آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشۀ آشفتۀ ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزۀ کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر...
#فروغ_فرخزاد
نقاشی:کلاغها و گندم زار #ونسان_ونگوگ
@zan_j
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشۀ آشفتۀ ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزۀ کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر...
#فروغ_فرخزاد
نقاشی:کلاغها و گندم زار #ونسان_ونگوگ
@zan_j
Forwarded from زن و جامعه (زن کارگر)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قطعه《مرغ شب》
با صدای #سیما_بینا
موسیقی کردی کرمانج شمال خراسان
چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
موسیقی سنتی
@zan_j
با صدای #سیما_بینا
موسیقی کردی کرمانج شمال خراسان
چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
موسیقی سنتی
@zan_j
#داستانک
یه داستان تعریف کنم؟ داستان قشنگیه:
یه میلیاردر آمریکایی تصادف میکنه، یه چشمش رو از دست میده. میده براش یه چشم مصنوعی درست میکنن.
روز اولی که برمیگرده دفتر کارش، از منشیاش میپرسه: «حالا اگه میتونی بگو ببینم کدوم چشمم شیشهایه؟»
منشی یه لحظه بهش نیگا میکنه و میگه: «چشم چپتون قربان».
میلیاردره میگه: «عجب! از کجا فهمیدی؟»
منشی میگه: «آخه توی چشم چپتون هنوز ذرهای احساس دیده میشه.»
نویسنده: #کورت_توخولسکی
مترجم: #محمد_حسین_عضدانلو
داستانهای کوتاه جهان...!
@zan_j
یه داستان تعریف کنم؟ داستان قشنگیه:
یه میلیاردر آمریکایی تصادف میکنه، یه چشمش رو از دست میده. میده براش یه چشم مصنوعی درست میکنن.
روز اولی که برمیگرده دفتر کارش، از منشیاش میپرسه: «حالا اگه میتونی بگو ببینم کدوم چشمم شیشهایه؟»
منشی یه لحظه بهش نیگا میکنه و میگه: «چشم چپتون قربان».
میلیاردره میگه: «عجب! از کجا فهمیدی؟»
منشی میگه: «آخه توی چشم چپتون هنوز ذرهای احساس دیده میشه.»
نویسنده: #کورت_توخولسکی
مترجم: #محمد_حسین_عضدانلو
داستانهای کوتاه جهان...!
@zan_j
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
برخورد وحشیانهی مزدوران شهرداری نظام با یک دستفروش که تنها به فروختن دستمال در میدان میپردازد.
@zan_j
@zan_j
روز به خیر!
آدم ها وقتی می میرند
که دیگر نمی خندند...
وقتی دیگر
چیزی برای شاد بودن ندارند....
زندگیتان پر از
امید و
شادی
@zan_j
آدم ها وقتی می میرند
که دیگر نمی خندند...
وقتی دیگر
چیزی برای شاد بودن ندارند....
زندگیتان پر از
امید و
شادی
@zan_j
موبد: باید به سراسر ایران زمین، پندنامه بفرستیم.
زنِ آسیابان: پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز، بر آن بیفزای. ما مردمان از پند سیر آمدهایم، و بر نان گُرسنهایم .... دیالوگ فیلم « مرگ یزدگرد »
مرگ یزدگرد، نمایشنامه، تئاتر، و فیلمی ست به نویسندگی و کارگردانی بهرام بیضایی. از اجرای تئاتر آن فیلمی ساخته شد و پس از یک بار نمایش عمومی در سال ۶۱ ، توقیف و دیگر اجازهٔ نمایش نیافت.
