👈بزرگان دین اعلی الله مقامهم درباره مسئله خمس میفرمایند: «هی من امهات المسائل و معضلات الاحکام» (مسئلة خمس، از مهمترین مسائل و مشکلترین احکام است.)
🌷پرسش و پاسخ - مسئله خُمس
ـــ در سن 45 سالگي هستم و تا به حال حساب سال نداشتهام. الان منزل، ماشين و اسباب منزل دارم اما بيشتر مبلغ آنها از ابتدا به شکل وام و قرض بوده است امروز چگونه محاسبه بدهي خود را کنم؟
ـــ پاسخ: اگر آنچه نوشتهايد از مازاد مخارج سال خريداري شده خمس دارد.
ـــ مبلغی برای حج و یا عمره ثبتنام كرده و تا آن موقع خمس نداده آیا باید چگونه عمل كند؟
ـــ پاسخ: اگر مبلغ برای حج مشمول خمس بوده خمس آن پرداخت میشود و بعد ثبتنام میكند و اگر از ابتدا به نیت حج پسانداز شده خمس ندارد، حكم حج جدا است، عمره این حكم را ندارد و مبلغ آن باید خمس آن پرداخت شود.
👇👇
🌷پرسش و پاسخ - مسئله خُمس
ـــ در سن 45 سالگي هستم و تا به حال حساب سال نداشتهام. الان منزل، ماشين و اسباب منزل دارم اما بيشتر مبلغ آنها از ابتدا به شکل وام و قرض بوده است امروز چگونه محاسبه بدهي خود را کنم؟
ـــ پاسخ: اگر آنچه نوشتهايد از مازاد مخارج سال خريداري شده خمس دارد.
ـــ مبلغی برای حج و یا عمره ثبتنام كرده و تا آن موقع خمس نداده آیا باید چگونه عمل كند؟
ـــ پاسخ: اگر مبلغ برای حج مشمول خمس بوده خمس آن پرداخت میشود و بعد ثبتنام میكند و اگر از ابتدا به نیت حج پسانداز شده خمس ندارد، حكم حج جدا است، عمره این حكم را ندارد و مبلغ آن باید خمس آن پرداخت شود.
👇👇
🌷ادامه پرسشها و پاسخهای مسئله «خُمس»
ـــ كسی كه حساب سال نداشته و بعد از چند سال مصمّم به پرداخت خمس میگردد دو صورت دربارهی وی متصور است حكم هر یك را مشخص فرمایید:
الف: هیچ نمیداند از ابتدای سن تكلیف سود سالانهاش چه مقدار بوده و به چه نحوه در ضروریات یا فضولات معاش خود صرف كرده است؟
ـــ پاسخ: اگر نمیداند تكلیفی ندارد.
ـــ ب: حدوداً مبالغ درآمد سالانه و نوع مصارف آنها را میداند؟
ـــ پاسخ: اگر مازاد مخارج سال داشته و مقدار آنها را میداند خمس آنها را میپردازد و گرنه به مقداری كه مظنّه دارد میپردازد.
ـــ در بعضی از خانوادهها معمول گردیده است برای تأمین جهیزیه دختران خود ، وجه نقد و یا اسباب و اثاثیه مورد لزوم كنار گذاشته میشود ، آیا به اینگونه موارد خمس تعلّق میگیرد یا خیر؟
ـــ پاسخ: در جاهایی كه معمول گردیده كه جهیزیه دختر بر عهده پدر باشد، به مقدار لازم و به حسب شؤون خانوادگی، هزینه آن و یا خود اثاث و وسایل، مشمول خمس نبوده و جزء مخارج سالیانه پدر محسوب میگردد اگرچه در سالهای پیش از ازدواج دختر فراهم كرده باشد.
👇👇
ـــ كسی كه حساب سال نداشته و بعد از چند سال مصمّم به پرداخت خمس میگردد دو صورت دربارهی وی متصور است حكم هر یك را مشخص فرمایید:
الف: هیچ نمیداند از ابتدای سن تكلیف سود سالانهاش چه مقدار بوده و به چه نحوه در ضروریات یا فضولات معاش خود صرف كرده است؟
ـــ پاسخ: اگر نمیداند تكلیفی ندارد.
ـــ ب: حدوداً مبالغ درآمد سالانه و نوع مصارف آنها را میداند؟
ـــ پاسخ: اگر مازاد مخارج سال داشته و مقدار آنها را میداند خمس آنها را میپردازد و گرنه به مقداری كه مظنّه دارد میپردازد.
ـــ در بعضی از خانوادهها معمول گردیده است برای تأمین جهیزیه دختران خود ، وجه نقد و یا اسباب و اثاثیه مورد لزوم كنار گذاشته میشود ، آیا به اینگونه موارد خمس تعلّق میگیرد یا خیر؟
ـــ پاسخ: در جاهایی كه معمول گردیده كه جهیزیه دختر بر عهده پدر باشد، به مقدار لازم و به حسب شؤون خانوادگی، هزینه آن و یا خود اثاث و وسایل، مشمول خمس نبوده و جزء مخارج سالیانه پدر محسوب میگردد اگرچه در سالهای پیش از ازدواج دختر فراهم كرده باشد.
👇👇
🌷ادامه پرسشها و پاسخهای مسئله «خُمس»
ـــ هزینه مسافرتهای تفریحی و غیر زیارتی ، آیا جزء خمس محسوب میشود یا خیر ؟
ـــ پاسخ: اگر سفر مباح باشد ، یعنی سفر معصیت نباشد ، هزینه آن از مخارج سال محسوب میشود و خمس ندارد.
ـــ آیا به مواردی مانند اتومبیل ، تلفن كه از مال خمس داده نشده و درضمن سال خریداری شده باشد (باتوجه به اینكه ضرورت داشته باشد) خمس تعلّق میگیرد یاخیر ؟
ـــ پاسخ: هرچه جزء لوازم زندگی و یا لوازم كسب و كار باشد و از اسباب معصیت و از باب هوی و هوس نباشد خمس ندارد.
