📕👆
زن رنگ پریده به من نگاه کرد. چهره اش مثل مرده سفید شده بود. وحشتی آزار دهنده به وضوح درتن وجان اودویده بود.
زن آهسته گفت :"شما ... شما ... خیلی شجاع و خونسردید. لطفاً کمکم کنید."
به اطراف نگاه کردم که بدانم آیا دارد با من حرف می زند، روی سخنش با من است ؟
باید اشتباه کرده باشد. من اصلاً آدم شجاع و خونسردی نبودم.
تیک تیک ساعتی که در اتاق بود، بلندتر و بلندتر سکوت اتاق را درهم شکست. تا این که صدای یکنواخت آن فضای اتاق تاریک را هراس انگیزتر کرد.
ناگهان زن فریادی از وحشت بر آورد. به آنجایی که نگاه کرده بود، نگاه کردم دستگیره دراتاق به حرکت در آمد. دیدن حرکت دستگیره هراس انگیز بود. آن قدر تهدید آمیز که زانوانم به لرزه در آمدند .
در آرام باز شد. زن با وحشتی فراوان فریاد کرد. جوری که قلبم به تپش در آمد. صدای مردی به گوشم آمد که گفت :
خوب آقای سن این صحنه که دیگر شما را راضی و قانع کرد ؟"
صدای کلفتی پاسخ داد :" بله، واقعاً جالب بود !"
آرام از جا برخاستم و رفتم پشتِ صندلی؛ درحالی که به سختی می توانستم نفس بکشم. چراغی روشن شد. یک مرد جوان نپالی که پیراهن گلداری بر تن داشت و دوربینی از گردنش آویزان بود، ساده دلانه پوزخندی زد.
من به شالینی نگاه کردم. در حالی که داشت خود را در یک آیینه کوچک دستی ورانداز می کرد سرش را برگرداند و تبسمی کرد. ابروانم را دیر باورانه درهم کشیدم. دهانم از تعجب باز ماند.
آن مرد درشت اندام که نامش " سن " بود، با صدای کلفت خود خطاب به من گفت :
" ما می خواستیم بدانیم آیا خانم شالینی می تواند ماهرانه نقش فیلم آینده مان را بازی کند یا نه. می دانم که بازی او هم شما وهم ما را قانع کرده است. او هنر پیشه درخشانی است. تمام هنر پیشگانی را که می خواستند در فیلم ما بازی کنند، تحت الشعاع قرار داد، اما متأسفیم که کمی باعث زحمت شما شدیم ... "
در حالی که خونم به جوش آمده بود، گفتم :
" بله، باعث زحمت من شدید ! نگران و پریشان خاطرم کردید !"
شالینی به رغم رفتار فریبکارانه اش چنان نگاه تشکر آمیزی به من انداخت که بار دیگر زیبایی او افسونم کرد .
پایان.
نویسنده: ادریس لین
مترجم: همایون نوراحمر
🍏🍎🍃
زن رنگ پریده به من نگاه کرد. چهره اش مثل مرده سفید شده بود. وحشتی آزار دهنده به وضوح درتن وجان اودویده بود.
زن آهسته گفت :"شما ... شما ... خیلی شجاع و خونسردید. لطفاً کمکم کنید."
به اطراف نگاه کردم که بدانم آیا دارد با من حرف می زند، روی سخنش با من است ؟
باید اشتباه کرده باشد. من اصلاً آدم شجاع و خونسردی نبودم.
تیک تیک ساعتی که در اتاق بود، بلندتر و بلندتر سکوت اتاق را درهم شکست. تا این که صدای یکنواخت آن فضای اتاق تاریک را هراس انگیزتر کرد.
ناگهان زن فریادی از وحشت بر آورد. به آنجایی که نگاه کرده بود، نگاه کردم دستگیره دراتاق به حرکت در آمد. دیدن حرکت دستگیره هراس انگیز بود. آن قدر تهدید آمیز که زانوانم به لرزه در آمدند .
