𝒂𝒏𝒉𝒆𝒅𝒐𝒏𝒊𝒂 𝒇𝒊𝒄𝒕𝒊𝒐𝒏𝒔
152 subscribers
4 photos
19 links
به چنل نوشته‌های من خوش اومدین.

چنل شخصی‌ترم:
@Annacdaily

ارتباط با نویسنده:
@AnnasAnonymous

لینک واتپد:
https://www.wattpad.com/user/annacind
Download Telegram
مایا | Maaya

وضعیت: کامل

ژانر و‌ توضیحات: داستان کوتاهی در مورد رابطه‌ها و دوستی‌ها.
روانشناختی، سوررئال، غم‌انگیز.

بریده متن:
«آدم‌ها هرچقدر هم ادعا کنن قوی‌ان و به تنهایی عادت دارن و ترجیحش می‌دن، باز دوست‌ دارن یکی پیششون باشه و دوستشون داشته‌باشه.»
جوابی‌ نداد. می‌خواست بگوید این‌طور نیست، اما دروغ بیش‌از حد بزرگی بود.
مایا ادامه داد: «آدم‌ها رو از خودت می‌رونی و وانمود می‌کنی اون‌ها عوضی‌ان، با اینکه فقط خودت عوضی‌ای. خودت پرتوقع‌ای. نه اینکه بد باشه. همه توقع دارن. اما باید از کسی توقع داشته‌ باشی که بتونه برآورده‌ش کنه، مگه نه فقط خودت رو ناامید می‌کنی و به طرف مقابل حس بد می‌دی.»

لینک واتپد داستان
لینک دانلود فایل PDF

#Maaya
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
زهر اغواگر | Hypnotic Poison

وضعیت: در حال آپ

ژانر و‌ توضحات: یک رمان نسبتا کوتاه استیم‌پانک با فضای دریایی عصر ویکتوریایی.
فانتزی، ماجراجویانه، عاشقانه، معمایی، خوناشامی.

بریده متن:
«من هیولایی‌ام که تو ساختی، و یادت نیست ساختیش، یادت نمی‌آمد بهش می‌گفتی عاشقشی و حتی یک بار هم نخواستی واسش عزا بگیری. حتی نتونستی بشناسیش و هیچ‌وقت به این فکر نکردی که چی پشت سر خودت جا‌ گذاشتی.»

لینک واتپد داستان
لینک دانلود فایل PDF

#HypnoticPoison
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
شیفتگی | Limerence

وضعیت: کامل

ژانر و توضیحات: داستان کوتاهی در مورد ذات آدم‌ها.
روانشناختی، معمایی.

بریده متن:
همه می‌توانند منزجرکننده و نچسب باشند، چون در درون همه سیاهی وجود دارد، هنر در تظاهر است. اینکه تظاهر کنی تو استثنایی و سیاهی نداری، یا لااقل تاریکی‌ات کم‌ است. شاید برای همین بازیگری، همیشه هنر مورد علاقه‌اش بوده. بازیگری نوعی کمال بود، یا لااقل تمرینی برای کمال.

لینک واتپد داستان
لینک دانلود فایل PDF

#Limerence
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
این ر‌و هم‌ توی پینترست دیدم و خیلی بهم حس #WrongDirection می‌داد.
پاندورا | Pandora

وضعیت: کامل

ژانر و توضیحات: یک نامه از زبان شخصیت دوم "نامه‌ای که هرگز خوانده نشد". داستان فعلا فقط در ادامه تایپیک قبلی در واتپد قرار داده شده.
غم‌انگیز، عاشقانه.
می‌تونید به صورت مستقل بخونید، ولی بهتره که قبلش به سراغ بخش اول برید.

بریده متن:
تو برای من شبیه دری بسته بودی‌. گنجینه‌ای از اسرار. جعبه پاندورایی پر از تاریکی اما با ظاهری مظلوم و شکننده. جعبه‌ای که نهایت تلاشم را کردم تا بازش کنم، اما باز نمی‌شد. آن قدر بسته ماند که از باز شدنش دل شستم و انداختمش دور.

لینک واتپد داستان
لینک دانلود فایل PDF
#Pandora
#TheNeverReadLetter
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
سنگدل | Merciless

وضعیت: به‌زودی...

ژانر و‌ توضیحات: داستانی با فضای سال ۱۹۵۴ میلادی در شهر یورک.
معمایی، روانشناختی، عاشقانه.

خلاصه:
در حالی که قتل‌های زنجیره‌ای بیمارستان‌روانی "بوتهام" ادامه دارن، پرستاری به اسم کلر‌ به اون‌جا‌ اعزام می‌شه.
پلیس به دلیل مشکلات روانی بیمارها، قضیه رو خارج از حیطه کاریش می‌بینه و بیماران مشکوک به دست داشتن در قتل، تحت لوبوتومی قرار می‌گیرن. ولی قتل‌ها همچنان ادامه پیدا می‌کنن.
کلر که نمی‌خواست بیماران بی‌گناه دیگری تحت لوبوتومی قرار بگیرن، تصمیم می‌گیره به دنبال قاتل واقعی بگرده.‌ قاتلی که نمی‌تونست یک بیمار عادی باشه. ممکن بود قاتل شخصی خارج از بیمارستان باشه؟ یا شخصی که کلر حتی فکرش رو هم نمی‌کنه؟!

