👆اين تحقيقي است جالب و جديد از مرحوم آقای کرمانی اع. اين تحقيق اگرچه صد سال پيش ارائه شده است، ولي جديد است چرا كه كسي به دنبال آن نرفته و ارائه نكرده است.
در اين فكر بودم كه آيا شخص ديگري تحقيقي شبيه اين تحقيق انجام داده است يا نه؟ و اينكه لفظ “پاراش” دقيقا چه واژه ای است. و اينك نتايج این بررسی:
۱-در كتاب هاي لغت، “فهرست” را معرّب “پهرست” دانسته اند و “پهرست” را واژه اي “پهلوي” معرفي مي كنند. جالب است بدانيم لغت نويسان مشهوري همچون ابن خلف تبريزي (برهان قاطع) و دهخدا (لغت نامه دهخدا) و امثال اين دو، از اين مختصر مفصل تر ننوشته اند و در برخي از لغت نامه ها حتي به “پهرست” هم اشاره نشده است.
۲-تنها مرجعي كه در آن شبيه تحقيق حاج محمد كريم كرماني را يافتم، معجمي است كه اخيرا در حجاز به چاپ رسيده است. در مقدمه اين معجم كه به بررسي لغت هاي غير عربيِ معرّب پرداخته، آمده است:
فهرس : خاتمة محتويات الكتاب ، يوناني پوريستيس.
يعني واژه فهرس، به معناي پايان كتاب و محتويات كتاب است. در ادامه آمده است: اين واژه يوناني است و اصل آن “پوريستيس” است.
همان گونه كه ملاحظه كرديد، اين بررسي شبيه تحقيق مصنف ارشاد العوام است. با اين تفاوت كه ايشان فهرست را از “پاراش” و لغت “عبري” دانسته اند و اين معجم، اين لغت را از “پوريستيس” و لغت “يوناني” دانسته است.
ادامه دارد...👇👇
در اين فكر بودم كه آيا شخص ديگري تحقيقي شبيه اين تحقيق انجام داده است يا نه؟ و اينكه لفظ “پاراش” دقيقا چه واژه ای است. و اينك نتايج این بررسی:
۱-در كتاب هاي لغت، “فهرست” را معرّب “پهرست” دانسته اند و “پهرست” را واژه اي “پهلوي” معرفي مي كنند. جالب است بدانيم لغت نويسان مشهوري همچون ابن خلف تبريزي (برهان قاطع) و دهخدا (لغت نامه دهخدا) و امثال اين دو، از اين مختصر مفصل تر ننوشته اند و در برخي از لغت نامه ها حتي به “پهرست” هم اشاره نشده است.
۲-تنها مرجعي كه در آن شبيه تحقيق حاج محمد كريم كرماني را يافتم، معجمي است كه اخيرا در حجاز به چاپ رسيده است. در مقدمه اين معجم كه به بررسي لغت هاي غير عربيِ معرّب پرداخته، آمده است:
فهرس : خاتمة محتويات الكتاب ، يوناني پوريستيس.
يعني واژه فهرس، به معناي پايان كتاب و محتويات كتاب است. در ادامه آمده است: اين واژه يوناني است و اصل آن “پوريستيس” است.
همان گونه كه ملاحظه كرديد، اين بررسي شبيه تحقيق مصنف ارشاد العوام است. با اين تفاوت كه ايشان فهرست را از “پاراش” و لغت “عبري” دانسته اند و اين معجم، اين لغت را از “پوريستيس” و لغت “يوناني” دانسته است.
ادامه دارد...👇👇
👆۳- در لغت نامه سترگ “معيار اللغة” كه زير نظر مصنف ارشاد العوام تنظيم شده است، اين گونه آمده است:
الفهرس: كزِبرِج مكتوب يجمع او يذكر فيه كل ما في الكتاب من المطالب و المقاصد و الفصول و الابواب؛ معرْب. … فهرسه …. جعل له فهرساً او معرّب پاراش بالعبرانية و هو بمنزلة الفصل بالعربية.
يعني فهرس بر وزن زِبرج، نوشتاري است كه در آن جمع مي شود يا ذكر مي شود تمام آنچه در كتاب است شامل مطلب ها و مقصد ها و فصل ها و باب ها. واژه اي است معرب و فعل فهرسَهُ به معناي آن است كه براي كتاب فهرست قرار داد. يا اين واژه معرّب پاراش است كه لفظي است “عبراني” و معادل “فصل” در عربي است.
اين بررسي مطابق با عبارات آقای کرمانی اع است.
۴- پاراش چه لفظي است؟ “پاراش” لفظي است عبراني و در تورات به همراهي چند واژه ديگر استعمال شده است. در تورات لفظ “پاسوق” به معنای آیه ، “سیمان” به معنای فصل و “پاراش” به معنای “سوره” به كار رفته است. در كتاب هاي لغت نيز اين لفظ به معناي سوره آمده است (ر.ك: دهخدا). اما همان گونه كه ذكر شد، در كتاب “معيار اللغه” اين لفظ معادل “فصل” در زبان عربي لحاظ شده است. هنگام آدرس دادن از تورات، اين لفظ اين گونه به كار مي رود (نمونه): تورات؛ پاراش لخلخا؛ سيمان ۱۷ از پاسوق ۲۰ از سِفر تكوين.
۵- جالب است بدانيم در يهود گروهي هستند كه به آنها “پروشيم” مي گويند. معني واژه پروشيم به روايتي از مصدر «پارَشْ» به معني جدا شدن گرفته شده است. در اين صورت پروشيم به معني «جدا شده ها» يا “جدايي طلبان” ميباشد و يا به روايتي «آنهايي كه جدا قرار داده شده اند» (همان گونه كه ملاحظه مي كنيد اين معنا كاملا با معناي “فصل” مطابق است) با توجه به شرايط آن روز اين جدايي به معني منفي آن نبوده است. معني جدايي پروشيم از كساني است كه تسليم شرايط كفرآميز سلطه يوناني ها و رومي ها شدند و از اصول واقعي دين يهود فاصله گرفتند و به كفر و زد و بندهاي سياسي و امور دنيوي پرداختند. تفسير قوانين تورات به زبان ساده كه با مسائل روزمره زندگي مردم سر و كار داشت به گروه «پروشيم» اين فرصت را ميداد كه رسوم مشروع و متداول و مورد نظر مردم را داخل مراسم ديني و شعائر مذهبي معبد مقدس نمايند.
