Ralwsian-Lecture (4).pdf
1 MB
🌈 فایل سمینار اینجانب با عنوان درسگفتار عدالت توزیعی از تحلیل فلسفی تا الگوریتمی
در این سمینار، مبانی نظریه عدالت جان راولز موسوم به عدالت به مثابه انصاف، و نیز مبحث بختهای زمان تولد و چگونه جهانی عادلانه بسازیم شرح داده شد. بعد از هزاران سال باورهای بخت، قسمت، مشیت، تقدیر و عدل آسمانی و نابود شدن میلیونها انسان زیر نظامهای جاهلانهی بردهداری، خرافهگرایی، فئودالی و سرمایهسالاری، بالاخره نظریهای پدید آمده است که جهان زندگی اجتماعی را چنان سر و سامان میدهد تا روی پایههای عدالت و انصاف قرار گیرد.
در این سمینار، مبانی نظریه عدالت جان راولز موسوم به عدالت به مثابه انصاف، و نیز مبحث بختهای زمان تولد و چگونه جهانی عادلانه بسازیم شرح داده شد. بعد از هزاران سال باورهای بخت، قسمت، مشیت، تقدیر و عدل آسمانی و نابود شدن میلیونها انسان زیر نظامهای جاهلانهی بردهداری، خرافهگرایی، فئودالی و سرمایهسالاری، بالاخره نظریهای پدید آمده است که جهان زندگی اجتماعی را چنان سر و سامان میدهد تا روی پایههای عدالت و انصاف قرار گیرد.
👏5
🌈 بختهای زمان تولد باعث تواضع است نه فخرفروشی و خودبزرگبینی
🔸 این یادداشت در ادامه یادداشتهای قبلی با موضوع عدالت توزیعی است.
🟣 نقد جان راولز از مفاهیم بخت، شایستگی و استحقاق در تقابل رادیکال با برداشت افکار عمومی و بویژه فهم افراد متخصص از این مفاهیم است. این واقعیت وجود دارد که افراد موفقیتهایشان که متکی بر بختها و موهبتهای زمان تولد و سکو پرتاب اولیه است، به حساب توانایی فردی، خصوصیات منحصربفرد خود و در مجموع استحقاق و شایستگی خاص خود میدانند که این احساس و پندار، توهم استحقاق نامیده میشود. این واقعیت از طریق برخی آزمایشهای اجتماعی تایید شده است. یعنی حتی دیده میشود وقتی فردی در یک بختآزمایی صوری، موفقیتی کسب میکند آنرا به حساب ویژگی خاص خود و یا استحقاق شخصی میگذارد. مثلاً آزمایش بخت که Ellen Langer روانشناس انجام داد گویای این موضوع است.
🟢 رابطه بخت و توهمِ استحقاق در عرصه اجتماعی و سیاسی نیز نمود دارد. یادمان نرفته پسر خان یا ارباب خود را مستحقق امتیاز اجتماعی بالا و مقام و منصبی در سیاست و همه جا میدانست. او غافل است از اینکه موقعیتش حاصل موهبت تصادفی طبیعت بوده و او شخصاً کنترل و نقشی در آن نداشته است. بعلاوه افراد و گروههایی که موقعیت ممتاز اقتصادی و سیاسی داشتند اجازه رشد طبقات پایین را نمیدادند و نمیدهند که جدا از حفظ منافع این موضوع ریشه در باور یقین تلقی شده آنان نسبت به استحقاق و برتری خودشان در جامعه است. یعنی پدیده خانزادهها و آقازادهها محصول توهم استحقاق و اِعمال زور و خشونت است. معلوم میگردد چنین جوامعی که ایران مثال بارزش است چه اندازه در بیعدالتی ساختاری و در نفهمیدن عدالت غوطهور بوده و هستند. به بیان دیگر، طبقات بالادست چه از نوع اقتصادی و چه طبقهای که نظام اعتقادی مسلط را در دست دارد و داعیهدار حقیقت است، اجازه رشد به سایر طبقات و گروهها نمیدهند که ریشه در حفظ منافع خود به هر قیمتی دارد ولی آنرا حقانیت اعتقادی قلمداد میکنند.
🟣 راولز رابطه بخت و استحقاق را مفصلاً حلاجی کرده است. او میگوید باور رایج در مورد استحقاق، نزد عموم و بویژه خواصِ برخوردار از بخت، مبنای ناعادلانه دارد زیرا بسیاری از عواملی که باعث میشوند فرد "استحقاق" چیزی را پیدا کند (مانند استعدادهای طبیعی، هوش، سختکوشی، یا حتی داشتن مهارتهای مفید برای جامعه)، خودشان اموری نیستند که فرد به طور اخلاقی شایسته آنها باشد. این عوامل یا "مواهِب طبیعی" هستند (که فرد در داشتن یا نداشتن آنها نقشی نداشته) یا نتیجه شرایط اجتماعی و تربیتی هستند که فرد در شکلگیری آنها دخیل نبوده است.
🟢 بعلاوه، توزیع استعدادها و تواناییهای طبیعی در جامعه کاملاً تصادفی و بدون قصد و نیّت است (یعنی به طور طبیعی برخی افراد با تواناییهای بیشتر و برخی با تواناییهای کمتر متولد میشوند)، نمیتوان جامعه را بر مبنای پاداش دادن به این مواهب، عادلانه دانست. اگر جامعه بخواهد بر اساس این تفاوتهای طبیعی، افراد را پاداش دهد، مرتکب عملی غیرعادلانه شده است. نقد باور به استحقاق و شایستگی فردی باعث میشود افراد موفقیتهایشان را خیلی به حساب ویژگیهای فردی منحصربفرد و توانایی بالای خود ندانند. زیرا فاکتورهای متکی به بخت تولد و بخت اجتماعی و اقتصادی در آنها دخیل است. این آگاهی خصوصاً نخبگان را مخاطب قرار داده و نتایج مهمی در عرصه اجتماعی و دانشگاهها میگذارد. به دانشگاهیان و پژوهشگران کمک میکند متواضعتر و جمعیتر شوند. باعث کاهش فردگرایی، غرور و خودبزرگبینی شده و ارزشها و فضیلتهای علمی و آکادمیک قابلدفاعتری را جایگزین آنها میکند.
🟣 اگر متخصصین و پژوهشگران، باور احتمالی به استحقاق و شایستگیِ خاص و برترشان را کنار بگذارند، انگیزههای علمی و پژوهشی آنها میتواند در خدمت اهدافی بسیار ارزشمندتر و والاتر از فردگرایی، خودبرتربینی، خودشیفتگی یعنی نارسیسیسم علمی و فعالیت علمی با هدف کسب تحسین و پاداش قرار گیرد. یعنی افراد میتوانند انگیزههای علمی را از "دستاوردهای من" رها کرده و این پرسش و هدف را ملکه ذهن کنند که علم و افراد مستعد علمی و پژوهشی چگونه میتوانند در ساختن جامعه آگاهتر، با امکانات و ساختار پایدارتر و عادلانهتر کمک کنند. بعبارتی، علم و عالِم در چارچوب خیر عمومی و کمکحال عدالت اجتماعی آنرا از گزند علم در خدمت قدرت و جنگ و یا تولید ثروت و اهداف تجاری و در مقیاس فردی ارضا جاهطلبی و خودبزرگبینی حفظ میکند.
🆔 @zaker_notes
🔸 این یادداشت در ادامه یادداشتهای قبلی با موضوع عدالت توزیعی است.
🟣 نقد جان راولز از مفاهیم بخت، شایستگی و استحقاق در تقابل رادیکال با برداشت افکار عمومی و بویژه فهم افراد متخصص از این مفاهیم است. این واقعیت وجود دارد که افراد موفقیتهایشان که متکی بر بختها و موهبتهای زمان تولد و سکو پرتاب اولیه است، به حساب توانایی فردی، خصوصیات منحصربفرد خود و در مجموع استحقاق و شایستگی خاص خود میدانند که این احساس و پندار، توهم استحقاق نامیده میشود. این واقعیت از طریق برخی آزمایشهای اجتماعی تایید شده است. یعنی حتی دیده میشود وقتی فردی در یک بختآزمایی صوری، موفقیتی کسب میکند آنرا به حساب ویژگی خاص خود و یا استحقاق شخصی میگذارد. مثلاً آزمایش بخت که Ellen Langer روانشناس انجام داد گویای این موضوع است.
🟢 رابطه بخت و توهمِ استحقاق در عرصه اجتماعی و سیاسی نیز نمود دارد. یادمان نرفته پسر خان یا ارباب خود را مستحقق امتیاز اجتماعی بالا و مقام و منصبی در سیاست و همه جا میدانست. او غافل است از اینکه موقعیتش حاصل موهبت تصادفی طبیعت بوده و او شخصاً کنترل و نقشی در آن نداشته است. بعلاوه افراد و گروههایی که موقعیت ممتاز اقتصادی و سیاسی داشتند اجازه رشد طبقات پایین را نمیدادند و نمیدهند که جدا از حفظ منافع این موضوع ریشه در باور یقین تلقی شده آنان نسبت به استحقاق و برتری خودشان در جامعه است. یعنی پدیده خانزادهها و آقازادهها محصول توهم استحقاق و اِعمال زور و خشونت است. معلوم میگردد چنین جوامعی که ایران مثال بارزش است چه اندازه در بیعدالتی ساختاری و در نفهمیدن عدالت غوطهور بوده و هستند. به بیان دیگر، طبقات بالادست چه از نوع اقتصادی و چه طبقهای که نظام اعتقادی مسلط را در دست دارد و داعیهدار حقیقت است، اجازه رشد به سایر طبقات و گروهها نمیدهند که ریشه در حفظ منافع خود به هر قیمتی دارد ولی آنرا حقانیت اعتقادی قلمداد میکنند.
🟣 راولز رابطه بخت و استحقاق را مفصلاً حلاجی کرده است. او میگوید باور رایج در مورد استحقاق، نزد عموم و بویژه خواصِ برخوردار از بخت، مبنای ناعادلانه دارد زیرا بسیاری از عواملی که باعث میشوند فرد "استحقاق" چیزی را پیدا کند (مانند استعدادهای طبیعی، هوش، سختکوشی، یا حتی داشتن مهارتهای مفید برای جامعه)، خودشان اموری نیستند که فرد به طور اخلاقی شایسته آنها باشد. این عوامل یا "مواهِب طبیعی" هستند (که فرد در داشتن یا نداشتن آنها نقشی نداشته) یا نتیجه شرایط اجتماعی و تربیتی هستند که فرد در شکلگیری آنها دخیل نبوده است.
🟢 بعلاوه، توزیع استعدادها و تواناییهای طبیعی در جامعه کاملاً تصادفی و بدون قصد و نیّت است (یعنی به طور طبیعی برخی افراد با تواناییهای بیشتر و برخی با تواناییهای کمتر متولد میشوند)، نمیتوان جامعه را بر مبنای پاداش دادن به این مواهب، عادلانه دانست. اگر جامعه بخواهد بر اساس این تفاوتهای طبیعی، افراد را پاداش دهد، مرتکب عملی غیرعادلانه شده است. نقد باور به استحقاق و شایستگی فردی باعث میشود افراد موفقیتهایشان را خیلی به حساب ویژگیهای فردی منحصربفرد و توانایی بالای خود ندانند. زیرا فاکتورهای متکی به بخت تولد و بخت اجتماعی و اقتصادی در آنها دخیل است. این آگاهی خصوصاً نخبگان را مخاطب قرار داده و نتایج مهمی در عرصه اجتماعی و دانشگاهها میگذارد. به دانشگاهیان و پژوهشگران کمک میکند متواضعتر و جمعیتر شوند. باعث کاهش فردگرایی، غرور و خودبزرگبینی شده و ارزشها و فضیلتهای علمی و آکادمیک قابلدفاعتری را جایگزین آنها میکند.
