خالد قادری |آوید|
137 subscribers
23 photos
22 videos
2 files
33 links
«هرگز کسی این‌گونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشسته‌ام.»
Download Telegram
خالد قادری |آوید|
گفتند هم‌فکرهایت را به همراهی دعوت کن؛ منتها محله ما خالی است و بچه‌محل‌های ما همه رفته‌اند. امشب اینجا حرف می‌زنم و می‌شنوم تا به نتیجه‌ای برسیم. خواستید اگر بیایید و بشنوید: https://t.me/+3TtigyiY2sE5MGZl
گفتم: بیاید برای وضعیت موجود کاری بکنیم.
گفتند: ما روشنفکریم، تأمل می‌کنیم، اعتراض نمی‌کنیم.
گفتم: دختر دوازده ساله خودکشی کرده کاری بکنیم.
گفتند: ما روشنفکریم تأمل می‌کنیم و تحقیق؛ این خودش اعتراض است.
گفتم: کتاب خواندن محض اعتراض نیست؛ خروجی مطالعه کنش یا واکنش است.
گفتند: ما روشنفکریم، کتاب می‌خوانیم و تحقیق می‌کنیم؛ این خودش اعتراض است.
گفتم: دختریکه در مقابل تفنگ آمریکایی ایستاد و به طالب گفت (نان، کار، آزادی) ارزش دارد!
گفتند: او دخترها بیسواد هستند (همیته ) بیرون شدند بدون آگاهی.

گفتم و گفتند...

یک گروه رفیقی دارم نجوم دوست دارند مثلا در مورد سیاه چاله تحقیق می‌کنند آنها هم معترض بودند من خبر نداشتم.

مقصد بین فوزیه کوفی (پروژه بگیرها) و روشنفکرها گیر ماندم.

یکی از درد مردم پروژه می‌گیرد یکی هم تأمل می‌کند و تحقیق.
گور بابای من و چند نسلی که این وسط از بین می‌رود.
👍3👏2
تاریکی که چنبره می‌زند، ناتمام‌ها به راه می‌زنند در پستوی ذهنم و یقین در زمستانِ نرسیده‌ی پشت پنجره یخ می‌بندد. دیوارها بی‌مروت تن به شب می‌سپارند و مغروقی در حنجره‌ام دست از دست‌وپای زدن برمی‌دارد. انگشتانم از لمس زخم‌ها زخمی‌ست. می‌نویسم، آرامم. نمی‌نویسم، روان... روان به هر سمت‌وسویی که افسار گریختهٔ ذهن بتازد. در سراشیبی می‌لغزم و این دستان ناتوان از جنس سیمان نیست، خاک است و به زمین که بر بخورد غباری برمی‌خیزد بر صورت زنده‌ی بودن و نبودن نابهنگام. می‌لغزم و می‌لغزم تا ذهن دهان‌دره‌ای بگشاید و به عقوبت چاه راضی بشوم. در این زمین بایر، انگشتانم به رگ‌ و ریشه پیوند نمی‌خورد. حالا که رگ زندگی کبود شده، نوبت توست که از چشمانم راه بیفتی توی سرم و از رشته‌های اعصاب گیرمانده دور روزهای دور، ریسمانی ببافی و ته این چاه درآیی. در احساس یک مغروق برمی‌گردم به کودکی، به روزگاری که زندگی ناخن کشیدن بر زخم‌های کهنه نبود؛ آن‌گاه انگشتان زخمی تو را می‌بوسم و قد کودکی‌ام را برمی‌افرازم تا چشمانت را ببینم. در آن سیاه‌چاله‌ها، گم می‌شوم به نوجوانی‌ام، و کیستم و چیستم‌ها زبانم را بند می‌آورد که نامت را بپرسم تا شاید فرجی شود و نیمی از خودم را در تو جا بگذارم تا در روزگاری که زیستن ناخن کشیدن بر زخم‌های کهنه است، سرگشته‌ی درمان نباشم. به آرامی در ته چاهی که من سقوط کرده‌ام، نزول می‌کنی. و در بحران جوانی‌ام است که پیامبروار تو را آیه آیه برای اثبات بودنم تکرار می‌کنم و دستان تو را برای روزهایی که زندگی از هر طرف زخمی حواله می‌کند، درمان می‌گیرم.
@A_viid
3
آنِ جنون‌ از شناخت‌ها رد می‌شود؛ تمام هیبت جهان در آیینه به تجمع می‌رسد و به دستان پرتکرار من سنگی اگر بیاید، به‌ تماشا نخواهد نشست. دستان من بسیار قصه‌هایی را از سر گرفته، در بسیار قصه‌هایی نیمه مانده است. راه‌هایی که از قلم افتاده، کوتاهی دستان من است که از ادامه حفظ شده است. خاک هرکجا باشد، سر من آشناست. ادامه‌ی دستانم را به ناشناختگی سپرده‌ام؛ که با پلک‌زدن، در دیدن سنگی که در ناکجا یافته، مردد است.
@A_viid
3
رامین رازق‌پور:


در این نغمه‌ها، ملودی‌ها و نت‌ها–تویی! همیشه برای بغل‌کردنت در این سوی خاک‌مرده گوش می‌دهم که پاهایم را در سردخانه‌ای فراموش نکنم. نه این‌که از مرگ، ترسی در رگ‌های حواسم حضور داشته باشد، فقط از ندیدنت می‌ترسم! نکند هیچ‌وقت مرزها باز نشود و من این‌ سوی خط سیاه تاریخ، ماندگار شوم. تو آن‌جا، در کنار خاکستر مرده‌گان گنگا، سفید بپوشی! و هفتاد قبرغه‌ی روحت عزادار باشد.

چرا نمی‌توانم یک‌جا آرام بگیرم و از جای خودم کنده نشوم؟ تو خوابی، من اما دور از تو، خیلی دور، چندین مرز، در یک‌ اتاق سرد و ساکت، به‌تنها قاب عکست چشم دوخته‌ام و به‌اشک‌های سی‌ساله‌‌گی‌ام فرصت اعتراض داده‌ام. و عشق، همین یک دم را در رؤیای زنی–زیستن است؛ زنی‌که در نقش‌های زیادی می‌تواند ظاهر شود. شبی‌که اندوهم به‌قصد شکستنم قیام می‌کند، او مادر است. روزی‌که جیب‌های خالی‌ام را حمل می‌کنم، پدر می‌شود. او در قالب یک تن، هزار نفر است! و در خلوتی‌که به استقبال از تنهایی خود، رفتن را زحمت می‌کشد، هزار سینه‌ی مجروح، غمگین است. چرا؟ چون از نشستن در قطاری‌که حامل انتقال حسرت‌های خاکستری است، بیزار است.

این یادگاری توست، از آن شبی‌که مه در رخت‌خواب آمده بود و من نهایت سخاوت دستانت را کشف کردم. انگشتانت، ده‌تا فرشته بودند که لای موهایم دنبال خدا می‌گشتند. نگاهم می‌کردی که ویرانی‌هایم رشد کند.
2
مصاحبه من با انجمن قلم نروژ پیرامون وضعیت آزادی بیان و رسانه‌ها تحت حاکمیت طالبان، و شرایط خبرنگاران در زندان‌های طالبان در لینک زیر منتشر شده است.

https://norskpen.no/eng/journalist-fled-from-afghanistan-the-world-has-almost-forgotten-us/
7
دو روز پیش در نقش نجات‌دهنده‌ی نمکدان ظاهر شدم! دیدم نمکدان داره از بالای یخچال سقوط آزاد می‌کنه، گفتم نذار زمین بخوره! خلاصه، قهرمانانه گرفتمش، اما در عوض کمرم سه روزه به استراحت مطلق رفته. نکته جالب اینجاست که من تازه ۳۰ سالم شده و کریستین هم وارد دنیای شگفت‌انگیز ۴۰ سالگی شد.
7
تنم تکرار صد قصه، سرم گریزگاه تکرارهاست. هزار شمار انگشت است که انگشتان مرده‌ی زمان به بافت تکرار پیوندم زده است. بی‌زبان، طعم خاک به نهفتِ انساجم می‌خزد. گوش‌هایم آبستنِ شکایت سنگ است و چشمانم رد ماهی‌‌، در رودخانه‌ای که آب از سرش برای همیشه گذشته است. در خلأ ناموزون زمان، حرفی نشانم نیست که از کجا راه بکشم تا ماهی‌های شناور تکه‌تکه‌ی مچالگی‌ام را به آب‌های زنده بسپارند.
7
اگر خیلی گرسنه باشید و کسی در بزند و بگوید: «یک پیتزای داغ و بزرگ دارم، ولی فقط به یک شرط می‌گذارم بخوری—باید اجازه بدهی داخل خانه بیایم»، احتمالاً از شدت گرسنگی در را باز می‌کنید.