تفسيري ديگر از واژه پاراش به معني تفسيركننده است يعني تفسيركننده فرامين بر اصول تورات ميباشد.
تاريخچه اين گروه ها در مقالهای نگاشته هوشنگ کرمانی مذکور است. این مقاله را به مناسبت، صرفاً برای آگاهی از این مسئله، نقل میکنیم.👇
الفهرس: كزِبرِج مكتوب يجمع او يذكر فيه كل ما في الكتاب من المطالب و المقاصد و الفصول و الابواب؛ معرْب. … فهرسه …. جعل له فهرساً او معرّب پاراش بالعبرانية و هو بمنزلة الفصل بالعربية.
يعني فهرس بر وزن زِبرج، نوشتاري است كه در آن جمع مي شود يا ذكر مي شود تمام آنچه در كتاب است شامل مطلب ها و مقصد ها و فصل ها و باب ها. واژه اي است معرب و فعل فهرسَهُ به معناي آن است كه براي كتاب فهرست قرار داد. يا اين واژه معرّب پاراش است كه لفظي است “عبراني” و معادل “فصل” در عربي است.
اين بررسي مطابق با عبارات آقای کرمانی اع است.
۴- پاراش چه لفظي است؟ “پاراش” لفظي است عبراني و در تورات به همراهي چند واژه ديگر استعمال شده است. در تورات لفظ “پاسوق” به معنای آیه ، “سیمان” به معنای فصل و “پاراش” به معنای “سوره” به كار رفته است. در كتاب هاي لغت نيز اين لفظ به معناي سوره آمده است (ر.ك: دهخدا). اما همان گونه كه ذكر شد، در كتاب “معيار اللغه” اين لفظ معادل “فصل” در زبان عربي لحاظ شده است. هنگام آدرس دادن از تورات، اين لفظ اين گونه به كار مي رود (نمونه): تورات؛ پاراش لخلخا؛ سيمان ۱۷ از پاسوق ۲۰ از سِفر تكوين.
۵- جالب است بدانيم در يهود گروهي هستند كه به آنها “پروشيم” مي گويند. معني واژه پروشيم به روايتي از مصدر «پارَشْ» به معني جدا شدن گرفته شده است. در اين صورت پروشيم به معني «جدا شده ها» يا “جدايي طلبان” ميباشد و يا به روايتي «آنهايي كه جدا قرار داده شده اند» (همان گونه كه ملاحظه مي كنيد اين معنا كاملا با معناي “فصل” مطابق است) با توجه به شرايط آن روز اين جدايي به معني منفي آن نبوده است. معني جدايي پروشيم از كساني است كه تسليم شرايط كفرآميز سلطه يوناني ها و رومي ها شدند و از اصول واقعي دين يهود فاصله گرفتند و به كفر و زد و بندهاي سياسي و امور دنيوي پرداختند. تفسير قوانين تورات به زبان ساده كه با مسائل روزمره زندگي مردم سر و كار داشت به گروه «پروشيم» اين فرصت را ميداد كه رسوم مشروع و متداول و مورد نظر مردم را داخل مراسم ديني و شعائر مذهبي معبد مقدس نمايند.
تفسيري ديگر از واژه پاراش به معني تفسيركننده است يعني تفسيركننده فرامين بر اصول تورات ميباشد.
تاريخچه اين گروه ها در مقالهای نگاشته هوشنگ کرمانی مذکور است. این مقاله را به مناسبت، صرفاً برای آگاهی از این مسئله، نقل میکنیم.👇
🌷معرفی حاشیهای تازهیاب و نادر از عالم ربانی مرحوم حاج محمدباقر شریف طباطبایی اعلی الله مقامه
یکی از شاگردان عالم ربانی و حکیم صمدانی مرحوم حاج میرزا محمد باقر شریف طباطبایی اعلی الله مقامه (گویا یوسف بن ابوتراب نفیسی) رسالهای پیرامون "جبر و تفویض" تألیف کرد و خدمت آن بزرگوار ارائه نمود.
آن بزرگوار رفع الله شأنه در صفحه آخر رساله ، حاشیهای مرقوم فرمودند.
متن حاشیه چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم
لاحول و لاقوة الا بالله العلي العظيم
اعلم ايدك الله ان فعل كل فاعل يجب ان يصدر منه و يمتنع ان يصدر من غيره من الفواعل ففكر فيما القيت اليك تجد معناه ، فافعال الله تعالی صدرت منه و يمتنع ان تصدر من خلقه و افعال الخلق تصدر من الخلق و يمتنع ان تصدر من الخالق كما يمتنع ان يصدر فعل فاعل من غيره. ثم اعلم ان افعال الخلق يمتنع ان تصدر منهم الا بتقدير العزيز العليم و هو صادر منه تعالی فتعلق التقدير بخلق ما خلق، فخلق ما شاء و ليس ذلك التقدير بنافع للخلق و لا بضار و انما خلق به النافع و الضار فالنافع مخلوق كالضار فالنبي اتی لتعليم الضار و النافع و لايكلف الله نفسا الا وسعها، فاذا عرفت ذلك المختصر قدرت علی دفع كل شبهة حضرت .
وعلی الله التوفيق و هو خير رفيق
ترجمه:👇👇
یکی از شاگردان عالم ربانی و حکیم صمدانی مرحوم حاج میرزا محمد باقر شریف طباطبایی اعلی الله مقامه (گویا یوسف بن ابوتراب نفیسی) رسالهای پیرامون "جبر و تفویض" تألیف کرد و خدمت آن بزرگوار ارائه نمود.
