ᵂᴿᴵᵀᴵᴺᴳ𝙘𝙝𝙖𝙡𝙡𝙚𝙣𝙜𝙚
30 subscribers
151 photos
250 links
بایگانی‌ چالش‌ها
بعد از‌ خط خوردن هر چالش، می‌تونید پیام رو پاک کنید.
@Annacdaily
Download Telegram
For Miki

نمی‌دونم چرا، ولی حس می‌کنم توی مدرسه از اون‌هایی بودی که خوشت نمی‌اومد فقط سوالاتی که معلم از متن کتاب مشخص کرده رو بخونی یا حتی شاید گاهی نمی‌نوشتیشون و در نظر اول تنبل به‌نظر می‌اومدی، اما در واقع کل کتاب رو می‌خوندی، مفهومی‌تر و بهتر و نتیجه‌ت خوب می‌شد.
آدم رقابت‌طلبی نیستی و از کسایی که تو رو رقیب خودشون می‌بینن، بدت میاد. شاید نیاز داشته باشی خودت رو ثابت کنی، اما هدفت همکلاسی‌هات نیستن، خودت و یکی از اعضای خانواده‌ت کسایی‌ان که می‌خوای ببینن چه توانایی‌هایی داری.
حس می‌کنم بچه اولی. اکثر اوقات زیر تصمیم‌هایی بودی که نمی‌خواستی بگیری و برای همین وقتی تصمیمی می‌گیری عذاب‌وجدان داری و حس می‌کنی باید حتما اثبات کنی کارت درست بوده.
فشارهای زیادی روت بودن تا تبدیل به یک بچه پرفکت شی، ولی تمام این فشارها تروماهای کوچیکی بودن که کنار هم روحت رو خرد کردن.
احساس می‌کنی ترومای شدیدی نداری و لوسی و تمام اون فشارها رو در نظر نمی‌گیری.

احتمالا اگر عاشق شی، تا حدی شبیه فرانسیس Radio Silence عمل می‌کنی. دلت می‌خواد باعث پیشرفت اون فرد بشی، اما نه تغییرش.
حاضری واسه‌ش از خط قرمزهایی که ازشون می‌ترسی رد شی و تمام سعیت رو می‌کنی تا حس بهتری داشته باشه.
شنونده خوبی هستی و جلوی کسی که دوستش داری، گاردت رو پایین میاری و هم آسیب‌پذیرتر و هم شوخ‌طبع‌تر و گاهی شدیدا ساکت می‌شی.
همچنین به این تایید که محبتت متقابله نیاز داری، مگرنه شاید به اون رابطه ادامه بدی، ولی عمیقا حس می‌کنی طرد شدی و فقط داره ازت سواستفاده می‌شه.
اگر کراش بزنی، خجالت می‌کشی ابراز کنی. به اون فرد کمک می‌کنی و باهاش خوش‌رفتاری، ولی نه اهل لاس زدنی و نه جلو رفتن.
For Piano

آدم تلاشگری هستی و دلیلش شاید در نگاه اول هدفمندی یا کمالگرایی باشه، ولی بیشتر احساس پوچیه. احتمالا دائم با خودت می‌گی اگر فلان چیز رو یاد بگیرم یا انجام بدم شاید حس کنم خفنم؟
و انجام می‌دی و اون شکلی نیست که اعتمادبه‌نفس نداشته باشی و قبول نکنی خوب پیش رفتی، ولی می‌گی: «خب که چی؟»
در واقع حس می‌کنم هیچ‌کدوم از کارهایی که انجام می‌دی رو دوست نداری و فقط انجام می‌دی تا دوباره توی گرداب افسردگی نیفتی یا توی رشته افکارت. باید دائم سرت شلوغ باشه تا مغزت بهت حمله نکنه.
خیلی وایب بچه اولی رو می‌دی که خانواده اوایل سرش سختگیر بودن و بعد ولش کردن، ولی هنوز اون حس باهاشه.
آدم مهربون و خوش‌برخوردی هستی اما زود صمیمی نمی‌شی و اعتماد کنی. شاید خیلی‌ها تو رو دوست خودشون ببینن ولی واسه تو صرفا آشنا باشن.
با این حال اگر حس کنی به کمک نیاز دارن، بدون چشم‌داشت خاصی کمکشون می‌کنی و این بهت حس مفید بودن می‌ده، حتی بیشتر از دستاوردهات.


مدل عاشق شدنت شایه شبیه لیسای Vampire Academy باشه. یک جرقه‌ای که باعث می‌شه حس بهتری به خودت و همه‌چیز داشته باشی.
می‌دونی چیزی مثل یک رابطه واقعی پر از عشق شاید حس پوچیت رو محو کنه و به دنبالشی، اما می‌ترسی. از اینکه قلبت بشکنه، گول بخوری یا هر چیزی... اما می‌دونی می‌تونی با مخالفت‌های بقیه کنار بیای.
آدم‌های مرموز و شکسته ولی نه بدرفتار، جذبت می‌کنن. کسایی که درک نمی‌شن و حس می‌کنی می‌تونی بهشون التیام بدی و در ازاش، عشق رو دریافت کنی.
با اینکه بیان احساساتت کمی واست سخته، ولی وقتی که از اون شخص مطمئن باشی، از ابراز محبت نمی‌ترسی. شاید گاهی شیطون‌تر شی و گاهی شدیدا افسرده‌تر، چون‌ خودتی، بدون هیچ پوششی.
For Bamboo

شخصیت خیلی چند بعدی و مودی‌ای داری که نه تنها اطرافیانت، بلکه خودت رو هم گیج می‌کنه. ترکیبی از روحیات سنتی و ادبی، فن‌گرلی و استتیک، شوخ‌طبعی و همزمان تمایل به صحبت جدی و بالای منبر رفتن.
اگر ازت بپرسن خودت رو توصیف کن، احتمالا بگی شوخ‌طبع و تنبل و درونگرا، ولی نکته شوخ‌طبعیت اینه که هیومرت مخصوص خودته و همه رو نمی‌خندونه و برای همین دوست نداری پیش غریبه‌ها بروزش بدی.
شاید توی مجازی پرحرف‌تر باشی و دوست‌های بیشتری داشته باشی ولی احتمالا حرف‌هات سر علایق مشترک یا مود ناگهانی می‌چرخن تا بازگویی لایه‌های عمیق‌تر شخصیتت. در واقع خوش‌برخوردی، ولی دیر صمیمی می‌شی؟!
و راستش اون‌قدرها هم علاقه نداری خودت رو بشناسی، شبیه راه رفتن توی یک هزارتوئه و تا وقتی دنبال چیزی نباشی، چرا باید غرق خودت بشی؟ برای همین خودت رو غرق علاقمندی‌های رندومت می‌کنی تا از فکر کردن به خودت، دور شی.

