غزلیات حافظ 401
@audiobo0ok
هر روز یک غزل با حافظ
------------------------
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من؟
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز میماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشهای افسانهای خواند ز من
🍏🍎🍃
------------------------
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من؟
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز میماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشهای افسانهای خواند ز من
🍏🍎🍃
🙏2❤1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 401
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
#حافظ
ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس مینماید همچو گل
ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
#حافظ
👌2❤1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 401
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من؟
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
#حافظ
گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من؟
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
#حافظ
👌2❤1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 401
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
#حافظ
بس حکایتهای شیرین باز میماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
#حافظ
👌2❤1
معمای عشق
@audiobo0ok – غزلیات حافظ 401
دوستان جان دادهام بهر دهانش بنگرید
کو به چیزی مختصر چون باز میماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشهای افسانهای خواند ز من
#حافظ
کو به چیزی مختصر چون باز میماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم
عشق در هر گوشهای افسانهای خواند ز من
#حافظ
👌2❤1
به خود رسیدن
داریوش
🎼❤️🎼
آهنگ فرید زلاند
تنظیم آندرانیک
شعر شهیار قنبری
اجرا 1356
----------------------------
آیدا، همزاد من
به تو ثابت خواهم کرد که عشق،
تواناترین خدایان است...
✍🏼 #احمد_شاملو
📕 مثل خون در رگهای من
🍏🍎🍃
آهنگ فرید زلاند
تنظیم آندرانیک
شعر شهیار قنبری
اجرا 1356
----------------------------
آیدا، همزاد من
به تو ثابت خواهم کرد که عشق،
تواناترین خدایان است...
✍🏼 #احمد_شاملو
📕 مثل خون در رگهای من
🍏🍎🍃
👌2❤1
○
من تراژدی نسلی را نوشته ام که به پایان عمر خود نزدیک میشود. و خوبی ها و بدیها, غم و غصه های طاقت سوز و غرور سرگشته و کوشش قهرمانانه, و درماندگی این نسل را زیر بار کمر شکن مسئولیت های خویش, پنهان نکرده ام, و آداب و رسوم و اعتقادات و خلقیات,جهان بینی جامعه ای را شرح داده ام که باید از نوع ساخته شود. و گفته ام که ما اینگونه بوده ایم. و حال ای جوانان, نوبت شماست که از پیکرهای فرسوده ما نردبانی بسازید و از آن بالا بروید و از ما بهتر و سعادتمندتر باشید.
من با گذشته خود بدرود می گویم, و گذشته را مثل یک پوسته خالی دور می اندازم. که زندگی آدمی مجموعه ایست از مردن ها و دوباره متولد شدن ها. پس ای کریستف!... بمیریم, تا دوباره زنده شویم.
📕 ژان کریستف
✍ #رومن رولان
🍏🍎🍃
من تراژدی نسلی را نوشته ام که به پایان عمر خود نزدیک میشود. و خوبی ها و بدیها, غم و غصه های طاقت سوز و غرور سرگشته و کوشش قهرمانانه, و درماندگی این نسل را زیر بار کمر شکن مسئولیت های خویش, پنهان نکرده ام, و آداب و رسوم و اعتقادات و خلقیات,جهان بینی جامعه ای را شرح داده ام که باید از نوع ساخته شود. و گفته ام که ما اینگونه بوده ایم. و حال ای جوانان, نوبت شماست که از پیکرهای فرسوده ما نردبانی بسازید و از آن بالا بروید و از ما بهتر و سعادتمندتر باشید.
من با گذشته خود بدرود می گویم, و گذشته را مثل یک پوسته خالی دور می اندازم. که زندگی آدمی مجموعه ایست از مردن ها و دوباره متولد شدن ها. پس ای کریستف!... بمیریم, تا دوباره زنده شویم.
📕 ژان کریستف
✍ #رومن رولان
🍏🍎🍃
👌3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شناخت تمام دین های تاریخ در 10 دقیقه!
-------------------------
من ترجیح میدهم که زندگانی کردنم طوری باشد که در نظر داشته باشم
خدا وجود دارد و بعد از مرگ متوجه شوم که وجود نداشته، تا اینکه طوری زندگی کنم که گویا خدایی وجود ندارد
و بعد از مرگ متوجه شوم که هست.
👤#آلبر_کامو
🍏🍎🍃
-------------------------
من ترجیح میدهم که زندگانی کردنم طوری باشد که در نظر داشته باشم
خدا وجود دارد و بعد از مرگ متوجه شوم که وجود نداشته، تا اینکه طوری زندگی کنم که گویا خدایی وجود ندارد
و بعد از مرگ متوجه شوم که هست.
👤#آلبر_کامو
🍏🍎🍃
👌2
●
مقدمه (Foreword)
شعر؛ تکه های بریده ای از قلب و روح من است؛ گفته ها و ناگفته های زخم هایی پنهان و رنج هایی عیان... و تلاشی برای لمس روح آدم های گمشده در خویش و معنا بخشیدن به رنج های نهفته ی خیس...
<شعر نردبانی است، از جنس مه و نور... برای رسیدن به آن چیزی که چشم عادی، در تاریکی جهان نمی بیند>
"شارل بودلر"
. بودلر معتقد بود شعر نباید فقط توصیفکنندهی طبیعت باشد، بلکه باید "حقیقتِ پنهانِ جهان" را از دلِ آشفتگیها بیرون بکشد:
شعر سفر است، سفر از انزوا و تنهایی... به قلب هستی به رهایی... جست و جویی است در مرز واقعیت و خیال...شعر فریادی ست بی صدا... برای دنیایی که در آن کلمات فراتر از درد پرواز می کنند.. تا حقیقتی عمیق تر مجال ظهور یابند، واژه ها گاه ناتوانند در آینه ی تمام نمای آنچه در ما می گذرد و آنچه خواهان و نیازمند بیان آن هستیم...