عکس: نمائی از فیلم مرگ یزدگرد با بازی سوسن تسلیمی به کارگردانی بهرام بیضائی
@zan_j
زنِ آسیابان: پندنامه بفرست ای موبد، اما اندکی نان نیز، بر آن بیفزای. ما مردمان از پند سیر آمدهایم، و بر نان گُرسنهایم .... دیالوگ فیلم « مرگ یزدگرد »
مرگ یزدگرد، نمایشنامه، تئاتر، و فیلمی ست به نویسندگی و کارگردانی بهرام بیضایی. از اجرای تئاتر آن فیلمی ساخته شد و پس از یک بار نمایش عمومی در سال ۶۱ ، توقیف و دیگر اجازهٔ نمایش نیافت.
عکس: نمائی از فیلم مرگ یزدگرد با بازی سوسن تسلیمی به کارگردانی بهرام بیضائی
@zan_j
اذیت و آزار خانواده اقای هاشم خواستار برای ملاقات با ایشان
10 آبان 97
صدیقه مالکی فرد همسر زندانی ربوده شده هاشم خواستار
با سلام خدمت دوستان و همکاران عزیز
امروز صبح پنج شنبه 10 آبان 97 به دادگاه رفتم که جهت ملاقات با آقای خواستار اجازه ملاقات بگیرم به من گفتند برای بعدازظهر اجازه ملاقات میدهیم و به شما زنگ میزنیم که بیایید.
بعدازظهر گفتند فقط خودتان و پسرتان برای ملاقات بیایید و به هیچ وجه ، احدی همراه شما نیاید والا اجازه ملاقات نمیدهیم.
ساعت 1630 من و پسرم به بیمارستان رسیدیم ازما خواستند منتظر باشیم ساعت 1700 گفتند اول پسرش به ملاقات پدرش میرود و بعد شما میروید.
پسرم فقط 5 دقیقه توانسته بود پدرش را ببیند به پدرش گفته بود مادر الان برای ملاقات می آید . آقای خواستار گفته بود حرفهای اصلی را با مادرت صحبت میکنم.
وقتی پسرم بیرون آمد دیگه به من اجازه ملاقات ندادند. هر چه به آنها گفتم من اجازه ملاقات از دادستان گرفتم و من میبایست ملاقات کنم ولی اجازه ندادند قبلا به من گفته بودند چون با رسانه ها مصاحبه میکنی اجازه ملاقات به تو نمیدهیم هر چه اصرار کردم اجازه ملاقات به من ندادند و برگشتیم.
10 آبان 97
صدیقه مالکی فرد همسر زندانی ربوده شده هاشم خواستار
با سلام خدمت دوستان و همکاران عزیز
امروز صبح پنج شنبه 10 آبان 97 به دادگاه رفتم که جهت ملاقات با آقای خواستار اجازه ملاقات بگیرم به من گفتند برای بعدازظهر اجازه ملاقات میدهیم و به شما زنگ میزنیم که بیایید.
بعدازظهر گفتند فقط خودتان و پسرتان برای ملاقات بیایید و به هیچ وجه ، احدی همراه شما نیاید والا اجازه ملاقات نمیدهیم.
ساعت 1630 من و پسرم به بیمارستان رسیدیم ازما خواستند منتظر باشیم ساعت 1700 گفتند اول پسرش به ملاقات پدرش میرود و بعد شما میروید.
پسرم فقط 5 دقیقه توانسته بود پدرش را ببیند به پدرش گفته بود مادر الان برای ملاقات می آید . آقای خواستار گفته بود حرفهای اصلی را با مادرت صحبت میکنم.
وقتی پسرم بیرون آمد دیگه به من اجازه ملاقات ندادند. هر چه به آنها گفتم من اجازه ملاقات از دادستان گرفتم و من میبایست ملاقات کنم ولی اجازه ندادند قبلا به من گفته بودند چون با رسانه ها مصاحبه میکنی اجازه ملاقات به تو نمیدهیم هر چه اصرار کردم اجازه ملاقات به من ندادند و برگشتیم.
