زندگی کمی خودش پیش برود،
بگذاری حالِ خوب، اگر قرار است بیاید،
بی‌اجبار بیاید.
دلت می‌خواهد بسپاری به خدا،
اما هم‌زمان می‌خواهی خواستهٔ او
دقیقاً همان خواستهٔ تو باشد.
اینجاست که تناقض شروع می‌شود.
تقدیر را نمی‌شود وادار کرد.
تقدیر با فشار جلو نمی‌رود؛
یا اتفاق می‌افتد،
یا فقط باید از کنارش عبور کنی.
در نهایت، انتخاب با توست:
یا از مسیر لذت ببری،
یا بارِ سنگینِ انتظار و نرسیدن را
برای همیشه با خودت حمل کنی.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاید آدما دوسم نداشته باشن؛اما حیوونا عاشقمن
هر روز ی چیز،
یروز همه چیز عوض میشه
حالا دو تن از من در یک جسم جای دارد؛ یکی زنی است چهل و هفت ساله، آرام و مودب که حواسش هست چه رفتاری شایسته و مناسب است و چه رفتاری نیست؛ و دیگری در دهه ی بیست زندگی اش است و دارد جیغ می کشد. نمی فهمم من کدامشان هستم.

-پیش از آن که بخوابم | اس‌ جی واتسون
Hear it in your tone
You're slowly letting go
Are you turning off your phone? (ooh)
Feelings turned cold
So cold, for you
So cold, for you
Oh, I try to break apart, oh oh
You don't wanna try no more?
No more
Why, why? Oh oh
Do you live in my mind, mind, oh
Said you looked past my love (oh)
While I came with open arms
For you
For you
Untouchable and unforgettable memories.
I feel like I need to talk about past and the horrible things that happened. But I don't have the energy.Or I don't know maybe I did. I don't know. I don't even know how I feel about it. I don't think about it that much but sometimes it haunts me.
برف شاخه‌ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می‌شکستشان. آدم‌ها هم مثل درخت‌ها بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه‌های آدم وجود داشت و سنگینی‌اش تا بهار دیگر حس می‌شد. بدی‌اش این بود که آدم‌ها فقط یک‌بار می‌مردند و همین یک بار، چه فاجعه دردناکی بود.

-سمفونی مردگان|عباس معروفی
زمان کش می‌آید، دقیقه‌ها سنگین‌تر راه می‌روند و ذهن جایی برای فرار پیدا نمی‌کند. همه‌چیز آرام است، اما این آرامش شبیه استراحت نیست؛ بیشتر شبیه مکثی‌ست که آدم را وادار می‌کند بایستد و حساب کند چه چیزهایی مانده، چه چیزهایی رفته، و کدامشان تقصیر خودش بوده است. در این مکث، فکرها بی‌دعوت برمی‌گردند؛ حرف‌هایی که گفته نشدند، تصمیم‌هایی که به تعویق افتادند و انتخاب‌هایی که با سکوت انجام شدند. آدم می‌فهمد بعضی مسیرها بن‌بست نبودند، فقط شهامت ادامه‌دادن نداشت. سکوت عمیق‌تر از معمول می‌شود؛ نه برای آرام کردن، بلکه برای روبه‌رو شدن با آن‌چه همیشه زیر شلوغی روزها پنهان مانده بود. در این میان، یک دقیقه اضافه می‌آید؛ نه برای تغییر دادن چیزی، فقط برای دیدن واضح‌تر، برای فهمیدن این‌که بعضی نشدن‌ها قرار نبود حل شوند، قرار بود پذیرفته شوند. و درست در همین یک دقیقهٔ بیشتر، آدم حس می‌کند چیزی درونش هنوز بیدار است؛ نه امید، نه ترس، بلکه آگاهی؛ همان چیزی که رهایت نمی‌کند، حتی وقتی همه‌چیز ساکت است.
با صدای اون پرنده ها بیدار شدم، حنا پیشم خواب بود، زیر پتو بودم. این میتونست منو خوشحال‌ترین کنه اگه سنگینی این دل و زندگی نبود. شاید اگه برم زیر بارون و چندین ساعت زیرش بمونم بارون بتونه همه این حس های کذایی رو با خودش بشوره و ببره. کذایی چون هیچوقت قرار نبود به جایی برسن و الان هم وقت دور ریختنشون رسیده. کاش میشد خودمم دور بریزم.
ما هنوز یاد نگرفته‌ایم از حاصل کارمان زندگی کنیم و حالا آمده‌اند برای من صحبت از «افکار عمومی» می‌کنند که تازه «پیدا شده است». همین طور بی‌مقدمه از آسمان افتاده است میان ما! اینها نمی‌فهمند که آدم برای اینکه فکری و عقیده‌ای داشته باشد قبل از همه‌چیز باید کار کند. خودش کار کند، باید خودش در کار ابتکار داشته باشد، یعنی با کار خودش تجربه پیدا کند. هیچ‌کس به مفت چیزی به دست نمی‌آورد. اگر ما روزی توانستیم خودمان کار کنیم عقیده‌ای هم خواهیم داشت و آن‌وقت می‌شود انتظار داشت که «افکار عمومی» هم پیدا شود. اما چون ما هرگز تن به کار نخواهیم داد صاحب عقیده کسانی خواهند بود که تا امروز به جای ما کار کرده‌اند، یعنی همان اروپاییان و همان آلمانی‌هایی که دویست سال است معلم مایند.

-شیاطین| فئودور داستایفسکی