زمانهٔ برخورد
770 subscribers
115 photos
12 videos
11 files
273 links
این کانال برای بازنشر یادداشت‌ها، نقدها و مصاحبه‌های مطبوعاتی ما (علی ورامینی و محسن آزموده) تأسیس شده است.
دیزاین گرافیک: جلیل نوربخش

ارتباط: @avramini
Download Telegram
to view and join the conversation
مصطفی ملکیان: من جبرگرای اسپینوزایی هستم

روشنفکر در مقام داور

✍🏽 محسن آزموده/

مصطفی ملکیان روشنفکر نام‌آشنای ایرانی روز چهارشنبه 12 خرداد، مصادف با شصت و پنجمین زادروزش در گفت‎وگویی با زهره حسین‎زادگان و آریان شبگرد که نشر ققنوس برگزار کنندۀ آن بود، دربارۀ کتاب «پرتا‌های فلسفه» نوشته محمد مهدی اردبیلی گفت‎وگو کرد. او در این جلسه با تقدیر از کتاب مذکور، آن را کتابی در قالب جستار(essay) خواند و سه ویژگی برای متن‎های این قالب بر شمرد:
1. تاکید نویسنده بر این که تلقی خودش را می‎نویسد؛
2. حضور احساسات و عواطف و خواسته‎ها در کنار باورها و عقاید در متون جستاری؛
3. ارائۀ فرآورده‎های پژوهش‎ها و تاملات نویسنده بدون ارائۀ فرایند(ها)و استدلال‎هایی که و برای رسیدن به آن فرآورده‎ها طی کرده.
ملکیان این هر سه ویژگی را در کتاب اردبیلی بارز دید و از این حیث آن را یکی از شاخص‎ترین کتاب‌ها در قالب جستار در ایران خواند. وی همچنین بعد از اشاره به سایر علل اهمیت کتاب مذکور، به بحثی راجع به وظیفۀ روشنفکری پرداخت و با یادآوری مقالۀ خودش در سال 1379 با عنوان «تقریر حقیقت، تقلیل مرارت: وجوه تراژیک زندگی روشنفکری» به این نکته اشاره کرد که روشنفکر وکیل مدافع مردم یا دولت نیست، بلکه نقش داور را برای این هر دو ایفا می‎کند. گفت‎وگو با بحثی پیرامون مسئلۀ جبر و اختیار و دفاع ملکیان از قرائتی اسپینوزایی جبرگرایی به پایان رسید


گزارش مبسوط‌تر این گفتار را در فایل پیوست یا اینجا بخوانید.

Telegram


▪️▪️▪️
https://t.me/zamaneyebarkhord
بازگشت به آزادی

✍🏽 محسن آزموده/

دوشنبه هفده خرداد سال جاری دوستم علی ورامینی در صفحه آخر روزنامه اعتماد در یادداشتی با عنوان «هابز این واكسیناسیون را پیش‌بینی كرده بود» با اشاره به جمله مشهور توماس هابز،‌ یعنی «انسان گرگ انسان است»،‌ به نقد عملكرد دولت های جهان در زمینه واكسیناسیون پرداخته بود. علی در آن یادداشت نوشته بود كه به رغم خوش‌خیالی‌هایی در برخی دوره‌ها،‌ كماكان در بر همان پاشنه واقع‌گرایی تلخ و بی‌رحمانه‌ای می‌چرخد كه هابز از وضعیت زندگی انسانی توصیف كرده بود و شواهد و قرائن همه گواه بر این است كه نوعی داروینیسم اجتماعی بر زندگی انسان ها حكمفرماست،‌ یعنی همان‌طور كه داروین در توضیح تحول انواع طبیعی نشان می‌دهد كه اقویا و قدرتمندان در تنازع بقا باقی می‌مانند،‌ در جامعه انسانی نیز همین بازی حكمفرماست.
استناد به هابز در توضیح شرایط امروز،‌ بی وجه نیست. فیلسوف بزرگ انگلیسی قرن هفدهمی،‌ در وضعیتی آشوبناك می‌زیست،‌ روزگار جنگ همه علیه همه. طبیعی است كه در این شرایط انسان ها را چون گرگ‌هایی ببیند كه از ترس و نگرانی،‌ حتی هنگام خواب،‌ چهره به چهره یكدیگر می‌خوابند. دیگر فیلسوفان و متفكران و اندیشمندان سیاسی نیز پس از او بر این واقع بینی صریح و بدون تعارف او صحه گذاشتند. حتی یك قرن پیش از او نیكولو ماكیاولی،‌ متفكر ایتالیایی در رساله شهریار،‌ تعارفات رایج میان نویسندگان سیاستنامه‌ها و نصایح‌الملوك‌ها را كنار گذاشته بود و صریحا به شهریار توصیه كرده بود كه با پند و اندرز و «من بمیرم تو بمیری»،‌ نمی‌توانی حكومت كنی و باید واقع‌بین باشی و به مناسبات نیروها در میدان قدرت توجه كنی و واقعیت موثر را دریابی. راه حل هابز هم كه در شاهكارش از آن سخن گفته،‌ تفویض همه قدرت بر اساس قرار داد اجتماعی به دولتی مقتدر بود كه همچون اژدهای عظیم الجثه لویاتان بر فراز شهر بایستد و بر همه جنبه‌های عمومی جامعه حكمفرمایی كند.
آنچه هابز را از متفكران سیاسی گذشته جدا می‌كرد‌، غیر از واقع‌نگری آشكار و عریان، آن بود كه مبنای مشروعیت لویاتان را قرارداد اجتماعی یعنی امری درون ماندگار می‌دانست،‌ نه امری بیرون از زندگی این جا و اكنون آدمیان و این لویاتان تا زمانی قانونی بود كه كاركرد داشت یعنی از پس انتظام امور بر می‌آمد. دستورالعمل هابز اما به معنای تعطیل اخلاق نبود و نیست. یعنی لویاتان اگرچه بر اموال عمومی(common-wealth) نظارت می‌كند،‌ اما نظارتی بر درون آدمیان ندارد و آزادی درونی آنها را محدود نمی‌كند. كار لویاتان قانون‌گذاری و اجرای آن در حیطه مناسبات اجتماعی است. اما لویاتان مثل «برادر بزرگ» جرج اورول در 1984،‌ بر قلب‌ها و مغزهای شهروندان نظارت و حكمرانی نمی‌كند.
به عبارت دیگر،‌ نگاه هابزی به دولت متمایز از نگرش‌های توتالیتری(تمامیت خواه) است كه می‎خواهند بر همه شئون زندگی شهروندان نظارت كنند. تجربه تاریخی هم نشان داده كه لویاتان‌هایی كه خواسته اند مطلق‌العنان باشند و در همه وجوه حیات آدمیان دخالت كنند،‌ ویران‌شهرهایی(دیستوپیا) جهنم‌گونه در زمین بنا كرده‌اند. ‌البته كسانی می‌توانند خوانشی توتالیتر از لویاتان هابزی داشته باشند و با توجیه واقع‌گرایی و «انسان گرگ انسان است» راه را بر هر گونه مداخله این «شر لازم» بر همه ابعاد زندگی بشر بگشایند،‌ اما واقعیت آن است كه در این خوانش،‌ آزادی و در نتیجه اخلاق و اختیار انسانی بی‌معنا می شود و راه بر هرگونه دست‌اندازی قدرتمندان و برخورداران بر زندگی نابرخورداران گشوده. برای پرهیز از این نتیجه كه خود گونه‍‌ای شدیدتر از وضعیت آشوبناك جنگ همه علیه همه است، فراسوی لویاتان‌های بیرونی،‌ تنها راه چاره بازگشت به درون است،‌ به اخلاق و آزادی ملازم آن.

🗞منتشرشده در صفحه #اندیشه #روزنامه_اعتماد

▫️▫️▫️


https://t.me/zamaneyebarkhord
گفتگو با جواد گنجی مترجم کتاب فلسفه پول نوشته گئورگ زیمل
عنکبوتی که تارهای جامعه را می‌تند

✍🏽 محسن آزموده/
فلسفه پول مهم‌ترین نوشته گئورگ زیمل(1918-1858) فیلسوف-جامعه‎شناس برجسته آلمانی، کتابی اقتصادی نیست، یک اثر فلسفی به معنای مصطلح آن هم نیست، همچنانکه نمی‌توان آن را یک کتاب جامعه‌شناختی همچون آثاری چون «اخلاق سرمایه‌داری و روح پروتستانی» (وبر) و «صور بنیادین حیات دینی» (دورکیم) درنظر گرفت. زیمل خود در مقدمه کوتاه کتاب تاکید می‌کند که مساله بر سر منشا پول نیست. او می‌گوید فلسفه پول «می‌تواند پیش‌شرط‌هایی را ارایه کند که در حالات ذهنی و در روابط اجتماعی و در ساختار منطقی واقعیت و ارزش‌ها قرار گرفته‌اند و معنا و موقعیت عملی پول را تعیین می‌کنند.» کتاب دو بخش اصلی دارد: تحلیلی و ترکیبی. به گفته زیمل بخش نخست این کتاب پول را با شرایطی مرتبط می‌سازد که ذات و معنای وجودش را تعین می‌بخشد و در بخش دوم به پدیده تاریخی پول می‌پردازد، یعنی مفهوم و ساختار آن را براساس سه مقوله احساس آدمی درقبال ارزش‌ها، عمل آدمی روی اشیا و روابط متقابل افراد به عنوان پیش‌فرض‌های پدیده پول بسط می‌دهد. روشن است که این توضیح، سخت مختصر و پیچیده است، البته پیچیدگی ویژگی متن کتاب نیز هست. برای آشنایی بیشتر با کار زیمل در این کتاب، اهداف و انگیزه‌های او در نگارش آن و ترغیب خوانندگان برای ورود به متن، با جواد گنجی، یکی از مترجمان آن گفت‌وگو کردم. آقای گنجی آثار دیگری نیز در حوزه علوم اجتماعی، علوم سیاسی و فلسفه ترجمه و تالیف کرده است که از آن میان می‌توان به این عناوین اشاره کرد: بازگشت امر سیاسی (شانتال موف)، مکتب فرانکفورت و جامعه‌شناسی معرفت (تئودور آدورنو و...)، کین توزی (ماکس شلر، ترجمه به همراه صالح نجفی) و گئورگ زیمل (دیوید فریز. بی)

▪️▪️▪️
https://t.me/zamaneyebarkhord


نسخه مبسوط‌ِ این گفت‌وگو و دیگر مقالات را در فایل پیوست یا اینجا بخوانید.
روشنفكری در زمانۀ تردید