⭕️ مرگ دختری که تصویرش جهان را تکان داد
#امال_حسین، دختر هفت ساله یمنی در اردوگاه پناهجویان درگذشت. خانواده امال حسین روز پنجشنبه خبر درگذشت او را منتشر کردند. نیوریورک تایمز در روزهای گذشته تصویری از این دختر از کشور جنگ زده #یمن را که دچار سو تغذیه شدید بود منتشر کرد.
امال حسین تنها یکی از یک میلیون و ۸۰۰ هزار کودکی است که به شدت دچار سوء تغذیه هستند. سازمان ملل هشدار داده است جمعیت یمنیهایی که زندگیشان را با جیره غذایی میگذرانند و حدود ۸ میلیون نفر هستند ممکن است به زودی به ۱۴ میلیون نفر برسد.
🔹سازمان ملل متحد جنگ داخلی یمن را یکی از بزرگترین فجایع دوران اخیر ارزیابی میکند.
https://t.me/khamahangy
#امال_حسین، دختر هفت ساله یمنی در اردوگاه پناهجویان درگذشت. خانواده امال حسین روز پنجشنبه خبر درگذشت او را منتشر کردند. نیوریورک تایمز در روزهای گذشته تصویری از این دختر از کشور جنگ زده #یمن را که دچار سو تغذیه شدید بود منتشر کرد.
امال حسین تنها یکی از یک میلیون و ۸۰۰ هزار کودکی است که به شدت دچار سوء تغذیه هستند. سازمان ملل هشدار داده است جمعیت یمنیهایی که زندگیشان را با جیره غذایی میگذرانند و حدود ۸ میلیون نفر هستند ممکن است به زودی به ۱۴ میلیون نفر برسد.
🔹سازمان ملل متحد جنگ داخلی یمن را یکی از بزرگترین فجایع دوران اخیر ارزیابی میکند.
https://t.me/khamahangy
خبر
🔴 زهرا دختربچه ای ده ساله بود که خانواده اش او را به زور شوهر دادند و در شب اول ازدواجش جان داد.
کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان به بیبیسی گفته است که با وجود کاهش در ثبت #ازدواجهای_زیر_سن، آمار این نوع ازدواجها در افغانستان همچنان بالاست. این کمیسیون مخصوصا نگران افزایش آمار ازدواجهای زیر سن در مناطق ناامن این کشور است. این مشکل تنها ویژه خانوادههای فقیر و کم درآمد نیست. حتی خانوادههای متمول و فرهنگی هم در مواردی دخترانشان را پیش از رسیدن به سن قانونی به عقد کسی در میآورند. هرچند با دلایل متفاوتتر.
در یکونیم دهه گذشته، شرایط زندگی برای زنان در افغانستان تا حدودی بهتر شده است. از تصویب قوانین ویژه تا دسترسی بیشتر زنان و دختران به آموزشهای عالی. با اینهمه، بسیاری نهادهای مدافع حقوق بشر، افغانستان را بدترین مکان برای زنان و کودکان میشناسند.
#ازدواج_کودکان_ممنوع
@zan_j
🔴 زهرا دختربچه ای ده ساله بود که خانواده اش او را به زور شوهر دادند و در شب اول ازدواجش جان داد.
کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان به بیبیسی گفته است که با وجود کاهش در ثبت #ازدواجهای_زیر_سن، آمار این نوع ازدواجها در افغانستان همچنان بالاست. این کمیسیون مخصوصا نگران افزایش آمار ازدواجهای زیر سن در مناطق ناامن این کشور است. این مشکل تنها ویژه خانوادههای فقیر و کم درآمد نیست. حتی خانوادههای متمول و فرهنگی هم در مواردی دخترانشان را پیش از رسیدن به سن قانونی به عقد کسی در میآورند. هرچند با دلایل متفاوتتر.
در یکونیم دهه گذشته، شرایط زندگی برای زنان در افغانستان تا حدودی بهتر شده است. از تصویب قوانین ویژه تا دسترسی بیشتر زنان و دختران به آموزشهای عالی. با اینهمه، بسیاری نهادهای مدافع حقوق بشر، افغانستان را بدترین مکان برای زنان و کودکان میشناسند.
