🚩 شعر من
من برای مردمانی گرسنه شعر می گویم
مردمانی که بر پرندگان کوچک
رشک می برند
برای آشیان کوچک شان.
بگذار روسپیان بورژوازی
بر شعر من خشم گیرند
بگذار دشمنان
- دزدان نان کودکان کارگران
- دزدان شادمانی
زوزه کشند از ترانه ی من
بگذار نفرین شان
بر جان من ببارد!
اما تو می دانی
تنها تو می دانی
که من
غرق در اشک شعر سرودم
غرقه در خون
تنها تو می دانی
که من
از رنجی نبرده سخن نمی گویم
و هیچ گاه
دردی نداشته ام به نام بی دردی
تنها تو می دانی
این دل چه رودخانه ی شفافی است
و چه آرزوهای لطیفی دارد
برای تو
برای تمام انسان ها
✍️ مجید میرزایی
https://t.me/zan_j
من برای مردمانی گرسنه شعر می گویم
مردمانی که بر پرندگان کوچک
رشک می برند
برای آشیان کوچک شان.
بگذار روسپیان بورژوازی
بر شعر من خشم گیرند
بگذار دشمنان
- دزدان نان کودکان کارگران
- دزدان شادمانی
زوزه کشند از ترانه ی من
بگذار نفرین شان
بر جان من ببارد!
اما تو می دانی
تنها تو می دانی
که من
غرق در اشک شعر سرودم
غرقه در خون
تنها تو می دانی
که من
از رنجی نبرده سخن نمی گویم
و هیچ گاه
دردی نداشته ام به نام بی دردی
تنها تو می دانی
این دل چه رودخانه ی شفافی است
و چه آرزوهای لطیفی دارد
برای تو
برای تمام انسان ها
✍️ مجید میرزایی
https://t.me/zan_j
Telegram
زن و جامعه (زن کارگر)
تماس با ما :
@Zan_jameh
Women's emancipation
@Zan_jameh
Women's emancipation
📌من برده جنسی داعش بودم؛ روایت من، سلاح من است
🔗 https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/414987&rhash=eec6b76cb50965
#نادیا_مراد، برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۱۸، سفر فوقالعاده خود را از اسارت در دست داعش تا تبدیل شدن به فعال حقوق بشر روایت میکند.
«روایت من صادقانه و حقیقی است. این بهترین سلاحی است که من در مقابل تروریسم دارم. میخواهم از آن تا زمانی که تروریستها به دادگاه کشیده شوند، استفاده کنم. هنوز خیلی کارها باید انجام شود. رهبران جهان و به ویژه رهبران مسلمان جهان، باید برخیزند و از قربانیان حمایت کنند.»
🔗 https://t.me/iv?url=https://www.radiozamaneh.com/414987&rhash=eec6b76cb50965
#نادیا_مراد، برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۱۸، سفر فوقالعاده خود را از اسارت در دست داعش تا تبدیل شدن به فعال حقوق بشر روایت میکند.
«روایت من صادقانه و حقیقی است. این بهترین سلاحی است که من در مقابل تروریسم دارم. میخواهم از آن تا زمانی که تروریستها به دادگاه کشیده شوند، استفاده کنم. هنوز خیلی کارها باید انجام شود. رهبران جهان و به ویژه رهبران مسلمان جهان، باید برخیزند و از قربانیان حمایت کنند.»
رادیو زمانه
من برده جنسی داعش بودم؛ روایت من، سلاح من است
نادیا مراد، برنده جایزه صلح نوبل ۲۰۱۸، سفر فوقالعاده خود را از اسارت در دست داعش تا تبدیل شدن به فعال حقوق بشر روایت میکند.
Forwarded from جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان
به بهانه ی #روز_جهانی_کودک یاد میکنیم از معلم کودکان محروم این سرزمین، #فرزاد_کمانگر
⭐️نامه ی فرزاد کمانگر، معلم محکوم به اعدام، به دانش آموزانش
بچه ها سلام،
دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی «چیزی شبیه دلتنگی» همه وجودم را میگیرد.
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند، پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.
میدانم بزرگ شده اید، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از «خاک فراموش شده خدا» به دنیا نمی آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنید. دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید.
پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس «شعر و باران» باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.
