زن و جامعه (زن کارگر)
3K subscribers
20.6K photos
17.6K videos
314 files
6.61K links
تماس با ما :
@Zan_jameh


Women's emancipation
Download Telegram
تعداد دقیق هنرمندانی که در اعتراضات خونین دی‌ماه جان باختند، هنوز به‌درستی مشخص نیست. این هشت جوان هنرمند و نوازنده موسیقی، تنها گوشه‌ای کوچک از جان‌هایی هستند که در راه آزادی از دست رفتند؛ جوانانی سرشار از ذوق، احساس و هنر که همگی در روزهای ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه کشته شدند.
یاسر مدیرروستا، پویا فراگردی، امیرعلی زارعی، ملیکا دستیاب، حسین تهرانچی، صنم پوربابایی، فوادصفایی و امیرحسین ملکشاهی فقط نام‌هایی در یک فهرست نیستند؛ هر کدام جهانی از رویا، استعداد و زندگی بودند که جمهوری اسلامی از ما گرفت. نگذاریم یاد این جان‌های عزیز، که همین چند ماه پیش از میان ما رفتند، زیر سایه خبرهای جنگ و هیاهوی روزمره فراموش شود.

#قتل_عام_دیماه1404
#زن_زندگی_آزادی

@zan_j
4🔥1
۱۸ اردیبهشت سالروز جان باختن وارطان سالاخانیان در زیر شکنجه در زندان
وارطان سالاخانیان در ۶ بهمن ۱۳۰۹، در تبریز در یک خانواده ارمنی به دنیا آمد. وارطان تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تبریز به اتمام رساند. او در سال ۱۳۲۱، همراه با خانواده‌اش تبریز را به مقصد تهران ترک گفت. آنها چهار سال بعد به تبریز بازگشتند.
وارطان پس از بازگشت به تبریز، همراه با پدرش در کارخانه‌ای در تبریز مشغول به کار شد. او پس از هشت ماه، کارش را بدون دریافت دستمزد ترک کرد و همراه خانواده‌اش، راهی تهران شد. در تهران، ‌برای تأمین هزینه خانواده، به رانندگی اتوبوس پرداخت. وی به سرعت با زندگی و فقر مردم و زحمتکشان ایران آشنا شد. وارطان برای تغییر وضعیت اسفبار اقتصادی که حکومت شاه برای مردم تقریر کرده بود به پا خاست و به مبارزه پرداخت و عضو هیئت تحریه و انتشار نشریه رزم شد.  وارطان بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، به فعالیت خود به صورت مخفی ادامه داد. دستگاه پلیسی کودتا، کشف و نابود کردن چاپخانه نشریه رزم را در اولویت تمام فعالیت‌هایش قرار داده بود.
دستگیری وارطان سالاخانیان و همرزمش کوچک شوشتری