رفیق، وقتی گرسنه‌ای، عاشق نشو، رفیق نشو...
👍2
می‌شود جوان بود، ولی پیر شد.
5
حالا تصمیم های بزرگ میگیریم برای فردا ، صبح دلیل میخواهم برای پا شدن .
هی با سفسطه بافتن از مهاجر غیرقانونی انسان‌زدایی کنید و خودتان را «انسان» و «مدرن» هم بنامید.
👍1
آن‌چه این روزها در مرزهای ایران و افغانستان در جریان است، فقط جابه‌جایی اعداد و آمار نیست؛ فاجعه‌ایست که زندگی هزاران انسان را تکانده است. این موج اخراج غیرانسانیِ مهاجران، تنها خروج از خاک یک کشور نیست؛ بیرون انداختن هزاران رویا، هزاران امید، هزاران زندگی است. آمار تیترهای اخبار عدد نیستند؛ کودکی‌ است که در گرمای بالای ۴۰ درجه سایبانی ندارد و هنوز نمی‌داند هیاهوی اطرافش از چیست. دختری‌ است که جای کیف و کتاب، بار آینده‌ای نامعلوم را به دوش می‌کشد. جوانی‌ است که دسترنج سال‌ها کارگری‌اش یک‌شبه دود شده است. زنی‌ است که کنار درد بی‌خانمانی و بی‌سرپناهی، هراس از طالب را هم مجبور است تحمل کند. ما عدد نیستیم، انسانیم، زندگی هستیم، قصه و غصه داریم. پس در این شرایط نسخه پیچیدن مبنی بر اینکه «باید به ریشه‌های این معضل پرداخت» و «باید مشکل را از بنیان حل کرد» شایسته نیست. می‌شد طی سی چهل سال گذشته به این ریشه‌ها پرداخت. مهاجرت به ایران که حرف دیروز و پریروز نبوده است. چهل سال است که مردم ما در آن خاک برای خانه ساختن تلاش کرده‌اند. اما در این لحظه، فاجعه‌ای بزرگ اتفاق افتاده است. موج اخراج همچون زلزله همه را تکانده و خانه و کاشانه‌ی چندین‌ساله‌شان را خاک کرده است. این آوارگی همین حالا روی خاک سوزان مرز، در چشمان نگران و دل‌های شکسته‌ی هزاران هموطن ما جا گرفته است. تسکین این زخم تازه را نمی‌توانیم با کندوکاو علت آغاز کنیم. باید مرهم بگذاریم و در حد توان، دست آسیب‌دیده‌ها را بگیریم. ریشه‌ها را بعداً می‌توان کاوید، اما حالا نوبت این است که کنار هم باشیم. ما مردمانی بی‌وطن نیستیم، هموطن خودِ وطن است. این اخراج فقط غم یک شهر یا یک خانواده نیست؛ این غم، از هرات تا کابل و بلخ، از قندهار تا ارزگان، از نیمروز تا بدخشان و... در نقطه‌نقطه افغانستان ریشه دوانده است. غم بی‌وطنی و بی‌خانمانی را همه ما خوب می‌فهمیم. هرگز ریشه‌های مشکل را فراموش نمی‌کنیم. فراموش نمی‌کنیم که اصلی‌ترین ریشه همین طالبی‌ست که سرگرم تجلیل به رسمیت شناخته شدن از سوی روسیه است و چه طی بیست‌وپنج سال قبل چه این چهار سال، صدها هزار انسان را آواره و بی‌وطن کردند. فراموش نمی‌کنیم و تلاش می‌کنیم زخم هموطن خود را که عمیق‌تر و تازه‌تر از زخم‌های دیگر است، مرهم بگذاریم.
👌5
Forwarded from سلام سینما
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در بازار هرات وقتی این دو کودک را دیدم، یادم از فیلم بادبادک‌باز آمد؛ همان‌جا که امیر و حسن، منتظرِ آخرین بادبادکِ مسابقه، بر زمین خاکی نشسته‌اند و با یک‌دیگر صحبت می‌کنند.

«مه گاهی بَرِت دروغ گفتِم؟
ـ نمی‌فامم، می‌گی؟
ـ از دروغ کده خاکه می‌خورُم.
ـ راستی همی کاره می‌کنی؟!
ـ کدام کاره؟
ـ اگه بَرِت بُگویُم خاکه می‌خوری؟!
ـ اگه تو بخوایی مه می‌خورُم.»



@CinemaSalaam
8
من کیستم؟! شاید دیوانه‌ای رسوا یا آدمی تنها
یا کره‌ای بی‌دُم پیمانه‌ای بی‌خُم مجنون بی‌لیلا

یا تیشه‌ی فرهاد یا گریه‌ی شیرین یا باغ بی‌شمشاد
یا دردِ بی‌تسکین لبخند دردآگین فریاد بی‌نجوا

یا روزن نوری در قلب منشوری یا کوزه‌ی آبی
بر شانهِ کوری یا کاشفی تنها در عرض برمودا

تصویر مجهولی یک کشف ناپیدا پاین یا بالا
من چیستم شاید...
من چیستم شاید...
من چیستم آیا؟!