نسخه عاشقت، شاید بشه گفت تا حدی شبیه ریچارد پاپن Secret History می‌شه.
احتمالا اول خیلی کسی که واست جذابه رو استاک می‌کنی و بعد هم می‌خوای کاملا همه علاقمندی‌هاش رو بشناسی، حتی اگر فکر کنی خوشت نمیاد. حتی اگر کاملا مخالف سلیقه‌ت باشه، به‌خاطر اون شخص، دوستشون‌ خواهی داشت.
آبسسدی ولی به طور مستقیم نشون نمی‌دی و دلت می‌خواد استعاری‌تر و رمانتیک‌تر پیش بری، حتی اگر‌ رابطه‌تون دیرتر اسم بگیره.
شاید صادقانه عشق بورزی و یا گاهی از کارهای اون فرد برداشت کنی که دوستت داره، ولی اگر مستقیما به زبون بیاره، مردد می‌شی؟! یعنی دقیقا برعکس چیزی که‌ باید منطقی محسوب شه؛ اما کاملا قابل لمس.
1
For مونزا ویدیال؟

بهم وایب Mean Girlهای سابق رو می‌دی. اون‌هایی که زمان مدرسه خیلی تند و تیز بقیه رو می‌رنجوندن ولی از روی کینه نبود و صرفا در لحظه با کارشون حال می‌کردن.
کسایی که نوع شوخ‌طبعی تند و تیزشون از روی خشمه و این گاهی اون‌قدر شدید می‌شه که اطرافیانشون رو فراری می‌ده.
کسایی که پیروی آداب نیستن ولی خط قرمزهای خودشون رو دارن و وقتی کسی ازش عبور می‌کنه، نمی‌تونن عصبانیتشون رو مهار کنن.
با این حال، اکثر اوقات آرومن، چون می‌دونن اگر دهن باز کنن ممکنه مشکلی پیش بیاد.
همزمان از آدم‌های احمق بدت میاد و هم آدم‌های باهوش بهت حس کم بودن می‌دن، برای همین ترجیح می‌دی با دسته اول بگردی تا کم‌تر حس حقارت کنی و اعتمادبه‌نفست بره بالا.

گفتن اینکه شیوه عاشق شدنت شبیه کیه، کمی سخته چون خوابم میاد. بیشتر وایب کسایی رو می‌دی که دوست داشته شدن رو طلب می‌کنن و می‌رن سمت کسی که بهشون نخ داده و جالب‌ به‌نظر می‌رسه، ولی نه اون‌قدری که اون فرد بهتر به‌نظر بیاد.
نیاز به تاکید بر روی رابطه و در اولویت قرار گرفتن داری و اگر اون شکلی نشه، عصبی می‌شی. بدون اینکه بخوای اون فرد رو تحقیر می‌کنی تا بفهمه کسی جز تو حاضر به پذیرشش نیست و حتی نسبت بهش حسود می‌شی.
حسادتت همراه با تحسینه و همین بیشتر عصبانیت می‌کنه، بحث‌های زیادی به وجود میاره و در نهایت احساسات متناقضت باعث می‌شن رابطه چندان دووم نیاره.
9
خب، همه جواب‌ها گذاشته شدن و ببخشید بابت تاخیر.
اگر جا موندید یا شرط رو رعایت نکردید، یا چنلتون اسپم بوده و یا بعد از برداشتن تگ‌ها، آیدیتون عوض شده.
👎102
𝘤𝘩𝘢𝘭𝘭𝘦𝘯𝘨𝘦࿐

در صورت تمایل، این پیام رو توی چنلتون فوروارد کنید تا:
بر اساس شخصیتتون، یک شخصیت تخیلی در یکی از دنیاهای داستانی بنویسم. یعنی طراحی یک پروفایل، شرح کلی زندگینامه و یا روابط با شخصیت‌های مشهور اون جهان فانتزی.


شاید بر اساس وایب و شخصیتتون، بهتون یک داستان فولکلور هم بدم.


نکات:
لطفا یک پست به غیر از پست چالش رو توی چنلتون فوروارد کنید.


بدونید از بین کسایی که توی چالش شرکت کردند، سی نفر انتخاب می‌شن، اما بهتون می‌گم و همه می‌تونید پست چالش رو پاک کنید.


اگر شما رو نمی‌شناسم، لطفا یک کارکتری که خیلی باهاش همذات‌پنداری می‌کنید رو نام ببرید و یا نکته در مورد خودتون، بگید.


جواب‌ها در این چنل، بایگانی می‌شن.
For Rebelous

اسم: ادوارد جیمز میلتون

محل تولد: شهری در ایالت ویرجینیا

سن: ۲۷

نوع: رویاپرداز

جهان: مجموعه Raven Cycle، دویست‌سال قبل از رخ دادن مجموعه.

ادوارد خیلی زود فهمید که یک رویاپردازه، قبل از اینکه بتونه بفهمه ماهیتش چیه و یا این قابلیت رو از کدوم یکی از اعضای خانواده‌ش، به ارث برده.
شبی که تنها هفت سال داشت از کابوسی به بیرون پرید، اما همراه با شعله‌های آتش همون کابوس. شعله‌هایی که خونه و خانواده‌ش رو آتیش زدن.
ادوارد به پرورشگاه فرستاده می‌شه، اما کابوس‌هاش تمامی نداشتن. کابوس‌های آتش‌سوزی.
گاهی با آوردن خوراکی و یا وسایل و لباس‌های قشنگ از رویاهاش بقیه بچه‌ها رو خوشحال می‌کرد، این شیوه محبتش بود. ساکت و بی‌هیچ حرفی، به بقیه هدیه می‌داد.
این شکلی بهشون می‌فهموند که بهشون اهمیت می‌ده، با اینکه اکثرا متوجه نمی‌شدن و اون رو فقط پسری بی‌احساس می‌دیدن. گاهی از خودش می‌پرسید کارش از روی مهربونیه یا اینکه به خودش اثبات کنه که شیطانی نیست؟ به نحوی با محبت، سیاهی‌های‌ وجودش رو جبران کنه؟
چندبار اشتباهی تختش و وسایل دیگه رو آتیش زد، ولی در نهایت یکی از کابوس‌هاش باعث مرگ چهارتا از بچه‌های دیگه شدن.
ادوارد که حالا دوازده سال داشت، خودش رو شیطانی خالص می‌دونست، از پروشگاه فرار می‌کنه و به کلیسا پناه می‌بره و وقتش رو صرف دعا برای آمرزش می‌کنه. اما هنوز کابوس آتش‌سوزی رو می‌دید.
روزی از کشیش می‌شنوه که: «بهترین راه از بین بردن یک کابوس، مواجه شدن با اونه.» و این جرقه‌ای بود که باعث شد ادوارد، کلیسا رو آتش بزنه.
کشیش درست می‌گفت، ادوارد دیگه هیچ‌وقت خواب آتش رو ندید، اما کابوس‌هاش بدتر بودن. گاهی نسخه‌ دیگری از خودش می‌دید، گاهی دو نسخه. یکی کاملا شرور، یکی کاملا معصوم و نمی‌دونست که کدومه.
ادوارد به جنگل‌ پناه می‌بره و برای خودش خونه جنگلی و دوتا گرگ جاودانه رویا می‌بینه، چیزهایی که نتونه هرگز از دست بده.
ادوارد حصارهای نامرئی‌ای دور خودش می‌کشه، اما به شکل وحشتناکی به محبت احتیاج داشت. در واقع این حصارها رو کشید چون می‌دونست چقدر به محبت نیاز داره، چیزی که هرگز لمس نکرده، چیزی که فکر می‌کرد لایقش نیست.
ادوار در جنگل تنها نبود. خونه‌های چوبی دیگه‌ای هم وجود داشتند که در اون‌ها جادوگرها، کیمیاگرها، گرگینه‌ها و موجودات دیگه‌ای زندگی می‌کردن. جنگل محلی بود برای طردشده‌ها‌.
ادوارد شیفته دختر گرگینه تازه‌واردی شده بود که اون رو یاد اوایل زندگی خودش می‌نداخت. سردرگم و پر از حس گناه. اما ادوارد بهش نزدیک نمی‌شد، هیچ‌وقت. چون نه لایق حس خوب بود و نه می‌خواست دختر رو به‌خطر بندازه.
اما شبی، صدای زوزه توجهش رو جلب کرد. آدم‌هایی با مشعل به دنبال دختر اومده بودن و می‌خواستن اون رو بکشن. صداش می‌کردن هیولا؛ دختری که ادوارد می‌دید حتی به سختی از خرگوش‌ها تغذیه می‌کنه.
گرگ‌های ادوارد، تمام اون آدم‌ها رو کشتند و برای اولین‌بار، ادوارد بعد از یک خشونت، احساس خوبی داشت.
دختر ترسیده و لرزان رو به خونه آورد. با هم حرف زدن و ادوارد بیشتر شیفته دختر می‌شد، جوری که انگار یک جادو بود، چون حتی اسم دختر رو نمی‌دونست‌. اهمیتی نداشت. حتی زخم‌های روی صورت دختر هم اهمیتی نداشتند.
ادوارد و دختر مدت‌ها با هم زندگی کردند، ادوارد حس خوبی داشت، عاشق بود، اما چیزی در قلبش سنگینی می‌کرد. اینکه ممکنه روزی به دختر آسیب بزنه‌. اینکه دختر بهتر از اونه.
کنار دختر بود اما درکش نمی‌کرد، نه اون‌قدری که می‌خواست، هر دو شکسته‌تر از اونی بودند که حرفی بزنن. این حتی بیشتر از دو مورد قبلی آزارش می‌داد.
در نهایت شبی ادوارد در رویاها، تمام وجودش رو در شیشه‌ای ریخت و صبح به دختر گفت اون رو بنوشه. بعد از نوشیده شده معجون توسط دختر ادوارد محو شد و به شکل روحی در وجود دختر فرو رفت و برای همیشه در اون‌جا باقی موند.
1
🧚‍♂ افسانه کلاه سرخ