در آرام باز شد. زن با وحشتی فراوان فریاد کرد. جوری که قلبم به تپش در آمد. صدای مردی به گوشم آمد که گفت :
خوب آقای سن این صحنه که دیگر شما را راضی و قانع کرد ؟"
صدای کلفتی پاسخ داد :" بله، واقعاً جالب بود !"
آرام از جا برخاستم و رفتم پشتِ صندلی؛ درحالی که به سختی می توانستم نفس بکشم. چراغی روشن شد. یک مرد جوان نپالی که پیراهن گلداری بر تن داشت و دوربینی از گردنش آویزان بود، ساده دلانه پوزخندی زد.
من به شالینی نگاه کردم. در حالی که داشت خود را در یک آیینه کوچک دستی ورانداز می کرد سرش را برگرداند و تبسمی کرد. ابروانم را دیر باورانه درهم کشیدم. دهانم از تعجب باز ماند.
آن مرد درشت اندام که نامش " سن " بود، با صدای کلفت خود خطاب به من گفت :
" ما می خواستیم بدانیم آیا خانم شالینی می تواند ماهرانه نقش فیلم آینده مان را بازی کند یا نه. می دانم که بازی او هم شما وهم ما را قانع کرده است. او هنر پیشه درخشانی است. تمام هنر پیشگانی را که می خواستند در فیلم ما بازی کنند، تحت الشعاع قرار داد، اما متأسفیم که کمی باعث زحمت شما شدیم ... "
در حالی که خونم به جوش آمده بود، گفتم :
" بله، باعث زحمت من شدید ! نگران و پریشان خاطرم کردید !"
شالینی به رغم رفتار فریبکارانه اش چنان نگاه تشکر آمیزی به من انداخت که بار دیگر زیبایی او افسونم کرد .
پایان.
نویسنده: ادریس لین
مترجم: همایون نوراحمر
🍏🍎🍃
🔆
یا رب
تو ڪَــناهِ بنده
بر بنده مڪَــیر
این بنده همان ڪــــند ڪــــه تقدیرِ تو بود
#خواجه_عبدالله_انصاری
🍏🍎🍃
یا رب
تو ڪَــناهِ بنده
بر بنده مڪَــیر
این بنده همان ڪــــند ڪــــه تقدیرِ تو بود
#خواجه_عبدالله_انصاری
🍏🍎🍃
Begoo Be Baran ~ UpMusic
Chaartaar ~ UpMusic
🎼❤️🎼
🗣#چارتار
بگو به باران ببارد امشب بگو…
بشويد از رخ غبار اين كوچه باغ ها را
كه در زلالش سحر بجويد ز بی كران ها حضور ما را
به جست و جوی كرانه هايی كه راه برگشت از آن ندانيم…
من و تو بيدار و محو ديدار سبک تر از ماه تاب و از خواب
روانه در شط نور و نرما ترانه ای بر لبان باديم
بگو به باران ببارد امشب بگو بشويد از رخ غبار اين كوچه باغ ها را .....
🍏🍎🍃
🗣#چارتار
بگو به باران ببارد امشب بگو…
بشويد از رخ غبار اين كوچه باغ ها را
كه در زلالش سحر بجويد ز بی كران ها حضور ما را
به جست و جوی كرانه هايی كه راه برگشت از آن ندانيم…
من و تو بيدار و محو ديدار سبک تر از ماه تاب و از خواب
روانه در شط نور و نرما ترانه ای بر لبان باديم
بگو به باران ببارد امشب بگو بشويد از رخ غبار اين كوچه باغ ها را .....
🍏🍎🍃
Ta Bikaran-e Aseman (To the Infinite Sky)
Pallett
🎼❤️🎼
موسیقی، انعکاس اولین بوسهای است که آدم بر لبهای حوا بخشید ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ، ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﻧﺪﻩ ﻟﺬﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻬﺶِ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﻧﻮﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﮔﻮﺵﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ میشنوند!!...