🟣 اگر متخصصین و پژوهشگران، باور احتمالی به استحقاق و شایستگیِ خاص و برترشان را کنار بگذارند، انگیزههای علمی و پژوهشی آنها میتواند در خدمت اهدافی بسیار ارزشمندتر و والاتر از فردگرایی، خودبرتربینی، خودشیفتگی یعنی نارسیسیسم علمی و فعالیت علمی با هدف کسب تحسین و پاداش قرار گیرد. یعنی افراد میتوانند انگیزههای علمی را از "دستاوردهای من" رها کرده و این پرسش و هدف را ملکه ذهن کنند که علم و افراد مستعد علمی و پژوهشی چگونه میتوانند در ساختن جامعه آگاهتر، با امکانات و ساختار پایدارتر و عادلانهتر کمک کنند. بعبارتی، علم و عالِم در چارچوب خیر عمومی و کمکحال عدالت اجتماعی آنرا از گزند علم در خدمت قدرت و جنگ و یا تولید ثروت و اهداف تجاری و در مقیاس فردی ارضا جاهطلبی و خودبزرگبینی حفظ میکند.
🆔 @zaker_notes
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌈 امتیاز تصادفی و تغییر شخصیت ناشی از توهم استحقاق آن امتیاز: کلیپی جذاب و آموزنده
@zaker_notes
🟢 اقتصاد رفتاری رشته نوینی است که به مطالعه رفتار انسانها در انواع کنشهای جمعی مرتبط با اقتصاد میپردازد. با رفتارشناسی اقتصادی پی برده میشود تمایل انسانها در عدالت، انصاف، شایستگی، برابری، جاهطلبی و غیره چگونه است. بازیهای اقتصادی از جمله روشهای متداول در این رفتارشناسی است.
🟣 در نظریه بختآزمایی و لاتاری طبیعت و مواهب زمان تولد مبحثی مطرح میشود موسوم به توهم استحقاق و حاکی از اینست افرادی که بطور تصادفی یا از طریق سود بادآورده یا از احتکار یا رانت به امتیازات مالی، اقتصادی، سیاسی و غیره نایل میشوند خود را شایسته و مستحق دریافت این امتیازات میپندارند. خودبزرگبینی، بادآوردن و تورم شخصیت و جاهپردازی از عوارض دیگر این توهم شایستگی است. البته آنها دلیل میآورند که موقعیتشان شانسی نیست بلکه ناشی از ویژگی خاص خودشان است👇
@zaker_notes
🟢 اقتصاد رفتاری رشته نوینی است که به مطالعه رفتار انسانها در انواع کنشهای جمعی مرتبط با اقتصاد میپردازد. با رفتارشناسی اقتصادی پی برده میشود تمایل انسانها در عدالت، انصاف، شایستگی، برابری، جاهطلبی و غیره چگونه است. بازیهای اقتصادی از جمله روشهای متداول در این رفتارشناسی است.
🟣 در نظریه بختآزمایی و لاتاری طبیعت و مواهب زمان تولد مبحثی مطرح میشود موسوم به توهم استحقاق و حاکی از اینست افرادی که بطور تصادفی یا از طریق سود بادآورده یا از احتکار یا رانت به امتیازات مالی، اقتصادی، سیاسی و غیره نایل میشوند خود را شایسته و مستحق دریافت این امتیازات میپندارند. خودبزرگبینی، بادآوردن و تورم شخصیت و جاهپردازی از عوارض دیگر این توهم شایستگی است. البته آنها دلیل میآورند که موقعیتشان شانسی نیست بلکه ناشی از ویژگی خاص خودشان است👇
❤1
این باور به استحقاق، در فرهنگ و روابط متداول انسانی و اجتماعی قویاً تاثیر میگذارد و باعث فاصلهبندی و حصارکشی اجتماعی میگردد. از علل عمده عدم ادغام اقشار، لایهها و طبقات اقتصادی و اجتماعی اینست که افراد بر حسب داشتههای خود ناشی از مواهبت طبیعی یا رانت و سودبادآورده، موقعیت خود را در جامعه تنظیم میکنند. در بسیاری از جوامع شغلها و امتیازات کاملاً وابسته به مواهب و ژنتیک زمان تولد ساخته و پرداخته میشود. برای مثال مسابقه دختر شایسته که برمبنای فاکتورهای زیبایی، اندام و قد و قواره، صدا و احتمالاً سواد و مدرک تحصیلی، دختران برتر را انتخاب کرده و جایزه میدهند. برندگان یقین دارند شایستهترین دختران شهر یا کشورشان هستند و از بقیه برترند. به برندگان فرصتهای تحصیلی و شغلی ممتازی اعطا میشود.
🟢 نظریه عدالت جان راولز استدلال میکند اگر افراد از موقعیت خود در جامعه خبر نداشته باشند هیچ موقع جامعه به شرح فوق را جامعهای عادلانه تصور نمیکنند. و حاضر نمیشوند وارد چنین جامعهای شوند. و اگر از موقعیت و منافع خود آگاه باشند برای تعیین اصول اجتماعی و اقتصادی دچار جانبداری و تبعیض شده و در جامعه کشمکش، تضاد، حسادت میان افراد و بویژه بیعدالتی ایجاد خواهد شد.
🟣 روانشناس اِلِن لَنگر با روش تجربی نشان داده است حتی وقتی به افراد بطور صوری امتیازی بالاتر نسبت به سایر بازیگران داده میشود به مرور زمان وقتی از مواهب آن امتیاز اولیه بهرهمند میشوند خود را مستحق امتیازات بعدی میپندارند. کلیپ بالا نیز به شیوهای ساده و جذاب، با تصاویر جالب، رابطه امتیاز و بخت تصادفی با تغییر رفتار و شخصیت را نشان میدهد.
🆔 @zaker_notes
🟢 نظریه عدالت جان راولز استدلال میکند اگر افراد از موقعیت خود در جامعه خبر نداشته باشند هیچ موقع جامعه به شرح فوق را جامعهای عادلانه تصور نمیکنند. و حاضر نمیشوند وارد چنین جامعهای شوند. و اگر از موقعیت و منافع خود آگاه باشند برای تعیین اصول اجتماعی و اقتصادی دچار جانبداری و تبعیض شده و در جامعه کشمکش، تضاد، حسادت میان افراد و بویژه بیعدالتی ایجاد خواهد شد.
🟣 روانشناس اِلِن لَنگر با روش تجربی نشان داده است حتی وقتی به افراد بطور صوری امتیازی بالاتر نسبت به سایر بازیگران داده میشود به مرور زمان وقتی از مواهب آن امتیاز اولیه بهرهمند میشوند خود را مستحق امتیازات بعدی میپندارند. کلیپ بالا نیز به شیوهای ساده و جذاب، با تصاویر جالب، رابطه امتیاز و بخت تصادفی با تغییر رفتار و شخصیت را نشان میدهد.
🆔 @zaker_notes
نوشتههایمنوچهر ذاکر🌈 pinned «فایل کتاب بررسی تفکر در ریاضیات جهت مطالعه شخصی علاقمندان 👇»
نوشتههایمنوچهر ذاکر🌈 pinned «🌈 مختصری در باب تفاوت و تضاد آموزش با تلقین و القائات فکری 🟢 با دو سخن قصار از برتراند راسل شروع میکنم. سپس در مورد موضوع، توضیح تکمیلی ارائه میدهم. 1. Education is conceived more in terms of indoctrination by most school officials than in terms of enlightenment.…»
نوشتههایمنوچهر ذاکر🌈 pinned «🌈 بختهای زمان تولد باعث تواضع است نه فخرفروشی و خودبزرگبینی 🔸 این یادداشت در ادامه یادداشتهای قبلی با موضوع عدالت توزیعی است. 🟣 نقد جان راولز از مفاهیم بخت، شایستگی و استحقاق در تقابل رادیکال با برداشت افکار عمومی و بویژه فهم افراد متخصص از این مفاهیم…»
🌈 شجاعت اندیشیدن داشته باش.
@zaker_notes
🟣 تحول بزرگ ورود به علم، فلسفه، سیاست، جهانبینی و ارزشهای نوین را عصر روشنگری =
Enlightenment era,
مینامند که در خلال قرون هفده و هجده میلادی در اروپا اتفاق افتاد و تأثیراتی درازمدت در سایر ملل، فرهنگها و کشورها داشت. ولی روشنگری یعنی چه؟ ایمانوئل کانت در ۱۷۸۴ میلادی کوتاهترین و پایهایترین جواب را میدهد: «روشنگری یعنی شجاعت اندیشیدن داشته باش» (Sapere aude). و تعبیر دیگر آن: «شجاعتِ استفاده از فکرِ خود را داشته باش». توصیه کانت تأثیر بسیاری در حوزههای اندیشه و فلسفه، افکار نخبگان، مبانی آموزش عمومی و دانشگاه داشته است و بعد از حدود ۲۵۰ سال هنوز با قوت باقی است بویژه برای جوامع و فرهنگهایی که فکر و باور افراد تحت سیطره تبلیغات و پروپاگاندا و یا (Tutelage=) قیمومیت نظام سیاسی و مراجع ایدئولوژیک قرار دارد. آیا کسی در تاریخ اندیشه جغرافیای ایران، به شجاعت و فضیلت اندیشیدن و خروج از صغارت و قیمومیت توصیه کرده؟ یا بالعکس، به تقلید و صغارت فکری سفارش کرده است؟ اهمیت و ضرورت اندیشه برای حوزههای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در ایران آنچنان است که پایه آموزش عمومی و نهاد دانشگاه در ایران بایستی شجاعت اندیشیدن و آزادی اندیشه باشد. شجاعت فهمیدن داشته باش به ایرانی توصیه میکند فکر و تعقل خود را به قیّم واگذار نکن.
🟢 پیام اصلی کانت در این سخن قصار، دعوت به استقلال فکری و خودآیینی است. در گفتمان تفکر نقاد، توانایی ذهن برای مستقل اندیشیدن از اساسیترین ارکان است. پرسشنامه کوتاهی وجود دارد که میزان استقلال فکری هر فرد را میسنجد (برای مثال، ر.ک.به: کتاب مقدمهای بر نظریه و آناتومی تفکر). باید توجه کرد که استقلال فکری متفاوت است از خودمحوری، فردگرایی و به اجتماع پشت کردن. کانت چنین تعبیری بکار برده: انسانها مانند پرندگانی هستند که در قفسِ «راحتی» و «وابستگی فکری» متولد شدهاند. درِ این قفس باز است و ما بالِ پرواز (عقل) را داریم، اما برای پریدن به بیرون و مواجهه با حقیقت، به شجاعت نیاز داریم. بنابراین، از نظر کانت انسانها برای استفاده از عقل و خرد نیاز به «شجاعت» دارند و روشنگری یعنی، خروج انسان از وضعیتی که نمیتواند بدون راهنمایی و هدایتِ دیگری از فهم خود استفاده کند. پس، «شجاعت دانستن» یعنی:
🔸 پذیرش مسئولیتِ افکار و تصمیماتِ خود.
🔸 تکیه بر عقلانیتِ فردی به جای تقلید و پیروی کورکورانه از قیّم و دیگران.
🔸 پرسشگری درباره بدیهیات و عبور از منطقه امنِ فکری.
🔸 شجاعت مقاومت در برابر رسوم و سنتهای کهن و بازدارنده و نیز مقاومت در برابر فشار عوامانه اجتماعی
🟣 سؤال: کانت این شجاعت را در مقابل چه چیزی مطرح میکند؟ کانت اندیشیدنِ مستقل را مستقیماً در تقابل با مفهومی قرار میدهد که آن را «نابالغیِ خودخواسته» یا صغارت مینامد. این نابالغی به معنای کمبود عقل یا هوش نیست، بلکه فقدان اراده و شجاعت است، که اکنون میتوان ترس از پرسشگری و بهم ریختن باورهای دگم و تثبیت شده را نیز به آنها افزود. موارد زیر از عمدهترین موارد مقابل استقلال اندیشه و توانایی فکر کردن است:
🔹 تنبلی و بزدلی (ترس): کانت معتقد است دلیل اصلیِ اینکه بیشتر انسانها تا آخر عمر در حالت «نابالغی» باقی میمانند، تنبلی و ترس است. بسیار راحتتر است که دیگران به جای ما فکر کنند و تصمیم بگیرند بویژه در مسائل اعتقادی و ارزشی. اگر خودمان اندیشه کنیم باید خطرات را پذیرفته و مسئولیت تصمیم و عمل را نیز بپذیریم.
