Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
عمارت سنگیِ باشکوهی در دل باغی وسیع، با ستونهای بلند مرمر، درهای چوبیِ تیره و پنجرههای قدی که نور صبح را مثل پردهای روشن روی کف سنگی میریزد. از دور، عظمت بنا کمی سرد و دستنیافتنی به نظر میرسد؛ دیوارهای سنگین، سقفهای بلند و خطوط معماریِ دقیق، شکوهی دارد که آدم را وادار به سکوت میکند. اما با نزدیک شدن، ظرافتش آشکار میشود؛ پردههای ابریشمیِ روشن، گلدانهای سفید پر از گلهای تازه، شمعدانهای قدیمی و مبلمان چوبی که هرکدام با فاصله و نظم دقیقی جای گرفتهاند. حتی سکوت اینجا هم مرتب و باشکوه است؛ نوری نرم روی مرمر افتاده، عطر گلها در راهروهای بلند پخش شده و تمام آن خشونت سنگیِ بنا، از نزدیک به آرامشی لطیف و روشن تبدیل میشود؛ انگار قرنها وقار، با نهایت ظرافت در یک خانه جمع شده باشد.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : @lifxl
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یه اتاق نقاشی قدیمی در آخرین طبقهی یه ساختمان ساکت، با دیوارهای بلند و پنجرهای که بیشتر وقتها نیمهباز میمونه. نور خاکستری از لای پرده میافته روی بومهای نیمهتمام، کتابهای پراکنده و میز کاریای که انگار صاحبش هر بار با خستگی بهش پناه آورده. بوی رنگ و کاغذ توی هوا مونده و گوشهای از اتاق، چراغ مطالعه تا نیمههای شب روشنه؛ جایی که میشه ساعتها با یک نقاشی کلنجار رفت، از امتحان و زندگی غر زد و بعد دوباره نشست پای همان بوم. بیرون، ماه کامل بالای شهر ایستاده و داخل اتاق همهچیز بین فرسودگی، فکرهای سنگین، شوخیهای بیپرده و یک میل عجیب به ساختن چیزی زیبا در نوسانه؛ اتاقی که انگار صاحبش هر بار از شلوغی دنیا به آن برمیگرده تا دوباره خودش رو جمع کند.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/home1297
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یه اسکلهی چوبی دورافتاده در حاشیهی یه شهر مهگرفته؛ جایی که دریا تا دوردست کش اومده و چراغهای شهر از پشت مه فقط به شکل لکههای محو دیده میشن. هوا سرده و نمِ آب روی تختههای خیس نشسته، باد آرامی از بین طنابها و نردههای قدیمی رد میشه و صدای موجها با فاصلهای نرم به گوش میرسه. یک فانوس کوچک انتهای اسکله روشن مونده و نورش روی آب تکهتکه میشه؛ اطرافش سکوتی هست که بیشتر از هر حرفی آرامش میده. انگار اینجا جاییه برای ماندن با فکرهای خودت، برای خیره شدن به دوردست و گذاشتنِ بعضی خاطرهها کنار صدای موجها؛ مکانی سرد و خلوت، با آرامشی عمیق و کمی غمگین که آدم دلش میخواد ساعتها در آن بماند.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/bhyunx
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک رصدخانهی قدیمی بر فراز کوهی دورافتاده، جایی بالاتر از مهِ شهر و دور از هیاهوی آدمها؛ ساختمانی سنگی با گنبد مسی، راهروهای بلند و پنجرههایی که تمام شب رو به آسمان باز میمانند. داخلش بوی کاغذهای قدیمی، چوب و کمی دود بخاری پیچیده و روی میزها کتابهای فلسفه، دفترهای یادداشت و نقشههای ستارهها کنار هم پراکندهاند. سکوت اینجا سنگین است، اما سرد و خالی نیست؛ هر گوشهاش انگار آدم را به فکر کردن دربارهی خودش، آدمهای اطرافش و تمام انتخابهایی که تا امروز داشته میکشاند. پشت شیشههای بلند، ستارهها بیهیاهو میدرخشند و پایینتر، شهر زیر لایهای از مه محو شده؛ جایی میان انزوا و میل به فهمیدن، میان خشم از جهان و تلاش برای شناختن سهم خودت در آن. با این حال، روی یکی از میزها یک فنجان چای و ظرف کوچکی از اسفند مانده و همین جزئیات ساده، تمام آن فضای فلسفی و سنگین را کمی انسانیتر میکند؛ انگار حتی در دورترین نقطه از دنیا هم هنوز دلبستگیهای کوچکی هست که آدم را به زندگی برمیگردانند.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/Rubicen
