Anicca
91 subscribers
285 photos
26 videos
74 files
152 links
Salam be to
Download Telegram
Anicca
https://castbox.fm/vb/1016800049
رختکن بازنده ها اپیزود داده
Anicca
از دفترچه‌ی مردی که هر روز، اندکی بیشتر، به غریبه‌ای شبیه می‌شود. نمی‌دانم از چه زمانی شروع شد؛ از کدام صبح، کدام اشتباه، کدام تصمیم احمقانه‌ای که آن لحظه، با اطمینانی مسخره، نامش را شجاعت گذاشته بودم. فقط به خاطر دارم روزی به خودم آمدم و دیدم مدت‌هاست زندگی…
اما وقتی می‌فهمم بخشی از ویرانی، حاصل دست‌های خودم است، نفرت شکل پیچیده‌تری پیدا می‌کند؛ دیگر نمی‌توانم از خودم فاصله بگیرم، چون هر جا بروم، کسی که باید از او فرار کنم، همراه من می‌آید.

من از خودم کینه دارم؛ نه فقط برای آن‌چه کرده‌ام، بلکه برای اطمینانی که هنگام انجام دادنش داشته‌ام.

برای آن نسخه از خودم که در میان تمام احتمال‌های موجود، درست همان راهی را انتخاب کرد که امروز از دیدنش شرمنده می‌شوم؛ بعد هم، به‌جای ایستادن و اعتراف به اشتباه، چنان با لجاجت ادامه داد که عقب‌نشینی را از شکست هم تحقیرآمیزتر می‌دانست.

چه طنز کثیفی است که گاهی برای اثبات اشتباه نبودن یک تصمیم، سال‌ها از عمرمان را صرف اشتباه کردن می‌کنیم.

من این کار را کرده‌ام.

بیش از یک بار.

و هر بار، وقتی سرانجام حقیقت خودش را نشان داده، به‌جای آن‌که از خودم بپرسم چرا آن‌قدر دیر فهمیدم، از خودم پرسیده‌ام چطور جرئت کردم این‌قدر احمق باشم.

شاید به همین دلیل است که گذشته در ذهن من هرگز گذشته نیست. دیگر مجموعه‌ای از اتفاقات تمام‌شده نیست؛ موجودی زنده است که هر شب از جایش بلند می‌شود، روبه‌رویم می‌نشیند و با صدای خودم از من سؤال می‌پرسد.

من جواب‌ها را بلدم.

فقط هیچ‌کدامشان چیزی را عوض نمی‌کنند.

بیرون، شهر با نظم یک دستگاه عظیم و فرسوده کار می‌کند.

مردم از خانه‌هایشان بیرون می‌ریزند، در صف‌ها می‌ایستند، به ساعت نگاه می‌کنند، به صفحه‌های روشن خیره می‌شوند و برای رسیدن به جایی عجله دارند که احتمالاً چند ساعت بعد، از آن‌جا نیز خسته خواهند شد. چراغ‌ها سبز می‌شوند، خودروها حرکت می‌کنند، مغازه‌ها کرکره‌هایشان را بالا می‌کشند. جهان با دقتی حیرت‌انگیز به کار خودش مشغول است؛ انگار هیچ‌کس به او خبر نداده که ممکن است تمام این تلاش‌ها، در نهایت، به هیچ معنای قابل‌دفاعی نرسند.

به چهره‌ها نگاه می‌کنم.

هرکدامشان نقابی دارند که احتمالاً مدت‌هاست دیگر احساسش نمی‌کنند. مردی که پشت تلفن می‌خندد، زنی که در ویترین مغازه به خودش نگاه می‌کند، جوانی که با هدفون از خیابان عبور می‌کند و پیرمردی که روی نیمکت نشسته و رفت‌وآمد مردم را تماشا می‌کند. هیچ‌کدام شبیه آدم‌های شکست‌خورده نیستند. شاید چون شکست، برخلاف تصور ما، ظاهر مشخصی ندارد. آدم می‌تواند شکست‌خورده باشد و هنوز سر کار برود؛ هنوز عاشق شود، خرید کند، شوخی کند و برای آخر هفته برنامه بریزد.