روزی روزگاری، در سرزمینی دوردست، شاهی جوان و سبک‌سر بر تخت نشست. پسری خوش‌سیما، خندان، خوش‌گذران و دائم‌المست‌ و با مغزی چون پنبه و دلی پر از هوس.
شاه پیشین، خردمند و کهنسال، پیش از مرگ وصیت کرده بود که زمام کشور به دست پسرش نیفتد؛ اما درباریان طماع که شاهزاده جوان را مهره‌ای ساده‌لوح می‌دیدند، شاه پیر را مسموم کردند، وصیت‌نامه را سوزاندند و شاهزاده را بر تخت نشاندند.
اما هیچ‌چیز آن‌طور که می‌خواستند پیش نرفت. شاه جوان، از تصور آن‌ها‌ هوشیارتر بود و درخواست اعدام تمامشان را داد.
تنها مشاور پدرش را زنده گذاشت، کسی که همیشه او را به چشم پسرکی گم‌شده می‌دید. مشاور به او پیشنهاد کرد:
«اگر همین شکلی پیش بری، مردم بر علیه‌ت خواهند خواست. به آن‌ها بهانه‌ای برای نفرت‌ورزی بده و آنگاه هر کاری که می‌خواهی بکن. می‌توانی قانونی وضع کنی که استفاده از... کلاه سرخ را ممنوع می‌سازد، آنگاه خواهی دید که هر کاری کنی دیده نمی‌شد و چشمان مردم تنها بر روی این قانون، باقی می‌ماند. کاری کن که همه‌چیز درباره کلاه سرخ باشد، آنگاه هرکاری بخواهی، می‌توانی بکنی.»
مشاور پس از گفتن این حرف، خود را با شوکران، به خوابی ابدی فرو برد.
شاه جوان به حرف مشاور گوش کرد و استفاده از کلاه سرخ را ممنوع کرد. مجازات سرپیشی از این قانون، شلاق تا مرگ بود.
مردم نخست خندیدند.
اما بعد، برخی از روی لجبازی، کلاه سرخ به سر کردند.
عده‌ای دیگر در بازارها کلاه سرخ فروختند.
شاعران درباره کلاه سرخ شعر گفتند.
نقاشان، تصویر کلاه سرخ کشیدند.
و کم‌کم، آنکه بر سر کلاه سرخ نداشت، گویی دل نداشت، طرفدار حکومت شمرده و توسط دیگر مردم طرد و گاه به آتش کشیده می‌شد.
گویی همه‌چیز حول این کلاه شده بود‌.
حتی آنی که نانی در سفره نداشت، فرش زیر پایش را می‌فروخت تا کلاه سرخی بخرد و فریاد سر می‌دهد:
«چرا کلاه سرخ ممنوع است؟»

و آن‌هایی که روشن‌فکر محسوب می‌شدند، می‌گفتند:
«من کلاه سرخ خواهم پوشید تا اعتراض کنم. اعتراضی نمادین که قلب شاه را نشانه می‌گیرد، بدون جنگ و خون‌ریزی، شیوه‌ای عمیق و متمدنانه.»
شاه به جای رسیدگی به امور کشور، شب‌ها را در حرمسرا و با فاحشگان می‌گذراند و روزها را در خواب.
خزانه تهی شد، لشکرها گرسنه ماندند و قحطی به دروازه‌ها رسید. اما نه شاه اهمیت چندانی می‌داد و نه مردم اعتراضی داشتند؛ چون همان‌طور که مشاور گفته بود، همه به کلاه سرخ اشاره می‌کردند.
هر گاه کشور بیش از پیش رو به زوال می‌رفت، افرادی از طرف که وانمود می‌کردند معترض هستند به خیابان‌ها می‌آمدند و می‌گفتند:
«تمام این مشکلات برای منحرف ساختن افکارمان است، برای اینکه کلاه‌های سرخ را از یاد ببریم. کلاه سرخ، بزرگ‌ترین هراس شاه است.»

هر از چند گاهی هم، یکی از فرزانگان واقعی، آنانی که می‌خواستند از فساد یا بی‌عدالتی بگویند و حتی کلاه سرخی بر سر نداشتند، با تهمت "کلاه‌سرخ‌پوشی" اعدام می‌شدند.
و مردم، چون او کلاه سرخ بر سر داشت تنها این را می‌دیدند نه حرف‌هایش را و می‌گفتند:
«ببینید، پاشنه آشیل حکومت، کلاه سرخ است. اگر تمام کشور کلاه سرخ بر سر کنند، کاری از دست شاه بر نمی‌آید.»

کافی بود کسی دهان باز کند و بگوید که:
«کشور مشکلات بزرگی دارد و کلاه بهانه‌ای بیش نیست.»

و آنگاه به جرم خیانت به احساسات مردم، سفیدشویی حکومت و‌ منحرف ساختن اهداف، سنگسار و یا به آتش کشیده می‌شد.
گاه نیز شاه برای انحراف بیشتر مردم از امور اصلی کشور، قوانین جدیدی در مورد کلاه‌ها وضع می‌کرد. قوانینی بس مسخره، اما درگیرکننده ذهن مردم.
سال‌ها گذشت و کشور دائم بیش از پیش در لجن فساد و نادانی فرو می‌رفت. لشکرها از هم پاشیدند.
و روزی، هنگامی که همه سرشان گرم دوختن کلاه سرخ بود، سپاه سرزمین خاوران بی‌صدا از دیوارها گذشت.
هیچ دستی برای دفاع بلند نشد، جز کلاه‌های سرخی که بر سر نیزه‌ها، خودنمایی می‌کردند.
و اینگونه‌ کشور همچون خانه‌ای پوشالی، فرو ریخت.
از آن پس، پیران برای کودکانشان چنین می‌گفتند:
«هرگاه دیدی دشمنی کوچک، بزرگ شمرده شد، از خود بپرس چه پلیدی‌ای پشتش پنهان شده. هر گاه دیدی مردم تنها از یک چیز می‌گویند، فکر کن که حقیقت است یا چیزی که می‌خواهند به نام حقیقت، در سر عامه فرو کنند؟»
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
For Mania