بریده متن:
«می‌شه دوستم داشته باشی؟ نه بیشتر از همه، نه دیوونه‌وار و عین داستان‌ها، فقط اون‌قدری که اگر بمیرم، ناراحت شی. که اگر می‌خوای باهام حرف بزنی، قبل گفتن بعضی حرف‌ها فکر کنی ممکنه ناراحت شم.
یا مثلا اگر ناراحت بودم حتی اگه تقصیر تو نبود، یکم لوسم کنی و بگی پیشم هستی. یکم بهم حق بدی، همیشه نه... اون که بی‌معنیه، اما بعضی وقت‌ها فکر کنی شاید حق با منه، شاید من درست می‌گم، شاید حق دارم، شاید اشتباه نیستم.»
#Merciless
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
بزرگ‌ترین گناه | Luxuria

وضعیت: کامل

ژانر و توضیحات: چندشاتی وابسته به یکی از داستان‌های قبلی چنل.
عاشقانه، روانشناختی.

بریده متن: «ببین...‌ دوستت دارم، انکارش نمی‌کنم. انکار نمی‌کنم چه شب‌هایی رویات رو دیدم، که حتی توی روز می‌دیدم. که نوشتن بلد نبودم اما واسه تو شعر می‌نوشتم، که دوست داشتم فقط یک‌بار دیگه هم رو ببوسیم. که فقط خوب باشی.
اما ببین، ما جدا شدیم، ما دیگه همون نیستیم‌. تو دیگه اون پسر لاغر و ضعیف که همه اذیتش می‌کردن نیستی، تو خیلی‌ها رو داری، منم همین‌طور. بی‌خیالش شو، باشه؟‌ من خوبم، تو خوبی. حالم خوبه، همه فکر می‌کنن موفقم، دوست‌های زیادی دارم، دوست‌پسرم رو دوست دارم، برای اولین‌بار زندگیم رو می‌خوام، تو هم خوبی. بدون من خوبی.»

لینک واتپد داستان
لینک دانلود فایل PDF
#Luxuria
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
لمس ماه | Moon Touched

وضعیت: کامل

کاپل: مینسونگ

ژانر و توضیحات: مینی‌فیکشنی که بیشترش به سبک نامه‌ست.
عاشقانه، غم‌انگیز، روانشناختی، سوررئال.

بریده متن: «این بار نامه‌ای به خودم. برای اینکه فراموشش نکنم. برای اینکه مرز بین توهم و حقیقت یادم نره، برای اینکه بدونم فقط یک رویای قشنگ نبوده و روزی یکی رو داشتم که دوستم داشته.»


لینک واتپد داستان
لینک دانلود فایل PDF
#MoonTouched
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
از اون‌جایی که می‌خواستم این چنل صرفا برای داستان‌های تمام‌شده‌ پابلیکم باشه، در صورت تمایل، می‌تونید توی چنل دیلیم و چالشم که متن‌های کوتاه و سناریو می‌ذارم، جوین شید ^^
تردید | Ambivalence

وضعیت: کامل

ژانر و توضیحات: وانشات روانشناختی، عاشقانه وابسته به سناریوی Ambivalence.
کلمه Ambivalence معادل دقیقی نداره، اما یعنی احساسات متناقض نسبت به فردی.

بریده متن:
می‌خواست به سمتش برود و در آغوش بگیرد، ببوسد و بکشد. می‌خواست آن‌قدر محکم او را در آغوش بکشاند که صدای خرد شدن استخوان‌هایش را بشنوند. می‌خواست آن صورت استخوانی را بوسه‌هایش به خون بکشاند. می‌خواست آن عینک را در چشمان زیبایش خرد کند و چشم‌های خون‌آلودش را ببوسد. می‌خواست هاله‌ای باشد که می‌تواند او را در خود فرو ببرد.

لینک واتپد داستان
لینک دانلود فایل PDF
#Ambivalence
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
صلیب خونین

