Forwarded from زن و جامعه (زن کارگر)
شاملو
وارطان سخن نگفت
🌹وارطان سخن نگفت...
مرگ نازلی(وارطان)
نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار…»
نازلی سخن نگفت سرافراز
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت…
«ــ نازلی! سخن بگو!
مرغِ سکوت، جوجهی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشستهست!»
نازلی سخن نگفت؛
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت…
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت…
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت…
🖍شعر و صدای شاملو
مرگ نازلی(وارطان)
نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار…»
نازلی سخن نگفت سرافراز
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت…
«ــ نازلی! سخن بگو!
مرغِ سکوت، جوجهی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشستهست!»
نازلی سخن نگفت؛
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت…
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت…
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت…
🖍شعر و صدای شاملو
❤2
زن و جامعه (زن کارگر)
Photo
پیام وریشه مرادی، به مناسبت سالگرد اعدام فرزاد کمانگر، شیرین علمهولی و یارانشان* - اوین، اردیبهشت ۱۴۰۵
۱۹ اردیبهشت تنها یک تاریخ نیست، نقطهای است که حافظه این سرزمین در آن میایستد، مکث میکند و سنگین نفس میکشد. نامهایی در این نقطه جمع6 میشوند که حصر را پشت سر گذاشتهاند و به حافظه تبدیل شدهاند:
فرزاد کمانگر، شیرین علمهولی، فرهاد وکیلی، علی حیدریان، مهدی اسلامیان... و هر نام، نه یک پایان، که زخمی زنده بر پیکر زمان.
در این سرزمین، مرگ گاهی پایان نیست، بلکه ادامه سیاستیست با چهرهای دیگر. و زندگی گاه نه برای زیستن، بلکه برای آزموده شدن در برابر ترس، در تعلیق نگه داشته میشود. روایتها سنگیناند، اما سنگینتر از روایت، تکرار است؛ تکراری که در آن انسانها یکییکی از معنا جدا میشوند و فروکاسته میگردند به پرونده، به حکم، به خبری کوتاه.
و گویی در سطح، همه چیز به عادت نزدیک میشود. خبرها کوتاهتر، واکنشها کمرنگتر و رفتنِ انسانها به زیرنویسی گذرا مبدل میگردد. اما در عمق، چیزی هنوز ایستاده و فراموش نمیکند. حافظهای که در برابر این فرسایش، آرام، بیصدا، اما پیوسته مقاومت میکند.
و در دل همین تکرار، اسطورهها دوباره جان میگیرند؛ نه در کتاب، که در واقعیتِ بینامِ خشونت؛ چهرهای از ضحاک که برای آرام کردن ترس خود، هر روز زخمی به زندگی میزند. و این تصویر در زمانی دیگر، در هیئتی تازه بر زمین سنگینی میکند؛ هیئتی که در آن حذف، نه استثنا، که قاعده میشود.
در چنین جهانی، همه چیز میتواند تهدید تلقی شود؛ حتی نفس کشیدن، حتی ایستادن، حتی اندیشیدن. و تلخترین حقیقت این است: مرگ نه فقط در وقوع، که در تداومِ بیوقفهاش فرسوده میشود. تا آنجا که خبرِ رفتنِ جوانی در میان انبوه صداها به سطری کوتاه تقلیل مییابد، بیآنکه مکثی در زمانی ایجاد کند.
اما هیچ مرگی نباید به عادت تبدیل شود و هیچ نامی نباید در تکرار، بیاثر گردد. چرا که هر زندگی، جهانیست یگانه و هر پایان، شکافیست که اگر دیده نشود، در جان جامعه عمیقتر میشود. در دل این تداوم، چیزی از بین نمیرود؛ نامها باقی میمانند، نه فقط به شکل خاطره، که به شکل پرسش. پرسش از اینکه چگونه میتوان زیست، وقتی جامعه همزمان هم زنده است و هم هر روز عزادار؟...
