'-𝘈𝘯𝘴𝘸𝘦𝘳-'
باد سردی میوزید و برف تمام آن سرزمین را پوشانده بود
مردمان پتو های پشمی و گرم خود را به دورشان انداخته بودند و در کنار شومینه ها بر روی صندلی چوبی یشان نشسته بودند. کتاب را ورق میزدند و از قهوه هایشان میل میکردند
و در میان تمام اینها بدن نیمه جان زنی باردار در یکی از کوچه های پایین شهر افتاده بود. در زیر برف گم شده بود و از سرما میلرزید..
چشمانش خمار شده بود و لبانش به سفیدی میزد
اشک هایش صورتش را خیس کرده بودند و درد در تمام بدنش پخش شده بود
زیرلب فریاد کمک میزد و در انتظار فردی بود تا خودش و پسرش را از آن سرمای کشنده نجات دهند
و گویی سرنوشت هر دوی آنها ، هنوز ادامه داشت
مردی به کمک آن ها رسید و زن را پیش پزشک برد. چند ساعت بعد پسری متولد به سفیدی و درخشانی برف که نامش را همنام برف گذاشتند..
' 𝘍𝘰𝘳 : @ImpracticalDreamer '
باد سردی میوزید و برف تمام آن سرزمین را پوشانده بود
مردمان پتو های پشمی و گرم خود را به دورشان انداخته بودند و در کنار شومینه ها بر روی صندلی چوبی یشان نشسته بودند. کتاب را ورق میزدند و از قهوه هایشان میل میکردند
و در میان تمام اینها بدن نیمه جان زنی باردار در یکی از کوچه های پایین شهر افتاده بود. در زیر برف گم شده بود و از سرما میلرزید..
چشمانش خمار شده بود و لبانش به سفیدی میزد
اشک هایش صورتش را خیس کرده بودند و درد در تمام بدنش پخش شده بود
زیرلب فریاد کمک میزد و در انتظار فردی بود تا خودش و پسرش را از آن سرمای کشنده نجات دهند
و گویی سرنوشت هر دوی آنها ، هنوز ادامه داشت
مردی به کمک آن ها رسید و زن را پیش پزشک برد. چند ساعت بعد پسری متولد به سفیدی و درخشانی برف که نامش را همنام برف گذاشتند..
' 𝘍𝘰𝘳 : @ImpracticalDreamer '
'-𝘈𝘯𝘴𝘸𝘦𝘳-'
با ذوق به طرف دشت پر از گل روی تپه دوید. کلاهش را از سرش درآورد و کناری پرت کرد سرعتش را بیشتر کرد و از تپه گذر کرد و به دشت رسید
با دیدن گل ها لبخندی شیرین زد. از میان گل های زرد و قرمز عبور کرد و به رز های آبی رنگ رسید
خم شد و شاخه گلی را بویید و از عطرش خنده ای کرد
نگاهش را چرخاند و اطرافش را وجب کرد. آن تپه تماما با گل پوشیده شده بود
دخترک به طرف دیگری دوید و به زمین گرد خاکی ای رسید. جعبه ی موزیکال مورد علاقه اش را از کوله اش درآورد و دسته ی طلایی رنگ آن را چرخاند. دست هایش را بالا برد و با ریتم آرام آهنگ ، شروع به رقصیدن در مقابل چشمان گل ها کرد
' 𝘍𝘰𝘳 : @FairIchigo '
با ذوق به طرف دشت پر از گل روی تپه دوید. کلاهش را از سرش درآورد و کناری پرت کرد سرعتش را بیشتر کرد و از تپه گذر کرد و به دشت رسید
با دیدن گل ها لبخندی شیرین زد. از میان گل های زرد و قرمز عبور کرد و به رز های آبی رنگ رسید
خم شد و شاخه گلی را بویید و از عطرش خنده ای کرد
نگاهش را چرخاند و اطرافش را وجب کرد. آن تپه تماما با گل پوشیده شده بود
دخترک به طرف دیگری دوید و به زمین گرد خاکی ای رسید. جعبه ی موزیکال مورد علاقه اش را از کوله اش درآورد و دسته ی طلایی رنگ آن را چرخاند. دست هایش را بالا برد و با ریتم آرام آهنگ ، شروع به رقصیدن در مقابل چشمان گل ها کرد
' 𝘍𝘰𝘳 : @FairIchigo '
'-𝘈𝘯𝘴𝘸𝘦𝘳-'
انگشت های کشیده اش به سرعت دکمه های کیبورد را لمس میکرد و صداهایی عجیب ایجاد میکرد.