نزدیک به یک سال بعد از کودتای ۲۸ مرداد، هنوز چاپخانه انتشار نشریه رزم کشف نشده بود. در غروب ۶ اردیبهشت سال ۱۳۳۳، مأموران کودتا، به‌طور اتقافی به اتومبیلی که وارطان و کوچک شوشتری در آن بودند، در دروازه دولت، ایست دادند. پس از ایست، وارطان به پرسش‌های مأموران پاسخ داد و کوچک شوشتری بدون اینکه هیچ رفتار مشکوکی از خود نشان دهد در ماشین نشست. مأموران از وارطان خواستند که صندوق عقب ماشین را باز کند تا مورد بازرسی قرار گیرد. آنها به محض بازکردن صندوق عقب ماشین، با انبوهی از نشریه‌های رزم ارگان جوانان حزب توده مواجه شدند.
وارطان و کوچک را به سرعت به فرمانداری نظامی انتقال دادند تا پس از بازجویی بتوانند محل چاپخانه را کشف کنند. شکنجه‌ها روی این دو نفر شش روز ادامه یافت. پس از ۶ روز در ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۳۳، کوچک شوشتری بدون کوچک‌ترین اعترافی، در اثر شکنجه جان سپرد.
پس از جان باختن کوچک در زیر شکنجه، وارطان به شکنجه گران گفت:
«حالا خیالم راحت شد. من می‌دانم و نمی‌گویم. هر کار می‌خواهید بکنید.»
بعدها یکی از شکنجه‌گران، به صحنه‌ای از شکنجه‌های وارطان اعتراف کرد و گفت:
انگشت سبابه وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت می‌شکند. من باز هم فشار دادم. لعنتی، حرف نمی‌زد. وارطان گفت: می‌شکند با تمام نیرویم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نمی‌کرد. باز هم فشار دادم. وارطان گفت: می‌شکند. خشمگین شدم. مرا مسخره می‌کرد. باز هم فشار دادم. صدایی برخاست. وارطان گفت دیدی گفتم می‌شکند. نگاه کردم انگشت شکسته بود. وارطان به من پوزخند می‌زد».
در ۱۱ اردیبهشت (روز جهانی کارگر) وارطان در زندان، روی درِ سلول رِنگ گرفت و به شادی پرداخت؛ که فوراً توسط شکنجه‌گران به شکنجه‌گاه برده شد و چنان مورد شکنجه قرار گرفت که ۲۴ ساعت بیهوش بود.
سرانجام در روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳۳۳، مأموران حکومت پهلوی، جمجمه وارطان را در حالی که اثرات سوختگی و شکنجه در بدنش نمایان بود با مته سوراخ کردند و به زندگی او پایان دادند. عوامل رژیم شبانه جسد وارطان و کوچک را در رودخانه جاجرود رها کردند تا این‌گونه وانمود کنند که بر اثر حادثه به درون رودخانه افتاده و غرق شده‌است. چند روز بعد جنازه‌ها کشف شدند..
_#تاریخ_خونین_گلها
#وارطان_سالاخانیان
#زندگی_مبارزه_است
#نان_کار_آزادی
#رفاه_عدالت_برابری
@zan_j
👇
😢21
شاملو
وارطان سخن نگفت
  🌹وارطان سخن نگفت...


