نوشته‌های‌منوچهر ذاکر🌈
195 subscribers
15 photos
4 videos
6 files
17 links
منوچهر ذاکر استاد دانشگاه و نویسنده حوزه نقد و روشنگری بر پایه علوم نوین و تفکر نقاد هستم. این کانال به مباحث اندیشه، عدالت و مسائل آموزش و دانشگاه می‌پردازد. نقد و نظرتان را بفرستید به: @manou_zaker
Download Telegram
🌈 هیوریستیک‌های شناختی منشا باورهای دینی (بخش دوم)
@zaker_notes

🟣 پژوهشگران علوم شناختی دین عقیده ندارند یک «بخش، ابزار یا زیر واحد تخصصی (یعنی ماژول دینی)» در مغز وجود دارد. در عوض، معتقدند که دین یک پدیده طبیعیِ رشدی-بلوغی است؛ زیرا مفاهیم مذهبی به‌راحتی روی سیستم‌های شناختیِ از پیش موجود که به‌طور خودکار در حال رشد هستند، «سوار می‌شوند». در مغز ما پردازش‌هایی وجود دارد که پذیرش ایده‌های مذهبی را بسیار شهودی و آسان می‌کند. اصطلاح «طبیعیِ رشدی» (Maturationally Natural) به فرآیندها، ظرفیت‌ها و باورهای ذهنی و شناختی اشاره دارد که به‌طور خودکار، بدون زحمت و به‌عنوان بخش طبیعی از رشد و بلوغ معمول انسان پدیدار می‌شوند. نمونه‌هایی از ویژگی‌های طبیعیِ رشدیِ عبارتند از: یادگیری زبان مادری، تشخیص چهره انسان‌ها، و ایجاد «نظریه ذهن» (درک شهودی از اینکه دیگران نیز برای خود افکار، خواسته‌ها و مقاصدی دارند). از نظر علوم شناختی دین، باورهای دینی «محصول جانبی» از چندین مکانیسم شناختی طبیعی هستند که همپوشانی دارند و برای بقای اولیه و عملکردهای اجتماعی، تکامل یافته‌اند. دستگاه HADD عمده‌ترین این مکانیسم‌هاست. در ادامه به مکانیزم مهم نظریه ذهن می‌پردازیم.

🟢 نظریه ذهن (Theory of Mind=ToM):
نظریه ذهن، توانایی شناختی حیاتی ما برای نسبت دادن حالت‌های ذهنی — باورها، مقاصد، خواسته‌ها و احساسات — به خودمان و دیگران است. این توانایی به ما اجازه می‌دهد رفتار انسان‌ها را پیش‌بینی کنیم و در شبکه‌های پیچیده اجتماعی مسیریابی کنیم. از آنجا که ما در مدل‌سازی ذهن دیگران بسیار ماهر هستیم، به طور طبیعی «ذهن‌ها» را به دنیای غیرانسانی نیز فرافکنی می‌کنیم. مثلاً اگر یک خشکسالی محصولات را نابود کند یا طوفانی ناگهانی رخ دهد، نظریه ذهن ما باعث می‌شود بپرسیم: «چه کسی از دست ما عصبانی است؟» یا «آنها چه می‌خواهند؟» ما بطور طبیعی فرض می‌کنیم که یک عقل آگاه در پشت پرده پدیده‌های پیچیده طبیعی در حال فعالیت است. به زبان ساده‌تر، ToMیعنی توانایی «قرار دادن خود به جای دیگری» و درک اینکه او به چه چیزی فکر می‌کند یا چه احساسی دارد. بواسطه ToM، مغز اجتماعی ما آنقدر در تشخیص نیت‌ها، ذهن‌ها و الگوهای انسانی مهارت پیدا کرده که بطور طبیعی این مفاهیم را به کل کیهان بسط می‌دهد و جهان را نه به عنوان یک سیستم مکانیکیِ کور، بلکه به عنوان محیطی پر از نیت، معنا و حضور ذهن‌های برتر درک می‌کند. این توانایی معمولاً در کودکان بین سنین ۴ تا ۵ سالگی به تکامل می‌رسد. بدون ToM، همدلی، فریب دادن، پیش‌بینی رفتار دیگران، و برقراری روابط پیچیده اجتماعی غیرممکن است. ما برای بقا در جوامع انسانی، نیازمند این هستیم که ذهن دیگران را «بخوانیم» و نیت آن‌ها را پیش‌بینی کنیم.

🟣 نقش نظریه ذهن در پذیرش باورهای دینی:

🔸 نسبت دادن «ذهن» به جهان و موجودات ماورایی: مغز انسان به دلیل داشتن نظریه ذهن قوی، دائماً در حال جستجوی نیّت و آگاهی در محیط اطراف است. وقتی اتفاقی در طبیعت رخ می‌دهد (مانند زلزله، طوفان یا یک بیماری ناگهانی)، مغز ما که برای روابط اجتماعی طراحی شده است، ناخودآگاه می‌پرسد: «چه کسی این کار را کرد و چرا؟» ما تمایل داریم به پدیده‌های طبیعی، یک «عامل» با ذهنی هوشیار نسبت دهیم؛ عاملی که دارای خشم، مهربانی، یا هدف است (مانند خدایان خورشید، طوفان یا یک خدای واحد آفریننده).

🔸 مکانیسم تشخیص عامل بیش‌فعال (HADD) در ترکیب با نظریه ذهن، باعث می‌شود انسان‌ها حضور موجودات نامرئی (ارواح، فرشتگان، اجنه و خدایان) را به راحتی درک و باور کنند، زیرا نحوه سیم‌کشی مغز ما یعنی مدارهای نورونی باعث می‌شود مغز در شرایط ابهام، وجود یک «ذهن پنهان» را پیش‌فرض بگیرد.

🔸 امکان‌پذیر ساختن مفهوم دعا و نیایش:

اعمالی مانند دعا کردن، کاملاً بر پایه «نظریه ذهن» استوار هستند. برای اینکه یک فرد دعا کند، باید پیش‌فرض‌های زیر را به صورت شناختی پردازش کند: اول، موجودی ماورایی وجود دارد که دارای «ذهن» است. دوم، این موجود می‌تواند افکار و خواسته‌های من را بشنود و درک کند (ارتباط ذهنی). سوم، این موجود دارای احساسات است و من می‌توانم با التماس یا شکرگزاری، تصمیمات یا حالت ذهنی او را تغییر دهم. بنابراین، بدون برخورداری از نظریه ذهن، مفهوم ارتباط با خدا یا نیروی ماورایی برای انسان کاملاً بی‌معنی بود.

🔸 خدایان ناظر و اخلاق اجتماعی:

یکی دیگر از کارکردهای نظریه ذهن در دین، مفهوم «خدای دانای کل» است. انسان‌ها با استفاده از توانایی نظریه ذهن، یک «ناظر کیهانی» را تصور می‌کنند که از تمام افکار و نیت‌های پنهان آن‌ها آگاه است. این باور که «ذهنِ بزرگی همیشه در حال تماشای ماست»، به شدت در تنظیم رفتارهای اخلاقی و حفظ نظم در جوامع بزرگ انسانی موثر بوده است.

🟢 ادامه مطلب اختصاص دارد به سومین مکانیسم دخیل در باورهای دینی یعنی غایت‌اندیشی افراطی.
❤1👍1
🌈 هیوریستیک‌های شناختی منشا باورهای دینی (بخش سوم)

@zaker_notes

🟢 غایت‌‌اندیشی افراطی (Promiscuous Teleology)

مفهوم غایت‌‌اندیشی افراطی یا فراگیر (PTe) یکی از مفاهیم کلیدی در تقاطع روان‌شناسی تکاملی و علوم شناختی دین است. غایت‌اندیشی، همچنین یک روش تفکر برای توضیح علل پدیده‌هاست و اهمیت فراوانی در فلسفه علم دارد. به این مهم نیز مختصر خواهیم پرداخت. این اصطلاح که نخستین بار توسط Deborah Kelemen از طریق بررسی تفکر کودکان، مطرح شد (رفرنس در آخر یادداشت)، به تمایل طبیعی ذهن انسان برای جستجو و یافتن «مقصود»، «هدف غایی»، و «طراحی» در پدیده‌هایی اشاره دارد که لزوماً دارای هدفمندی یا شعور ذاتی نیستند. انسان‌ها بطور طبیعی تمایل دارند که ابزارها و ساخته‌های دست بشر را با هدف آنها تعریف کنند؛ مثلاً می‌گوییم صندلی برای نشستن است. این نوع تفکر کاملاً منطقی است. غایت‌اندیشی یعنی توضیح دادن یک چیز بر اساس هدفی که در آینده دارد، نه علتی که در گذشته باعث به وجود آمدنش شده است. کلمه «افراطی» در اینجا به این معناست که ذهن انسان (به‌ویژه در دوران کودکی) این هدف‌گذاری و الگو را به همه‌ اتفاقات و پدیده‌ها تعمیم می‌دهد؛ از اشیاء بی‌جان گرفته تا فرآیندهای تصادفی در طبیعت و رخدادهای اجتماعی؛ و اتفاقات طبیعت را چنان تفسیر می‌کند که گویی برای هدف خاصی طراحی شده‌اند. لذا در موارد بسیاری بجای یافتن علل دخیل در بروز پدیده، هدف غایی پسِ پشت پدیده را جستجو می‌کند که منجر به یک سوگیری یا خطا شناختی می‌گردد. نکته مهم دیگر اینست که PTe یک شبه-تبیین است به این معنی که علت وجود یا بُروز پدیده‌ را از این طریق که برای نیل به یک هدف یا غایت وجود دارد یا طراحی شده، بیان می‌کند. برای مثال این باور که کبد یا کلیه برای فلان مقصود و کارکرد در کالبد انسان خلق شده است یک شبه-تبیین منتج از PTe است و به این باور عامه‌پسند منجر می‌شود که بدن انسان مونتاژی از قطعاتی است که هر کدام برای هدف خاصی طراحی و ساخته شده. بنابراین، از این واقعیت غافل است که اندام‌های انسان حاصل میلیون‌ها سال انطباق محیطی و انتخاب طبیعی هستند.