اسم: ادلاید می‌فر

محل تولد: نیواورلئان

سن: ۲۳

نوع: جادوگر

جهان: Mayfair Witches
ادلاید، نوه یکی از دخترهای نسل سوم خاندان می‌فر محسوب می‌شه. دختری شاید دور، اما با خونی اصیل و پر از جادو، حتی با وجود پدرش که شاعری روان‌پریش بود که در بیمارستان روانی زندگی می‌کرد.
بعد از بستری شدن پدرش، ادلاید و مادرش به عمارت می‌فرها می‌رن و از همون اول، با روان به‌ مشکل بر می‌خوره. جدا از تلاش‌های متجاوزانه روان برای ورود به ذهنش، از اینکه این زن همه‌چیز رو با رفتارهای نمایشی، اغواگری و جادو به دست می‌آورد، متنفر بود و حتی این تنفر رو پنهان نمی‌کرد.
ادلاید مودب‌تر از اونی بود که به قدرتمندترین عضو خاندان توهین کنه، اما گاهی ذهنش رو باز می‌ذاشت تا روان بفهمه چقدر از نظر ادلاید، رقت‌انگیزه.
ادلاید همیشه احساس می‌کرد به اون‌جا تعلق نداره. قدرت‌هاش دیر ظاهر شدند، البته از نظر بقیه. ادلاید از بچگی درک ناخودآگاه زیادی از ذات و عواطف آدم‌ها داشت. نمی‌تونست یه ذهن کسی نفوذ کنه و افکار رو بخونه، اما زخم‌ها رو می‌دید، همچنین روشنی‌ها و پلیدی‌ها رو.
همون‌طوری که ادلاید نمی‌تونست افکار بقیه رو بخونه، در برابر بقیه هم مصون بود، مگر اینکه خودش می‌خواست افکارش خونده شن، مثل افکاری که به روان انتقال می‌داد.
ادلاید اصول اخلاقی‌ای داشت که زیر پا گذاشته شدنشون خشمگینش می‌کرد، مثل رابطه روان اغواگر با مردهای متعدد در حالی که همسری وفادار داره.
اما‌ آخرین دعواش با روان وقتی بود که روان دفترش رو دید و نوشته‌هاش رو سوزوند و اون رو به متظاهر بودن و در تلاش برای دفع تاریکی و نوشتن چیزهایی شوم، محکوم کرد و تمام نوشته‌هاش رو در آتش انداخت.
این کار هویت ادلاید رو به طور کامل نابود کرد. نوشته‌ها،‌ احساساتش بودند و‌ سوزونده شدنشون توسط یک جادوگر، به معنای نابودی قلبش بود.
وقتی که شونزده ساله شد، روان اون رو از عمارت بیرون و به عمارتی متروکه در کنار مرداب، تبعید کرد. این قضیه آسیب چندانی به ادلاید نزد. دیگه لازم نبود بازیگرهای اغواگر خودخواه و تجملاتی رو تحمل کنه و تنها دوستش، مونا می‌فر، بهش سر می‌زد و همیشه واسه‌ش کتاب میاورد.
از جادوگر مرداب‌نشین دیگه، مریک،‌ حتی بیشتر از روان بدش اومد. شبیه یک نسخه ضعیف و نقلیدی از روان بود که وقتی نمی‌تونست به خواسته‌هاش برسه، مظلوم‌نمایی می‌کرد. روان لااقل‌ نمی‌خواست ضعیف به‌نظر بیاد.
قدرت‌های ذهنی ادلاید و توانایی تسکینش، باعث می‌شدند که بخواد به شکلی آکادمیک وارد رشته‌های درمانی شه، اما برای کسی که هیچ شناسنامه‌ای نداشت تقریبا غیرممکن بود و برای همین به شکل جادوگری درمانگر، به ذهن‌های آشفته سر و سامان می‌داد.
اما این فقط از روی مهربونی نبود. هر کمکی که می‌کرد، انگار قطعی از‌ خلا وجودیش پر می‌شد. احساس بی‌هویتی و بی‌تعلقی‌ای که داشت، با آزادسازی جادو و بلعیدن درد و شادی، تبدیل به زخمی زیبا می‌شدند.
یکی از توانایی‌های ادلاید که دیر آشکار شدن، در نوشتنش نهفته بود و اون موقع فهمید چرا این‌قدر نوشته‌هاش روان رو می‌ترسونن.
نوشته‌هاش می‌تونستن تقریبا مثل عروسک‌های وودو، به احساسات بقیه آسیب بزنن. می‌تونستن اون‌ها رو وادار به خودکشی کنن. اما در مقابل این وسوسه حتی برای انتقام گذشت، مگر اینکه جنونی که به جون روان انداخت و زودخشمی وحشناکی‌ که به شخصیتش اضافه کرد رو، نادیده بگیریم.
همیشه بزرگ‌ترین سرگردونی ادلاید، در مورد هدفش بود. هیچ‌وقت چیز زیادی نمی‌خواست و‌ حتی وقتی عمیق فکر می‌کرد، آرزوهاش چندان مهم نبودند. اما این افکار و خلایی که در وجودش ایجاد می‌کردند رو با هدف‌های کوتاه‌مدت پوشش می‌داد.
1
🧚‍♀ افسانه گرگ و جادوگر