رفیق، همبازی و معلم دوران کودکیتان
فرزاد کمانگر – زندان رجایی شهر کرج
۹/۱۲/۱٣٨۶
@zan_j
⭐️نامه ی فرزاد کمانگر، معلم محکوم به اعدام، به دانش آموزانش
بچه ها سلام،
دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی میسرایم، هر روز به جای شما به خورشید روزبخیر میگویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار میشوم، با شما میخندم و با شما میخوابم. گاهی «چیزی شبیه دلتنگی» همه وجودم را میگیرد.
کاش میشد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی مینامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگیهایمان را همراه زلالی چشمه روستا به دست فراموشی میسپردیم، کاش میشد مثل گذشته گوشمان را به «صدای پای آب» و تنمان را به نوازش گل و گیاه میسپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل میدادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی میگذاشتیم چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی میکند، پی سه ممیز چهارده باشد یا صد ممیز چهارده، درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری میگذاشتیم و به امید تغییری از جنس «عشق و معجزه» لکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه میکردیم و منتظر تغییری میمانیدم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.
کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.
کاش میشد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان میشدم و شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل میزدید و همدیگر را در آغوش میکشیدید، اما افسوس نمیدانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود میگیرد، کاش میشد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیرباف دختران کلاس اول میشدم، همان دخترانی که میدانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی مینویسید کاش دختر به دنیا نمیامدید.
میدانم بزرگ شده اید، شوهر میکنید ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز «جای بوسه اهورا مزدا» بین چشمان زیبایتان دیده میشود، راستی چه کسی میداند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید، کاغذ به دست برای کمپین زنان امضاء جمع نمیکردید و یا اگر در این گوشه از «خاک فراموش شده خدا» به دنیا نمی آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنید. دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتماً از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید.
پسران طبیعت آفتاب میدانم دیگر نمیتوانید با همکلاسیهایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شما را گرفته، اما یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهایتان، به رویاهایتان پشت نکنید، به فرزندانتان یاد بدهید برای سرزمینشان برای امروز و فرداها فرزندی از جنس «شعر و باران» باشند به دست باد و آفتاب میسپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمینمان مترنم شوید.
رفیق، همبازی و معلم دوران کودکیتان
فرزاد کمانگر – زندان رجایی شهر کرج
۹/۱۲/۱٣٨۶
@zan_j
دیدار مریم_کریم_بیگی، #شهناز_اکملی و محمد_کریم_بیگی با خالو میرزا و
دایه شریفه، پدر و مادر رامین_حسین_پناهی
دایه شریفه، پدر و مادر رامین_حسین_پناهی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
چابهار، دشتیاری: کلاس درسی در یک مدرسه کپری! ۴۰ سال جمهوری اسلامی!
#حق_آموزش_برابر
#امکانات_آموزشی_مناسب_حق_کودکان
@zan_j
۹۷.۷.۱۴
#حق_آموزش_برابر
#امکانات_آموزشی_مناسب_حق_کودکان
@zan_j
۹۷.۷.۱۴
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#موسیقی_ملل کردستان عراق
ترانه زیبای #دوو_دل باصدای هومهر دزهیی خواننده اهل کردستان عراق که براساس ملودی سلطان قلبها ساخته استادانوشیروان روحانی اجرا شده
@zan_j
ترانه زیبای #دوو_دل باصدای هومهر دزهیی خواننده اهل کردستان عراق که براساس ملودی سلطان قلبها ساخته استادانوشیروان روحانی اجرا شده
@zan_j
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
۱۵مهر - ادامه ی اعتصاب راننده های کامیون در شانزدهمین روز !
@zan_j
@zan_j
Forwarded from زن و جامعه (زن کارگر)
من از شروع تو بوده
که شب را
برای رسیدن به صبح میخواهم
و تـــو
هر جا و هر کجای جهان که باشی
باز به رویاهای من
باز خواهی گشت ...
#سید_علی_صالحی
@zan_j
که شب را
برای رسیدن به صبح میخواهم
و تـــو
هر جا و هر کجای جهان که باشی
باز به رویاهای من
باز خواهی گشت ...