🔹حاشیه امنیت اجتماعی: از عمدهترین شرایطی که انسانها نمیتوانند بیاندیشیند تبعیت از رسوم و نحوه فکر و عمل جاافتاده در گروههای جمعی/اجتماعی است که انسانها به آن تعلق دارند. این موضوع اصطلاحاً اجتماع-محوری نامیده میشود. البته، حس تعلق افراد به جمع یا گروه، واجد اثرات مثبت و لازم مانند دلگرمی، امنیت و هویت جمعی افراد است ولی اجتماع-محوری نباید به محدودیت اندیشه و خلاقیت، تقلید و قیمپروری منتهی شود. «حس عضویت جمعی» در جوامع مدرن از طریق عضویت در گروههای متکثّر با هویتهای مختلف تأمین میگردد و در این جوامع استقلال فردی به رسمیت شناخته شده و رعایت حریم فکری و حقوقی افراد در طی زندگی اجتماعی در رفتار متقابل حکّ میشود.
🔹 قیمومیت و مراجع قدرت: کانت تفکر مستقل را در برابر سلطه کسانی قرار میدهد که نقش «قیم» یا سرپرست فکریِ جامعه را بازی میکنند (مثل نهادهای مذهبیِ مستبد، حکومتهای خودکامه و سنتگرایان افراطی). این مراجع، خطرِ مستقل اندیشیدن را چنان بزرگ جلوه میدهند که تودههای مردم از برداشتنِ قدمهای مستقل میترسند. قرار گرفتن جامعه در وضعیت ترس و ناامنی باعث پناه گرفتن مردم به نهاد قدرت شده و سیاست قیم-محور تسهیل میشود👇
@zaker_notes
🟣 تحول بزرگ ورود به علم، فلسفه، سیاست، جهانبینی و ارزشهای نوین را عصر روشنگری =
Enlightenment era,
مینامند که در خلال قرون هفده و هجده میلادی در اروپا اتفاق افتاد و تأثیراتی درازمدت در سایر ملل، فرهنگها و کشورها داشت. ولی روشنگری یعنی چه؟ ایمانوئل کانت در ۱۷۸۴ میلادی کوتاهترین و پایهایترین جواب را میدهد: «روشنگری یعنی شجاعت اندیشیدن داشته باش» (Sapere aude). و تعبیر دیگر آن: «شجاعتِ استفاده از فکرِ خود را داشته باش». توصیه کانت تأثیر بسیاری در حوزههای اندیشه و فلسفه، افکار نخبگان، مبانی آموزش عمومی و دانشگاه داشته است و بعد از حدود ۲۵۰ سال هنوز با قوت باقی است بویژه برای جوامع و فرهنگهایی که فکر و باور افراد تحت سیطره تبلیغات و پروپاگاندا و یا (Tutelage=) قیمومیت نظام سیاسی و مراجع ایدئولوژیک قرار دارد. آیا کسی در تاریخ اندیشه جغرافیای ایران، به شجاعت و فضیلت اندیشیدن و خروج از صغارت و قیمومیت توصیه کرده؟ یا بالعکس، به تقلید و صغارت فکری سفارش کرده است؟ اهمیت و ضرورت اندیشه برای حوزههای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی در ایران آنچنان است که پایه آموزش عمومی و نهاد دانشگاه در ایران بایستی شجاعت اندیشیدن و آزادی اندیشه باشد. شجاعت فهمیدن داشته باش به ایرانی توصیه میکند فکر و تعقل خود را به قیّم واگذار نکن.
🟢 پیام اصلی کانت در این سخن قصار، دعوت به استقلال فکری و خودآیینی است. در گفتمان تفکر نقاد، توانایی ذهن برای مستقل اندیشیدن از اساسیترین ارکان است. پرسشنامه کوتاهی وجود دارد که میزان استقلال فکری هر فرد را میسنجد (برای مثال، ر.ک.به: کتاب مقدمهای بر نظریه و آناتومی تفکر). باید توجه کرد که استقلال فکری متفاوت است از خودمحوری، فردگرایی و به اجتماع پشت کردن. کانت چنین تعبیری بکار برده: انسانها مانند پرندگانی هستند که در قفسِ «راحتی» و «وابستگی فکری» متولد شدهاند. درِ این قفس باز است و ما بالِ پرواز (عقل) را داریم، اما برای پریدن به بیرون و مواجهه با حقیقت، به شجاعت نیاز داریم. بنابراین، از نظر کانت انسانها برای استفاده از عقل و خرد نیاز به «شجاعت» دارند و روشنگری یعنی، خروج انسان از وضعیتی که نمیتواند بدون راهنمایی و هدایتِ دیگری از فهم خود استفاده کند. پس، «شجاعت دانستن» یعنی:
🔸 پذیرش مسئولیتِ افکار و تصمیماتِ خود.
🔸 تکیه بر عقلانیتِ فردی به جای تقلید و پیروی کورکورانه از قیّم و دیگران.
🔸 پرسشگری درباره بدیهیات و عبور از منطقه امنِ فکری.
🔸 شجاعت مقاومت در برابر رسوم و سنتهای کهن و بازدارنده و نیز مقاومت در برابر فشار عوامانه اجتماعی
🟣 سؤال: کانت این شجاعت را در مقابل چه چیزی مطرح میکند؟ کانت اندیشیدنِ مستقل را مستقیماً در تقابل با مفهومی قرار میدهد که آن را «نابالغیِ خودخواسته» یا صغارت مینامد. این نابالغی به معنای کمبود عقل یا هوش نیست، بلکه فقدان اراده و شجاعت است، که اکنون میتوان ترس از پرسشگری و بهم ریختن باورهای دگم و تثبیت شده را نیز به آنها افزود. موارد زیر از عمدهترین موارد مقابل استقلال اندیشه و توانایی فکر کردن است:
🔹 تنبلی و بزدلی (ترس): کانت معتقد است دلیل اصلیِ اینکه بیشتر انسانها تا آخر عمر در حالت «نابالغی» باقی میمانند، تنبلی و ترس است. بسیار راحتتر است که دیگران به جای ما فکر کنند و تصمیم بگیرند بویژه در مسائل اعتقادی و ارزشی. اگر خودمان اندیشه کنیم باید خطرات را پذیرفته و مسئولیت تصمیم و عمل را نیز بپذیریم.
🔹حاشیه امنیت اجتماعی: از عمدهترین شرایطی که انسانها نمیتوانند بیاندیشیند تبعیت از رسوم و نحوه فکر و عمل جاافتاده در گروههای جمعی/اجتماعی است که انسانها به آن تعلق دارند. این موضوع اصطلاحاً اجتماع-محوری نامیده میشود. البته، حس تعلق افراد به جمع یا گروه، واجد اثرات مثبت و لازم مانند دلگرمی، امنیت و هویت جمعی افراد است ولی اجتماع-محوری نباید به محدودیت اندیشه و خلاقیت، تقلید و قیمپروری منتهی شود. «حس عضویت جمعی» در جوامع مدرن از طریق عضویت در گروههای متکثّر با هویتهای مختلف تأمین میگردد و در این جوامع استقلال فردی به رسمیت شناخته شده و رعایت حریم فکری و حقوقی افراد در طی زندگی اجتماعی در رفتار متقابل حکّ میشود.
🔹 قیمومیت و مراجع قدرت: کانت تفکر مستقل را در برابر سلطه کسانی قرار میدهد که نقش «قیم» یا سرپرست فکریِ جامعه را بازی میکنند (مثل نهادهای مذهبیِ مستبد، حکومتهای خودکامه و سنتگرایان افراطی). این مراجع، خطرِ مستقل اندیشیدن را چنان بزرگ جلوه میدهند که تودههای مردم از برداشتنِ قدمهای مستقل میترسند. قرار گرفتن جامعه در وضعیت ترس و ناامنی باعث پناه گرفتن مردم به نهاد قدرت شده و سیاست قیم-محور تسهیل میشود👇
🔹 دگماتیسم و سنتهای نااندیشیده:
تعقل و تامل در مقابلِ پذیرش بیچونوچرای باورهای گذشتگان، تعصبات و اعتقادات دگماتیک قرار دارد. تبعیت صرف از رسوم، جای اندیشیدن و ابتکار در فکر و عمل را میگیرد که تبدیل به تقلید و اطاعت میشود.
🟢 در جوامعی که اکثریت توان اندیشه یا باور به قدرت فهم ندارند و تصمیمها و باورهایشان به قیّمها واگذار میشود، تحقق فضیلتهای سیاسی مانند دموکراسی، جمهوری و آزادیهای مدنی میسر نیست. در فرهنگهای سنّتی مردم همواره کنار یکدیگرند ولی جرأت گفتگو درباره مشکلات، نقد وضع موجود و ترسیم آینده خود را ندارند. زیرا توانایی اندیشیدن و ابتکار فکر و عمل از آنها سلب شده و هر آنچه است رسوم و نقشهای قالبی و پیروی صرف است. بدون شجاعت اندیشیدن و بدون آموزش جوانان و ترغیب آنها به اندیشیدن بجای صغارت تبلیغ شده، جامعه ایرانی به آگاهی و بلوغ سیاسی دست نخواهد یافت که همان دروازه ورود به جامعه مدنیِ عقلانی و خروج از نظام سیاسیِ قیم-محور است. آموزش ضمنی دانشگاهی باید شجاعت و مهار ترسهای ذهنی را در محصلین ترغیب و تقویت کند؛ درست نقطه مقابل نهادهایی که داعیهدار حقیقتاند ولی بذر ترس و صغارت را در مقلدان خود میکارند زیرا منافع صنفی و طبقاتیِ آنها در ناتوانی فکری آحاد جامعه و تقلید پیروان ولی منافع دانشگاه در روحیه نقد و پرسشگری مخاطبینش و توانایی تامل و تحقیق آنها نهفته است.
@zaker_notes
تعقل و تامل در مقابلِ پذیرش بیچونوچرای باورهای گذشتگان، تعصبات و اعتقادات دگماتیک قرار دارد. تبعیت صرف از رسوم، جای اندیشیدن و ابتکار در فکر و عمل را میگیرد که تبدیل به تقلید و اطاعت میشود.
🟢 در جوامعی که اکثریت توان اندیشه یا باور به قدرت فهم ندارند و تصمیمها و باورهایشان به قیّمها واگذار میشود، تحقق فضیلتهای سیاسی مانند دموکراسی، جمهوری و آزادیهای مدنی میسر نیست. در فرهنگهای سنّتی مردم همواره کنار یکدیگرند ولی جرأت گفتگو درباره مشکلات، نقد وضع موجود و ترسیم آینده خود را ندارند. زیرا توانایی اندیشیدن و ابتکار فکر و عمل از آنها سلب شده و هر آنچه است رسوم و نقشهای قالبی و پیروی صرف است. بدون شجاعت اندیشیدن و بدون آموزش جوانان و ترغیب آنها به اندیشیدن بجای صغارت تبلیغ شده، جامعه ایرانی به آگاهی و بلوغ سیاسی دست نخواهد یافت که همان دروازه ورود به جامعه مدنیِ عقلانی و خروج از نظام سیاسیِ قیم-محور است. آموزش ضمنی دانشگاهی باید شجاعت و مهار ترسهای ذهنی را در محصلین ترغیب و تقویت کند؛ درست نقطه مقابل نهادهایی که داعیهدار حقیقتاند ولی بذر ترس و صغارت را در مقلدان خود میکارند زیرا منافع صنفی و طبقاتیِ آنها در ناتوانی فکری آحاد جامعه و تقلید پیروان ولی منافع دانشگاه در روحیه نقد و پرسشگری مخاطبینش و توانایی تامل و تحقیق آنها نهفته است.