روزی روزگاری در سرزمینی سردسیر، بر فراز رشته کوهی، کاخی وجود داشت، آکنده از جادو. قصر از پیش چشم افراد عادی پنهان بود و تنها جادوگران می‌توانستند آن را ببینند.
شاهزاده، همیشه می‌دانست که حتی قطره‌ای جادو در رگ‌هایش ندارد. تمام کتاب‌های طلسم و سحر و جادو را بلعیده بود، اما جادوی حقیقی‌ای در او وجود نداشت.
وقتی به شانزده سالگی رسید، توانست آزمون‌هایی را از سر بگذراند؛ اما در مرحله آخر، وقتی که او را به بیرون کاخ هدایت کردند و گفتند باید ورودی را بیاید، چشمانش نمی‌توانست آن سپر نامرئی را کنار بزنند و قصر را بیابند. 
و آنگاه بود که شاهزاده دیگر هیچ‌وقت به قصر راه نیافت. دیگر تاجی بر سر نمی‌گذاشت و لباس‌های ابریشمی بر تنش بوسه نمی‌زدند.
تنها سر پناهش، درختان کهنی بودند که قطره‌ای از جادوی خود را به او دادند. حال شاهزاده مطرود، کیمیاگری متعلق به جنگل بود.
سال‌ها گذشت و کیمیاگر زندگی را در تنه کهن‌درختان و سکوت کتاب‌ها می‌گذراند. چشمانش چیزی جز سحرها و وردهای باستانی‌ محکوک بر تنه درختان و صخره‌ها نمی‌دیدند و دستانش تنها با جوهرهای سرخ و سیاه، اشباحی را فرا می‌خواندند و یا با گیاهان جنگلی، داروهایی می‌ساخت که هیچ‌گاه قرار نبود به کسی خورانده شوند.
تنها کمی آن‌سوتر، گله‌ای از گرگ‌ها زندگی می‌کردند که یکی از آن گرگ‌ها با دیگران فرق داشت.
چشمان گرگ مطرود همچون شب بی‌ستاره بودند، زوزه‌اش مانند سگی بیمار و بدنش آغشته به رنگ‌هایی که بر تن هیچ گرگی وجود نداشت. گویی از جهان دیگری بود، بی‌همتا، بی‌پناه.
کیمیاگر هر شب به آن گرگ خیره می‌شد، گاه با شنلی نامرئی به سویش می‌رفت تا نوازشش کند. انگار طلسمی او را مجذوب آن گرگ ساخته بود، شاید هم تنها هم‌دلی بود.
شبی گرگان دیگر زخمی‌اش کردند، پوزه‌اش را شکستند، پاهایش را گزیدند و وقتی دیگر نمی‌توانست بدود، رهایش کردند.
کیمیاگر او را در پای درختی یافت، گرگ‌زخمی. نه از آن گرگ‌های زخمی‌ای که بتوانند آسیب بزنند، از آن‌هایی که اگر مرهمی بر زخم‌هایشان نگذاری، با رنج خواهند مرد.
زخم‌های گرگ را با علف‌های تلخ و اشک‌های جادویی خودش شست و چهل شب بی‌وقفه در کنار آتش، وردهایی را بر زبان می‌آورد.
وقتی که گرگ بهبود یافت، از پشت سایه‌ها، دندان‌هایش را تیز کرد. آمده بود تا کیمیاگر را بدرد، اما نگاهش کرد. به دست لرزانی که درمانش کرده بودند و اشک‌هایی که همچون‌ مرهم بر زخم‌هاش نشستند. دلش لرزید. تردید داشت.
کیمیاگر بی‌آنکه روی برگرداند به گرگ گفت: «اگر بمانی، می‌توانم تو را به شکل انسان در بیارم. اما بدان دل انسان زخم‌پذیرتر از پوست گرگ است و طردشدگی هیچ‌گاه از بین نخواهد رفت.»
بهای این طلسم، تن کیمیاگر بود. گرگ با بلعیدن گوشت، استخوان و خون زیادی از تن نحیف شاهزاده مطرود، انسانیتی را بلعید که برای آن انسان تنها، چیزی جز درد نداشت.
هر چند، رد گازهای گرگ و عفونت اندکی که وارد تنش شده بود نیز درد داشتند، اما دردی زیبا، دردی برای معشوقش‌
سال‌ها گذشت. گرگینه خواندن و آداب را آموخت و دل کیمیاگر را بیش از پیش اسیر کرد.
و رفت. گفت دلش در پی یافتن عشق است.
در شب وداع، با آرواره‌هایش زخمی بر صورت کیمیاگر گریان کاشت که تا ابد آن رد چون ماه نو، بر گونه‌اش بماند. زخم بزرگ‌تری بر قلبش نیز حک کرد که قابل دیدن نبود.
کیمیاگر می‌دانست که گرگینه بر می‌گردد. نه تنها به‌خاطر بی‌پناهی، برای چشیدن دوباره طعم گوشت و خون او. جادو وابستگی می‌آورد. شاید برای همین به سراغ این راه رفته بود، تا گرگ را تشنه خودش نگه دارد، تا بداند بر می‌گردد.
گرگینه بازگشت؛ زخمی‌تر از قبل، رانده از آغوشی که تاب خشونتش را نداشت. هر چقدر هم انسان می‌شد، ذاتاً گرگ بود و درنده.
کیمیاگر نیز هنوز همان بود؛ زخمی، تنها، اما منتظر. ملتمسانه گرگینه را در آغوش گرفت و گفت: «بمان، لطفا. می‌دانی که کسی به اندازه من، تو را نمی‌خواهد. کسی به اندازه من، تو را نمی‌پرستد.»
گرگینه ماند، هر چند، کوتاه و کیمیاگر از ته قلب این را می‌دانست.
این بار گرگینه، دل به شکارچی‌ای بست. باری دیگر آرواره‌هایش را، عمیق‌تر، بر تن خسته کیمیاگر فرو برد تا بیش از پیش انسان شود و این یکی عشق را از دست ندهد.
آن شب کیمیاگر نه اشک ریخت و نه آرزوی موفقیت کرد. تنها با تنی که دیگر چیزی جز خونی چرکین در آن وجود نداشت زمزمه کرد: «این بدن، روزی تو را خواهد کشت. نه با خنجر، نه با طلسم. زخم‌هایی که بر جای گذاشتی را می‌خوری، چرک‌ها را می‌بلعی و تمام دردی که برایم آوردی، به تو برخواهد گشت.» نمی‌دانست تهدید بود یا حقیقت، اما گرگینه اعتنایی نکرد.
بالاخره در شبی مهتاب، گرگینه بار دیگر آمد، تشنه و ملتمس. و این‌بار، طعم خون کیمیاگر، تلخ بود، پر از سم و تن گرگ را چرکین کرد. نفس‌هایش ابتدا سرعت گرفتند و سپس به آرامی آن شب مهتابی شدند و در آغوش کیمیاگر بی‌جان، به خواب ابدی فرو رفت.
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
For Bunny

اسم: ربکا

محل تولد: Khimeret

سن: به طور تقویمی ۹۸ سال ولی چون مدت‌ها در تعلیق بوده، ۲۷

نوع: دورگه سرافیم و نیمیرا

جهان: Daughter of Smoke and Bone
ربکا فرزند یک سرافیم مطرود و یک نایمیراست. پدرش به‌خاطر مخالفت با جنگ و عشق به فردی از نژاد دیگه، به عنوان یک خائن تبعید و دائما شکنجه می‌شه.
مادرش از نژاد قصه‌گوهای باستانیه که وظیفه ثبت احساسات جهان و روایات تاریخی و محافظت از اردواح رو دارن.
مادر ربکا، اون رو مقصر تبعید همسرش می‌دونسته و رفتار به شدت بدی باهاش داشته؛ اما چندان طول نمی‌کشه که توی جنگ می‌میره. ربکا که در میان جنگ دختری سردرگم بود و خودش رو متعلق به هیچ جناحی نمی‌دید، تنها چیزهایی که زنده نگهش می‌داشتند، ارواح بودند.
ربکا وارد ذهن ارواح می‌شد و زندگی اون‌ها رو به شکل کتاب، می‌نوشت و تمام اون حس‌ها و خاطرات رو در وجودش، محفوظ می‌کرد. ارواح با سپردن تمام روانشون به ربکا، بالاخره آزاد می‌شدند‌.
ربکای منزوی تنها با این راه می‌تونست حس‌ها رو بفهمه و وقتی که کمی تونست از انزوا فاصله بگیره، بیشتر سردرگم شد.
نمی‌دونست چیزی که حس می‌کنه احساسات خودشن یا دژاووی از ارواح؟! فراموش می‌کرد چه چیزی رو تجربه کرده و چه چیزی رو دزدیده. با تجربه، مرز بین واقعیت و خاطراتی که مال خودش نبودند، از بین می‌رفت.
همیشه غمگین بود، اما نمی‌دونست برای خودش و یا خاطراتی که از اردواح گرفته؟ اگر غمگین نبود، کاملا پوچ و تهی می‌شد؟
ربکا در نوزده سالگی عاشق شد، عاشق پسری انسان که همیشه با محبت باهاش رفتار می‌کرد. نه محبتی از روی خوش‌رویی، محبتی که ربکا می‌دونست متعلق به خودشه.
اما از ترس آسیب زدن به پسر و سردرگم کردنش می‌ترسید و برای همین به پراگ می‌ره و اون‌جا با زوزانا دوست می‌شه. تنها کسی که حتی اگر درکش نمی‌کرد، به حس‌هاش احترام می‌ذاشت.
گاهی که از تعلیق در می‌اومد و به زندگی واقعی قدم می‌گذاشت، می‌فهمید چقدر همه‌چیز روزبه‌روز غیرقابل تحمل‌تر می‌شه. با اینکه نیازهای جسمانی نداشت، اما برای رهایی از افکارش دائم کار می‌کرد و پر تلاش بود، اما بی‌هدف.
کتاب‌هایی که از خاطرات ارواح نوشته بود رو با کمی تغییر به چاپ می‌رسوند. کمی بعد به سراغ نوشتن احساساتش رفت، احساساتی که هر کدوم بخشی از خاطرات ارواح، حس‌هایی که از بیرون می‌گرفت و خواسته‌های کوچیکش رو فاش می‌کردند.
ربکا با وجود شخصیت منزویش، میل شدیدی به تایید و پذیرش داره. نه اینکه همه تشویقش کنن، بلکه همیشه دنبال کسیه که به‌طور خاص اون رو ببینه‌. همچنین تایید افرادی که بهشون وابسته‌ست، مثل زوزانا و میک، واسه‌ش مهم‌تر از برنده شدن جایزه نوبله.
همه اون رو زنی ساکت و آروم و خونسرد می‌دیدند، ولی نمی‌دونستند که پشت سکوتش احساسات زیادی پنهانن که همه شیرین نیستند. خشم، نفرت و افکاری که هیچ کس فکر نمی‌کرد درونش هستند، وجودش رو پر کرده بودند.
همیشه خشمش رو روی کاغذ پیاده می‌کرد اما تنها چیزی که باعث می‌شد خشمش رو واقعا بروز بده، انتقاد به نوشته‌هاش بود. اون‌ها روحش بودند، روح خودش و هزاران روح دیگه. آرزوهایی که شاید از نظر بقیه جزیی عادی از زندگی محسوب می‌شدند. مثل احساس امنیت، احساس پذیرفته و دوست داشته شدن.
ربکا بعد از فهمیدن قدرت‌های دیگرش، به عنوان یک روانکاو وارد کار می‌شه، اما با شیوه‌های خودش‌. حافظه‌خوانی و قصه‌درمانی.
با حافظه‌خوانی نه تنها افکار آدم‌ها رو می‌خوند و دردهاشون رو لمس می‌کرد، بلکه می‌تونست با دست زدن به اشیا و حضور در مکان‌هایی خاص، خاطرات و اتفاقات مهم رو بیرون بکشه. هر چند با این کار، دردهای مرده‌ای وارد وجودش می‌شدند.
قصه‌درمانی مهارت مورد علاقه‌ش بود. می‌تونست با نوشتن روایتی، احساسات یک روح زخم‌دیده رو تغییر بده و یا حتی دردی رو به جون کسی بندازه.
این قابلیت باعث تغییر اتفاقات نمی‌شه، فقط احساسات رو تغییر می‌ده و از رازهای خجالت‌آور ربکا اینه که گاهی احساسات معشوق کسایی که ازشون آسیب دیده رو به نفرت تبدیل می‌کنه.
ربکا وقتی متوجه سوگیری و دخالت گاهی غیراخلاقش در زندگی مراجعینش می‌شه، بی‌هیچ نشونی، به شهر متروکه‌ای در مراکش می‌ره. در شهری گم‌شده و آغشته به پر سوخته فرشتگان و خاطراتی که بدون اینکه بخواد، به ذهنش نفوذ می‌کردند.
هنوز می‌نوشت تا زنده بمونه، چون هر داستانی که تموم می‌کرد، یعنی تکه‌ای غم از‌ وجودش رو بیرون کشیده و جای خالی‌ای برای حس‌های بهتری که هنوز امیدوار بود پیدا کنه.
1
🧚‍♀ افسانه دخترک قو