شکست لزوماً آدم را از پا نمی‌اندازد.

گاهی فقط به او یاد می‌دهد چطور با همان پاها، مسیر اشتباهی را برای مدت طولانی‌تری ادامه دهد.

ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که حرکت را با پیشرفت اشتباه گرفته است. از کودکی به ما می‌گویند باید جلو برویم، بهتر شویم، بیشتر داشته باشیم، جایگاه بالاتری پیدا کنیم و چیزی از خودمان بسازیم که بتوان آن را به دیگران نشان داد. کمتر کسی می‌پرسد این جلو رفتن به کجا ختم می‌شود؛ کمتر کسی جرئت می‌کند بپرسد اگر مقصد را خودمان انتخاب نکرده باشیم، رسیدن به آن چه ارزشی دارد.

ما معیارهایی را به ارث می‌بریم که انتخابشان نکرده‌ایم و بعد، با تمام توان، تلاش می‌کنیم در آن‌ها موفق شویم. برای اثبات ارزش خودمان به کسانی رقابت می‌کنیم که شاید هرگز به زندگی ما فکر نکرده باشند. از نرسیدن می‌ترسیم، بدون آن‌که مطمئن باشیم چیزی که می‌خواهیم به آن برسیم، واقعاً خواسته‌ی خودمان است.

و وقتی بالاخره از نفس می‌افتیم، به ما می‌گویند باید تاب‌آوری بیشتری داشته باشیم.

من از این واژه‌های شیک خسته‌ام؛ واژه‌هایی که گاهی به‌جای آن‌که درد را توضیح دهند، آن را به مسئولیت تازه‌ای برای فرد تبدیل می‌کنند. اگر فرسوده شده‌ای، باید بهتر مدیریت کنی. اگر عقب مانده‌ای، باید بیشتر تلاش کنی. اگر ناراضی هستی، باید نگرشت را تغییر بدهی.

کمتر کسی می‌پرسد چرا باید انسانی که تمام روز را صرف دوام آوردن کرده است، شب هم برای اثبات شایستگی‌اش در رنج کشیدن تلاش کند.

بااین‌حال، من هم از این دستگاه بیرون نیستم.

من نیز گاهی آدم‌ها را با موفقیت‌هایشان می‌سنجم، از شکست دیگران احساس برتری می‌کنم و وقتی کسی از دردش حرف می‌زند، در ذهنم دنبال راه‌حلی می‌گردم تا مجبور نباشم مدت زیادی کنار درد او بمانم. من نیز بارها به جای فهمیدن، قضاوت کرده‌ام؛ به جای شنیدن، منتظر نوبت حرف زدنم مانده‌ام.

از جامعه‌ای که آدم‌ها را به ماشین‌های کوچک تولید و مصرف تبدیل می‌کند، شکایت دارم؛ اما خودم هم بارها ارزشم را با میزان مفید بودنم سنجیده‌ام.

از بی‌رحمی دنیا بیزارم؛ اما وقتی دنیا فرصتی برای مهربانی در اختیارم گذاشته، همیشه از آن استفاده نکرده‌ام.

من از این جهان جدا نیستم.

این جهان، به شکلی که ترجیح می‌دهم نبینم، از من نیز ساخته شده است.