✍🏽محسن آزموده/

علی شریعتی (1356-1312) روشنفكر پرشور ایرانی در روزگار انقلاب‌ها می‌زیست، زمانه‌ای كه تمییز میان خوب و بد یا درست و غلط به نظر ساده و آسان می‌آمد و مرزبندی‌ها مشخص یا دست‌كم همعصران او چنین می‌پنداشتند، پس به سادگی حكم می‌كرد «آنها كه رفتند كاری حسینی كردند» و از آن نتیجه می‌گرفت:«آنها كه ماندند، باید كاری زینبی كنند وگرنه یزیدی‌اند».
بسیاری از روشنفكران و اهل نظر می‌گویند ما به روشنفكری چون شریعتی نیازمندیم،كسی كه چون او در عرصه عمومی حضوری پررنگ داشته باشد، صریح و بی‌پرده و در عین حال گویا و قابل فهم برای همگان سخن بگوید و به دردهای جامعه بی‌توجه نباشد. این خصایل البته نیكوست و شریعتی از همه برخوردار بود. اما این را هم باید در نظر گرفت كه عصر پرهیجانی كه شریعتی در آن نفس می‌كشید به سر آمده. اكنون زمانه تردید است و اصل عدم قطعیت بر همه سویه‌های زندگی ما حكم می‌راند. حتی بسیاری معتقدند كه آن اراده‌گرایی و اعتماد به نفس نسل شریعتی بود كه وضع را بدین جا كشاند.
امروز عموم جامعه هم روشنفكری كه از بالا دیگران را خطاب كند و برای ایشان تعیین تكلیف، نمی‌پسندند و حرف او را جدی نمی‌گیرند. شریعتی فرزند زمانه خود بود و به امكان‌ها و افق‌های عصر خود گشوده. روشنفكر زمانه ما نیز چاره‌ای جز این ندارد و نمی‌تواند مثل شریعتی با سخنرانی‌های خطابی برای مردم حكم كند و مسیر راه را روشن سازد. او باید استدلال كند و مستند سخن بگوید و با مخاطبان خود گفت‌وگو كند. حضور صریح و بی‌پرده روشنفكر در زمانه ما، اشكالی جدید می‌خواهد. اگرچه اصل وظیفه روشنفكری كماكان به قوت خود باقی است و جامعه سخت نیازمند اهل فكری روشن‌اندیش و صریح و بدون تعارف و گویا كه با او هم‌اندیشی كند و بدون لكنت و مستدل آنچه را حقیقت می‌پندارد، بیان كند.


🗞منتشرشده در صفحه #اندیشه #روزنامه_اعتماد

▫️▫️▫️


https://t.me/zamaneyebarkhord
نگاهی به مینی سریال «میر از ایست تاون» که دربارۀ گذار یک زن کارگاه از وحشت‌های عمیق است

بازگشت به اتاق زیر شیروانی

✍🏽 علی ورامینی/

میر از ایست‌تاون اثر نسبتاً جدیدی از «اچ‌بی‌او» است که به نظر می‌رسد یکی از کم‌خرج‌ترین و البته کم لوکشین‌ترین آن‌ها باشد؛ و درعین‌حال پیچیده‌ترین و پرجزئیات‌ترین مینی سریال‌هایی که از این شبکه پخش‌شده است. داستان برمدار موضوعی می‌چرخد که بدیع نیست؛ قتل در شهری کوچک. «دختری در مه» به کارگردانی فیلم‌ساز ایتالیایی «دوناتو کریسی» را اگر دیده باشید، و یا بیشتر از آن سریالِ «چیزهای تیز» (sharp object)، که آن‌هم به سفارش اچی‌بی‌او ساخته شده، از جهاتی شباهت‌هایی با این سریال دارند، فیلم‌ها و سریال‌های بیشتری هم می‎توان به لیست اضافه کرد. میر از ایست‌تاون همۀ این‌ها هست و بیش از آن‌ها . تلاش من در ادامه در راستای تبین همین موضوع است، که چرا این مینی سریال یک اثر قابل توجه و شاخص در ژانر خودش است. قبل از آن باید بگویم که این متن بخشی از داستان را لو خواهد داد، اگر تا لحظه‌ای که این متن را می‌خوانید، سریال را ندیده‌اید، باید بگویم که خوش به حالتان، دیدن هم‌چین اثری برای اول لذت مضاعفی نسبت به دیدنش در دفعات بعد دارد. توصیه‌ام این است که ابتدا این هفت قسمت را ببینید و بعد به سراغ این متن بیایید.

«ایست‌تاون» به‌مثابه شخص

یکی از ویژگی‌های بارز سینمای آمریکا، بخصوص سینمای جدی‌تر آن، ]شخص[ بودن لوکیشن است. منظور این نیست که لوکیشن به خاطر ویژگی‌های مکانی یا حتی جامعه‌شناختی‌اش بستر یک سری حوادث می‌شود، بلکه در بعضی آثار، شهر خودش به‌مثابه یک شخص نقش بازی می‌کند. مثلاً نیویورک در «راننده تاکسی» یا میامی در سریال «دکستر». در این نوع آثار گویی ما با موجود زنده‌ای طرف هستیم که ویژگی‌های خاص خودش را دارد و نه‌فقط ساختاری است که رویدادها در آن پدید می‌آیند، بلکه خودش عاملیت دارد و بر رخدادها تأثیرگذار است. «ایست‌تاون» هم همین خاصیت را دارد. شهری کوچک در پنسیلوانیا، که سرد است. اولین مواجهه ببینده با این شهر همان سردی‌اش است، سردی‌ای که تا انتها ادامه دارد. ایست‌تاون علیرغم چهرۀ ساده ابتدایش، بدقواره است. بیشتر دخترانِ شهر در سن بسیار پائین مادر شده‌اند، درواقع کودک-مادر هستند. تن‌فروشی برای گذران زندگی روزمره انگار شغل بدیل بسیاری از دختران است، اعتیاد و بزه‌های حولِ آن، دیگر ویژگیِ در چشمِ شهر است، نابهنجاری‌ای که تا خانه کارگاه شهر هم نفوذ کرده است. به این‌ها خشونت را هم اضافه کنید، البته نه از نوع سازمان‌یافته و گروهی، خشونتی که در بستر یک شهر کوچک می‌تواند وجود داشته باشد. توالی این تصاویر از شهر دیگر نه آن را یک شهر آرام و زیبای دوست‌داشتنی بلکه شهری زمخت و نادخ نشان می‌دهد. در این شهر کوچک تقریباً همه یکدیگر را می‌شناسند؛ یا قوم‌وخویش هستند و یا دوست و همکلاسی سابق. شاید چنین شهری، با روابط ساده و آشنایی‌های تودرتو بستر مناسبی برای یک دارم جنایی جذاب نباشد، مگر آنکه نویسنده با پیچیدگی‌های انسان حتی در یک شهر ساده آشنا باشد. آنچه این شهر کوچک را بستر داستانی گیرا، جذاب و معمایی پیچیده کرده است، کنش‌های انسان در بزنگاه‌هایی است که برای هرکسی می‌تواند رخ دهد.

پاسبان خسته شهر

از شهر که بگذریم، همۀ دیگر روابط و همۀ کاراکترها حول یک شخص می‌گردند، پاسبان خستۀ شهر. میر شهیان با بازی «کیت‌ وینسلت» که کارگاه این شهر است، دقیقاً همان نسبت و رابطه‌ای با شهر دارد که با مادرش دارد، نه توان دل کندن از آن دارد نه مهربانی زیادی نسبت به او دارد. میر رابطه‌ای پیچیده‌ای با شهر دارد، خسته‌تر از آن است که تمام مشکلاتی را که به او (و نه ایستگاه پلیس) ارجاع می‌دهند با خوش‌رویی حل کند و اصول اخلاقی‌اش هم اجازه بی‌تفاوتی مطلق به او نمی‌دهد. بی‌اعتنایش به جزئیات زندگی، سِرشدگی، پرخوری عصبی، لباس پوشیدن و شیوه معاشرتش با آدم‌ها، همه حکایت از زنی دارد که در حال کشیدن خود است. رفته‌رفته متوجه می‌شویم که آنچه این زن را چنین ساخته، چه رخدادهایی در زندگی شخصی‌اش بوده است. در محل کارش هم مسئله‌ای حل‌نشده دارد، دختر دوستی قدیمی که یک سال است ناپدیدشده و قتل مرموز دختری دیگر که آن‌هم از آشنایان است به آن اضافه می‌شود. طبیعی است برای آدمی که توان تحمل خود را ندارد، پذیرفتن همکاری از شهری دیگر که او را در حل مسئله کمک کند سخت باشد. همکار جدید خوب‌تر از آن است که میر او را پس بزند و این خوب بودن به حدی است که در مواردی هم میر از او سوءاستفاده می‌کند و درنهایت در حل بخشی از معما به او کمک بزرگی می‌کند، آن هم به قیمتی گزاف برای خودش.
.....

ادامه این نقد که در #روزنامه_اعتماد منتشر شده است، اینجا بخوانید.
مهجور ماندن میراث شریعتی