در آن سپیده‌دم، باران سنگینی می‌بارید، گویی آسمان نیز به عزای امیلیانو آمده بود. امیلیانویی که حال برهنه، بدون آن لباس‌های باشکوه و شنل سرخش، با میخ‌هایی آهنین، بر صلیب چوبی، دوخته شده بود و آخرین نفس‌هایش را می‌کشید.
حتی فرمانده‌ای که ضربات بی‌شمار شلاق و میله داغ آهنین را بر بدن عضلانی اما کشیده او کوبانده بود، طاق دیدن اثر هنری‌اش را نداشت. در آن فاصله نزدیک، می‌توانست سفیدی استخوان‌های دنده امیلیانو را از میان شکاف‌ زخم‌هایش، ببیند.
اما این زخم‌ها نبودند که امیلیانو را می‌آزردند، دروغی بود که به‌خاطرش باید این وضع را تحمل می‌کرد. دروغی که او را در چشم تمام مردم شهر بدنام نکرده بود و بیش از همه، در مقابل دوست صمیمی‌اش، ارنستو.
با دیدن کرولاین که دست در دست ارنسو به او چشم دوخته بود، باری دیگر ناله‌ای از گلویش بیرون آمد و بزاق خونالودش، از دهانش بیرون ریخت.
باورش نمی‌شد مدت‌ها شیفته این زن بوده، زنی که مسبب دوخته شدنش به این صلیب و تمام زخم‌های بر روی تن و روحش بود. شیطانی با ظاهری معصوم و زیبا.
نمی‌دانست که اشک‌های کرولاین که بر روی گونه‌اش سرازیر شده بودند بازیگری‌اش را ثابت می‌کردند و یا عذاب وجدانش را. امیدوار بود دومی باشد، امیدوار بود کرولاین تا آخرین لحظه عمرش، سنگینی دروغش را حس کند.
ارنستو اما، چیزهای بیشتری در چشمان همسرش می‌دید. میلی سرکوب‌شده به فریاد کشیدن. انگار به سختی جلوی خودش را گرفته بود تا دهان باز نکند و همین ارنستو را می‌ترساند.
با تمام وجود می‌خواست حرف همسرش را باور کند و حتی اگر تمام سخنانش حقیقتی محض بودند، باز قلبش با دیدن مرگ پر از درد بهترین دوستش، آتش می‌گرفت‌.
همیشه می‌دانست که از زمانی که کرولاین، دختر لرد دومینیکو را دیدند، هر دو دلشان را به آن دختر باختند. رقابت با برادر روحی‌اش برای یک دختر مدت‌ها آزارش می‌داد، اما با مهرورزی متقابل کرولاین به او، این حس به پایان رسید‌
به شکلی واضح شرافت امیلیانو را می‌دید. امیلیانویی که بی‌شک هنوز احساساتی به کرولاین داشت، با ازدواج آن‌ها، از آن زن فاصله می‌گرفت.
وقتی که کرولاین بیمار شد و تنها راه شفایش گلی از کشور دشمن بود، امیلیانو داوطلبانه راهی این سفر شد. اهمیتی نداشت که به‌خاطر دوستش این کار را کرد یا دختری که دوستش داشت، در هر صورت، فداکاری‌اش نشان از نجابتش می‌داد.
امیلیانو به یاد می‌آورد وقتی که از سفر مرگبارش برگشت، کرولاین علاقه زیادی به او نشان داد. گویی بعد از تمام آن سال‌ها، بالاخره عشق امیلیانو را می‌دید، عشقی که امیلیانو می‌خواست زیر خروارها خاک، دفنش کند.
تلاش‌های کرولاین برای نزدیک‌تر شدن به او، علاوه بر اینکه قلبش به لرزش در می‌آوردند، حالش را بهم می‌زدند. دیدن همسر بهترین دوستش در این حال، باعث می‌شد کم‌کم ریشه‌های نفرتی در قلبش برویند و جای آن عشق سابق را بگیرند.
همه‌چیز وقتی ویران شد که تب، دوباره به سراغ کرولاین آمد. تبی که نشان از همان بیماری می‌داد و این بار، ارنستو راهی سفر شد. سفری که هفته‌ها طول می کشید.
امیلیانو با وجود احساسات متضادش به کرولاین، نمی‌خواست از دست رفتن همسر بهترین دوستش را ببیند و روزی با سینی‌ای از جوشانده‌ و دارو، به اتاق او رفت.
کرولاین که تا قبل از ورود او در تختش زیر خروارها پارچه فرو رفته بود، با دیدنش از جای بلند شد و لبخندی زد و گفت: «همیشه می‌دونستم عاشقمی؛ حالا که ارنتسو رفته،‌ دیگه لازم نیست بترسی.»
کرولاین بر روی پنجه‌هایش بلند شد و لبان امیلیانو را بوسید. بوسه‌ای امیلیانو پسش زد؛ و نه چندان ملایم، کرولاین را از خود دور کرد و بر روی زمین انداخت.
باید می‌دانست که مقابله با دختری مانند کرولاین، فرزند لرد دومینیکو، ساده نیست. آن‌گاه که فریاد کرولاین بلند شد و با ترسی ساختگی اما به‌قدری طبیعی و صدایی لرزان می‌گفت که امیلیانو قصد تجاوز به او را داشته، آن‌قدر معصوم به‌نظر می‌رسید که حتی امیلیانو لحظه‌ای به خود شک کرد.
امیلیانو روزهای زیادی را در سیاهچال گذراند و می‌خواست ارنستو را ببیند. می‌خواست حتی اگر می‌میرد، حقیقت را به او بگوید. می‌خواست قبل از اعدامش، حداقل یک قلب برایش عزا بگیرد. اما ارنستو به‌ سراغش نیامد، حتی یک بار.
ارنستو لب‌های امیلیانو را که به آرامی تکان می‌خوردند می‌دید، اما نمی‌توانست حدس بزند حامل چه کلماتی هستند. می‌ترسید. در این بازی یا معشوقش برنده می‌شد و یا برادر روحی‌اش، مردی که به صلیب دوخته شده.
بالاخره توانست یک جمله را لب‌خوانی کند: «ارنستو، باورم کن... لطفا‌.»
پس از گفتن این جمله، چشمانش بسته شدند و آخرین نفس از تنش به بیرون آمد. حال دیگر قلب شکسته‌اش نمی‌‌تپید و دردی را حس نمی‌کرد، در عوض، انگار تمام آن‌ دردها، در تن برادر روحی‌اش، ارنستو رسوخ کرده بودند.

#داستان_کوتاه
#Oneshot
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
🎈 کلاه سرخ