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک تالار شیشهایِ قدیمی در دل یک باغ تاریک؛ سقف بلند و پنجرههای عظیمش اجازه میدهند نور کمرنگ ماه و چراغهای دوردست روی کف سنگی بیفتند، در حالی که بیشتر فضا در سایهی ستونها و درختان بلند فرو رفته است. از بیرون، بنا سرد، خاموش و کمی مرموز به نظر میرسد؛ شیشههای تیره، دیوارهای سنگی و پیچکهایی که تا لبهی سقف بالا رفتهاند. اما از داخل، میان همان تاریکی، چند نقطهی روشن دیده میشود؛ یک میز کوچک زیر نور چراغ، چند گل سفید، انعکاس ماه روی شیشه و گرمای محوی که از انتهای تالار میآید. هیچکس دقیقاً نمیداند پشت درهای بسته چه میگذرد؛ فقط میشود حدس زد که آن سکوت سنگین، برای صاحبش بیشتر شبیه خلوتی امن است تا تنهایی. جایی تاریک و دستنیافتنی که هرچه بیشتر به عمقش نگاه کنی، روشناییهای کوچک و پنهان بیشتری پیدا میکنی.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : 𝘋𝘺𝘢𝘯
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک ایستگاه قطار قدیمی در مرز یک شهر خاموش؛ سقف بلند و فلزیاش زیر نور سرد صبح رنگپریده به نظر میرسد و ردیف چراغهای زرد، لکههای کوچکی از گرما را روی سنگفرش خیس انداختهاند. روی نیمکتهای چوبی، چند پر سفید میان گردوغبار و رد پای مسافران جا مانده و باد هر از گاهی آنها را تا لبهی سکو میبرد. تابلوهای مسیر قدیمی و رنگپریدهاند، صدای دور قطارها با سوت کوتاه باد در هم میآمیزد و از کافهی کوچکی انتهای سالن بوی قهوه و نان گرم میآید. همهچیز حالوهوای سفری طولانی را دارد؛ جایی میان رفتن و ماندن، میان میل به فهمیدن معنای مسیر و ادامه دادن حتی وقتی مقصد هنوز روشن نیست. کنار این فضای سرد و خاکستری، ویترین کوچکی با شیرینیهای سفید و ظریف زیر نور گرم میدرخشد؛ تضادی آرام میان سنگینی جهان و آن بخش کوچک، انسانی و شیرین که هنوز برای خودش جایی نگه داشته است.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/leafle_moss
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک بندر قدیمی در ساعتی نزدیک غروب؛ اسکلههای خیس زیر آسمانی خاکستری کشیده شدهاند و قایقهای ماهیگیری کوچک، آرام روی آب تیره بالا و پایین میروند. انتهای اسکله به دریایی باز میرسد که رنگش میان آبیِ سرد و سیاهی عمیق گم شده و چراغهای زرد بندر، تکهتکه روی موجها میلرزند. کنار انبارهای قدیمی، تابلوهای زنگزده و طنابهای ضخیم روی زمین افتادهاند و صدای برخورد آرام آب با بدنهی قایقها در سکوت پخش میشود. در میان این همه فرسودگی، یک اتاقک کوچکِ روشن در انتهای اسکله دیده میشود؛ پنجرهاش بخار گرفته و از پشت شیشه، نور گرمی روی مه نشسته است. جایی با حالوهوای آدمهایی که زیاد دیدهاند، بعضی خاطرهها را با خودشان حمل میکنند و با وجود سنگینی گذشته، هنوز رو به دریا ایستادهاند و راه خودشان را ادامه میدهند.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/mandelala_effect
❤1
