معمای عشق
734 subscribers
15K photos
2.78K videos
2 files
305 links
از عشق همین بس که معمایِ شگفتی است...
فرح _فریماااا
https://t.me/AF14202https
https://t.me/AFmoamm
Download Telegram
Nathalie
Julio Iglesias
🎼❤️🎼

خلق می‌جنبند مانا روز شد
روز را جان بخش جانا روز شد
صبح را در کنج این خانه مجوی
رو به بالا کن به بالا روز شد
هر که عاشق نیست او را روز نیست
هر که را عشقست و سودا روز شد.

#مولانای_جان
🍏🍎🍃
2👌1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


راستی که ما آدم ها
در هر کجای این دنیا ...
با هر جایگاه و مقام ... و با
هر کیش و آیینی ...
چقدر تنهاییم و چقدر غریب ...
و چقدر از هم دوریم...
و چقدر با هم بیگانه ایم...
گویی از کره ی دیگری به این
جهان پرتاب شده ایم
چون گوی بلورینی در چشم آفتاب ... رنگ رنگ و بی رنک...
در دنیایی شلوغ اسیر تنهایی ِ مرموز خویش...

دست هایم را بگیر ...
صدایم را بشنو ... باورم کن ...
قبل از اینکه به جهانی دیگر
پرتاب شوم ...

#فرح_فریماااا_معمای_عشق
🍏🍎🍃
2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


ای گل:
تو ز جمعیّت گلزار چه دیدی؟  
جز سرزنش و بدسری خار چه دیدی؟

رفتی به چمن
لیک قفس گشت نصیبت
  غیر از قفس
ای مرغ گرفتار چه دیدی؟

ای شمع دل‌افروز
تو با این همه پرتو     
جز مشتری سفله
به بازار چه دیدی؟


#پروین_اعتصامی

زاد روز 🎂
شاعره گرانقدر، ادیب وفرزانه
ستاره آسمان شعر و ادب ❤️🌷
پروین اعتصامی خجسته و گرامی ...
🍏🍎🍃
👌21👏1
🎂


گفت با زنجیر،
در زندان شبی دیوانه‌ای
عاقلان پیداست،
کز دیوانگان ترسیده‌اند

من بدین زنجیر ارزیدم
که بستندم به پای
کاش می‌پرسید کس،
کایشان به چند ارزیده‌اند

دوش سنگی چند
پنهان کردم اندر آستین
ای عجب! آن سنگ‌ها را
هم ز من دزدیده‌اند

سنگ می‌دزدند از دیوانه
با این عقل و رای
مبحث فهمیدنی‌ها را
چنین فهمیده‌اند

عاقلان با این کیاست،
عقل دوراندیش را
در ترازوی چو من
دیوانه‌ای سنجیده‌اند

از برای دیدن من،
بارها گشتند جمع
عاقلند آری، چو من
دیوانه کمتر دیده‌اند

جمله را دیوانه نامیدم
چو بگشودند در
گر بدست، ایشان
بدین نامم چرا نامیده‌اند

کرده‌اند از بیهشی
بر خواندن من خنده‌ها
خویشتن در هر مکان و
هر گذر رقصیده‌اند

من یکی آیینه‌ام
کاندر من این دیوانگان
خویشتن را دیده و
بر خویشتن خندیده‌اند_
گرچه خود، خون
یتیم و پیرزن نوشیده‌اند

بانو#پروین_اعتصامی
زاد روز بانوی شعر و ادب گرامی
🍏🍎🍃
👌21👏1
🌷
غزلیات حافظ 28
@audiobo0ok
🎧 #غزلیات_حافظ/۲۹
📖 هر روز یک غزل از حافظ
--------------------------
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست

سِرِشک من که ز طوفان نوح دست بَرَد
ز لوح سینه نیارَست نقشِ مهرِ تو شُست

بکن معامله‌ای، وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست

زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتَمِ جم، یاوه کرد و باز نَجُست

دلا طَمَع مَبُر از لطفِ بی‌نهایتِ دوست
چو لافِ عشق زدی، سر بباز، چابک و چُست

به صدق کوش، که خورشید زایَد از نَفَسَت
که از دروغ سیه‌روی گشت صبحِ نخست

شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمی‌کنی به ترحم، نِطاق سلسله سست

مرنج حافظ و از دلبر‌ان حِفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست
🍏🍎🍃
1👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM


هوشنگ گلشیری نویسندهٔ معاصر ایرانی و سردبیر مجلهٔ کارنامه بود.
مورّخان ادبی وی را از تأثیرگذارترین داستان‌نویسان معاصر زبان فارسی دانسته‌اند. او با نگارش رمان کوتاه شازده احتجاب در اواخر دههٔ چهل خورشیدی به شهرت فراوانی رسید. این کتاب را یکی از قوی‌ترین داستان‌های ایرانی خوانده‌اند.

از بارزترین و درخشان‌ترین رفتارهای گلشیری در مقام نویسنده و منتقد و متفکر، عدم انکار پیشینیان بود، آن‌گونه‌که میان شاگردان و حلقه اطرافش و در سخنرانی‌هایش از عبارتی استفاده می‌کرد و بر آن تأکید داشت که تا همین امروز هم همچنان استفاده می‌شود: «بر روی شانه گذشتگان ایستادن».
----------------------------
زاد روزشان گرامی 🌷🌷🌷

بخشیده‌ام، شما هم اگر بخواهید می‌توانید ببخشید؛ آدم زمین نیست که بتواند بار همه این تلخی‌ها را به دوش بکشد.