@zaker_notes
❤2
🌈 هیوریستیکهای شناختی منشا باورهای دینی؛ تقابل علم و دین
🆔 @zaker_notes
🟣 یکی از تقسیمبندیهای جدید و بسیار آگاهیبخش در حوزه دانش (به معنای وسیع کلمه)، عبارتست از دانش متکی و ملهم از قضاوتها و استنتاجهای سریع و شهودی ذهن بشر در مقابل دانش حاصل شده از درنگ، تعمق، ژرفاندیشی، تحلیل منطقی و دقت روی قضاوتهای سریع از نوع قبل. این تقسیمبندی محصول کشفیات سالهای اخیر در علوم شناختی است. برای مثال، دانیل کاهنمان سیستم فکری و قضاوت ذهن انسان را به دو نوع سیستم ۱ (سریع، اتوماتیک، شهودی، تقریبی و با حداقل مصرف انرژی در ذهن) و سیستم ۲ (آهسته، تحلیلی، ارادی، موشکافانه، دقیق و با مصرف انرژی ذهنی زیاد) تقسیم کرد. هیوریستیکها به معنای قضاوتهای سریع و میانبرهای ذهنی، جزو سیستم ۱ هستند. باور قطعی پژوهشگران اینست که علم متکی بر سیستم ۲ است و موفقیتاش، وابسته به آزاد کردن فرایند اکتشاف و موجهسازی علمی از هیوریستیکها و استنتاجهای شهودی است. از طرف دیگر، بنابرنظر متخصصین رشته جدید موسوم به علوم شناختی دین، همچون Robert McCauley باورهای پایه دینی اعم از عاملیت فراطبیعی، غایتگرایی و فرجامباوری، اعتقاد به ارواح و خدایان وابسته به سیستم نوع ۱ یعنی منتج از کاربست برخی از عمدهترین هیوریستیکها است. این نکته بسیار مهم است که تمایل طبیعی ذهن به بکارگیری هیوریستیکها به مراتب بیشتر است از دانش تعمقی مانند علوم. هیوریستیکها محصول میلیونها سال تکامل ذهن بشر است لذا تعلیم دانش متکی بر شناخت شهودی و میانبرهای ذهنی برای محصلین و عموم مردم، بسیار سادهتر و شناختهشدهتر است از تعلیم تفکر علمی. به همین دلیل تربیت علمی، نیازمند آموزش نظاممند و تلاش طولانیمدت و نیز سختتر است از ترویج باورهای دینی که متکی بر هیوریستیکهای طبیعی و همواره دمدست ذهن بشر است. در خصوص این تقابل جدید میان علم و دین، کتاب مشهوری تالیف شده که در آینده به شرح آن خواهم پرداخت.
🟢 در ادامه، طی چند یادداشت به هیوریستیکهایی خواهیم پرداخت که محصول تکامل درازمدت ذهن بشر و عمدهترین کارکردهای شناختی هستند که باعث شکلگیری باورهای فراطبیعی، ارواح، خدایان و در نهایت باورهای دینی میشوند. اولین و عمدهترین کارکرد ذهنی که زمینهساز باورهای دینی است عبارتست از
Hyperactive Agency Detection Device = HADD
و میتوان آنرا چنین ترجمه کرد:
دستگاه تشخیص عامل بیشفعال.
🟣 دستگاه HADD، یکی از کلیدیترین مفاهیم در روانشناسی تکاملی و دینشناسیِ شناختی است. این مفهوم نخستین بار توسط Justin Barrett مطرح شد. از منظر روانشناسی تکاملی، ذهن انسان برای بقا، به گونهای تکامل یافته است که در محیط اطراف خود به دنبال الگوها و نشانههای خطر باشد. HADD به یک مکانیسم شناختی اطلاق میشود که وظیفهاش تشخیصِ وجود یک «عامل» یا
«موجود دارای اراده و هدف» در محیط است. «عامل» موجودی است که برخلاف اشیاء بیجان، دارای قصد، هدف، آگاهی و توانایی حرکت است. چرا این سیستم بیشفعال نامیده میشود؟
🟢 در طول تکامل، خطاهای اصطلاحاً نوع اول (به شرح زیر) برای انسان بسیار کمخطرتر و کمهزینهتر از خطای نوع دوم تمام شده است.
🔸 خطای نوع اول (False Positive): شما صدای لرزش شاخههای درخت را میشنوید و تصور میکنید حیوانی وحشی در کمین است، اما در واقع فقط باد است. ضرر شما: کمی استرس و اتلاف انرژی.
🔸 خطای نوع دوم (False Negative): شما صدای لرزش شاخه را میشنوید اما تصور میکنید فقط باد است، در حالی که واقعاً حیوانی وحشی در کمین است. ضرر شما: مرگ.
بنابراین، انتخاب طبیعی، مغز بشر را یاد میدهد تا هر حرکت یا صدای مشکوکی را به یک «عامل زنده و هدفمند» نسبت دهد. یعنی ذهن ما تمایل دارد «اشتباه کند و تصور کند موجودی وجود دارد» تا اینکه «اشتباه کند و تصور کند موجودی وجود ندارد». این تمایل به تفسیر پدیدههای بیجان به عنوان پدیدههای دارای هدف، همان بیشفعالی این دستگاه است.
🟣 زمانی که HADD بیش از حد فعال میشود، ذهن ما پدیدههایی را که دلیل فیزیکی یا قابل مشاهده ندارند، به یک «عامل» نسبت میدهد. مثال:
🔸 صدای غرش آسمان نشانهی خشم یک موجود قدرتمند.
🔸 حرکت ناگهانی ستارگان نشانهای از اراده یک موجود آسمانی.
این فرآیند، اولین قدم برای شکلگیری مفهوم «روح» و «خدایان» است؛ یعنی نسبت دادن معنا و اراده به پدیدههایی که از نظر ما مجهول هستند. ذهن انسان به دلیل فشارهای بقا در دوران تکامل، به سیستم هشداردهندهی بسیار حساس و فعال مجهز شده است که در هر اتفاق مبهمی، ردپای یک «موجود صاحب اراده» را جستجو میکند. همین قضاوت ادراکی ولی سودمند برای بقا بشر، بستر شناختی لازم را فراهم کرد تا انسانها جهان را نه به عنوان مجموعهای از فرآیندهای صرفا فیزیکی، بلکه به عنوان صحنهای تحت کنترل ارواح و خدایانِ دارای اراده و نیت درک کنند.
ادامه دارد
🆔 @zaker_notes
🟣 یکی از تقسیمبندیهای جدید و بسیار آگاهیبخش در حوزه دانش (به معنای وسیع کلمه)، عبارتست از دانش متکی و ملهم از قضاوتها و استنتاجهای سریع و شهودی ذهن بشر در مقابل دانش حاصل شده از درنگ، تعمق، ژرفاندیشی، تحلیل منطقی و دقت روی قضاوتهای سریع از نوع قبل. این تقسیمبندی محصول کشفیات سالهای اخیر در علوم شناختی است. برای مثال، دانیل کاهنمان سیستم فکری و قضاوت ذهن انسان را به دو نوع سیستم ۱ (سریع، اتوماتیک، شهودی، تقریبی و با حداقل مصرف انرژی در ذهن) و سیستم ۲ (آهسته، تحلیلی، ارادی، موشکافانه، دقیق و با مصرف انرژی ذهنی زیاد) تقسیم کرد. هیوریستیکها به معنای قضاوتهای سریع و میانبرهای ذهنی، جزو سیستم ۱ هستند. باور قطعی پژوهشگران اینست که علم متکی بر سیستم ۲ است و موفقیتاش، وابسته به آزاد کردن فرایند اکتشاف و موجهسازی علمی از هیوریستیکها و استنتاجهای شهودی است. از طرف دیگر، بنابرنظر متخصصین رشته جدید موسوم به علوم شناختی دین، همچون Robert McCauley باورهای پایه دینی اعم از عاملیت فراطبیعی، غایتگرایی و فرجامباوری، اعتقاد به ارواح و خدایان وابسته به سیستم نوع ۱ یعنی منتج از کاربست برخی از عمدهترین هیوریستیکها است. این نکته بسیار مهم است که تمایل طبیعی ذهن به بکارگیری هیوریستیکها به مراتب بیشتر است از دانش تعمقی مانند علوم. هیوریستیکها محصول میلیونها سال تکامل ذهن بشر است لذا تعلیم دانش متکی بر شناخت شهودی و میانبرهای ذهنی برای محصلین و عموم مردم، بسیار سادهتر و شناختهشدهتر است از تعلیم تفکر علمی. به همین دلیل تربیت علمی، نیازمند آموزش نظاممند و تلاش طولانیمدت و نیز سختتر است از ترویج باورهای دینی که متکی بر هیوریستیکهای طبیعی و همواره دمدست ذهن بشر است. در خصوص این تقابل جدید میان علم و دین، کتاب مشهوری تالیف شده که در آینده به شرح آن خواهم پرداخت.
🟢 در ادامه، طی چند یادداشت به هیوریستیکهایی خواهیم پرداخت که محصول تکامل درازمدت ذهن بشر و عمدهترین کارکردهای شناختی هستند که باعث شکلگیری باورهای فراطبیعی، ارواح، خدایان و در نهایت باورهای دینی میشوند. اولین و عمدهترین کارکرد ذهنی که زمینهساز باورهای دینی است عبارتست از
Hyperactive Agency Detection Device = HADD
و میتوان آنرا چنین ترجمه کرد:
دستگاه تشخیص عامل بیشفعال.
🟣 دستگاه HADD، یکی از کلیدیترین مفاهیم در روانشناسی تکاملی و دینشناسیِ شناختی است. این مفهوم نخستین بار توسط Justin Barrett مطرح شد. از منظر روانشناسی تکاملی، ذهن انسان برای بقا، به گونهای تکامل یافته است که در محیط اطراف خود به دنبال الگوها و نشانههای خطر باشد. HADD به یک مکانیسم شناختی اطلاق میشود که وظیفهاش تشخیصِ وجود یک «عامل» یا
«موجود دارای اراده و هدف» در محیط است. «عامل» موجودی است که برخلاف اشیاء بیجان، دارای قصد، هدف، آگاهی و توانایی حرکت است. چرا این سیستم بیشفعال نامیده میشود؟
🟢 در طول تکامل، خطاهای اصطلاحاً نوع اول (به شرح زیر) برای انسان بسیار کمخطرتر و کمهزینهتر از خطای نوع دوم تمام شده است.
🔸 خطای نوع اول (False Positive): شما صدای لرزش شاخههای درخت را میشنوید و تصور میکنید حیوانی وحشی در کمین است، اما در واقع فقط باد است. ضرر شما: کمی استرس و اتلاف انرژی.
🔸 خطای نوع دوم (False Negative): شما صدای لرزش شاخه را میشنوید اما تصور میکنید فقط باد است، در حالی که واقعاً حیوانی وحشی در کمین است. ضرر شما: مرگ.
بنابراین، انتخاب طبیعی، مغز بشر را یاد میدهد تا هر حرکت یا صدای مشکوکی را به یک «عامل زنده و هدفمند» نسبت دهد. یعنی ذهن ما تمایل دارد «اشتباه کند و تصور کند موجودی وجود دارد» تا اینکه «اشتباه کند و تصور کند موجودی وجود ندارد». این تمایل به تفسیر پدیدههای بیجان به عنوان پدیدههای دارای هدف، همان بیشفعالی این دستگاه است.
🟣 زمانی که HADD بیش از حد فعال میشود، ذهن ما پدیدههایی را که دلیل فیزیکی یا قابل مشاهده ندارند، به یک «عامل» نسبت میدهد. مثال:
🔸 صدای غرش آسمان نشانهی خشم یک موجود قدرتمند.
🔸 حرکت ناگهانی ستارگان نشانهای از اراده یک موجود آسمانی.
این فرآیند، اولین قدم برای شکلگیری مفهوم «روح» و «خدایان» است؛ یعنی نسبت دادن معنا و اراده به پدیدههایی که از نظر ما مجهول هستند. ذهن انسان به دلیل فشارهای بقا در دوران تکامل، به سیستم هشداردهندهی بسیار حساس و فعال مجهز شده است که در هر اتفاق مبهمی، ردپای یک «موجود صاحب اراده» را جستجو میکند. همین قضاوت ادراکی ولی سودمند برای بقا بشر، بستر شناختی لازم را فراهم کرد تا انسانها جهان را نه به عنوان مجموعهای از فرآیندهای صرفا فیزیکی، بلکه به عنوان صحنهای تحت کنترل ارواح و خدایانِ دارای اراده و نیت درک کنند.