تمیم حکاک
3👍3
هر صبح، زمان را از نو گم می‌کنم. با آفتاب دنبال نشان آشنایی می‌گردم؛ در تصویر پشت پنجره، در صداهای دور و نزدیک کوچه‌ها، در آواز پرندگان، در آیینه، در خودم.
گذشته، همان ناژوهایی است که رد گلوله‌های روی تنه‌شان را من می‌شناختم، پدرم می‌شناخت و پدرِ پدرم هم. همان کوچه‌هایی که گمم نمی‌کرد.
دیگر هیچ شاخه‌ای رد انگشتانم را به خاطر نمی‌آورد و هیچ پنجره‌ای هرات را به تصویر نمی‌کشد.
چقدر زمان می‌برد تا آدم پنجره را باز کند و دیگر انتظار نداشته باشد همان کوچه‌های قدیمی پشت آن باشند؟
🕊32
در راه‌کوره‌های شلوغ جهان، درمی‌یابی در نقطه‌ای که ایستاده‌ای آن نقطه‌ای نیست که باید باشی؛ که همه عمر دویده بودی تا به آن نرسی.
می‌خواهی برگردی یا پیش بروی. نقطه‌ای که در آن ایستاده‌ای غل و زنجیرت نکرده، اما چشم‌هایت را به خیره ماندن به نوک کفش‌هایت عادت داده است.
می‌خواهی به خودت بفهمانی شاید این نقطه آن‌قدرها هم بد نباشد. دهانت را باز می‌کنی. آواهای ناآشنا در گلویت می‌شکنند، کامت را تلخ می‌کنند. آدم‌هایی که حتی نام‌هایشان هم ناآشناست، از تلخی‌ات فاصله می‌گیرند. دستانت را جلوی دهانت می‌گیری تا ببینی آنچه از دهانت بیرون می‌آید، رنگ خون دارد یا بوی جنگ. هیچ نمی‌بینی. آواهای شکسته در گلویت گم می‌شوند. ماهی‌ای هستی که حرف دارد، صدا نه. ماهی‌‌ای که در رود خودش نباشد، هر تُنگی برایش تنگ است.
با غروب، زخم‌ات را به بالشت می‌بری و سعی می‌کنی در صدای آشنای پشت موبایل، غربت را دور بزنی. فاصله دورت می‌پیچد و آرام‌ آرام تو را می‌فشارد.
تمام شب به دیوارهای سفید خیره می‌شوی و یاد دیوارهای سیاهی می‌افتی که رویشان سه صد و چند خط کشیده بودی.
با آوایی آشنا می‌گویی «خانه». اما قمری‌ای نیست که بر شانه دیوار بنشیند و آوایت را به تو برگرداند.
🕊32
خانم شارلوت ارلیه را با مستند «یک زن فرانسوی در کابل» شناختم. این مستند را در روزهای ابتدایی ورودم به فرانسه دیدم و برایم جالب بود که چگونه یک نویسنده و فیلمساز غربی، دوره‌ای به‌خصوص از تاریخ افغانستان را به تصویر کشیده است. می‌خواستم بدانم چه چیزی او را به افغانستان نزدیک کرده و چگونه یک هنرمند از بیرون، با فاصله‌ای جغرافیایی و فرهنگی، می‌تواند به روایت یک سرزمین بپردازد.

در گفت‌وگویی که با ایشان داشتم، درباره‌ی علاقه‌اش به افغانستان، تجربه‌ی ساخت این اثر و نقش هنر در بازتاب واقعیت‌ها و تأثیرگذاری بر وضعیت افغانستان صحبت کردیم.



https://zantimes.com/2026/07/22/venturing-beyond-preconceived-ideas-of-afghanistan-a-zan-times-interview-with-charlotte-erlih/
شاید همه‌ی بچه‌ها در خواب نبودند،
سربازهای بی‌شماری به پایگاه پنجاه‌ویک ستاره برمی‌گشتند،
با تفنگ‌های دلتنگشان،
و به اندازه‌ی ماشه‌هایی که کشیده بودند،
دل‌هایشان آرام گرفته بود.
6
پنج سال پس از سقوط؛ چه کسی افغانستان را روایت می‌کند؟