آن بزرگوار رفع الله شأنه در صفحه آخر رساله ، حاشیهای مرقوم فرمودند.
متن حاشیه چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم
لاحول و لاقوة الا بالله العلي العظيم
اعلم ايدك الله ان فعل كل فاعل يجب ان يصدر منه و يمتنع ان يصدر من غيره من الفواعل ففكر فيما القيت اليك تجد معناه ، فافعال الله تعالی صدرت منه و يمتنع ان تصدر من خلقه و افعال الخلق تصدر من الخلق و يمتنع ان تصدر من الخالق كما يمتنع ان يصدر فعل فاعل من غيره. ثم اعلم ان افعال الخلق يمتنع ان تصدر منهم الا بتقدير العزيز العليم و هو صادر منه تعالی فتعلق التقدير بخلق ما خلق، فخلق ما شاء و ليس ذلك التقدير بنافع للخلق و لا بضار و انما خلق به النافع و الضار فالنافع مخلوق كالضار فالنبي اتی لتعليم الضار و النافع و لايكلف الله نفسا الا وسعها، فاذا عرفت ذلك المختصر قدرت علی دفع كل شبهة حضرت .
وعلی الله التوفيق و هو خير رفيق
ترجمه:👇👇
👆حاصل معنای حاشیه آقای شریف طباطبایی اع:
[خداوند تو را تأييد كند، بدان كه فعل هر فاعلی واجب است كه از آن فاعل صادر شود و محال است كه از غير آن فاعل (فاعل های ديگر) صادر شود ، پس فکر کن در آنچه که به تو دادم تا معنای معرفت سرّ اختیار را بیابی. پس افعال خداوند متعال از او صادر گردیده است و محال است که از خلق او صادر شود و افعال خلق از خلق صادر می گردد و محال است که از خالق صادر شود همچنانکه محال است که فعل فاعل از غیر آن فاعل صادر گردد .
سپس بدان که افعال خلق، محال است که از ایشان صادر شود مگر به تقدیر خداوند عزیز و تقدیر از خداوند صادر گردیده است، پس تقدیر به آفرینش آنچه که آفریده است، تعلق گرفته است پس آن چه را که خواسته است آفریده است . و این تقدیر، ناقع و ضار برای خلق نیست و نافع و ضار به آن تقدیر آفریده شده است پس نافع مانند ضار مخلوق است پس پیامبر برای تعلیم نافع و ضار آمده است و خداوند هر نفسی را به اندازه وجودش تکلیف می کند .
پس هنگامی که این مختصر را فهمیدی بر دفع هر شبهه ای که پیش آید ، قادر خواهی بود .
و علی الله التوفیق و هو خیر رفیق👇
[خداوند تو را تأييد كند، بدان كه فعل هر فاعلی واجب است كه از آن فاعل صادر شود و محال است كه از غير آن فاعل (فاعل های ديگر) صادر شود ، پس فکر کن در آنچه که به تو دادم تا معنای معرفت سرّ اختیار را بیابی. پس افعال خداوند متعال از او صادر گردیده است و محال است که از خلق او صادر شود و افعال خلق از خلق صادر می گردد و محال است که از خالق صادر شود همچنانکه محال است که فعل فاعل از غیر آن فاعل صادر گردد .
سپس بدان که افعال خلق، محال است که از ایشان صادر شود مگر به تقدیر خداوند عزیز و تقدیر از خداوند صادر گردیده است، پس تقدیر به آفرینش آنچه که آفریده است، تعلق گرفته است پس آن چه را که خواسته است آفریده است . و این تقدیر، ناقع و ضار برای خلق نیست و نافع و ضار به آن تقدیر آفریده شده است پس نافع مانند ضار مخلوق است پس پیامبر برای تعلیم نافع و ضار آمده است و خداوند هر نفسی را به اندازه وجودش تکلیف می کند .
پس هنگامی که این مختصر را فهمیدی بر دفع هر شبهه ای که پیش آید ، قادر خواهی بود .
و علی الله التوفیق و هو خیر رفیق👇
AḤSĀʾĪ, SHAIKH AḤMAD
(1753-1826), Shiʿite ʿālem and philosopher and unintending originator of the Šayḵī school of Shiʿism in Iran and Iraq.
👇👇
(1753-1826), Shiʿite ʿālem and philosopher and unintending originator of the Šayḵī school of Shiʿism in Iran and Iraq.
👇👇
👆AḤSĀʾĪ, SHAIKH AḤMAD B. ZAYN-AL-DĪN, 1166-1241/1753-1826, Shiʿite ʿālem and philosopher and unintending originator of the Šayḵī school of Shiʿism in Iran and Iraq.
Life. He was born in Raǰab, 1166/May, 1753 in the small Shiʿite village of al-Matayrafī in the oasis of al-Aḥsā (al-Ḥasā) near the east coast of the Arabian peninsula in the greater Baḥrayn region. His family, originally nomadic Sunnis, had converted to Shiʿism five generations before, at a time of widespread conversion in the area, and had settled in al-Aḥsā at the same period. They belonged to the dominant Mahāšer clan of the ruling Banī Ḵāled, but do not appear to have been active in the politics of the region, and there is no evidence of links between them and the ʿolamāʾ . From two autobiographical accounts, it is clear that the young Shaikh Aḥmad was given little encouragement to study, but that, at his own insistence, he was able to complete his elementary studies under a shaikh in a nearby village. Later he found more advanced teachers and, by his twenties, seems to have made considerable progress in Shiʿite theology and philosophy. The identity of his teachers in this period is not known. He makes no mention of having traveled to Hofūf, al-Mobarraz, or any other large settlement in the region to find suitable teachers; in any case the obvious breadth and fundamental soundness of his learning by the time of his arrival in Iraq around 1205/1790 indicates that he must have had competent masters from an early stage. At the same time, it is possible that many of the original elements in his later doctrine owed much to his being in part self-taught. There is evidence of neo-Qarmaṭī influence in the al-Aḥsā region after the 1760s, but the possibility of links with the shaikh remains purely speculative. He himself indicated that, from early childhood, he developed a predilection for introspection, seclusion, and asceticism. At an unspecified age—probably during adolescence—he experienced a series of dreams and visions, of the type familiar to Shiʿite piety, in which the Imams or the Prophet figured as transmitters of supernatural knowledge. In one dream recounted by him, he believed that he was granted eǰāza or permission to transmit knowledge by each of the twelve Imams.