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
موسیقی، انعکاس اولین بوسهای است که آدم بر لبهای حوا بخشید ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﻌﮑﺎﺱ، ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻭﺭﻧﺪﻩ ﻟﺬﺗﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﻬﺶِ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﻧﻮﺍﺯﻧﺪ ﻭ ﮔﻮﺵﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ میشنوند!!...
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
👍1
🟥
سلام بر تو ...
که یادت؛ تلاوتِ
قطره قطره هایِ باران است
سلام بر تو ...
که نام ات
آیه آیه هایِ مصحفِ عشق است
سلام بر تو ...
که ابدیتِ شکوهِ چشمان ات؛
طلوع باورِ یک صبحِ
جاوید است!!...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق
🍏🍎🍃
سلام بر تو ...
که یادت؛ تلاوتِ
قطره قطره هایِ باران است
سلام بر تو ...
که نام ات
آیه آیه هایِ مصحفِ عشق است
سلام بر تو ...
که ابدیتِ شکوهِ چشمان ات؛
طلوع باورِ یک صبحِ
جاوید است!!...
✍#فرح_فریماااا
📕#معمای_عشق
🍏🍎🍃
👏1
○
برایت آرزو میکنم دوام بیاوری
در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار...
هر کجا میروم ظلم می بینم
و همه می گویند:
نگران نباش ، خدا جای حق نشسته
خدایا می شود از جای حق بلند شوی
تا حق سر جایش بنشیند
✍#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
برایت آرزو میکنم دوام بیاوری
در رکود، بی تفاوتی و ناپاکی روزگار...
هر کجا میروم ظلم می بینم
و همه می گویند:
نگران نباش ، خدا جای حق نشسته
خدایا می شود از جای حق بلند شوی
تا حق سر جایش بنشیند
✍#حسین_پناهی
🍏🍎🍃
📕
به سلامتی سکوت؛
که سرشار از ناگفته هاست! جرات کنید حقیقی باشید. جرات کنید زشت باشید! خود را همان که هستید نشان دهید.
هرچه میخواهید باشید
فقط خودتان باشید! انسان باشید...!
📖 #ژان_کریستف
✍🏻 #رومن_رولان
🍏🍎🍃
به سلامتی سکوت؛
که سرشار از ناگفته هاست! جرات کنید حقیقی باشید. جرات کنید زشت باشید! خود را همان که هستید نشان دهید.
هرچه میخواهید باشید
فقط خودتان باشید! انسان باشید...!
📖 #ژان_کریستف
✍🏻 #رومن_رولان
🍏🍎🍃
📕
شادی عشق برای این ساخته نشده است که با لالایی اش به خواب روی ، بلکه برای این است که باز هم به مبارزه ادامه دهی ...
📕 گزارش یک آدم ربایی
✍🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
شادی عشق برای این ساخته نشده است که با لالایی اش به خواب روی ، بلکه برای این است که باز هم به مبارزه ادامه دهی ...
📕 گزارش یک آدم ربایی
✍🏻 #گابریل_گارسیا_مارکز
🍏🍎🍃
📕
هستند کسانی که از آنچه دارند؛
با شادی میدهند، و پاداشِ آنها همان شادیست.
و هستند کسانی که با درد میدهند، و آن درد تعمیدِ آنهاست.
و هستند کسانی که میدهند و از دَهش دردی نمیکشند، حتی شادی هم نمیخواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛
اینها چنان میبخشند که در درههای دوردست، بتهای عطر خود را در فضا میپراکند.
با دستِ این کسان است که خداوند سخن میگوید، و از پسِ چشمِ این کسان است که او به زمین لبخند میزند.
📚 #پیامبر_و_دیوانه
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
هستند کسانی که از آنچه دارند؛
با شادی میدهند، و پاداشِ آنها همان شادیست.
و هستند کسانی که با درد میدهند، و آن درد تعمیدِ آنهاست.
و هستند کسانی که میدهند و از دَهش دردی نمیکشند، حتی شادی هم نمیخواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛
اینها چنان میبخشند که در درههای دوردست، بتهای عطر خود را در فضا میپراکند.