روزی روزگاری، در سرزمینی دوردست، شاهی جوان و سبک‌سر بر تخت نشست. پسری خوش‌سیما، خندان، خوش‌گذران و دائم‌المست‌ و با مغزی چون پنبه و دلی پر از هوس.
شاه پیشین، خردمند و کهنسال، پیش از مرگ وصیت کرده بود که زمام کشور به دست پسرش نیفتد؛ اما درباریان طماع که شاهزاده جوان را مهره‌ای ساده‌لوح می‌دیدند، شاه پیر را مسموم کردند، وصیت‌نامه را سوزاندند و شاهزاده را بر تخت نشاندند.
اما هیچ‌چیز آن‌طور که می‌خواستند پیش نرفت. شاه جوان، از تصور آن‌ها‌ هوشیارتر بود و درخواست اعدام تمامشان را داد.
تنها مشاور پدرش را زنده گذاشت، کسی که همیشه او را به چشم پسرکی گم‌شده می‌دید. مشاور به او پیشنهاد کرد:
«اگر همین شکلی پیش بری، مردم بر علیه‌ تو بر خواهند خواست. به آن‌ها بهانه‌ای برای نفرت‌ورزی بده و آنگاه هر کاری که می‌خواهی بکن. می‌توانی قانونی وضع کنی که استفاده از... کلاه سرخ را ممنوع می‌سازد، آنگاه خواهی دید که هر کاری کنی دیده نمی‌شد و چشمان مردم تنها بر روی این قانون، باقی می‌ماند. کاری کن که همه‌چیز درباره کلاه سرخ باشد، آنگاه هرکاری بخواهی، می‌توانی بکنی.»
مشاور پس از گفتن این حرف، خود را با شوکران، به خوابی ابدی فرو برد.
شاه جوان به حرف مشاور گوش کرد و استفاده از کلاه سرخ را ممنوع کرد. مجازات سرپیشی از این قانون، شلاق تا مرگ بود.
مردم نخست خندیدند.
اما بعد، برخی از روی لجبازی، کلاه سرخ به سر کردند.
عده‌ای دیگر در بازارها کلاه سرخ فروختند.
شاعران درباره کلاه سرخ شعر گفتند.
نقاشان، تصویر کلاه سرخ کشیدند.
و کم‌کم، آنکه بر سر کلاه سرخ نداشت، گویی دل نداشت، طرفدار حکومت شمرده و توسط دیگر مردم طرد و گاه به آتش کشیده می‌شد.
گویی همه‌چیز حول این کلاه شده بود‌.
حتی آنی که نانی در سفره نداشت، فرش زیر پایش را می‌فروخت تا کلاه سرخی بخرد و فریاد سر می‌دهد:
«چرا کلاه سرخ ممنوع است؟»

و آن‌هایی که روشن‌فکر محسوب می‌شدند، می‌گفتند:
«من کلاه سرخ خواهم پوشید تا اعتراض کنم. اعتراضی نمادین که قلب شاه را نشانه می‌گیرد، بدون جنگ و خون‌ریزی، شیوه‌ای عمیق و متمدنانه.»
شاه به جای رسیدگی به امور کشور، شب‌ها را در حرمسرا و با فاحشگان می‌گذراند و روزها را در خواب.
خزانه تهی شد، لشکرها گرسنه ماندند و قحطی به دروازه‌ها رسید. اما نه شاه اهمیت چندانی می‌داد و نه مردم اعتراضی داشتند؛ چون همان‌طور که مشاور گفته بود، همه به کلاه سرخ اشاره می‌کردند.
هر گاه کشور بیش از پیش رو به زوال می‌رفت، افرادی از طرف که وانمود می‌کردند معترض هستند به خیابان‌ها می‌آمدند و می‌گفتند:
«تمام این مشکلات برای منحرف ساختن افکارمان است، برای اینکه کلاه‌های سرخ را از یاد ببریم. کلاه سرخ، بزرگ‌ترین هراس شاه است.»

هر از چند گاهی هم، یکی از فرزانگان واقعی، آنانی که می‌خواستند از فساد یا بی‌عدالتی بگویند و حتی کلاه سرخی بر سر نداشتند، با تهمت "کلاه‌سرخ‌پوشی" اعدام می‌شدند.
و مردم، چون او کلاه سرخ بر سر داشت تنها این را می‌دیدند نه حرف‌هایش را و می‌گفتند:
«ببینید، پاشنه آشیل حکومت، کلاه سرخ است. اگر تمام کشور کلاه سرخ بر سر کنند، کاری از دست شاه بر نمی‌آید.»

کافی بود کسی دهان باز کند و بگوید که:
«کشور مشکلات بزرگی دارد و کلاه بهانه‌ای بیش نیست.»

و آنگاه به جرم خیانت به احساسات مردم، سفیدشویی حکومت و‌ منحرف ساختن اهداف، سنگسار و یا به آتش کشیده می‌شد.
گاه نیز شاه برای انحراف بیشتر مردم از امور اصلی کشور، قوانین جدیدی در مورد کلاه‌ها وضع می‌کرد. قوانینی بس مسخره، اما درگیرکننده ذهن مردم.
سال‌ها گذشت و کشور دائم بیش از پیش در لجن فساد و نادانی فرو می‌رفت. لشکرها از هم پاشیدند.
و روزی، هنگامی که همه سرشان گرم دوختن کلاه سرخ بود، سپاه سرزمین خاوران بی‌صدا از دیوارها گذشت.
هیچ دستی برای دفاع بلند نشد، جز کلاه‌های سرخی که بر سر نیزه‌ها، خودنمایی می‌کردند.
و اینگونه‌ کشور همچون خانه‌ای پوشالی، فرو ریخت.
از آن پس، پیران برای کودکانشان چنین می‌گفتند:
«هرگاه دیدی دشمنی کوچک، بزرگ شمرده شد، از خود بپرس چه پلیدی‌ای پشتش پنهان شده. هر گاه دیدی مردم تنها از یک چیز می‌گویند، فکر کن که حقیقت است یا چیزی که می‌خواهند به نام حقیقت، در سر عامه فرو کنند؟»
#داستان_کوتاه
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
🥀خار و شبنم