#وریشه_مرادی
#روز_معلم
#معلمان_زندانی
#نه_به_اعدام
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
@zan_j
۱۹ اردیبهشت تنها یک تاریخ نیست، نقطهای است که حافظه این سرزمین در آن میایستد، مکث میکند و سنگین نفس میکشد. نامهایی در این نقطه جمع6 میشوند که حصر را پشت سر گذاشتهاند و به حافظه تبدیل شدهاند:
فرزاد کمانگر، شیرین علمهولی، فرهاد وکیلی، علی حیدریان، مهدی اسلامیان... و هر نام، نه یک پایان، که زخمی زنده بر پیکر زمان.
در این سرزمین، مرگ گاهی پایان نیست، بلکه ادامه سیاستیست با چهرهای دیگر. و زندگی گاه نه برای زیستن، بلکه برای آزموده شدن در برابر ترس، در تعلیق نگه داشته میشود. روایتها سنگیناند، اما سنگینتر از روایت، تکرار است؛ تکراری که در آن انسانها یکییکی از معنا جدا میشوند و فروکاسته میگردند به پرونده، به حکم، به خبری کوتاه.
و گویی در سطح، همه چیز به عادت نزدیک میشود. خبرها کوتاهتر، واکنشها کمرنگتر و رفتنِ انسانها به زیرنویسی گذرا مبدل میگردد. اما در عمق، چیزی هنوز ایستاده و فراموش نمیکند. حافظهای که در برابر این فرسایش، آرام، بیصدا، اما پیوسته مقاومت میکند.
و در دل همین تکرار، اسطورهها دوباره جان میگیرند؛ نه در کتاب، که در واقعیتِ بینامِ خشونت؛ چهرهای از ضحاک که برای آرام کردن ترس خود، هر روز زخمی به زندگی میزند. و این تصویر در زمانی دیگر، در هیئتی تازه بر زمین سنگینی میکند؛ هیئتی که در آن حذف، نه استثنا، که قاعده میشود.
در چنین جهانی، همه چیز میتواند تهدید تلقی شود؛ حتی نفس کشیدن، حتی ایستادن، حتی اندیشیدن. و تلخترین حقیقت این است: مرگ نه فقط در وقوع، که در تداومِ بیوقفهاش فرسوده میشود. تا آنجا که خبرِ رفتنِ جوانی در میان انبوه صداها به سطری کوتاه تقلیل مییابد، بیآنکه مکثی در زمانی ایجاد کند.
اما هیچ مرگی نباید به عادت تبدیل شود و هیچ نامی نباید در تکرار، بیاثر گردد. چرا که هر زندگی، جهانیست یگانه و هر پایان، شکافیست که اگر دیده نشود، در جان جامعه عمیقتر میشود. در دل این تداوم، چیزی از بین نمیرود؛ نامها باقی میمانند، نه فقط به شکل خاطره، که به شکل پرسش. پرسش از اینکه چگونه میتوان زیست، وقتی جامعه همزمان هم زنده است و هم هر روز عزادار؟...
#وریشه_مرادی
#روز_معلم
#معلمان_زندانی
#نه_به_اعدام
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
@zan_j
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#سعید_حیدری ، ۴۱ ساله و از کسبه بازار، روز پنجشنبه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در منطقه تهرانپارس تهران بر اثر شلیک گلوله ماموران امنیتی کشته شد.
🔸بر اساس روایت نزدیکان وی، در جریان اعتراضات، از بالای کلانتری رشید #تهرانپارس به سوی معترضان تیراندازی شده و سعید حیدری هدف رگبار قرار گرفته است. به گفته شاهدان، وی در حالی که دیگران در حال فرار بودند، برای کمک به فردی که بر زمین افتاده و زخمی شده بود بازگشته که هدف شلیک قرار میگیرد. بنا بر این گزارش، هشت گلوله به او اصابت کرده که محل اصابتها در ناحیه کتف، بازو، سینه و شکم بوده است.