با دستِ این کسان است که خداوند سخن میگوید، و از پسِ چشمِ این کسان است که او به زمین لبخند میزند.
📚 #پیامبر_و_دیوانه
#جبران_خلیل_جبران
🍏🍎🍃
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
○●○●○●○●
برقص آی؛
بگذار؛ ماه بدرخشد و
خورشید در کائنات بتابد
بگذار جوانه ها بشکفند؛
با ترنمِ عشق و شادی؛
در آغوشِ باد و باران و آتش؛
و در دستانِ سردِ خاک و خاکستر...
بگذار؛ ذره ذره های جامِ
بلورینِ هستی؛ لبریز شود
از ساغرِ گلگونِ تاک هایِ
سرخوش رقصان ...
بگذار انگور ها مست شوند؛
بگذار پای بکوبند؛
ساقی یانِ سرخوشِ مدهوش،
بر این گویِ خاک آلودِ بی مقدار
که تنها؛ بال هایِ شادی و عشق است
ارمغان این قلب ها و تن های خسته؛
بگذار دنیا و کائنات؛
برقص در آیند
که قرن هاست، "شادی"
جامِ شوکرانِ تعصب و گم گشتگی ست
و عشق؛ گناه کبیره ی ادیان؛
بگذار بوسه هدیه ای باشد
در چیدن یک سیب؛ و هبوط
به دنیای دونِ بی مقدار
بگذار عاشق باشیم؛
که تنها گوهر نایابِ هستی؛
عشق است .....
✍#فرح_فریماااا
📘#معمای_عشق۴
🍏🍎🍃
برقص آی؛
بگذار؛ ماه بدرخشد و
خورشید در کائنات بتابد
بگذار جوانه ها بشکفند؛
با ترنمِ عشق و شادی؛
در آغوشِ باد و باران و آتش؛
و در دستانِ سردِ خاک و خاکستر...
بگذار؛ ذره ذره های جامِ
بلورینِ هستی؛ لبریز شود
از ساغرِ گلگونِ تاک هایِ
سرخوش رقصان ...
بگذار انگور ها مست شوند؛
بگذار پای بکوبند؛
ساقی یانِ سرخوشِ مدهوش،
بر این گویِ خاک آلودِ بی مقدار
که تنها؛ بال هایِ شادی و عشق است
ارمغان این قلب ها و تن های خسته؛
بگذار دنیا و کائنات؛
برقص در آیند
که قرن هاست، "شادی"
جامِ شوکرانِ تعصب و گم گشتگی ست
و عشق؛ گناه کبیره ی ادیان؛
بگذار بوسه هدیه ای باشد
در چیدن یک سیب؛ و هبوط
به دنیای دونِ بی مقدار
بگذار عاشق باشیم؛
که تنها گوهر نایابِ هستی؛
عشق است .....
✍#فرح_فریماااا
📘#معمای_عشق۴
🍏🍎🍃
❤1
📕
میل آدمها به بردگی قابل باور نیست...
خدایا! گاهی چنان آزادیشان را پرت میکنند
کنار که انگار داغ است و دستشان را میسوزاند...
📖 #جزء_از_کل
✍🏻 #استیو_تولتز
🍏🍎🍃
میل آدمها به بردگی قابل باور نیست...
خدایا! گاهی چنان آزادیشان را پرت میکنند
کنار که انگار داغ است و دستشان را میسوزاند...
📖 #جزء_از_کل
✍🏻 #استیو_تولتز
🍏🍎🍃
موج اشک
سالار عقیلی
🎼❤️🎼
🗣 #سالار_عقیلی
🎼#موج_اشڪ
عاشقی آواره ام در غربتِ چشمانِ تو ...
گریه پنهان کرده ام از حرمت چشمانِ تو .....
🍏🍎🍃
🗣 #سالار_عقیلی
🎼#موج_اشڪ
عاشقی آواره ام در غربتِ چشمانِ تو ...
گریه پنهان کرده ام از حرمت چشمانِ تو .....