ـــ چند نفر از دوستان جهت حساب شرعی مراجعه كردهاند و حقیر چون تا به حال برای غیر خودم حساب و كتابی انجام ندادهام خواهشمندم قانون محاسبه خمس را مفصلاً مرقوم فرمایید هم درباره كسی كه تا به حال حسابرسی نكرده و هم نسبت به كسی كه میخواهد حساب سالش را بداند؟
ـــ پاسخ: نظر به اینكه درآمد افراد و زائد و یا كم آمدن از مئونه سال مختلف است نمیشود به طور كلی حكم كرد باید هر شخصی خصوصیاتش روشن شود تا حكم او مشخص گردد.
👇👇
ـــ هزینه مسافرتهای تفریحی و غیر زیارتی ، آیا جزء خمس محسوب میشود یا خیر ؟
ـــ پاسخ: اگر سفر مباح باشد ، یعنی سفر معصیت نباشد ، هزینه آن از مخارج سال محسوب میشود و خمس ندارد.
ـــ آیا به مواردی مانند اتومبیل ، تلفن كه از مال خمس داده نشده و درضمن سال خریداری شده باشد (باتوجه به اینكه ضرورت داشته باشد) خمس تعلّق میگیرد یاخیر ؟
ـــ پاسخ: هرچه جزء لوازم زندگی و یا لوازم كسب و كار باشد و از اسباب معصیت و از باب هوی و هوس نباشد خمس ندارد.
ـــ چند نفر از دوستان جهت حساب شرعی مراجعه كردهاند و حقیر چون تا به حال برای غیر خودم حساب و كتابی انجام ندادهام خواهشمندم قانون محاسبه خمس را مفصلاً مرقوم فرمایید هم درباره كسی كه تا به حال حسابرسی نكرده و هم نسبت به كسی كه میخواهد حساب سالش را بداند؟
ـــ پاسخ: نظر به اینكه درآمد افراد و زائد و یا كم آمدن از مئونه سال مختلف است نمیشود به طور كلی حكم كرد باید هر شخصی خصوصیاتش روشن شود تا حكم او مشخص گردد.
👇👇
🌷ادامه پرسشها و پاسخهای مسئله «خُمس»
ـــ بعضیها كه حساب سال نداشته و خمس پرداخت نكردهاند و حال متوجه شدهاند به آنها میگوئیم مایملك را به قیمت خرید حساب كنند و خمس آنرا مثلا به طور اقساط و تدریجا كه برای آنها عسر و حرج پیش نیاید پرداخت نمایند. این مورد چگونه است؟
ـــ پاسخ: اگر مایملك خود را از مازاد مخارج سال خود تهیه كردهاند مشمول خمس هست و اگرنه مشمول خمس نیست مگر مایملك بیش از مایحتاج باشد مانند زمینی یا خانهای و یا پساندازی باشد به قیمت خرید باید حساب شود و خمس آن را به هرگونه كه برایش میسر است، پرداخت میكند و اگر آن را بفروشد و سود ببرد، سود آن هم خمس دارد.
ـــ كسانی كه در شركتهائی كار كرده بعد از اتمام مدت مقرر مبلغی به آنها پرداخت میكنند آیا به این مبلغ خمس تعلق میگیرد یا خیر و با اینكه چه بسا احتیاج دارند برای تهیه جهازیه و غیر آن.
ـــ پاسخ: اگر به آن نیاز دارد مانند تهیه جهیزیه و یا تزویج پسر در حد متعارف مشمول خمس نیست و اگر نیاز ندارد مشمول خمس میباشد و فقره مباركه «ان ما غنمتم من شئ . . .» شامل آن میشود.
👇👇
ـــ بعضیها كه حساب سال نداشته و خمس پرداخت نكردهاند و حال متوجه شدهاند به آنها میگوئیم مایملك را به قیمت خرید حساب كنند و خمس آنرا مثلا به طور اقساط و تدریجا كه برای آنها عسر و حرج پیش نیاید پرداخت نمایند. این مورد چگونه است؟
ـــ پاسخ: اگر مایملك خود را از مازاد مخارج سال خود تهیه كردهاند مشمول خمس هست و اگرنه مشمول خمس نیست مگر مایملك بیش از مایحتاج باشد مانند زمینی یا خانهای و یا پساندازی باشد به قیمت خرید باید حساب شود و خمس آن را به هرگونه كه برایش میسر است، پرداخت میكند و اگر آن را بفروشد و سود ببرد، سود آن هم خمس دارد.
ـــ كسانی كه در شركتهائی كار كرده بعد از اتمام مدت مقرر مبلغی به آنها پرداخت میكنند آیا به این مبلغ خمس تعلق میگیرد یا خیر و با اینكه چه بسا احتیاج دارند برای تهیه جهازیه و غیر آن.
ـــ پاسخ: اگر به آن نیاز دارد مانند تهیه جهیزیه و یا تزویج پسر در حد متعارف مشمول خمس نیست و اگر نیاز ندارد مشمول خمس میباشد و فقره مباركه «ان ما غنمتم من شئ . . .» شامل آن میشود.
👇👇
🌷ادامه پرسشها و پاسخهای مسئله «خُمس»
ـــ بعضیها از مالی كه خمس آن را داده و یا سال داشتهاند مزرعه یا زمینی برای خود و یا منازلی برای فرزندان خود تهیه كردهاند و الآن قیمت آنها ترقی كرده حكم آنها از نظر تعلق خمس چگونه است؟
ـــ پاسخ: اگر خود و یا فرزندان او كه در تكفل او میباشند به آن نیازمندند خمس ندارد وگرنه مشمول خمس است یعنی اگر بفروشد سود آن خمس دارد زیرا در صورتی كه فرض شده اصل خرید از مال و یا مبلغی تهیه گردیده كه خمس آن داده شده است.
ـــ حكم وام از نظر تعلق خمس به آن چگونه است؟
ـــ پاسخ: اگر برای مایحتاج زندگی است خمس ندارد وگرنه به هرمقدار كه اداء شود به آن خمس تعلق میگیرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خداوند به همه ما توفیق عمل به شریعت مقدسه را عنایت بفرماید.
