●
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز چهار شنبه ☀️🌙
☀️۵ دی ۱۴۰۳
🌙۲۳جمادی الثانی ۱۴۴۶
🌲۲۵دسامبر ۲۰۲۴
--------☔️-------☔️---------
---------------🌧---------☃️----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا...
‐----------------------------
با آرزوی فصلی اگر چه سرد ...
گرم به عشق و امید
--------------------------
من برای زمستان دل ات؛
آتشِ افروخته یِ عشق را
آرزو می کنم ...
تا که در سراشیبی هایِ
پر پیچ و تاب زندگی ؛
دستت را، گرم بفشارد
و یاری ات کند
تا که گلبرگ هایِ
حضورت عاشقانه، بشکفند
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
با نام و یاد حضرت دوست
🗓 امروز چهار شنبه ☀️🌙
☀️۵ دی ۱۴۰۳
🌙۲۳جمادی الثانی ۱۴۴۶
🌲۲۵دسامبر ۲۰۲۴
--------☔️-------☔️---------
---------------🌧---------☃️----
پنجره آرزوهایتان گشوده به
آغوش پرمهر خدا...
‐----------------------------
با آرزوی فصلی اگر چه سرد ...
گرم به عشق و امید
--------------------------
من برای زمستان دل ات؛
آتشِ افروخته یِ عشق را
آرزو می کنم ...
تا که در سراشیبی هایِ
پر پیچ و تاب زندگی ؛
دستت را، گرم بفشارد
و یاری ات کند
تا که گلبرگ هایِ
حضورت عاشقانه، بشکفند
#فرح_فریماااا_ معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1🙏1
○
درود و مهر دوستانم 🎄🔥🎄
صبح تون شاد و دلپذیر
چهارشنبه تان به ترنم خوش زندگی
میلاد عیسی مسیح مبارک و گرامی
با آرزوی جهانی سرشار از عشق،
صلح و دوستی... جهانی به دور
از جنگ، کین و دشمنی...
جهانی که بذر عشق بزاید و خرمن
خرمن خوشه های زرین و شیرین
دوستی و آشتی درو کند...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
درود و مهر دوستانم 🎄🔥🎄
صبح تون شاد و دلپذیر
چهارشنبه تان به ترنم خوش زندگی
میلاد عیسی مسیح مبارک و گرامی
با آرزوی جهانی سرشار از عشق،
صلح و دوستی... جهانی به دور
از جنگ، کین و دشمنی...
جهانی که بذر عشق بزاید و خرمن
خرمن خوشه های زرین و شیرین
دوستی و آشتی درو کند...
#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
چرا دوست دارم تورا ؟
زیرا باد
جوابی از علف نمی خواهد
وقتی که می گذرد
تکان خوردنش حتمی ست
زیرا او می داند
و تو نمی دانی
ما نمی دانیم
واین دانش
کفایت مان می کند
نور هر گز نمی پرسد از چشم
چرا پلک بسته ای
داناست بخاطر اوست
که قادر به حرف زدن نیست
بی هیچ دلیلی
و بدون هیچ بحثی
طلوع خورشید
کاملم می کند
زیرا او طلوع خورشید است
من می بینمش
پس از این روست؛
که دوست دارمت ...
✍#امیلی_دیکنسون
🍏🍎🍃
چرا دوست دارم تورا ؟
زیرا باد
جوابی از علف نمی خواهد
وقتی که می گذرد
تکان خوردنش حتمی ست
زیرا او می داند
و تو نمی دانی
ما نمی دانیم
واین دانش
کفایت مان می کند
نور هر گز نمی پرسد از چشم
چرا پلک بسته ای
داناست بخاطر اوست
که قادر به حرف زدن نیست
بی هیچ دلیلی
و بدون هیچ بحثی
طلوع خورشید
کاملم می کند
زیرا او طلوع خورشید است
من می بینمش
پس از این روست؛
که دوست دارمت ...
✍#امیلی_دیکنسون
🍏🍎🍃
❤1👌1
○
زندگی از آمدن
از اولین جنبش
از روییدن و رویش ...