#ازدواج_کودکان_ممنوع
@zan_j
«انزوا...»
آنقدر سنگباران شدهام
که دیگر از سنگ نمیترسم
این سنگها از چالهٔ من برجی بلند ساختهاند
بلند در میان درختان بلند
سپاس از شما ای معماران
پریشانی و اندوه را نای عبور از میان این سنگها نیست
اینجا آفتاب زودتر بر من طلوع میکند
و آخرین نورهای سرخوش خورشید دیرتر غروب میکنند
گاهی از پنجرهٔ اتاقم
نسیم شمالی به درون پرواز میکند
کبوتری از دستان من دانه میچیند
صفحات ناتمام مرا نیز
دستگندمگون الهه شعر، این دست آرام آسمانی
تمام خواهد کرد.
#آنا_آخماتووا
#برگردان_آزاده_کامیار
t.me/zan_j
لطفا به صفحه ی اینستاگرام زن و جامعه بپیوندید :
https://instagram.com/zan_kargar?r=nametag
آنقدر سنگباران شدهام
که دیگر از سنگ نمیترسم
این سنگها از چالهٔ من برجی بلند ساختهاند
بلند در میان درختان بلند
سپاس از شما ای معماران
پریشانی و اندوه را نای عبور از میان این سنگها نیست
اینجا آفتاب زودتر بر من طلوع میکند
و آخرین نورهای سرخوش خورشید دیرتر غروب میکنند
گاهی از پنجرهٔ اتاقم
نسیم شمالی به درون پرواز میکند
کبوتری از دستان من دانه میچیند
صفحات ناتمام مرا نیز
دستگندمگون الهه شعر، این دست آرام آسمانی
تمام خواهد کرد.
#آنا_آخماتووا
#برگردان_آزاده_کامیار
t.me/zan_j
لطفا به صفحه ی اینستاگرام زن و جامعه بپیوندید :
https://instagram.com/zan_kargar?r=nametag
Telegram
زن و جامعه (زن کارگر)
تماس با ما :
@Zan_jameh
Women's emancipation
@Zan_jameh
Women's emancipation
#هنر
نقاشي های يك آرتيست بنگلادشی در پروژه ايی به اسم شادی جهانی
از عکس کودکان غمگین درگیر با جنگ ،
تصاویر شادی ساخته.
...
باید به کودکان آموخت
که جهان بی باتوم و
گلوله زیباتر است!
بایدبه فکرساختن یک بادبادک بود!
#اوریانا_فالاچی
رویاها را از کودکان نگیریم
نقاشي های يك آرتيست بنگلادشی در پروژه ايی به اسم شادی جهانی
از عکس کودکان غمگین درگیر با جنگ ،
تصاویر شادی ساخته.
...
باید به کودکان آموخت
که جهان بی باتوم و
گلوله زیباتر است!
بایدبه فکرساختن یک بادبادک بود!
#اوریانا_فالاچی
رویاها را از کودکان نگیریم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
2⃣
💢 #سه_برداشت از زندگی سه زن #کولبر در کردستان
#سکانس_دوم، #زن_دوم
«ریزان» کم سن و سالتر که بود نمرههای ۲۰ کارنامهاش پشت سر هم ردیف میشدند و هر کسی او را میشناخت به پدر و مادرش میگفت خوش به حالتان که «ریزان» آینده روشنی دارد...