ـــ بعضیها از مالی كه خمس آن را داده و یا سال داشتهاند مزرعه یا زمینی برای خود و یا منازلی برای فرزندان خود تهیه كردهاند و الآن قیمت آنها ترقی كرده حكم آنها از نظر تعلق خمس چگونه است؟
ـــ پاسخ: اگر خود و یا فرزندان او كه در تكفل او میباشند به آن نیازمندند خمس ندارد وگرنه مشمول خمس است یعنی اگر بفروشد سود آن خمس دارد زیرا در صورتی كه فرض شده اصل خرید از مال و یا مبلغی تهیه گردیده كه خمس آن داده شده است.
ـــ حكم وام از نظر تعلق خمس به آن چگونه است؟
ـــ پاسخ: اگر برای مایحتاج زندگی است خمس ندارد وگرنه به هرمقدار كه اداء شود به آن خمس تعلق میگیرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خداوند به همه ما توفیق عمل به شریعت مقدسه را عنایت بفرماید.
«عقاید»؛ تلاشی دیگر برای آشنایی بیشتر با اندیشههای بزرگان دین رفع اللهُ شأنهم
@AghayedNet
@AghayedNet
🌷“فهرست” طبق تحقیقات مکتبی، چه واژهای است؟!
فهرست، واژه اي است كه با آن آشنا هستيم و درصد چشمگيري از كتابها دارای فهرست است. درباره بررسي لغوي اين واژه، نظريه هايي ذكر شده است. اما محور اصلي اين بررسي، تحقيقي است كه عالم ربانی مرحوم حاج محمد كريم كرماني اع درباره اين واژه ارائه فرموده است.
ابتدا نظريه ایشان را نقل کرده و سپس به بررسیهایی اشاره میکنیم. ايشان در یکی از نوشتههای خود میفرمایند:
… و يسمون ذلك بالفهرس و ظنى ان ذلك معرب پاراش بالپاء المثلثة من تحت و هى حرف من حروف لسان العجم و العرب لايتفوه بها و يقلبها فاءاً و الراء المهملة و الشين المعجمة و هو بالعبرانية اول الكلام فلماكان الفصول و الابواب و العنوانات اوائل الكلام كان كلها پاراش و كانوا يجمعون الپاراشات فى اول الكتاب ليكون الناظر على بصيرة فعربت الكلمة بفهرس و فهرست كماهو ديدن العرب فى لسانهم.
بعد از توضيح فايده فهرست (۱- آگاهي اجمالي به مطالب كتاب ۲- به راحتي يافتن آنچه را كه خواننده مي خواهد)، مي نويسند:
” و آن را فهرس مي گويند. و گمان من اين است كه فهرست معرب پاراش است و پ، يكي از حروف عجمي است و عرب استعمال نمي كند بلكه آن را به “ف” تبديل مي كند. و اين كلمه (پاراش) كلمه اي عبراني است و به معناي “ابتداي سخن” است و چون فصل ها و باب ها و عنوان هاي يك كتاب اول گفتار است، از اين جهت تمامي آنها “پاراش” است و تمام اين “پاراش ها” را در ابتداي كتاب ذكر مي كنند تا خواننده كتاب آگاه باشد. سپس اين كلمه در زبان عرب به “فهرس و فهرست” تبديل شده است همان گونه كه روش عرب زبان ها اين گونه است (كه واژه هاي غير عربي را تعريب مي كنند).
ادامه دارد...👇👇
فهرست، واژه اي است كه با آن آشنا هستيم و درصد چشمگيري از كتابها دارای فهرست است. درباره بررسي لغوي اين واژه، نظريه هايي ذكر شده است. اما محور اصلي اين بررسي، تحقيقي است كه عالم ربانی مرحوم حاج محمد كريم كرماني اع درباره اين واژه ارائه فرموده است.
ابتدا نظريه ایشان را نقل کرده و سپس به بررسیهایی اشاره میکنیم. ايشان در یکی از نوشتههای خود میفرمایند:
… و يسمون ذلك بالفهرس و ظنى ان ذلك معرب پاراش بالپاء المثلثة من تحت و هى حرف من حروف لسان العجم و العرب لايتفوه بها و يقلبها فاءاً و الراء المهملة و الشين المعجمة و هو بالعبرانية اول الكلام فلماكان الفصول و الابواب و العنوانات اوائل الكلام كان كلها پاراش و كانوا يجمعون الپاراشات فى اول الكتاب ليكون الناظر على بصيرة فعربت الكلمة بفهرس و فهرست كماهو ديدن العرب فى لسانهم.
بعد از توضيح فايده فهرست (۱- آگاهي اجمالي به مطالب كتاب ۲- به راحتي يافتن آنچه را كه خواننده مي خواهد)، مي نويسند:
” و آن را فهرس مي گويند. و گمان من اين است كه فهرست معرب پاراش است و پ، يكي از حروف عجمي است و عرب استعمال نمي كند بلكه آن را به “ف” تبديل مي كند. و اين كلمه (پاراش) كلمه اي عبراني است و به معناي “ابتداي سخن” است و چون فصل ها و باب ها و عنوان هاي يك كتاب اول گفتار است، از اين جهت تمامي آنها “پاراش” است و تمام اين “پاراش ها” را در ابتداي كتاب ذكر مي كنند تا خواننده كتاب آگاه باشد. سپس اين كلمه در زبان عرب به “فهرس و فهرست” تبديل شده است همان گونه كه روش عرب زبان ها اين گونه است (كه واژه هاي غير عربي را تعريب مي كنند).
ادامه دارد...👇👇
👆اين تحقيقي است جالب و جديد از مرحوم آقای کرمانی اع. اين تحقيق اگرچه صد سال پيش ارائه شده است، ولي جديد است چرا كه كسي به دنبال آن نرفته و ارائه نكرده است.