🟣 از دیدگاه تکاملی، سوگیری PTe یک ابزار بقا بوده است. اجداد ما در محیطی پرخطر زندگی می‌کردند و برای بقا نیاز داشتند که سریعاً نیت و هدف پدیده‌ها را حدس بزنند. این فرض که یک پدیده یا حرکت، هدفمند بوده و ناشی از یک اراده (مانند اراده یک شکارچی) است، هزینه کمتری نسبت به نادیده گرفتن آن داشت. در ادامه نخست با چند مثال‌ ابتدایی، غایت‌اندیشی افراطی را بیشتر توضیح می‌دهیم. این مثال‌ها نشان می‌دهند ذهن باستانی چگونه علت پدیده‌های طبیعی را با توسل به هدفمندی و غایت، تبیین کرده است. مثال‌های تخصصی بعد از مثال‌های ساده معرفی می‌شود.

🔹 ابرهای باران‌زا: دیدگاه علمی بیان می‌کند ابرها به دلیل تبخیر آب و تراکم بخار در اتمسفر شکل می‌گیرند. ولی PTe چنین توضیح می‌دهد: ابرها وجود دارند برای اینکه به ما و گیاهان باران بدهند. تحلیل این مثال اینست که ذهن یک پیامد مثبت (بارش باران) را می‌گیرد و آن را به عنوان علت وجودی ابر تفسیر می‌کند.

🔹 حیوانات خطرناک یا آزاردهنده، کوه‌ها و درختان: دیدگاه علمی اینست که پشه‌ها بخشی از یک اکوسیستم هستند که طی فرآیند انتخاب طبیعی تکامل یافته‌اند. غایت‌اندیشی افراطی می‌پرسد طبیعت یا خداوند پشه‌ها را برای چه آفریده است؟ تحلیل: تلاش ذهن برای یافتن یک جایگاه و مأموریت معنادار برای هر موجود زنده، حتی موجودات آزاردهنده. غایت‌اندیشی افراطی باور دارد کوه‌ها وجود دارند برای اینکه ما بتوانیم از آن‌ها بالا برویم، یا درختان وجود دارند برای اینکه برای ما سایه ایجاد کنند. این دیدگاه به شدت انسان‌محور است و جهان را به عنوان صحنه‌ای می‌بیند که تمام عناصر آن برای خدمت به یک هدف چیده شده‌اند.

🟢 گرایش به PTe در مباحث پیچیده‌تر نیز ظاهر می‌شود. ذهن انسان به قدری به این هیوریستیک آغشته است که حتی متخصصین علمی نیز در زبان خود از آن استفاده می‌کنند. چند مثال جدی را بررسی می‌کنیم که چگونه این سوگیری جایگزین تبیین علمی می‌شود:

🔸 درک نادرست از تکامل و جهش‌های ژنتیکی: تبیین غایت‌اندیشانه (نادرست) می‌گوید «ویروس کووید-۱۹ جهش پیدا کرد تا بتواند از سد واکسن‌ها عبور کند.» یا «زرافه‌ها گردن دراز پیدا کردند تا به برگ‌های بالای درخت برسند.» ولی تحلیل علمی می‌گوید: ویروس‌ها هیچ هدفی ندارند. آن‌ها دائماً و به صورت تصادفی جهش می‌کنند. بیشتر این جهش‌ها بی‌فایده‌اند، اما به طور تصادفی یکی از جهش‌ها باعث مقاومت در برابر واکسن می‌شود. چون فقط آن نسخه‌ها زنده می‌مانند، در جمعیت پخش می‌شوند (انتخاب طبیعی). هیچ «تا» یا «هدفی» در کار نبوده است.

D. Kelemen, British and American children's preferences for teleo-functional explanations of the natural world. Cognition. 2003

ادامه 👇👇
👍2❤1
نمونه‌هایی از تفکرات غایت‌اندیشانه در مباحث علوم طبیعی را ادامه می‌دهیم. منبع مطلب قبل که در خصوص جهش‌های ویروس بود از کتاب زیر است:

R. Dawkins, The blind watchmaker: Why the evidence of evolution reveals a universe without design, 1996.

🔸 شکل‌گیری سیاره زمین و حیات: تبیین غایت‌اندیشانه (نادرست) می‌گوید «لایه اوزون به وجود آمده است تا از انسان‌ها و حیوانات در برابر اشعه فرابنفش خورشید محافظت کند.» ولی واقعیت علمی تاکنون چنین می‌گوید: لایه اوزون صرفاً نتیجه واکنش شیمیایی اکسیژن با نور خورشید در جو زمین است. این لایه نیتی برای محافظت از کسی ندارد؛ بلکه حیات روی خشکی‌ها توانست تکامل پیدا کند، چون لایه اوزون از قبل (به دلایل شیمیایی) آنجا حضور داشت. بنابراین، لایه اوزون برای خاطر ما آنجا قرار داده نشده است. منبع این مطلب:

J. Lovelock, L. Margulis. The Gaia Hypothesis, 2007.

🔸 عملکرد سیستم ایمنی و فیزیولوژی بدن: تبیین غایت‌اندیشانه (نادرست) می‌گوید «بدن من تب کرد تا باکتری‌ها را از بین ببرد.» ولی تحلیل علمی می‌گوید: اگرچه این جمله در مکالمات روزمره بسیار رایج است، اما بدن یک موجود خودآگاه نیست که تصمیم استراتژیک بگیرد. واقعیت این است که ورود مواد شیمیایی خاصی از دیواره باکتری‌ها، گیرنده‌های هیپوتالاموس مغز را تحریک می‌کند و به عنوان یک واکنش مکانیکی و شیمیایی خالص، دمای بدن بالا می‌رود. منبع این مطلب:

R. Nesse, G.C. Williams, Why we get sick: The new science of Darwinian medicine. Vintage, 2012.

🔸 فیزیک کیهانی و ثابت‌های کیهان‌شناسی: تبیین غایت‌اندیشانه می‌گوید: «فاصله زمین تا خورشید دقیقاً تنظیم شده است تا آب به صورت مایع باقی بماند و حیات شکل بگیرد.» ولی تحلیل علمی می‌گوید خورشید میلیاردها سیاره و سیارک را در فواصل مختلف به دور خود می‌چرخاند. زمین به صورت تصادفی در فاصله‌ای قرار گرفته که تحت آن فاصله آب در حالت مایع است و برنامه‌ریزی هدفداری به این منظور وجود نداشته است. منبع این مطلب:

J.D. Barrow, The anthropic cosmological principle, 1986.

🟢 نقش غایت‌اندیشی افراطی در باورهای دینی:

دبورا کلِمن در مقاله‌ی آیا کودکان خداشناس شهودی هستند؟

Are Children 'Intuitive Theists'? Reasoning About Purpose and Design in Nature (2004)

نشان می‌دهد که ذهن انسان از دوران کودکی به طور غریزی دچار «غایت‌اندیشی فراگیر» است. مثلاً کودکان تمایل دارند فکر کنند که ابرها برای این وجود دارند که باران ببارد، یا صخره‌ها تیز هستند تا حیوانات بتوانند خود را بخارانند. این سوگیری شناختی باعث می‌شود انسان‌ها پدیده‌های طبیعی را «هدفمند» و در نتیجه «طراحی‌شده» تصور کنند. سوگیری PTe، «خداپرستیِ شهودی» را در ذهن ایجاد می‌کند. وقتی ذهن ما بطور خودکار فرض می‌کند که هر چیزی در جهان دلیلی و هدفی دارد، به طور طبیعی به این نتیجه می‌رسد که باید «طراحی» پشت این اهداف باشد. این مفهوم نشان می‌دهد که چرا نظریه تکامل داروین (که بر پایه جهش‌های تصادفی و بدون هدف است) برای ذهن انسان تا این حد غیرشهودی و دشوار است. در مقابل، به ما نشان می‌دهد که چرا باور به وجود طرح و هدفمندی در کائنات برای انسان بسیار طبیعی و آسان است. شبکه نورونی مغز ما ایجاب می‌کند همه‌جا به دنبال معنا، هدف و مقصود بگردد، حتی در جایی که فقط فرآیندهای کور فیزیکی و شیمیایی در کار است. به عقیده پژوهشگرانی همچون دبورا کلمن، دنیل دِنِت و ریچارد داوکینز، مکانیزم PTe از طریق یک زنجیره منطقیِ ناخودآگاه و بسیار سریع در مغز، بذر باورهای دینی را می‌کارد. آنها این فرآیند را در سه گام شناختیِ کوتاه خلاصه می‌کنند:

🔹 ۱- مکانیزم PTe توهمِ طراحی را در ذهن القا می‌کند: وقتی ذهن انسان در هر پدیده طبیعی (مثل گردش فصل‌ها یا بارش باران) یک «هدف» و «کارکرد» می‌بیند، طبیعتِ تصادفی و کور را به عنوان یک سیستمِ مهندسی‌شده و منظم تفسیر می‌کند.