روزی روزگاری، از دل بوته‌های خار، دختری زاده شد. تنش سراسر پوشیده بود از خار، گویی که طبیعت از بدو تولد، او را به زخمی‌کردن محکوم کرده باشد. بیش از همه، دستانش در خار غرق بودند؛ دستانی که برای زخم زدن بر پوست دیگران آفریده شده بودند، نه برای در آغوش گرفتن و نوازش.
چشمانش؟ نه، او چشمی نداشت. دو حفره‌ی خالی در صورتش جا خوش کرده بودند، و از میان آن‌ها، بوته‌های خار می‌روییدند، انگار که حتی در تاریکی نیز نفرین شده باشد.
دخترک تنها بود. به محض آنکه دستی برای لمس به سمتش می‌آمد، تیغ‌هایش در گوشت آن دست مهرورز فرو می‌رفتند و صدای ناله‌ای برمی‌خاست.
ابتدا در پی عشق بود؛ با امیدی لرزان، اما زخم‌های پیاپی‌ای که به جا می‌گذاشت، او را از عشق دل‌سرد کردند. پس روی به آزار آورد. در جنگل پرسه می‌زد، نغمه‌ای از درد و رنج می‌خواند و تیغ‌هایش را در تن هر که از او هراس داشت، فرو می‌برد.
اما روزی، دختری از جنس شبنم او را دید. چشمان شبنم از ترس تهی بود، تنها کنجکاوی بود که در آن‌ها برق می‌زد. دختر شبنمی در پی او راه افتاد، گویی آرزو داشت تمام عمر کوتاهش را با شنیدن آواز دردناک دختر خار بگذراند.
بارها و بارها، شبنم نامش را فریاد کشید. اما دختر خار خو گرفته به نفرت، هیچ‌گاه به محبت باور نداشت و‌ شبنم را چیزی جز زخمی دیگر بر روحش نمی‌دید.
تا آنکه روزی، بی‌آنکه خود بداند چرا، به سراغ دختر شبنم رفت. شبنم بی‌هیچ واهمه‌ای خود را تقدیم او کرد؛ چونان که گویا آمده بود تا تمام وجودش را به دختر خار هدیه کند.
همان‌دم که بدن شبنم در آغوش خارها فرو رفت، از دل زخم‌ها، شاخه‌ای رز سیاه رویید. خارها آرام‌آرام در برابر شبنم سر خم کردند، و دختر خار، اینک تنها یک گل بود؛ گلی که می‌توانست لمس شود، تحسین شود، زیبا باشد.
اما شبنم دیگر نبود. و دختر خار، با تمام زیبایی تازه‌اش، قلبی برای تپیدن نداشت. او عشق را یافته بود، اما به بهای از دست دادنش.

#داستان_کوتاه
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
🩸 گرگ و کیمیاگر

روزی روزگاری، بر فراز رشته کوهی، کاخی وجود داشت، آکنده از جادو. قصر از پیش چشم افراد عادی پنهان بود و تنها جادوگران می‌توانستند آن را ببینند.
شاهزاده، همیشه می‌دانست که حتی قطره‌ای جادو در رگ‌هایش ندارد. تمام کتاب‌های طلسم و سحر و جادو را بلعیده بود، اما جادوی حقیقی‌ای در او وجود نداشت.
وقتی به شانزده سالگی رسید، توانست آزمون‌هایی را از سر بگذراند؛ اما در مرحله آخر، وقتی که او را به بیرون کاخ هدایت کردند و گفتند باید ورودی را بیاید، چشمانش نمی‌توانست آن سپر نامرئی را کنار بزنند و قصر را بیابند. 
و آنگاه بود که شاهزاده دیگر هیچ‌وقت به قصر راه نیافت. دیگر تاجی بر سر نمی‌گذاشت و لباس‌های ابریشمی بر تنش بوسه نمی‌زدند.
تنها سر پناهش، درختان کهنی بودند که قطره‌ای از جادوی خود را به او دادند. حال شاهزاده مطرود، کیمیاگری متعلق به جنگل بود.
سال‌ها گذشت و کیمیاگر زندگی را در تنه کهن‌درختان و سکوت کتاب‌ها می‌گذراند. چشمانش چیزی جز سحرها و وردهای باستانی‌ محکوک بر تنه درختان و صخره‌ها نمی‌دیدند و دستانش تنها با جوهرهای سرخ و سیاه، اشباحی را فرا می‌خواندند و یا با گیاهان جنگلی، داروهایی می‌ساخت که هیچ‌گاه قرار نبود به کسی خورانده شوند.
تنها کمی آن‌سوتر، گله‌ای از گرگ‌ها زندگی می‌کردند که یکی از آن گرگ‌ها با دیگران فرق داشت.