در اين فكر بودم كه آيا شخص ديگري تحقيقي شبيه اين تحقيق انجام داده است يا نه؟ و اينكه لفظ “پاراش” دقيقا چه واژه ای است. و اينك نتايج این بررسی:
۱-در كتاب هاي لغت، “فهرست” را معرّب “پهرست” دانسته اند و “پهرست” را واژه اي “پهلوي” معرفي مي كنند. جالب است بدانيم لغت نويسان مشهوري همچون ابن خلف تبريزي (برهان قاطع) و دهخدا (لغت نامه دهخدا) و امثال اين دو، از اين مختصر مفصل تر ننوشته اند و در برخي از لغت نامه ها حتي به “پهرست” هم اشاره نشده است.
۲-تنها مرجعي كه در آن شبيه تحقيق حاج محمد كريم كرماني را يافتم، معجمي است كه اخيرا در حجاز به چاپ رسيده است. در مقدمه اين معجم كه به بررسي لغت هاي غير عربيِ معرّب پرداخته، آمده است:
فهرس : خاتمة محتويات الكتاب ، يوناني پوريستيس.
يعني واژه فهرس، به معناي پايان كتاب و محتويات كتاب است. در ادامه آمده است: اين واژه يوناني است و اصل آن “پوريستيس” است.
همان گونه كه ملاحظه كرديد، اين بررسي شبيه تحقيق مصنف ارشاد العوام است. با اين تفاوت كه ايشان فهرست را از “پاراش” و لغت “عبري” دانسته اند و اين معجم، اين لغت را از “پوريستيس” و لغت “يوناني” دانسته است.
ادامه دارد...👇👇
در اين فكر بودم كه آيا شخص ديگري تحقيقي شبيه اين تحقيق انجام داده است يا نه؟ و اينكه لفظ “پاراش” دقيقا چه واژه ای است. و اينك نتايج این بررسی:
۱-در كتاب هاي لغت، “فهرست” را معرّب “پهرست” دانسته اند و “پهرست” را واژه اي “پهلوي” معرفي مي كنند. جالب است بدانيم لغت نويسان مشهوري همچون ابن خلف تبريزي (برهان قاطع) و دهخدا (لغت نامه دهخدا) و امثال اين دو، از اين مختصر مفصل تر ننوشته اند و در برخي از لغت نامه ها حتي به “پهرست” هم اشاره نشده است.
۲-تنها مرجعي كه در آن شبيه تحقيق حاج محمد كريم كرماني را يافتم، معجمي است كه اخيرا در حجاز به چاپ رسيده است. در مقدمه اين معجم كه به بررسي لغت هاي غير عربيِ معرّب پرداخته، آمده است:
فهرس : خاتمة محتويات الكتاب ، يوناني پوريستيس.
يعني واژه فهرس، به معناي پايان كتاب و محتويات كتاب است. در ادامه آمده است: اين واژه يوناني است و اصل آن “پوريستيس” است.
همان گونه كه ملاحظه كرديد، اين بررسي شبيه تحقيق مصنف ارشاد العوام است. با اين تفاوت كه ايشان فهرست را از “پاراش” و لغت “عبري” دانسته اند و اين معجم، اين لغت را از “پوريستيس” و لغت “يوناني” دانسته است.
ادامه دارد...👇👇
👆۳- در لغت نامه سترگ “معيار اللغة” كه زير نظر مصنف ارشاد العوام تنظيم شده است، اين گونه آمده است:
الفهرس: كزِبرِج مكتوب يجمع او يذكر فيه كل ما في الكتاب من المطالب و المقاصد و الفصول و الابواب؛ معرْب. … فهرسه …. جعل له فهرساً او معرّب پاراش بالعبرانية و هو بمنزلة الفصل بالعربية.
يعني فهرس بر وزن زِبرج، نوشتاري است كه در آن جمع مي شود يا ذكر مي شود تمام آنچه در كتاب است شامل مطلب ها و مقصد ها و فصل ها و باب ها. واژه اي است معرب و فعل فهرسَهُ به معناي آن است كه براي كتاب فهرست قرار داد. يا اين واژه معرّب پاراش است كه لفظي است “عبراني” و معادل “فصل” در عربي است.
اين بررسي مطابق با عبارات آقای کرمانی اع است.
۴- پاراش چه لفظي است؟ “پاراش” لفظي است عبراني و در تورات به همراهي چند واژه ديگر استعمال شده است. در تورات لفظ “پاسوق” به معنای آیه ، “سیمان” به معنای فصل و “پاراش” به معنای “سوره” به كار رفته است. در كتاب هاي لغت نيز اين لفظ به معناي سوره آمده است (ر.ك: دهخدا). اما همان گونه كه ذكر شد، در كتاب “معيار اللغه” اين لفظ معادل “فصل” در زبان عربي لحاظ شده است. هنگام آدرس دادن از تورات، اين لفظ اين گونه به كار مي رود (نمونه): تورات؛ پاراش لخلخا؛ سيمان ۱۷ از پاسوق ۲۰ از سِفر تكوين.
۵- جالب است بدانيم در يهود گروهي هستند كه به آنها “پروشيم” مي گويند. معني واژه پروشيم به روايتي از مصدر «پارَشْ» به معني جدا شدن گرفته شده است. در اين صورت پروشيم به معني «جدا شده ها» يا “جدايي طلبان” ميباشد و يا به روايتي «آنهايي كه جدا قرار داده شده اند» (همان گونه كه ملاحظه مي كنيد اين معنا كاملا با معناي “فصل” مطابق است) با توجه به شرايط آن روز اين جدايي به معني منفي آن نبوده است. معني جدايي پروشيم از كساني است كه تسليم شرايط كفرآميز سلطه يوناني ها و رومي ها شدند و از اصول واقعي دين يهود فاصله گرفتند و به كفر و زد و بندهاي سياسي و امور دنيوي پرداختند. تفسير قوانين تورات به زبان ساده كه با مسائل روزمره زندگي مردم سر و كار داشت به گروه «پروشيم» اين فرصت را ميداد كه رسوم مشروع و متداول و مورد نظر مردم را داخل مراسم ديني و شعائر مذهبي معبد مقدس نمايند.
تفسيري ديگر از واژه پاراش به معني تفسيركننده است يعني تفسيركننده فرامين بر اصول تورات ميباشد.