🍏🍎🍃
📕
در جستجوی کار
به تمام مؤسسات کاریابی مراجعه کرده بود. بمحض اینکه آگهی استخدامی در روزنامه یا مجلهای میدید خودش را با عجله بآدرسی که ذکر شده بود میرسانید .
- شما. آدرس تونو مرحمت کنید ما بعداً با شما مکاتبه میکنیم .
و آنگاه که برگی از تقویم رومیزی با آدرس او پر میشد درمیافت که باید از خیر این کار نیز گذشت.
عصر هر روز که او بخانه باز میگشت زنش این سئوال را از او میکرد.
ببینم کاری پیدا کردی ؟
- نه بازم نشد، خدا شاهده انسان اگر پولی گم کنه بهتر میتونه پیدایش کند تا اینکه در این مملکت کاری پیدا کند. زنش با عصبانیت میگفت:
- من مرد بیدست و پائی مثل تو ، توی زندگیام ندیدم. البته این مقدمه گفتارش بود و پس از آن شوهر بخت برگشتهاش را با سخنان نیش دارش بمباران میکرد.
اتفاقا امروز یکی از دوستامو دیدم . قول داد که فردا کاری برام درست بکند.
- اینهم مثل رفقای دیگهات هست و هیچ کاری که بتو دست با شلفتی بده نداره
- ولی قول داد
د خوب انشالله که اینطور باشه. ولی نگفتی کارش چه نوع کاریه؟
- فکر میکنم کار آبرومندانه و پر در آمدی باشه.
- فهميدم ولی این کار چه کاریه؟
کار سر پائی است که باید در حال نشستن انجام داد.
- منو مسخره کردی یا خودتو . این چه کار سرپائی است که باید نشسته انجام داد؟
حالا که اسرار میکنی میگم. کارش دوزندگی با چرخهای سر پائی است.
- خوب چقدر حقوق میده ؟
- ماهی ۳۰۰ ليره
آنشب انواع و اقسام سؤالها مطرح شده او بتمام آنها دست پاشکسته جواب داد. عصر فردا زنش پرسید : - - خوب چطور بود شروع بکار کردی؟
- از شانس بد من زن دوستم مرده بود و قرار شد روز چهار شنبه پیش او برم. چهارشنبهها، شنبهها، دروغها، وعدهها تمامی نداشت. تا اینکه روزی از روزها زنش رو باو کرده گفت:
- تو به تنبلی عادت کردی و باین زودیها واسهی خودت کاری دست و پا نمیکنی اگر تا فردا عصر کاری پیدا نکردی حق نداری بخونه بیای، من دیگه درو بروی تو باز نمیکنم.
آنروز هم طبق معمول بچند مؤسسه مراجعه کرده آدرس منزلش را برؤسای مربوطه داد. ولی باز کاری براش پیدا نشد.
وقتی عصر بخانه مراجعه کرد درب را بروی خود بسته یافت. از پشت در فریاد زد:
- عزيزم مژده بده . . . عزیزم مژده بده. امروز کاری واسهی خودم پیدا کردم. زنش درب را بروی او باز کرد. اونقدر دربارهی کارش تعریف کرد که کار بر خودش نیز مشتبه شده در يك آن فکر کرد که واقعا کاری برای خود پیدا کرده است.
- پس بهتره زودتر بخوابی که فردا صبح دیر سر کارت نری.
زنش صبح زود فردا شوهرش را از خواب بیدار کرده او را تا دم در مشایعت کرد. آنروز مردک بیچاره بچند مؤسسه سرزده مدتی از وقتش را در پارک عمومی، کوچه پس کوچهها و چند قهوهخانه گذراند. وعصر هنگام مانند هر شوهر کاری برای زنش گردن گرفته مدتی داد و فریاد بپا کرد.
۲۵ روز این زندگی پر امید ادامه یافت. هر چه آنها بسر برج نزديك میشدند ناراحتی بیشتری او را فرا میگرفت. او بچه نحو می توانست ۳۰۰ ليره حقوقی را که بز نش قول داده بود تهیه کند؟ او چگونه میتوانست وعده وعیدهائی را که بزنش داده بود ندیده بگیرد.