In 1186/1772-73, at the age of twenty, Shaikh Aḥmad left al-Aḥsā for the ʿatabāt or Shiʿite shrines in Arab Iraq, apparently with the aim of studying there under the ʿolamāʾ who had congregated in the region under
the general direction of Āqā-ye Behbahānī. Not long after his arrival, however, plague broke out in Iraq, and he was forced to return to al-Aḥsā. He married his first wife shortly after this and appears to have abandoned any plans to return to the ʿatabāt. The next twenty years or so were spent in al-Aḥsā and in Baḥrayn proper (where he spent four years), during which period he studied Shiʿite feqh and kalām and read works on “theosophy” or “divine wisdom” (ḥekma elāhīya), including texts by Mollā Ṣadrā and Moḥsen Fayż. He received what seems to have been his first formal eǰāza in 1205/1790 from Shaikh Aḥmad b. Ḥasan Baḥrānī Damastānī, a pupil of Shaikh Yūsof Baḥrānī. His earliest known works also date from about this time, among them Ṣerāṭ al-yaqīn (a commentary on the Tabṣera of Ḥellī) and al-Resālat al-qadrīya (on the subject of qadr). Now in his late thirties, he had succeeded in attracting some attention in the region, but apparently more as a saint than as a scholar.👇
Life. He was born in Raǰab, 1166/May, 1753 in the small Shiʿite village of al-Matayrafī in the oasis of al-Aḥsā (al-Ḥasā) near the east coast of the Arabian peninsula in the greater Baḥrayn region. His family, originally nomadic Sunnis, had converted to Shiʿism five generations before, at a time of widespread conversion in the area, and had settled in al-Aḥsā at the same period. They belonged to the dominant Mahāšer clan of the ruling Banī Ḵāled, but do not appear to have been active in the politics of the region, and there is no evidence of links between them and the ʿolamāʾ . From two autobiographical accounts, it is clear that the young Shaikh Aḥmad was given little encouragement to study, but that, at his own insistence, he was able to complete his elementary studies under a shaikh in a nearby village. Later he found more advanced teachers and, by his twenties, seems to have made considerable progress in Shiʿite theology and philosophy. The identity of his teachers in this period is not known. He makes no mention of having traveled to Hofūf, al-Mobarraz, or any other large settlement in the region to find suitable teachers; in any case the obvious breadth and fundamental soundness of his learning by the time of his arrival in Iraq around 1205/1790 indicates that he must have had competent masters from an early stage. At the same time, it is possible that many of the original elements in his later doctrine owed much to his being in part self-taught. There is evidence of neo-Qarmaṭī influence in the al-Aḥsā region after the 1760s, but the possibility of links with the shaikh remains purely speculative. He himself indicated that, from early childhood, he developed a predilection for introspection, seclusion, and asceticism. At an unspecified age—probably during adolescence—he experienced a series of dreams and visions, of the type familiar to Shiʿite piety, in which the Imams or the Prophet figured as transmitters of supernatural knowledge. In one dream recounted by him, he believed that he was granted eǰāza or permission to transmit knowledge by each of the twelve Imams.
In 1186/1772-73, at the age of twenty, Shaikh Aḥmad left al-Aḥsā for the ʿatabāt or Shiʿite shrines in Arab Iraq, apparently with the aim of studying there under the ʿolamāʾ who had congregated in the region under
the general direction of Āqā-ye Behbahānī. Not long after his arrival, however, plague broke out in Iraq, and he was forced to return to al-Aḥsā. He married his first wife shortly after this and appears to have abandoned any plans to return to the ʿatabāt. The next twenty years or so were spent in al-Aḥsā and in Baḥrayn proper (where he spent four years), during which period he studied Shiʿite feqh and kalām and read works on “theosophy” or “divine wisdom” (ḥekma elāhīya), including texts by Mollā Ṣadrā and Moḥsen Fayż. He received what seems to have been his first formal eǰāza in 1205/1790 from Shaikh Aḥmad b. Ḥasan Baḥrānī Damastānī, a pupil of Shaikh Yūsof Baḥrānī. His earliest known works also date from about this time, among them Ṣerāṭ al-yaqīn (a commentary on the Tabṣera of Ḥellī) and al-Resālat al-qadrīya (on the subject of qadr). Now in his late thirties, he had succeeded in attracting some attention in the region, but apparently more as a saint than as a scholar.👇
The Wahhabi threat to the Baḥrayn region impelled the shaikh to leave al-Aḥsā by the early 1790s, again in the direction of the shrines in Iraq. His stay was prolonged this time, and he studied under several Shiʿite ʿolamāʾ , mostly pupils of Āqā-ye Behbahānī, who had recently died. Before long he obtained comprehensive eǰāzāt from at least five teachers: Sayyed Moḥammad-Mahdī Ṭabāṭabāʾī Baḥr-al- ʿolūm (1209/1794-95), Shaikh Jaʿfar Naǰafī, Sayyed ʿAlī Ṭabāṭabāʾī, Āqā Mīrzā Moḥammad-Mahdī b. Abi’l-Qāsem Mūsawī Šahrestānī (1209/1794-95), and Shaikh Ḥosayn b. Moḥammad Darāzī Baḥrānī, a nephew of Shaikh Yūsof Baḥrānī (1214/1799). After the receipt of this last eǰāza, Aḥsāʾī began a period of shifting from place to place in southern Iraq, including three periods of residence in Baṣra.
