بهار جوانیام
که از آن حرف میزدند؛ پاییز بود.
حتی آن هم، نه خزان داشت، نه باران.
تابستان مردهای بود، نه گرم و نه سرد؛
پر از ابرهاییکه نمیدانستند چطور ببارند.
که از آن حرف میزدند؛ پاییز بود.
حتی آن هم، نه خزان داشت، نه باران.
تابستان مردهای بود، نه گرم و نه سرد؛
پر از ابرهاییکه نمیدانستند چطور ببارند.
گاهی روان مثل آینهای شکسته است؛ هر رابطه، تکهای از این آینه را برمیدارد، گفتگو، فرصتیست برای کنار هم گذاشتن این تکهها.
آدمها تغییر میکنند،
آدمها خیانت میکنند، آدمها دروغ میگویند، آدمها غیبت میکنند، آدمها تظاهر میکنند، آدمها احساساتشان را از دست میدهند، آدمها فریبکارند، آدمها میروند؛
آدمها همیناند! بگذار اتفاق بیفتد.
آدمها خیانت میکنند، آدمها دروغ میگویند، آدمها غیبت میکنند، آدمها تظاهر میکنند، آدمها احساساتشان را از دست میدهند، آدمها فریبکارند، آدمها میروند؛
آدمها همیناند! بگذار اتفاق بیفتد.