🔹 ۲- ضرورت وجود طراح را القا می‌کند. باور طبیعی مغز ما این است: «هیچ هدفی بدون اراده، و هیچ اراده‌ای بدون یک فاعلِ هوشمند وجود ندارد.» ذهن نمی‌تواند بپذیرد که یک پدیده، هدفی داشته باشد اما کسی آن هدف را تعیین نکرده باشد.

🔹 ۳- ایده خالق کیهانی القا می‌شود: از آنجا که انسان‌ها یا حیوانات نمی‌توانند طراحِ پدیده‌های عظیمی مثل خورشید، کوه‌ها یا کهکشان‌ها باشند، ذهن به صورت کاملاً شهودی و خودکار به این نتیجه می‌رسد که باید یک «ابرفاعلِ ماورایی» (خدا یا خدایان) وجود داشته باشد که این اهداف را در کائنات تنظیم کرده است.

🟣 خلاصه اینکه غایت‌شناسی افراطی به جهانِ فیزیکی «هدف» تزریق می‌کند و ذهن برای توجیه این هدف، ناگزیر به پذیرش یک «طراحِ کیهانی» سوق داده می‌شود؛ به همین دلیل است که ایده وجود خدا برای مغز انسان بسیار آشناتر و منطقی‌تر از پذیرش اتفاقات تصادفی است.
@zaker_notes

ادامه 👇👇
❤1
آخرین بخش غایت‌اندیشی افراطی

🟣 غایت‌اندیشی افراطی نشان می‌دهد که ذهن انسان یک دانشمند منطقی یا علم‌پرداز به دنیا نمی‌آید، بلکه از اوان کودکی یک قصه‌دوست و قصه‌‌پرداز معناساز است. نمونه‌‌ عمده‌ای از قصه‌دوستی را نزد مردم ایران وقتی پای منبرها می‌نشینند شاهد هستیم. توضیح طبیعت، اخلاقیات و امورات زندگی از طریق قصه‌های عامه‌پسند جزو لاینفک فرهنگ در ایران شده است. در واقع دانش عمومی، تاریخ‌سازی و تبلیغات مذهبی در جامعه ایران با قصه‌ها و داستان‌ها ساخته می‌شود. ایدئولوژی حاکم بر ایران نیز شدیداً و وسیعاً قصه‌دوستی و وابستگی به قصه‌پردازی را در میان عامه مردم تبلیغ می‌کند. تعداد منبرها در ایران قابل مقایسه با تعداد سخنرانی‌های علمی-عمومی نیست. و این گوشه‌ای از این حقیقت است که چه اندازه فهم و دانش عمومی در جامعه ایران از فهم و درک علمی دور است. در جهت عکس، درک نظریه‌ها و توضیحات علم مدرن نیازمند این است که آگاهانه با این میل غریزیِ ذهن به تعمیم هیوریستیک‌های HADD، ToM و PTe در فهم و درک طبیعت و کارکرد جامعه، مبارزه کنیم و بپذیریم که پدیده‌های طبیعی را نمی‌توان با قصه‌های مبتنی بر دانش شهودی شرح داد و نیازمند دانش متکی بر فهم علمی هستند. بعلاوه، بسیاری از پدیده‌های شگفت‌انگیز طبیعت، محصول فرآیندهای کور، تصادفی و بدون هدفِ پیشین هستند.

🟢 در خاتمه بررسی می‌کنیم ترکیب جادویی PTe + HADD چه باوری ایجاد می‌کند. وقتی مغز این دو ابزار را با هم ترکیب می‌کند، به یک نتیجه‌گیریِ شهودی و اجتناب‌ناپذیر می‌رسد: اینکه جهانِ فیزیکی یک صحنه نمایشِ بی‌روح نیست، بلکه پروژه‌ای هدفمند (غایت‌انگاری) است که توسط یک یا چند نیروی آگاه و نامرئی (HADD) مدیریت می‌شود. به بیان بسیار خلاصه: HADD برای ما ایده «خدا» (عامل) را می‌سازد و غایت‌شناسی افراطی، «حکمت و دلیلِ خلقت» (هدف) را توجیه می‌کند. این دو در کنار هم، کامل‌ترین پکیج روانی را برای پذیرش و تولید باورهای دینی و ماورایی در ذهن انسان فراهم می‌کنند.

🟣 برای تکمیل شناخت از باورهای شهودیِ زیرساخت برای اندیشه‌های دینی به دو مورد دوگانه‌انگاریِ روان و بدن و آنتروپومورفیسم (انسان‌گونه‌پنداری) نیاز داریم تا نقشه هیوریستیک‌های ما کامل شود. این هیوریستیک‌ها عمده‌ترین شیوه تفکر شهودی بشر در مواجهه با دنیای طبیعی از فیزیک شهودی گرفته تا روان‌شناسی شهودی هستند. یادداشت بعد اختصاص به دوآلیسم روان و بدن دارد.

@zaker_notes
❤1
عمده‌ترین ماژول‌های شناختی (بخش‌های اختصاصی، سریع و خودکار مغز) که منجر به شکل‌گیری بنیادی‌ترین باورهای دینی (بعنوان محصولی جانبی) می‌شوند. محصول جانبی زیرا بخشی مستقل، هدفدار و مختص باورهای دینی در مغز وجود ندارد و کارکرد ترکیبی بخش‌هایی که در تصویر وجود دارند به خلق باورهای مذکور منجر می‌شود. ماژول‌هایی که اشاره شد طی میلیون‌ها سال تلاش و تکامل فکری و عملی بشر برای ایمنی، بقا و پیش‌بینی در محیط طبیعی و اجتماعی پدید آمده‌اند. مستطیل وسط نشان می‌دهد این ماژول‌ها بطور طبیعیِ رشدی-بلوغی یعنی اتوماتیک و بدون نیاز به آموزش یا بازسیمکشی در مغز فعال می‌شوند. بحث ما با معرفی دوگانه‌انگاری یعنی دوآلیسم ذهن (روح) و بدن (ماده) و نیز مفهوم انسان‌گونه‌پنداری یعنی آنتروپومورفیسم ادامه دارد.

@zaker_notes
❤2
🌈 هیوریستیک‌های شناختی منشا باورهای دینی (بخش چهارم)

@zaker_notes

🟣 دوگانه‌انگاری شهودی (Intuitive Dualism)

یکی از مهم‌ترین مباحث در فلسفه بویژه فلسفه ذهن و در چند دهه اخیر در حوزه هیوریستیک‌های شناختی است. به زبان ساده، دوگانه‌انگاری شهودی (از نوع شناختی نه فلسفی) به این معناست که ذهن انسان به‌طور طبیعی، غریزی و بدون نیاز به آموزش تمایل دارد باور کند که «ذهن» (روان یا آگاهی) و «بدن» (جسم یا ماده) دو ماهیت کاملاً متفاوت و مجزا از یکدیگر هستند. از دیدگاه شناختی، دو سیستم پردازشیِ شهودی و مجزا در مغز انسان وجود دارد:

۱- فیزیک شهودی: برای درک اشیاء مادی و پدیده‌های ملموس و دم‌دست طبیعت (مانند افتادن سیب، برخورد سنگ، سرعت حیوانات و غیره).

۲- روان‌شناسی شهودی (معادل با نظریه ذهن = ToM که قبلاً صحبت کردیم): برای درک نیت‌ها، احساسات و باورهای انسان‌ها.

به دلیل عملکرد مجزای این دو سیستم، ما به‌طور ناخودآگاه فکر می‌کنیم قوانین حاکم بر جسم فیزیکی با قوانین حاکم بر آگاهی و احساسات کاملاً تفاوت دارند. یعنی احساس می‌کنیم که بدن ما یک «وسیله نقلیه» فیزیکی است، اما «خودِ واقعی» ما (ذهن یا روح) راننده‌ای غیرمادی است که کنترل آن را بر عهده دارد.

🟢 مثال اول: در بعضی داستان‌ها و فیلم‌های تخیلی، ذهن دو نفر جابه‌جا می‌شود. ذهن ما تماشای این فیلم‌ها را کاملاً منطقی و قابل‌فهم می‌یابد. ما اصلاً گیج نمی‌شویم که چگونه «شخصیت» یک فرد به بدن فرد دیگری منتقل شده است. این درک آسان، دقیقاً ناشی از دوگانه‌انگاری شهودی ماست.

🔸 مثال‌ دوم (دوگانه‌انگاری در ذهنیت کودکان): روان‌شناسانی مانند Paul Bloom با آزمایش روی کودکان نشان داده‌اند که دوگانه‌انگاری در انسان‌ها ذاتی است. وقتی از یک کودک پرسیده می‌شود: «اگر مغز یک پسر را از سرش خارج کنیم، آیا او هنوز می‌تواند مسائل ریاضی را حل کند؟» کودک می‌گوید: «نه.» اما اگر بپرسند: «آیا او هنوز برادرش را دوست دارد؟» کودک معمولاً می‌گوید: «بله!» کودک به‌طور شهودی «حل مسئله» را کار یک عضو فیزیکی (مغز) می‌داند، اما «عشق و احساس» را متعلق به چیزی غیرمادی (روح یا ذهن) می‌داند.

🔸 مثال سوم (آزمایش «موش کوچولو»): برای بررسی عمیق‌تر اینکه چگونه این دوگانه‌انگاری به باورهای پس از مرگ ختم می‌شود، یکی از مشهورترین آزمایش‌ها آزمایش موش کوچولو است. محققان برای کودکان یک نمایش عروسکی اجرا کردند. در این داستان، موش کوچولو در جنگل گم می‌شود، می‌ترسد، احساس گرسنگی می‌کند و در نهایت یک تمساح به او حمله کرده و او را می‌خورد (مرگ فیزیکی). سپس محققان دو مجموعه‌ متفاوت از سوالات را می‌پرسند.