روزی روزگاری در دهکده‌ای سرد و خاموش، قویی از کاخی که بر فراز دریاچه یخ‌زده بود گریخت. تیری در تنش فرو رفت و رگه‌ای از خونش بر یخ، می‌درخشید.
قو دیگر نای پرواز نداشت و در جلوی خانه‌ای بر زمین افتاد. کمی بعد زنی که صدای سقوط را شنیده بود از خانه بیرون آمد و صدای پرنده را شنید که می‌گوید:
«کمکم کن. من نیز انسان بودم، یکی از دختران قو.»

زن که بیوه‌ای تنها بود، قو را در آغوش گرفت و به خانه برد. زخم‌هایش را شست، مرهمی بر آن‌ها گذاشت و قو را در برابر آتش گرم شومینه نشاند.
روزها گذشتند و قو بهبود یافت و روزی بی‌آنکه چیزی بگوید، زن نمی‌دانست باید از این ناسپاسی خشمگین باشد و یا غمگین؛ اما تردیدش چندان طولی نکشید، چون کمی بعد قو همراه با گردنبندی طلا به سویش آمد.
قو گفت که برای تشکر از زن، به قصر باز گشته و گردنبند یکی از اشرافیان را دزدیده است.
زن قو را در آغوش گرفت و گفت:
«قوی عزیزم، لازم نیست خود را به خطر بیندازی‌. من هیچ توقعی از تو ندارم و مداوای تو، تنها از روی انسانیت بود.»

لبخندی شیرین و مادرگونه بر لب داشت، اما درخششی آمیخته از هوس و دروغ در چشمانش دیده می‌شد.
زن مدتی حرف خاصی بر زبان نیاورد، ولی روزی به دخترک قو گفت:
«می‌دانی که وضع من چقدر بد است. نه شوهری دارم و نه برادری که خرجم را بدهد. تمام دارایی شوهرم دارند تمام می‌شوند و آن‌گاه که دیگر چیزی نداشته باشم، خود را خواهم کشت.»
از آن پس، قو هر شب به قصر و خانه اشراف‌زادگان می‌رفت و گوهر و یا قطعه‌ای طلا برای زن می‌آورد.
گوشواره‌هایی چون قطرات شبنم، تاجی ظریف با تراشه‌های الماس، انگشتری با نگینی آن‌قدر درخشان که چشم را کور می‌کرد.
دخترک قو خسته بود و زخمی، خسته از پروازهای بی‌وققه و زخمی از سنگ‌ها و تیرهایی که او را نشانه می‌گرفتند.
زن وقتی که بی‌تحرکی او را می‌دید، مدام می‌گفت که:
«می‌دانی که دوستت دارم، من درمانت کردم و زندگی‌ات را به من مدیونی. از تو چیزی نمی‌خواهم، اما اگر می‌خواهی ثابت کنی پرنده‌ای قدرنشناس و تن‌پرور نیستی...»
و قو باز هم می‌رفت. بال‌هایش مدام زخمی‌تر می‌شدند، تنش نحیف‌تر و چشمانش به خاموشی می‌گراییدند.
زن که حال با آن همه ثروت زیباتر شده بود و جوان‌تر به چشم می‌آمد و اگر کسی او را نمی‌شناخت به قطع فکر می‌کرد که اشراف‌زاده‌ است، در مجالس رقص حضور می‌یافت و خواستگاری بر جلویش زانو زد.
بیوه‌مردی اشراف‌زاده که جز پسری چهار ساله، کسی را در دنیا نداشت.
زن با او ازدواج کرد و به خانه‌ای رفت که دست کمی از قصر نداشت.
ماه‌ها گذشتند ‌و زن نوزاد دختری به دنیا آورد که نمی‌گذاشت قو نزدیکش شود. می‌ترسید قو به دخترش آسیب بزند؟ حتی این فکر قلب قو را می‌شکست.
حال با اینکه زن، همسری پولدار داشت، اما باز هم از قو می‌خواست که برایش دزدی کند. هر گاه قو اعتراض می‌کرد، اشک از چشمان زن جاری می‌شد و می‌گفت:
«اگر من نبودم تو زنده نمی‌ماندی. من نجاتت دادم، گذاشتم در خانه‌ام بمانی. من برای تو کم‌تر از مادر نیستم. این‌گونه مادرت را می‌رنجانی؟»