In 1221/1806, he performed a pilgrimage to Mašhad. Returning through Yazd, he was persuaded by the populace to remain there; thus began a stay of almost twenty years in Iran, during which the shaikh’s reputation spread throughout the country and beyond. By 1223/1808, Fatḥ-ʿAlī Shah began to correspond with him, probably at the suggestion of Ebrāhīm Khan Ẓahīr-al-dawla, the governor of Kermān, who had become one of the shaikh’s most devoted admirers. Aḥsāʾī spent the winter of 1808-09 as a guest of the king in Tehran, but could not be persuaded to transfer his residence there permanently. Returning to Yazd, he settled down more seriously to write the letters and commentaries on which his growing fame was to be built.
By 1229/1814 tension seems to have developed between Aḥsāʾī and some of the notables of Yazd, probably because of his growing influence in the region. Leaving Yazd, he made for Kermānšāh, probably on the invitation of Moḥammad-ʿAlī Mīrzā, under whose patronage he remained, with occasional absences, until about one year after the prince’s death in 1237/1821. Several of the shaikh’s most important works belong to this period, including the Šarḥ al-zīārat al-ǰāmeʿat al-kabīra (1230/1815; Tehran, 1267/1850-51), regarded as his magnum opus; a commentary on the Resālat al-ʿelmīya of Moḥsen Fayż (1230/1815); the Šarḥ al-fawāʾed (1233/1818; Tabrīz[?], 1272/1856), a commentary on his earlier Fawāʾed; al-Resālat al-solṭānīya (1234/1818), in reply to questions from Fatḥ-ʿAlī Shah; the lengthy Šarḥ al-mašāʿer (1234/1818; Tabrīz, 1278/1861-62), a commentary on the Mašāʿer of Mollā Ṣadrā; and the even lengthier Šarḥ al-ʿaršīya (1236/1821; Tabrīz, 1278/1861-62), on Ṣadrā’s ʿAršīya. In 1232/1817 he performed what seems to have been his first pilgrimage to Mecca, following which he stayed for eight months in Naǰaf and Karbalā.
With the death of Moḥammad-ʿAlī Mīrzā in 1821, Kermānšāh and the surrounding region fell into a rapid decline. In 1238/1822, Shaikh Aḥmad left for Mašhad, traveling via Qom and Qazvīn. In Qazvīn he was called a heretic for the first time, by Mollā Moḥammad-Taqī Baraḡānī, who condemned certain passages of the shaikh’s writings as contrary to orthodox teachings on resurrection (maʿād). Leaving the matter unresolved, Aḥsāʾī continued his pilgrimage, after which he visited Yazd and Isfahan. Here he stayed as the guest of ʿAbdallāh Khan Amīn-al-dawla and was treated by both ʿolamāʾ and civic dignitaries as a visitor of considerable importance. Although several months had elapsed since the pronouncement of takfīr or condemnation by Baraḡānī, it is clear from this reception in Isfahan that its effect had not yet made itself felt outside Qazvīn.
Returning to Kermānšāh in June 1823, Aḥsāʾī left after a year to settle in Karbalā. Now aged seventy, he probably planned to remain at the ʿatabāt for the remainder of his life. But Baraḡānī had by this time gained a number of supporters at the shrines in Iraq, including Āqā Sayyed Moḥammad-Mahdī Ṭabāṭabāʾī, Shaikh Moḥammad-Ḥasan Naǰafī, and Āqā Sayyed Ebrāhīm Qazvīnī. Although many eminent ʿolamāʾ in Iran and Iraq continued to express open admiration and support for Aḥsāʾī, his opponents mounted a successful campaign against him at the ʿatabāt. Threatened by these efforts, the shaikh was compelled to leave Karbalā for Mecca, traveling via Baghdad and Syria. Some two or three stages from Medina, he died on 21 Ḏu’l-qaʿda 1241/27 June 1826, aged seventy-three. His grave is in the Baqīʿ cemetery in Medina.
By 1229/1814 tension seems to have developed between Aḥsāʾī and some of the notables of Yazd, probably because of his growing influence in the region. Leaving Yazd, he made for Kermānšāh, probably on the invitation of Moḥammad-ʿAlī Mīrzā, under whose patronage he remained, with occasional absences, until about one year after the prince’s death in 1237/1821. Several of the shaikh’s most important works belong to this period, including the Šarḥ al-zīārat al-ǰāmeʿat al-kabīra (1230/1815; Tehran, 1267/1850-51), regarded as his magnum opus; a commentary on the Resālat al-ʿelmīya of Moḥsen Fayż (1230/1815); the Šarḥ al-fawāʾed (1233/1818; Tabrīz[?], 1272/1856), a commentary on his earlier Fawāʾed; al-Resālat al-solṭānīya (1234/1818), in reply to questions from Fatḥ-ʿAlī Shah; the lengthy Šarḥ al-mašāʿer (1234/1818; Tabrīz, 1278/1861-62), a commentary on the Mašāʿer of Mollā Ṣadrā; and the even lengthier Šarḥ al-ʿaršīya (1236/1821; Tabrīz, 1278/1861-62), on Ṣadrā’s ʿAršīya. In 1232/1817 he performed what seems to have been his first pilgrimage to Mecca, following which he stayed for eight months in Naǰaf and Karbalā.
With the death of Moḥammad-ʿAlī Mīrzā in 1821, Kermānšāh and the surrounding region fell into a rapid decline. In 1238/1822, Shaikh Aḥmad left for Mašhad, traveling via Qom and Qazvīn. In Qazvīn he was called a heretic for the first time, by Mollā Moḥammad-Taqī Baraḡānī, who condemned certain passages of the shaikh’s writings as contrary to orthodox teachings on resurrection (maʿād). Leaving the matter unresolved, Aḥsāʾī continued his pilgrimage, after which he visited Yazd and Isfahan. Here he stayed as the guest of ʿAbdallāh Khan Amīn-al-dawla and was treated by both ʿolamāʾ and civic dignitaries as a visitor of considerable importance. Although several months had elapsed since the pronouncement of takfīr or condemnation by Baraḡānī, it is clear from this reception in Isfahan that its effect had not yet made itself felt outside Qazvīn.