از طنین نغمه های ِعشق
از تن سبز بهاران ...
تا نگاه برفی ِ سرد زمستان ؛
تا درِ دروازه هایِ گور و گورستان
همه شهد و شرابِ
فصل های ِ رفته در باد است
خاطراتِ مانده در یاد است
قصّه های
برگ برگِ زرد دیرین است؛
غصّه های ِ
در سکوتِ تلخ و شیرین است!
چشم های بیقرار ِ
ماه و پروین است...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
زندگی از آمدن
از اولین جنبش
از روییدن و رویش ...
از طنین نغمه های ِعشق
از تن سبز بهاران ...
تا نگاه برفی ِ سرد زمستان ؛
تا درِ دروازه هایِ گور و گورستان
همه شهد و شرابِ
فصل های ِ رفته در باد است
خاطراتِ مانده در یاد است
قصّه های
برگ برگِ زرد دیرین است؛
غصّه های ِ
در سکوتِ تلخ و شیرین است!
چشم های بیقرار ِ
ماه و پروین است...!
#فرح_فریماااا📕معمای_عشق
🍏🍎🍃
🙏1👌1
○
عشق آن شعلهست
کو چون برفروخت
هرچه جز معشوق
باقی جمله سوخت
در نگنجد عشق
در گفت و شنید
عشق دریائیست
قعرش ناپدید
قطره های بحر را
نتوان شمرد
هفت دریا پیش آن دریا
بحرست خرد
#مولانای_جان
مستی عشق آدمی را از زندان خودبینی رها میکند و چون کسی از خویش کرانه گیرد به حیاتی متعالی دست یابد، حیاتی که در آن نشانی از کبر و خودبینی و جنگ و ستیز یافت نمیشود.
-عشق با مرگ همراه است ، اما نه مردنی که به یکباره تمام شود بلکه مردنی در هر لحظه وحیاتی در مرتبهی بعدی که عاشق پس از هر مردن حیاتی دوباره یابد و تولدی نو پذیرد .
🍏🍎🍃
عشق آن شعلهست
کو چون برفروخت
هرچه جز معشوق
باقی جمله سوخت
در نگنجد عشق
در گفت و شنید
عشق دریائیست
قعرش ناپدید
قطره های بحر را
نتوان شمرد
هفت دریا پیش آن دریا
بحرست خرد
#مولانای_جان
مستی عشق آدمی را از زندان خودبینی رها میکند و چون کسی از خویش کرانه گیرد به حیاتی متعالی دست یابد، حیاتی که در آن نشانی از کبر و خودبینی و جنگ و ستیز یافت نمیشود.
-عشق با مرگ همراه است ، اما نه مردنی که به یکباره تمام شود بلکه مردنی در هر لحظه وحیاتی در مرتبهی بعدی که عاشق پس از هر مردن حیاتی دوباره یابد و تولدی نو پذیرد .
🍏🍎🍃
❤2🙏1👌1
Gipsy Kings - Escucha Me (Audio)
🎼❤️🎼
#Gipsy_Kings - Escucha Me 1993
بمن گوش کن " #جیبسی_کینگز "
اعضای این گروه در فرانسه متولد شدهاند، اما والدینشان از کولیان اسپانیایی بودند که در جریان جنگ داخلی اسپانیا در دههٔ 1930 مهاجرت کردند. ترانه ها با زبان اسپانیایی و لهجه فرانسوی اجرا شده ...
🍏🍎🍃
#Gipsy_Kings - Escucha Me 1993
بمن گوش کن " #جیبسی_کینگز "
اعضای این گروه در فرانسه متولد شدهاند، اما والدینشان از کولیان اسپانیایی بودند که در جریان جنگ داخلی اسپانیا در دههٔ 1930 مهاجرت کردند. ترانه ها با زبان اسپانیایی و لهجه فرانسوی اجرا شده ...
