📆
تاریخ امروز سه شنبه ۲۶خرداد ۱۴۰۵ شمسی ، 16 ژوئن 2026 میلادی ، ۱ محرم ۱۴۴۸ قمری.
--------------
از زمانی که؛
به جای پیرو حسین بودن ...
عزادار حسین شده ایم؛
در عزای همیشگی مانده ایم...
#دکتر_شریعتی
------
نگاه هستی بدرقه ی سبز قدم هایتان
سه شنبه تان تابنده به انوار پاک الهی
🍏🍎🍃
تاریخ امروز سه شنبه ۲۶خرداد ۱۴۰۵ شمسی ، 16 ژوئن 2026 میلادی ، ۱ محرم ۱۴۴۸ قمری.
--------------
از زمانی که؛
به جای پیرو حسین بودن ...
عزادار حسین شده ایم؛
در عزای همیشگی مانده ایم...
#دکتر_شریعتی
------
نگاه هستی بدرقه ی سبز قدم هایتان
سه شنبه تان تابنده به انوار پاک الهی
🍏🍎🍃
❤1👏1🙏1👌1
○
ای سرزمین!
کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند؛ با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ما، ایران
جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟
چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛
ای ما نثار عافیت تو!
#محمود_دولت آبادی
🍏🍎🍃
ای سرزمین!
کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند؛ با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ما، ایران
جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟
چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛
ای ما نثار عافیت تو!
#محمود_دولت آبادی
🍏🍎🍃
❤1
○
خط سرنوشت سالك مبارز تغییرناپذیر است. بحث در این است كه او چقدر می تواند در این محدوده سخت پیش برود و تا چه حد می تواند بی عیب و نقص باشد. اگر مانعی بر سر طریقت او باشد، آنگاه سالك مبارز كوششِ بی عیب و نقص ِ خود را برای پیروزی بر آن آغاز می كند.
اگر مشكلات تحمل ناپذیر و درد و رنج در راه خود بیابد، می گرید،
ولی حتی تمام اشك های او نیز نمی تواند خط سرنوشت او را به اندازه سر مویی عوض كند.
✍ #کارلوس_کاستاندا
📕 هدیه عقاب
🍏🍎🍃
خط سرنوشت سالك مبارز تغییرناپذیر است. بحث در این است كه او چقدر می تواند در این محدوده سخت پیش برود و تا چه حد می تواند بی عیب و نقص باشد. اگر مانعی بر سر طریقت او باشد، آنگاه سالك مبارز كوششِ بی عیب و نقص ِ خود را برای پیروزی بر آن آغاز می كند.
اگر مشكلات تحمل ناپذیر و درد و رنج در راه خود بیابد، می گرید،
ولی حتی تمام اشك های او نیز نمی تواند خط سرنوشت او را به اندازه سر مویی عوض كند.
✍ #کارلوس_کاستاندا
📕 هدیه عقاب
🍏🍎🍃
👌1
○
کلید صبح،درپلکهای توست
دست مرا بگیر
از چارراه خواب گذر کن
بگذارو بگذریم زین خیل خفتگان!
دست مرا بگیرتا بسرایم،
در دستهای من
بال کبوتری است...!
✍#نصرت_رحمانی
سه شنبه تان به ضرباهنگ خوش
عشق و زندگی
🍏🍎🍃
کلید صبح،درپلکهای توست
دست مرا بگیر
از چارراه خواب گذر کن
بگذارو بگذریم زین خیل خفتگان!
دست مرا بگیرتا بسرایم،
در دستهای من
بال کبوتری است...!
✍#نصرت_رحمانی
سه شنبه تان به ضرباهنگ خوش
عشق و زندگی
🍏🍎🍃
❤1
Audio
❤3
○
شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر.»
سوزن بان راه آهن گفت: «صبح بخیر.»
شازده کوچولو پرسید: «این جا چه کار می کنی؟»
سوزن بان گفت: «من مسافرها را به دسته های هزار نفری تقسیم می کنم و هر قطار هر دسته از آن ها را گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ می فرستد.»
و همان موقع یک قطار سریع السیر که مثل رعد، غرش می کرد با چراغ های روشن از آن جا عبور کرد و اتاقک سوزن بان را به لرزه در آورد.
شازده کوچولو گفت: «این ها چقدر عجله دارند. دنبال چی می گردند؟»
سوزن بان گفت: « خود راننده ی قطار هم نمی داند.»
دومین قطار طریع السیر هم با چراغ های روشن، غرشی کرد و به جهت مخالف قطار قبلی رفت.
شازده کوچولو پرسید: «آن ها این قدر زود برگشتند؟»
سوزن بان گفت: «این ها همان قبلی ها نبودند، این یک قطار دیگر بود.»
شازده کوچولو پرسید: «از جایی که رفته بودند راضی نبودند؟»
و دوباره صدای غریدن قطار سریع السیر و درخشان دیگری را شنیدند.
شازده کوچولو پرسید: «این ها مسافران قطار اولی را دنبال می کنند؟»
سوزن بان گفت: «آن ها چیزی را دنبال نمی کنند. آن ها توی قطار خوابند و یا دارند خمیازه می کشند. فقط بچه ها هستند که بینی شان را به شیشه چسبانده اند و تماشا می کنند.»
شازده کوچولو گفت: «فقط بچه ها می دانند که دنبال چه چیزی هستند. آن ها دلشان را به یک عروسک پارچه ای خوش می کنند و این قدر برایشان مهم می شود که اگر کسی آن را از آن ها بگیرد، گریه می کنند . . . . . »
سوزن بان گفت: «خوش به حالشان.»