چشمان گرگ مطرود همچون شب بی‌ستاره بودند، زوزه‌اش مانند سگی بیمار و بدنش آغشته به رنگ‌هایی که بر تن هیچ گرگی وجود نداشت. گویی از جهان دیگری بود، بی‌همتا، بی‌پناه.
کیمیاگر هر شب به آن گرگ خیره می‌شد، گاه با شنلی نامرئی به سویش می‌رفت تا نوازشش کند. انگار طلسمی او را مجذوب آن گرگ ساخته بود، شاید هم تنها هم‌دلی بود.
شبی گرگان دیگر زخمی‌اش کردند، پوزه‌اش را شکستند، پاهایش را گزیدند و وقتی دیگر نمی‌توانست بدود، رهایش کردند.
کیمیاگر او را در پای درختی یافت، گرگ‌زخمی. نه از آن گرگ‌های زخمی‌ای که بتوانند آسیب بزنند، از آن‌هایی که اگر مرهمی بر زخم‌هایشان نگذاری، با رنج خواهند مرد.
زخم‌های گرگ را با علف‌های تلخ و اشک‌های جادویی خودش شست و چهل شب بی‌وقفه در کنار آتش، وردهایی را بر زبان می‌آورد.
وقتی که گرگ بهبود یافت، از پشت سایه‌ها، دندان‌هایش را تیز کرد. آمده بود تا کیمیاگر را بدرد، اما نگاهش کرد. به دست لرزانی که درمانش کرده بودند و اشک‌هایی که همچون‌ مرهم بر زخم‌هاش نشستند. دلش لرزید. تردید داشت.
کیمیاگر بی‌آنکه روی برگرداند به گرگ گفت: «اگر بمانی، می‌توانم تو را به شکل انسان در بیارم. اما بدان دل انسان زخم‌پذیرتر از پوست گرگ است و طردشدگی هیچ‌گاه از بین نخواهد رفت.»
بهای این طلسم، تن کیمیاگر بود. گرگ با بلعیدن گوشت، استخوان و خون زیادی از تن نحیف شاهزاده مطرود، انسانیتی را بلعید که برای آن انسان تنها، چیزی جز درد نداشت.
هر چند، رد گازهای گرگ و عفونت اندکی که وارد تنش شده بود نیز درد داشتند، اما دردی زیبا، دردی برای معشوقش‌
سال‌ها گذشت. گرگینه خواندن و آداب را آموخت و دل کیمیاگر را بیش از پیش اسیر کرد.
و رفت. گفت دلش در پی یافتن عشق است.
در شب وداع، با آرواره‌هایش زخمی بر صورت کیمیاگر گریان کاشت که تا ابد آن رد چون ماه نو، بر گونه‌اش بماند. زخم بزرگ‌تری بر قلبش نیز حک کرد که قابل دیدن نبود.
کیمیاگر می‌دانست که گرگینه بر می‌گردد. نه تنها به‌خاطر بی‌پناهی، برای چشیدن دوباره طعم گوشت و خون او. جادو وابستگی می‌آورد. شاید برای همین به سراغ این راه رفته بود، تا گرگ را تشنه خودش نگه دارد، تا بداند بر می‌گردد.
گرگینه بازگشت؛ زخمی‌تر از قبل، رانده از آغوشی که تاب خشونتش را نداشت. هر چقدر هم انسان می‌شد، ذاتاً گرگ بود و درنده.
کیمیاگر نیز هنوز همان بود؛ زخمی، تنها، اما منتظر. ملتمسانه گرگینه را در آغوش گرفت و گفت: «بمان، لطفا. می‌دانی که کسی به اندازه من، تو را نمی‌خواهد. کسی به اندازه من، تو را نخواهد پرستید.»
گرگینه ماند، هر چند، کوتاه و کیمیاگر می‌دانست که برای گرگ، چیزی جز درمانگر نیست.
این بار گرگینه، دل به شکارچی‌ای بست. باری دیگر آرواره‌هایش را، عمیق‌تر، بر تن خسته کیمیاگر فرو برد تا بیش از پیش انسان شود و این یکی عشق را از دست ندهد.
آن شب کیمیاگر نه اشک ریخت و نه آرزویی کرد. تنها با تنی که دیگر چیزی جز خونی چرکین در وجود نداشت، زمزمه کرد:
«این بدن، روزی تو را خواهد کشت. نه با خنجر، نه با طلسم. زخم‌هایی که بر جای گذاشتی را می‌خوری، چرک‌ها را می‌بلعی و تمام دردی که برایم آوردی، به تو برخواهد گشت.»
نمی‌دانست تهدید بود یا حقیقت، اما گرگینه اعتنایی نکرد.
شبی گرگینه باری دیگر آمد، تشنه و ملتمس. و این‌بار، طعم خون کیمیاگر، تلخ بود، پر از سم و تن گرگ را چرکین کرد. نفس‌هایش ابتدا سرعت گرفتند و سپس به آرامی آن شب مهتابی شدند و در آغوش کیمیاگر بی‌جان، به خواب ابدی فرو رفت.