✍🏽 محسن آزموده/

امروز چهل و چهارمین سالروز درگذشت علی شریعتی است، روشنفكری كه تنها چند ماه كمتر از چهل و چهار سال در دنیا زندگی كرد، اما هم در زمان حیاتش و هم تا دهه‌ها بعد، به یكی از بحث برانگیزترین و جنجالی‌ترین چهره‌های فكری در ایران معاصر بدل شد. شریعتی در طول چهار دهه بعد ازدرگذشتش، چهره‌ها و نقاب‌های مختلفی بر صورت زد و موافقان و مخالفان متفاوت و گاه تند و تیزی پیدا كرد، خوانش‌های متفاوتی از مجموعه آثار او صورت گفت و وجوه گوناگونی از آنها نمایان شد. سیر تحولات هم در این چهل و چهار سال به گونه‌ای رقم خورد كه گاه برخی همراهان پیشین او، به منتقدان جدی‌اش بدل شدند یا بالعكس، كسانی بودند كه زمانی با او مرزبندی داشتند، اما در گذر زمان، به مدافع و همدل او بدل شدند.
عده‌ای معتقد بودند كه همه مصائب پدید آمده، نتیجه اندیشه‌ها و افكار شریعتی و امثال اوست و گروهی نیز با تاكید بر اینكه خوانش درستی از او نشده، مشكلات را ناشی از انحراف از مسیر «اصلی» او خواندند و كوشیدند به قول خودشان راه او را احیا كنند. حتی در دوره‌ای، شریعتی به سوژه شوخی و خنده مردم بدل شد و جملات و گزین گویه‌هایی جعلی به نام او به طنز و برای خنده میان كاربران موبایل و شبكه‌های اجتماعی دست به دست می‌شد. امری كه با واكنش‌هایی از سوی همفكران او مواجه شد، منطقی‌تر از همه عكس‌العمل سوسن شریعتی بود كه از این مواجهه سرخوشانه با پدرش استقبال كرد و آن را نشانه ظهور چهره جدیدی از شریعتی در جامعه خواند.
اكنون اماچند سال است كه جز در میان شاگردان و مخاطبان قدیمی و برخی كارشناسان و پژوهشگران و علاقه‌مندان حوزه اندیشه، كمتر اسمی از شریعتی در جامعه مطرح می‌شود و جز به مناسبت سالروز تولد و درگذشتش، صحبتی درباره او گفته نمی‌شود. ضمن آنكه در میان انبوه آثاری كه درباره شریعتی منتشر شده، به سختی بتوان ده كتاب تحقیقی، عالمانه همچون كتاب ارزشمند علی رهنما با عنوان «مسلمانی در جست‌وجوی ناكجاآباد» پیدا كرد كه به دور از حب و بغض‌های رایج، تا سر حد امكان تصویری جامع و بی‌طرف از شریعتی ارایه كند و زندگی او و اندیشه‌ها و آثارش را در متن تحولات بعدی و به خصوص شرایط امروز مطالعه كند. عمده آثار در این زمینه، یا در رد و انكار شریعتی است یا تقدیرنامه و ستایش‌گو. ضایعه مهم‌تر فقدان آثاری برای معرفی شریعتی به نسل نوجوان و جوان است.
نیم قرن پیش، اصلی‌ترین و عمده‌ترین مخاطبان علی شریعتی، نوجوانان و جوانانی بودند كه تازه قصد داشتند در راه فهم خود و جهان خویش گام بردارند. تا دهه‌ها بعد از مرگ شریعتی هم هنوز بسیاری از نوجوانان نخستین آشنایی‌های خود با اندیشه و فكر جدید را از خلال آثار پرشور و احساس شریعتی كسب می‌كردند. اكنون نسل جدید در ایران، بیشتر درگیر فضای مجازی و شبكه‌های اجتماعی و محتواهای ساده‌یاب و زودگذر و فست‌فودی است و به جای امثال شریعتی و آل احمد به سلبریتی‌ها توجه می‌كند. بعید نیست تا چند سال دیگر، عموم این نسل، از شریعتی جز اسمی در كتاب‌ها یا به عنوان نام خیابان و مدرسه و كوچه یا ایستگاه مترو نداند.
جوان‌ترین مخاطبان زنده شریعتی یعنی كسانی كه در زمان درگذشت او پانزده تا بیست سال داشتند، اكنون شصت تا شصت و پنج سال دارند، یعنی حدودا بیست سال بزرگ‌تر از استاد تاثیرگذارشان هستند. باید از ایشان پرسید كه شما در عرصه فرهنگی چه كرده‌اید و چه آثاری در معرفی شریعتی به نسل جوان پدید آورده‌اید، كتاب‌ها و مقالات و فیلم‌ها و سایر محصولات فرهنگی كه مثل گفتارها و نوشتارهای شریعتی پر مخاطب و جذاب باشد. علی شریعتی امروز، دوستش داشته باشیم یا خیر، یكی از مشاهیر فرهنگی ایران معاصر است كه از قضا پژوهشگران سایر جوامع و حتی جوانان كشورهای همسایه، بیشتر از ما به او توجه می‌كنند. در حالی كه ما با تنگ نظری‌ها و بی‌مهری‌ها و حسادت و كینه، یا با دوستی خاله خرسه، مانع از زنده ماندن میراثش و آشنایی نسل جوان با او شده‌ایم.

▪️ منتشرشده در صفحه آخر #روزنامه_اعتماد

▫️▫️▫️

https://t.me/zamaneyebarkhord
جامعه مدنی مجازی

✍🏽 علی ورامینی/

به گمانم ما دهۀ شصتی‌ها آخرین نفراتی بودیم که فعالیت حزبی به معنای کلاسیک را در ایران درک کردیم، آن‌هم در قواره تاریخ کار حزبی در ایران. پیش‌تر که هنوز فناوری‌های ارتباطاتی چنین فراگیر نشده بود، با یارن موافق، به‌وسیله تلفن‌های ثابت در سر چهارراهی یا جلو در مغازه‌ا‌ی برای ساعتی مشخص قرار می‌گذاشتیم و قدم زنان و صحبت‌کنان به محفل‌های سیاسی می‌رفتیم. بعضی جلسات هفتگی بود و بعضی ماهانه. در جلسات هفتگی کتابی دورهم می‌خواندیم. کسی که به آن حوزه مسلط‌‌تر بود، مدیریت بحث را به عهده می‌گرفت.
همان‌جا شیفتۀ قلم حسین بشیریه شدم و سروش و شبستری را شناختم و بعدتر با نگاه آبراهامیان به تاریخ ایران آشنا شدم. نام بهاالدین خرمشاهی را اولین بار در همان محفل شنیدم، دقیق خاطرم هست آن روز را. گاف بزرگی دادم و جناب خرمشاهی را مرتبط با جنبشی گمان ‌کردم که صدسال قبل‌ترش رخ‌داده بود. دوستان باسوادتر تصحیحم می‌کردند.
ما در کار حزبی خود را عضوی از یک حزب سیاسی می‌دانستیم، اما جلسات ماهانه با دیگر احزاب داشتیم، جلساتی مشترک برای هم‌اندیشی. هم ما از برنامه‌های آنان استقبال می‌کردیم هم آنان از ما. این روند در دو سال اول دولت احمدی‌نژاد هم ادامه داشت. کم‌کم عرصه تنگ شد و جلسات شفاف دور هم‌خوانی به مذاق بعضی خوش نیامد و رفته‌رفته یاران موافق همه پراکنده شدند. آنان که کماکان امکان قانونی کار کردن را داشتند، آن‌قدر فاصله طولانی‌ای با مطالبات ما داشتند که ذوقی برای هم‌آوایی نمی‌ماند.
چند باری هم که در آن محافل شرکت کردیم، گویی صحبت‌های مدیر دولتی را می‌شنویم، نه نقدی، نه میل به آگاهی. برای من و بسیاری دیگر این وضعیت انسداد ادامه داشت. تجربه انتخابات 88 یک نابهنگام در این میان بود. دوباره شوری دمیده شد که آن‌هم به‌زودی همان شد که می‌دانیم و این بار انسداد مضاعف‌تری به فضای سیاسی برگشت. این انسداد رفته‌رفته با تحولات ارتباطاتی هم همراه شد. کتاب‌ها و جزوه‌هایی که به معنای واقعی با جان کندن پیدا می‌کردیم با ایمیل و سی‌دی قابل‌دسترس‌تر شد.
آمدن فیس‌بوک نقطه تحولی بود. انحصار رسانه‌ها شکسته شد. چه بسیار نویسندگان بااستعدادی که آنجا فرصت بروز پیدا کردند و البته با کمرنگ شدن فیس‌بوک در ایران آن‌ها هم کمرنگ شدند. انقلاب شبکه‌های اجتماعی با آمدن گوشی‌های هوشمند و فوران داده‌ها، فضا را به‌کلی دگرگون کرد. فضای سیاسی مرادم است. دیگر به‌سان سابق کمتر کسی حوصله گوش کردن به سخنرانی‌های طولانی داشت، آن‌هم صحبت‌هایی دربارۀ دموکراسی، نسبت حزب و توسعه سیاسی و مباحثی ازاین‌دست. خیلی از آن‌هایی هم که حوصله داشتند کم‌کم ترجیح دادند که به‌جای رنج طی کردن مسیر و مسافت فایل صوتی سخنرانی و محفلی را در گوشی‌هایشان بشنوند. همه این‌ها باعث شد دیگر تمرین شنیدن نکنیم، منتظر تصحیح شدن نباشیم و خود را برای گفت‌وگو پرورش ندهیم.
این مقدمه طولانی را گفتم که نگاهی به وضعیت امروز جامعۀ مدنی‌مان داشته باشیم. جامعه مدنی که به دلیل انسداد و گسترش فضای مجازی به مجازستان کوچ کرد. جامعه مدنی مجازی اگر هزاران سود داشته همین یک عیبش برای بی‌اثر شدن بس که امکان گفت‌وگو را از ما گرفته است.
وقتی صحبت از گفت‌وگو می‌کنم مرادم وضعیتی است که فرد نه در یقین که در تردید است، گمان نمی‌کند آنچه می‌پندارد حق مطلق است، برای دیگری هم این را قائل است که صاحب حق باشد. پس نسبت به تغییرِ عقیده گشوده است، اگر استدلال‌های قوی‌تر بشنود و اگر استدلال‌هایش بتواند منطقاً رد شود. آنچه فضای مجازی برای ما داشته است، جزیره‌های جدا از یکدیگر است، جزیره‌هایی که هرکدام با جهان‌بینی صلب خود حول یک مراد جمع شده‌ایم و مشغول تائید یکدیگریم. اگر هم خدای‌نکرده غریبه‌ای وارد محفل شد و سخنی مخالف گفت با شمشیر سخن و کلام به جانش می‌افتیم.
کلاب‌هاوس که دیگر اوج این داستان بود، اول همه ذوق‌زده بودند که از همه طیف‌ها در اتاقی جمع می‌شوند و گفت‌وگو می‌کنند. هرچه گذشت و به هر اتاق که سر زدیم دیدیم همان جماعت انتخاب‌شده از طیف‌های گوناگون یا مشغول پرسش از کاندیداها هستند یا پسا مناظره با یکدیگر مشغول تبادل‌نظر، نه کسی از سخنوران کم می‌شد نه اضافه.
حاصل این دنیای مدنی مجازی را در انتخابات اخیر دیدیم. درست است، نارضایتی‌های عمیق خشم انباشت شده‌ای را به وجود آورده است، اما فضای مجازی و انتقال جامعه مدنی به آن نتوانسته ما را برای تساهل و مدارا به‌عنوان اصلی‌ترین هدف و البته مهم‌ترین ابزار زیستی مسالمت‌آمیز تربیت کند. فقدان گفت‌وگو و وضعیت منتج از آن باعث صحنه‌هایی شد که اکثر مردمی که نیت اصلی‌شان بهبود وضعیت است در یک قطب‌بندی دشمن/دوست قرار بگیرند. این وضعیت بیش از هر نتیجه‌ای در انتخابات به زیان جامعه مدنی ایرانی است.