🍏🍎🍃
❤1🥰1
●
*شلوارهای نپوشیده!*
*قسمت ۱*
*👈چند وقت پیش،شبکه* *تلویزیونی SHOW TV ترکیه گفتگوی مردی ۵۳ ساله را نمایش میداد.
او میگفت:*
*بچه بودم، بزرگترین آرزوم پوشیدن شلوار بود.
اون موقع ها شلوارهای گل گلی میپوشیدیم یک روز پدرم گفت:
چون میخواهید مدرسه بروید، براتون شلوار میخرم از همون شلواری که پسر کدخدا داره.
ما سه برادر بودیم و رفتیم بیرون روستا کنار جاده تا پدرمون برگرده. دو نفرمون مدرسه می رفتیم ولی آخرین برادرم هنوز کوچیک بود و مدرسه نمیرفت اسمش رفعت بود.
سه تایی نشستیم کنار جاده خاکی روستا و منتظر مینیبوس شدیم تا پدرم بیاید و شلوارمون را بیاره.
برادر شش سالهام رفعت همین جور کنار جاده وایساده بود از من پرسید دوست داری شلوارت چه رنگی باشه؟ گفتم سیاه.
گفت من دوست دارم شلوارم آبی باشه...*
*شلوارهای نپوشیده!*
*قسمت ۲*
*برادر کوچکم بهمون پز داد که شماها با شلوارک مدرسه می روید ولی من از همون اول با شلوار بیرون می روم.
بعدش پرسید که به نظرت پدر از کفشهای بچه شهریها هم میخره؟ گفتم :
نه اگه بخره از کفشهای پلاستیکی می خره.
همین طوری با هم حرف میزدیم که دیدم مینی بوس از دور داره میاد.*
*👈پدرم اومد و با هم پاکتهای خرید رو گرفتیم و خوشحال رفتیم خونه.
برای من و اون یکی برادرم شلوار و پیراهن و کفش پلاستیکی گرفته بود.*
*رفعت داخل پاکت ها را گشت و دید پدر براش چیزی نخریده.
به پدرم نگاه کرد و گفت : پس من چی؟
پدر گفت:
دفعه بعد که برم برات میخرم.*
*پولش کافی نبود که برای رفعت هم بخره!😔 اما رفعت قبول نکرد. شب سر سفره شام فقط صدای گریه رفعت بالا بود.
یه حالتی داشت خیلی ناراحت.*
*👈 فرداش از مدرسه که اومدم رفعت به من گفت:
شلوار چقدر بهت میاد میشه بیاری منم بپوشم؟ گفتم نه.
خاکی میشه نمیدم.
روز دوم هم گفت ندادم. روز سوم هم ندادم.
اون موقعها کفش هارو میذاشتیم زیر بالش وشلوار رو زیر تشک که اتو بشه.
روز چهارم هم دوباره گفت چه بهت میاد بذار منم بپوشم.*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت ۳*
*گفتم اندازه تو نیست. گفت دم پاهاشو تا میزنم تا اندازه بشه.
گفتم آخه کثیف می کنی. گفت:
نه روی فرش میپوشم خاکی نشه.
فقط یه بار توی آینه خودمو ببینم بهم میاد یا نه!*
*👈 گفتم :
عجب پسرهِ سمجی هستی، باشه فردا که از مدرسه اومدم بهت میدم اما فقط ۵ دقیقهها، مراقب باش کثیفش نکنی والا حسابی کتکت میزنم.
خیلی خوشحال شد، شب روی یک تشک کنار هم خوابیدیم.
نصف شب زد به شونهام و گفت:
الکی گفتی یا واقعاً شلوارتو میدی بپوشم؟! گفتم خیالت راحت باشه میدم بپوشی، حالا بگیر بخواب.*
*👈 فردا صبح زود بیدار شدیم بریم مدرسه. رفعت هم اون روز صبح بیدار شد و گفت:
زود از مدرسه برگرد! موقع رفتن دیدم دم در نشست و منتظر برگشتن من موند!*
*♦️ زنگ سوم سر کلاس بودم.