#داستان_کوتاه
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
🪽 آخرین‌ مرگ

روزی روزگاری در سرزمین کِمِت، پسری یتیم و فقیر که از گرسنگی به دزدی روی آورده بود، پس از بارها دستگیری به قصر برده شد تا اعدام شود‌.
همان‌گاه که پسر در کنار دیگر‌ مجرمان طناب‌پیچ، بر زانو افتاده بود، پسری در مقابلش ایستاد.
پسری که لباس‌ها و تاجش ولیعهد بودنش را به رخ می‌کشید. شاهزاده صورتی سرد اما چشمانی غمگین و مهربان داشت و شاید حتی اگر چیزی نمی‌گفت، پسرک داستان، باز هم به او دل می‌باخت.
ولیعهد فرمان داد که پسر را به عنوان شکارچی‌ای نوآمیز در قصر نگه دارند. تا مدت‌ها بی‌دستمزد، ولی با غذا و سقفی بالای سرش.
پسر، که در زندگی‌اش چیزی جز گرسنگی، درد و ترس نچشیده بود، بیش از پیش مجذوب شاهزاده جوان شد. مجذوب سیاست‌هایش، مهربانی‌، لبخندهای محو و صادقانه‌‌ و وقارش.
گاه مخفیانه به دنبال او می‌رفت و محو تماشا و گوش دادن به صدای لطیفش می‌شد.
نیمه‌شبی در باغ قصر، شاهزاده را دید. این بار فقط خودش بود و او. شاهزاده لبخند زد، پسر را به یاد داشت. از آن شب به بعد، هر شب زیر ستاره‌ها کنار هم می‌نشستند.
اگر کسی می‌پرسید در مورد چه حرف می‌زنند، چیزی برای گفتن نداشتند.‌ در مورد همه‌چیز و هیچ‌چیز. از کوچک‌ترین چیزها، خاطرات و دردها گرفته تا ساعت‌ها در سکوت، دست در دست هم‌ نشستن.
سرانجام شبی که پسر در دل با خود فکر می‌کرد که چقدر زیاده‌خواه و احمق است، قطره‌ اشکی از چشمش بر گونه‌اش به رقص در آمد. شاهزاده به سویش خم شد و اول اشکش را بوسید و سپس لبانش را.
از آن پس، شب‌ها مخفیانه به اتاق شاهزاده می‌رفت و بیش از پیش در هم، حل می‌شدند. مثل یک افسانه پریان، اما هر افسانه‌ای خون طلبد.
شاهزاده محکوم به ازدواجی سیاسی با شاهدختی از سرزمین همسایه بود.
دو عاشق نومیدانه به دیدار ساحری پیر رفتند و از او شنیدند:
«نمی‌توانم این زندگی را دگرگون کنم، حداقل نه اتفاقی چنین سرنوشت‌ساز را. اما می‌توانم لمس روحتان را بر قلب هم حک کنم تا در زندگی‌های پسین، باز هم‌دیگر را بیابید.»
شب عروسی فرا رسید و خودش را حلقه‌آویز کرد و شاهزاده مدتی بعد، با زهر مار به زندگی خود پایان داد.
اما مرگ واقعاً پایان نبود.
پسر، بارها و بارها چشم به جهان گشود. در قالب زن، مرد، شاه، رعیت. از نوزادی تا کهنسالی، همراه با تمام دانسته‌هایش از زندگی‌های قبلی. همه را به امید یافتن محبوبش از سر گذراند.
گاه کل جهان را سفر می‌کرد تا اثری از او بیابد، ولی چیزی نمی‌یافت.
می‌خواست بدرخشد. آن‌گونه که تمام چشمان مجذوبش شوند و معشوقش حتی از روی کنجکاوی، قدمی به جلو بردارد تا روح‌های کهنشان هم‌دیگر را در آغوش بگیرند.
سرانجام، ۳۵۶ سال پیش از میلاد، در شهر پلا از زن و مردی به نام المپیاس و فیلیپ، متولد شد. نام او را الکساندر گذاشتند.
حتی پیش از آنکه زبان باز کند، می‌دانست که این زندگی، همان است. روحش در هیاهوی دربار نیز، صدای روح معشوقش را می‌شنید.
آنگاه که او و هفتسون نگاهشان به هم گره خورد، بی‌هیچ حرفی هم را در آغوش کشیدند.
پسر‌ یا همان الکساندر، این زندگی را کامل می‌دید. نبوغ، قدرت و معشوقی که هزاران سال به دنبالش بوده.
اما آرامش دوامی نداشت.
پس از قتل هفستیون، آتش گرفت. این‌بار نمی‌خواست خود را بکشد، می‌خواست تمام جهان را فتح کند.
تا شاید ببیند شاهزاده باز هم در قالب نوزادی پای بر جهان گشوده‌. شاید باید جهان را مال خودش می‌کرد تا پیدایش کند.
پسر، فاتح همه‌چیز بود، جز چیزی که هزاران سال به دنبالش می‌گشته و برای بار دوم از دستش داده. در نهایت، بزرگ‌ترین فاتح تاریخ با قلبی پوچ، جوان‌مرگ شد.
و باز تولدی دیگر، دیگر، دیگر.
گاه در کودکی خود را می‌کشت و گاه باز جهان را فتح می‌کرد تا شاهزاده‌اش را بیابد. گاه آوازه‌اش شرق تا غرب را پر می‌کرد، گاه گمنام از دنیا می‌رفت.
قرن‌ها می‌گذشتند و تنها امید بر سر جایش باقی می‌ماند.
باری دیگر در مصر متولد شد، در خانواده‌ای معمولی. با خود گفت:
«شاید آغاز و پایان یکی باشند.»

و زندگی‌ای هر چند کسالت‌بار ادامه داد. امید عجیبی قلبش را می‌سوزاند. حال در قاهره، استاد نجوم بود و به همان ستارگانی چشم می‌دوخت که در باغ شاهزاده، با هم نگاهشان می‌کردند.
روزی در دانشگاه، جهان دور سرش چرخید و بر زمین افتاد و جز‌ سیاهی، چیزی پیش رویش ندید.
وقتی که در بیمارستان به هوش آمد، حسش کرد؛ بالاخره حسش کرد. حس آن روح آشنا که پس از هزاران سال، دوباره در کنارش بود.
چشم گشود. زنی مسن با لباس پرستاری نشسته بر صندلی را دید. چشمانشان به هم افتاد و بی‌تردید هم را شناختند. این زن پیر و نحیف، همان شاهزاده بلندقامت و جوانش بود.
نه حرفی زدند و نه حتی گریستند.
شاهزاده شکسته به سوی پسر آمد و دستش را گرفت. گرمایی آشنا، همچون آفتاب سرزمین کمت، تنشان را در آغوش کشید، آن‌قدر که چشمان هر دویشان دوباره بسته شد.
و آنگاه، برای نخستین بار، دیگر چشم به جهان نگشودند.

#داستان_کوتاه
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂
🦢 دخترک قو

روزی روزگاری در دهکده‌ای سرد و خاموش، قویی از کاخی که بر فراز دریاچه یخ‌زده بود گریخت. تیری در تنش فرو رفت و رگه‌ای از خونش بر یخ، می‌درخشید.
قو دیگر نای پرواز نداشت و در جلوی خانه‌ای بر زمین افتاد. کمی بعد زنی که صدای سقوط را شنیده بود از خانه بیرون آمد و صدای پرنده را شنید که می‌گوید:
«کمکم کن. من نیز انسان بودم، یکی از دختران قو.»

زن که بیوه‌ای تنها بود، قو را در آغوش گرفت و به خانه برد. زخم‌هایش را شست، مرهمی بر آن‌ها گذاشت و قو را در برابر آتش گرم شومینه نشاند.
روزها گذشتند و قو بهبود یافت و روزی بی‌آنکه چیزی بگوید، زن نمی‌دانست باید از این ناسپاسی خشمگین باشد و یا غمگین؛ اما تردیدش چندان طولی نکشید، چون کمی بعد قو همراه با گردنبندی طلا به سویش آمد.
قو گفت که برای تشکر از زن، به قصر باز گشته و گردنبند یکی از اشرافیان را دزدیده است.
زن قو را در آغوش گرفت و گفت:
«قوی عزیزم، لازم نیست خود را به خطر بیندازی‌. من هیچ توقعی از تو ندارم و مداوای تو، تنها از روی انسانیت بود.»