🗞 منتشرشده در ستون #زمانۀ_برخورد، صفحه آخر #روزنامه_اعتماد

▪️▪️▪️
به یاد دو روزنامه‌نگار جوان

بهای جانِ آدمی

✍🏽 محسن آزموده/


بیست‌و شش سال و بیست و هشت سال، جوان، فعال، دغدغه‌مند، سالم، باهوش، تندرست، خوش‌فکر و زیبا! فراغ‌شان داغی بر جسم و جان بازماندگان، تا همیشه. نه این اشک را سر باز ایستادن نیست... به قول بامداد: این جور وقت‌هاست/ که مرگ، زلّه، در نهایتِ نفرت/ از پوچیِ وظیفه‌ی شرم‌آورش/ ملال احساس می‌کند!
اما مقصر کیست؟ راننده اتوبوس؟ ترمزی که بریده؟ سازمان محیط زیست؟ استانداری؟ فرمانداری؟ کسانی که برنامه‌ریزی کردند؟ چه کسی پاسخگوی مرگ نوعروسی است که قرار بود دو-سه روز دیگر پیراهن سفیدی نه از این جنس به تن کند؟ دوستان همسفر می‌گویند، همه در طول مسیر مدام تکرار می‌کردند که ما باید مراقب عروس خانم باشیم... جوابگوی مرگ نابهنگام و تلخ آن دیگر روزنامه‌نگار خوش آتیه و خوش قلم و پر تلاش کیست؟ راستی او چرا در اوج جوانی و سلامت باید متنی بنویسد و به بازماندگانش توصیه کند که بعد از درگذشتش چه کنند؟! یعنی مرگ تا این اندازه به زندگان نزدیک شده که همه مدام به آن فکر می‌کنند، حتی جوان‌هایی با هزاران افق گشاده پیش رو؟!
روزنامه‌نگاران ما البته به زندگی می‌اندیشیدند، به بهبود کیفیت آن فکر می‌کردند، به هوایی که تنفس می‌کنیم، آبی که می‌نوشیم، خاکی که بر روی آن قدم می‌گذاریم و به درختان و گل ها و پرندگان و کودکان. دغدغه حیات داشتند و دردمند جان نه فقط انسان‌ها که همه جانداران و زندگان بودند. دغدغه‌ای که با صد اندوه باید اذعان کرد، مسئله اصلی ما نیست، پس مسئولین هم در برابر آن پاسخگو نیستند. کسی جواب نمی‌دهد که چرا ترمز اتوبوس باید خراب باشد؟ اصلاچرا این ماشین قدیمی و خراب؟ چرا همه صندلی‌ها کمربند ایمنی ندارند و یا اگر دارند، بعضی خراب است؟ چرا جاده‌ها امن نیستند؟ چرا جان آدم‌ها این قدر بی‌ارزش و مفت است؟ چرا صدها بار هم که فاجعه ‌های مشابهی رخ بدهد، باز بهبودی رخ نمی‌دهد؟ چرا فردای فاجعه تصادف اتوبوس خبرنگاران محیط زیستی، باید فاجعه‌ای صددرصد مشابه برای اتوبوس سربازها در جاده زاهدان به آباده شیراز رخ بدهد، حادثه تلخی که باز گفته شده به علت خرابی ترمز اتوبوس رخ داده و دست کم به مرگ تلخ و جانسوز 5 جوان انجامیده که سه نفر سرباز معلم بودند، یک نفر کارمند و دیگری کمک راننده.
مشکل از کجاست؟ از برنامه‌ریزی، سهل‌انگاری، تنبلی، بی‌مسئولیتی، سرنوشت، تقدیر، خطای انسانی، ناآگاهی... قطعا همه اینها تا اندازه‌ای هست. اما به نظر می‌رسد، آنچه مهم‌ تر و دردناک‌تر است، بی‌ارزشی جان آدمهاست، بی‌تفاوتی نسبت به اهمیت انسان به مثابه انسان، فارغ از رنگ و زبان و دین و مذهب و جنسیت و قومیت و سن و سال. کانت فیلسوف در یکی از سه صورت‌بندی اصل اساسی اخلاق، آن را چنین تقریر می‌کرد: «چنان رفتار کن که انسانیت را، چه در شخص خود و چه در دیگران، همواره و در عین حال، به عنوان غایت و نه وسیله صرف، تلقّی نمایی». این جملات به ظاهر ساده، اصل و اساس زندگی اخلاقی است و ما گویی به این اصل باور نداریم. ما انسان‌ها را به عنوان وسیله در نظر می‌گیریم، برای آنها ارزش قائل نیستیم و به آنها اهمیت نمی‌دهیم. انگار باور نداریم که هر چه بشر ساخته، از فرهنگ و تمدن و دستاوردهای علمی و ... در نهایت باید به کار انسان بیاید و قرار است او را سعادتمند کند، وگرنه پشیزی ارزش ندارد. تا زمانی که این نگرش اخلاقی در عمق جان ما به مثابه باور جای نگیرد، تا وقتی که ما برای آدم‌ها، برای جان آن‌ها ارزش قائل نباشیم، رویدادهایی همچون دو فاجعه اخیر اجتناب ناپذیر نمی‌شود و مکرر اتفاق می‌افتد.
لاجرم همه می‌میرند و به تعبیر گویای فردوسی بزرگ، شکاریم یکسر همه پیش مرگ... از مردن گریز و گزیری نیست، پس بیم و ترسی هم نباید باشد، اما با دست‌کاری کوچکی در شعر بامداد، باید گفت: هراسِ من ــ باری ــ همه از مردن در سرزمینی‌ست/ که مزدِ گورکن/ از بهای جانِ آدمی/ افزون باشد.
با احترام به احمد شاملو و به یاد دو روزنامه‌نگار عزیز و دوست داشتنی: تا نپنداری ز یادت غافلم/ گریه می‌جوشد شب و روز از دلم//داغ ماتم هاست بر جانم بسی/ در دلم پیوسته می‌گرید کسی//ای دریغا پارۀ دل جفت جان/ بی‌جوانان مانده جاویدان جهان؟ // در بهار عمر ای سرو جوان/ ریختی چون برگریز ارغوان(سایه).



🗞 منتشرشده در صفحه آخر #روزنامه_اعتماد


▫️▫️▫️

https://t.me/zamaneyebarkhord
به سوی زبانِ باز*

✍🏽محسن آزموده/

سالهای پایانی دهه شصت و آغازین دهه هفتاد خورشیدی، با بازشدن نسبی فضای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی، امکان حضور اهل فرهنگ در حوزه های گوناگون پدید آمد و در فاصله‌ای کوتاه، حجم عظیمی از آثار در شاخه‌های مختلف علوم انسانی منتشر شد. تا جایی که به حوزه‌های فلسفه، ادبیات، نقد ادبی، روانشناسی، روانکاوی و علوم اجتماعی مربوط می شد، مباحث پیرامون زبان، یکی از مهم‌ترین موضوعات بود. این عطف توجه به زبان، همسو با اهمیتی بود که پیش‌تر یعنی از اوایل سده بیستم با «چرخش زبانی»(linguistic turn) در اندیشه غربی ایجاد شده بود، اما اثرات و نشانه‌هایش بسیار دیر به ایران می‌رسید. به یکباره در بازه زمانی مذکور، شمار زیادی کتاب و مقاله در حوزه‌های فلسفه و ادبیات و نقد ادبی با تاکید بر فیلسوفان معاصر غربی در هر دو سنت تحلیلی و قاره‌ای، درباره زبان منتشر شد.
مفاهیمی چون «ساختارگرایی»، «هرمنوتیک»، «پساساختارگرایی»، «نشانه‌شناسی»، «تفسیر و تاویل متن»، «مرگ مولف»، «فرمالیسم» و ... مثل نقل و نبات در مقالات و گفتارها و کتابها به کار می‌رفت، بدون آن که از مباحث ریشه‌ای و علمی زبان‌شناسی بحثی در میان باشد.
در چنین فضایی چهره‌هایی چون علی‌محمد حق‌شناس و محمدرضا باطنی نقش مهمی معرفی آکادمیک و دقیق این رشته از دانش بشری و پیشرفت‌های آن و رفع سوء‌تفاهم از چیستی این دانش و تمایز آن با سایر اشکال مطالعات زبان ایفا کردند. این پژوهشگران در مقالات و کتابهایی که نگاشتند، کوشیدند نشان دهند که زبان‌شناسی چیست، چه چیزی نیست، چه ضرورت و کاربردی دارد، از چه زیرشاخه‌هایی تشکیل شده، در دهه‌های اخیر چه پیشرفت‌هایی کرده و چگونه با سایر حوزه‌های معرفتی از جمله فلسفه، ادبیات، علوم اجتماعی و روان شناسی ارتباط می‌یابد.
درباره زنده یاد دکتر محمدرضا باطنی همچنین باید از حضور فعال و چشمگیر او در حوزه عمومی یاد کرد. این زبان‌شناس و فرهنگ‌نویس برجسته به رغم بی‌مهری‌هایی که دید و بازنشستگی اجباری، غیر از کار در خانه و تالیف فرهنگ سترگ دو زبانه انگلیسی-فارسی در مطبوعات و رسانه‌ها و مجلات فرهنگی نیز حضوری چشمگیر داشت و به روشنگری در زمینه زبان شناسی می‌پرداخت. عموم اهل فرهنگ پیش و بیش از هر چیز نام او را با مقاله بسیار مهم و مشهور « اجازه بدهید غلط بنویسیم» می‌شناسند که خردادماه سال 1367 در شماره 24 مجله آدینه منتشر شد. دکتر باطنی با صراحتی مثال‌زدنی در این مقاله به نقد بی‌پروای کتاب مشهور «غلط ننویسم» ابوالحسن نجفی پرداخت و در آن کوشید، ضمن دفاع از کیان زبان‌شناسی، برخی تصورات غلط پیرامون زبان را گوشزد کند که حتی در کاربران فرهیخته‌ای چون زنده‌یاد نجفی دیده می‌شد. کار مهم و اساسی دیگر باطنی با آن مقاله و نوشته‌های مشابه، ایستادگی در برابر نگرش های محافظه‌کارانه ومتصلب به زبان بود که پشت دیدگاه‌هایی به ظاهر علمی (اما در واقع غیر علمی) پنهان می‌شدند و با این حربه که از جایگاهی دانشگاهی سخن می‌گویند، همان رویکرد دستوری و ملانقطی و آمرانه پیشین به زبان و فرهنگ را تکرار می‌کردند. باطنی اما در مقابل با شجاعت نشان داد که این رویکردها به زبان غلط است و تنها جلوی نوآوری و خلاقیت و حیات و پویایی آن را می‌گیرد. او باور داشت که زبان فارسی می‌تواند زبان علم باشد، منتها باید استعدادها و توانایی‌های آن را بارور ساخت و این کار پیش از هر چیز نیازمند رهیافتی گشوده و باز به زبان و کنار گذاشتن نگرش‌های جزم‌اندیش و هنجاری به آن است.


*این یادداشت به مناسبت چهلمین روز درگذشت #محمدرضا_باطنی در #روزنامه_اعتماد منتشر شده است.