قلم را برداشت و بر روی صفحه ی تاچ آیپد سفید روی میزش کشید. صفحه را بزرگ کرد و با دقت بیشتری قسمت گوش ها و زیر چشم را رنگ کرد
قلم را روی میز گذاشت و شروع به کار با کیبورد کرد. متن قرارداد را نوشت و دکمه ی پرینت را زد
قلم را دوباره به دست گرفت و آرت نیمه ماره را کامل کرد
با لبخند به شاهکار جدیدش نگاه کرد و خنده ی شیرینی کرد
آرت رو برای همکارش فرستاد و سراغ خلق شاهکار دیگه ای رفت
' 𝘍𝘰𝘳 : @latibule28 '
انگشت های کشیده اش به سرعت دکمه های کیبورد را لمس میکرد و صداهایی عجیب ایجاد میکرد.
قلم را برداشت و بر روی صفحه ی تاچ آیپد سفید روی میزش کشید. صفحه را بزرگ کرد و با دقت بیشتری قسمت گوش ها و زیر چشم را رنگ کرد
قلم را روی میز گذاشت و شروع به کار با کیبورد کرد. متن قرارداد را نوشت و دکمه ی پرینت را زد
قلم را دوباره به دست گرفت و آرت نیمه ماره را کامل کرد
با لبخند به شاهکار جدیدش نگاه کرد و خنده ی شیرینی کرد
آرت رو برای همکارش فرستاد و سراغ خلق شاهکار دیگه ای رفت
' 𝘍𝘰𝘳 : @latibule28 '
'-𝘈𝘯𝘴𝘸𝘦𝘳-'
در افسانه ی شیاطین داستانی هست که هیچکس از آن کاملا مطلع نبود و تنها شایعات آن اتفاق بود که دهن به دهن میچرخید
طبق آخرین گفته ها شیطانی از خاندانی فرومایه که در روستایی کوچک ، در کناره ی دریاچه ی مرگ و روح زندگی میکرد روزی افسانه ای قدیمی و کهن را دگرگون کرد
سرزمین ها را نجات داد و افسانه را از نو نوشت...
و خود تبدیل به افسانه شد..
افسانه ای نامدار و مشهور با حقیقتی مبهم و گمشده..
و حقیقت این افسانه همچون رازی محبوس شده در گنجینه است که تنها یک کلید دارد و آن ، گردنبند گم شده ی همان شیطان نامدار است...
' 𝘍𝘰𝘳 : @TerminatorJung '
در افسانه ی شیاطین داستانی هست که هیچکس از آن کاملا مطلع نبود و تنها شایعات آن اتفاق بود که دهن به دهن میچرخید
طبق آخرین گفته ها شیطانی از خاندانی فرومایه که در روستایی کوچک ، در کناره ی دریاچه ی مرگ و روح زندگی میکرد روزی افسانه ای قدیمی و کهن را دگرگون کرد
سرزمین ها را نجات داد و افسانه را از نو نوشت...
و خود تبدیل به افسانه شد..
افسانه ای نامدار و مشهور با حقیقتی مبهم و گمشده..
و حقیقت این افسانه همچون رازی محبوس شده در گنجینه است که تنها یک کلید دارد و آن ، گردنبند گم شده ی همان شیطان نامدار است...