#سید_علی_صالحی
@zan_j
🌺 #شعر_زنان
ما لای پنبه ها بزرگ شدیم
و لای همین پنبه ها آرزوهای مان را نخ زدیم
در هنگامی که
کارخانه
پنبه ی کارگران را رج می زد
شهر پر بود
از شیوع شتر
از گردن های درازی که
به مراتع فردا
فکر می کردند
و با چشم هایشان
پنبه ی مرگ می رشتند
ما
دورتر از مزارع سپید
غرق در رویاهای نوبرانه کودکی
در اشکال روسری مادر
رد ستاره ها را می زدیم
با صدای سوت کارخانه
ایستاده در دست های پدر
ترانه بیداری را
در گوش خانه می خواندیم
و چشم به راهی می دوختیم
که پدر بزرگ را
از بیمارستان مسلولین باز نگرداند
بیا باور کنیم
مرگ در انتهای خواب مردی توقف کرده است
که بوی کار و کافور می دهد
و کارخانه با او پلک نمی زند
کارگریم
و در رگ هایمان
کار از نسلی به نسل دیگر می رسد
مثلا
پدر
دست هایش را
به دست کش های پدر بزرگ سپرد و
مادر بزرگ در ایوان خانه
همچنان با پنبه هایش از قانون کار حرف می زند
من
با رویای دست کش های پدر
به خواب می روم
مادر
در آغاز راهی ست
که پدر بزرگ را به ما باز نگرداند
اصیلیم
و اسبی برای افتادن نداریم
شناسنامه ی ما
دست هایی ست
که چند سال از خودمان بزرگتر می زند
کارگریم
و برای همیشه پا در کفش کارهای جهان کرده ایم
«لیلا محمودی»
ما لای پنبه ها بزرگ شدیم
و لای همین پنبه ها آرزوهای مان را نخ زدیم
در هنگامی که
کارخانه
پنبه ی کارگران را رج می زد
شهر پر بود
از شیوع شتر
از گردن های درازی که
به مراتع فردا
فکر می کردند
و با چشم هایشان
پنبه ی مرگ می رشتند
ما
دورتر از مزارع سپید
غرق در رویاهای نوبرانه کودکی
در اشکال روسری مادر
رد ستاره ها را می زدیم
با صدای سوت کارخانه
ایستاده در دست های پدر
ترانه بیداری را
در گوش خانه می خواندیم
و چشم به راهی می دوختیم
که پدر بزرگ را
از بیمارستان مسلولین باز نگرداند
بیا باور کنیم
مرگ در انتهای خواب مردی توقف کرده است
که بوی کار و کافور می دهد
و کارخانه با او پلک نمی زند
کارگریم
و در رگ هایمان
کار از نسلی به نسل دیگر می رسد
مثلا
پدر
دست هایش را
به دست کش های پدر بزرگ سپرد و
مادر بزرگ در ایوان خانه
همچنان با پنبه هایش از قانون کار حرف می زند
من
با رویای دست کش های پدر
به خواب می روم
مادر
در آغاز راهی ست
که پدر بزرگ را به ما باز نگرداند
اصیلیم
و اسبی برای افتادن نداریم
شناسنامه ی ما
دست هایی ست
که چند سال از خودمان بزرگتر می زند
کارگریم
و برای همیشه پا در کفش کارهای جهان کرده ایم
«لیلا محمودی»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍃
🚩 شعر من
من برای مردمانی گرسنه شعر می گویم
مردمانی که بر پرندگان کوچک
رشک می برند
برای آشیان کوچک شان.
بگذار روسپیان بورژوازی
بر شعر من خشم گیرند
بگذار دشمنان
- دزدان نان کودکان کارگران
- دزدان شادمانی
زوزه کشند از ترانه ی من
بگذار نفرین شان
بر جان من ببارد!
اما تو می دانی
تنها تو می دانی
که من
غرق در اشک شعر سرودم
غرقه در خون
تنها تو می دانی
که من
از رنجی نبرده سخن نمی گویم
و هیچ گاه
دردی نداشته ام به نام بی دردی
تنها تو می دانی
این دل چه رودخانه ی شفافی است
و چه آرزوهای لطیفی دارد
برای تو
برای تمام انسان ها
✍️ مجید میرزایی
https://t.me/zan_j
ترانه دختر شورشی (ترانه The Rebel Girl)
#زنده_باد_جنبش_نان_کار_آزادی
🚩 شعر من
من برای مردمانی گرسنه شعر می گویم
مردمانی که بر پرندگان کوچک
رشک می برند
برای آشیان کوچک شان.