ناچاراً بزنش پیشنهاد کرد که باتفاق بچهها بخانهی پدریاش رفته اول برج که او حقوق میگیرد بخانه بازگردند.
- زنش بدون اعتراض دست بچهها را گرفته بخانه پدرش رفت.
او در این مدت تصمیم خود را گرفت ! او باید این مبلغ را هر طور شده ولو از راه دزدی بدست میآورد.
آپارتمانی را که مورد نظرش بود کاملا کنترل کرده وقتی از نبودن ساکنان مطمئن شد وارد آپارتمان گردید. اتفاقا ساکنان آپارتمان که اغلب در آن ساعات شب به شب نشینی یا سینما میرفتند فراموش کرده بودند درب آپارتمان را به بندند او جرأتی بخود داده چراغها را روشن کرد. و تازه دریافت که دزدی در این مملکت چقدر راحت و آسان بوده است ! . . .
وقتی خوب با طراف نگاه کرد متوجه شد که همه چیز قابل دزدیدن است.
در بوفه اطاق پذیرائی انواع و اقسام ظروف نقرهای با فنجانهای طلائی دیده میشد. در کمد هم مقدار زیادی لباسهای گران قیمت بچشم میخورد.
موقعی که او از جیب یکی از کتهای صاحبخانه كيف بقلیاش را بیرون آورده و آنرا باز کرد کم مانده بود از دیدن اسکناسهای داخل آن از حال برود.
چند بسته اسکناس ۵ لیرهای در داخل آن آسوده و آرام پهلوی یکدیگر قرار گرفته بودند وقتی کشو میز توالت خانم را بیرون کشید مقدار زیادی پول نو از آن بیرون ریخت. هر جا را میگشت با پول فراوانی روبرو میشد.
بالاخره ۳۰۰ لیره پول نو از کیف آقا برداشته یادداشتی بدین مضمون روی میز توالت خانم گذاشت.
ادامه...👇
🍏🍎🍃
در جستجوی کار
به تمام مؤسسات کاریابی مراجعه کرده بود. بمحض اینکه آگهی استخدامی در روزنامه یا مجلهای میدید خودش را با عجله بآدرسی که ذکر شده بود میرسانید .
- شما. آدرس تونو مرحمت کنید ما بعداً با شما مکاتبه میکنیم .
و آنگاه که برگی از تقویم رومیزی با آدرس او پر میشد درمیافت که باید از خیر این کار نیز گذشت.
عصر هر روز که او بخانه باز میگشت زنش این سئوال را از او میکرد.
ببینم کاری پیدا کردی ؟
- نه بازم نشد، خدا شاهده انسان اگر پولی گم کنه بهتر میتونه پیدایش کند تا اینکه در این مملکت کاری پیدا کند. زنش با عصبانیت میگفت:
- من مرد بیدست و پائی مثل تو ، توی زندگیام ندیدم. البته این مقدمه گفتارش بود و پس از آن شوهر بخت برگشتهاش را با سخنان نیش دارش بمباران میکرد.
اتفاقا امروز یکی از دوستامو دیدم . قول داد که فردا کاری برام درست بکند.
- اینهم مثل رفقای دیگهات هست و هیچ کاری که بتو دست با شلفتی بده نداره
- ولی قول داد
د خوب انشالله که اینطور باشه. ولی نگفتی کارش چه نوع کاریه؟
- فکر میکنم کار آبرومندانه و پر در آمدی باشه.
- فهميدم ولی این کار چه کاریه؟
کار سر پائی است که باید در حال نشستن انجام داد.
- منو مسخره کردی یا خودتو . این چه کار سرپائی است که باید نشسته انجام داد؟
حالا که اسرار میکنی میگم. کارش دوزندگی با چرخهای سر پائی است.