مرگ نازلی(وارطان)


نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیرِ پنجره گُل داد یاسِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار…»

نازلی سخن نگفت  سرافراز
دندانِ خشم بر جگرِ خسته بست و رفت…

«ــ نازلی! سخن بگو!
مرغِ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته‌ست!»

نازلی سخن نگفت؛
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت…

نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت…

نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت…

🖍شعر و صدای شاملو
2
زن و جامعه (زن کارگر)
Photo
پیام وریشه مرادی، به مناسبت سالگرد اعدام فرزاد کمانگر، شیرین علم‌هولی و یارانشان* - اوین، اردیبهشت ۱۴۰۵

۱۹ اردیبهشت تنها یک تاریخ نیست، نقطه‌ای است که حافظه‌ این سرزمین در آن می‌ایستد، مکث می‌کند و سنگین نفس می‌کشد. نام‌هایی در این نقطه جمع6 می‌شوند که حصر را پشت سر گذاشته‌اند و به حافظه تبدیل شده‌اند:
فرزاد کمانگر، شیرین علم‌هولی، فرهاد وکیلی، علی حیدریان، مهدی اسلامیان... و هر نام، نه یک پایان، که زخمی زنده بر پیکر زمان.
در این سرزمین، مرگ گاهی پایان نیست، بلکه ادامه‌ سیاستی‌ست با چهره‌ای دیگر. و زندگی گاه نه برای زیستن، بلکه برای آزموده شدن در برابر ترس، در تعلیق نگه داشته می‌شود. روایت‌ها سنگین‌اند، اما سنگین‌تر از روایت، تکرار است؛ تکراری که در آن انسان‌ها یکی‌یکی از معنا جدا می‌شوند و فروکاسته می‌گردند به پرونده، به حکم، به خبری کوتاه.
و گویی در سطح، همه چیز به عادت نزدیک می‌شود. خبرها کوتاه‌تر، واکنش‌ها کم‌رنگ‌تر و رفتنِ انسان‌ها به زیرنویسی گذرا مبدل می‌گردد. اما در عمق، چیزی هنوز ایستاده و فراموش نمی‌کند. حافظه‌ای که در برابر این فرسایش، آرام، بی‌صدا، اما پیوسته مقاومت می‌کند.
و در دل همین تکرار، اسطوره‌ها دوباره جان می‌گیرند؛ نه در کتاب، که در واقعیتِ بی‌نامِ خشونت؛ چهره‌ای از ضحاک که برای آرام کردن ترس خود، هر روز زخمی به زندگی می‌زند. و این تصویر در زمانی دیگر، در هیئتی تازه بر زمین سنگینی می‌کند؛ هیئتی که در آن حذف، نه استثنا، که قاعده می‌شود.
در چنین جهانی، همه چیز می‌تواند تهدید تلقی شود؛ حتی نفس کشیدن، حتی ایستادن، حتی اندیشیدن. و تلخ‌ترین حقیقت این است: مرگ نه فقط در وقوع، که در تداومِ بی‌وقفه‌اش فرسوده می‌شود. تا آنجا که خبرِ رفتنِ جوانی در میان انبوه صداها به سطری کوتاه تقلیل می‌یابد، بی‌آنکه مکثی در زمانی ایجاد کند.
اما هیچ مرگی نباید به عادت تبدیل شود و هیچ نامی نباید در تکرار، بی‌اثر گردد. چرا که هر زندگی، جهانی‌ست یگانه و هر پایان، شکافی‌ست که اگر دیده نشود، در جان جامعه عمیق‌تر می‌شود. در دل این تداوم، چیزی از بین نمی‌رود؛ نام‌ها باقی می‌مانند، نه فقط به شکل خاطره، که به شکل پرسش. پرسش از اینکه چگونه می‌توان زیست، وقتی جامعه همزمان هم زنده است و هم هر روز عزادار؟...
#وریشه_مرادی
#روز_معلم
#معلمان_زندانی
#نه_به_اعدام
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
@zan_j
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#سعید_حیدری ⁩، ۴۱ ساله و از کسبه بازار، روز پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ در منطقه تهرانپارس تهران بر اثر شلیک گلوله ماموران امنیتی کشته شد.

🔸بر اساس روایت نزدیکان وی، در جریان اعتراضات، از بالای کلانتری رشید ⁧ #تهرانپارس ⁩ به سوی معترضان تیراندازی شده و سعید حیدری هدف رگبار قرار گرفته است. به گفته شاهدان، وی در حالی که دیگران در حال فرار بودند، برای کمک به فردی که بر زمین افتاده و زخمی شده بود بازگشته که هدف شلیک قرار می‌گیرد. بنا بر این گزارش، هشت گلوله به او اصابت کرده که محل اصابت‌ها در ناحیه کتف، بازو، سینه و شکم بوده است.

🔸پیکر او دو روز پس از کشته‌شدن، در تاریخ ۲۰ دی‌ماه، از ⁧ #کهریزک ⁩ تحویل خانواده داده شد و در قطعه ۲۱۵، ردیف ۷۵ بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

🔸سعید حیدری پیش‌تر نیز در سال ۱۴۰۱ به مدت دو ماه در بازداشت بوده است. وی پدر یک پسر هفت‌ساله بود.