لبخندی شیرین و مادرگونه بر لب داشت، اما درخششی آمیخته از هوس و دروغ در چشمانش دیده می‌شد.
زن مدتی حرف خاصی بر زبان نیاورد، ولی روزی به دخترک قو گفت:
«می‌دانی که وضع من چقدر بد است. نه شوهری دارم و نه برادری که خرجم را بدهد. تمام دارایی شوهرم دارند تمام می‌شوند و آن‌گاه که دیگر چیزی نداشته باشم، خود را خواهم کشت.»
از آن پس، قو هر شب به قصر و خانه اشراف‌زادگان می‌رفت و گوهر و یا قطعه‌ای طلا برای زن می‌آورد.
گوشواره‌هایی چون قطرات شبنم، تاجی ظریف با تراشه‌های الماس، انگشتری با نگینی آن‌قدر درخشان که چشم را کور می‌کرد.
دخترک قو خسته بود و زخمی، خسته از پروازهای بی‌وققه و زخمی از سنگ‌ها و تیرهایی که او را نشانه می‌گرفتند.
زن وقتی که بی‌تحرکی او را می‌دید، مدام می‌گفت که:
«می‌دانی که دوستت دارم، من درمانت کردم و زندگی‌ات را به من مدیونی. از تو چیزی نمی‌خواهم، اما اگر می‌خواهی ثابت کنی پرنده‌ای قدرنشناس و تن‌پرور نیستی...»
و قو باز هم می‌رفت. بال‌هایش مدام زخمی‌تر می‌شدند، تنش نحیف‌تر و چشمانش به خاموشی می‌گراییدند.
زن که حال با آن همه ثروت زیباتر شده بود و جوان‌تر به چشم می‌آمد و اگر کسی او را نمی‌شناخت به قطع فکر می‌کرد که اشراف‌زاده‌ است، در مجالس رقص حضور می‌یافت و خواستگاری بر جلویش زانو زد.
بیوه‌مردی اشراف‌زاده که جز پسری چهار ساله، کسی را در دنیا نداشت.
زن با او ازدواج کرد و به خانه‌ای رفت که دست کمی از قصر نداشت.
ماه‌ها گذشتند ‌و زن نوزاد دختری به دنیا آورد که نمی‌گذاشت قو نزدیکش شود. می‌ترسید قو به دخترش آسیب بزند؟ حتی این فکر قلب قو را می‌شکست.
حال با اینکه زن، همسری پولدار داشت، اما باز هم از قو می‌خواست که برایش دزدی کند. هر گاه قو اعتراض می‌کرد، اشک از چشمان زن جاری می‌شد و می‌گفت:
«اگر من نبودم تو زنده نمی‌ماندی. من نجاتت دادم، گذاشتم در خانه‌ام بمانی. من برای تو کم‌تر از مادر نیستم. این‌گونه مادرت را می‌رنجانی؟»

قو نمی‌توانست چیزی بگوید. به زن وابسته بود، دوستش داشت و هم‌زمان گاه آرزو می‌کرد که هیچ‌وقت نجات نمی‌یافت.
آخرین درخواستش، گلی زهرآگین بود که تنها در جنگل‌های سیاه یافت می‌شد‌.
قو می‌دانست که زن می‌خواهد پسرک همسرش را مسموم کند تا خودش و فرزندش، تنها وارثان او باشند.
با این حال به جنگل رفت و با سبدی پر از گل که به سختی با نوک نحیف و شکسته‌اش حمل می‌کرد، برگشت.
قو به زن گفت که:
«می‌دانی چرا آن شب زخمی بودم؟ جادویی در خون من است که اگر کسی آن را بنوشد، می‌تواند پرواز کند. نه به شکل من، نه اینکه همیشه در قاب قویی اسیر باشد، جادویی که می‌توانی هر وقت خواستی تبدیل به قو شوی و بر فراز آسمان‌ها پرواز کنی.
می‌دانی که پایان عمر من نزدیک است. دیگر تنها چند پر بر تن دارم و به سختی می‌توانم حرف بزنم. فقط می‌خواهم ازت درخواستی کنم. می‌خواهم مرا بکشی و بخوری.
اینگونه هم از درد راحت می‌شوم، هم تا ابد در وجودت هستم، مادر عزیزم. این هدیه آخر من است و خواهش می‌کنم بپذیر.»
آن شب زن بی‌هیچ تردیدی قو را کشت، مخفیانه در آشپزخانه طبخش کرد. می‌ترسید همسرش بیدار شود و بخواهد از غذا بخورد؛ اما حق نداشت. قو تنها مال او بود.
زن با ولع قو را تا آخرین ذره خورد و سپس با خستگی نوزادش را در آغوش گرفت تا از شیری که با جادوی قو غنی شده بود، تغذیه‌اش کند.
در حالی که سینه‌اش در دهان کودک بود، دردی وصف‌ناپذیر وجودش را در بر گرفت و خون از دهانش بر صورت سپید دخترکش جاری شد. حتی نمی‌توانست صدایی برای فریاد، از گلویش به بیرون براند و کمی بعد، نفسش قطع شد. نفس خودش و نوزاد خونین درون آغوشش.
در گوشت قو، زهری پنهان بود. نه فقط زهر گل‌هایی که آورده، بلکه زهر تنهایی و عشق بی‌پاداش که با هم کشنده‌ترین زهر را می‌ساختند.

#داستان_کوتاه
𝒘𝒓𝒊𝒕𝒕𝒆𝒏 𝒃𝒚 𝒂𝒏𝒏𝒂