در سلول زندان، ما از جریان وقایع جدا بودیم. جهان بیرون در حرکت بود و ما پشت درهای بسته، از آنچه در افغانستان می‌گذشت بی‌خبر می‌ماندیم. درِ سلول قفل بود و باز شدنش در اختیار نگهبان. روایت زندگی ما هم، به شکلی، وابسته به همان قفل و کلید دست او بود.
سلول و هم‌سلولی‌ها ثابت نبودند. بسته به تعداد، سلول عوض می‌شد و آدم‌های داخل سلول هم کم و زیاد. تا آشنایی شکل می‌گرفت و هم‌صحبتی آغاز می‌شد، یکی از هم‌سلولی‌ها منتقل می‎شد و دیگری جایش را می‎گرفت. هر زندانی قصه‌ای داشت؛ قصه بازداشت، خانه، خانواده، شکنجه، دادگاه و، مهم‌تر از همه، قصه زندگی قبل از سقوط. ما آدم‌هایی متفاوت، با زندگی‌هایی متفاوت بودیم که سقوط، ما را به یک نقطه کشانده بود.
من به این قصه‌ها پیوسته بودم. شنیدن، در آن روزها، یکی از راه‌هایی بود که به کمکش خودم را به جهان و زندگیِ بیرونِ زندان وصل نگه می‌داشتم. برای فرار از سلول و طالب، ذهنم یاد گرفته بود قصه بسازد و روایت سر هم کند. حتی وقتی با فشار قومندان و زندانبان، هر شب چندساعت قرآن و تفسیر و حدیث می‌خواندیم، حتی وقتی برای تنبیه مجبور بودم تا پایان دورهٔ حبس اذان بدهم، ذهن من از روایت خالی نبود. وقایع را مرتب می‌کردم. آدم‌ها را کنار هم می‌گذاشتم. به چینش اتفاقات می‌اندیشیدم. به شیوهٔ روایتِ روزها؛ به آدم‌ها و اتفاقاتی که می‌دانستم روزی باید آنها را بنویسم.

در زندان، آوردن کتاب به‌سختی ممکن بود. گاهی به بعضی کتاب‌های رمان و داستان اجازه می‌دادند و گاهی نه. اما نوشتن به‎کل ممنوع بود. و من یاد گرفته بودم در ذهنم بنویسم. در تاریکی، رو به دیوار سلول، رو به دیوارهای زندان که آفتاب از پشتشان بالا آمده نمی‌توانست، به این فکر می‌کردم که آدم‌های اینجا، قصه‌های اینجا، نباید میان این دیوارها فراموش شوند؛ که وقایع را باید به آن سوی دیوارها رساند؛ که نباید فراموش کرد اولین نفسی که بعد از ساعت‌ها شکنجهٔ خفه‌آب به سینه راه می‌یابد، از هر چاقویی تیزتر است.

تا اینکه آزاد شدم. اما آزادی برای من به معنی ماندن نبود. برای حفظ جان خودم و خانواده‌ام، تبعید را به جان خریدم. و رسیدن یکباره از سلول به تبعید، زندان را برایم بزرگ‌تر کرده بود. زندگی دیگر آن چیزی نبود که پیش از زندان و پیش از طالبان بود. دیگر از فکر کردن به خودم هم عذاب می‎کشیدم. رنج می‌کشیدم که در پارک‌های سرسبز فرانسه بنشینم و فکر کنم به سه‌صد و چند روزی که حتی یک درخت ندیده بودم. به روزهایی که از دست داده بودم. به وطنی که از دست داده بودم. به زندگی‌ای که از دست داده بودم. حس می‌کردم حافظه‌ام دشمنم شده است و مرا زندانیِ روزهای سلول نگه داشته.

مدتی طول کشید تا آنچه در من مانده بود، ته‌نشین شود. باز هم روایت از آن روزها ساده نبود؛ فروبردن چاقویی در عمق زخم‌هایم بود. فرورفتن در چاه و برنیامدن بود. چندین پیش‌نویس نوشتم و دور انداختم. تمام سال گذشته درگیر نوشتن بودم و روایت حالا تکمیل شده است، اما هنوز نهایی نیست. در حین نوشتن، گاهی روزها از ذهنم می‌گریزند. یک‌باره خودم را با خالدِ آن روزها بیگانه می‌بینم؛ با اینکه هنوز زخم‌های شکنجه روی تنم مانده‌اند.
اگر امروز از خودم بپرسم چطور آن سه‌صد و چند روز را دوام آوردم، به‌راستی جوابی ندارم.

همین سؤال را هر روز از خودم می‌پرسم. حتی همین حالا:

چطور این پنج سال را دوام آوردی؟ چطور دوام آوردیم؟


amu.tv/fa/250009/