بگذار روسپیان بورژوازی
بر شعر من خشم گیرند
بگذار دشمنان
- دزدان نان کودکان کارگران
- دزدان شادمانی
زوزه کشند از ترانه ی من
بگذار نفرین شان
بر جان من ببارد!
اما تو می دانی
تنها تو می دانی
که من
غرق در اشک شعر سرودم
غرقه در خون
تنها تو می دانی
که من
از رنجی نبرده سخن نمی گویم
و هیچ گاه
دردی نداشته ام به نام بی دردی
تنها تو می دانی
این دل چه رودخانه ی شفافی است
و چه آرزوهای لطیفی دارد
برای تو
برای تمام انسان ها
✍️ مجید میرزایی
https://t.me/zan_j
ترانه دختر شورشی (ترانه The Rebel Girl)
#زنده_باد_جنبش_نان_کار_آزادی
۲۴مهر روز همبستگی بازنشستگان سراسرکشور
ساعت ۱۰صبح مقابل سازمان برنامه وبودجه
گروه اتحاد بازنشستگان
@zan_j
ساعت ۱۰صبح مقابل سازمان برنامه وبودجه
گروه اتحاد بازنشستگان
@zan_j
🥀در سوگ قربانیان کوچک خشونت؛ در سوگ ترنم
✍نفیسه محمدپور
این خاصیت آدمیزاد است که گمان میکند مرگ مال همسایه است. این دور انگاشتن و باورناپذیری فاجعه چون افیونی ست که موقتاً ما را آرام میکند. وقتی به کمک شبکههای اجتماعی به فاصله چند ساعت یا چند دقیقه اخبار قتل، خشونت و تجاوز مخابره میشوند ناخودآگاه در خبر دنبال مکان وقوع آنها میگردیم. حاشیه تهران، کرج، هرمزگان، رشت … این اخبار با همهی فراوانیشان انگار میگویند: این دور و بر امن و امان است؛ اما وقتی نان تازه به دست، کلید به در انداخته و میچرخانی و در همان حال به همسایه بغلی صبح به خیر میگویی و نان تعارف میکنی، اگر بشنوی که فقط چند کوچه بالاتر کودک ۳ سالهای را شکنجه کرده و کشتهاند، تمام آن باورهای پوشالی که پشتشان سنگر گرفتی فرو میریزد و تو میمانی وسط یک خشونت عریان و نزدیک. آنقدر نزدیک که داغی آن را مثل نانی که در دست داری حس میکنی با پوست و گوشت و استخوان.
امروز روز کودک است. دو روز پیش کودکی در شهر من همین چند کوچه بالاتر با ضربات کابل و سیلی از پای درآمد. کودکی ظریف، زیبا و لاغراندام. کودکی که وقتی به عکسش نگاه میکنی نمیدانی چطور توانسته ماهها زیر کتک و شکنجه تاب بیاورد. کودکی که چشمهایش به خوابم میآید. به من خیره میشود و با صدایی کرکننده میپرسد: به کدامین گناه کشته شدم؟»
امروز روز کودک است و همه مایی که مبهوت این ماجرای ترسناک هستیم نمیدانیم در این لحظه چند کودک در شهرمان زیر شکنجه هستند. کودکانی که تنها وسیله دفاعیشان گریه است. کودکانی که با یک سیلی ضربهمغزی میشوند و تا بیمارستان دوام نمیآورند. امروز روز تلخی ست. آنقدر تلخ که یادآوری مکرر و نشخوارهای ذهنیام نمیتواند آن را عادی جلوه دهد.