' 𝘍𝘰𝘳 : @TerminatorJung '
'-𝘈𝘯𝘴𝘸𝘦𝘳-'
با قدم هایی آرام در سالن بزرگ و بی انتهای سالن همایش راه میرفت و به صندلی های کنار هم چیده شده بود با دقت نگاه میکرد. انگشتانش را پشت کمرش در هم قفل کرده بود و با اقتدار حرکت میکرد
-زمان کمی تا شروع مانده است قربان.
سرش را تکان داد و از در بزرگ و چوبی بیرون رفت. به طرف نمایشگاه نقاشی هایش قدم برداشت و بر روی صندلی ای در گوشه ی نمایشگاه نشست
پالت رنگ و قلمو اش را برداشت و شروع به تمام کردن تابلوی نیمه کاره اما زیبایش کرد
رنگ بنفش را برداشت و روی بوم کشید. با قلم آن را پخش کرد و به نقاشی مفهوم دقیق تری داد..
صدای همهمه ی آدمیان با گذر دقایقی بیشتر شد و حال جمعیتی از زنان و مردان اشرافی دور او جمع شده بودند و با حیرت و تحسین به شاهکار او چشم دوخته بودند..
' 𝘍𝘰𝘳 : @ImtheTIGER '
با قدم هایی آرام در سالن بزرگ و بی انتهای سالن همایش راه میرفت و به صندلی های کنار هم چیده شده بود با دقت نگاه میکرد. انگشتانش را پشت کمرش در هم قفل کرده بود و با اقتدار حرکت میکرد
-زمان کمی تا شروع مانده است قربان.
سرش را تکان داد و از در بزرگ و چوبی بیرون رفت. به طرف نمایشگاه نقاشی هایش قدم برداشت و بر روی صندلی ای در گوشه ی نمایشگاه نشست
پالت رنگ و قلمو اش را برداشت و شروع به تمام کردن تابلوی نیمه کاره اما زیبایش کرد
رنگ بنفش را برداشت و روی بوم کشید. با قلم آن را پخش کرد و به نقاشی مفهوم دقیق تری داد..
صدای همهمه ی آدمیان با گذر دقایقی بیشتر شد و حال جمعیتی از زنان و مردان اشرافی دور او جمع شده بودند و با حیرت و تحسین به شاهکار او چشم دوخته بودند..
' 𝘍𝘰𝘳 : @ImtheTIGER '
'-𝘈𝘯𝘴𝘸𝘦𝘳-'
کلت را پشت کمرش بیرون آورد و به طرف مرد نشونه گرفت
-حرف نمیزنی؟
با ادامه پیدا کردن سکوت سرش را پایین انداخت. پوفی کشید و لبخند محوی زد
سرش را بلند کرد و شلیک کرد.
کلمه ی "رومخ" را زمزمه وار زیر لب تکرار کرد و با قدم هایی آرام و کوتاه از روی جنازه ی رنگین شده با خون ، گذشت
به طرف مارکت بزرگی که سر خیابان قرار داشت حرکت کرد و واردش شد. آبنبات کاراملی را رو به روی فروشنده گرفت و پولش را پرداخت کرد
پوسته ی دورش را باز کرد و آبنبات را میان لب هایش گذشت و از شیرینی اش لبخند زد
' 𝘍𝘰𝘳 : @LeNoirLunetta '
کلت را پشت کمرش بیرون آورد و به طرف مرد نشونه گرفت
-حرف نمیزنی؟
با ادامه پیدا کردن سکوت سرش را پایین انداخت. پوفی کشید و لبخند محوی زد
سرش را بلند کرد و شلیک کرد.