Returning to Kermānšāh in June 1823, Aḥsāʾī left after a year to settle in Karbalā. Now aged seventy, he probably planned to remain at the ʿatabāt for the remainder of his life. But Baraḡānī had by this time gained a number of supporters at the shrines in Iraq, including Āqā Sayyed Moḥammad-Mahdī Ṭabāṭabāʾī, Shaikh Moḥammad-Ḥasan Naǰafī, and Āqā Sayyed Ebrāhīm Qazvīnī. Although many eminent ʿolamāʾ in Iran and Iraq continued to express open admiration and support for Aḥsāʾī, his opponents mounted a successful campaign against him at the ʿatabāt. Threatened by these efforts, the shaikh was compelled to leave Karbalā for Mecca, traveling via Baghdad and Syria. Some two or three stages from Medina, he died on 21 Ḏu’l-qaʿda 1241/27 June 1826, aged seventy-three. His grave is in the Baqīʿ cemetery in Medina.
پیش از این شاهد بودیم که واژه «شیخیه» را کنار «بابیه» و «بهائیه» می آوردند... اما اخیراً «داعش» را هم اضافه کردهاند...!
چندی پیش (دیماهِ 94) همایشی در دهاقان برگزار شد و در راستای نقدِ فرقههای انحرافیِ بابیه و بهائیه و داعش، نام شیخیه را نیز اضافه کردند.
گذشته از آنکه بارها ثابت شده است «شیخیه» غیر از بابیه و بهائیه است، دقیقاً چه شباهی میان داعش و شیخیه یافتهاند که چنین عملی را مرتکب شدهاند؟
همان زمان، برخی از اهل بصیرت به این اشتباهِ روشن واکنشِ مثبتی نشان داده و به پیشنهادِ بخشدارِ محل اقامتشان، نامهای خطاب به برگزارکننده همایش نگاشتند.
تصویر اطلاعیه و نامه، در ادامه آمده است: 👇👇
چندی پیش (دیماهِ 94) همایشی در دهاقان برگزار شد و در راستای نقدِ فرقههای انحرافیِ بابیه و بهائیه و داعش، نام شیخیه را نیز اضافه کردند.
گذشته از آنکه بارها ثابت شده است «شیخیه» غیر از بابیه و بهائیه است، دقیقاً چه شباهی میان داعش و شیخیه یافتهاند که چنین عملی را مرتکب شدهاند؟
همان زمان، برخی از اهل بصیرت به این اشتباهِ روشن واکنشِ مثبتی نشان داده و به پیشنهادِ بخشدارِ محل اقامتشان، نامهای خطاب به برگزارکننده همایش نگاشتند.
تصویر اطلاعیه و نامه، در ادامه آمده است: 👇👇
بسم الله المدبر
حضور محترم مدیریت حوزه علمیه خواهران، بخش دهاقان
سلام علیکم
پیرو انتشار اطلاعیهای با موضوع «همایش تحلیل حوادث آخر الزمان و نحوه مبارزه با آن و جامعه منتظر» و ذکر نام «شیخیه» در کنار فِرَق باطلهی بهائیه و داعش، به اطلاع میرساند
با توجه به بیانات علمای اعلامِ شیعه، شیخیه طایفه و گروهی جدای از شیعه اثنیعشری نیست؛ همانگونه که در استفتائی از دفتر مقام معظم رهبری به عدم انحراف ایشان تصریح شده است و علامه طباطبایی در کتاب فِرق شیعه صریحاً نگاشتهاند: دو طایفۀ شیخیه و کریمخانیه، که در دو قرن اخیر در میان شیعۀ دوازده امامی پیدا شدهاند، نظر به اینکه اختلافشان با دیگران در توجیه پارهای از مسایل نظری است، نه در اثبات و نفی اصل مسایل، جدایی ایشان را انشعاب نشمردهایم
از این رو با اعلام برائت از بابیه و بهائیه و داعش لعنهم الله و اعلان انزجار از تعالیم باطله این گروههای انحرافی خواستاریم واژه شیخیه را از اینگونه اطلاعیهها محو کرده و با توجه به اصل «لزوم وحدت» خواهانیم در این همایش و دیگر همایشها و پژوهشها، درباره شیخیه که در واقع همان شیعه اثنیعشری هستند، واقعبینانه و مستدل برخورد گردد.
با سپاس پیشاپیش از توجه شما
حضور محترم مدیریت حوزه علمیه خواهران، بخش دهاقان
سلام علیکم
پیرو انتشار اطلاعیهای با موضوع «همایش تحلیل حوادث آخر الزمان و نحوه مبارزه با آن و جامعه منتظر» و ذکر نام «شیخیه» در کنار فِرَق باطلهی بهائیه و داعش، به اطلاع میرساند
با توجه به بیانات علمای اعلامِ شیعه، شیخیه طایفه و گروهی جدای از شیعه اثنیعشری نیست؛ همانگونه که در استفتائی از دفتر مقام معظم رهبری به عدم انحراف ایشان تصریح شده است و علامه طباطبایی در کتاب فِرق شیعه صریحاً نگاشتهاند: دو طایفۀ شیخیه و کریمخانیه، که در دو قرن اخیر در میان شیعۀ دوازده امامی پیدا شدهاند، نظر به اینکه اختلافشان با دیگران در توجیه پارهای از مسایل نظری است، نه در اثبات و نفی اصل مسایل، جدایی ایشان را انشعاب نشمردهایم
از این رو با اعلام برائت از بابیه و بهائیه و داعش لعنهم الله و اعلان انزجار از تعالیم باطله این گروههای انحرافی خواستاریم واژه شیخیه را از اینگونه اطلاعیهها محو کرده و با توجه به اصل «لزوم وحدت» خواهانیم در این همایش و دیگر همایشها و پژوهشها، درباره شیخیه که در واقع همان شیعه اثنیعشری هستند، واقعبینانه و مستدل برخورد گردد.