تاريخچه اين گروه ها در مقالهای نگاشته هوشنگ کرمانی مذکور است. این مقاله را به مناسبت، صرفاً برای آگاهی از این مسئله، نقل میکنیم.👇
الفهرس: كزِبرِج مكتوب يجمع او يذكر فيه كل ما في الكتاب من المطالب و المقاصد و الفصول و الابواب؛ معرْب. … فهرسه …. جعل له فهرساً او معرّب پاراش بالعبرانية و هو بمنزلة الفصل بالعربية.
يعني فهرس بر وزن زِبرج، نوشتاري است كه در آن جمع مي شود يا ذكر مي شود تمام آنچه در كتاب است شامل مطلب ها و مقصد ها و فصل ها و باب ها. واژه اي است معرب و فعل فهرسَهُ به معناي آن است كه براي كتاب فهرست قرار داد. يا اين واژه معرّب پاراش است كه لفظي است “عبراني” و معادل “فصل” در عربي است.
اين بررسي مطابق با عبارات آقای کرمانی اع است.
۴- پاراش چه لفظي است؟ “پاراش” لفظي است عبراني و در تورات به همراهي چند واژه ديگر استعمال شده است. در تورات لفظ “پاسوق” به معنای آیه ، “سیمان” به معنای فصل و “پاراش” به معنای “سوره” به كار رفته است. در كتاب هاي لغت نيز اين لفظ به معناي سوره آمده است (ر.ك: دهخدا). اما همان گونه كه ذكر شد، در كتاب “معيار اللغه” اين لفظ معادل “فصل” در زبان عربي لحاظ شده است. هنگام آدرس دادن از تورات، اين لفظ اين گونه به كار مي رود (نمونه): تورات؛ پاراش لخلخا؛ سيمان ۱۷ از پاسوق ۲۰ از سِفر تكوين.
۵- جالب است بدانيم در يهود گروهي هستند كه به آنها “پروشيم” مي گويند. معني واژه پروشيم به روايتي از مصدر «پارَشْ» به معني جدا شدن گرفته شده است. در اين صورت پروشيم به معني «جدا شده ها» يا “جدايي طلبان” ميباشد و يا به روايتي «آنهايي كه جدا قرار داده شده اند» (همان گونه كه ملاحظه مي كنيد اين معنا كاملا با معناي “فصل” مطابق است) با توجه به شرايط آن روز اين جدايي به معني منفي آن نبوده است. معني جدايي پروشيم از كساني است كه تسليم شرايط كفرآميز سلطه يوناني ها و رومي ها شدند و از اصول واقعي دين يهود فاصله گرفتند و به كفر و زد و بندهاي سياسي و امور دنيوي پرداختند. تفسير قوانين تورات به زبان ساده كه با مسائل روزمره زندگي مردم سر و كار داشت به گروه «پروشيم» اين فرصت را ميداد كه رسوم مشروع و متداول و مورد نظر مردم را داخل مراسم ديني و شعائر مذهبي معبد مقدس نمايند.
تفسيري ديگر از واژه پاراش به معني تفسيركننده است يعني تفسيركننده فرامين بر اصول تورات ميباشد.
تاريخچه اين گروه ها در مقالهای نگاشته هوشنگ کرمانی مذکور است. این مقاله را به مناسبت، صرفاً برای آگاهی از این مسئله، نقل میکنیم.👇
🌷معرفی حاشیهای تازهیاب و نادر از عالم ربانی مرحوم حاج محمدباقر شریف طباطبایی اعلی الله مقامه
یکی از شاگردان عالم ربانی و حکیم صمدانی مرحوم حاج میرزا محمد باقر شریف طباطبایی اعلی الله مقامه (گویا یوسف بن ابوتراب نفیسی) رسالهای پیرامون "جبر و تفویض" تألیف کرد و خدمت آن بزرگوار ارائه نمود.
آن بزرگوار رفع الله شأنه در صفحه آخر رساله ، حاشیهای مرقوم فرمودند.
متن حاشیه چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم
لاحول و لاقوة الا بالله العلي العظيم
اعلم ايدك الله ان فعل كل فاعل يجب ان يصدر منه و يمتنع ان يصدر من غيره من الفواعل ففكر فيما القيت اليك تجد معناه ، فافعال الله تعالی صدرت منه و يمتنع ان تصدر من خلقه و افعال الخلق تصدر من الخلق و يمتنع ان تصدر من الخالق كما يمتنع ان يصدر فعل فاعل من غيره. ثم اعلم ان افعال الخلق يمتنع ان تصدر منهم الا بتقدير العزيز العليم و هو صادر منه تعالی فتعلق التقدير بخلق ما خلق، فخلق ما شاء و ليس ذلك التقدير بنافع للخلق و لا بضار و انما خلق به النافع و الضار فالنافع مخلوق كالضار فالنبي اتی لتعليم الضار و النافع و لايكلف الله نفسا الا وسعها، فاذا عرفت ذلك المختصر قدرت علی دفع كل شبهة حضرت .
وعلی الله التوفيق و هو خير رفيق
ترجمه:👇👇
یکی از شاگردان عالم ربانی و حکیم صمدانی مرحوم حاج میرزا محمد باقر شریف طباطبایی اعلی الله مقامه (گویا یوسف بن ابوتراب نفیسی) رسالهای پیرامون "جبر و تفویض" تألیف کرد و خدمت آن بزرگوار ارائه نمود.
آن بزرگوار رفع الله شأنه در صفحه آخر رساله ، حاشیهای مرقوم فرمودند.
متن حاشیه چنین است:
بسم الله الرحمن الرحیم
لاحول و لاقوة الا بالله العلي العظيم
اعلم ايدك الله ان فعل كل فاعل يجب ان يصدر منه و يمتنع ان يصدر من غيره من الفواعل ففكر فيما القيت اليك تجد معناه ، فافعال الله تعالی صدرت منه و يمتنع ان تصدر من خلقه و افعال الخلق تصدر من الخلق و يمتنع ان تصدر من الخالق كما يمتنع ان يصدر فعل فاعل من غيره. ثم اعلم ان افعال الخلق يمتنع ان تصدر منهم الا بتقدير العزيز العليم و هو صادر منه تعالی فتعلق التقدير بخلق ما خلق، فخلق ما شاء و ليس ذلك التقدير بنافع للخلق و لا بضار و انما خلق به النافع و الضار فالنافع مخلوق كالضار فالنبي اتی لتعليم الضار و النافع و لايكلف الله نفسا الا وسعها، فاذا عرفت ذلك المختصر قدرت علی دفع كل شبهة حضرت .