کلمه ی "رومخ" را زمزمه وار زیر لب تکرار کرد و با قدم هایی آرام و کوتاه از روی جنازه ی رنگین شده با خون ، گذشت
به طرف مارکت بزرگی که سر خیابان قرار داشت حرکت کرد و واردش شد. آبنبات کاراملی را رو به روی فروشنده گرفت و پولش را پرداخت کرد
پوسته ی دورش را باز کرد و آبنبات را میان لب هایش گذشت و از شیرینی اش لبخند زد
' 𝘍𝘰𝘳 : @LeNoirLunetta '
'-𝘈𝘯𝘴𝘸𝘦𝘳-'
دستی به روی بدن موجود سفید قهوه ای مقابلش کشید و از نرمی اش لبخند ذوق زده ای زد
سرش را خم کرد و بوسه ای بر روی بدن نرمش زد
او را کناری گذاشت و به طرف یخچال کوچک و نقلی گوشه ی اتاقش حرکت کرد. در زرد رنگ آن را باز کرد. پاکت شیر را بیرون آورد و روی اپن گذاشت
پودر شکلات و شکلات تختی ها را از کابینت برداشت و شروع به درست کردن معرکه ترین چیز جهان_از نظر او شیرکاکائو خود زندگی بود_ کرد
پس از آماده شدن آن را داخل ماگ صورتی رنگش ریخت و روی میز قرار داد و گیتارش را به دست گرفت
انگشت های ظریفش با ملایمت تار های گیتار را لمس میکردند و نوایی پر از آرامش را ایجاد میکردند..
' 𝘍𝘰𝘳 : @GreenColdTea '
دستی به روی بدن موجود سفید قهوه ای مقابلش کشید و از نرمی اش لبخند ذوق زده ای زد
سرش را خم کرد و بوسه ای بر روی بدن نرمش زد
او را کناری گذاشت و به طرف یخچال کوچک و نقلی گوشه ی اتاقش حرکت کرد. در زرد رنگ آن را باز کرد. پاکت شیر را بیرون آورد و روی اپن گذاشت
پودر شکلات و شکلات تختی ها را از کابینت برداشت و شروع به درست کردن معرکه ترین چیز جهان_از نظر او شیرکاکائو خود زندگی بود_ کرد
پس از آماده شدن آن را داخل ماگ صورتی رنگش ریخت و روی میز قرار داد و گیتارش را به دست گرفت
انگشت های ظریفش با ملایمت تار های گیتار را لمس میکردند و نوایی پر از آرامش را ایجاد میکردند..
' 𝘍𝘰𝘳 : @GreenColdTea '
'-𝘈𝘯𝘴𝘸𝘦𝘳-'
-امروزت چطور بود؟
+خوب اما خسته کننده
فنجان قهوه ی مقابلش را برداشت و آن را مزه کرد. از عطر خوش قهوه لبخندی زد و چشمانش را بست
-توی پرونده ات موفق باشی
و رفت.
+ممنونم...
دستانش را بر روی میز گذاشت و سرش را به دستانش تکیه داد. خمیازه ای از خستگی کشید و چند دقیقه ای چشمانش را بست.
با بلند شدن صدای گوشیش چشمانش را باز کرد. قهوه ی سرد شده اش را سر کشید و بعد از برداشتن کت و لپتاپش از کافه بیرون زد و به طرف دادگاه پا تند کرد تا به محاکمه ی بعدی اش برسد..
' 𝘍𝘰𝘳 : @WhatIfWeNeverKnew '
-امروزت چطور بود؟
+خوب اما خسته کننده
فنجان قهوه ی مقابلش را برداشت و آن را مزه کرد. از عطر خوش قهوه لبخندی زد و چشمانش را بست
-توی پرونده ات موفق باشی
و رفت.
+ممنونم...
دستانش را بر روی میز گذاشت و سرش را به دستانش تکیه داد. خمیازه ای از خستگی کشید و چند دقیقه ای چشمانش را بست.
با بلند شدن صدای گوشیش چشمانش را باز کرد. قهوه ی سرد شده اش را سر کشید و بعد از برداشتن کت و لپتاپش از کافه بیرون زد و به طرف دادگاه پا تند کرد تا به محاکمه ی بعدی اش برسد..
' 𝘍𝘰𝘳 : @WhatIfWeNeverKnew '
'-𝘈𝘯𝘴𝘸𝘦𝘳-'
-شما حق ندارید باهاش اینطور رفتار کنید
زیر لب زمزمه وار گفت و چشمان کشیده و نگاه بُرنده اش را به چهره ی ترسیده ی تک به تک افراد حاضر در سالن اصلی قصر انداخت.