📕 #نیمه‌_تاریک_ماه
✍🏻 #هوشنگ_گلشیری
🍏🍎🍃
👌3
🌷


از راست به چپ: محمدرضا شفیعی کدکنی، رخسار (شاعر تاجیک)، بزرگ علوی، محمود دولت آبادی و هوشنگ گلشیری برلین سال ۱۳۶۹

🍏🍎🍃
👌2
پرنده فقط یک پرنده بود
@dastansoti
📕📕

«پرنده، فقط یک پرنده بود»

«هوشنگ گلشیری»


🍏🍎🍃
👌2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عصار- پروین اعتصامی
کانال ادبی شعر و شعور
🎼❤️🎼
🗣#عصار
#پروین_اعتصامی
 
  گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست  
  گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بی خود شدی گفت: ای بیهوده‌گو، حرف کم و بسیار نیست  
  گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را گفت: هوشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

🍏🍎🍃
👌3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

ابوالقاسم _ لاهوتی
👌2


به مناسبت درگذشت ابوالقاسم لاهوتی ( ۱۲۶۴-۲۵ اسفند ۱۳۳۶ خورشیدی) ازنظامیان شورشی عهد رضاشاه و شاعر نوگرا.

دکتر یوسفی درباره شاعری او می نویسد:
" لاهوتی در شاعری طبعی آفرینده داشت. می توانست هرگونه مضمون واندیشه را درشعر بپرورد و آن را به زبانی روشن وگیرا چنان ادا کند که دیگران راتحت تاثیر
قرار دهد. این قدرت طبع وحسن بیان در آنچه به صورت قصیده،غزل،مثنوی، رباعی و به شیوه های نوسروده بارزست از قدیم ترین اشعار وی که درهفده سالگی گفته ودر روزنامه هفتگی تربیت چاپ شده تا شعر های دوران پختگی که جلایی دیگر یافته است.( چشمه روشن ص۴۶۹)

نثر ونگاه ونقد اجتماعی او

... وقتی پس ازیک سال برهنه ماندن در اسلامبول، به خریدن تن پوشی توانا شدم، تازه جامه نورا از دست خیاط خان والده گرفته وپوشیده بودم که ناگاه هیاهوِیی بلند گردیده،هنگامه ای برپاشد. گروهی انبوه به دور منجلابی گردآمده و با اشارت پیر مردی بیمار را که درمیان آن گودال کثافت می جنبید و فرو می رفت نشان می دادند. یکی می گفت :مُرد،دیگری فریاد می زد غرق شد. جمعی به جنبش بلااراده اش می خندیدند و برخی از آلودگی قبا و لباده اش تنفر می کردند. من از مشاهده آن حال، نوبودن لباس ورعایت وسواس رافراموش کرده بی اختیار به منجلاب اندرشدم و پیرمرد افتاده وآلوده را به دوش کشیده بیرونش آوردم. هیچ یک از تحقیر وتمسخر های نظارگان چندان متاثرم نکرد که آدم صورتی شیطان سیرت با نگاهی تند وآهنگی درشت به من نگریسته وگفت پیداست که این سفیه نماز نمی گزارد و پاک از ناپاکی ندارد ورنه خود را چنین به پلیدی آلوده نمی کرد،گفتم ای نادانِ دل سیاه، دامن آلوده را باشُستن در آب وخشکانیدن به آفتاب،تطهیر توان کرد اما درمنجلاب مرده رابا پاکی جامه وبزرگی عمامه زنده نتوان کرد.

( مجله آدینه۱۳۵،نوروز ۱۳۷۷ به نقل از نشریه پاس ۱۳۰۰)

اشاراتی به چند شعر گرم
ولطیف او

۱- بشنو آواز مرا
از دور، ای جانان من
ای گرامی تر زچشمان،
خوبتر از جان من

اولین الهام بخش و
آخرین پیمان من
کشور پیر من،
اما پیر عالی شان من

طبع من،تاریخ من ،
ایمان من، ایران من...

به کوشش #استادمسعودتاکی
🍏🍎🍃
👌1🕊1
🕊
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

بازگشت سیروس طاهباز به یوش پس از چهل سال و دریغش به‌خاطر از بین‌رفتن جای پای نیما یوشیج در این روستای مازندران که زادگاه پدر شعر نو فارسی است.

بی‌تردید طاهباز حق بزرگی بر گردن ادبیات معاصر و نیماپژوهی دارد، زیرا علاوه بر کتاب مونوگرافی یوش، بخش اعظمی از آثار به یادگار مانده از نیما به همت او تنظیم و تدوین شده است که به‌حق کاری بوده کارستان و شاید اگر او نبود هنوز هم این آثار مجال چاپ و انتشار نمی‌یافت.

حکایت دل‌بستگی طاهباز به نیما به‌راستی از آن حکایت‌های شگفت و شورانگیز ِ شمس و مولانایی ست که در روزگار ما کم‌تر از این اتفاق‌ها می‌افتد و چه خوب است که پس از درگذشت هریک از بزرگان ادب و فرهنگ این دیار کسی پیدا شود که دل‌سوزانه بار سنگین تنظیم آثار این عزیزان را به دوش کشد و جامعه را از بخت استفاده‌ی از این یادگارهای گران‌بها بهره‌مند سازد.

کامران شرفشاهی

شرح ویديو: سال ۱۳۷۲
سیروس طاهباز در کنار خانه‌ی نیما، جایی که بنا به وصیتش سرانجام در آن‌جا و در کنار نیما به خاک سپرده شد.

#سیروس_طاهبار
یادش سبز و گرامی 🕊
🍏🍎🍃
🕊2