وعلی الله التوفيق و هو خير رفيق
ترجمه:👇👇
👆حاصل معنای حاشیه آقای شریف طباطبایی اع:
[خداوند تو را تأييد كند، بدان كه فعل هر فاعلی واجب است كه از آن فاعل صادر شود و محال است كه از غير آن فاعل (فاعل های ديگر) صادر شود ، پس فکر کن در آنچه که به تو دادم تا معنای معرفت سرّ اختیار را بیابی. پس افعال خداوند متعال از او صادر گردیده است و محال است که از خلق او صادر شود و افعال خلق از خلق صادر می گردد و محال است که از خالق صادر شود همچنانکه محال است که فعل فاعل از غیر آن فاعل صادر گردد .
سپس بدان که افعال خلق، محال است که از ایشان صادر شود مگر به تقدیر خداوند عزیز و تقدیر از خداوند صادر گردیده است، پس تقدیر به آفرینش آنچه که آفریده است، تعلق گرفته است پس آن چه را که خواسته است آفریده است . و این تقدیر، ناقع و ضار برای خلق نیست و نافع و ضار به آن تقدیر آفریده شده است پس نافع مانند ضار مخلوق است پس پیامبر برای تعلیم نافع و ضار آمده است و خداوند هر نفسی را به اندازه وجودش تکلیف می کند .
پس هنگامی که این مختصر را فهمیدی بر دفع هر شبهه ای که پیش آید ، قادر خواهی بود .
و علی الله التوفیق و هو خیر رفیق👇
[خداوند تو را تأييد كند، بدان كه فعل هر فاعلی واجب است كه از آن فاعل صادر شود و محال است كه از غير آن فاعل (فاعل های ديگر) صادر شود ، پس فکر کن در آنچه که به تو دادم تا معنای معرفت سرّ اختیار را بیابی. پس افعال خداوند متعال از او صادر گردیده است و محال است که از خلق او صادر شود و افعال خلق از خلق صادر می گردد و محال است که از خالق صادر شود همچنانکه محال است که فعل فاعل از غیر آن فاعل صادر گردد .
سپس بدان که افعال خلق، محال است که از ایشان صادر شود مگر به تقدیر خداوند عزیز و تقدیر از خداوند صادر گردیده است، پس تقدیر به آفرینش آنچه که آفریده است، تعلق گرفته است پس آن چه را که خواسته است آفریده است . و این تقدیر، ناقع و ضار برای خلق نیست و نافع و ضار به آن تقدیر آفریده شده است پس نافع مانند ضار مخلوق است پس پیامبر برای تعلیم نافع و ضار آمده است و خداوند هر نفسی را به اندازه وجودش تکلیف می کند .
پس هنگامی که این مختصر را فهمیدی بر دفع هر شبهه ای که پیش آید ، قادر خواهی بود .
و علی الله التوفیق و هو خیر رفیق👇
AḤSĀʾĪ, SHAIKH AḤMAD
(1753-1826), Shiʿite ʿālem and philosopher and unintending originator of the Šayḵī school of Shiʿism in Iran and Iraq.
👇👇
(1753-1826), Shiʿite ʿālem and philosopher and unintending originator of the Šayḵī school of Shiʿism in Iran and Iraq.
👇👇
👆AḤSĀʾĪ, SHAIKH AḤMAD B. ZAYN-AL-DĪN, 1166-1241/1753-1826, Shiʿite ʿālem and philosopher and unintending originator of the Šayḵī school of Shiʿism in Iran and Iraq.
Life. He was born in Raǰab, 1166/May, 1753 in the small Shiʿite village of al-Matayrafī in the oasis of al-Aḥsā (al-Ḥasā) near the east coast of the Arabian peninsula in the greater Baḥrayn region. His family, originally nomadic Sunnis, had converted to Shiʿism five generations before, at a time of widespread conversion in the area, and had settled in al-Aḥsā at the same period. They belonged to the dominant Mahāšer clan of the ruling Banī Ḵāled, but do not appear to have been active in the politics of the region, and there is no evidence of links between them and the ʿolamāʾ . From two autobiographical accounts, it is clear that the young Shaikh Aḥmad was given little encouragement to study, but that, at his own insistence, he was able to complete his elementary studies under a shaikh in a nearby village. Later he found more advanced teachers and, by his twenties, seems to have made considerable progress in Shiʿite theology and philosophy. The identity of his teachers in this period is not known. He makes no mention of having traveled to Hofūf, al-Mobarraz, or any other large settlement in the region to find suitable teachers; in any case the obvious breadth and fundamental soundness of his learning by the time of his arrival in Iraq around 1205/1790 indicates that he must have had competent masters from an early stage. At the same time, it is possible that many of the original elements in his later doctrine owed much to his being in part self-taught. There is evidence of neo-Qarmaṭī influence in the al-Aḥsā region after the 1760s, but the possibility of links with the shaikh remains purely speculative. He himself indicated that, from early childhood, he developed a predilection for introspection, seclusion, and asceticism. At an unspecified age—probably during adolescence—he experienced a series of dreams and visions, of the type familiar to Shiʿite piety, in which the Imams or the Prophet figured as transmitters of supernatural knowledge. In one dream recounted by him, he believed that he was granted eǰāza or permission to transmit knowledge by each of the twelve Imams.