وقتی این خبر تلخ را شنیدم به کوچهای که قتلگاه دخترک در آن قرار داشت رفتم. نمیتوانم آنجا را خانه بنامم زیرا خانه باید برای کودکان و ساکنین آن امن باشد. سکوتی مرگبار کوچه را فراگرفته است. کمی قدم میزنم و از فکر اینکه اینجا دیشب کودکی زیر کتک از دست رفته است به مرز جنون میرسم. زنی با دست پر میآید سمت من. انگار از بازار آمده است. میروم جلو و میپرسم کمک میخواهید. تشکر میکند چند تا از کیسهها را از دستش میگیرم و میپرسم شما خانواده ترنم را میشناختید؟ با تعجب نگاه میکند و میگوید ترنم کیه؟ توضیح میدهم. میگوید آهان آن دخترک مادر مرده. نه خیلی نمیشناسم. چند ماهی است آمدهاند اینجا. من خیلی با کسی رفت و آمد ندارم. زن دیگری را میبینم همین حرفها را تکرار میکند و مادر ترنم را نفرین میکند. مغازهای آنطرف تر دیده میشود. میروم سمت مغازه و از مردی که پشت دخل نشسته همان سؤالها را میپرسم. او میگوید نمیداند پدرش بوده یا نه اما آدم درستی نبود. خیلی بهش رو نمیدادم خرید کند. میپرسم بچه را هم دیده بودید؟ میگوید: آره یک بچه ضعیف و زرد و زار بود. گفتم آثار کتک خوردن در بدنش بود؟ گفت: دقت نکردم ولی معلوم بود اذیتش میکنند. بیرون میایم و سه پسر دوچرخهسوار دورهام میکنند. میگویند: خاله ما میشناسیمشان. پدرش معتاد بود. بچه رو با کابل میزد. بچه همه بدنش کبود بود. بغضم را فرو میدهم. تصور این خشونت عریان و اینکه این بچهها بهراحتی در موردش حرف میزنند، میترساندم.
من نمیدانم واقعاً کسی از آدم بزرگهای آن محله متوجه آزار و اذیت این کودک شده بود یا نه؛ اما سکوت مردم و این فرار از ماجرا و سعی در فراموشی آن این زنگ خطر را به صدا درمی آورد که این فجایع دائما تکرار خواهند شد. همه اینها یک الگوی ثابت و تکرار شونده دارند که به خشونت میدان میدهد تا چون حیوانی وحشی و افسار گسیخته از هر گوشه این مملکت قربانی بگیرد؛ ضعف قانون و سکوت ناظران و شاهدان خشونت. باید بدانیم خشونت از آنچه فکر میکنیم به ما نزدیکتر است. ساختن یک حاشیه امن برای خود و عزیزانمان به امید در امان ماندن از گزند، زویایی بیش نیست.
https://t.me/iv?url=http%3A%2F%2Fbidarzani.com/28763&rhash=3ec4f87be6d7d1
✍نفیسه محمدپور
این خاصیت آدمیزاد است که گمان میکند مرگ مال همسایه است. این دور انگاشتن و باورناپذیری فاجعه چون افیونی ست که موقتاً ما را آرام میکند. وقتی به کمک شبکههای اجتماعی به فاصله چند ساعت یا چند دقیقه اخبار قتل، خشونت و تجاوز مخابره میشوند ناخودآگاه در خبر دنبال مکان وقوع آنها میگردیم. حاشیه تهران، کرج، هرمزگان، رشت … این اخبار با همهی فراوانیشان انگار میگویند: این دور و بر امن و امان است؛ اما وقتی نان تازه به دست، کلید به در انداخته و میچرخانی و در همان حال به همسایه بغلی صبح به خیر میگویی و نان تعارف میکنی، اگر بشنوی که فقط چند کوچه بالاتر کودک ۳ سالهای را شکنجه کرده و کشتهاند، تمام آن باورهای پوشالی که پشتشان سنگر گرفتی فرو میریزد و تو میمانی وسط یک خشونت عریان و نزدیک. آنقدر نزدیک که داغی آن را مثل نانی که در دست داری حس میکنی با پوست و گوشت و استخوان.
امروز روز کودک است. دو روز پیش کودکی در شهر من همین چند کوچه بالاتر با ضربات کابل و سیلی از پای درآمد. کودکی ظریف، زیبا و لاغراندام. کودکی که وقتی به عکسش نگاه میکنی نمیدانی چطور توانسته ماهها زیر کتک و شکنجه تاب بیاورد. کودکی که چشمهایش به خوابم میآید. به من خیره میشود و با صدایی کرکننده میپرسد: به کدامین گناه کشته شدم؟»
امروز روز کودک است و همه مایی که مبهوت این ماجرای ترسناک هستیم نمیدانیم در این لحظه چند کودک در شهرمان زیر شکنجه هستند. کودکانی که تنها وسیله دفاعیشان گریه است. کودکانی که با یک سیلی ضربهمغزی میشوند و تا بیمارستان دوام نمیآورند. امروز روز تلخی ست. آنقدر تلخ که یادآوری مکرر و نشخوارهای ذهنیام نمیتواند آن را عادی جلوه دهد.