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری شازده_کوچولو
🍏🍎🍃
شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر.»
سوزن بان راه آهن گفت: «صبح بخیر.»
شازده کوچولو پرسید: «این جا چه کار می کنی؟»
سوزن بان گفت: «من مسافرها را به دسته های هزار نفری تقسیم می کنم و هر قطار هر دسته از آن ها را گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ می فرستد.»
و همان موقع یک قطار سریع السیر که مثل رعد، غرش می کرد با چراغ های روشن از آن جا عبور کرد و اتاقک سوزن بان را به لرزه در آورد.
شازده کوچولو گفت: «این ها چقدر عجله دارند. دنبال چی می گردند؟»
سوزن بان گفت: « خود راننده ی قطار هم نمی داند.»
دومین قطار طریع السیر هم با چراغ های روشن، غرشی کرد و به جهت مخالف قطار قبلی رفت.
شازده کوچولو پرسید: «آن ها این قدر زود برگشتند؟»
سوزن بان گفت: «این ها همان قبلی ها نبودند، این یک قطار دیگر بود.»
شازده کوچولو پرسید: «از جایی که رفته بودند راضی نبودند؟»
و دوباره صدای غریدن قطار سریع السیر و درخشان دیگری را شنیدند.
شازده کوچولو پرسید: «این ها مسافران قطار اولی را دنبال می کنند؟»
سوزن بان گفت: «آن ها چیزی را دنبال نمی کنند. آن ها توی قطار خوابند و یا دارند خمیازه می کشند. فقط بچه ها هستند که بینی شان را به شیشه چسبانده اند و تماشا می کنند.»
شازده کوچولو گفت: «فقط بچه ها می دانند که دنبال چه چیزی هستند. آن ها دلشان را به یک عروسک پارچه ای خوش می کنند و این قدر برایشان مهم می شود که اگر کسی آن را از آن ها بگیرد، گریه می کنند . . . . . »
سوزن بان گفت: «خوش به حالشان.»
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری شازده_کوچولو
🍏🍎🍃
❤1
معمای عشق
○ شازده کوچولو گفت: «صبح بخیر.» سوزن بان راه آهن گفت: «صبح بخیر.» شازده کوچولو پرسید: «این جا چه کار می کنی؟» سوزن بان گفت: «من مسافرها را به دسته های هزار نفری تقسیم می کنم و هر قطار هر دسته از آن ها را گاهی به سمت راست و گاهی به سمت چپ می فرستد.» و همان…
"فقط بچه ها... می دانند که دنبال چه چیزی هستند.....
سوزن بان گفت:
خوش به حالشان"
سوزن بان گفت:
خوش به حالشان"
❤2
Forwarded from Shahin
○
کاش دست هایِ باد
نیشگونی باشد
بر گونه هایِ کبودِ ابرها؛
تا ببارد باران
بر کویر دل ها
و بر خاکِ ترک خورده یِ بی عشق؛
در برهوت سالیانِ
ابری ِ بی باران...
فرح_فریماااا📕معمای_عشق
شاهین شاهدوست
https://t.me/nedaaye_aramesh
کاش دست هایِ باد
نیشگونی باشد
بر گونه هایِ کبودِ ابرها؛
تا ببارد باران
بر کویر دل ها
و بر خاکِ ترک خورده یِ بی عشق؛
در برهوت سالیانِ
ابری ِ بی باران...
فرح_فریماااا📕معمای_عشق
شاهین شاهدوست
https://t.me/nedaaye_aramesh
Telegram
attach 📎
Forwarded from AT
Audio
🍂🍂🍁🍁🍁🌷🌷
وقتی قدم های خیابان ها
همه تاریک و بن بست است؛
وقتی بر تنِ
دیوارهای کوچه و برزن؛
پر از عریانی ِ تن پوش مرگ است!
وقتی تمام فصل ها... سرد است
چراغ کومه ها،
خاموش... پر از درد است؛
نگاه پنجره خسته ست؛
به روی چشم های
آفتاب... بسته است...
وقتی تمام واژه ها، زخمی ست؛
تمام جمعه ها... ابری ست!
"نباید چشم های شاپرک ها را
به روی آفتاب زندگی بست..."
باید ؛ که باران شد
تن سبز خیابان شد
"خواب صبح شنبه ها را دید"
و نایِ نی لبک؛
در باد و بوران شد
و از سبوی رنگ...
رنگِ زندگی؛ باید که نوشید
و عطر عشق را...
بر گونه های
سرخ گل... مستانه بویید...!!
#فرح_فریمااا
اوا اکرم 🌹🌹🍃
وقتی قدم های خیابان ها
همه تاریک و بن بست است؛
وقتی بر تنِ
دیوارهای کوچه و برزن؛
پر از عریانی ِ تن پوش مرگ است!
وقتی تمام فصل ها... سرد است
چراغ کومه ها،
خاموش... پر از درد است؛
نگاه پنجره خسته ست؛
به روی چشم های
آفتاب... بسته است...
وقتی تمام واژه ها، زخمی ست؛
تمام جمعه ها... ابری ست!
"نباید چشم های شاپرک ها را
به روی آفتاب زندگی بست..."
باید ؛ که باران شد
تن سبز خیابان شد
"خواب صبح شنبه ها را دید"
و نایِ نی لبک؛
در باد و بوران شد
و از سبوی رنگ...
رنگِ زندگی؛ باید که نوشید
و عطر عشق را...
بر گونه های
سرخ گل... مستانه بویید...!!
#فرح_فریمااا
اوا اکرم 🌹🌹🍃