▪️▪️▪️

https://t.me/zamaneyebarkhord
مرگ‌های همه اجتناب‌پذیر

✍🏽علی ورامینی/

آخرین سکانس فیلمِ «فهرست شیندلر»، آنجا که شیندلر بعد از نجات جان ده‌ها انسان حسرت این را می‌خورد که ای‌کاش جان بیشتری نجات داده بود، به بهای هر آنچه هنوز دارد و می‌توانست درازای هرکدام از آن‌ها انسانی را از مرگ دور کند، آنجا که در ادامه؛ با حسرت و گریه به انگشترش نگاه می‌کند، به انگشتری که می‌توانست بهای جان آدمی باشد، از درخشان‌ترین لحظات سینمایی است که بدون حرفی کم یا زیاد، مواجهه آدمی که نه فضیلت‌مند است نه روحانی و نه عارف را با مرگ دیگری نشان می‌دهد. آدمی که فقط زمختی و پلشتی مرگ اجتناب‌پذیر را دیده است و می‌خواهد که بخشی از یک قتل‌عام یا وضعیت نا انسانی نباشد.
تلاش برای تعویق مرگ دیگری، البته که مرگِ اجتناب‌پذیر، مرزی است که می‌تواند آدم‌ها را از این منظر به دو گروه دسته‌بندی کند. یکی می‎شود شیندلرِ ابتدایی که از وضعیت بحران در پی کاسبی است و دیگری همان شیندلر کاسب که در آخر می‌بینیم. همیشه البته مرز به این شفافی نیست؛ یعنی چنان نیست که بتوانیم دقیق و واضح تشخیص دهیم که اگر چه کار کنیم، مرگ اجتناب‌پذیرِ دیگری را به تعویق می‌اندازیم. این پیچیدگی نباید از ما سلب مسئولیت کند، بلکه کار ما دشوارتر می‌کند.
مسئله معروفی در فلسفه اخلاق وجود دارد به این مضمون که اگر شما با لباس فاخر چندمیلیونی در حال قدم زدن کنار دریاچه‌ای باشید و ببینید که کودکی در حال غرق شدن است حاضرید که به آب بپرید و با علم به اینکه در صورت این کار لباس شما از بین خواهد رفت، کودک را نجات دهید؟ احتمالاً کم‌تر کسی به جواب فکر می‌کند و می‌گوید که البته باید کت‌وشلوار را فدای جان آن کودک کرد، آن‌وقت فیلسوف اخلاق به شما می‌گوید پس چطور ما حاضر نیستیم پول آن کت‌وشلوار یا گوشی موبایلمان را به کودکان گرسنه‌ای بدهیم که طبق برآوردها با آن پول یک سال بیشتر می‌توانند زنده بمانند؟ درواقع فیلسوفان اخلاق با طرح این مسئله می‌خواهند حدود مسئولیت ما در برابر دیگری را نشان دهند.
این مثال را تنها برای روشن شدن مسئولیت اخلاقی و دشواری‌های آن حتی به لحاظ نظری بیان کردم تا بدانیم که اگر بنا باشد، اخلاقاً به دیگری و مرگ دیگری فکر کنیم همیشه مسئله به‌سادگی وضعیت شیندلر نیست، هرچند انتخاب‌هایمان به‌مراتب از شیندلر راحت‌تر باشد.
این بار اخلاقی وقتی‌که مسئولیتی داریم بار حقوقی هم پیدا می‌کند؛ یعنی سیاستمداران، دولتمردان و تصیم‌گیران حتی اگر اخلاقاً چنان تربیت‌ نشده باشند که خود را در برابر مرگ اجتناب پذیر دیگری مسئول بدانند، در سازوکارهای سیاست‌ورزی مدرن این هنجار اخلاقی به هنجار حقوقی تبدیل می‎شود.
مر‌گ‌های پیاپی اخیر؛ مرگ کول بران غرب ایران، مرگ سربازمعلم‌ها، مرگ خبرنگاران محیط‌زیست، مرگ هرروزه مبتلایان به کرونا و هزاران مرگی که ما کمتر از آن‌ها می‌شنویم، همه مر‌گ‌هایی اجتناب‌پذیر بودند که درنهایت، اگرنه در همۀ آن، لااقل در بخشی از آن مسئولی مقصر است. مسئولی که در برابر انسان از مرگ‌برگشته و مستأصل آن‌طور می‌نشیند که گویی بر عرش لایتزلزل نشسته، مسئولی که عوض شرمساری از وضعیت کشته‌های مستمر کرونا لب به فحاشی منتقدان می‌گشاید، مسئولی که با هزینه یک سال همایش‌ها و بولتن‌های سازمانش می‌تواند چند کارخانه در غرب تأسیس کند تا حداقل سالی چند آدم کمتر کشته شوند، مسئولی که به‌جای تخصیص وام برای تعویض ناوگان فرسوده حمل‌ونقل جاده‌ای، شریک ساخت مال‌های عریض و طویل می‎شود و واردات خودرو لاکچری.
درست است که به قول فردوسی شکاریم همه یکسر پیش مرگ، اما نه این مرگ‌ها که می‌شد نباشد. حوادث اخیر و مواجهه مسئولان ما نشان داد که نه دیگر سنت اخلاقی شرقی را داریم نه سازوکار مدرن غربی. درواقع تصمیم‌گیران نه آن‌قدر با اخلاق درگیر هستند که بتوانند به مرگ دیگری فکر کنند نه سازوکارهای حقوقی ما آن‌قدر بازدارنده است که چنین نباشد که خانواده‌های خبرنگاران، سربازمعلم‌ها، کولبران، کشته‌شدگان کرونا و ... همه ‌شب و روزشان تباهی باشد و مسئولان ما هم مصاحبه کنند که «همیشه همین‌طور می‌نشینند» و یا «منتقدان لایق بیش از این فحش هستند.»


🗞 منتشرشده در ستون #زمانۀ_برخورد، صفحه آخر #روزنامه_اعتماد
دموکراسی بدون دموکرات‌ها

✍🏽محسن آزموده/

در انتخابات اخیر ریاست جمهوری، پدیده‌های عجیب و غریب کم رخ نداد، از ماجرای عدم احراز صلاحیت برخی نام‌های آشنا و شکل برگزاری مناظره‌ها تا تبلیغ نکردن کاندیداها در فضاهای بیرونی جامعه و محدود بودن تبلیغات خیابانی و ستادها به چند نامزد. درباره این موارد البته کارشناسان و تحلیلگران سیاسی بسیار نوشتند و خواندیم. عمده این موارد هم ربط مستقیمی به مردم نداشت و به تصمیم‌ها و ترجیحات خود نامزدها یا سایر نهادها باز می‌گشت. اما یک مورد شگفت‌انگیز و تلخ، نحوه برخورد برخی اقشار و گروه‌هایی از مردم با یکدیگر در روزهای انتخابات بود.
مشخصا منظور کسانی است که بدون هیچ احترامی به انتخاب دیگران، آنها را مورد هجمه‌های تند و شدید قرار دادند و بلکه با آنها دعوا و مرافعه کردند که چرا به فلانی رای می‌دهید و چرا به دیگری رای نمی‌دهید یا اصلا چرا رای می‌دهید؟ در برخی از جاها در خارج از کشور که کار به زد و خورد فیزیکی رای‌دهندگان انجامید. ویدئوها و فیلم‌هایی ناراحت‌کننده جلوی بعضی از سفارت خانه ها یا دفاتر کنسولگری ایران در سایر کشورها دست به دست شد که در آن ها گروهی آدم خشن با هر کس که رای می‌داد، با شدیدترین وجهی برخورد می‌کردند. دوستی ساکن رم ایتالیا تعریف می‌کرد که بعد از بیرون آمدن از سفارت، گروهی ناسزاگویان به او هجوم آوردند و حتی قصد ضرب و شتم او را داشتند.
شگفت‌انگیز و صد البته اسف‌بار آن که این رفتارها از کسانی سر می‌زند که مدام از دموکراسی و آزادی بیان و دفاع از حقوق انسان ها دم می‌زنند. هندریک تس نویسنده کتاب «دموکراسی بدون دموکرات ها؟» در شرح تاریخ آلمان در قرن بیستم در دوران بحث‌برانگیز جمهوری وایمار یعنی سالهای 1918 تا 1933 نشان می‌دهد که چگونه در جامعۀ سرخوردۀ آلمان دوران پس از شکست این کشور در جنگ جهانی اول، فضای آزاد سیاسی نه فقط به بسط دموکراسی و دفاع از حقوق اساسی انسان‌ها منجر نشد، بلکه زمینه‌ساز سر برآوردن یکی از خشن‌ترین رژیم‌های توتالیتر در قرن بیستم شد. این کتاب و سایر تحقیقات درباره دوره تاریخی مورد بحث نشان می‌دهد، از دل جماعت‌هایی که خود مشق دموکراسی نکرده‌اند و در کنه ضمیرشان به حقوق اساسی انسان‌ها باور ندارند، تنها رژیم‌های فاشیستی سر بر می‌آورد.
برخی اساتید اخلاق و مصلحان اجتماعی معتقدند که انسان‌ها پیش از تلاش برای بهبود وضعیت بیرون، باید روی به اصلاح درون آورند و مجموعۀ باورها و احساسات و خواسته‌های خود را مورد بازنگری و تامل قرار دهند. از دید ایشان، راه اصلاح بیرون از رهگذار اصلاح درون می‌گذرد. می‌توان با این اندیشمندان مخالفت کرد و گفت که انسان موجودی اجتماعی است و آنچه از درون او به شکل گفتار و رفتار سر بر می‌آورد، بازتابی از شرایط اجتماعی و محیطی است که در آن زندگی می‌کنند.
اما با این استدلال تنها منکر اختیار و آزادی انسان شده‌ایم و تمام کردوکار او را به وضعیت بیرونی فروکاسته‌ایم. به ویژه در روزگار ما که دسترسی به نظام‌های اخلاقی و فکری و فرهنگی برای همگان میسر شده و آدم‌ها اگر نه امکان تجربه، دست کم فرصت آگاهی از شیوه‌های مختلف زندگی را یافته‌اند، از هیچ‌کس پذیرفته نیست که مدعی شود، بلد نیست یا یاد نگرفته که دموکراتیک عمل کند یا نمی‌داند دموکراتیک عمل‌کردن به چه معناست، مخصوصا وقتی آن فرد خودش را مدعی دموکراسی می‌داند. دست کم از فردی که سالهاست در جامعه‌ای مدعی دموکراسی زندگی می‌کند، انتظار می‌رود حداقل جایی که داعیه دار دموکراسی است، شیوه و روشی دموکراتیک اتخاذ کند و از روش‌های تند و فاشیستی بپرهیزد. دموکراسی به معنای برابری افراد در برابر قانون و آزادی حق بیان، بدون آدم‌های دموکرات یعنی انسان‌هایی که در زندگی فردی و جمعی خود فی‌الواقع دموکراتیک عمل کنند، بی‌معناست و نتیجه‌ای جز فاشیسم و خشونت‌طلبی در بر ندارد.

🗞 منتشرشده در ستون #فلسفه_در_خیابان، صفحه آخر #روزنامه_اعتماد


▪️▪️▪️

https://t.me/zamaneyebarkhord
به وعدۀ سر خرمنی نفروشیم

✍️ علی ورامینی/

گفتند خبرنگارانی که می‌خواهند در اولویت سوم واکسیناسیون قرار بگیرند، ثبت‌نام کنند تا احتمالاً زودتر از نوبت سنی‌شان واکسینه شوند. فارغ از سراب واکسیناسیونی که دائماً به همۀ مردم نشان داده می‌شود و این وعدۀ سرخرمن هم چیزی جدا از آن سراب نیست، این بزنگاه می‌تواند عیار جامعه خبرنگاری کشور ما را نشان دهد. در بزنگاه کرونا جامعه، به قول سعدی با صدای بلند گفت: «ما نیز هم بد نیستیم.» و دائم رفتار متمدن دیگر مردمان را بر سر ما نکوبید. اگر تجمعی بوده، اگر درصدی رعایت کردن و درصدی نه، در مجموع تفاوت چشم‌گیری با مردمان بی‌دغدغه و خوش نداشته و هیچ تظاهراتی هم علیه قرنطینه و ماسک تابه‌حال نشده است؛ مگر نه این‌که به بهانۀ چند روز، نزدیک 7 ماه است که منع رفت‌وآمد شبانه ایجاد شده است و کسی تابه‌حال لب به اعتراض نگشوده.