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک خیابان قدیمی و زنده در یک شهر بارانی، با ساختمانهای رنگی، بالکنهای پر از گلدان و مغازههایی که نور گرمشان روی سنگفرش خیس میریزد. هوا تازه از باران درآمده و هنوز بوی خاک و برگهای خیس در کوچهها مانده؛ کافههای کوچک شلوغاند، دوچرخهها کنار دیوارها تکیه دادهاند و از پنجرههای باز، صدای موسیقی و خنده بیرون میزند. میان آن همه رنگ و رفتوآمد، کوچههای باریکی هم هست که به حیاطهای سبز و دنج میرسند؛ جاهایی آرامتر که نور عصر از لابهلای شاخهها روی دیوارهای قدیمی افتاده. فضا سرزنده و کمی بازیگوش است، با رگهای از کنجکاوی که آدم را وادار میکند هر پیچ خیابان را دنبال کند؛ شهری که در ظاهر ساده و شیرین به نظر میرسد و اگر کمی بیشتر در آن قدم بزنی، لایههای ظریفتر و عمیقتری زیر این شلوغی پیدا میکنی.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/PublicSlutty
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک سینمای قدیمی در انتهای خیابانی خلوت، با نمایی سنگی و پنجرههای بلند که نور کمرنگ غروب از میانشان به سالن تاریک میریزد. صندلیهای مخملی قرمز ردیفبهردیف زیر نور طلایی چراغهای دیواری قرار گرفتهاند و پردهی بزرگ روبهرو در سکوت روشن است؛ انگار هر فیلم، خاطرهای را از جایی دور دوباره بیدار میکند. بیرون، خیابان در مه فرو رفته و چراغهای شهر پشت شیشهها محو شدهاند. فضای سالن گرمایی آرام دارد، اما در گوشههایش سایههای عمیقی نمایان هستند؛ جایی که آدم میتواند میان دلبستگی، خاطره و ترس از فردا ساعتها بنشیند و به روشنایی پرده خیره بماند. هرچه شب جلوتر میرود، سالن خلوتتر میشود و تنها نور باریک پروژکتور در تاریکی باقی میماند؛ شبیه آخرین پنجرهی روشن شهری که مدتهاست خوابش نبرده.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/thinking_of_you_always
💘1
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک سکوی مرتفع در انتهای شهری خاموش، جایی میان زمین و آسمان، با نردههای فلزی سرد و منظرهای بیانتها روبهرو. غروب، آسمان را به سرخ تیره و نارنجی سوخته کشانده و آخرین نور خورشید روی ساختمانهای دوردست افتاده است. باد آزادانه میان سازههای فلزی میپیچد و تکههای کاغذ و برگ خشک را روی کف سکو میچرخاند؛ اطراف، همهچیز خلوت و کمی خشن به نظر میرسد، اما همین خلوتی حس رهایی عجیبی دارد. چند چراغ کوچک زیر پا روشن شدهاند و میان رنگ سنگین آسمان، مسیر باریکی از نور ساختهاند. اینجا جایی برای ماندن و تعلق پیدا کردن نیست؛ بیشتر شبیه نقطهای است که آدم پس از پشت سر گذاشتن چندین نسخه از خودش، روبهروی افق میایستد و برای اولینبار از سوختن نمیترسد.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/U6nique
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
میدان پیکادلی در قلب لندن، درست در یک عصر خنک و ابری؛ تابلوهای نورانی، ساختمانهای سنگی و خیابانهای شلوغ زیر آسمان خاکستری جلوهی خاصی پیدا کردهاند. اتوبوسهای قرمز از میان جمعیت عبور میکنند، صدای قدمها و گفتوگوها با هم درآمیخته و نسیم سردی میان خیابانها میدود. اطراف میدان پر از کافهها، کتابفروشیها و ویترینهای روشن است و کمی دورتر، خیابانهای قدیمی لندن در امتداد هم کشیده شدهاند. همهچیز زنده و در حرکت است؛ فضایی با وقار و نظم خاص خودش که در عین شلوغی، حس استقلال و هدفمندی آرامی دارد؛ درست از آن مکانهایی که میشود ساعتها در آن قدم زد، به معماری شهر خیره ماند و از تماشای زندگی در یکی از معروفترین گوشههای انگلستان لذت برد.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/seraphinetext
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