با سپاس پیشاپیش از توجه شما
امروز : یکشنبه 27 ربيع الثانی 1437
عالم رباني وحكيم صمداني مرحوم حاج محمد كريم كرماني رفع الله درجته در تاريخ 27 ربيع الثاني 1287 از تصنيف رسالهای فراغت جستند . نام اين رساله "المهدوية" است .
آقای مرحوم اعلی الله مقامه در زمان نگارش رساله حدود 62 سال از عمر مباركشان گذشته بود. از آن تاريخ تا اكنون حدود 150 سال گذشته است .
وفات آقای کرمانی رفع الله في الخلدِ مقامه در روز دوشنبه 22 ماه شعبان سال 1288 است؛ بنابراين رساله المهدوية در شمار آخرين تصنيفات آن بزرگوار است. اين رساله حدود يك سال و پنج ماه قبل از رحلت ایشان به اتمام رسیده است . با بررسی رسالههای تاریخدارِ ایشان، مشخص میشود ایشان در مدت دو سال قبل از فوت خود یعنی سال 1287و 1288 ظاهراً شش رساله تصنیف فرموده اند که از جمله آنهاست رساله المهدویه.👇👇
عالم رباني وحكيم صمداني مرحوم حاج محمد كريم كرماني رفع الله درجته در تاريخ 27 ربيع الثاني 1287 از تصنيف رسالهای فراغت جستند . نام اين رساله "المهدوية" است .
آقای مرحوم اعلی الله مقامه در زمان نگارش رساله حدود 62 سال از عمر مباركشان گذشته بود. از آن تاريخ تا اكنون حدود 150 سال گذشته است .
وفات آقای کرمانی رفع الله في الخلدِ مقامه در روز دوشنبه 22 ماه شعبان سال 1288 است؛ بنابراين رساله المهدوية در شمار آخرين تصنيفات آن بزرگوار است. اين رساله حدود يك سال و پنج ماه قبل از رحلت ایشان به اتمام رسیده است . با بررسی رسالههای تاریخدارِ ایشان، مشخص میشود ایشان در مدت دو سال قبل از فوت خود یعنی سال 1287و 1288 ظاهراً شش رساله تصنیف فرموده اند که از جمله آنهاست رساله المهدویه.👇👇
موضوع اين رساله : حقيقت نور و كيفيت صادر شدن نور از منير .
مصنف اعلی الله مقامه درباره اهميت اين موضوع و اين رساله چنين مي فرمايند :
و اني لما رأيت ان فهم جميع المطالب علی الحقيقة موقوف علی هذ المسألة و من لم يعرفها لا يعرف شيئا من المسائل من المبدء الي المنتهی كنت كثير التفكر في هذه المسألة و كثير البحث عن خباياها ...
حاصل معنی : [ و چون دیدم که فهم تمام مطالب به طور حقیقت به این مسأله وابسته است و کسی که آن را نشناسد، چیزی از مسائل ابتدای آفرینش تا پایان آن را نمی شناسد بنایراین در این مسأله بسیار فکر میکردم و بسیار از پوشیدگیهای آن جستجو می نمودم ...]
بنیان این رساله، این سوال است که آقای مرحوم کرمانی اعلی الله مقامه مطرح میفرمایند که در مجلسی از شخصی سوال فرمودند :
« فسألته عن هذه المسألة و هي ان النور هذا السراج كيف يصدر من هذا السراج و ما حقيقته ؟»
ترجمه :[ از این مسأله از او سوال نمودم که نور این چراغ چگونه از این چراغ صادر می شود و حقیقت نور چیست ؟ ]
آنچه که از مقدمه رساله مشخص می شود این است که این سوال وقتی برای ایشان پیش آمده است که در کربلا بودند و از محضر سید مرحوم اع استفاده میکردند و چون در آن مجلس ( که از آن شخص آن سوال را نمودند و آن شخص از جواب عاجز شد ) سیدبزگوار اعلی الله مقامه حضور نداشتند هنگامی که خدمت آن بزرگوار رسیدند گفتگوهای میان خود و آن شخص را برای ایشان نقل فرمودند و سپس از ایشان از حقیقت نور و کیفیت صادر شدن نور از چراغ سوال فرمودند. آن بزرگوار در جواب فرمودند : بلا کیف است و از حقیقت مسأله به خاطر مصالحی جواب نفرمودند. آقای مرحوم اعلی الله مقامه می فرمایند : این مسأله باقی ماند و در ذهن من جولان میداد تا این که به حضرت مهدی عجل الله فرجه توسل نمودم که برای من آن مسأله را روشن فرمایند تا این که حضرت عجل الله فرجه فیض رسانیدند و مطلب و حقیقت را فهمیدم و در این رساله به طور اختصار می نویسم آنچه را که آن حضرت به من رسانیدند لذا این رساله را "مهدویة" ناميدم .
این رساله عربی است و دارای 16 فصل است و در مجموعة الرسائل 71 به طبع رسيده است .( از صفحه 270 تاصفحه 340)
مصنف، تاريخ نگارش رساله را چنين مرقوم می فرمايند :
و قد فرغت منها في عصر يوم الاربعاء لثلث بقين من ربيع الثاني من شهور سنة سبع و ثمانين و مأتين من الالف الثاني في بعض جبال لنجر حامدا مصليا مستغفرا منتظرا ظهور دولة الحق داعيا لصاحبها بالفرج العاجل ان شاء الله .
ترجمه : [از نگارش اين رساله در عصر روز چهارشنبه ، 27 ربيع الثاني 1287 در بعضي از كوه هاي لنگر فراغت جستم در حالي كه حمد كننده و درود فرستنده و طلب آمرزش كننده هستم و منتظر ظهور دولت حق مي باشم و براي صاحب آن به فرج و گشايش سريع دعاگو هستم اگر خداوند بخواهد.]