۱- سوالات فیزیکی/بیولوژیکی: آیا موش هنوز نیاز دارد غذا بخورد؟ آیا مغز موش هنوز کار می‌کند؟ آیا موش هنوز بزرگ می‌شود؟

۲- سوالات روان‌شناختی/احساسی: آیا موش هنوز مادرش را دوست دارد؟ آیا موش هنوز دلش می‌خواهد به خانه برگردد؟ آیا موش می‌داند که مرده است؟

نتایج نشان دادند کودکان به‌خوبی درک می‌کنند که عملکردهای بیولوژیکی و فیزیکی متوقف شده‌ است (مثلاً می‌گفتند: نه، او دیگر غذا نمی‌خورد، چون بدنش پاره شده). اما در کمال تعجب، همان کودکان پاسخ می‌دادند که موش همچنان مادرش را دوست دارد و دلش برای خانه تنگ شده است! این مطالعه نشان داد که ذهن انسان در سنین پایین به‌راحتی خاموش شدن موتورِ فیزیکیِ بدن را می‌پذیرد، اما نمی‌تواند خاموش شدن «ذهن و احساس» را پردازش کند. کودکان به‌طور پیش‌فرض دوگانه‌انگار هستند و تداوم ذهن را مستقل از بدن می‌پذیرند

🟣 چرا فیزیک شهودی و روانشناسی شهودی دو ماژول (بخش اختصاصی) جداگانه در مغز هستند؟

در اینجا به چند دلیل عمده بسنده می‌کنیم. اولاً فیزیک شهودی با سیستم‌های جبرگرا (Deterministic) سر و کار دارد. مغز باید متغیرهایی مانند جاذبه، جرم، سرعت، اصطکاک و تداوم اشیاء را محاسبه کند. اگر سنگی را رها کنید، همیشه به پایین می‌افتد. ولی روانشناسی شهودی با سیستم‌های هدف‌گرا و حالات پنهان سر و کار دارد. رفتار یک انسان یا حیوان بر اساس نیروهای فیزیکیِ قابل مشاهده تعیین نمی‌شود، بلکه بر اساس باورها، خواسته‌ها، اهداف و احساساتِ نامرئی شکل می‌گیرد. شما نمی‌توانید با استفاده از قوانین فیزیک پیش‌بینی کنید که آیا یک نفر غذایش را با شما تقسیم می‌کند یا خیر.

دلیل دیگر عبارتست از فشارهای تکاملی متفاوت: اجداد انسان برای بقا باید دو دسته مشکل کاملاً متفاوت را حل می‌کردند که هر کدام نیازمند ابزارهای شناختی خاص خود بود:

🔸 بقاء در محیط مادی: ساخت ابزار، پرتاب نیزه، پناه گرفتن از ریزش کوه و مسیریابی نیازمند یک پردازشگر قوی برای فیزیک و هندسه بود.

🔸 بقاء در محیط اجتماعی: انسان موجودی به شدت اجتماعی که بخش بزرگی از رشد مغزش برای مدیریت روابط پیچیده اجتماعی (تشخیص دوست از دشمن، همکاری، دروغ‌گویی، و پیش‌بینی نیت دیگران) ساخته شده است. ادامه 👇
❤1
تکامل یافتن یک سیستم اختصاصی برای روانشناسی شهودی، شانس زنده ماندن و ایمنی انسان را به شدت افزایش داده است.

به طور خلاصه، چون بقا در دنیای مادی نیازمند یک ماشین‌حساب مکانیکی، و بقا در دنیای انسانی نیازمند یک نیت‌خوان تحلیلی بود، مغز ما این دو ابزار شناختی را در مسیرهای عصبی کاملاً جداگانه‌ای توسعه داده است.

🟢 تاثیر دوگانه‌انگاری شهودی در ایجاد باورهای دینی:

علوم شناختی دین استدلال می‌کند که همین دوگانه‌انگاری شهودی، بستر و زیربنای روان‌شناختی بسیار قدرتمندی را برای پذیرش و شکل‌گیری باورهای مذهبی فراهم می‌کند. تاثیرات آن را می‌توان در سه محور اصلی بررسی کرد:

🔹 باور به زندگی پس از مرگ (بقاء روح): اگر ما به‌طور غریزی ذهن و بدن را دو چیز کاملاً مجزا بدانیم، مرگ فیزیکی بدن لزوماً به معنای مرگ ذهن نیست. وقتی بدن یک انسان می‌میرد و متلاشی می‌شود، سیستم «فیزیک شهودی» ما مرگ جسم را تایید می‌کند. اما سیستم «روان‌شناسی شهودی» ما همچنان فعال است و خاموش شدن ناگهانی احساسات و خاطرات آن فرد را دشوار می‌پذیرد. این تضاد باعث می‌شود انسان به‌راحتی و به‌صورت غریزی ایده «روح جاودان» و «زندگی پس از مرگ» را بپذیرد، زیرا تصور کردنِ ذهنی که بدون بدن ادامه حیات می‌دهد، برای مغز ما کاملاً طبیعی است.

🔹 باور به موجودات ماوراءالطبیعه (فرشتگان، ارواح و اجنه): دوگانه‌انگاری شهودی به ما اجازه می‌دهد تا چیزی به نام «ذهن بدون بدن فیزیکی» را تصور کنیم. مفهوم خدا در اکثر ادیان، یک «آگاهی و ذهن مطلق» است که بدن فیزیکی ندارد اما دارای اراده، هدف، خشم، مهربانی و قدرت برنامه‌ریزی است. درک موجوداتی مانند فرشتگان، اجنه و شیاطین نیز بر همین اساس است. ذهن ما چون از پیش پذیرفته که عامل هوشمند (ذهن) نیازی به دربرگیرنده مادی (بدن) ندارد، به‌سادگی وجود این موجودات غیرمادی را منطقی می‌پندارد.

🔹 معنایابی و طراحی هوشمند در جهان: انسان‌ها تمایل شدیدی دارند تا پشت هر اتفاقی، یک «عامل هوشمند» یا یک «نیت» پیدا کنند. وقتی ما وقایع طبیعی (مثل رعدوبرق، زلزله، چرخش فصول یا پیچیدگی حیات) را می‌بینیم، روان‌شناسی شهودیِ ما به دنبال یک «ذهن» می‌گردد که این وقایع را هدایت می‌کند. از آنجایی که می‌دانیم این ذهن در طبیعتِ مادی قابل مشاهده نیست، به واسطه دوگانه‌انگاری شهودی نتیجه می‌گیریم که یک ذهن بزرگتر، نامرئی و غیرمادی (خالق) در حال مدیریت این جهان مادی است.

🔴 بخش آخر به انسان‌گونه‌پنداری اختصاص دارد تا بتوانیم این مبحث را جمع‌بندی کنیم.

@zaker_notes
❤1
🌈 هیوریستیک‌های شناختی منشا باورهای دینی (بخش پنجم)
@zaker_notes

🟢 انسان‌‌گونه‌پنداری
Anthropomorphism
انسان‌پنداری به معنای نسبت دادن ویژگی‌ها، احساسات و مقاصد انسانی به موجودات غیرانسانی، اشیاء بی‌جان یا پدیده‌های طبیعی است. این هیوریستیک به گرایش بنیادین ذهن انسان برای نسبت دادن ویژگی‌های شناختی، عاطفی، انگیزشی و عاملیت به موجودات غیرانسانی (جانوران، اشیاء بی‌جان، سیستم‌های فنی یا نیروهای طبیعی) اطلاق می‌شود. ذهن شهودی برای درک رفتار حیوانات یا حتی نیروهای طبیعی از این میان‌بر استفاده می‌کند. مثلاً چنین تعبیر می‌کند «طبیعت انتقام می‌گیرد» یا رفتار یک حیوان را بر اساس حسادت یا کینه انسانی تفسیر می‌کنیم. این کار، پیچیدگی‌های جهان را برای ذهن اجتماعی انسان بسیار آسان‌تر می‌کند.

🟣 انسان‌گونه‌پنداری در ذهن کودکان کاملاً مشهود است. در واقع کودکان با افکار انسان‌گونه‌پندارانه کاملاً راحت و راغب هستند. به چند نمونه می‌پردازیم.

🔹 حیوانات کارتونی: کودکان اغلب حیوانات را با شخصیت‌های انسانی تصور می‌کنند. برای مثال، شخصیت‌هایی مانند میکی ماوس یا تام و جری که در انیمیشن‌ها صحبت می‌کنند و رفتارهای انسانی دارند.

🔹 اسباب‌بازی‌ها: کودکان معمولاً با اسباب‌بازی‌های خود صحبت می‌کنند و آن‌ها را به عنوان دوستان خود تصور می‌کنند. مثلاً یک عروسک ممکن است برای کودک احساسات و شخصیت خاصی داشته باشد.

🔹 طبیعت: برخی کودکان ممکن است درختان، گل‌ها یا دیگر عناصر طبیعی را به عنوان موجوداتی با احساسات تصور کنند. مثلاً یک کودک ممکن است بگوید که درختان ناراحت هستند چون باران نمی‌بارد.

🔹 داستان‌ها و افسانه‌ها: در داستان‌ها و افسانه‌های کودکانه، شخصیت‌های غیرانسانی معمولاً ویژگی‌های انسانی دارند. مثلاً یک جغد که به عنوان حکیم و دانا شناخته می‌شود.

🔹 احساسات: کودکان ممکن است احساساتی مانند غم، شادی یا عصبانیت را به اشیاء بی‌جان نسبت دهند. مثلاً ممکن است بگویند که یک کتاب ناراحت است چون کسی آن را نمی‌خواند.