موزهی اورسی در یک عصر آرامِ آبیرنگ؛ تالاری بلند با سقف شیشهای، ساعت بزرگ قدیمی و دیوارهایی پوشیده از تابلوهای نقاشی که نور سرد غروب رویشان افتاده است. میان رفتوآمد آرام بازدیدکنندهها، گوشهای نیمکتی کنار پنجره قرار دارد و دفترچهای باز روی آن مانده؛ انگار نویسندهای چند خط نوشته، قلم را کنار گذاشته و برای لحظهای به منظرهی بیرون خیره شده است. هوا لطیف و کمی دلتنگ است، با همان آرامشی که پشتش ذهنی پر از فکر و قلبی حساس جریان دارد؛ جایی که آدم میتواند میان نقاشیها، کتابها و سکوت موزه قدم بزند و از دلِ شلوغی ذهنش، آرامآرام یک داستان تازه بیرون بکشد.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : massımo bolue
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک بازار شبانهی قدیمی در مرکز شهری اروپایی؛ پر از غرفههای رنگارنگ، چراغهای ریز آبی و زرد، بوی شیرینی و قهوه و صدای آدمهایی که هرکدام مشغول حرف زدن و خندیدناند. بین بساط کتابهای دستدوم، پوسترهای فیلم و صفحههای موسیقی قدیمی، هر چند قدم یک اتفاق تازه میافتد؛ یکی با خوراکی در دست میدود، یکی با دوستش شوخی میکند و یکی گوشهای ایستاده و با هدفونش غرق آهنگ شده. فضا شلوغ، گرم و کمی درهموبرهم است؛ درست شبیه آدمی که ذهنش از صدها فکر پر شده، از زندگی کلافه میشود، دربارهی گذشته و آینده فکر میکند و چند دقیقه بعد با یک شوخی یا یک خوراکی خوشمزه حال خودش را عوض میکند.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/Nictophylee
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک صومعهی قدیمی در حاشیهی شهری مهآلود، با حیاطی سنگفرش و باغی کوچک که زیر نور آبیِ غروب آرام گرفته است؛ دیوارهای بلندِ سنگی با پیچکهای سبز پوشیده شدهاند و پنجرههای باریک، نور کمرنگی روی نیمکتهای چوبی انداختهاند. در یکی از طاقها چند نامه و کتاب روی میزی قدیمی کنار هم مانده و صدای دورِ ناقوس با خشخش برگها قاطی میشود. فضا خلوت و درونگراست، کمی دلتنگ اما لطیف؛ شبیه جایی برای آدمی که گاهی دلش میخواهد از همه فاصله بگیرد و در سکوت خودش فرو برود، بااینحال هنوز برای آدمهایی که دوستشان دارد جای گرمی در دلش نگه داشته و میان کتاب، نامه، خاطره و خیال، آرامآرام با رفتنها و ماندنهای زندگی کنار میآید.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/PrivateLocus
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک باغ گیاهشناسی قدیمی در اوایل پاییز، جایی میان خیابانهای سنگفرش و ساختمانهای کلاسیک؛ درختها آرامآرام رنگ عوض کردهاند و برگهای نارنجی و قهوهای روی مسیرهای خیس پخش شدهاند، درحالیکه چراغهای کوچک باغ با نور گرمشان میان سایههای آبی عصر روشن ماندهاند. گوشهای یک گلخانهی شیشهای قدیمی دیده میشود که پشت بخار پنجرههایش چند گلدان و صندلی چوبی قرار دارد و از دور صدای رعد با خندههای گاهبهگاه آدمها قاطی میشود. فضا همزمان دلتنگ و زنده است؛ انگار جای آدمیست که زیاد فکر میکند، گاهی میان خاطرات و سؤالهای خودش گم میشود و نوشتههایش را نیمهکاره رها میکند، اما با یک آهنگ، یک داستان، یک آدم دوستداشتنی یا حتی رسیدن پاییز ناگهان همانقدر کودکانه و واقعی خوشحال میشود.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/amnesiaxee
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک باغ ژاپنی قدیمی در اواخر پاییز؛ مسیر باریک سنگی میان درختهای افرا کشیده شده و برگهای سرخ و طلایی روی سطح آرام یک برکه شناورند، فانوسهای سنگی با نور ملایم کنار آب روشن شدهاند و پلی چوبی، دو سوی باغ را به هم وصل میکند. هوا خنک و ساکت است و پشت این سکوت، حس عجیبی از امنیت و آرامش جریان دارد؛ انگار اینجا جاییست که لازم نیست مدام از نگاه و رفتار آدمها رمزگشایی کنی، حرفها همانقدر ساده و روشناند که باید باشند و دلت میتواند بیدغدغه کنار کسی بماند. بااینحال گوشهای از باغ همیشه در سایه است؛ جایی برای دلتنگیهای آرام، کلمات نگفته و آدمهایی که هنوز در دل ماندهاند، مثل نوری که روی آب افتاده و با هر نسیمی کمی میلرزد.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/DrknsByun