وقتی این خبر تلخ را شنیدم به کوچهای که قتلگاه دخترک در آن قرار داشت رفتم. نمیتوانم آنجا را خانه بنامم زیرا خانه باید برای کودکان و ساکنین آن امن باشد. سکوتی مرگبار کوچه را فراگرفته است. کمی قدم میزنم و از فکر اینکه اینجا دیشب کودکی زیر کتک از دست رفته است به مرز جنون میرسم. زنی با دست پر میآید سمت من. انگار از بازار آمده است. میروم جلو و میپرسم کمک میخواهید. تشکر میکند چند تا از کیسهها را از دستش میگیرم و میپرسم شما خانواده ترنم را میشناختید؟ با تعجب نگاه میکند و میگوید ترنم کیه؟ توضیح میدهم. میگوید آهان آن دخترک مادر مرده. نه خیلی نمیشناسم. چند ماهی است آمدهاند اینجا. من خیلی با کسی رفت و آمد ندارم. زن دیگری را میبینم همین حرفها را تکرار میکند و مادر ترنم را نفرین میکند. مغازهای آنطرف تر دیده میشود. میروم سمت مغازه و از مردی که پشت دخل نشسته همان سؤالها را میپرسم. او میگوید نمیداند پدرش بوده یا نه اما آدم درستی نبود. خیلی بهش رو نمیدادم خرید کند. میپرسم بچه را هم دیده بودید؟ میگوید: آره یک بچه ضعیف و زرد و زار بود. گفتم آثار کتک خوردن در بدنش بود؟ گفت: دقت نکردم ولی معلوم بود اذیتش میکنند. بیرون میایم و سه پسر دوچرخهسوار دورهام میکنند. میگویند: خاله ما میشناسیمشان. پدرش معتاد بود. بچه رو با کابل میزد. بچه همه بدنش کبود بود. بغضم را فرو میدهم. تصور این خشونت عریان و اینکه این بچهها بهراحتی در موردش حرف میزنند، میترساندم.
من نمیدانم واقعاً کسی از آدم بزرگهای آن محله متوجه آزار و اذیت این کودک شده بود یا نه؛ اما سکوت مردم و این فرار از ماجرا و سعی در فراموشی آن این زنگ خطر را به صدا درمی آورد که این فجایع دائما تکرار خواهند شد. همه اینها یک الگوی ثابت و تکرار شونده دارند که به خشونت میدان میدهد تا چون حیوانی وحشی و افسار گسیخته از هر گوشه این مملکت قربانی بگیرد؛ ضعف قانون و سکوت ناظران و شاهدان خشونت. باید بدانیم خشونت از آنچه فکر میکنیم به ما نزدیکتر است. ساختن یک حاشیه امن برای خود و عزیزانمان به امید در امان ماندن از گزند، زویایی بیش نیست.
https://t.me/iv?url=http%3A%2F%2Fbidarzani.com/28763&rhash=3ec4f87be6d7d1
بیدارزنی
در سوگ قربانیان کوچک خشونت؛ در سوگ ترنم/ نفیسه محمدپور
بیدارزنی: این خاصیت آدمیزاد است که گمان میکند مرگ مال همسایه است. این دور انگاشتن و باورناپذیری فاجعه چون افیونی ست که موقتاً ما را آرام میکند. وقتی به کمک شبکههای اجتماعی به فاصله چند ساعت یا چند دقیقه اخبار قتل، خشونت و تجاوز مخابره میشوند ناخودآگاه…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
"آدینه بیگی همسر محمود بهشتی در روز جهانی معلم خواهان آزادی همه معلمان در بند و پیگیری مطالبات بر حق آنها می شود"
13 مهر تهران-بوستان گفتگو
@zan_j
13 مهر تهران-بوستان گفتگو
@zan_j