این نوع تفکر کمک می‌کند تا کودکان با دنیای اطراف خود ارتباط برقرار کنند و احساسات و تجربیات خود را بهتر درک کنند.

🟢 انسان‌ها میل شدیدی به «معنابخشی» به محیط دارند. وقتی با پدیده‌ای روبرو می‌شویم که رفتار آن قابل پیش‌بینی نیست (مثل نوسان قیمت ارز، یا رفتار یک ربات)، ذهن ما از «دانش خود درباره انسان» به عنوان غنی‌ترین مدل موجود استفاده می‌کند تا آن پدیده را تفسیر کند. اگر بتوانیم به یک پدیده خنثی «قصد و نیت» نسبت دهیم، تصور می‌کنیم که می‌توانیم آن را کنترل یا پیش‌بینی کنیم.

🟣 از نظر عصب‌شناسی، انسان‌ها از همان مدارهای مغزی که برای «نظریه ذهن» (ToM) استفاده می‌کنند، برای انسان‌گونه‌پنداری نیز بهره می‌برند. سیستم مغزی ما (به ویژه شکنج گیجگاهی فوقانی و قشر پیش‌پیشانی) دائماً در حال مدل‌سازی «نیت» دیگران است. وقتی ما این مدل را روی یک موجود غیرانسانی پیاده می‌کنیم، در واقع داریم از یک هیوریستیک بهینه استفاده می‌کنیم؛ چرا که تکامل به ما آموخته است در مواجهه با ابهام، «بیش‌برآورد کردن عاملیت» ایمن‌تر از «کم‌برآورد کردن» آن است.

🟢 چند مثال‌ می‌تواند موضوع را روشن کند.

🔸 در هوش مصنوعی وقتی کاربری با یک مدل زبانی چت می‌کند، علی‌رغم آگاهی کامل از اینکه «این فقط یک مدل ریاضی است»، تمایل دارد آن را به عنوان یک «موجود» دارای شعور درک کند. این یک هیوریستیک شناختی است؛ چون ذهن انسان برای پردازش زبان به عنوان یک تعامل بین‌فردی طراحی شده است، نه به عنوان یک "پردازش محاسباتی". بنابراین، ذهن به‌طور خودکار ویژگی‌های انسانی (ادب، سوگیری، عصبانیت) را به خروجی متن نسبت می‌دهد.

🔸 سرمایه‌گذاران اغلب به بازار سهام «شخصیت» می‌دهند: «بازار امروز بدخلق است»، «بازار سعی دارد مرا فریب دهد». این یک هیوریستیک برای تقلیل پیچیدگی آماریِ متغیرهای اقتصادی به مفاهیم قابل‌فهمِ «کنشگرِ انسانی» است. این شهود کمک می‌کند تا فرد با پدیده‌ای که ذاتاً تصادفی و پیچیده است، رابطه‌ای عاطفی برقرار کند.

🟢 انسان‌گونه‌پنداری در مبحث هیوریستیک‌ها یک «قابلیت انطباقی» است. ما با نسبت دادن ویژگی‌های انسانی به محیط، آن را «قابلِ درک» و «قابلِ تعامل» می‌کنیم. این شهود به ما اجازه می‌دهد در دنیایی با پیچیدگی‌های غیرقابل‌حل، با استفاده از مدلی که به‌خوبی آن را می‌شناسیم (خودمان)، به پیش‌بینی و تصمیم‌گیری بپردازیم. بنابراین بطور خلاصه باید گفت انسان‌گونه‌پنداری یعنی دیدن انسان و خصائص مربوط به انسان‌ها و رفتارهایشان، در همه جا از طبیعت گرفته تا کائنات و خدایان و فرشتگان. انسان‌گونه‌پنداری یک میان‌بر ذهنی است برای کاهش پیچیدگی‌های جهان که بعداً در قالب داستان‌ها و روایت‌ها تبدیل به باورها و فرهنگ شفاهی می‌گردد.

در بخش بعد، به نقش انسان‌گونه‌پنداری در ایجاد باورهای دینی و مذهبی می‌پردازیم.
❤2
بخش آخر انسان‌گونه‌پنداری

🟣 از منظر روان‌شناسی تکاملی و علوم شناختی دین، سوگیری انسان‌گونه‌پنداری نقش بسیار اساسی در نحوه درک ما از جهان ماوراءالطبیعه و در فراهم کردن باورهای دینی دارد. یکی از کارکردهای آن قابل‌درک کردن جهان پیچیده و ناشناخته است. پذیرش اینکه اتفاقات بدون هیچ دلیل خاصی رخ می‌دهند، برای روان انسان اضطراب‌آور است. ذهن انسان با استفاده از تنها الگوی هوشمندی که به خوبی می‌شناسد (یعنی ذهن خودش)، جهان را تفسیر می‌کند. با تصور اینکه نیروهای حاکم بر جهان دارای ذهن، احساسات و منطق انسانی هستند، جهانِ آشوبناک، قابل پیش‌بینی و دارای الگو و معنا می‌شود. انسان یک موجود به شدت اجتماعی است. اگر نیروهای حاکم بر جهان کاملاً انتزاعی و بی‌تفاوت باشند، نمی‌توان با آن‌ها ارتباط برقرار کرد. انسان‌گونه‌پنداری باعث می‌شود انسان‌ها با خدایان یا ارواح وارد داد و ستد اجتماعی شوند. توجه کنیم که درک انسان از خدایان و عامل‌های ماورائی تحت تاثیر هیوریستیک‌های HADD و ToM و PTe است. انسان ویژگی‌هایی مثل خشم، محبت، بخشش، مهربانی، انتقام و غیره را به خدا نسبت می‌دهد و از طریق التماس، دعا، قربانی کردن و انجام مناسک، نظر او را جلب می‌کند تا در اتفاقات آینده (مثل پیروزی در جنگ یا شفای بیماری) تأثیر بگذارد.

🟢 در مراحل اولیه تکامل باورهای دینی، انسان‌گونه‌پنداری بسیار فیزیکی و ملموس بود؛ انسان‌ها خدایانی را می‌پرستیدند که شکل و شمایل انسانی داشتند، روی زمین راه می‌رفتند، یا در قله کوه‌ها زندگی می‌کردند. برای مثال خدایان آئین یهودیت چنین بودند. این موضوع حتی در اسامی پیامبران آئین یهودیت مشهود است برای مثال اسرائیل به معنای با خدا کشتی گرفته است. با گذر زمان و تکامل ادیان به سمت توحید و پیچیدگی‌های فلسفی، شکل این پدیده تغییر کرد. متکلمان در ادیان تک‌خدایی تلاش کرده‌اند خدا را از داشتن جسم فیزیکی و محدودیت‌های بشری مبرا کنند، اما همچنان به شدت از انسان‌گونه‌پنداری روان‌شناختی و استعاری استفاده می‌کنند. استفاده از صفاتی مانند خدای بخشنده، غضبناک، مهربان، شنوا و بینا، همگی مفاهیمی هستند که ریشه در تجربیات، روابط و روان‌شناسی انسان دارند و برای قابل‌فهم کردن خداوند برای ذهن بشر به کار می‌روند.

🟣 دین یکی از ابزارهای مهم برای انسجام و انتظام جوامع بشری بوده است. برای اینکه قوانین اخلاقی در جامعه رعایت شوند، نیاز به یک ناظر قدرتمند است. با استفاده از انسان‌گونه‌پنداری، موجودات ماورائی به عنوان پادشاهان، قاضیان یا پدرانی دیده می‌شوند که نه تنها همه‌چیز را می‌بینند، بلکه نسبت به رفتارهای انسان‌ها «حساسیت عاطفی» دارند (مثلاً از گناه ناراحت می‌شوند و از کار نیک خشنود می‌گردند). این ویژگی انسانیِ «قضاوت‌گری»، باعث ضمانت اجرایی قوانین اخلاقی در جوامع مذهبی می‌شود.

🟢 مورد بعدی تسکین عاطفی و کاهش اضطراب مرگ است. مواجهه با مرگ و تنهایی اگزیستانسیال از بزرگترین رنج‌های بشری است. تصور یک خدای انسان‌گونه که ویژگی‌های یک والد مهربان، حامی و دلسوز را دارد، به شدت تسکین‌دهنده است. این باور که یک «شخص» قدرتمند در آسمان‌ها مراقب ماست و پس از مرگ نیز ما را در آغوش می‌گیرد، مستقیماً از تمایل ما به شبیه‌سازی خداوند با الگوهای دلبستگی انسانی (مثل رابطه مادر و فرزند) نشأت می‌گیرد.
بطور خلاصه باید گفت هیوریستیک انسان‌گونه‌پنداری یک میان‌بر ذهنی است که به انسان کمک می‌کند مفاهیم انتزاعی و نیروهای کور طبیعت را به موجوداتی دارای «نیت»، «احساس» و «شخصیت» تبدیل کند. این تبدیل، سنگ بنای خلق خدایان، ارواح، شیاطین و در نهایت شکل‌گیری سیستم‌های منسجم دینی است که به زندگی انسان معنا، کنترل و آرامش می‌بخشند. هیوریستیک‌های شناختی به تنهایی برای ایجاد یک سیستم باور پیچیده (مانند دین) کافی نیستند. ذهن انسانِ هوشمند نمی‌تواند به یک احساس مبهم بسنده کند؛ او به دنبال "معنا"، "الگو" و "توضیح" می‌گردد. اینجاست که انسان‌گونه‌پنداری وارد قالب داستان و روایت می‌شود.