🔸پیکر او دو روز پس از کشتهشدن، در تاریخ ۲۰ دیماه، از #کهریزک تحویل خانواده داده شد و در قطعه ۲۱۵، ردیف ۷۵ بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
🔸سعید حیدری پیشتر نیز در سال ۱۴۰۱ به مدت دو ماه در بازداشت بوده است. وی پدر یک پسر هفتساله بود.
#قتل_عام_دیماه_1404
#دادخواهی
@zan_j
🔸بر اساس روایت نزدیکان وی، در جریان اعتراضات، از بالای کلانتری رشید #تهرانپارس به سوی معترضان تیراندازی شده و سعید حیدری هدف رگبار قرار گرفته است. به گفته شاهدان، وی در حالی که دیگران در حال فرار بودند، برای کمک به فردی که بر زمین افتاده و زخمی شده بود بازگشته که هدف شلیک قرار میگیرد. بنا بر این گزارش، هشت گلوله به او اصابت کرده که محل اصابتها در ناحیه کتف، بازو، سینه و شکم بوده است.
🔸پیکر او دو روز پس از کشتهشدن، در تاریخ ۲۰ دیماه، از #کهریزک تحویل خانواده داده شد و در قطعه ۲۱۵، ردیف ۷۵ بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
🔸سعید حیدری پیشتر نیز در سال ۱۴۰۱ به مدت دو ماه در بازداشت بوده است. وی پدر یک پسر هفتساله بود.
#قتل_عام_دیماه_1404
#دادخواهی
@zan_j
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شده ای ، تا میتوانی زیبا برقص!.
چارلی_چاپلین
@zan_j
#کودکان_شهروندان_جهان
#صلح_رفاه_آبادی
#جهان_امن_شاد_برای_کودکان
چارلی_چاپلین
@zan_j
#کودکان_شهروندان_جهان
#صلح_رفاه_آبادی
#جهان_امن_شاد_برای_کودکان
Forwarded from کانال شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران
🔴 #فرزاد_کمانگر؛ معلمِ شعر، باران و آزادی
*** نامه فرزاد کمانگر، معلم اعدامی، از زندان به دانشآموزانش؛ معلمی که در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت بر چوبه دار
پ.ن: شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران، با گرامیداشت یاد و نام فرزاد کمانگر و همه جانباختگان راه آزادی و برابری، تداوم ماشین اعدام و سرکوب را، بهویژه در فضای امنیتی و ملتهب پس از جنگ، قویاً محکوم میکند. تجربه این سالها نشان داده است که جنگ، سرکوب و اعدام، همواره زندگی، آموزش و آینده مردم را نشانه گرفتهاند. شورا خواهان توقف فوری اعدامها و آزادی همه زندانیان سیاسی، عقیدتی و صنفی، از جمله معلمان زندانی است.
#فرزاد_کمانگر
#معلم_اعدامی
#نه_به_اعدام
🔹🔹🔹
اخبار، نظرات و انتقادات خود در حوزهی مسائل صنفی و آموزشی را از طریق آیدی زیر برای ما ارسال کنید:
🆔 @kashowranews
ما را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید و با تازهترین اخبار و فعالیتهای شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان همراه باشید:
📡 تلگرام؛ 🌐 سایت
📸 اینستاگرام؛ 🐦 توییتر X
📲 واتساپ؛ 🎥 یوتیوب
*** نامه فرزاد کمانگر، معلم اعدامی، از زندان به دانشآموزانش؛ معلمی که در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت بر چوبه دار
بچهها سلام
دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم.
هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی چیزی شبیه دلتنگی همه وجودم را میگیرد.
کاش میشد مانند گذشته، خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم.
کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم؛ چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد، چه فرقی میکند پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده.
درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکههای ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میماندیم که کورش، همان همکلاسی پرشورتان را، از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند؛ منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش میشد دوباره و دزدکی، دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه، الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر میسرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازهبان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید، اما افسوس، نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد.
کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم؛ همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر «جای بوسه اهورامزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود.
راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضا جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از «خاک فراموششده خدا» به دنیا نمیآمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنید.
دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید، حتماً از تمام پاکیها و شادیهای دوران کودکیتان یاد کنید.
پسران طبیعت آفتاب، میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید؛ چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید.
به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان، برای امروز و فرداها، فرزندی از جنس «شعر و باران» باشند.
به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.
رفیق، همبازی و معلم دوران کودکی
فرزاد کمانگر؛ زندان رجاییشهر کرج
نهم اسفند ماه ۱۳۸۶
پ.ن: شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران، با گرامیداشت یاد و نام فرزاد کمانگر و همه جانباختگان راه آزادی و برابری، تداوم ماشین اعدام و سرکوب را، بهویژه در فضای امنیتی و ملتهب پس از جنگ، قویاً محکوم میکند. تجربه این سالها نشان داده است که جنگ، سرکوب و اعدام، همواره زندگی، آموزش و آینده مردم را نشانه گرفتهاند. شورا خواهان توقف فوری اعدامها و آزادی همه زندانیان سیاسی، عقیدتی و صنفی، از جمله معلمان زندانی است.
#فرزاد_کمانگر
#معلم_اعدامی
#نه_به_اعدام
🔹🔹🔹
اخبار، نظرات و انتقادات خود در حوزهی مسائل صنفی و آموزشی را از طریق آیدی زیر برای ما ارسال کنید:
🆔 @kashowranews
ما را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید و با تازهترین اخبار و فعالیتهای شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان همراه باشید:
📡 تلگرام؛ 🌐 سایت
📸 اینستاگرام؛ 🐦 توییتر X
📲 واتساپ؛ 🎥 یوتیوب
❤2
داستان زنان کارگر نیشکر در ایالتی از هند.
وقتی شکر طعم خون میدهد...
از : عصيان
#سرمایهداری #مردسالاری #زنان_کارگر
#استثمار_مضاعف
#خشونت_جنسیتی
@zan_j
وقتی شکر طعم خون میدهد...
از : عصيان
#سرمایهداری #مردسالاری #زنان_کارگر
#استثمار_مضاعف
#خشونت_جنسیتی
@zan_j
بازداشت امیرحسین رضایی، دانشجوی دانشگاه تهران در #اراک
امیرحسین رضایی، دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران و روزنامهنگار، روز چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت توسط نیروهای امنیتی در اراک بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد. در زمان بازداشت، منزل پدری وی مورد تفتیش قرار گرفت و ماموران برخی از لوازم شخصی این دانشجو را ضبط کردند.
به گزارش خبرگزاری هرانا،امیرحسین رضایی، کماکان در بازداشت و بلاتکلیفی بهسر میبرد.
صبح روز چهارشنبه ۱۶ اردیبهشتماه، ماموران امنیتی با ورود به منزل پدری آقای رضایی در اراک، وی را بازداشت و مبادرت به تفتیش محل سکونت این دانشجو کردند. ماموران شماری از وسایل شخصی از جمله تجهیزات الکترونیکی و کتابهای او را نیز ضبط کردند.
#امیرحسین_رضایی
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
@zan_j
امیرحسین رضایی، دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران و روزنامهنگار، روز چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت توسط نیروهای امنیتی در اراک بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد. در زمان بازداشت، منزل پدری وی مورد تفتیش قرار گرفت و ماموران برخی از لوازم شخصی این دانشجو را ضبط کردند.
به گزارش خبرگزاری هرانا،امیرحسین رضایی، کماکان در بازداشت و بلاتکلیفی بهسر میبرد.
صبح روز چهارشنبه ۱۶ اردیبهشتماه، ماموران امنیتی با ورود به منزل پدری آقای رضایی در اراک، وی را بازداشت و مبادرت به تفتیش محل سکونت این دانشجو کردند. ماموران شماری از وسایل شخصی از جمله تجهیزات الکترونیکی و کتابهای او را نیز ضبط کردند.
#امیرحسین_رضایی
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
@zan_j
❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صدایی که در این ویدیو میشنوید، صدای سیما انبایی فریمانی است؛ شاعر، بازیگر تئاتر و کارشناس ارشد حقوق که اکنون در زندان وکیلآباد مشهد محبوس است.