«فکر میکردم برای زندگی مشترک انتخابم درست بوده است، اما خب فقط فکر میکردم. به جای ادامه تحصیل به خانه بخت رفتم. دو سال که گذشت و دخترمان «آگرین» که به دنیا آمد همه چیز رنگ باخت. به قدری مشغول دخترم شده بودم که جای خالی همسرم را حس نکردم. وقتی به خودم آمدم که کار از کار گذشته بود. رفت و آمدهای وقت و بیوقتش بیدلیل نبود. او دچار اعتیاد شده بود و هرچه میگذشت وضعش بدتر از روز قبل میشد تا جایی که حتی برای خریدن یک عدد نان هم پولی نداشت. چارهای نبود جز اینکه به فکر کار کردن بیفتم، از تمیز کردن خانه مردم تا کار کردن در زمینهای کشاورزی. کار به جایی رسیده بود که شوهرم خرج موادش را هم از من میخواست. سعی میکردم سکوت کنم تا اطرافیانم - خودشان را به ندانستن میزدند - متوجه واقعیت زندگی من نشوند.
دو سالی گذشت و من با اینکه فقط ٣۰ سال داشتم، شبیه به زنهای پا به سن گذاشته شده بودم. جلوی آینه دیگر پنهانکاری فایدهای نداشت، چهره تکیدهام دستم را رو کرده بود. به سراغ پدر و مادرم رفتم و گفتم که مدتی است شوهرم راه خانه را گم کرده و حالا چند وقتی است که تمام روز را زیر پل معروف شهر چمباتمه میزند و وقتی هم که نشئه نیست، از هر راهی که فکرش را بکنید، خرج موادش را در میآورد.» میگوید: بعد از سالها، در کنار خانوادهام احساس آرامش کرده بودم. به کمک آنها بارها و بارها شوهرم را برای ترک به کمپهای مختلف بردیم اما فایدهای نداشت. افیون غیرتش را از او گرفته بود و من که نمیخواستم آینده «آگرین» تباه ندانم کاریهای پدرش و انتخاب اشتباه من شود از پدر و برادرهایم خواستم تا اجازه بدهند همراه آنها به جادههای مرزی بروم و کول بردارم. گرچه دلشان راضی نمیشد و برایشان سخت بود، اما من سختتر بودم و بالاخره توانستم رضایتشان را بگیرم. «آگرین» امسال کلاس اول ابتدایی هست و من چهارمین سالی است که به همراه اعضای خانوادهام راهی کوهستانهای مرزی میشوم و در حالی که لباس مردانه به تن میکنم و کلاه به سر میگذارم و صورتم را با روبنده میپوشانم برای تأمین مخارج دخترم جانم را نادیده میگیرم.
#سکانس_سوم، #زن_سوم
«هاوژین» با زنان این قصه فرق دارد، او نه از شوهر نااهلش نالان است نه برای پر کردن جای خالی پدرش راهی کوهستانها شده، بلکه زندگی با او و شوهرش سر ناسازگاری برداشته و برای اینکه روی تیرگیها را سپید کنند به کاری که به قول خودش در شأن او و همسرش نیست رو آوردهاند.
«هاوژین» و شوهرش زوج تحصیلکردهای هستند که در شهرشان جایی برای کار کردن نداشتند و برای اینکه از پس مخارج زندگی بر بیاند تصمیم گرفتند دوشادوش یکدیگر دل به کوهستان بسپارند و مخارج زندگیشان را از راه کولبری تأمین کنند.
@khamahangy
💢 #سه_برداشت از زندگی سه زن #کولبر در کردستان
#سکانس_دوم، #زن_دوم
«ریزان» کم سن و سالتر که بود نمرههای ۲۰ کارنامهاش پشت سر هم ردیف میشدند و هر کسی او را میشناخت به پدر و مادرش میگفت خوش به حالتان که «ریزان» آینده روشنی دارد...