🟣 در خاتمه باید گفت انسان‌گونه‌پنداری ابراز فکری مبلغین، حاکمین و روحانیون است. آنها آموزه‌های دینی را از طریق صفات و نیات و روابط انسانی برای مخاطبین خود ابلاغ می‌کنند. مفاهیم آشنا و به پشتوانه میان‌بر انسان‌گونه‌پنداری برای عامه زبانی سهل و قابل فهم است و مورد پسند و پذیرش آنان قرار می‌گیرد. بعلاوه، از این پتانسیل داستانی استفاده کرده‌اند تا قوانین پیچیده اجتماعی، اخلاقی و سیاسی را در قالب خواسته‌ها و دستورات خدایانِ انسان‌گونه به مردم دیکته کنند. به این ترتیب، انسان‌گونه‌پنداری کاملاً به یک ابزار روایی و ساخته‌پرداخته شده تبدیل می‌شود.

🔴 در اینجا، مرور مفاهیم اصلی کتاب
Why religion is natural and science is not, by Robert McCauley
به پایان رسید.

@zaker_notes
نوشته‌های‌منوچهر ذاکر🌈 pinned «🌈 هیوریستیک‌های شناختی منشا باورهای دینی؛ تقابل علم و دین 🆔 @zaker_notes 🟣 یکی از تقسیم‌بندی‌های جدید و بسیار آگاهی‌بخش در حوزه دانش (به معنای وسیع کلمه)، عبارتست از دانش متکی و ملهم از قضاوت‌ها و استنتاج‌های سریع و شهودی ذهن بشر در مقابل دانش حاصل شده از…»
نوشته‌های‌منوچهر ذاکر🌈 pinned «🌈 هیوریستیک‌های شناختی منشا باورهای دینی (بخش سوم) @zaker_notes 🟢 غایت‌‌اندیشی افراطی (Promiscuous Teleology) مفهوم غایت‌‌اندیشی افراطی یا فراگیر (PTe) یکی از مفاهیم کلیدی در تقاطع روان‌شناسی تکاملی و علوم شناختی دین است. غایت‌اندیشی، همچنین یک روش تفکر…»
🌈 تقابل رادیکال علم با دانش‌های هیوریستیکی؛ و توصیه‌ برای نهادهای علمی (یادداشت کپسولی)

@zaker_notes

🟣 لُب کلام اینست که هیوریستیک‌های شناختی «مکانیسم‌های بقا و کاهش آشفتگی در ذهن» هستند نه «مکانیسم‌های صدق و حقیقت». دانش‌های شهودی و باورهای دینی روی این هیوریستیک‌ها که حاصل میلیون‌ها سال تکامل‌اند سوار می‌شوند و خصلت طبیعی دارند. نیاز ضروری برای بقا و کاهش پیچیدگی‌های جهان نایقین در ذهن انسان و رسیدن به اطمینان و معناداری ذهنی علت پیدایش این هیوریستیک‌ها هستند. بالعکس، هدف علم غلبه بر محدودیت ذهن و فشارهای بقا و گشودن راهی برای تحلیل عینی و مستدل پدیده‌های طبیعی است. از مطالب قبل یادآوری می‌کنیم که هیوریستیک‌هایی مانند HADD، میان‌برهای ذهنی‌اند که در طول تکامل برای بقا و امنیت طراحی شده‌اند. این موضوع در قالب این کلام خلاصه شد که نادیده گرفتن خطاهای نوع اول (مثبت کاذب) بسیار کم‌هزینه‌تر از نادیده گرفتن خطاهای نوع دوم (منفی کاذب) هستند. هیوریستیک‌های HADD و ToM و غایت‌اندیشی افراطی در واقع «نظریه‌های علمی اولیه» (Folk Theories) هستند که مغز بصورت پیش‌فرض تولید می‌کند تا جهان را پیش‌بینی‌پذیر کند.

🟢 گفتیم علم تلاشی آگاهانه برای عبور از همین هیوریستیک‌هاست. عبور از غایت‌اندیشی به مکانیسم‌گرایی یکی از این تلاش‌های موفق علم است. بینش علمی، «علت غایی» (اینکه این اتفاق می‌افتد تا فایده‌ای برساند) را با «مکانیسم‌های علّی-معلولی» جایگزین می‌کند. تبیین علمی explanation، به دنبال یافتن قوانین مستقل از نیت، مقصود و غایت است، نه یافتن هدف پنهان. عبور از HADD به شکاکیت روش‌مند یکی دیگر از تلاش‌هاست: اگر HADD تمایل دارد «فاعلی» پشت هر پدیده ببیند، علم با ابزارهایی مانند «استنباط آماری» و «آزمون‌های کنترل‌شده»، این فرض عاملیت را به چالش می‌کشد. اندیشه علمی باور ندارد که مجاورت مکانی یا زمانی رخدادها، حتماً به معنای ارتباط علّی میان آنهاست.

🟣 نتیجه، جایگزین شدن استنباط شهودی با استنتاج علمی است. مبنا در اندیشه علمی، روش «استنباط به بهترین تبیین» است. علم، این بهترین تبیین را تحت فشارِ «ابطال‌پذیری» قرار می‌دهد تا اطمینان حاصل کند که تبیین، فقط به دلیلِ جذابیتِ روان‌شناختی برای ذهن انسان انتخاب نشده است. به این ترتیب، وجه بارز دیگری از تفاوت علم با دانش شهودی و باورهای دینی حاصل می‌شود که عبارت است از تفاوت رادیکال ابطال‌پذیری با سوگیری تایید (پین شده 2#)

علم، ابزاری برای «پالایش هیوریستیک‌ها» است. ما نمی‌توانیم هیوریستیک‌ها را خاموش کنیم (چون سخت‌افزار مغز ما هستند)، اما علم به ما می‌آموزد که کجا باید به «شهود» خود شک کنیم و این شک را تبدیل به یک روش متدولوژیک کرده است. البته در گسترش اندیشه علمی از همین هیوریستیک‌ها، استعاره‌ها و غایت‌اندیشی الهام گرفته شده‌. مشکل دانش‌های شهودی زمانی رخ می‌دهد که هیوریستیک‌ها از نقش «ادراک‌ها و استنباط‌های اولیه» به «حقیقت مطلق» تغییر موضع می‌دهند. بعبارت دیگر، علم فرآیندِ «به تعویق انداختنِ شهودِ سریع» به نفعِ «بررسیِ تحلیلیِ آهسته» است.

🟢 اگرچه اذهان کنونی به آگاهی و روش علمی دسترسی دارند ولی دانش شهودیِ پیش علمی مدام در ذهن آنها فعال است. یعنی نخست و بطور غیرارادی، این تبیین‌های شهودی در ذهن فعال می‌شود و چنانچه ذهن دارای دانش یادگرفته قبلی باشد یا برای کاوش علمی تربیت شده باشد، تبیین‌های قبلیِ شهودی را با تبیین علّی جایگزین می‌کند. دانش شهودی و روبناهای آن، طبیعی بوده و با رشد مغز خودبخود ساخته می‌شود (پین شده 40# بخش دوم) ولی دانش علمی غیرطبیعی است و روی ساختار شناختی دانش شهودی سوار نمی‌شود بلکه حاصل گسست معرفتی از دانش شهودی مانند فیزیک و روانشناسی شهودی است. پژوهش‌های درخشان Susan Carey نشان داده که یادگیری علوم نوین صرفاً اضافه کردن (سوار شدنِ) اطلاعات جدید به ساختارهای قبلی (assimilation) نیست؛ بلکه نیازمند تغییر مفهومی است و منجر به یک گسست معرفت‌شناختی می‌شود. دانش علمی نیازمند یادگیری عمیق و آهسته و اصطلاحاً بازسیم‌کشی مغز (accommodation) از طریق تربیت مستمر ذهن با مفاهیم علمی است. علم برعکس گفتمان‌های شهودی برای زنده ماندن نیازمند تربیت و نهاد آموزشی‌ است.

به باور من، علم‌آموزی کامل نمی‌شود مگر

🔸 ۱- تفاوت اندیشه و روش علمی با دانش شهودیِ پیش‌علمی یاد داده شود (جزییات این تفاوت طی۳۰ سال اخیر کشف شده است) و

🔸 ۲- علم شدیداً تخصصی شده، برای اینکه توانایی و درک ذهن از محدودیت‌ تخصص خارج شود، شیوه کلی روش و تبیین علمی، ابطال‌پذیری، انواع استنتاج‌ و استنباط‌ قیاسی، استقرایی و اَبداکتیو، بصورت آموزشی با مثا‌ل‌های حوزه تخصصی شخص، تعلیم داده شود. فقط با تربیت ذهن به این روش، محصل یا متخصص علمی می‌تواند بر خطاهای اجتناب‌ناپذیر دانش شهودی- هنگام اظهار نظر در باب طبیعت یا جامعه- غلبه کند.
❤2👏1
صمد_بهرنگی_با_موجهای_ارس_به_دریا_پیوس.pdf
1.6 MB
🌈 چرا صمد بهرنگی؟

@zaker_notes

🟣 نهم شهریور سالگرد درگذشت صمد بهرنگی است. آیا بهرنگی نوستالژیای آرمان‌ها یا نحوه زیست خاص دو نسل پیشین است و تمام شده؟ بعقیده من جواب منفی است علی‌رغم اینکه اکثریت مردم بویژه جوانان امروز، سبک زندگی و ارزش‌هایی را پذیرفته‌اند که مغایر با دو نسل پیش یعنی عصر بهرنگی‌ها است. ماهی سیاه کوچولو علاوه بر جذابیت داستانی برای کودکان، هنوز حاوی نکات پندآموز برای آدم‌بزرگ‌هایی است که سر را پائین انداخته و تمام وقت دلمشغول پاداش‌ها و محیط چند متری خود هستند. ماهی سیاه کوچولو پتکی است بر سر آنان. بالغ بر یکصد کتاب صوتی، متن یا نمایش داستانی و تئاترهای ملهم از آن در منابعی همچون آپارات و یوتیوب وجود دارد و براحتی در دسترس.