ادامه دارد
👍2❤1
🌈 هیوریستیکهای شناختی منشا باورهای دینی (بخش دوم)
@zaker_notes
🟣 پژوهشگران علوم شناختی دین عقیده ندارند یک «بخش، ابزار یا زیر واحد تخصصی (یعنی ماژول دینی)» در مغز وجود دارد. در عوض، معتقدند که دین یک پدیده طبیعیِ رشدی-بلوغی است؛ زیرا مفاهیم مذهبی بهراحتی روی سیستمهای شناختیِ از پیش موجود که بهطور خودکار در حال رشد هستند، «سوار میشوند». در مغز ما پردازشهایی وجود دارد که پذیرش ایدههای مذهبی را بسیار شهودی و آسان میکند. اصطلاح «طبیعیِ رشدی» (Maturationally Natural) به فرآیندها، ظرفیتها و باورهای ذهنی و شناختی اشاره دارد که بهطور خودکار، بدون زحمت و بهعنوان بخش طبیعی از رشد و بلوغ معمول انسان پدیدار میشوند. نمونههایی از ویژگیهای طبیعیِ رشدیِ عبارتند از: یادگیری زبان مادری، تشخیص چهره انسانها، و ایجاد «نظریه ذهن» (درک شهودی از اینکه دیگران نیز برای خود افکار، خواستهها و مقاصدی دارند). از نظر علوم شناختی دین، باورهای دینی «محصول جانبی» از چندین مکانیسم شناختی طبیعی هستند که همپوشانی دارند و برای بقای اولیه و عملکردهای اجتماعی، تکامل یافتهاند. دستگاه HADD عمدهترین این مکانیسمهاست. در ادامه به مکانیزم مهم نظریه ذهن میپردازیم.
🟢 نظریه ذهن (Theory of Mind=ToM):
نظریه ذهن، توانایی شناختی حیاتی ما برای نسبت دادن حالتهای ذهنی — باورها، مقاصد، خواستهها و احساسات — به خودمان و دیگران است. این توانایی به ما اجازه میدهد رفتار انسانها را پیشبینی کنیم و در شبکههای پیچیده اجتماعی مسیریابی کنیم. از آنجا که ما در مدلسازی ذهن دیگران بسیار ماهر هستیم، به طور طبیعی «ذهنها» را به دنیای غیرانسانی نیز فرافکنی میکنیم. مثلاً اگر یک خشکسالی محصولات را نابود کند یا طوفانی ناگهانی رخ دهد، نظریه ذهن ما باعث میشود بپرسیم: «چه کسی از دست ما عصبانی است؟» یا «آنها چه میخواهند؟» ما بطور طبیعی فرض میکنیم که یک عقل آگاه در پشت پرده پدیدههای پیچیده طبیعی در حال فعالیت است. به زبان سادهتر، ToMیعنی توانایی «قرار دادن خود به جای دیگری» و درک اینکه او به چه چیزی فکر میکند یا چه احساسی دارد. بواسطه ToM، مغز اجتماعی ما آنقدر در تشخیص نیتها، ذهنها و الگوهای انسانی مهارت پیدا کرده که بطور طبیعی این مفاهیم را به کل کیهان بسط میدهد و جهان را نه به عنوان یک سیستم مکانیکیِ کور، بلکه به عنوان محیطی پر از نیت، معنا و حضور ذهنهای برتر درک میکند. این توانایی معمولاً در کودکان بین سنین ۴ تا ۵ سالگی به تکامل میرسد. بدون ToM، همدلی، فریب دادن، پیشبینی رفتار دیگران، و برقراری روابط پیچیده اجتماعی غیرممکن است. ما برای بقا در جوامع انسانی، نیازمند این هستیم که ذهن دیگران را «بخوانیم» و نیت آنها را پیشبینی کنیم.
🟣 نقش نظریه ذهن در پذیرش باورهای دینی:
🔸 نسبت دادن «ذهن» به جهان و موجودات ماورایی: مغز انسان به دلیل داشتن نظریه ذهن قوی، دائماً در حال جستجوی نیّت و آگاهی در محیط اطراف است. وقتی اتفاقی در طبیعت رخ میدهد (مانند زلزله، طوفان یا یک بیماری ناگهانی)، مغز ما که برای روابط اجتماعی طراحی شده است، ناخودآگاه میپرسد: «چه کسی این کار را کرد و چرا؟» ما تمایل داریم به پدیدههای طبیعی، یک «عامل» با ذهنی هوشیار نسبت دهیم؛ عاملی که دارای خشم، مهربانی، یا هدف است (مانند خدایان خورشید، طوفان یا یک خدای واحد آفریننده).
🔸 مکانیسم تشخیص عامل بیشفعال (HADD) در ترکیب با نظریه ذهن، باعث میشود انسانها حضور موجودات نامرئی (ارواح، فرشتگان، اجنه و خدایان) را به راحتی درک و باور کنند، زیرا نحوه سیمکشی مغز ما یعنی مدارهای نورونی باعث میشود مغز در شرایط ابهام، وجود یک «ذهن پنهان» را پیشفرض بگیرد.
🔸 امکانپذیر ساختن مفهوم دعا و نیایش:
اعمالی مانند دعا کردن، کاملاً بر پایه «نظریه ذهن» استوار هستند. برای اینکه یک فرد دعا کند، باید پیشفرضهای زیر را به صورت شناختی پردازش کند: اول، موجودی ماورایی وجود دارد که دارای «ذهن» است. دوم، این موجود میتواند افکار و خواستههای من را بشنود و درک کند (ارتباط ذهنی). سوم، این موجود دارای احساسات است و من میتوانم با التماس یا شکرگزاری، تصمیمات یا حالت ذهنی او را تغییر دهم. بنابراین، بدون برخورداری از نظریه ذهن، مفهوم ارتباط با خدا یا نیروی ماورایی برای انسان کاملاً بیمعنی بود.
🔸 خدایان ناظر و اخلاق اجتماعی:
یکی دیگر از کارکردهای نظریه ذهن در دین، مفهوم «خدای دانای کل» است. انسانها با استفاده از توانایی نظریه ذهن، یک «ناظر کیهانی» را تصور میکنند که از تمام افکار و نیتهای پنهان آنها آگاه است. این باور که «ذهنِ بزرگی همیشه در حال تماشای ماست»، به شدت در تنظیم رفتارهای اخلاقی و حفظ نظم در جوامع بزرگ انسانی موثر بوده است.
🟢 ادامه مطلب اختصاص دارد به سومین مکانیسم دخیل در باورهای دینی یعنی غایتاندیشی افراطی.
@zaker_notes
🟣 پژوهشگران علوم شناختی دین عقیده ندارند یک «بخش، ابزار یا زیر واحد تخصصی (یعنی ماژول دینی)» در مغز وجود دارد. در عوض، معتقدند که دین یک پدیده طبیعیِ رشدی-بلوغی است؛ زیرا مفاهیم مذهبی بهراحتی روی سیستمهای شناختیِ از پیش موجود که بهطور خودکار در حال رشد هستند، «سوار میشوند». در مغز ما پردازشهایی وجود دارد که پذیرش ایدههای مذهبی را بسیار شهودی و آسان میکند. اصطلاح «طبیعیِ رشدی» (Maturationally Natural) به فرآیندها، ظرفیتها و باورهای ذهنی و شناختی اشاره دارد که بهطور خودکار، بدون زحمت و بهعنوان بخش طبیعی از رشد و بلوغ معمول انسان پدیدار میشوند. نمونههایی از ویژگیهای طبیعیِ رشدیِ عبارتند از: یادگیری زبان مادری، تشخیص چهره انسانها، و ایجاد «نظریه ذهن» (درک شهودی از اینکه دیگران نیز برای خود افکار، خواستهها و مقاصدی دارند). از نظر علوم شناختی دین، باورهای دینی «محصول جانبی» از چندین مکانیسم شناختی طبیعی هستند که همپوشانی دارند و برای بقای اولیه و عملکردهای اجتماعی، تکامل یافتهاند. دستگاه HADD عمدهترین این مکانیسمهاست. در ادامه به مکانیزم مهم نظریه ذهن میپردازیم.
🟢 نظریه ذهن (Theory of Mind=ToM):
نظریه ذهن، توانایی شناختی حیاتی ما برای نسبت دادن حالتهای ذهنی — باورها، مقاصد، خواستهها و احساسات — به خودمان و دیگران است. این توانایی به ما اجازه میدهد رفتار انسانها را پیشبینی کنیم و در شبکههای پیچیده اجتماعی مسیریابی کنیم. از آنجا که ما در مدلسازی ذهن دیگران بسیار ماهر هستیم، به طور طبیعی «ذهنها» را به دنیای غیرانسانی نیز فرافکنی میکنیم. مثلاً اگر یک خشکسالی محصولات را نابود کند یا طوفانی ناگهانی رخ دهد، نظریه ذهن ما باعث میشود بپرسیم: «چه کسی از دست ما عصبانی است؟» یا «آنها چه میخواهند؟» ما بطور طبیعی فرض میکنیم که یک عقل آگاه در پشت پرده پدیدههای پیچیده طبیعی در حال فعالیت است. به زبان سادهتر، ToMیعنی توانایی «قرار دادن خود به جای دیگری» و درک اینکه او به چه چیزی فکر میکند یا چه احساسی دارد. بواسطه ToM، مغز اجتماعی ما آنقدر در تشخیص نیتها، ذهنها و الگوهای انسانی مهارت پیدا کرده که بطور طبیعی این مفاهیم را به کل کیهان بسط میدهد و جهان را نه به عنوان یک سیستم مکانیکیِ کور، بلکه به عنوان محیطی پر از نیت، معنا و حضور ذهنهای برتر درک میکند. این توانایی معمولاً در کودکان بین سنین ۴ تا ۵ سالگی به تکامل میرسد. بدون ToM، همدلی، فریب دادن، پیشبینی رفتار دیگران، و برقراری روابط پیچیده اجتماعی غیرممکن است. ما برای بقا در جوامع انسانی، نیازمند این هستیم که ذهن دیگران را «بخوانیم» و نیت آنها را پیشبینی کنیم.
🟣 نقش نظریه ذهن در پذیرش باورهای دینی:
🔸 نسبت دادن «ذهن» به جهان و موجودات ماورایی: مغز انسان به دلیل داشتن نظریه ذهن قوی، دائماً در حال جستجوی نیّت و آگاهی در محیط اطراف است. وقتی اتفاقی در طبیعت رخ میدهد (مانند زلزله، طوفان یا یک بیماری ناگهانی)، مغز ما که برای روابط اجتماعی طراحی شده است، ناخودآگاه میپرسد: «چه کسی این کار را کرد و چرا؟» ما تمایل داریم به پدیدههای طبیعی، یک «عامل» با ذهنی هوشیار نسبت دهیم؛ عاملی که دارای خشم، مهربانی، یا هدف است (مانند خدایان خورشید، طوفان یا یک خدای واحد آفریننده).
🔸 مکانیسم تشخیص عامل بیشفعال (HADD) در ترکیب با نظریه ذهن، باعث میشود انسانها حضور موجودات نامرئی (ارواح، فرشتگان، اجنه و خدایان) را به راحتی درک و باور کنند، زیرا نحوه سیمکشی مغز ما یعنی مدارهای نورونی باعث میشود مغز در شرایط ابهام، وجود یک «ذهن پنهان» را پیشفرض بگیرد.
🔸 امکانپذیر ساختن مفهوم دعا و نیایش:
اعمالی مانند دعا کردن، کاملاً بر پایه «نظریه ذهن» استوار هستند. برای اینکه یک فرد دعا کند، باید پیشفرضهای زیر را به صورت شناختی پردازش کند: اول، موجودی ماورایی وجود دارد که دارای «ذهن» است. دوم، این موجود میتواند افکار و خواستههای من را بشنود و درک کند (ارتباط ذهنی). سوم، این موجود دارای احساسات است و من میتوانم با التماس یا شکرگزاری، تصمیمات یا حالت ذهنی او را تغییر دهم. بنابراین، بدون برخورداری از نظریه ذهن، مفهوم ارتباط با خدا یا نیروی ماورایی برای انسان کاملاً بیمعنی بود.