مدیر اومد در گوش معلم یه چیزی گفت و حالش عوض شد، بعد از چند دقیقه رو به من کرد و گفت"علیشان" تو برو خونه, بابات کارت داره. پیش خودم گفتم حتماً رفعت" الکی اومده گفته بابام کارم داره تا زودتر برم خونه و شلوارمو بپوشه!
من اون موقع کلاس سوم ابتدایی بودم از مدرسه اومدم بیرون.*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت ۴*
*👈♦️در مسیر خونه میدیدم که همه روستاییا به سمت خونه ما میرن.
رسیدم دم در دیدم برادرم رفعت جلوی در نیست.
وارد حیاط خونه شدم همه اهالی روستا جمع شده بودن و مادرم روی زمین افتاده بود و گریه میکرد و میگفت:
بچهِ کوچک منو بدید.*
*♦️👈تازه فهمیدم اتفاقی افتاده و پیرمردی با تراکتور از جلوی خونه ما رد میشده و رفعت بردار کوچیک منو ندیده و اونو زیر گرفته و مُرده!*
*♦️دقیقا اون روزی که میخواستم شلوارمو بدم بپوشه رفعت مرده بود، پدرم نتونست به ما دوست داشتنش رو نشون بده.
اون از دو سالگی خودش یتیم شده بود و از میان ۱۱ بچه دیگه پدرم کوچکترینشون بود.*
*♦️نکته:
ما در دوست داشتن مشکلی نداریم ولی در نشون دادن و ابراز کردن مهربانی و عشق و دوست داشتنمون مشکل داریم.*
*👈اون موقعها عمو و مادر بزرگ و... داشتیم اما بلد نبودیم با بغل کردنشون بگیم که دوستشون داریم.*
*👈اون روز بابام جنازه برادرم را بغل کرد و با گریه گفت:
رفعت پسرم من میخواستم ببرمت بازار خرید نه این که ببرمت تو مزار... پاشو بابا...*
*پاشو با هم بریم خرید کنیم!*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت پایانی*
*👈 من اون موقع یک بچهِ ۹ ساله بودم، رفتم شلواری که پام بود رو درش آوردم و شلوار کهنه رو پوشیدم و شلوار تازه رو زدم زیر بغل و دویدم پشت تابوت و به داییام گفتم:
🍏🍎🍃
*شلوارهای نپوشیده!*
*قسمت ۱*
*👈چند وقت پیش،شبکه* *تلویزیونی SHOW TV ترکیه گفتگوی مردی ۵۳ ساله را نمایش میداد.
او میگفت:*
*بچه بودم، بزرگترین آرزوم پوشیدن شلوار بود.
اون موقع ها شلوارهای گل گلی میپوشیدیم یک روز پدرم گفت:
چون میخواهید مدرسه بروید، براتون شلوار میخرم از همون شلواری که پسر کدخدا داره.
ما سه برادر بودیم و رفتیم بیرون روستا کنار جاده تا پدرمون برگرده. دو نفرمون مدرسه می رفتیم ولی آخرین برادرم هنوز کوچیک بود و مدرسه نمیرفت اسمش رفعت بود.
سه تایی نشستیم کنار جاده خاکی روستا و منتظر مینیبوس شدیم تا پدرم بیاید و شلوارمون را بیاره.
برادر شش سالهام رفعت همین جور کنار جاده وایساده بود از من پرسید دوست داری شلوارت چه رنگی باشه؟ گفتم سیاه.
گفت من دوست دارم شلوارم آبی باشه...*
*شلوارهای نپوشیده!*
*قسمت ۲*
*برادر کوچکم بهمون پز داد که شماها با شلوارک مدرسه می روید ولی من از همون اول با شلوار بیرون می روم.
بعدش پرسید که به نظرت پدر از کفشهای بچه شهریها هم میخره؟ گفتم :
نه اگه بخره از کفشهای پلاستیکی می خره.
همین طوری با هم حرف میزدیم که دیدم مینی بوس از دور داره میاد.*
*👈پدرم اومد و با هم پاکتهای خرید رو گرفتیم و خوشحال رفتیم خونه.