In 1186/1772-73, at the age of twenty, Shaikh Aḥmad left al-Aḥsā for the ʿatabāt or Shiʿite shrines in Arab Iraq, apparently with the aim of studying there under the ʿolamāʾ who had congregated in the region under
the general direction of Āqā-ye Behbahānī. Not long after his arrival, however, plague broke out in Iraq, and he was forced to return to al-Aḥsā. He married his first wife shortly after this and appears to have abandoned any plans to return to the ʿatabāt. The next twenty years or so were spent in al-Aḥsā and in Baḥrayn proper (where he spent four years), during which period he studied Shiʿite feqh and kalām and read works on “theosophy” or “divine wisdom” (ḥekma elāhīya), including texts by Mollā Ṣadrā and Moḥsen Fayż. He received what seems to have been his first formal eǰāza in 1205/1790 from Shaikh Aḥmad b. Ḥasan Baḥrānī Damastānī, a pupil of Shaikh Yūsof Baḥrānī. His earliest known works also date from about this time, among them Ṣerāṭ al-yaqīn (a commentary on the Tabṣera of Ḥellī) and al-Resālat al-qadrīya (on the subject of qadr). Now in his late thirties, he had succeeded in attracting some attention in the region, but apparently more as a saint than as a scholar.👇
Life. He was born in Raǰab, 1166/May, 1753 in the small Shiʿite village of al-Matayrafī in the oasis of al-Aḥsā (al-Ḥasā) near the east coast of the Arabian peninsula in the greater Baḥrayn region. His family, originally nomadic Sunnis, had converted to Shiʿism five generations before, at a time of widespread conversion in the area, and had settled in al-Aḥsā at the same period. They belonged to the dominant Mahāšer clan of the ruling Banī Ḵāled, but do not appear to have been active in the politics of the region, and there is no evidence of links between them and the ʿolamāʾ . From two autobiographical accounts, it is clear that the young Shaikh Aḥmad was given little encouragement to study, but that, at his own insistence, he was able to complete his elementary studies under a shaikh in a nearby village. Later he found more advanced teachers and, by his twenties, seems to have made considerable progress in Shiʿite theology and philosophy. The identity of his teachers in this period is not known. He makes no mention of having traveled to Hofūf, al-Mobarraz, or any other large settlement in the region to find suitable teachers; in any case the obvious breadth and fundamental soundness of his learning by the time of his arrival in Iraq around 1205/1790 indicates that he must have had competent masters from an early stage. At the same time, it is possible that many of the original elements in his later doctrine owed much to his being in part self-taught. There is evidence of neo-Qarmaṭī influence in the al-Aḥsā region after the 1760s, but the possibility of links with the shaikh remains purely speculative. He himself indicated that, from early childhood, he developed a predilection for introspection, seclusion, and asceticism. At an unspecified age—probably during adolescence—he experienced a series of dreams and visions, of the type familiar to Shiʿite piety, in which the Imams or the Prophet figured as transmitters of supernatural knowledge. In one dream recounted by him, he believed that he was granted eǰāza or permission to transmit knowledge by each of the twelve Imams.
In 1186/1772-73, at the age of twenty, Shaikh Aḥmad left al-Aḥsā for the ʿatabāt or Shiʿite shrines in Arab Iraq, apparently with the aim of studying there under the ʿolamāʾ who had congregated in the region under
the general direction of Āqā-ye Behbahānī. Not long after his arrival, however, plague broke out in Iraq, and he was forced to return to al-Aḥsā. He married his first wife shortly after this and appears to have abandoned any plans to return to the ʿatabāt. The next twenty years or so were spent in al-Aḥsā and in Baḥrayn proper (where he spent four years), during which period he studied Shiʿite feqh and kalām and read works on “theosophy” or “divine wisdom” (ḥekma elāhīya), including texts by Mollā Ṣadrā and Moḥsen Fayż. He received what seems to have been his first formal eǰāza in 1205/1790 from Shaikh Aḥmad b. Ḥasan Baḥrānī Damastānī, a pupil of Shaikh Yūsof Baḥrānī. His earliest known works also date from about this time, among them Ṣerāṭ al-yaqīn (a commentary on the Tabṣera of Ḥellī) and al-Resālat al-qadrīya (on the subject of qadr). Now in his late thirties, he had succeeded in attracting some attention in the region, but apparently more as a saint than as a scholar.👇
The Wahhabi threat to the Baḥrayn region impelled the shaikh to leave al-Aḥsā by the early 1790s, again in the direction of the shrines in Iraq. His stay was prolonged this time, and he studied under several Shiʿite ʿolamāʾ , mostly pupils of Āqā-ye Behbahānī, who had recently died. Before long he obtained comprehensive eǰāzāt from at least five teachers: Sayyed Moḥammad-Mahdī Ṭabāṭabāʾī Baḥr-al- ʿolūm (1209/1794-95), Shaikh Jaʿfar Naǰafī, Sayyed ʿAlī Ṭabāṭabāʾī, Āqā Mīrzā Moḥammad-Mahdī b. Abi’l-Qāsem Mūsawī Šahrestānī (1209/1794-95), and Shaikh Ḥosayn b. Moḥammad Darāzī Baḥrānī, a nephew of Shaikh Yūsof Baḥrānī (1214/1799). After the receipt of this last eǰāza, Aḥsāʾī began a period of shifting from place to place in southern Iraq, including three periods of residence in Baṣra.
In 1221/1806, he performed a pilgrimage to Mašhad. Returning through Yazd, he was persuaded by the populace to remain there; thus began a stay of almost twenty years in Iran, during which the shaikh’s reputation spread throughout the country and beyond. By 1223/1808, Fatḥ-ʿAlī Shah began to correspond with him, probably at the suggestion of Ebrāhīm Khan Ẓahīr-al-dawla, the governor of Kermān, who had become one of the shaikh’s most devoted admirers. Aḥsāʾī spent the winter of 1808-09 as a guest of the king in Tehran, but could not be persuaded to transfer his residence there permanently. Returning to Yazd, he settled down more seriously to write the letters and commentaries on which his growing fame was to be built.