🔸 خدایان ناظر و اخلاق اجتماعی:
یکی دیگر از کارکردهای نظریه ذهن در دین، مفهوم «خدای دانای کل» است. انسانها با استفاده از توانایی نظریه ذهن، یک «ناظر کیهانی» را تصور میکنند که از تمام افکار و نیتهای پنهان آنها آگاه است. این باور که «ذهنِ بزرگی همیشه در حال تماشای ماست»، به شدت در تنظیم رفتارهای اخلاقی و حفظ نظم در جوامع بزرگ انسانی موثر بوده است.
🟢 ادامه مطلب اختصاص دارد به سومین مکانیسم دخیل در باورهای دینی یعنی غایتاندیشی افراطی.
❤1👍1
🌈 هیوریستیکهای شناختی منشا باورهای دینی (بخش سوم)
@zaker_notes
🟢 غایتاندیشی افراطی (Promiscuous Teleology)
مفهوم غایتاندیشی افراطی یا فراگیر (PTe) یکی از مفاهیم کلیدی در تقاطع روانشناسی تکاملی و علوم شناختی دین است. غایتاندیشی، همچنین یک روش تفکر برای توضیح علل پدیدههاست و اهمیت فراوانی در فلسفه علم دارد. به این مهم نیز مختصر خواهیم پرداخت. این اصطلاح که نخستین بار توسط Deborah Kelemen از طریق بررسی تفکر کودکان، مطرح شد (رفرنس در آخر یادداشت)، به تمایل طبیعی ذهن انسان برای جستجو و یافتن «مقصود»، «هدف غایی»، و «طراحی» در پدیدههایی اشاره دارد که لزوماً دارای هدفمندی یا شعور ذاتی نیستند. انسانها بطور طبیعی تمایل دارند که ابزارها و ساختههای دست بشر را با هدف آنها تعریف کنند؛ مثلاً میگوییم صندلی برای نشستن است. این نوع تفکر کاملاً منطقی است. غایتاندیشی یعنی توضیح دادن یک چیز بر اساس هدفی که در آینده دارد، نه علتی که در گذشته باعث به وجود آمدنش شده است. کلمه «افراطی» در اینجا به این معناست که ذهن انسان (بهویژه در دوران کودکی) این هدفگذاری و الگو را به همه اتفاقات و پدیدهها تعمیم میدهد؛ از اشیاء بیجان گرفته تا فرآیندهای تصادفی در طبیعت و رخدادهای اجتماعی؛ و اتفاقات طبیعت را چنان تفسیر میکند که گویی برای هدف خاصی طراحی شدهاند. لذا در موارد بسیاری بجای یافتن علل دخیل در بروز پدیده، هدف غایی پسِ پشت پدیده را جستجو میکند که منجر به یک سوگیری یا خطا شناختی میگردد. نکته مهم دیگر اینست که PTe یک شبه-تبیین است به این معنی که علت وجود یا بُروز پدیده را از این طریق که برای نیل به یک هدف یا غایت وجود دارد یا طراحی شده، بیان میکند. برای مثال این باور که کبد یا کلیه برای فلان مقصود و کارکرد در کالبد انسان خلق شده است یک شبه-تبیین منتج از PTe است و به این باور عامهپسند منجر میشود که بدن انسان مونتاژی از قطعاتی است که هر کدام برای هدف خاصی طراحی و ساخته شده. بنابراین، از این واقعیت غافل است که اندامهای انسان حاصل میلیونها سال انطباق محیطی و انتخاب طبیعی هستند.
🟣 از دیدگاه تکاملی، سوگیری PTe یک ابزار بقا بوده است. اجداد ما در محیطی پرخطر زندگی میکردند و برای بقا نیاز داشتند که سریعاً نیت و هدف پدیدهها را حدس بزنند. این فرض که یک پدیده یا حرکت، هدفمند بوده و ناشی از یک اراده (مانند اراده یک شکارچی) است، هزینه کمتری نسبت به نادیده گرفتن آن داشت. در ادامه نخست با چند مثال ابتدایی، غایتاندیشی افراطی را بیشتر توضیح میدهیم. این مثالها نشان میدهند ذهن باستانی چگونه علت پدیدههای طبیعی را با توسل به هدفمندی و غایت، تبیین کرده است. مثالهای تخصصی بعد از مثالهای ساده معرفی میشود.
🔹 ابرهای بارانزا: دیدگاه علمی بیان میکند ابرها به دلیل تبخیر آب و تراکم بخار در اتمسفر شکل میگیرند. ولی PTe چنین توضیح میدهد: ابرها وجود دارند برای اینکه به ما و گیاهان باران بدهند. تحلیل این مثال اینست که ذهن یک پیامد مثبت (بارش باران) را میگیرد و آن را به عنوان علت وجودی ابر تفسیر میکند.
🔹 حیوانات خطرناک یا آزاردهنده، کوهها و درختان: دیدگاه علمی اینست که پشهها بخشی از یک اکوسیستم هستند که طی فرآیند انتخاب طبیعی تکامل یافتهاند. غایتاندیشی افراطی میپرسد طبیعت یا خداوند پشهها را برای چه آفریده است؟ تحلیل: تلاش ذهن برای یافتن یک جایگاه و مأموریت معنادار برای هر موجود زنده، حتی موجودات آزاردهنده. غایتاندیشی افراطی باور دارد کوهها وجود دارند برای اینکه ما بتوانیم از آنها بالا برویم، یا درختان وجود دارند برای اینکه برای ما سایه ایجاد کنند. این دیدگاه به شدت انسانمحور است و جهان را به عنوان صحنهای میبیند که تمام عناصر آن برای خدمت به یک هدف چیده شدهاند.
🟢 گرایش به PTe در مباحث پیچیدهتر نیز ظاهر میشود. ذهن انسان به قدری به این هیوریستیک آغشته است که حتی متخصصین علمی نیز در زبان خود از آن استفاده میکنند. چند مثال جدی را بررسی میکنیم که چگونه این سوگیری جایگزین تبیین علمی میشود:
🔸 درک نادرست از تکامل و جهشهای ژنتیکی: تبیین غایتاندیشانه (نادرست) میگوید «ویروس کووید-۱۹ جهش پیدا کرد تا بتواند از سد واکسنها عبور کند.» یا «زرافهها گردن دراز پیدا کردند تا به برگهای بالای درخت برسند.» ولی تحلیل علمی میگوید: ویروسها هیچ هدفی ندارند. آنها دائماً و به صورت تصادفی جهش میکنند. بیشتر این جهشها بیفایدهاند، اما به طور تصادفی یکی از جهشها باعث مقاومت در برابر واکسن میشود. چون فقط آن نسخهها زنده میمانند، در جمعیت پخش میشوند (انتخاب طبیعی). هیچ «تا» یا «هدفی» در کار نبوده است.
D. Kelemen, British and American children's preferences for teleo-functional explanations of the natural world. Cognition. 2003
ادامه 👇👇
@zaker_notes
🟢 غایتاندیشی افراطی (Promiscuous Teleology)
مفهوم غایتاندیشی افراطی یا فراگیر (PTe) یکی از مفاهیم کلیدی در تقاطع روانشناسی تکاملی و علوم شناختی دین است. غایتاندیشی، همچنین یک روش تفکر برای توضیح علل پدیدههاست و اهمیت فراوانی در فلسفه علم دارد. به این مهم نیز مختصر خواهیم پرداخت. این اصطلاح که نخستین بار توسط Deborah Kelemen از طریق بررسی تفکر کودکان، مطرح شد (رفرنس در آخر یادداشت)، به تمایل طبیعی ذهن انسان برای جستجو و یافتن «مقصود»، «هدف غایی»، و «طراحی» در پدیدههایی اشاره دارد که لزوماً دارای هدفمندی یا شعور ذاتی نیستند. انسانها بطور طبیعی تمایل دارند که ابزارها و ساختههای دست بشر را با هدف آنها تعریف کنند؛ مثلاً میگوییم صندلی برای نشستن است. این نوع تفکر کاملاً منطقی است. غایتاندیشی یعنی توضیح دادن یک چیز بر اساس هدفی که در آینده دارد، نه علتی که در گذشته باعث به وجود آمدنش شده است. کلمه «افراطی» در اینجا به این معناست که ذهن انسان (بهویژه در دوران کودکی) این هدفگذاری و الگو را به همه اتفاقات و پدیدهها تعمیم میدهد؛ از اشیاء بیجان گرفته تا فرآیندهای تصادفی در طبیعت و رخدادهای اجتماعی؛ و اتفاقات طبیعت را چنان تفسیر میکند که گویی برای هدف خاصی طراحی شدهاند. لذا در موارد بسیاری بجای یافتن علل دخیل در بروز پدیده، هدف غایی پسِ پشت پدیده را جستجو میکند که منجر به یک سوگیری یا خطا شناختی میگردد. نکته مهم دیگر اینست که PTe یک شبه-تبیین است به این معنی که علت وجود یا بُروز پدیده را از این طریق که برای نیل به یک هدف یا غایت وجود دارد یا طراحی شده، بیان میکند. برای مثال این باور که کبد یا کلیه برای فلان مقصود و کارکرد در کالبد انسان خلق شده است یک شبه-تبیین منتج از PTe است و به این باور عامهپسند منجر میشود که بدن انسان مونتاژی از قطعاتی است که هر کدام برای هدف خاصی طراحی و ساخته شده. بنابراین، از این واقعیت غافل است که اندامهای انسان حاصل میلیونها سال انطباق محیطی و انتخاب طبیعی هستند.
🟣 از دیدگاه تکاملی، سوگیری PTe یک ابزار بقا بوده است. اجداد ما در محیطی پرخطر زندگی میکردند و برای بقا نیاز داشتند که سریعاً نیت و هدف پدیدهها را حدس بزنند. این فرض که یک پدیده یا حرکت، هدفمند بوده و ناشی از یک اراده (مانند اراده یک شکارچی) است، هزینه کمتری نسبت به نادیده گرفتن آن داشت. در ادامه نخست با چند مثال ابتدایی، غایتاندیشی افراطی را بیشتر توضیح میدهیم. این مثالها نشان میدهند ذهن باستانی چگونه علت پدیدههای طبیعی را با توسل به هدفمندی و غایت، تبیین کرده است. مثالهای تخصصی بعد از مثالهای ساده معرفی میشود.
🔹 ابرهای بارانزا: دیدگاه علمی بیان میکند ابرها به دلیل تبخیر آب و تراکم بخار در اتمسفر شکل میگیرند. ولی PTe چنین توضیح میدهد: ابرها وجود دارند برای اینکه به ما و گیاهان باران بدهند. تحلیل این مثال اینست که ذهن یک پیامد مثبت (بارش باران) را میگیرد و آن را به عنوان علت وجودی ابر تفسیر میکند.
🔹 حیوانات خطرناک یا آزاردهنده، کوهها و درختان: دیدگاه علمی اینست که پشهها بخشی از یک اکوسیستم هستند که طی فرآیند انتخاب طبیعی تکامل یافتهاند. غایتاندیشی افراطی میپرسد طبیعت یا خداوند پشهها را برای چه آفریده است؟ تحلیل: تلاش ذهن برای یافتن یک جایگاه و مأموریت معنادار برای هر موجود زنده، حتی موجودات آزاردهنده. غایتاندیشی افراطی باور دارد کوهها وجود دارند برای اینکه ما بتوانیم از آنها بالا برویم، یا درختان وجود دارند برای اینکه برای ما سایه ایجاد کنند. این دیدگاه به شدت انسانمحور است و جهان را به عنوان صحنهای میبیند که تمام عناصر آن برای خدمت به یک هدف چیده شدهاند.