برای من و اون یکی برادرم شلوار و پیراهن و کفش پلاستیکی گرفته بود.*
*رفعت داخل پاکت ها را گشت و دید پدر براش چیزی نخریده.
به پدرم نگاه کرد و گفت : پس من چی؟
پدر گفت:
دفعه بعد که برم برات میخرم.*
*پولش کافی نبود که برای رفعت هم بخره!😔 اما رفعت قبول نکرد. شب سر سفره شام فقط صدای گریه رفعت بالا بود.
یه حالتی داشت خیلی ناراحت.*
*👈 فرداش از مدرسه که اومدم رفعت به من گفت:
شلوار چقدر بهت میاد میشه بیاری منم بپوشم؟ گفتم نه.
خاکی میشه نمیدم.
روز دوم هم گفت ندادم. روز سوم هم ندادم.
اون موقعها کفش هارو میذاشتیم زیر بالش وشلوار رو زیر تشک که اتو بشه.
روز چهارم هم دوباره گفت چه بهت میاد بذار منم بپوشم.*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت ۳*
*گفتم اندازه تو نیست. گفت دم پاهاشو تا میزنم تا اندازه بشه.
گفتم آخه کثیف می کنی. گفت:
نه روی فرش میپوشم خاکی نشه.
فقط یه بار توی آینه خودمو ببینم بهم میاد یا نه!*
*👈 گفتم :
عجب پسرهِ سمجی هستی، باشه فردا که از مدرسه اومدم بهت میدم اما فقط ۵ دقیقهها، مراقب باش کثیفش نکنی والا حسابی کتکت میزنم.
خیلی خوشحال شد، شب روی یک تشک کنار هم خوابیدیم.
نصف شب زد به شونهام و گفت:
الکی گفتی یا واقعاً شلوارتو میدی بپوشم؟! گفتم خیالت راحت باشه میدم بپوشی، حالا بگیر بخواب.*
*👈 فردا صبح زود بیدار شدیم بریم مدرسه. رفعت هم اون روز صبح بیدار شد و گفت:
زود از مدرسه برگرد! موقع رفتن دیدم دم در نشست و منتظر برگشتن من موند!*
*♦️ زنگ سوم سر کلاس بودم.
مدیر اومد در گوش معلم یه چیزی گفت و حالش عوض شد، بعد از چند دقیقه رو به من کرد و گفت"علیشان" تو برو خونه, بابات کارت داره. پیش خودم گفتم حتماً رفعت" الکی اومده گفته بابام کارم داره تا زودتر برم خونه و شلوارمو بپوشه!
من اون موقع کلاس سوم ابتدایی بودم از مدرسه اومدم بیرون.*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت ۴*
*👈♦️در مسیر خونه میدیدم که همه روستاییا به سمت خونه ما میرن.
رسیدم دم در دیدم برادرم رفعت جلوی در نیست.
وارد حیاط خونه شدم همه اهالی روستا جمع شده بودن و مادرم روی زمین افتاده بود و گریه میکرد و میگفت:
بچهِ کوچک منو بدید.*
*♦️👈تازه فهمیدم اتفاقی افتاده و پیرمردی با تراکتور از جلوی خونه ما رد میشده و رفعت بردار کوچیک منو ندیده و اونو زیر گرفته و مُرده!*
*♦️دقیقا اون روزی که میخواستم شلوارمو بدم بپوشه رفعت مرده بود، پدرم نتونست به ما دوست داشتنش رو نشون بده.