- خوب چقدر حقوق میده ؟
- ماهی ۳۰۰ ليره
آنشب انواع و اقسام سؤالها مطرح شده او بتمام آنها دست پاشکسته جواب داد. عصر فردا زنش پرسید : - - خوب چطور بود شروع بکار کردی؟
- از شانس بد من زن دوستم مرده بود و قرار شد روز چهار شنبه پیش او برم. چهارشنبهها، شنبهها، دروغها، وعدهها تمامی نداشت. تا اینکه روزی از روزها زنش رو باو کرده گفت:
- تو به تنبلی عادت کردی و باین زودیها واسهی خودت کاری دست و پا نمیکنی اگر تا فردا عصر کاری پیدا نکردی حق نداری بخونه بیای، من دیگه درو بروی تو باز نمیکنم.
آنروز هم طبق معمول بچند مؤسسه مراجعه کرده آدرس منزلش را برؤسای مربوطه داد. ولی باز کاری براش پیدا نشد.
وقتی عصر بخانه مراجعه کرد درب را بروی خود بسته یافت. از پشت در فریاد زد:
- عزيزم مژده بده . . . عزیزم مژده بده. امروز کاری واسهی خودم پیدا کردم. زنش درب را بروی او باز کرد. اونقدر دربارهی کارش تعریف کرد که کار بر خودش نیز مشتبه شده در يك آن فکر کرد که واقعا کاری برای خود پیدا کرده است.
- پس بهتره زودتر بخوابی که فردا صبح دیر سر کارت نری.
زنش صبح زود فردا شوهرش را از خواب بیدار کرده او را تا دم در مشایعت کرد. آنروز مردک بیچاره بچند مؤسسه سرزده مدتی از وقتش را در پارک عمومی، کوچه پس کوچهها و چند قهوهخانه گذراند. وعصر هنگام مانند هر شوهر کاری برای زنش گردن گرفته مدتی داد و فریاد بپا کرد.
۲۵ روز این زندگی پر امید ادامه یافت. هر چه آنها بسر برج نزديك میشدند ناراحتی بیشتری او را فرا میگرفت. او بچه نحو می توانست ۳۰۰ ليره حقوقی را که بز نش قول داده بود تهیه کند؟ او چگونه میتوانست وعده وعیدهائی را که بزنش داده بود ندیده بگیرد.
ناچاراً بزنش پیشنهاد کرد که باتفاق بچهها بخانهی پدریاش رفته اول برج که او حقوق میگیرد بخانه بازگردند.
- زنش بدون اعتراض دست بچهها را گرفته بخانه پدرش رفت.
او در این مدت تصمیم خود را گرفت ! او باید این مبلغ را هر طور شده ولو از راه دزدی بدست میآورد.
آپارتمانی را که مورد نظرش بود کاملا کنترل کرده وقتی از نبودن ساکنان مطمئن شد وارد آپارتمان گردید. اتفاقا ساکنان آپارتمان که اغلب در آن ساعات شب به شب نشینی یا سینما میرفتند فراموش کرده بودند درب آپارتمان را به بندند او جرأتی بخود داده چراغها را روشن کرد. و تازه دریافت که دزدی در این مملکت چقدر راحت و آسان بوده است ! . . .
وقتی خوب با طراف نگاه کرد متوجه شد که همه چیز قابل دزدیدن است.
در بوفه اطاق پذیرائی انواع و اقسام ظروف نقرهای با فنجانهای طلائی دیده میشد. در کمد هم مقدار زیادی لباسهای گران قیمت بچشم میخورد.
موقعی که او از جیب یکی از کتهای صاحبخانه كيف بقلیاش را بیرون آورده و آنرا باز کرد کم مانده بود از دیدن اسکناسهای داخل آن از حال برود.
چند بسته اسکناس ۵ لیرهای در داخل آن آسوده و آرام پهلوی یکدیگر قرار گرفته بودند وقتی کشو میز توالت خانم را بیرون کشید مقدار زیادی پول نو از آن بیرون ریخت. هر جا را میگشت با پول فراوانی روبرو میشد.
بالاخره ۳۰۰ لیره پول نو از کیف آقا برداشته یادداشتی بدین مضمون روی میز توالت خانم گذاشت.
ادامه...👇
🍏🍎🍃