By 1229/1814 tension seems to have developed between Aḥsāʾī and some of the notables of Yazd, probably because of his growing influence in the region. Leaving Yazd, he made for Kermānšāh, probably on the invitation of Moḥammad-ʿAlī Mīrzā, under whose patronage he remained, with occasional absences, until about one year after the prince’s death in 1237/1821. Several of the shaikh’s most important works belong to this period, including the Šarḥ al-zīārat al-ǰāmeʿat al-kabīra (1230/1815; Tehran, 1267/1850-51), regarded as his magnum opus; a commentary on the Resālat al-ʿelmīya of Moḥsen Fayż (1230/1815); the Šarḥ al-fawāʾed (1233/1818; Tabrīz[?], 1272/1856), a commentary on his earlier Fawāʾed; al-Resālat al-solṭānīya (1234/1818), in reply to questions from Fatḥ-ʿAlī Shah; the lengthy Šarḥ al-mašāʿer (1234/1818; Tabrīz, 1278/1861-62), a commentary on the Mašāʿer of Mollā Ṣadrā; and the even lengthier Šarḥ al-ʿaršīya (1236/1821; Tabrīz, 1278/1861-62), on Ṣadrā’s ʿAršīya. In 1232/1817 he performed what seems to have been his first pilgrimage to Mecca, following which he stayed for eight months in Naǰaf and Karbalā.
With the death of Moḥammad-ʿAlī Mīrzā in 1821, Kermānšāh and the surrounding region fell into a rapid decline. In 1238/1822, Shaikh Aḥmad left for Mašhad, traveling via Qom and Qazvīn. In Qazvīn he was called a heretic for the first time, by Mollā Moḥammad-Taqī Baraḡānī, who condemned certain passages of the shaikh’s writings as contrary to orthodox teachings on resurrection (maʿād). Leaving the matter unresolved, Aḥsāʾī continued his pilgrimage, after which he visited Yazd and Isfahan. Here he stayed as the guest of ʿAbdallāh Khan Amīn-al-dawla and was treated by both ʿolamāʾ and civic dignitaries as a visitor of considerable importance. Although several months had elapsed since the pronouncement of takfīr or condemnation by Baraḡānī, it is clear from this reception in Isfahan that its effect had not yet made itself felt outside Qazvīn.
Returning to Kermānšāh in June 1823, Aḥsāʾī left after a year to settle in Karbalā. Now aged seventy, he probably planned to remain at the ʿatabāt for the remainder of his life. But Baraḡānī had by this time gained a number of supporters at the shrines in Iraq, including Āqā Sayyed Moḥammad-Mahdī Ṭabāṭabāʾī, Shaikh Moḥammad-Ḥasan Naǰafī, and Āqā Sayyed Ebrāhīm Qazvīnī. Although many eminent ʿolamāʾ in Iran and Iraq continued to express open admiration and support for Aḥsāʾī, his opponents mounted a successful campaign against him at the ʿatabāt. Threatened by these efforts, the shaikh was compelled to leave Karbalā for Mecca, traveling via Baghdad and Syria. Some two or three stages from Medina, he died on 21 Ḏu’l-qaʿda 1241/27 June 1826, aged seventy-three. His grave is in the Baqīʿ cemetery in Medina.
By 1229/1814 tension seems to have developed between Aḥsāʾī and some of the notables of Yazd, probably because of his growing influence in the region. Leaving Yazd, he made for Kermānšāh, probably on the invitation of Moḥammad-ʿAlī Mīrzā, under whose patronage he remained, with occasional absences, until about one year after the prince’s death in 1237/1821. Several of the shaikh’s most important works belong to this period, including the Šarḥ al-zīārat al-ǰāmeʿat al-kabīra (1230/1815; Tehran, 1267/1850-51), regarded as his magnum opus; a commentary on the Resālat al-ʿelmīya of Moḥsen Fayż (1230/1815); the Šarḥ al-fawāʾed (1233/1818; Tabrīz[?], 1272/1856), a commentary on his earlier Fawāʾed; al-Resālat al-solṭānīya (1234/1818), in reply to questions from Fatḥ-ʿAlī Shah; the lengthy Šarḥ al-mašāʿer (1234/1818; Tabrīz, 1278/1861-62), a commentary on the Mašāʿer of Mollā Ṣadrā; and the even lengthier Šarḥ al-ʿaršīya (1236/1821; Tabrīz, 1278/1861-62), on Ṣadrā’s ʿAršīya. In 1232/1817 he performed what seems to have been his first pilgrimage to Mecca, following which he stayed for eight months in Naǰaf and Karbalā.
With the death of Moḥammad-ʿAlī Mīrzā in 1821, Kermānšāh and the surrounding region fell into a rapid decline. In 1238/1822, Shaikh Aḥmad left for Mašhad, traveling via Qom and Qazvīn. In Qazvīn he was called a heretic for the first time, by Mollā Moḥammad-Taqī Baraḡānī, who condemned certain passages of the shaikh’s writings as contrary to orthodox teachings on resurrection (maʿād). Leaving the matter unresolved, Aḥsāʾī continued his pilgrimage, after which he visited Yazd and Isfahan. Here he stayed as the guest of ʿAbdallāh Khan Amīn-al-dawla and was treated by both ʿolamāʾ and civic dignitaries as a visitor of considerable importance. Although several months had elapsed since the pronouncement of takfīr or condemnation by Baraḡānī, it is clear from this reception in Isfahan that its effect had not yet made itself felt outside Qazvīn.
Returning to Kermānšāh in June 1823, Aḥsāʾī left after a year to settle in Karbalā. Now aged seventy, he probably planned to remain at the ʿatabāt for the remainder of his life. But Baraḡānī had by this time gained a number of supporters at the shrines in Iraq, including Āqā Sayyed Moḥammad-Mahdī Ṭabāṭabāʾī, Shaikh Moḥammad-Ḥasan Naǰafī, and Āqā Sayyed Ebrāhīm Qazvīnī. Although many eminent ʿolamāʾ in Iran and Iraq continued to express open admiration and support for Aḥsāʾī, his opponents mounted a successful campaign against him at the ʿatabāt. Threatened by these efforts, the shaikh was compelled to leave Karbalā for Mecca, traveling via Baghdad and Syria. Some two or three stages from Medina, he died on 21 Ḏu’l-qaʿda 1241/27 June 1826, aged seventy-three. His grave is in the Baqīʿ cemetery in Medina.