در حقیقت جامعه نشان داده که از دولت پیشروتر است. به آمار کشورهایی که چندین برابر جمعیتشان واکسن دارند نگاه کنید، هستند کسانی که به‌هیچ‌روی حاضر به واکسن زدن نیستند. هرچه هم دولت و شهرداری نازشان را می‌خرند و انواع تشویقی‌ برای‌شان در نظر می‌گیرند، هستند عده بسیاری که نمی‌خواهند به علم تن دهند. این تازه در کشوری است که نه روغن بنفشه در سبد دارویی‌شان دارند و نه وزیر بهداشت و درمانشان زالودرمانی و حجامت را هم‌ردیف دستاوردهای نوین بشری ارج می‌دهد. متأسفانه به قول مولانا گویی دنیا چنان نیست که همیشه همه‌چیزش باهم جور باشد، یکی خر دارد و یکی پالان، یکی دولت نازکش دارد که به وعده‌های شیرین می‌خواهد مردم را مجاب به واکسن زدن کند یکی هم مردمی که نه اعتراض و نه التماس نهادی را مجاب نمی‌کند که واکسیناسیون را سرعت بخشد و مردم را برای واکسن آوارۀ کشوری نکند، آن‌هم کشوری که در خواب هم نمی‌دیدم روزی جان‌پناه ما شود.

حال نوبت آزمون جامعۀ رسانه قرارگرفته که نشان دهد در این جامعه پیشرو نسبت به متوسط جهانی، کجا ایستاده است. پرواضح است که مسئله واکسیناسیون در کشور ما دیگر یک انتخاب شخصی نیست. وقتی‌که یک ماه در میان در پیک قرار داریم، وقتی‌که تن‌به‌تن از مادران و پدران ما کم می‌شوند، وقتی‌که کادر درمان خسته و فرسوده شده، مریض‌های حاد غیرکورونایی در این شلوغی بیماران کورونایی مجال درمان پیدا نمی‌کنند یا جرئت رفتن به بیمارستان‌ها دیگر مسئله واکسیناسیون و این‌که از رانتی استفاده کنیم تا زودتر از دیگرانی که نسبت به ما در اولویت هستند، واکس بزنیم، مسئله شخصی نیست. حتی اگر این جامعه، اهل رسانه هم نبودند مسئله انتخاب شخصی نبود چه خواسته که خود را حنجره مردم می‌دانیم و وظیفه داریم صدای غریب‌ترین و نادیده گرفته‌شده‌ترین گروه‌های اجتماعی را رزونانس کنیم. اهل رسانه کمتر و بسیار کمتر از رانندگان تاکسی، فروشندگان فروشگاه‌های بزرگ زنجیره‌ای، فروشندگان سوپرمارکتی‌، نانواها، کارگران کارخانه‌ها و بسیار مشاغل دیگر این روزها ناچار است در میان جمع باشد و از سر ناچاری ریسک ابتلا به کورونا را به جان بخرد.

داستان اولویت واکسن، دیگر مانند طرح ترافیک و بلیط جشنواره‌ها و اینترنت بدون فیلتر نیست، داستان همکاری در بی‌مسئولیتی بزرگ است که نتیجۀ آن کشته شدن هرروزه انسان‌هایی است که می‌شد هنوز عمرشان به دنیا باشد. پیشنهادم به همه همکاران رسانه‌ای این است که دست در دست بی‌تدبیری و بی‌اخلاقی بزرگ نگذاریم و با همه توان مطالبه واکسیناسیون پرسرعت، با ترتیب اولویت طبق دستورالعمل‌های جهانی داشته باشیم بلکه یک تن، یک مادر، یک پدر، یک فرزند از پس این مطالبه‌گری کمتر تلف شود و یک خانواده کمتر داغدارتر. این روزها می‌گذرد، شاید از پس این بحران بیرون بیاییم، شاید هم نه، اما اگر بیرون آمدیم لااقل پیش خودمان شرمنده نباشیم که مردم به وعدۀ سرخرمنی فروختیم.

🗞 منتشرشده در ستون #زمانۀ_برخورد، صفحه آخر #روزنامه_اعتماد
خاطره و فراموشی

✍🏽 محسن آزموده/

این روزها و شب‌ها به علل و دلایلی كه ما نمی‌دانیم، مدام برق می‌رود و صدای همه در آمده. رییس‌جمهور هم انگار نمی‌داند، مثل قضیه گران شدن بنزین، به همین علت از مردم عذرخواهی كرده، اما گفته ما مقصر نیستیم.
بعضی از مسوولان كه گناه را گردن مردم و گرما می‌اندازند و می‌گویند، مصرف بی‌رویه وسایل خنك‌كننده باعث فشار بر نیروگاه‌ها و كمبود برق شده. خدا عالم است.
در این میان و در كنار عكس و ویدیوهایی از ناراحتی‌ها و اعتراض‌های مردمی، مثل همیشه شاهد موجی از پیام‌ها و تصاویر و كلیپ‌های طنز در فضای مجازی هستیم كه به زبان طنز به نقد عملكرد مسوولان می‌پردازند.
این میان برخی به خاموشی در سال‌های دور اشاره می‌كنند.
یكی از این پیام‌ها، تصویری است شامل یك چراغ گردسوز و یك بادبزن قرمز پلاستیكی و یك ابریق كه زیرش نوشته: 3 بزرگواری كه بعد از سال‌ها به آغوش مردم بازگشتند!
گذشته از روحیه طنز ایرانی كه آگاهانه یا ناخودآگاه برای كنار آمدن با دشواری‌ها و سختی‌ها، این بسته‌های اطلاعاتی را می‌سازد، این پیام خاص، دهه شصتی‌ها و سن بالاترها را به یاد خاطرات قدیمی خاموشی می‌اندازد، شب‌های گرم تابستان و موشك‌باران و جنگ و خاموشی و پناه بردن به پشت‌بام و... دهه هفتادی‌ها و دهه هشتادی‌ها احتمالا چراغ گردسوز و چراغ زنبوری و فانوس و چراغ فتیله‌ای را تنها در فیلم‌ها و سریال‌های قدیمی دیده‌اند، یا روی طاقچه خانه مادربزرگ‌ها یا گوشه انبار خانه‌های‌شان. بادبزن‌های پلاستیكی را هم لابد در گلگشت و برای «جوج زدن»!
اما این اشیای‌ ساده برای دهه شصتی‌ها و نسل‌های پیش از ایشان، نشانه‌هایی از جهانی دیگر هستند، روزگاری كه همه‌ چیز رنگ و بوی دیگری داشت و مناسبات و شرایط زندگی فرق می‌كرد، یادآوری نظم و انتظامی دیگر از امور.
چند سال پیش فروش كتابچه‌هایی شامل تصاویری از این اشیا‌ و سایر چیزهای مشابه مثل نیمكت مدرسه و بخاری نفتی و پیكان و خط‌كش و آدامس و... رایج شده بود و همه به شیرینی و حسرت و دریغ از آن روزگار یاد می‌كردند. سازوكار حافظه، فراموشی لحظه‌ها و جنبه‌های تلخ و سیاه گذشته و تبدیل آن به نوستالژی است.
جز تعداد معدودی كه حافظه‌ای قوی دارند و به گذشته با نگرشی انتقادی می‌نگرند، عموم از آن با افسوس یاد می‌كنند و مدام از صفا و صمیمیت و مهربانی از دست رفته سخن می‌گویند.
تكرار واقعی خاموشی‌های آن روزها در لحظه حال، نشان می‌دهد كه تحمل آن سختی‌ها و مصیبت‌ها، چندان هم ساده و آسان نبوده و نیست و آدم‌ها در آن روزگار، اگرچه مثل امروز تا این اندازه به برق و وسایل الكتریكی وابسته نشده بودند، اما با دشواری‌ها و مصیبت‌هایی مشابه دست و پنجه نرم می‌كردند.
آزمون ناخواسته بی‌برقی‌های این روزها می‌تواند چشم ما را به نگرش انتقادی به گذشته باز كند؛ نگرشی واقع‌نگرانه و به دور از نسیان و فراموشی‌های خواسته یا ناخواسته.

🗞 منتشرشده در ستون #فلسفه_در_خیابان، صفحه آخر #روزنامه_اعتماد
نواب سوپک

✍🏽 علی ورامینی/

دو سال پیش در دشتیاری بلوچستان در روستای «بنو عثمان بازار» مردی را دیدم با نام «مُلا نواب سوپک». دوستانش می‌گفتند یک دستگاه پمپ و تصفیه آب در آن طرف رودخانه احداث کرده و هر روز آب تمیز به بالای 50 خانوار روستا می‌رساند. می‌گفتند که کار با این دستگاه را فقط خودش بلد است؛ هر روز صبح قبل از نماز، پمپ را روشن می‌کند و بعد از غروب خاموش. هر روز مسیر قابل توجهی هم برای رسیدن به چاه و پمپ باید طی کند. از سر این مسئولیت چندسالی بود که یک روز هم نتوانسته بود از روستا بیرون رود. مرد از پولداران منطقه نبود، از او پرسیدم پس پول این پمپ و دستگاه از کجا تهیه شد، چنان فروتنانه جواب داد «خدا رساند» که انگار کلامش ترجمان ایمان بود. این مرد احترام‌برانگیز می‌تواند الگوی کسانی باشد که می‌خواهند درد و رنجی از مردمان محروم کم کند اما «نواب سوپک» بودن راه‌حل برون رفت از این وضعیت نیست.
متاسفانه در این سالها درد و رنج مردم آن استان پهناور عوض اینکه مسئله شود، بهانه‌ای برای نمایش شده است. بعضی نمایش‌ها در پکیجی شیک‌تر، بعضی هم مثل این مورد اخیر که مورد لعن همه قرار گرفت در پلشت‌ترین حالت ممکن. اینکه اولویت‌های یک جامعه چیست، یک جامعه به چه میزان مدرسه نیاز دارد، بهترین جا برای مدرسه، کتابخانه، مسجد، بیمارستان و...کدام است، همه این‌ها کار نهاد عریض و طویلی چون دولت است؛ چه در مرحله پژوهش و چه در مرحله اجرا. در وضعیت نمایش‌گونۀ کنونی، چنین می‌شود که در روستایی که مردمامنش مشکلات عمیق معیشتی و بهداشتی دارند مدرسه‌ای با بودجه بسیار زیاد ساخته می‌شود، بودجه‌ای که در کنار دیگر بودجه‌ها می‌تواند شغل‌های پایدار تولید کند و خانواده‌های زیادی را به توانمندی حداقلی، اما مستمر برساند. اما مدرسه و یا مکان‌های دیگری که بسیار نامتوازن در آن‌جا رشد داشته اگر برای مردمان محروم آنجا در نهایت حاصلی ندارد، برای اصحاب نمایش پایتخت و بعضاً خارج از ایران بی‌ثمر نیست.
بگذریم، پرواضح است که طبق یک اصل ساده که به آن قرارداد اجتماعی می‌گویند ما قدرت خود را به دست دولت دادیم و در عوض آن دولت مسئولیت‌هایی در جامعه به‌عهده گرفته است. مسئولیت‌های ابتدایی مانند: حفظ جان شهروندان، دسترسی به آب آشامیدنی سالم، دسترسی به بهداشت و آموزش وظیفه هر حکومتی است. در این میان بین شهروندان هم تفاوتی نباید قائل شد. آن کودک روستایی که در بلوچستان در 5 کیلومتری مرز پاکستان قرار دارد، همانقدر حق دارد از این دولت بهره ببرد و امکانات دریافت کند که آن صاحب کاخ در شمال شهر. البته که در نظریه‌های پیشرو عدالت، سهم‌بری شهروندان محروم به میزان محرومیتشان بیشتر از شهروندان برخوردار است و متاسفانه در کشور ما کاملاً خلاف این اتفاق می‌افتد. آنانکه دغدغه محرومیت‌زدایی عمیق دارند باید به این سمت حرکت کنند که چطور یارانه‌هایی که صرف روشن شدن کاخ‌ها و پر آب شدن استخرهای شمال تهران و دیگر شهرهای بزرگ می‌شود به سمت مناطق محروم سوق داده شود و برای توسعه پایدار مناطق محروم خرج شود. در چند روز اخیر اشک آن دختر و طلب آبش و قبض آن فوتبالیست و حواشی بعدش، بازنمایی کاملی بود از روش شکست خورده توزیع عدالت در کشور ما. فهم این ناعدالتی و در مسیر برطرف کردن آن از هر کمک دیگری بیشتر اخلاقی، خیرخواهانه و منطقی است. البته که با همۀ این‌ها نمی‌توان به «نواب سوپک» غبطه نخورد که گویی مادرترزا و یا گاندی بی‌نام و نشان است.