«فکر میکردم برای زندگی مشترک انتخابم درست بوده است، اما خب فقط فکر میکردم. به جای ادامه تحصیل به خانه بخت رفتم. دو سال که گذشت و دخترمان «آگرین» که به دنیا آمد همه چیز رنگ باخت. به قدری مشغول دخترم شده بودم که جای خالی همسرم را حس نکردم. وقتی به خودم آمدم که کار از کار گذشته بود. رفت و آمدهای وقت و بیوقتش بیدلیل نبود. او دچار اعتیاد شده بود و هرچه میگذشت وضعش بدتر از روز قبل میشد تا جایی که حتی برای خریدن یک عدد نان هم پولی نداشت. چارهای نبود جز اینکه به فکر کار کردن بیفتم، از تمیز کردن خانه مردم تا کار کردن در زمینهای کشاورزی. کار به جایی رسیده بود که شوهرم خرج موادش را هم از من میخواست. سعی میکردم سکوت کنم تا اطرافیانم - خودشان را به ندانستن میزدند - متوجه واقعیت زندگی من نشوند.
دو سالی گذشت و من با اینکه فقط ٣۰ سال داشتم، شبیه به زنهای پا به سن گذاشته شده بودم. جلوی آینه دیگر پنهانکاری فایدهای نداشت، چهره تکیدهام دستم را رو کرده بود. به سراغ پدر و مادرم رفتم و گفتم که مدتی است شوهرم راه خانه را گم کرده و حالا چند وقتی است که تمام روز را زیر پل معروف شهر چمباتمه میزند و وقتی هم که نشئه نیست، از هر راهی که فکرش را بکنید، خرج موادش را در میآورد.» میگوید: بعد از سالها، در کنار خانوادهام احساس آرامش کرده بودم. به کمک آنها بارها و بارها شوهرم را برای ترک به کمپهای مختلف بردیم اما فایدهای نداشت. افیون غیرتش را از او گرفته بود و من که نمیخواستم آینده «آگرین» تباه ندانم کاریهای پدرش و انتخاب اشتباه من شود از پدر و برادرهایم خواستم تا اجازه بدهند همراه آنها به جادههای مرزی بروم و کول بردارم. گرچه دلشان راضی نمیشد و برایشان سخت بود، اما من سختتر بودم و بالاخره توانستم رضایتشان را بگیرم. «آگرین» امسال کلاس اول ابتدایی هست و من چهارمین سالی است که به همراه اعضای خانوادهام راهی کوهستانهای مرزی میشوم و در حالی که لباس مردانه به تن میکنم و کلاه به سر میگذارم و صورتم را با روبنده میپوشانم برای تأمین مخارج دخترم جانم را نادیده میگیرم.
#سکانس_سوم، #زن_سوم
«هاوژین» با زنان این قصه فرق دارد، او نه از شوهر نااهلش نالان است نه برای پر کردن جای خالی پدرش راهی کوهستانها شده، بلکه زندگی با او و شوهرش سر ناسازگاری برداشته و برای اینکه روی تیرگیها را سپید کنند به کاری که به قول خودش در شأن او و همسرش نیست رو آوردهاند.
«هاوژین» و شوهرش زوج تحصیلکردهای هستند که در شهرشان جایی برای کار کردن نداشتند و برای اینکه از پس مخارج زندگی بر بیاند تصمیم گرفتند دوشادوش یکدیگر دل به کوهستان بسپارند و مخارج زندگیشان را از راه کولبری تأمین کنند.
@khamahangy
زن و جامعه (زن کارگر) pinned «1⃣ 💢 #سه_برداشت از زندگی سه زن #کولبر در کردستان 🔹برش 🔻با هر کدام از این زنان کولبر که می خواستیم صحبت کنیم، به هزار و یک دلیل و از جمله ترس اینکه احیانا «مردهای گروه بفهمند پشت آن صورت نقاب بسته، چهره زنی پنهان است و نان شان آجر شود، روی خوش نشان نمی دادند.…»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لحظاتى از بزرگداشت بانوى ٧٩ ساله اپراى ايران استاد #پرى_زنگنه در پاريس
در كنار #آرش_فولادوند رهبر اركستر و گروه كر بهار
@zan_j
در كنار #آرش_فولادوند رهبر اركستر و گروه كر بهار
@zan_j