❤🔥1
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک قنادی قدیمی در وین، با ویترینهای بلند و شیشههای بخارگرفته، جایی که شیرینیهای شکلاتی و کیکهای خامهای زیر نور طلایی ردیف شدهاند و پشت آنها دیوارهایی با قابهای قدیمی و نقاشیهای ظریف دیده میشود. بیرون، خیابان از باران تازه خیس شده و انعکاس چراغها روی سنگفرشها کش آمده؛ داخل، موسیقی آرامی از گوشهی سالن میآید و بخار فنجانهای داغ بالا میرود. روی یکی از میزهای کنار پنجره، دفترچهای باز کنار یک تکه شکلات مانده؛ فضایی شیرین و گرم که زیر لایهی لطیفش اندوهی قدیمی جریان دارد، انگار صاحب آن میز بارها از آدمها خسته و دلشکسته شده، اما هنوز برای مهربانی، خاطره و پیدا کردن یک آدم خوب جایی در دلش نگه داشته است.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/amorexr
💘1
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک فانوس دریایی قدیمی روی صخرههای ساحلی، زیر آسمانی به رنگ آبیِ تیره و نقرهای؛ موجها پایین صخره با ریتم سنگین به دیواره میخورند و نور فانوس هر چند ثانیه یکبار روی آب میلغزد و دوباره در تاریکی محو میشود. راه باریکی از میان علفهای خیس تا برج بالا میرود و کنار درِ چوبی آن، یک گیتار قدیمی به دیوار تکیه داده است؛ انگار کسی شب را با صدای ساز و دریا سر کرده. هوا پر از حس رفتن و ماندن است، با دلتنگیای آرام که زیر پوستِ منظره جریان دارد؛ جایی برای آدمی که وقتی دل میبندد، عمیق میرود و وقتی وقتِ رفتن میرسد، ساعتها با خودش کلنجار میرود، میان عشق، غرور و خاطره گیر میکند و بااینحال هنوز در دورترین نقطهی تاریکی، دنبال همان نور نقرهای میگردد.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : https://t.me/lloeydom
🐳1
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک موزهی عروسک و اسباببازیِ قدیمی در یک کوچهی باریک و سنگفرششده ؛ ساختمانی با پنجرههای رنگی که نور آبیِ ماه از آنها روی ویترینها افتاده و پشت شیشهها، عروسکهای قدیمی، کارتپستالها و اسباببازیهای رنگورورفته کنار هم نشستهاند. گوشهی سالن، یک دستگاه پخش موسیقی قدیمی آرام مینوازد و روی میزی گرد، پاکتهای نامه و کاغذهای رنگی میان روبان و برچسبهای کوچک پخش شدهاند. فضا کمی عجیب، شیرین و نوستالژیک است؛ انگار آدمی که از شلوغی دنیا و آدمها خسته شده، هر از گاهی به اینجا پناه میآورد، یک یادگاری قدیمی را برمیدارد، لبخند کوچکی میزند و برای چند ساعت اجازه میدهد همان بخش کودکانه و مهربان وجودش نفس بکشد.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : Conflict
Forwarded from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
یک باغ سفید و قدیمی در میان تپههای مهگرفته؛ مسیرهای باریک سنگی میان گلهای وحشی و درختهای شکوفهدار پیچیدهاند و نور لطیف صبح روی برگهای خیس نشسته است. وسط باغ، یک حوض کوچک با فوارهای آرام قرار دارد و اطرافش نیمکتهای چوبی و مجسمههای ظریف سنگی دیده میشوند. همهچیز در اینجا نرم و بیآلایش به نظر میرسد؛ انگار جایی برای روحی مهربان و لطیف که با وجود تمام سختیهایی که از سر گذرانده، هنوز لطافتش را حفظ کرده و زیباییاش را از چشم خودش پنهان میبیند.
𝘍𝘰𝘳 𝘥𝘦𝘢𝘳 : 𝖭𝖺𝗒𝗍𝖺