🗞 منتشرشده در ستون #زمانۀ_برخورد، صفحه آخر #روزنامه_اعتماد

▪️▪️▪️

https://t.me/zamaneyebarkhord
همزمان با جنگ در افغانستان
ما هم مسئولیم

✍🏽 محسن آزموده/

در روزهای اخیر، کاملا تصادفی و بدون قصد قبلی در ارتباط با رویدادهای تلخ و ناگواری که در افغانستان در جریان است، دو کتاب درباره مردمانی می‌خوانم که در این کشور زاده شده‌اند. عنوان کتاب اول «کورسرخی: روایت‌هایی از جان و جنگ» است، نوشته عالیه عطایی، نویسنده موفق ایرانی افغانستانی‌تبار. کتاب نُه روایت جان‌دار و اثرگذار است، از تجربه‌های زیسته نویسنده و اطرافیانش، درباره جنگ، مهاجرت، مهاجران، پناهندگان افغانستانی، افغانستان، تاریخ پر فراز و نشیب آن و آدم‌هایی که این دوره مصیبت‌بار را تجربه کرده‌اند، با قلمی قدرتمند و گیرا و توصیفاتی دقیق و زنده. عالیه عطایی به گواه روایت‌های کتاب، از خانواده‌ای نسبتا متمول و متعلق به طبقه متوسط فرهنگی افغانستان بر آمده، گروهی از مردمان این سرزمین که کمتر در رسانه‌های ما بازنمایی می‌شوند، یعنی متفاوت است با تصویر قالبی ما از «افغانستانی»(یا چنان که در عرف رایج است، «افغانی»).
«مشاهدات» او در این کتاب، بر آمده از زندگی روزمره مردمانی است که درگیر جنگ و خشونت و تعصب و بمب و طرد و تحقیرند، پدری که در جنگ موجی شده، خانواده‌ای که آواره شده‌اند، مادر جوانی که سرش را از دست داده، زنی که زبانش را بریده‌اند، معشوقی لاغر و سفید و مهتابی که مثله شده و سرزمینی که دهه‌هاست میان کمونیست‌ها و طالب‌ها و آمریکایی‎ها دست به دست می‌شود. کورسرخی زمستان 1399 منتشر شده. در آن زمان در افغانستان جنگ بود، اما طالب‌ها هنوز بر بیشتر افغانستان سلطه نداشتند و احیای حکومت‌شان دور از ذهن بود.
کتاب دوم «در خانه برادر: پناهندگان افغانستانی در ایران» نوشته آرش نصر اصفهانی است که در آن بیش از چهاردهه حضور چند میلیون افغانستانی را در ایران را از منظری جامعه‌شناختی بررسی و مورد نقد و ارزیابی می‌دهد. نویسنده در این پژوهش روشمند دانشگاهی، از جمله به مدد روایت‌های خود پناهندگان افغانستانی، وضعیت آنها و رویه‌های حقوقی و اجرایی دولت ایران در قبال ایشان را مورد بررسی قرار می‌دهد. حرف اصلی نصر اصفهانی، چنان که در عنوان نیز بازتاب یافته، این است که عموم ایرانیان، اعم از تصمیم‌گیرندگان و مردمان معمولی، پناهندگان افغانستانی را مهمان‌هایی موقتی می‌دانند که چند روزی ازسر ضرورت به ایران آمده‌اند و بالاخره روزی باید اینجا را ترک کنند. این جامعه‌شناس با نقد این رویکرد می‌پردازد و با دوره بندی رویکرد دولت در چهل سال حضور مهاجران و پناهندگان افغانستانی در ایران، موانع ادغام اجتماعی آنها را عمدتا منافع اقتصادی برخی گروه‌های اجتماعی و فشار ناشی از آنها می‌داند.
این دو کتاب، هر یک از منظری متفاوت واقعیتهای زندگی مردمی را نشان می دهند که تجربیات سختی پشت سر گذاشته‌اند و امروز بار دیگر، کشور زادگاه‌شان دستخوش جنگ و ناآرامی و درگیری است. مطالعه این دو اثر، یکی از درون و از منظر شاهدی دقیق و دیگری از بیرون و از چشم انداز پژوهشگری روش مند، کمک می‌کند که فراسوی کلیشه‌های رایج، افغانستانی های مقیم ایران و ایرانی هایی افغانستانی‌تبار را بشناسیم، دشواری‌ها و مصیبت‌های زندگی آنها را دریابیم و ورای مرزهای قراردادی و دیوارهای ساختگی، با در نظر داشتن اشتراکات و افترافاتی که معمول و پسندیده هستند، با هم گفتگو کنیم، رویارو و از موضعی برابر. امروز افغانستانی‌های مقیم ایران و ایرانی‌های افغانستانی‌تبار، بسیار نگران‌اند و ما به عنوان دوست، رفیق، هم زبان، هم‌کیش، همسایه، هموطن و همنوع در برابر دوستان، رفقا، هم زبانها، هم کیشان، همسایگان و هموطنان و هم نوعان خود مسئولیم.


🗞 منتشرشده در ستون #فلسفه_در_خیابان، صفحه آخر #روزنامه_اعتماد


▫️▫️▫️


https://t.me/zamaneyebarkhord
دربارۀ سریال می‌خواهم زنده بمانم

✍🏽 علی ورامینی/

وی‌اودی‌های ایرانی فقط به لحاظ بستر فناورانه از غول‌های این عرضه، همچون نتفلیکس کپی کرده‌اند. به لحاظ استانداردهای بصری، تکنیکی و حتی محتوایی، نعل‌به‌نعل سریال‌های نازلِ ترکی و آمریکای جنوبی هستند که زمانی ماهواره پخش می‌کرد و بسیار مورد اقبال بود.
به‌گمانم دیگر می‎شود از ژانری به نامِ سریالفارسی سخن گفت. بعدتر در این‌باره خواهم نوشت. شاید آخرین چیزی که از این وضعیت پلشت می‌نویسم. در ادامه می‌توانید یادداشتی بر «می‌خواهم زنده بمانم» ببینید که همان انتخاب اسمش میزان خلاقیت و زحمت تیم را هویدا می‌کند.


پهن کردن، کلافه شدن، رها کردن

تجربه دیدن 20 قسمت سریال که در آخر حرفش را در قالب بیانیه می‌گوید، حس گول خوردن آدمی می‌دهد. اگر با نگاه سخت‌گیرانه‌تر در همان اولین مواجه با سریال که نام آن است مواجه می‌شدیم، شاید از اساس قید آن را می‌زدیم. منطق حکم می‌کرد به این نتیجه برسیم که اثری که در مهم‌ترین بخش آن، یعنی نامش آنقدر وقت و حوصله نداشته که سراغ نامی که به کرات تکرار شده برود، در دیگر لایه‌های جزئی احتمالاً وضعش از این هم بدتر است. متاسفانه من این تیزهوشی را نداشتم و بعد از دیدن قسمت اول از سر عادت بد که هیچ چیز را نیمه رها نمی‌کنم تا انتهای قسمت بیستم دیدم و هنوز هم نفهمیدم که چرا نام سریال می‌خواهم زنده بمانم انتخاب شده بود.
باری، می‌خواهم زنده بمانم که بسیاری آن را کپی دهۀ شصت، هفتادی سریال شهرزاد می‌دانند، شروع خوبی دارد، منظور همان سکانس افتتاحیه فیلم است؛ میزانسن، دوربین و دیالوگ‌ها با وسواس انتخاب شده است و وضعیت طنز و طنازی وضعیتی را به خوبی نشان می‌دهد. همان سکانسی که گشت کمیته، هما (با بازی سحر دولتشاهی) و نادر (با بازی پدارم شریفی) را متوقف کرده است و می‌خواهد از نسبت آن سر دربیاورد. از آن سکانس به بعد تا آخر قسمت بیستم، سریال را می‌توان طیفی دانست که هر لحظه بدتر و بدتر می‌شود تا به انتها برسد و با پایان‌بندی راحت‌طلبانه خالق سریال تمام می‌شود.
داستان سریال با یک اتفاق شروع می‌شود، اتفاقی که کل یک خانواده کم‌وبیش خوشبخت را بهم می‌ریزد. اتفاقی که نه فقط بدیع نیست، بلکه بی‌شمار بار دستمایۀ ساخت فیلم یا سریالی شده است. تا اینجا ایرادی در آن نیست، هم در قصه جرم و جنایت تنوع بی‌شماری برای قصه‌گویی است هم داستان عشق از قدیمی‌ترین داستان‌های بشر است که اگر خوش گفته شود، جذاب‌ترین قصه است. ایراد آنجاست که خالقان این سریال نه توان شخصیت‌سازی دارند و نه موقعیت‌سازی و به تبع آن به جای گفتن قصه، مخاطبی را گرو می‌گیرند که با سریال مواجه شده است، گرو گرفتنی که با «آخرش چه می‎شود؟» صورت می‌گیرد. در واقع سریال بدون اینکه داستانی منسجم داشته باشد یا بی‌آنکه از پس گرفتن وقت مخاطب به او چیزی بدهد، با به کار گرفتن کاراکترهایی که گویی ربات‌هایی بی‌هویتی در خدمت اوامر فیلنامه‌نویس هستند، دست به خلق سکانس‌هایی می‌زنند که می‌خواهد مخاطب را متحیر کند.(این جمله حق مطلب را ادا نمی‌کند اما معادل بهتری که قابل چاپ باشد نیافتم.) پیشران این وضعیت هم موسیقی و تصویربرداری اسلوموشن است؛ سکانس‌های که گویی برای رضایت دل بازیگران خلق شده نه اینکه در خدمت اثر باشند. دلایل اینکه چرا این بیست قسمت را علیرغم همه اسلوموشن‌ها، گانگستربازی‌ها و حمایت‌های همه جانبه‌ای که داشت، اثری فست‌فودی، ناماندگار و ملال‌آور است و خلاف مدعای سازندگان و دوستانشان هم اقبال به آن نسبت به سطح تبلیغات و گروه بازیگرانی که داشت اقبال موفقی نبود، در ادامه خواهم آورد.