🟢 فایل کتابی را ارسال می‌کنم که نایاب است و پرمحتوا. و اوایل دهه پنجاه خورشیدی منتشر شده. در این کتاب، زندگی صمد از زبان برادرش و آثاری منتشر نشده از وی وجود دارد. ولی توصیه می‌شود مقاله‌یِ تعهد در فاصله فکر تا عمل مطالعه شود 👇
❤2
🟢 با این مقاله می‌توان دریافت چه اندازه صمد از طریق زندگی شخصی و داستانهایی مانند ماهی سیاه کوچولو به حرکت و جنبش به پشتوانه اراده و آگاهی فراخوان داده و هدایت می‌کرد. کانون توجه داستان ماهی کوچولو حرکت، رهایی و آگاهی نسبت به پیرامون و جهان است و به این دلیل الهام‌بخش جوانان معترض و انقلابی دهه چهل تا شصت بوده است. ماهی کوچولو حاوی هیچ پیام سیاسی یا ایدئولوژیک نیست. خواننده امروزی می‌تواند کیفیت نحوه زیست امروزه را با دو نسل قبل‌تر یعنی بهرنگی و امثال بهرنگی دریابد. گریز از حقیقت و آگاهی، همسویی با وضع موجود و فساد سکون از ویژگی‌های بارز زندگی‌های امروزه است. علاوه بر مقاله فوق، توصیه می‌شود مقاله مبهوت‌کننده‌یِ ای کاش این هیولا هزار سر می‌داشت از احمد شاملو مطالعه شود. مقالات غلامحسین ساعدی و محمود دولت آبادی نیز جالب توجه هستند.

🟣 یادداشت را با مطلب کوتاهی از پارسا زندی (حقوقدان) به پایان می‌برم.

"صمد از محرومان سخن می‌گفت، اما آنان را برای اطاعت از قدرت نمی‌خواست. از عدالت می‌گفت، اما عدالت را با خاموشی انسان یکی نمی‌دانست. از آگاهی سخن می‌گفت و آگاهی بدون حق پرسیدن را بی‌معنا می‌دید. از همین رو، میراث صمد پس از انقلاب ۱۳۵۷ نیز نتوانست بی‌کم‌وکاست در چارچوب ایدئولوژی رسمی جای گیرد. اگر در دوران شاه، ماهی سیاه می‌توانست نماد شورش علیه قدرت تلقی شود، در دوران بعد از شاه نیز همان ماهی پرسشی ناخوشایند با خود داشت: اگر قدرت به نام محرومان سخن می‌گوید، آیا خود محرومان حق دارند از قدرت پرسش کنند؟ این پرسش، مرز صمد با هر نظام سیاسی اقتدارگراست."

@zaker_notes
❤3
🌈 روشن‌فکر کیست؟

@zaker_notes ✍

🟣 این پرسش هر از گاهی در فضای اجتماعی ایران مطرح شده است. در عصر مشروطیت پدیده منورالفکری و در دهه ۳۰ خورشیدی بویژه بعد از کودتای ۲۸ مرداد در فضای دانشگاهی ایران مطرح شد. چندی پیش یکی از موسسات اجتماعی در تهران (رحمان) نشستی در این باب برگزار کرد و دکتر سعید مدنی جامعه‌شناس تاثیرگذار ایرانی یکی از سخنرانان بود. مدنی به درستی به آفات مبحث روشفکری در ایران کنونی پرداخت آنجا که اشاره کرد برخی افراد که مهارت‌هایی در حوزه اندیشه و تولید محتویات فکری دارند به موجه‌سازی افکار و باورهایی می‌پردازند که توسط قدرت رسانه‌ای و پروپاگاندا نهاد قدرت در ایران اشاعه می‌شوند. سعید مدنی درست می‌گوید این قبیل افراد حقیقت را فدا می‌کنند. این فدا کردن، رخدادی تاریخی و جهان‌شمول است. بااین‌وجود، نگاه آن موسسه به روشنفکری بیش از حد دنبال عیب‌جویی شد و با ارزیابی منفی از روشنفکری، ارائه خود را به پایان رساند. به زعم آنها روشنفکر کسی است که با اجتماع شریک و یاریگر شرایط آنها باشد و نباید برای جامعه امرونهی یا خط تجویز کند! این اتفاق نشان می‌دهد مبحث روشنفکری در ایران کنونی دوباره باید آشنایی‌زدایی و اصلاح گردد. هدف این یادداشت در این راستاست.

🟢 به عقیده این قلم افشاء دروغ‌ها و بیان حقایق موجود در جامعه عمده‌ترین کارکرد فکری و بیانی روشنفکر است. جبهه نبرد روشنفکر، افکار عمومی آفت‌زده و باورهایی است که به پشتوانه قدرت در جامعه تبلیغ و ترویج می‌شوند. روشنفکر در تقابل قرار می‌گیرد با نهاد قدرت اعم از قدرت سیاسی و قدرتی که روایت‌های خودش را از وضعیت جامعه با بلندترین صدا اعلام می‌کند یعنی قدرت رسانه‌ای و تبلیغاتی که حوزه فکر و باور را تسخیر می‌کند. چنین استنباط می‌شود که به دلیل پیچیدگی‌های فکری، فرهنگی و اجتماعی در زمان حاضر، حقیقت به آسانی به طرق گوناگون و در حوزه‌های متنوع می‌تواند پایمال و تحریف شود. عمده رسانه‌های رسمی در ایران در بیانات خود دروغ می‌گویند. آنها چشمان خود را به وخامت شدید اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی، حقوقی، سیاسی در یکسال اخیر ایران بسته‌اند و سعی می‌کنند حقایق تلخ برملا نشوند. پس به کوتاهترین بیان، روشنفکر کسی است که حوزه باور، اندیشه و ایدئولوژی را آسیب‌شناسی کرده، دروغ‌ها را برملا و حقایق را آشکار کند. بستر این کارکرد حوزه فکر و باور در جامعه است ولی می‌تواند در حوزه‌های محدود ولی تخصصیِ اخلاق، عدالت، حقوق، سیاست و حتی حوزه روان و سلامت به عمل آید. در خصوص رابطه روشنفکر و عموم باید تصریح کنم روشنفکر باید کیفیت تفکر نزد عامه جامعه را نقد و آسیب‌ها و آفات را خاطرنشان کند خواه عموم پند گیرند خواه ملال. لزومی ندارد بیان آسیب‌شناسی به زبان دستور و امر باشد ولی همانند یک پزشک وقتی عارضه‌ای نشان داده می‌شود، در صورت تمایل فرد به بهبودی باید شیوه درمان یا شیوه پرهیز از وخامتِ بیشتر را تبعیت کند خواه بپذیرد خواه ملال گیرد. بنابراین یک باید خطاب به جامعه در آسیب‌شناسی مستتر است و نیازی به نمایش زبانی و تاکید آن نیست.

🟣 روشنفکر علاوه بر آسیب‌شناسی و افشاء دروغ‌ها و افکار تحریف‌کننده، چه بهتر، ارزش‌ها و آرمان‌هایی که منجر به خیر عمومی در جامعه می‌‌شوند را به زبان قابل فهم و تاثیرگذار در جامعه بپراکند- اگرچه با مشکل وجود نویزها، پارازیت‌ها و اطلاعات غلط در جامعه با بلندگوی وسیع و شدید مواجه‌‌اند. بنابراین، علاوه بر خصلت انتقادی و سلبی، خصلت ایجابی و پوزیتیو روشنفکر عبارت است از آگاهاندن و تاکید روی ارزش‌ها و آرمان‌های معطوف به خیر همگانی مانند آزادی‌ها و حقوق مدنی پایه، عدالت، مشارکت افراد جامعه در سیاست و ارتقاء مدنیت و ساختن جامعه پایدار.

🟢 صمد بهرنگی که موضوع یادداشت قبلی بود آسیب‌های نابرابری و بی‌عدالتی که در جامعه وجود داشت را در داستان‌هایش انعکاس داد. بسیاری با خواندن این قصه‌ها دریافتند چنین اوضاعی در بخش‌هایی از ایران وجود دارد و پی بردند کاستن نابرابری چه فضیلت‌هایی را در جامعه به ارمغان می‌آورد. بهرنگی روایت رسمی در خصوص محتوای تربیتی و آموزشی را نقد کرد. او نشان داد این محتوا برای محصلین مناطق غیرفارس‌زبان و نیز محصلین از اقشار فقیر جامعه ناسازگارند. بهرنگی و همه افرادی که فعالیت مشابهی انجام دادند در تعریف این یادداشت از روشنفکری صدق می‌کنند. ادامه فعالیت روشنفکران می‌تواند به دو شاخه (۱) مبلغ و ایدئولوگ یک گرایش یا جریان فکری و سیاسی و (۲) فعالیت اجتماعی و مدنی در جامعه منجر شود. بنابراین روشنفکر می‌تواند معلم باشد همانگونه که صمد بهرنگی بود و یا پزشک، استاد دانشگاه، وکیل حقوقی یا کارگر باشد مشروط به اینکه با حوزه فکر و اندیشه درگیر و در چالش باشد. آشنایی با تفکر نقاد و خطاهای تفکر، قوی‌ترین ابزار فکری روشنفکر است. و این یعنی علاوه بر دغدغه‌هایی که گفته شد از دانش تفکر نیز بهره‌مند باشد.
❤2
🌈 موهبت‌های طبیعی و بخت‌های زمان تولد باعث تواضع است نه فخرفروشی و خودخاص‌انگاری (درسی برای نهادهای اجتماعی متکی بر شایسته‌سالاری)

@zaker_notes ✍

🔴 نقطه عزیمت بحث ما، ترویج نظریه‌ای حدالامکان جامع برای عدالت متکی بر نظریات دو فیلسوف سیاسی دانشگاه هاروارد، جان راولز و مایکل سَندِل است. نقد ریشه‌ای آنها از شایسته‌سالاری، مدلی برای آئین نوین زندگی فردی و اجتماعی ارائه می‌دهد که بدان خواهیم پرداخت. این آئین زندگی امیدی برای اصلاح جوامع درگیر یا غوطه‌ور در بی‌عدالتی (از جمله ایران) فراهم می‌کند. نخست با دیدگاه جان راولز شروع می‌کنیم.