🟢 گرایش به PTe در مباحث پیچیدهتر نیز ظاهر میشود. ذهن انسان به قدری به این هیوریستیک آغشته است که حتی متخصصین علمی نیز در زبان خود از آن استفاده میکنند. چند مثال جدی را بررسی میکنیم که چگونه این سوگیری جایگزین تبیین علمی میشود:
🔸 درک نادرست از تکامل و جهشهای ژنتیکی: تبیین غایتاندیشانه (نادرست) میگوید «ویروس کووید-۱۹ جهش پیدا کرد تا بتواند از سد واکسنها عبور کند.» یا «زرافهها گردن دراز پیدا کردند تا به برگهای بالای درخت برسند.» ولی تحلیل علمی میگوید: ویروسها هیچ هدفی ندارند. آنها دائماً و به صورت تصادفی جهش میکنند. بیشتر این جهشها بیفایدهاند، اما به طور تصادفی یکی از جهشها باعث مقاومت در برابر واکسن میشود. چون فقط آن نسخهها زنده میمانند، در جمعیت پخش میشوند (انتخاب طبیعی). هیچ «تا» یا «هدفی» در کار نبوده است.
D. Kelemen, British and American children's preferences for teleo-functional explanations of the natural world. Cognition. 2003
ادامه 👇👇
👍2❤1
نمونههایی از تفکرات غایتاندیشانه در مباحث علوم طبیعی را ادامه میدهیم. منبع مطلب قبل که در خصوص جهشهای ویروس بود از کتاب زیر است:
R. Dawkins, The blind watchmaker: Why the evidence of evolution reveals a universe without design, 1996.
🔸 شکلگیری سیاره زمین و حیات: تبیین غایتاندیشانه (نادرست) میگوید «لایه اوزون به وجود آمده است تا از انسانها و حیوانات در برابر اشعه فرابنفش خورشید محافظت کند.» ولی واقعیت علمی تاکنون چنین میگوید: لایه اوزون صرفاً نتیجه واکنش شیمیایی اکسیژن با نور خورشید در جو زمین است. این لایه نیتی برای محافظت از کسی ندارد؛ بلکه حیات روی خشکیها توانست تکامل پیدا کند، چون لایه اوزون از قبل (به دلایل شیمیایی) آنجا حضور داشت. بنابراین، لایه اوزون برای خاطر ما آنجا قرار داده نشده است. منبع این مطلب:
J. Lovelock, L. Margulis. The Gaia Hypothesis, 2007.
🔸 عملکرد سیستم ایمنی و فیزیولوژی بدن: تبیین غایتاندیشانه (نادرست) میگوید «بدن من تب کرد تا باکتریها را از بین ببرد.» ولی تحلیل علمی میگوید: اگرچه این جمله در مکالمات روزمره بسیار رایج است، اما بدن یک موجود خودآگاه نیست که تصمیم استراتژیک بگیرد. واقعیت این است که ورود مواد شیمیایی خاصی از دیواره باکتریها، گیرندههای هیپوتالاموس مغز را تحریک میکند و به عنوان یک واکنش مکانیکی و شیمیایی خالص، دمای بدن بالا میرود. منبع این مطلب:
R. Nesse, G.C. Williams, Why we get sick: The new science of Darwinian medicine. Vintage, 2012.
🔸 فیزیک کیهانی و ثابتهای کیهانشناسی: تبیین غایتاندیشانه میگوید: «فاصله زمین تا خورشید دقیقاً تنظیم شده است تا آب به صورت مایع باقی بماند و حیات شکل بگیرد.» ولی تحلیل علمی میگوید خورشید میلیاردها سیاره و سیارک را در فواصل مختلف به دور خود میچرخاند. زمین به صورت تصادفی در فاصلهای قرار گرفته که تحت آن فاصله آب در حالت مایع است و برنامهریزی هدفداری به این منظور وجود نداشته است. منبع این مطلب:
J.D. Barrow, The anthropic cosmological principle, 1986.
🟢 نقش غایتاندیشی افراطی در باورهای دینی:
دبورا کلِمن در مقالهی آیا کودکان خداشناس شهودی هستند؟
Are Children 'Intuitive Theists'? Reasoning About Purpose and Design in Nature (2004)
نشان میدهد که ذهن انسان از دوران کودکی به طور غریزی دچار «غایتاندیشی فراگیر» است. مثلاً کودکان تمایل دارند فکر کنند که ابرها برای این وجود دارند که باران ببارد، یا صخرهها تیز هستند تا حیوانات بتوانند خود را بخارانند. این سوگیری شناختی باعث میشود انسانها پدیدههای طبیعی را «هدفمند» و در نتیجه «طراحیشده» تصور کنند. سوگیری PTe، «خداپرستیِ شهودی» را در ذهن ایجاد میکند. وقتی ذهن ما بطور خودکار فرض میکند که هر چیزی در جهان دلیلی و هدفی دارد، به طور طبیعی به این نتیجه میرسد که باید «طراحی» پشت این اهداف باشد. این مفهوم نشان میدهد که چرا نظریه تکامل داروین (که بر پایه جهشهای تصادفی و بدون هدف است) برای ذهن انسان تا این حد غیرشهودی و دشوار است. در مقابل، به ما نشان میدهد که چرا باور به وجود طرح و هدفمندی در کائنات برای انسان بسیار طبیعی و آسان است. شبکه نورونی مغز ما ایجاب میکند همهجا به دنبال معنا، هدف و مقصود بگردد، حتی در جایی که فقط فرآیندهای کور فیزیکی و شیمیایی در کار است. به عقیده پژوهشگرانی همچون دبورا کلمن، دنیل دِنِت و ریچارد داوکینز، مکانیزم PTe از طریق یک زنجیره منطقیِ ناخودآگاه و بسیار سریع در مغز، بذر باورهای دینی را میکارد. آنها این فرآیند را در سه گام شناختیِ کوتاه خلاصه میکنند:
🔹 ۱- مکانیزم PTe توهمِ طراحی را در ذهن القا میکند: وقتی ذهن انسان در هر پدیده طبیعی (مثل گردش فصلها یا بارش باران) یک «هدف» و «کارکرد» میبیند، طبیعتِ تصادفی و کور را به عنوان یک سیستمِ مهندسیشده و منظم تفسیر میکند.
🔹 ۲- ضرورت وجود طراح را القا میکند. باور طبیعی مغز ما این است: «هیچ هدفی بدون اراده، و هیچ ارادهای بدون یک فاعلِ هوشمند وجود ندارد.» ذهن نمیتواند بپذیرد که یک پدیده، هدفی داشته باشد اما کسی آن هدف را تعیین نکرده باشد.
🔹 ۳- ایده خالق کیهانی القا میشود: از آنجا که انسانها یا حیوانات نمیتوانند طراحِ پدیدههای عظیمی مثل خورشید، کوهها یا کهکشانها باشند، ذهن به صورت کاملاً شهودی و خودکار به این نتیجه میرسد که باید یک «ابرفاعلِ ماورایی» (خدا یا خدایان) وجود داشته باشد که این اهداف را در کائنات تنظیم کرده است.
🟣 خلاصه اینکه غایتشناسی افراطی به جهانِ فیزیکی «هدف» تزریق میکند و ذهن برای توجیه این هدف، ناگزیر به پذیرش یک «طراحِ کیهانی» سوق داده میشود؛ به همین دلیل است که ایده وجود خدا برای مغز انسان بسیار آشناتر و منطقیتر از پذیرش اتفاقات تصادفی است.
@zaker_notes
ادامه 👇👇
R. Dawkins, The blind watchmaker: Why the evidence of evolution reveals a universe without design, 1996.
🔸 شکلگیری سیاره زمین و حیات: تبیین غایتاندیشانه (نادرست) میگوید «لایه اوزون به وجود آمده است تا از انسانها و حیوانات در برابر اشعه فرابنفش خورشید محافظت کند.» ولی واقعیت علمی تاکنون چنین میگوید: لایه اوزون صرفاً نتیجه واکنش شیمیایی اکسیژن با نور خورشید در جو زمین است. این لایه نیتی برای محافظت از کسی ندارد؛ بلکه حیات روی خشکیها توانست تکامل پیدا کند، چون لایه اوزون از قبل (به دلایل شیمیایی) آنجا حضور داشت. بنابراین، لایه اوزون برای خاطر ما آنجا قرار داده نشده است. منبع این مطلب:
J. Lovelock, L. Margulis. The Gaia Hypothesis, 2007.
🔸 عملکرد سیستم ایمنی و فیزیولوژی بدن: تبیین غایتاندیشانه (نادرست) میگوید «بدن من تب کرد تا باکتریها را از بین ببرد.» ولی تحلیل علمی میگوید: اگرچه این جمله در مکالمات روزمره بسیار رایج است، اما بدن یک موجود خودآگاه نیست که تصمیم استراتژیک بگیرد. واقعیت این است که ورود مواد شیمیایی خاصی از دیواره باکتریها، گیرندههای هیپوتالاموس مغز را تحریک میکند و به عنوان یک واکنش مکانیکی و شیمیایی خالص، دمای بدن بالا میرود. منبع این مطلب:
R. Nesse, G.C. Williams, Why we get sick: The new science of Darwinian medicine. Vintage, 2012.
🔸 فیزیک کیهانی و ثابتهای کیهانشناسی: تبیین غایتاندیشانه میگوید: «فاصله زمین تا خورشید دقیقاً تنظیم شده است تا آب به صورت مایع باقی بماند و حیات شکل بگیرد.» ولی تحلیل علمی میگوید خورشید میلیاردها سیاره و سیارک را در فواصل مختلف به دور خود میچرخاند. زمین به صورت تصادفی در فاصلهای قرار گرفته که تحت آن فاصله آب در حالت مایع است و برنامهریزی هدفداری به این منظور وجود نداشته است. منبع این مطلب:
J.D. Barrow, The anthropic cosmological principle, 1986.
🟢 نقش غایتاندیشی افراطی در باورهای دینی:
دبورا کلِمن در مقالهی آیا کودکان خداشناس شهودی هستند؟
Are Children 'Intuitive Theists'? Reasoning About Purpose and Design in Nature (2004)
نشان میدهد که ذهن انسان از دوران کودکی به طور غریزی دچار «غایتاندیشی فراگیر» است. مثلاً کودکان تمایل دارند فکر کنند که ابرها برای این وجود دارند که باران ببارد، یا صخرهها تیز هستند تا حیوانات بتوانند خود را بخارانند. این سوگیری شناختی باعث میشود انسانها پدیدههای طبیعی را «هدفمند» و در نتیجه «طراحیشده» تصور کنند. سوگیری PTe، «خداپرستیِ شهودی» را در ذهن ایجاد میکند. وقتی ذهن ما بطور خودکار فرض میکند که هر چیزی در جهان دلیلی و هدفی دارد، به طور طبیعی به این نتیجه میرسد که باید «طراحی» پشت این اهداف باشد. این مفهوم نشان میدهد که چرا نظریه تکامل داروین (که بر پایه جهشهای تصادفی و بدون هدف است) برای ذهن انسان تا این حد غیرشهودی و دشوار است. در مقابل، به ما نشان میدهد که چرا باور به وجود طرح و هدفمندی در کائنات برای انسان بسیار طبیعی و آسان است. شبکه نورونی مغز ما ایجاب میکند همهجا به دنبال معنا، هدف و مقصود بگردد، حتی در جایی که فقط فرآیندهای کور فیزیکی و شیمیایی در کار است. به عقیده پژوهشگرانی همچون دبورا کلمن، دنیل دِنِت و ریچارد داوکینز، مکانیزم PTe از طریق یک زنجیره منطقیِ ناخودآگاه و بسیار سریع در مغز، بذر باورهای دینی را میکارد. آنها این فرآیند را در سه گام شناختیِ کوتاه خلاصه میکنند:
🔹 ۱- مکانیزم PTe توهمِ طراحی را در ذهن القا میکند: وقتی ذهن انسان در هر پدیده طبیعی (مثل گردش فصلها یا بارش باران) یک «هدف» و «کارکرد» میبیند، طبیعتِ تصادفی و کور را به عنوان یک سیستمِ مهندسیشده و منظم تفسیر میکند.
🔹 ۲- ضرورت وجود طراح را القا میکند. باور طبیعی مغز ما این است: «هیچ هدفی بدون اراده، و هیچ ارادهای بدون یک فاعلِ هوشمند وجود ندارد.» ذهن نمیتواند بپذیرد که یک پدیده، هدفی داشته باشد اما کسی آن هدف را تعیین نکرده باشد.