شکارچی می نویسد
Part 2
❤5
نوشتن این برام جرئت می خواست که کم پیش میاد تو خودم ببینم ولی ممکنه مشکلی باشه که بقیه هم مثل من باهاش دست و پنجه نرم کنن
این اواخر تقریبا یه رابطه که برام مهم بود از دست دادم و بخشی که خودم توش مقصر بودم ریشه داشت توی کم بودن عزت نفسم توی اتفاق هایی که پیش می اومد
و من این توی ارتباطم با دوستام و کارم
زندگیم و تصمیاتم هم دیدم
طوری که کنارش
بدبینی
مقایسه کردن خودم با بقیه
کمال‌گرایی زیادددددد
احمالکاری
نتیجه این عزت نفس پایین بود
❤3👍1🔥1
Anicca
نوشتن این برام جرئت می خواست که کم پیش میاد تو خودم ببینم ولی ممکنه مشکلی باشه که بقیه هم مثل من باهاش دست و پنجه نرم کنن این اواخر تقریبا یه رابطه که برام مهم بود از دست دادم و بخشی که خودم توش مقصر بودم ریشه داشت توی کم بودن عزت نفسم توی اتفاق هایی که پیش…
یکم طول کشید که کلا این موضوع قبول کنم و اقرار کردنش هم برام سخت بود ولی خب
دوباره مرزبندی هام چک کردم
و شروع کردم از کمک خواستن
و فکر کردن (اورثینک نه هاااا)
و نوشتن چیزی که بنظرم داره کمکم میکنه همین کتاب خوندنه هست و گوش دادن به استاد عزیزم که تا الان ندیدمش محمدرضا شعبانعلی
👍3❤1🔥1
❤2
من پیشنهاد میکنم یه بار هم شده وقت بزارید گوش کنید
این مواردی هست که کمبود عزت نفس خودش رو نشون میده و امتیازی که من به خودم دادم
و ایشون هر کدوم با مثال توضیح میده
❤3
Anicca
من پیشنهاد میکنم یه بار هم شده وقت بزارید گوش کنید این مواردی هست که کمبود عزت نفس خودش رو نشون میده و امتیازی که من به خودم دادم و ایشون هر کدوم با مثال توضیح میده
یکی از راهکارهای هایی که بتونیم با ترس های وجودیمون روبه رو بشیم تا کمتر از کیسه عزت نفسمون خرج کنیم
پرسیدن اینکه من از چی می ترسم
و بعدش بگیم که چرا از این می ترسم
برای مثال
من ترس از دست دادن دارم
چرا ترس از دست دادن دارم ؟
چون حس ناکافی بودن و تنها موندن و وابستگی عاطفی توی من وجود داره
چرا این حس ها وجود داره ؟
چون زود قضاوت میکنم و تصمیم پر هزینه برای نگه داشتن دادم
چرا این کار کردم ؟
چون یه جاهایی نه گفتن بلد نبودم و مخالفت کردن سخت تر از مقاومت کردن بود
حالا مشکلم می دونم یا می تونه عمیق تر بشیم بستگی به خودتون داره
🔥3🖕1
Anicca
من پیشنهاد میکنم یه بار هم شده وقت بزارید گوش کنید این مواردی هست که کمبود عزت نفس خودش رو نشون میده و امتیازی که من به خودم دادم و ایشون هر کدوم با مثال توضیح میده
اینجا مشکل اومده ریشه یابی کرده محمدرضا برای هر کدوم راهکار داده یا ساده سازی کرده تا مخاطب بتونه به خودآگاهی برسه
❤1
در آخر بخش دوم هم داستان زندان بدون دیوار بیان کرد که چطوری کره شمالی توی زندان با این روش آدم میکشت
در جریان جنگ کره، تعدادی از سربازان آمریکایی در اردوگاه‌های اسارت کره‌ی شمالی، با وجود دسترسی به غذا و سرپناه و نبود شکنجه‌های جسمی شدید، جان خود را از دست دادند. طبق روایت متن، دلیل اصلی این اتفاق، شکستن روحیه، از بین رفتن امید و قطع ارتباط عاطفی میان اسیران بود.دکتر ویلیام مایر این وضعیت را بررسی کرد و چهار روش اصلی را شناسایی کرد