#قتل_عام_دیماه_1404
#دادخواهی
@zan_j
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شده ای ، تا میتوانی زیبا برقص!.
چارلی_چاپلین

@zan_j
#کودکان_شهروندان_جهان
#صلح_رفاه_آبادی
#جهان_امن_شاد_برای_کودکان
🔴 #فرزاد_کمانگر؛ معلمِ شعر، باران و آزادی


*** نامه‌ فرزاد کمانگر، معلم اعدامی، از زندان به دانش‌آموزانش؛ معلمی که در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت بر چوبه‌ دار

بچه‌ها سلام

دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرین‌تان شعر زندگی می‌سرایم.
هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر می‌گویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار می‌شوم، با شما می‌خندم و با شما می‌خوابم. گاهی چیزی شبیه دلتنگی همه وجودم را می‌گیرد.
کاش می‌شد مانند گذشته، خسته از بازدید که آن را گردش علمی می‌نامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگی‌هایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی می‌سپردیم.
کاش می‌شد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه می‌سپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل می‌دادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی می‌گذاشتیم؛ چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد، چه فرقی می‌کند پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده.
درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری می‌گذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه‌های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه می‌کردیم و منتظر تغییری می‌ماندیم که کورش، همان همکلاسی پرشورتان را، از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند؛ منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش می‌شد دوباره و دزدکی، دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه، الفبای کردی‌مان را دوره می‌کردیم و برای هم با زبان مادری شعر می‌سرودیم و آواز می‌خواندیم و بعد دست در دست هم می‌رقصیدیم و می‌رقصیدیم و می‌رقصیدیم.
کاش می‌شد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه‌بان می‌شدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلم‌تان گل می‌زدید و همدیگر را در آغوش می‌کشیدید، اما افسوس، نمی‌دانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود می‌گیرد.
کاش می‌شد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول می‌شدم؛ همان دخترانی که می‌دانم سال‌ها بعد در گوشه دفتر «جای بوسه اهورامزدا» بین چشمان زیبایتان دیده می‌شود.
راستی چه کسی می‌داند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضا جمع نمی‌کردید و یا اگر در این گوشه از «خاک فراموش‌شده خدا» به دنیا نمی‌آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنید.
دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید، حتماً از تمام پاکی‌ها و شادی‌های دوران کودکیتان یاد کنید.
پسران طبیعت آفتاب، می‌دانم دیگر نمی‌توانید با همکلاسی‌هایتان بنشینید، بخوانید و بخندید؛ چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید.
به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان، برای امروز و فرداها، فرزندی از جنس «شعر و باران» باشند.
به دست باد و آفتاب می‌سپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.

رفیق، همبازی و معلم دوران کودکی
فرزاد کمانگر؛ زندان رجایی‌شهر کرج
نهم اسفند ماه ۱۳۸۶



پ.ن: شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران، با گرامی‌داشت یاد و نام فرزاد کمانگر و همه‌ جان‌باختگان راه آزادی و برابری، تداوم ماشین اعدام و سرکوب را، به‌ویژه در فضای امنیتی و ملتهب پس از جنگ، قویاً محکوم می‌کند. تجربه‌ این سال‌ها نشان داده است که جنگ، سرکوب و اعدام، همواره زندگی، آموزش و آینده‌ مردم را نشانه گرفته‌اند. شورا خواهان توقف فوری اعدام‌ها و آزادی همه‌ زندانیان سیاسی، عقیدتی و صنفی، از جمله معلمان زندانی است.

#فرزاد_کمانگر
#معلم_اعدامی
#نه_به_اعدام

🔹🔹🔹
اخبار، نظرات و انتقادات خود در حوزه‌ی مسائل صنفی و آموزشی را از طریق آی‌دی زیر برای ما ارسال کنید:
🆔
@kashowranews

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید و با تازه‌ترین اخبار و فعالیت‌های شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان همراه باشید:

📡
تلگرام؛ 🌐 سایت
📸
اینستاگرام؛ 🐦 توییتر X
📲
واتس‌اپ؛ 🎥 یوتیوب
2
داستان زنان کارگر نیشکر در ایالتی از هند.
وقتی شکر طعم خون می‌دهد...
از : عصيان
#سرمایه‌داری #مردسالاری #زنان_کارگر

#استثمار_مضاعف
#خشونت_جنسیتی
@zan_j