فکر کنم افتادی تو دردسر…
چون یه آهنگ پیدا کردم که هر نتش، هر کلمهش، منو پرت میکنه سمت تو.
ریتمش قشنگه، مثل خندههات…
احساسش پر از توئه، مثل لحظههایی که بودی و نمیموندی.
همه چیزش یاد توئه، حتی سکوت بین آکوردهاش.
نمیخواستم دوباره اشتباه کنم، اما دلم میخواست اعتراف کنم…
تو قشنگترین اشتباه من بودی.
اما زخمی که ازت مونده، هنوزم نمیذاره خودمو قانع کنم که دوباره اشتباه کنم.
وقتی رفتی، دلم شکست. نه فقط چون رفتی…
بلکه چون تا آخرین لحظه امیدوار بودم بمونی،
پای حرفات وایستی،
و هیچوقت منو تنها نذاری.
از نیمهشب که میگذره،
فکر تو میاد و ذهنمو پر میکنه.
شبهام سیاهتر شدن، پر از تاریکیِ خیال تو.
میخوام بگم چه حسی دارم،
اما میترسم…
میترسم تو اونقدر شجاع نباشی که با حس من روبهرو بشی.
شبها ساخته شدن برای گریههای بیصدا…
برای چشمایی که از تنهاییِ نبودنت خیس میشن.
برای دلتنگیِ آغوشی که حالا فقط یه خاطرهست.
برای گفتنِ حرفهایی که صبح، دیگه جرات گفتنشونو ندارم.
میخوام فراموشت کنم،
میخوام از زندگی لذت ببرم،
اما چطور وقتی هنوز توی گذشته، توی فکر و خیال تو زندونیم؟
توی توهم عشقی که خودت ساختی و من باورش کردم…
دلم میخواد یه فرصت دیگه بدم،
به تو، به خودم، به «ما»…
یه شانس برای دوباره بودن.
ناخودآگاه دارم برمیگردم سمتت،
با یه ترس قشنگ، با یه امید کوچیک.
فقط بگو…
تو هم میخوایش؟
تو هم هنوز حسش میکنی؟
قلبت تاب احساسات منو داره؟
چون من دارم به سمتت برمیگردم…
حتی اگه بدونم، دارم دوباره اشتباه میکنم.
// Vito | @AliveInSilence
چون یه آهنگ پیدا کردم که هر نتش، هر کلمهش، منو پرت میکنه سمت تو.
ریتمش قشنگه، مثل خندههات…
احساسش پر از توئه، مثل لحظههایی که بودی و نمیموندی.
همه چیزش یاد توئه، حتی سکوت بین آکوردهاش.
نمیخواستم دوباره اشتباه کنم، اما دلم میخواست اعتراف کنم…
تو قشنگترین اشتباه من بودی.
اما زخمی که ازت مونده، هنوزم نمیذاره خودمو قانع کنم که دوباره اشتباه کنم.
وقتی رفتی، دلم شکست. نه فقط چون رفتی…
بلکه چون تا آخرین لحظه امیدوار بودم بمونی،
پای حرفات وایستی،
و هیچوقت منو تنها نذاری.
از نیمهشب که میگذره،
فکر تو میاد و ذهنمو پر میکنه.
شبهام سیاهتر شدن، پر از تاریکیِ خیال تو.
میخوام بگم چه حسی دارم،
اما میترسم…
میترسم تو اونقدر شجاع نباشی که با حس من روبهرو بشی.
شبها ساخته شدن برای گریههای بیصدا…
برای چشمایی که از تنهاییِ نبودنت خیس میشن.
برای دلتنگیِ آغوشی که حالا فقط یه خاطرهست.
برای گفتنِ حرفهایی که صبح، دیگه جرات گفتنشونو ندارم.
میخوام فراموشت کنم،
میخوام از زندگی لذت ببرم،
اما چطور وقتی هنوز توی گذشته، توی فکر و خیال تو زندونیم؟
توی توهم عشقی که خودت ساختی و من باورش کردم…
دلم میخواد یه فرصت دیگه بدم،
به تو، به خودم، به «ما»…
یه شانس برای دوباره بودن.
ناخودآگاه دارم برمیگردم سمتت،
با یه ترس قشنگ، با یه امید کوچیک.
فقط بگو…
تو هم میخوایش؟
تو هم هنوز حسش میکنی؟
قلبت تاب احساسات منو داره؟
چون من دارم به سمتت برمیگردم…
حتی اگه بدونم، دارم دوباره اشتباه میکنم.
// Vito | @AliveInSilence
🆒36
🆒48
🆒35
𝐍𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝐄𝗅𝗌𝖾 𝐌𝖺𝗍𝗍𝖾𝗋𝗌 .
🆒28
دنبال چی میگردیم؟
آدمها همیشه دنبال معنا میگردن، اما هیچکس نمیپرسه اگه یه روز معنا خودش پیدامون کنه، باهامون چیکار میکنه؟
توی رفاقت دنبالش میگردی...منتظری یکی باشه که حرفهاتو بفهمه،سکوتهاتو ترجمه کنه، و با حواسِ واقعیِ دلش بهت گوش بده.
اما راستش رو بگو...واقعا براش مهمی؟
حرفات به دلش میرسن، یا توی راه خاموش میشن؟
گاهی آدم برای یه نفر همهچیزه، اما برای همون آدم، حتی یه “چیز” هم نیست.
و اونجاست که میفهمی رفاقت هم میتونه سردتر از تنهایی باشه.