سیما انبائی فریمانی، ۳۳ ساله و اهل فریمان، روز ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ در ارتباط با اعتراضات دیماه توسط نیروهای فراجا بازداشت شد. او پس از هفتهها زندگی مخفیانه، بازداشت و به زندان وکیلآباد منتقل شد.
نهادهای امنیتی او را «لیدر اعتراضات» در فریمان معرفی کردهاند و اتهامهایی چون «ارتباط با رژیم صهیونیستی»، «اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور» و «توهین به رهبر پیشین و فعلی جمهوری اسلامی» علیه او مطرح شده است.
بر اساس اطلاعات رسیده به اطلس زندانهای ایران، سیما در وضعیت ممنوعالملاقات و ممنوعالتماس نگهداری میشود و نگرانیها درباره خطر اعتراف اجباری و صدور حکم سنگین برای او افزایش یافته است.
#سیما_انبائی #وکیل_آباد #فریمان #اعتراضات #اعتراف_اجباری
@zan_j
سیما انبائی فریمانی، ۳۳ ساله و اهل فریمان، روز ۲۵ اسفند ۱۴۰۴ در ارتباط با اعتراضات دیماه توسط نیروهای فراجا بازداشت شد. او پس از هفتهها زندگی مخفیانه، بازداشت و به زندان وکیلآباد منتقل شد.
نهادهای امنیتی او را «لیدر اعتراضات» در فریمان معرفی کردهاند و اتهامهایی چون «ارتباط با رژیم صهیونیستی»، «اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور» و «توهین به رهبر پیشین و فعلی جمهوری اسلامی» علیه او مطرح شده است.
بر اساس اطلاعات رسیده به اطلس زندانهای ایران، سیما در وضعیت ممنوعالملاقات و ممنوعالتماس نگهداری میشود و نگرانیها درباره خطر اعتراف اجباری و صدور حکم سنگین برای او افزایش یافته است.
#سیما_انبائی #وکیل_آباد #فریمان #اعتراضات #اعتراف_اجباری
@zan_j
😢1
زن و جامعه (زن کارگر)
Video
#فرزاد_کمانگر؛ معلمِ شعر، باران و آزادی
نامه فرزاد کمانگر، معلم اعدامی، از زندان به دانشآموزانش؛ معلمی که در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت بر چوبه دار
#فرزاد_کمانگر
#معلم_رهایی
#نان_کار_آزادی
#آموزش_رهایی
#نه_به_اعدام
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
@zan_j
نامه فرزاد کمانگر، معلم اعدامی، از زندان به دانشآموزانش؛ معلمی که در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت بر چوبه دار
بچهها سلام
دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم.
هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی چیزی شبیه دلتنگی همه وجودم را میگیرد.
کاش میشد مانند گذشته، خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم.
کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم؛ چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد، چه فرقی میکند پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده.
درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکههای ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میماندیم که کورش، همان همکلاسی پرشورتان را، از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند؛ منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش میشد دوباره و دزدکی، دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه، الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر میسرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازهبان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید، اما افسوس، نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد.
کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم؛ همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر «جای بوسه اهورامزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود.
راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضا جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از «خاک فراموششده خدا» به دنیا نمیآمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنید.
دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید، حتماً از تمام پاکیها و شادیهای دوران کودکیتان یاد کنید.
پسران طبیعت آفتاب، میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید؛ چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید.
به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان، برای امروز و فرداها، فرزندی از جنس «شعر و باران» باشند.
به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.
رفیق، همبازی و معلم دوران کودکی
فرزاد کمانگر؛ زندان رجاییشهر کرج
نهم اسفند ماه ۱۳۸۶
#فرزاد_کمانگر
#معلم_رهایی
#نان_کار_آزادی
#آموزش_رهایی
#نه_به_اعدام
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
@zan_j
❤5