اون از دو سالگی خودش یتیم شده بود و از میان ۱۱ بچه دیگه پدرم کوچکترینشون بود.*
*♦️نکته:
ما در دوست داشتن مشکلی نداریم ولی در نشون دادن و ابراز کردن مهربانی و عشق و دوست داشتنمون مشکل داریم.*
*👈اون موقعها عمو و مادر بزرگ و... داشتیم اما بلد نبودیم با بغل کردنشون بگیم که دوستشون داریم.*
*👈اون روز بابام جنازه برادرم را بغل کرد و با گریه گفت:
رفعت پسرم من میخواستم ببرمت بازار خرید نه این که ببرمت تو مزار... پاشو بابا...*
*پاشو با هم بریم خرید کنیم!*
*شلوار های نپوشیده!*
*قسمت پایانی*
*👈 من اون موقع یک بچهِ ۹ ساله بودم، رفتم شلواری که پام بود رو درش آوردم و شلوار کهنه رو پوشیدم و شلوار تازه رو زدم زیر بغل و دویدم پشت تابوت و به داییام گفتم:
🍏🍎🍃
👌3
●
رفعت امروز قرار بود شلوار منو بپوشه الان میشه بدم بپوشه؟ داییام گفت معلومه که نمیشه بدو برو.*
*👈 همانطور که من و همهِ بینندگان و مرد ۵۳ سالهای که این داستان واقعی را تعریف می کرد و اشک میریختند گفت:*
*👈♦️"من امروز به جوانان اینو میگم اونایی که با هم قهر هستید و دعوا می کنید، اونایی که با پدر و مادر و خواهر و برادرتون رفتار درستی ندارید.
من یه زمانی برادر داشتم و شلوار نداشتم اما الان کلی شلوار دارم و برادرم رفعت را ندارم.
از همین امروز برای ابراز علاقه به خانواده و دوستانتون خجالت نکشید!"*
*واقعیت این است که آنقدر در مشغله های زندگی غرق شدهایم که «چرایی» بودنمان در این دنیا را فراموش کرده ایم!*
*هنوز عشق و محبتها و ابراز دوست داشتنهای باقیماندهای داریم که به اطرافیان دور و نزدیک خود نگفتهایم.
هنوز فرصتهایی داریم تا مفید و موثر و انسانیتر رفتار کنیم...*
*نویسنده و تدوینگر:*
*عدنان واعظی*
🍏🍎🍃
رفعت امروز قرار بود شلوار منو بپوشه الان میشه بدم بپوشه؟ داییام گفت معلومه که نمیشه بدو برو.*
*👈 همانطور که من و همهِ بینندگان و مرد ۵۳ سالهای که این داستان واقعی را تعریف می کرد و اشک میریختند گفت:*
*👈♦️"من امروز به جوانان اینو میگم اونایی که با هم قهر هستید و دعوا می کنید، اونایی که با پدر و مادر و خواهر و برادرتون رفتار درستی ندارید.
من یه زمانی برادر داشتم و شلوار نداشتم اما الان کلی شلوار دارم و برادرم رفعت را ندارم.
از همین امروز برای ابراز علاقه به خانواده و دوستانتون خجالت نکشید!"*
*واقعیت این است که آنقدر در مشغله های زندگی غرق شدهایم که «چرایی» بودنمان در این دنیا را فراموش کرده ایم!*
*هنوز عشق و محبتها و ابراز دوست داشتنهای باقیماندهای داریم که به اطرافیان دور و نزدیک خود نگفتهایم.
هنوز فرصتهایی داریم تا مفید و موثر و انسانیتر رفتار کنیم...*
*نویسنده و تدوینگر:*
*عدنان واعظی*
🍏🍎🍃
👌3👍1
فصل تازه
گوگوش
🎼❤️🎼
نگاه کن من چه بی پروا، چه بی پروا … به مرز قصه های کهنه می تازم
نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما … برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت … برای تو که یک گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من … برای تو که باارزش ترین گنجی
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار
تن یخ بستهء پروازو می بوسم...
#زویا_زاکاریان
🍏🍎🍃
نگاه کن من چه بی پروا، چه بی پروا … به مرز قصه های کهنه می تازم
نگاه کن با چه سرسختی تو این سرما … برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک، یه فصل امن و بی وحشت … برای تو که یک گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من … برای تو که باارزش ترین گنجی
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار
تن یخ بستهء پروازو می بوسم...
#زویا_زاکاریان
🍏🍎🍃
❤1👍1🥰1👌1