قو نمی‌توانست چیزی بگوید. به زن وابسته بود، دوستش داشت و هم‌زمان گاه آرزو می‌کرد که هیچ‌وقت نجات نمی‌یافت.
آخرین درخواستش، گلی زهرآگین بود که تنها در جنگل‌های سیاه یافت می‌شد‌.
قو می‌دانست که زن می‌خواهد پسرک همسرش را مسموم کند تا خودش و فرزندش، تنها وارثان او باشند.
با این حال به جنگل رفت و با سبدی پر از گل که به سختی با نوک نحیف و شکسته‌اش حمل می‌کرد، برگشت.
قو به زن گفت که:
«می‌دانی چرا آن شب زخمی بودم؟ جادویی در خون من است که اگر کسی آن را بنوشد، می‌تواند پرواز کند. نه به شکل من، نه اینکه همیشه در قاب قویی اسیر باشد، جادویی که می‌توانی هر وقت خواستی تبدیل به قو شوی و بر فراز آسمان‌ها پرواز کنی.
می‌دانی که پایان عمر من نزدیک است. دیگر تنها چند پر بر تن دارم و به سختی می‌توانم حرف بزنم. فقط می‌خواهم ازت درخواستی کنم. می‌خواهم تو مرا بکشی و بخوری.
اینگونه هم از درد راحت می‌سوم، هم تا ابد در وجود تو هستم، مادر عزیزم. این هدیه آخر من است و خواهش می‌کنم بپذیر.»
آن شب زن بی‌هیچ تردیدی قو را کشت، مخفیانه در آشپزخانه طبخش کرد. می‌ترسید همسرش بیدار شود و او هم بخواهد از غذا بخورد؛ اما حق نداشت، قو تنها مال زن بود.
زن با ولع قو را تا آخرین ذره خورد و سپس با خستگی نوزادش را در آغوش گرفت تا از شیری که با جادوی قو غنی شده بود، او را نیز تغذیه کند.
در حالی که سینه‌اش در دهان کودک بود، دردی وصف‌ناپذیر وجودش را در بر گرفت و خون از دهانش بر روی صورت سپید دخترکش جاری شد. حتی نمی‌توانست صدایی برای فریاد، از گلویش به بیرون براند و کمی بعد، نفسش قطع شد. نفس خودش و نوزاد خونین درون آغوشش.
در گوشت قو، زهری پنهان بود. نه فقط زهر گل‌هایی که آورده، بلکه زهر تنهایی و عشق بی‌پاداش که با هم کشنده‌ترین زهر را می‌ساختند.
2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
For Ava

اسم: الکساندرا گارسیا

محل تولد: مایورکا

سن: ۳۸۹ سال اما در ظاهر ۳۲ سال

نوع: خوناشام

جهان: The Saga of Darren Shan
الکساندرا در قرن هفدهم در جزیره مایورکا متولد شد. پدرش ناخدایی تاجر بود که سال‌ها به الکساندرا و مادرش سر نمی‌زد، اما همیشه رفاهشون رو تامین می‌کرد.
مادرش، آلبا، زنی ماهی‌فروش بود که پدر الکساندرا در توقفی دریایی با اون وارد رابطه می‌شه و بدون ازدواجی رسمی، بچه‌ای به دنیا میارن.
پدر الکساندرا حقیقاً حسی جز حس مسئولیت به اون و آلبا نداشت، اما آلبا که می‌خواست دخترش رو به تمام نداشته‌هاش و در نهایت "کمال" برسونه، به شکل بی‌رحمانه‌ای بهش سخت می‌گرفت.
الکساندرا بیشتر از اینکه بخواد مادرش رو راضی کنه، به دنبال جلب توجه پدرش بود و در هفده سالگی صومعه‌ای رو با نقاشی‌هایی بی‌نظیر، چشم‌گیر کرد و پدرش بعد از سال‌ها به جزیره ا‌‌ومد و تنها دستی به سرش کشید و لبخندی گرم زد.
اما همین هم برای الکساندرا از ملکه شدن، موفقیت بیشتری محسوب می‌شد.
الکساندرا همیشه می‌خواست این وجه خودش رو پنهان کنه و روی احساساتش لایه‌ای از منطق بکشه و بگه تلاش‌هاش برای جلب محبت نیستند و فقط می‌خواد موفق باشه و به کمال برسه، چون موفقیت تنها ارزش قابل دفاع در زندگیه.
سال‌ها گذشتند و الکساندرا از معدود زن‌ها و یا حتی افرادی محسوب می‌شد که اطلاعات نسبتا زیادی در اغلب دانش‌ها داشت و حتی می‌تونست کشتی‌ای رو به حرکت در بیاره. کشتی‌ای که هدیه‌ای از طرف پدرش بود.
به عنوان یک کاپیتان و یا صرفا خودش، یعنی الکساندرا، فردی منظم، مستقل اما قانونمند، هنرمند اما حسابگر بود. از کسایی که تصمیمات احساسی می‌گرفتند متنفر بود و گاهی فکر می‌کرد که شاید داره حسودی می‌کنه؛ حسودی می‌کنه که چطور خودش باید به دنبال کمال بدوه ولی بعضی‌ها حاضرن به راحتی جهانشون رو فرو بریزن. برای همین هیچ‌وقت نتونست دارِن رو واقعا محترم ببینه. خصوصا بعد از مرگ لارتن؛ چون مدت‌ها روی لارتن کراش داشت و دارِن رو مقصر این مرگ می‌دید.
خب، به عنوان یک انسان ماه‌ها در آب‌ها غوطه‌ور می‌شد، با سه گربه و یک خرگوش در کابینش. مسافرهای جدیدی رو می‌دید و بیشتر گیج می‌شد که هدفش از زندگی چیه؟ اینکه اون‌قدر ثروتمند شه تا شاه‌ها برای درخواست پول جلوش تعظیم کنن یا فقط قلبی رو جذب کنه که بهش بگه: «لازم نیست این‌قدر سخت بگیری، لازم نیست بهترین باشی، تو همین جوری بی‌نقصی الکساندرا.»
الکساندرا کاریزماتیک بود و می‌تونست به چیزهایی که می‌خواد برسه، ولی افراد کمی رو در دایره نزدیک ارتباطاتش قرار می‌داد. هرنان، یکی از مسافران که مقصدی دوردست در نظر داست.
مردی عجیب، کم‌حرف اما همیشه گوینده جملاتی مفید و یا حتی بامزه که حتی الکساندرای جدی رو به خنده می‌انداخت، چیزی که با صورت کاملا رنگ‌پریده و استخونی و موهای مشکیش، در تضاد بود. به شکلی جادویی، جذاب.
وقتی که دزدان دریایی به کشتی هجوم آوردند و در حال غارت و کشتن مسافران بودند و الکساندرا رو با بدنی زخمی بر زمین انداختند. الکساندرا به شکل ترسناکی می‌تونست اجزای داخل شکمش رو ببینه و بعد از بین از ۳۵۰ سال، هنوز اون لحظه، پرتکرارترین کابوس زندگیشه.
وقتی که دنیا کاملا تیره شده بود و حتی دیگه درد طاقت فرسا رو حس نمی‌کرد، هرنان رو بالای سرش دید. هرنان که نمی‌خواست الکساندرا بمیره، تنها راه زنده نگه داشتنش رو، تبدیلش می‌دونست.
تبدیل الکساندرا رو گیج اما ورود به کوهستان خوناشام‌ها، تونست اهدافش رو منظم‌تر کنه. دیگه لازم نمی‌دید بهترین کاپیتان، بهترین نقاش، بهترین نویسنده و حتی زیباترین رقاص باشه. می‌تونست با جامعه‌ای جدید، همه‌چیز رو از نو شروع کنه.
الکساندرای جوان هنوز از نظر جسمی ضعیف بود اما استراتژیست بودنش، منطق، کاریزما و اراده‌ش باعث جلب توجه خوناشام‌های اصیلی شدند که می‌خواستند مسئولیت مربیگریش رو به عهده بگیرن.
به خوبی می‌تونست الگوهای رزمی و حرکت بعدی حریف رو تشخیص بده و در خوندن زبان بدن و تشخیص حس واقعی افراد، خوب بود.‌
در نهایت، توسط پاریس آموزش دید و مدتی بعد به عنوان مشاور ارشد در نبردهای خوناشامی و مربی‌گری برای خوناشام‌های جوان، پذیرفته شد.
وقتی می‌دید کسی از حیوانات تغذیه می‌کنه، به شدت تنبیهش می‌کرد.‌ چون می‌گفت انسان‌ها با از دست دادن یک کیسه خون نمی‌میرن، ولی حتی رفتن نصف لیوان خون از بدن یک حیوون، می‌تونه باعث مرگش شه. به شدت از افرادی که از روی "انسانیت" این کار رو می‌کردند، نفرت داشت.
هر چند دیگه نزدیک حیوانات نمی‌شد، حتی وقتی که انسان بود از فکر به مرگ‌ گربه‌ها و خرگوشش نابود می‌شد و حالا به عنوان موجودی جاودانه، وایستگی رو‌ معادل نابودی کاملش می‌دونست.
این قضیه حتی رابطه‌ش با هم‌نوعان جاودانه‌ش رو سردتر می‌کرد. می‌دونست که پیر نمی‌شن، اما اگر کشته می‌شدن چی؟ الکساندرا خودش رو محکوم به انزوا و غرق شدن در کار می‌کرد.
2
🧚‍♂ آخرین مرگ