1. ایجاد بی‌اعتمادی: اسیران را تشویق می‌کردند از یکدیگر جاسوسی کنند تا دوستی و اعتماد بین آن‌ها از بین برود.
2. وادار کردن به اعتراف و انتقاد از خود: سربازان مجبور می‌شدند در جمع درباره‌ی اشتباهات و ضعف‌هایشان اعتراف کنند؛ در نتیجه، احترام و حمایت متقابل میان آن‌ها کاهش می‌یافت.
3. از بین بردن وفاداری و حس مسئولیت: با تضعیف احترام به فرماندهان و پیوند میان سربازان، افراد کم‌کم نسبت به سرنوشت یکدیگر بی‌تفاوت می‌شدند.
4. محروم کردن از حمایت عاطفی: نامه‌های امیدبخش خانواده را پنهان می‌کردند، اما نامه‌های ناامیدکننده و خبرهای بد را سریع به دست اسیران می‌رساندند.
نتیجه این روش‌ها این بود که بسیاری از سربازان اعتمادشان را به خود، دوستان و خانواده از دست دادند. بعضی از آن‌ها به مرحله‌ای رسیدند که دیگر برای زنده ماندن تلاشی نمی‌کردند و به‌تدریج تسلیم می‌شدند.
❤2
Anicca
Audio
چیزی که توی این ۲ یا ۳ روز اخیر کمک کننده بود برام و سعی کردم تمرین کنم
جدا کردن رویداد با ادراک و حسم و واکنش که میدم بود
اینطوریه که هر اتفاقی که می افته اولین چیزی حس شماست که به شما رجوع میکنه و شما باید تلاش کنید که سر اون حس فقط تصمیم نگیرید و جوانب دیگه هم بسنجین
خود محمدرضا مثال ریس بانک زد و جالب بود
❤5
من آدم اینم که زیر متن های خوشم میاد هایلایت بزنم و خط بکشم
بگم من اینجا خوندم
من اینجا دوست داشتم
با این قسمت به فکر فرو رفتم و چند بار خوندم
یا این قسمت با وجود اینکه چیز خاصی از نظر بقیه نیست احساس مشابه داشتم
ولی صد حیف این کتاب کتاب من نیست
❤1
این که بگویی امید بزرگترین شرارت است ! خدا مرده است ! حقیقت ، اشتباهی است وجود آن قادر به زندگی نیستیم که دشمن حقیقت نه دروغ بلکه یقین است
پاداش مردگان این است که دیگر نمی‌توانند بمیرند
🕊2🐳1
هالوین امسال واقعا مجتبی بودم 😔
🤝4😁1🌚1
برای چیزی که باید احساس ناراحتی بکنید نمی‌کنید
و در ادامه میگه که اگر برای اون موضوع مشخص این حس نداشتید چه‌کار میکردید
❤2
Anicca
این که بگویی امید بزرگترین شرارت است ! خدا مرده است ! حقیقت ، اشتباهی است وجود آن قادر به زندگی نیستیم که دشمن حقیقت نه دروغ بلکه یقین است پاداش مردگان این است که دیگر نمی‌توانند بمیرند
این نظر. تفسیر من هست و دلیل به درست بودنش نمیشه خوشحال میشم اگه شما نظر دیگه دارید و تفسیر دیگه دارید بگید🤍
نیچه زندگی رو توی ناامیدی می دید و بنظرم جالب ترین حرفی که زد این بود که
همانی شو که هستی✨️

رفتار و منشی که تو رو ناراحت افسرده نکنه و امید واهی به تو نده
و رفتارت برای اینکه خدایی هست و ثواب و جزایی وجود داره انجام نده بلکه برای احترام به انسانیت خودت انجام بده
و حقیقت با اینکه نادرست میدونه ولی همون قدر حیاتی هم میدونه که جاش با دروغ نمی تونه پر کنه و دشمن حقیقت و یقین می دونه وقتی که انقدر به یک موضوع اعتقاد پیدا کردی که دیگه واقعیت های دیگه نمی تونه ببینی
و در نهایت این زندگی پر رنج به مرگ ترجیح میده و مرگ با اینکه قطعی میدونه ولی تشنه زندگی کردنه.
❤2