عشق چی؟
گفتی دنبال آرامشی، که مثل نسیم بیاد و روحت رو نوازش کنه.
ولی سهمت چی شد؟
سردردهای شبانه، بیخوابیهایی که صدای تیکتاکش توی سرت میپیچه،
دلنگرونیهایی که مثل خوره به جونت افتادن…
مگه قرار نبود توی آغوش هم آرامش پیدا کنید؟
پس چی شد اون رؤیای پوچِ دو نفره؟
اون عشقِ آرزوشده که قرار بود پناهت باشه، شد زندانت.
و خانواده…
همیشه فکر میکنی اونا آخرین پناهتن، آخرین نقطهی امن دنیا.
ولی گاهی همون دستی که قرار بود نگهت داره، رهات میکنه.
و تو میمونی و یه دنیا سکوت،
یه خونهی پر از آدمهایی که دیگه تو رو نمیبینن.
از بچگی یاد گرفتیم آدما میان که برن؛
میان تا یه تکه از روحتو با خودشون ببرن،
تا خاطراتی بذارن که شبها لرز بندازه به دلت،
و اشک رو رفیقِ همیشگیت کنن.
اما بعدِ این همه رفتن و دلخستگی، یه سؤال هنوز میمونه…
دنبال چیای توی زندگی؟
وقتی هر چیزی که بهدست میاری، یه روز ازت گرفته میشه؟
شاید ما فقط داریم طبق عادت نفس میکشیم،
داریم میجنگیم با زخمهامون،
با امیدی که هر روز کمرنگتر میشه.
و شاید معنای واقعی زندگی همینه…
یه راهِ بیپایان بین پیدا کردن و از دست دادن،
بین دوست داشتن و فراموش شدن،
بین جنگیدن و تسلیم نشدن.
شاید معنا،
خودِ همین دردِ همیشگیه.
// Vito | @AliveInSilence
آدمها همیشه دنبال معنا میگردن، اما هیچکس نمیپرسه اگه یه روز معنا خودش پیدامون کنه، باهامون چیکار میکنه؟
توی رفاقت دنبالش میگردی...منتظری یکی باشه که حرفهاتو بفهمه،سکوتهاتو ترجمه کنه، و با حواسِ واقعیِ دلش بهت گوش بده.
اما راستش رو بگو...واقعا براش مهمی؟
حرفات به دلش میرسن، یا توی راه خاموش میشن؟
گاهی آدم برای یه نفر همهچیزه، اما برای همون آدم، حتی یه “چیز” هم نیست.
و اونجاست که میفهمی رفاقت هم میتونه سردتر از تنهایی باشه.
عشق چی؟
گفتی دنبال آرامشی، که مثل نسیم بیاد و روحت رو نوازش کنه.
ولی سهمت چی شد؟
سردردهای شبانه، بیخوابیهایی که صدای تیکتاکش توی سرت میپیچه،
دلنگرونیهایی که مثل خوره به جونت افتادن…
مگه قرار نبود توی آغوش هم آرامش پیدا کنید؟
پس چی شد اون رؤیای پوچِ دو نفره؟
اون عشقِ آرزوشده که قرار بود پناهت باشه، شد زندانت.
و خانواده…
همیشه فکر میکنی اونا آخرین پناهتن، آخرین نقطهی امن دنیا.
ولی گاهی همون دستی که قرار بود نگهت داره، رهات میکنه.
و تو میمونی و یه دنیا سکوت،
یه خونهی پر از آدمهایی که دیگه تو رو نمیبینن.
از بچگی یاد گرفتیم آدما میان که برن؛
میان تا یه تکه از روحتو با خودشون ببرن،
تا خاطراتی بذارن که شبها لرز بندازه به دلت،
و اشک رو رفیقِ همیشگیت کنن.
اما بعدِ این همه رفتن و دلخستگی، یه سؤال هنوز میمونه…
دنبال چیای توی زندگی؟
وقتی هر چیزی که بهدست میاری، یه روز ازت گرفته میشه؟
شاید ما فقط داریم طبق عادت نفس میکشیم،
داریم میجنگیم با زخمهامون،
با امیدی که هر روز کمرنگتر میشه.
و شاید معنای واقعی زندگی همینه…
یه راهِ بیپایان بین پیدا کردن و از دست دادن،
بین دوست داشتن و فراموش شدن،
بین جنگیدن و تسلیم نشدن.
شاید معنا،
خودِ همین دردِ همیشگیه.
// Vito | @AliveInSilence
1🆒39
حقیقتهایی هست که جز در تاریکی نمیتونن نفس بکشن؛ نور برای فهمیدنشون ضعیفه.
// Vito | @AliveInSilence
// Vito | @AliveInSilence
🆒29
🆒29
دوست داشتن، بیآن که انتظار پاسخی داشته باشی؛ عاشق بودن، بیآن که در این داستان، سهمی جز تماشا نصیبت شود. میگفتند معشوق، عذاب عاشق است و من باور نداشتم…تا روزی که خودم عاشق شدم. منی که عشق را انکار میکردم، منی که گمان میکردم این جنون هرگز به من نمیرسد. اما سرنوشت، آرام و بیرحم، لبخند تلخش را به من نشان داد و مرا به عشقی سپرد که معشوقش حتی از وجود من خبر ندارد.
و من…بیهیچ ادعایی،دل به برق آن چشمهای گیرایش، باختم.
// Vito | @AliveInSilence
و من…بیهیچ ادعایی،دل به برق آن چشمهای گیرایش، باختم.
// Vito | @AliveInSilence
🆒32
🆒33