روزی روزگاری در سرزمین کِمِت، پسری یتیم و فقیر که از گرسنگی به دزدی روی آورده بود، پس از بارها دستگیری به قصر برده شد تا اعدام شود‌.
همان‌گاه که پسر در کنار دیگر‌ مجرمان طناب‌پیچ، بر زانو افتاده بود، پسری در مقابلش ایستاد.
پسری که لباس‌ها و تاجش ولیعهد بودنش را به رخ می‌کشید. شاهزاده صورتی سرد اما چشمانی غمگین و مهربان داشت و شاید حتی اگر چیزی نمی‌گفت، پسرک داستان، باز هم به او دل می‌باخت.
ولیعهد فرمان داد که پسر را به عنوان شکارچی‌ای نوآمیز در قصر نگه دارند. تا مدت‌ها بی‌دستمزد، ولی با غذا و سقفی بالای سرش.
پسر، که در زندگی‌اش چیزی جز گرسنگی، درد و ترس نچشیده بود، بیش از پیش مجذوب شاهزاده جوان شد. مجذوب سیاست‌هایش، مهربانی‌، لبخندهای محو و صادقانه‌‌ و وقارش.
گاه مخفیانه به دنبال او می‌رفت و محو تماشا و گوش دادن به صدای لطیفش می‌شد.
نیمه‌شبی در باغ قصر، شاهزاده را دید. این بار فقط خودش بود و او. شاهزاده لبخند زد، پسر را به یاد داشت. از آن شب به بعد، هر شب زیر ستاره‌ها کنار هم می‌نشستند.
اگر کسی می‌پرسید در مورد چه حرف می‌زنند، چیزی برای گفتن نداشتند.‌ در مورد همه‌چیز و هیچ‌چیز. از کوچک‌ترین چیزها، خاطرات و دردها گرفته تا ساعت‌ها در سکوت، دست در دست هم‌ نشستن.
سرانجام شبی که پسر در دل با خود فکر می‌کرد که چقدر زیاده‌خواه و احمق است، قطره‌ اشکی از چشمش بر گونه‌اش به رقص در آمد. شاهزاده به سویش خم شد و اول اشکش را بوسید و سپس لبانش را.
از آن پس، شب‌ها مخفیانه به اتاق شاهزاده می‌رفت و بیش از پیش در هم، حل می‌شدند. مثل یک افسانه پریان، اما هر افسانه‌ای خون طلبد.
شاهزاده محکوم به ازدواجی سیاسی با شاهدختی از سرزمین همسایه بود.
دو عاشق نومیدانه به دیدار ساحری پیر رفتند و از او شنیدند:
«نمی‌توانم این زندگی را دگرگون کنم، حداقل نه اتفاقی چنین سرنوشت‌ساز را. اما می‌توانم لمس روحتان را بر قلب هم حک کنم تا در زندگی‌های پسین، باز هم‌دیگر را بیابید.»
شب عروسی فرا رسید و خودش را حلقه‌آویز کرد و شاهزاده مدتی بعد، با زهر مار به زندگی خود پایان داد.
اما مرگ واقعاً پایان نبود.
پسر، بارها و بارها چشم به جهان گشود. در قالب زن، مرد، شاه، رعیت. از نوزادی تا کهنسالی، همراه با تمام دانسته‌هایش از زندگی‌های قبلی. همه را به امید یافتن محبوبش از سر گذراند.
گاه کل جهان را سفر می‌کرد تا اثری از او بیابد، ولی چیزی نمی‌یافت.
می‌خواست بدرخشد. آن‌گونه که تمام چشمان مجذوبش شوند و معشوقش حتی از روی کنجکاوی، قدمی به جلو بردارد تا روح‌های کهنشان هم‌دیگر را در آغوش بگیرند.
سرانجام، ۳۵۶ سال پیش از میلاد، در شهر پلا از زن و مردی به نام المپیاس و فیلیپ، متولد شد. نام او را الکساندر گذاشتند.
حتی پیش از آنکه زبان باز کند، می‌دانست که این زندگی، همان است. روحش در هیاهوی دربار نیز، صدای روح معشوقش را می‌شنید.
آنگاه که او و هفتسون نگاهشان به هم گره خورد، بی‌هیچ حرفی هم را در آغوش کشیدند.
پسر‌ یا همان الکساندر، این زندگی را کامل می‌دید. نبوغ، قدرت و معشوقی که هزاران سال به دنبالش بوده.
اما آرامش دوامی نداشت.
پس از قتل هفستیون، آتش گرفت. این‌بار نمی‌خواست خود را بکشد، می‌خواست تمام جهان را فتح کند.
تا شاید ببیند شاهزاده باز هم در قالب نوزادی پای بر جهان گشوده‌. شاید باید جهان را مال خودش می‌کرد تا پیدایش کند.
پسر، فاتح همه‌چیز بود، جز چیزی که هزاران سال به دنبالش می‌گشته و برای بار دوم از دستش داده. در نهایت، بزرگ‌ترین فاتح تاریخ با قلبی پوچ، جوان‌مرگ شد.
و باز تولدی دیگر، دیگر، دیگر.
گاه در کودکی خود را می‌کشت و گاه باز جهان را فتح می‌کرد تا شاهزاده‌اش را بیابد. گاه آوازه‌اش شرق تا غرب را پر می‌کرد، گاه گمنام از دنیا می‌رفت.
قرن‌ها می‌گذشتند و تنها امید بر سر جایش باقی می‌ماند.
باری دیگر در مصر متولد شد، در خانواده‌ای معمولی. با خود گفت:
«شاید آغاز و پایان یکی باشند.»

و زندگی‌ای هر چند کسالت‌بار ادامه داد. امید عجیبی قلبش را می‌سوزاند. حال در قاهره، استاد نجومی بود و به همان ستارگانی چشم می‌دوخت که در باغ شاهزاده، با هم نگاهشان می‌کردند.
روزی در دانشگاه، جهان دور سرش چرخید و بر زمین افتاد و جز‌ سیاهی، چیزی جلوی رویش ندید.
وقتی که در بیمارستان به هوش آمد، حسش کرد؛ بالاخره حسش کرد. حس آن روح آشنا که پس از هزاران سال، دوباره در کنارش بود.
چشم گشود. زنی مسن، با لباس پرستاری بر صندلی کنار تخت نشسته بود. چشمانشان به هم افتاد و بی‌تردید هم را شناختند. این زن پیر و نحیف، همان شاهزاده بلندقامت و جوانش بودش.
نه حرفی زدند و نه حتی گریستند.
شاهزاده شکسته به سوی پسر آمد و دستش را گرفت. گرمایی آشنا، همچون آفتاب سرزمین کمت، تنشان را در آغوش کشید، آن‌قدر که چشمان هر دویشان دوباره بسته شدند.
و آنگاه، برای نخستین بار، دیگر چشم به جهان نگشودند.
5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر می‌خواید، می‌تونید پست چالش رو از توی چنل‌هاتون پاک کنید.
بابت تاخیر خیلی زیاد ببخشید. وقتی انجام دادم، حتما توی ناشناس یا هر راه ارتباطی‌ای که دارید، نتیجه رو می‌فرستم.
4