به طرف مرد افتاده بر روی زمین قدم برداشت بر روی یک زانو اش نشست و کت بلندش را بر روی شونه های مرد انداخت. به او کمک کرد تا بلند شوند
-این مرد از مردمان این سرزمین است و هیچکدام شما حق همچین کاری را ندارید. دستان هرزتون را جمع کنید تا قبل از بریده شدنشون
با تحمکم گفت و از سالن خارج شد و وارد باغ پشت قصر شد
چاقوی کوچک و تیزش را از آستینش بیرون کشید و به طرف درختی پرتاب کرد
فریاد خفه ای کشید و چشمان قرمز شده از عصبانیتش را به عروسک مقابلش دوخت
چاقو به بدن پارچه ای عروسک آویزان شده از شاخه ها برخورد کرده بود و حال توسط چاقو به درخت چسبیده بود
-لعنتی.. تقصیر اون آدم های احمق و نادانه
چاقو را از درخت بیرون آورد و به انعکاس چشمانش در تیغه ی تیز چاقو خیره شد
-همه چیز به این آسانی نمیگذرد مردک احمق...
و لبخند محوی زد
' 𝘍𝘰𝘳 : @MysteriousRaya '
-شما حق ندارید باهاش اینطور رفتار کنید
زیر لب زمزمه وار گفت و چشمان کشیده و نگاه بُرنده اش را به چهره ی ترسیده ی تک به تک افراد حاضر در سالن اصلی قصر انداخت.
به طرف مرد افتاده بر روی زمین قدم برداشت بر روی یک زانو اش نشست و کت بلندش را بر روی شونه های مرد انداخت. به او کمک کرد تا بلند شوند
-این مرد از مردمان این سرزمین است و هیچکدام شما حق همچین کاری را ندارید. دستان هرزتون را جمع کنید تا قبل از بریده شدنشون
با تحمکم گفت و از سالن خارج شد و وارد باغ پشت قصر شد
چاقوی کوچک و تیزش را از آستینش بیرون کشید و به طرف درختی پرتاب کرد
فریاد خفه ای کشید و چشمان قرمز شده از عصبانیتش را به عروسک مقابلش دوخت
چاقو به بدن پارچه ای عروسک آویزان شده از شاخه ها برخورد کرده بود و حال توسط چاقو به درخت چسبیده بود
-لعنتی.. تقصیر اون آدم های احمق و نادانه
چاقو را از درخت بیرون آورد و به انعکاس چشمانش در تیغه ی تیز چاقو خیره شد
-همه چیز به این آسانی نمیگذرد مردک احمق...
و لبخند محوی زد
' 𝘍𝘰𝘳 : @MysteriousRaya '
'-𝘈𝘯𝘴𝘸𝘦𝘳-'
برایتان چه گویم از فرشته ای دلربا و زیبا که مهربانی اش زبان زد خاص و عام بود
داشتنش آرزو ، و نداشتنش همچون گناهی در حق خویش بود
لطفش برای همگان بود و آغوش گرمش پناه خیلیا
صدای لطیف و دلنوازش همچون لالایی شب مادری برای کودکش میمانست
لقب الهیان سزاوار لبخندش و نام پری سزاوار ظاهرش
او زیباترین نواده ی الهیان بود..
دختر پری زاده و پری نام.
' 𝘍𝘰𝘳 : @lovestoryofmee '
برایتان چه گویم از فرشته ای دلربا و زیبا که مهربانی اش زبان زد خاص و عام بود
داشتنش آرزو ، و نداشتنش همچون گناهی در حق خویش بود
لطفش برای همگان بود و آغوش گرمش پناه خیلیا
صدای لطیف و دلنوازش همچون لالایی شب مادری برای کودکش میمانست
لقب الهیان سزاوار لبخندش و نام پری سزاوار ظاهرش
او زیباترین نواده ی الهیان بود..
دختر پری زاده و پری نام.
' 𝘍𝘰𝘳 : @lovestoryofmee '