مصنف اعلی الله مقامه درباره اهميت اين موضوع و اين رساله چنين مي فرمايند :
و اني لما رأيت ان فهم جميع المطالب علی الحقيقة موقوف علی هذ المسألة و من لم يعرفها لا يعرف شيئا من المسائل من المبدء الي المنتهی كنت كثير التفكر في هذه المسألة و كثير البحث عن خباياها ...
حاصل معنی : [ و چون دیدم که فهم تمام مطالب به طور حقیقت به این مسأله وابسته است و کسی که آن را نشناسد، چیزی از مسائل ابتدای آفرینش تا پایان آن را نمی شناسد بنایراین در این مسأله بسیار فکر میکردم و بسیار از پوشیدگیهای آن جستجو می نمودم ...]
بنیان این رساله، این سوال است که آقای مرحوم کرمانی اعلی الله مقامه مطرح میفرمایند که در مجلسی از شخصی سوال فرمودند :
« فسألته عن هذه المسألة و هي ان النور هذا السراج كيف يصدر من هذا السراج و ما حقيقته ؟»
ترجمه :[ از این مسأله از او سوال نمودم که نور این چراغ چگونه از این چراغ صادر می شود و حقیقت نور چیست ؟ ]
آنچه که از مقدمه رساله مشخص می شود این است که این سوال وقتی برای ایشان پیش آمده است که در کربلا بودند و از محضر سید مرحوم اع استفاده میکردند و چون در آن مجلس ( که از آن شخص آن سوال را نمودند و آن شخص از جواب عاجز شد ) سیدبزگوار اعلی الله مقامه حضور نداشتند هنگامی که خدمت آن بزرگوار رسیدند گفتگوهای میان خود و آن شخص را برای ایشان نقل فرمودند و سپس از ایشان از حقیقت نور و کیفیت صادر شدن نور از چراغ سوال فرمودند. آن بزرگوار در جواب فرمودند : بلا کیف است و از حقیقت مسأله به خاطر مصالحی جواب نفرمودند. آقای مرحوم اعلی الله مقامه می فرمایند : این مسأله باقی ماند و در ذهن من جولان میداد تا این که به حضرت مهدی عجل الله فرجه توسل نمودم که برای من آن مسأله را روشن فرمایند تا این که حضرت عجل الله فرجه فیض رسانیدند و مطلب و حقیقت را فهمیدم و در این رساله به طور اختصار می نویسم آنچه را که آن حضرت به من رسانیدند لذا این رساله را "مهدویة" ناميدم .
این رساله عربی است و دارای 16 فصل است و در مجموعة الرسائل 71 به طبع رسيده است .( از صفحه 270 تاصفحه 340)
مصنف، تاريخ نگارش رساله را چنين مرقوم می فرمايند :
و قد فرغت منها في عصر يوم الاربعاء لثلث بقين من ربيع الثاني من شهور سنة سبع و ثمانين و مأتين من الالف الثاني في بعض جبال لنجر حامدا مصليا مستغفرا منتظرا ظهور دولة الحق داعيا لصاحبها بالفرج العاجل ان شاء الله .
ترجمه : [از نگارش اين رساله در عصر روز چهارشنبه ، 27 ربيع الثاني 1287 در بعضي از كوه هاي لنگر فراغت جستم در حالي كه حمد كننده و درود فرستنده و طلب آمرزش كننده هستم و منتظر ظهور دولت حق مي باشم و براي صاحب آن به فرج و گشايش سريع دعاگو هستم اگر خداوند بخواهد.]
🌷سندي مهم در اثبات همراهی علمای شيعه و سنی عراق ضدّ علی محمد باب، لعنه الله.
در پی يافتن تصوير شفافی از اين سند هستيم.👇
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
وثيقة تأريخية مهمة توثّق وحدة الرأي بين علماء المسلمين سنة وشيعة في التصدي لحفظ بيضة الإسلام
تبنّت مؤسسة دار التراث في النجف الأشرف نشر وثيقة تأريخية مهمة تشير الى التلاحم والتعاضد التأريخي ووحدة الرأي والفتوى بين علماء المسلمين شيعة وسنة في العراق في التصدي لحفظ بيضة الإسلام، وقد صدرت بشأن دعوة علي محمد الشيرازي المعروف بـ (الباب).
وقال مدير العلاقات العامة والإعلام في المؤسسة حسن الأعسم: "تم إحياء وثيقة الرد على دعوة الباب والتي وُقّعت من كافة علماء المسلمين شيعةً وسُنّة في العراق عام 1844م الموافق 1260هـ بمؤتمر عُقد لمواجهة الإلحاد والتكفير"، مبيــنا: "تعود هذه الوثيقة التأريخية الى الأرشيف العثماني لرئاسة الوزراء في الجمهورية التركية، وتعدّ من الدلائل المهمة على وحدة المسلمين حيث توثِّق التعايش السلمي المتأصل في المجتمع ".👇👇
در پی يافتن تصوير شفافی از اين سند هستيم.👇
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
وثيقة تأريخية مهمة توثّق وحدة الرأي بين علماء المسلمين سنة وشيعة في التصدي لحفظ بيضة الإسلام
تبنّت مؤسسة دار التراث في النجف الأشرف نشر وثيقة تأريخية مهمة تشير الى التلاحم والتعاضد التأريخي ووحدة الرأي والفتوى بين علماء المسلمين شيعة وسنة في العراق في التصدي لحفظ بيضة الإسلام، وقد صدرت بشأن دعوة علي محمد الشيرازي المعروف بـ (الباب).
وقال مدير العلاقات العامة والإعلام في المؤسسة حسن الأعسم: "تم إحياء وثيقة الرد على دعوة الباب والتي وُقّعت من كافة علماء المسلمين شيعةً وسُنّة في العراق عام 1844م الموافق 1260هـ بمؤتمر عُقد لمواجهة الإلحاد والتكفير"، مبيــنا: "تعود هذه الوثيقة التأريخية الى الأرشيف العثماني لرئاسة الوزراء في الجمهورية التركية، وتعدّ من الدلائل المهمة على وحدة المسلمين حيث توثِّق التعايش السلمي المتأصل في المجتمع ".👇👇