🟣 نقد راولز از مفاهیم بخت، شایستگی و استحقاق در تقابل رادیکال با برداشت افکار عمومی و بویژه فهم افراد متخصص از این مفاهیم است. این واقعیت وجود دارد که افراد موفقیت‌هایشان که متکی بر بخت‌ها و موهبت‌های زمان تولد و سکو پرتاب اولیه است، به حساب توانایی فردی، خصوصیات منحصربفرد خود و در مجموع استحقاق و شایستگی خاص خود می‌دانند که این احساس و پندار، توهم استحقاق نامیده می‌شود. این واقعیت از طریق برخی آزمایش‌های اجتماعی تایید شده است. یعنی حتی دیده می‌شود وقتی فردی در یک بخت‌آزمایی صوری، موفقیتی کسب می‌کند آنرا به حساب اراده و توانایی خود در کنترل اوضاع می‌گذارد. مثلاً آزمایش بخت که Ellen Langer روانشناس انجام داد گویای این موضوع است. این آزمایش نشان داد که انسان‌ها دچار خطای شناختی موسوم به توهم کنترل (Illusion of Control) هستند. انسان‌ها تمایل دارند نقش شانس را در زندگی نادیده بگیرند و نقش توانایی‌، انتخاب‌ و تلاش‌ خود را در رویدادهایی که کاملاً تصادفی هستند برجسته کنند. بسیاری از آنچه ما "موفقیت" یا "شایستگی" می‌نامیم، در واقع محصولِ متغیرهایی است که خارج از کنترل اراده‌ی ما قرار دارند و آنها را بطور داده‌های طبیعی زمان تولد و یا نحوه خاص تربیتی دوران کودکی دریافت می‌کنیم؛ از جمله ژنتیک، شرایط اقتصادیِ زمانِ تولد و شرایط خانوادگی و محیطِ تربیتی. از آنجا که ما در فرآیندِ شکل‌گیری این ویژگی‌های بنیادی نقشی نداریم، پس از نظر اخلاقی، استحقاقِ افتخار به آن‌ها را نداریم و ادعای مالکیت بر آن‌ها، نوعی خطای شناختی است. بویژه کسب هر مزیتی نسبت به دیگران به پشتوانه داده‌های طبیعی نباید برتری فردی تلقی شود زیرا بستر رقابت عادلانه نیست.

🟢 راولز رابطه بخت و استحقاق را مفصلاً حلاجی کرده است. او می‌گوید باور رایج در مورد استحقاق، نزد عموم و بویژه خواصِ برخوردار از بخت، مبنای ناعادلانه دارد زیرا بسیاری از عواملی که باعث می‌شوند فرد "استحقاق" چیزی را پیدا کند (مانند استعدادهای طبیعی، هوش، سخت‌کوشی، یا حتی داشتن مهارت‌های مفید برای جامعه)، خودشان اموری نیستند که فرد به طور اخلاقی شایسته آن‌ها باشد. این عوامل یا "مواهِب طبیعی" هستند (که فرد در داشتن یا نداشتن آن‌ها نقشی نداشته) یا نتیجه شرایط اجتماعی و تربیتی هستند که فرد در شکل‌گیری آن‌ها دخیل نبوده است.

🟣 بعلاوه، توزیع استعدادها و توانایی‌های طبیعی در جامعه کاملاً تصادفی و بدون قصد و نیّت است (یعنی به طور طبیعی برخی افراد با توانایی‌های بیشتر و برخی با توانایی‌های کمتر متولد می‌شوند)، نمی‌توان جامعه را بر مبنای پاداش دادن به این مواهب، عادلانه دانست. این پنداشت نادرست اساس مفاهیم عدل کیهانی و الهی است و جوامع متکی بر این فهم از عدل، مبتلا به نابرابری و بی‌عدالتی شدید شده‌اند (مراجعه شود به پین شده 27#). اگر جامعه بخواهد بر اساس این تفاوت‌های طبیعی، افراد را پاداش دهد، مرتکب عملی غیرعادلانه شده است. نقد باور به استحقاق و شایستگی فردی باعث می‌شود افراد موفقیت‌هایشان را خیلی به حساب ویژگی‌های فردی منحصربفرد و توانایی بالای خود ندانند.

🟢 رابطه بخت و توهمِ استحقاق در عرصه اجتماعی و سیاسی نیز نمود دارد. یادمان نرفته پسر خان یا ارباب خود را مستحقق امتیاز اجتماعی بالا و مقام و منصبی در سیاست و همه جا می‌دانست. او غافل است از اینکه موقعیتش حاصل موهبت تصادفی طبیعت بوده و او شخصاً کنترل و نقشی در آن نداشته است. بعلاوه افراد و گروههایی که موقعیت ممتاز اقتصادی و سیاسی داشتند اجازه رشد طبقات پایین را نمی‌دادند و نمی‌دهند که جدا از حفظ منافع این موضوع ریشه در باور یقین تلقی شده آنان نسبت به استحقاق و برتری خودشان در جامعه است. یعنی پدیده خان‌زاده‌ها و آقازاده‌ها محصول توهم استحقاق و اِعمال زور و خشونت است. معلوم می‌گردد چنین جوامعی که ایران مثال بارزش است چه اندازه در بی‌عدالتی ساختاری و در نفهمیدن عدالت غوطه‌ور بوده و هستند. به بیان دیگر، طبقات بالادست چه از نوع اقتصادی و چه طبقه‌ای که نظام اعتقادی مسلط را در دست دارد و داعیه‌دار حقیقت است، اجازه رشد به سایر طبقات و گروه‌ها نمی‌دهند که ریشه در حفظ منافع خود به هر قیمتی دارد ولی آنرا حقانیت اعتقادی قلمداد می‌کنند.

ادامه 👇
❤1
🟢 به تبعیت از راولز معتقد هستیم که عدالت، ویژگیِ «مجموعه نهادهای اساسی جامعه» (مانند قانون، اقتصاد، نظام آموزشی) است، نه لزوماً ویژگیِ «رفتار تک‌تک افراد». البته افراد تشویق می‌شوند به فعالیت خودجوش در راستای عدالت. ولی اگر قوانین جامعه طوری تنظیم شده باشند که نابرابری‌های ناشی از بخت (مانند ژنتیک یا طبقه اجتماعی) را به نفع خودِ آن افرادِ خوش‌شانس بازتولید کنند، آن نظام «ناعادلانه» است. هر ایجاد نابرابری و تفوق اقتصادی زمانی مشروع است که بتواند از طریق ایجاد انگیزه‌ها، باعث شود وضعیتِ آن‌هایی که در پایین‌ترین سطح هستند، بهتر شود (مثلاً پزشک با درآمد بیشتر، انگیزه پیدا می‌کند تا بهتر درمان کند و این به نفع فقیرترین بیمار هم خواهد بود). بجای این باور خودمحورانه و سولیپسیستی «این استعداد مال من است، پس هر چه از آن می‌سازم حق من است.» راولز می‌گوید: «استعداد تو یک "دارایی اجتماعی" (Social Asset) است؛ زیرا ارزشِ استعداد تو، تنها در بستر یک جامعه و با تبادلات اجتماعی معنا پیدا می‌کند.» پس استفاده از این دارایی باید طبق قواعدی باشد که به کل سیستم (به‌ویژه بخش آسیب‌پذیر) سود برساند. نقد راولز، نه یک محدودیت بر اراده و فعالیت فردی، بلکه یک بازنگری در قواعد بازی است. او نه بر "داشتنِ مواهب"، بلکه بر "نحوه‌ی مدیریتِ مواهب در نظام توزیعی" تمرکز دارد. او نمی‌گوید نباید از استعداد بهره برد، بلکه می‌گوید نباید اجازه داد ثمره‌ی بخت، تنها به تقویتِ همان بختِ اولیه منجر شود؛ بلکه نابرابری‌های ناشی از مواهب باید به ابزاری برای ارتقای وضعیت کم‌بهره‌مندترین‌ها تبدیل شوند.

🔴 در بخش بعد نقد شایسته‌سالاری را کامل‌تر بیان خواهیم کرد.

@zaker_notes
❤1
نوشته‌های‌منوچهر ذاکر🌈 pinned «🌈 موهبت‌های طبیعی و بخت‌های زمان تولد باعث تواضع است نه فخرفروشی و خودخاص‌انگاری (درسی برای نهادهای اجتماعی متکی بر شایسته‌سالاری) @zaker_notes ✍ 🔴 نقطه عزیمت بحث ما، ترویج نظریه‌ای حدالامکان جامع برای عدالت متکی بر نظریات دو فیلسوف سیاسی دانشگاه هاروارد،…»