<به گفته ی "نیما یوشیج" شعر تصویر درون شاعر است که به کلمات بیرون او پناه برده است>
شعر به ما اجازه می دهد، تنش ها و آشفتگی های ذهن برای لحظه ای راهشان را گم کنند. تا روح بتواند نفس بکشد، شعر فریاد روح است در سکوت سرد جهانی بی قلب... تلاشی برای رویش این حقیقت که پشت این "چهره های عبوسِ دلتنگ" و درپویش قدم های مکرّر زندگی... قلبی پنهان است که در تبلورِلطیف واژه ها... به تپش در می آید " آری واژه ها... روح عریان درد اند" دردهای نهفته ای که بر گونه های خیس قلم... ابری می شوند، می بارند، می رویند، سبز می شوند... و در قلب آفرینش آرام می گیرند ...
هدف از سرودن شعر، نگاهی نیست، که تنها به یک حس و زندگی فردی بنگرد، بلکه نگاهی است که از طریق خیال... حقیقت فلسفی زندگی را به تصویر می کشد و ناگفته های پنهان را در مرز میان احساسات شخصی و رویاها... در هوایی شاعرانه... "بازتاب زیبایی و درد ... عشق و رنج ...تاریکی و نور... زندگی و مرگ... به هم می آمیزد"
در شعر گاه از زبان شخصی فراتر می روی، تا نگاهی جهان شمول به هستی و آدم ها... داشته باشی... در هم آغوشی ِ واژه ها،کلمات البته که؛ تنها ابزاری برای بیان عشق نیست؛ بلکه پلی است برای درک شکوه و رنج وجود آدمی... دردهای نهفته ای که فراتر از چشم خود می بینیم و اشک های پنهانی که نه بر گونه ها...که برفروغ خفته ی جان... چکه می کند و روح را به آتش می کشد... و شعر بارانی می شود؛ بر این همه گسیختگی روح و رنج بی منتهای جهانی خمود و مه آلوده یِ خسته...
"بال پرواز
قفس زخمی ست؛
مرا تا حضور سبز پرنده ببر"
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
"مقدمه کتاب معمای عشق ۱۱"
🍏🍎🍃
مقدمه (Foreword)
شعر؛ تکه های بریده ای از قلب و روح من است؛ گفته ها و ناگفته های زخم هایی پنهان و رنج هایی عیان... و تلاشی برای لمس روح آدم های گمشده در خویش و معنا بخشیدن به رنج های نهفته ی خیس...
<شعر نردبانی است، از جنس مه و نور... برای رسیدن به آن چیزی که چشم عادی، در تاریکی جهان نمی بیند>
"شارل بودلر"
. بودلر معتقد بود شعر نباید فقط توصیفکنندهی طبیعت باشد، بلکه باید "حقیقتِ پنهانِ جهان" را از دلِ آشفتگیها بیرون بکشد:
شعر سفر است، سفر از انزوا و تنهایی... به قلب هستی به رهایی... جست و جویی است در مرز واقعیت و خیال...شعر فریادی ست بی صدا... برای دنیایی که در آن کلمات فراتر از درد پرواز می کنند.. تا حقیقتی عمیق تر مجال ظهور یابند، واژه ها گاه ناتوانند در آینه ی تمام نمای آنچه در ما می گذرد و آنچه خواهان و نیازمند بیان آن هستیم...
<به گفته ی "نیما یوشیج" شعر تصویر درون شاعر است که به کلمات بیرون او پناه برده است>
شعر به ما اجازه می دهد، تنش ها و آشفتگی های ذهن برای لحظه ای راهشان را گم کنند. تا روح بتواند نفس بکشد، شعر فریاد روح است در سکوت سرد جهانی بی قلب... تلاشی برای رویش این حقیقت که پشت این "چهره های عبوسِ دلتنگ" و درپویش قدم های مکرّر زندگی... قلبی پنهان است که در تبلورِلطیف واژه ها... به تپش در می آید " آری واژه ها... روح عریان درد اند" دردهای نهفته ای که بر گونه های خیس قلم... ابری می شوند، می بارند، می رویند، سبز می شوند... و در قلب آفرینش آرام می گیرند ...
هدف از سرودن شعر، نگاهی نیست، که تنها به یک حس و زندگی فردی بنگرد، بلکه نگاهی است که از طریق خیال... حقیقت فلسفی زندگی را به تصویر می کشد و ناگفته های پنهان را در مرز میان احساسات شخصی و رویاها... در هوایی شاعرانه... "بازتاب زیبایی و درد ... عشق و رنج ...تاریکی و نور... زندگی و مرگ... به هم می آمیزد"
در شعر گاه از زبان شخصی فراتر می روی، تا نگاهی جهان شمول به هستی و آدم ها... داشته باشی... در هم آغوشی ِ واژه ها،کلمات البته که؛ تنها ابزاری برای بیان عشق نیست؛ بلکه پلی است برای درک شکوه و رنج وجود آدمی... دردهای نهفته ای که فراتر از چشم خود می بینیم و اشک های پنهانی که نه بر گونه ها...که برفروغ خفته ی جان... چکه می کند و روح را به آتش می کشد... و شعر بارانی می شود؛ بر این همه گسیختگی روح و رنج بی منتهای جهانی خمود و مه آلوده یِ خسته...
"بال پرواز
قفس زخمی ست؛
مرا تا حضور سبز پرنده ببر"
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
"مقدمه کتاب معمای عشق ۱۱"
🍏🍎🍃
❤2👏2🙏1