گسست از ساخت سیاسی زمانه

سریال با یک تأکید بر دهۀ شصت شروع می‌شود که بعدتر متوجه می‌شویم اواخر دهه شصت و پس از جنگ است. پیشتر گفتم، در سکانس ابتدایی دکوپاژ و میزانس خوبی از دهه شصت ارائه می‌شود اما زمان‌مندیِ سریال در همان تک سکانس می‌ماند. هرچه جلوتر می‌رویم شخصیت‌ها و وضعیت‌ها از زمانی که ابتدا قرار بوده، بخشی از هویت اثر باشند، بیشتر گسسته می‌شوند، تا جایی که حالا بعد از اتمام سریال می‌توان این پرسش را مطرح کرد که اگر زمان سریال 20 سال بعدتر بود یا 20 سال قبل‌تر چه تفاوتی داشت؟ این موضوع به دو دلیل مهم است.....

▫️▫️▫️
https://t.me/zamaneyebarkhord

ادامه این یادداشت را اینجا بخوانید.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
▫️▫️▫️

مروری بر ماهنامه مدیریت ارتباطات، شماره 134.

موسیقی متن: از آلبوم Kula Kulluk Yakisir Mi، با اجرای کیهان کلهر و اردل ارزنجان.



https://t.me/cm_magazine
درباره مبارزه زیر لحاف در ویکی‌پدیا...
فلسفه در روزگار عسرت

✍🏽 محسن آزموده/

کار فلسفه در شرایط بحرانی چیست؟ فیلسوفان به عنوان فیلسوفان در مواجهه با رنج های بشری چه باید بکنند؟ آیا باید صریح و مستقیم واکنش نشان بدهند یا به کار پیشین خود مشغول باشند؟ آیا باید در برابر مصیبت‌های سایر انسان‌ها سکوت کنند؟ فلسفه چه کمکی به کاهش آلام دیگران می‌کند؟ آیا اصلا چنین وظیفه ای به عهده دارد؟ در پاسخ به این پرسش‌ها، به نظر می‌‎رسد که نخست باید میان فیلسوف یا فلسفه دان یا علاقه‌‌مند به فلسفه و خود فلسفه تمایز گذاشت. فیلسوف بودن یا اهل فلسفه بودن، تنها یکی از شئون یک انسان می‌تواند باشد، اگرچه شان مهمی‌ست و چنان که خواهد آمد، باورها و عقاید فرد و در نتیجه کلیت رفتار و کردار و گفتار او را متاثر می سازد. اما قطعا در رفتارها و کردارهای هر انسانی-اعم از یک فیلسوف- بی‌شمار عامل دیگر نیز موثر است. از این حیث نفس فیلسوف بودن یا طرفدار یک فلسفه بودن، به معنای عمل کردن به تمامی مضامین و ایده‎های آن فلسفه نیست و ای بسا فیلسوفان یا اهل فلسفه‌ای که میان دیدگاه‌هایشان چنان که بیان می‌کنند با کردارشان تمایز هست.
اما گذشته از فیلسوف یا اهل فلسفه که یک شخص انسانی است و مثل هر بشری، سرشار از باورها و خواست‌ها و احساسات متمایز و بلکه متناقض، آنچه اهمیت دارد، فلسفه است. فلسفه در روزگار عسرت چه کمکی به بشریت می‌کند؟ آیا اصولا کاری از این معرفت بنیادین با مباحث پیچیده و انتزاعی و مفهوم‌‍پردازی‌های سخت و دشوار ساخته است؟ این اثرگذاری به چه صورت ممکن است؟ پاسخ ساده به این پرسش آن است که فلسفه با تصحیح باورهای انسان‌ها درباره هستی به طور عام، یعنی خودشان، دیگران و سایر موجودات و ربط و نسبت آنها، به آدمیان کمک می‌کند، با نفی جزم‌اندیشی، تصلب، رهایی از باورهای کلیشه ‌ای و غلط و آموزش شک کردن در همه چیز و روی آوردن به استدلال‌ورزی. فلسفه عقاید ما درباره سیاست، اجتماع، اخلاق، آیین، اقتصاد و ... را به چالش می‌کشد و طریق خودآئینی و استقلال رای را به ما می‌آموزد. فلسفه نفی همه ارزش‌های غیرمعقول و کوشش برای اتکا به عقلانیت و خردورزی است.


▫️▫️▫️
https://t.me/zamaneyebarkhord
«وحشت» در آینده نزدیک

✍🏽 علی ورامینی/

یک دستش عصا و دست دیگرش آدرس یک پزشک بود. تا طبقه چهارم ساختمان هنوز مطب دکتر را نیافته بود. مستاصل سراغ دکتر را از من پرسید. با او به سمت ایستگاه نگهبانی هم‌قدم شدم، گفت: «پسرش برای ماموریتی رفته و در شهر نیست که او را همراهی کند»؛ تنها مکالمۀ ما در آن زمان کوتاه. سخن از پسرش بی‌هیچ مقدمه‌ای بود، انگار چیزی در ذهنش از قبل او را درگیر می‌کرد، یا اینکه تنهایی و استیصالش او را خجل کرده بود و می‌خواست به دیگری بگوید که او ]استثنا[ امروز تنهاست، آن هم به دلیل اجباری که پسرش به سفر رفتن داشته است.
شرمساری از تنهایی مختص این پیرمرد نیست، در فهم عرفی ما بعضی پدیده‌هایی که گریزناپذیر هستند همین وضعیت را دارند، یکیش تنهایی (مراد تنهایی در زندگی جمعی است و به معنای تنهایی فیزیکی است و نه انواع دیگر تنهایی مثل تنهایی وجودی) است. بشر امروز در زندگی اجتماعی، به واسطه عوامل بسیار (مهم‌ترین آن فردگرایی)، یا دچار تنهایی است و یا احتمال تنها شدنش به مراتب بیش از بشر 200 سال پیش است. در زندگی غربی تنهایی اجتماعی زودتر اتفاق افتاده است.
«آتول گاواندی»، پزشک و نویسنده آمریکایی هندی‌تبار که کتاب معروف «آنچه پزشکی از مردن نمی‌داند» را نوشته است، تصویری بسیار واضح از دو دنیای غرب و شرق در مواجهه با تنهایی به ما می‌دهد. او از سویی زندگی پدربزرگ هندی‌اش را ترسیم می‌کند که بیش از 100 سال عمر دارد و در روستایی در هند زندگی می‌کند و از سوی دیگر مادر همسرش که به سن حدود 80 سال رسیده است و در یکی از شهرهای آمریکا ساکن است.
گاواندی از سنت زندگی جمعی در هند می‌گوید، از پیری که بسیار حرمت دارد، مرکز ثقل خانواده است و با در خدمت بودن اعضای خانواده چنان زندگی می‌کند که نه هرگز تنها می‌شود و نه کاری می‌کند که مورد دلخواهش نباشد. از آن سو مادر همسرش که کم‌کم هم دچار زوال عقل می‌شود، به خاطر سبک زندگی مسلط و تنهایی‌ای که دیگر برایش خطرناک است ناچار می‌شود که آزادی خود را فدای امنیت کند.
گاواندای از مقایسه این دو جهان زیست در بخشی که مربوط به کارهای حمایتی برای بیماران سالمند و پزشکی سالمندان است استفاده می‌کند و نگاهی تاریخی به تلاش‌هایی می‌کند که طی دو سه دهه اخیر برای جمع امنیت و آزادی در مراقبت از سالمندان تنها شده است. اینکه چطور فضاهایی به‌وجود بیایند که سالمندان تنها هم بتوانند حس خوشایندی داشته باشند و هم اینکه در امنیت زندگی کنند. پیشفرض گاواندی این است که؛ از زندگی غربی دیگر نمی‌توان انتظار داشت که خانواده مسئولیت حمایت سالمندان را به عهده بگیرد و از دیگر سو تجربه‌های ناپخته و قدیمی از مراکز نگهداری سالمندان نتوانسته زندگی خوشایندی برای آنان رقم بزند.
به‌نظر می‌رسد که جامعۀ ایران امروز از این منظر در دوران گذار از سبک زندگی شرقی به غربی است. نرخ ازدواج و زاد و ولد از یک سو و افزایش تعداد افرادی که زیستن تنهایی را انتخاب می‌کنند از سوی دیگر می‌تواند شاهدی بر این مدعا باشد.
با توجه بالا رفتن سن ایرانیان و تنهایی افراد بسیار زیادی از این جمعیت مسن، باید که فکر چاره بود؛ چه در حوزه‌ی سلامت و چه در حوزه نگهداری از افرادی که دیگر توانایی و امکان تنها زندگی کردن را ندارند. گاواندی تجربۀ چند دهه آزمون و خطا با سرمایه‌های بسیار زیاد در آمریکا در این حوزه را هنوز تجربه‌ای ناپخته و اول راه می‌داند. برای ما که اساساً همچین چیزی قابل تصور نیست. ما آنچنان درگیر ابربحران‌های امروز هستیم که هیچ تصوری از زندگی آینده، چه فردی و چه جمعی نداریم.
متاسفانه این بحران پیش رو زندگی بسیاری از ما ایرانیان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. ما رفته‌رفته از زندگی جمعی شرقی که یکی از مزیت‌هایش، امنیت و آزادی در دوران سالمندی است، فاصله می‌گیریم و در این فاصله گرفتن شتاب زیادی داریم و از سوی دیگر هیچ بستر و حتی ایده‌ای برای کم کردن عوارض زندگی در تنهایی نداریم. در ادبیات فارسی «وحشت» ترس از تنهایی است، به‌نظر می‌رسد باید منتظر وحشتی فراگیر باشیم اگر وضع و روزگارمان همین باشد.


🗞 منتشرشده در ستون #فلسفه_در_خیابان، صفحه آخر #روزنامه_اعتماد


▫️▫️▫️
https://t.me/zamaneyebarkhord