🔹 ۳- ایده خالق کیهانی القا میشود: از آنجا که انسانها یا حیوانات نمیتوانند طراحِ پدیدههای عظیمی مثل خورشید، کوهها یا کهکشانها باشند، ذهن به صورت کاملاً شهودی و خودکار به این نتیجه میرسد که باید یک «ابرفاعلِ ماورایی» (خدا یا خدایان) وجود داشته باشد که این اهداف را در کائنات تنظیم کرده است.
🟣 خلاصه اینکه غایتشناسی افراطی به جهانِ فیزیکی «هدف» تزریق میکند و ذهن برای توجیه این هدف، ناگزیر به پذیرش یک «طراحِ کیهانی» سوق داده میشود؛ به همین دلیل است که ایده وجود خدا برای مغز انسان بسیار آشناتر و منطقیتر از پذیرش اتفاقات تصادفی است.
@zaker_notes
ادامه 👇👇
❤1
آخرین بخش غایتاندیشی افراطی
🟣 غایتاندیشی افراطی نشان میدهد که ذهن انسان یک دانشمند منطقی یا علمپرداز به دنیا نمیآید، بلکه از اوان کودکی یک قصهدوست و قصهپرداز معناساز است. نمونه عمدهای از قصهدوستی را نزد مردم ایران وقتی پای منبرها مینشینند شاهد هستیم. توضیح طبیعت، اخلاقیات و امورات زندگی از طریق قصههای عامهپسند جزو لاینفک فرهنگ در ایران شده است. در واقع دانش عمومی، تاریخسازی و تبلیغات مذهبی در جامعه ایران با قصهها و داستانها ساخته میشود. ایدئولوژی حاکم بر ایران نیز شدیداً و وسیعاً قصهدوستی و وابستگی به قصهپردازی را در میان عامه مردم تبلیغ میکند. تعداد منبرها در ایران قابل مقایسه با تعداد سخنرانیهای علمی-عمومی نیست. و این گوشهای از این حقیقت است که چه اندازه فهم و دانش عمومی در جامعه ایران از فهم و درک علمی دور است. در جهت عکس، درک نظریهها و توضیحات علم مدرن نیازمند این است که آگاهانه با این میل غریزیِ ذهن به تعمیم هیوریستیکهای HADD، ToM و PTe در فهم و درک طبیعت و کارکرد جامعه، مبارزه کنیم و بپذیریم که پدیدههای طبیعی را نمیتوان با قصههای مبتنی بر دانش شهودی شرح داد و نیازمند دانش متکی بر فهم علمی هستند. بعلاوه، بسیاری از پدیدههای شگفتانگیز طبیعت، محصول فرآیندهای کور، تصادفی و بدون هدفِ پیشین هستند.
🟢 در خاتمه بررسی میکنیم ترکیب جادویی PTe + HADD چه باوری ایجاد میکند. وقتی مغز این دو ابزار را با هم ترکیب میکند، به یک نتیجهگیریِ شهودی و اجتنابناپذیر میرسد: اینکه جهانِ فیزیکی یک صحنه نمایشِ بیروح نیست، بلکه پروژهای هدفمند (غایتانگاری) است که توسط یک یا چند نیروی آگاه و نامرئی (HADD) مدیریت میشود. به بیان بسیار خلاصه: HADD برای ما ایده «خدا» (عامل) را میسازد و غایتشناسی افراطی، «حکمت و دلیلِ خلقت» (هدف) را توجیه میکند. این دو در کنار هم، کاملترین پکیج روانی را برای پذیرش و تولید باورهای دینی و ماورایی در ذهن انسان فراهم میکنند.
🟣 برای تکمیل شناخت از باورهای شهودیِ زیرساخت برای اندیشههای دینی به دو مورد دوگانهانگاریِ روان و بدن و آنتروپومورفیسم (انسانگونهپنداری) نیاز داریم تا نقشه هیوریستیکهای ما کامل شود. این هیوریستیکها عمدهترین شیوه تفکر شهودی بشر در مواجهه با دنیای طبیعی از فیزیک شهودی گرفته تا روانشناسی شهودی هستند. یادداشت بعد اختصاص به دوآلیسم روان و بدن دارد.
@zaker_notes
🟣 غایتاندیشی افراطی نشان میدهد که ذهن انسان یک دانشمند منطقی یا علمپرداز به دنیا نمیآید، بلکه از اوان کودکی یک قصهدوست و قصهپرداز معناساز است. نمونه عمدهای از قصهدوستی را نزد مردم ایران وقتی پای منبرها مینشینند شاهد هستیم. توضیح طبیعت، اخلاقیات و امورات زندگی از طریق قصههای عامهپسند جزو لاینفک فرهنگ در ایران شده است. در واقع دانش عمومی، تاریخسازی و تبلیغات مذهبی در جامعه ایران با قصهها و داستانها ساخته میشود. ایدئولوژی حاکم بر ایران نیز شدیداً و وسیعاً قصهدوستی و وابستگی به قصهپردازی را در میان عامه مردم تبلیغ میکند. تعداد منبرها در ایران قابل مقایسه با تعداد سخنرانیهای علمی-عمومی نیست. و این گوشهای از این حقیقت است که چه اندازه فهم و دانش عمومی در جامعه ایران از فهم و درک علمی دور است. در جهت عکس، درک نظریهها و توضیحات علم مدرن نیازمند این است که آگاهانه با این میل غریزیِ ذهن به تعمیم هیوریستیکهای HADD، ToM و PTe در فهم و درک طبیعت و کارکرد جامعه، مبارزه کنیم و بپذیریم که پدیدههای طبیعی را نمیتوان با قصههای مبتنی بر دانش شهودی شرح داد و نیازمند دانش متکی بر فهم علمی هستند. بعلاوه، بسیاری از پدیدههای شگفتانگیز طبیعت، محصول فرآیندهای کور، تصادفی و بدون هدفِ پیشین هستند.
🟢 در خاتمه بررسی میکنیم ترکیب جادویی PTe + HADD چه باوری ایجاد میکند. وقتی مغز این دو ابزار را با هم ترکیب میکند، به یک نتیجهگیریِ شهودی و اجتنابناپذیر میرسد: اینکه جهانِ فیزیکی یک صحنه نمایشِ بیروح نیست، بلکه پروژهای هدفمند (غایتانگاری) است که توسط یک یا چند نیروی آگاه و نامرئی (HADD) مدیریت میشود. به بیان بسیار خلاصه: HADD برای ما ایده «خدا» (عامل) را میسازد و غایتشناسی افراطی، «حکمت و دلیلِ خلقت» (هدف) را توجیه میکند. این دو در کنار هم، کاملترین پکیج روانی را برای پذیرش و تولید باورهای دینی و ماورایی در ذهن انسان فراهم میکنند.
🟣 برای تکمیل شناخت از باورهای شهودیِ زیرساخت برای اندیشههای دینی به دو مورد دوگانهانگاریِ روان و بدن و آنتروپومورفیسم (انسانگونهپنداری) نیاز داریم تا نقشه هیوریستیکهای ما کامل شود. این هیوریستیکها عمدهترین شیوه تفکر شهودی بشر در مواجهه با دنیای طبیعی از فیزیک شهودی گرفته تا روانشناسی شهودی هستند. یادداشت بعد اختصاص به دوآلیسم روان و بدن دارد.
@zaker_notes
❤1
عمدهترین ماژولهای شناختی (بخشهای اختصاصی، سریع و خودکار مغز) که منجر به شکلگیری بنیادیترین باورهای دینی (بعنوان محصولی جانبی) میشوند. محصول جانبی زیرا بخشی مستقل، هدفدار و مختص باورهای دینی در مغز وجود ندارد و کارکرد ترکیبی بخشهایی که در تصویر وجود دارند به خلق باورهای مذکور منجر میشود. ماژولهایی که اشاره شد طی میلیونها سال تلاش و تکامل فکری و عملی بشر برای ایمنی، بقا و پیشبینی در محیط طبیعی و اجتماعی پدید آمدهاند. مستطیل وسط نشان میدهد این ماژولها بطور طبیعیِ رشدی-بلوغی یعنی اتوماتیک و بدون نیاز به آموزش یا بازسیمکشی در مغز فعال میشوند. بحث ما با معرفی دوگانهانگاری یعنی دوآلیسم ذهن (روح) و بدن (ماده) و نیز مفهوم انسانگونهپنداری یعنی آنتروپومورفیسم ادامه دارد.
@zaker_notes
@zaker_notes
❤2
🌈 هیوریستیکهای شناختی منشا باورهای دینی (بخش چهارم)
@zaker_notes
🟣 دوگانهانگاری شهودی (Intuitive Dualism)
یکی از مهمترین مباحث در فلسفه بویژه فلسفه ذهن و در چند دهه اخیر در حوزه هیوریستیکهای شناختی است. به زبان ساده، دوگانهانگاری شهودی (از نوع شناختی نه فلسفی) به این معناست که ذهن انسان بهطور طبیعی، غریزی و بدون نیاز به آموزش تمایل دارد باور کند که «ذهن» (روان یا آگاهی) و «بدن» (جسم یا ماده) دو ماهیت کاملاً متفاوت و مجزا از یکدیگر هستند. از دیدگاه شناختی، دو سیستم پردازشیِ شهودی و مجزا در مغز انسان وجود دارد:
۱- فیزیک شهودی: برای درک اشیاء مادی و پدیدههای ملموس و دمدست طبیعت (مانند افتادن سیب، برخورد سنگ، سرعت حیوانات و غیره).
۲- روانشناسی شهودی (معادل با نظریه ذهن = ToM که قبلاً صحبت کردیم): برای درک نیتها، احساسات و باورهای انسانها.
به دلیل عملکرد مجزای این دو سیستم، ما بهطور ناخودآگاه فکر میکنیم قوانین حاکم بر جسم فیزیکی با قوانین حاکم بر آگاهی و احساسات کاملاً تفاوت دارند. یعنی احساس میکنیم که بدن ما یک «وسیله نقلیه» فیزیکی است، اما «خودِ واقعی» ما (ذهن یا روح) رانندهای غیرمادی است که کنترل آن را بر عهده دارد.
🟢 مثال اول: در بعضی داستانها و فیلمهای تخیلی، ذهن دو نفر جابهجا میشود. ذهن ما تماشای این فیلمها را کاملاً منطقی و قابلفهم مییابد. ما اصلاً گیج نمیشویم که چگونه «شخصیت» یک فرد به بدن فرد دیگری منتقل شده است. این درک آسان، دقیقاً ناشی از دوگانهانگاری شهودی ماست.
🔸 مثال دوم (دوگانهانگاری در ذهنیت کودکان): روانشناسانی مانند Paul Bloom با آزمایش روی کودکان نشان دادهاند که دوگانهانگاری در انسانها ذاتی است. وقتی از یک کودک پرسیده میشود: «اگر مغز یک پسر را از سرش خارج کنیم، آیا او هنوز میتواند مسائل ریاضی را حل کند؟» کودک میگوید: «نه.» اما اگر بپرسند: «آیا او هنوز برادرش را دوست دارد؟» کودک معمولاً میگوید: «بله!» کودک بهطور شهودی «حل مسئله» را کار یک عضو فیزیکی (مغز) میداند، اما «عشق و احساس» را متعلق به چیزی غیرمادی (روح یا ذهن) میداند.
🔸 مثال سوم (آزمایش «موش کوچولو»): برای بررسی عمیقتر اینکه چگونه این دوگانهانگاری به باورهای پس از مرگ ختم میشود، یکی از مشهورترین آزمایشها آزمایش موش کوچولو است. محققان برای کودکان یک نمایش عروسکی اجرا کردند. در این داستان، موش کوچولو در جنگل گم میشود، میترسد، احساس گرسنگی میکند و در نهایت یک تمساح به او حمله کرده و او را میخورد (مرگ فیزیکی). سپس محققان دو مجموعه متفاوت از سوالات را میپرسند.
۱- سوالات فیزیکی/بیولوژیکی: آیا موش هنوز نیاز دارد غذا بخورد؟ آیا مغز موش هنوز کار میکند؟ آیا موش هنوز بزرگ میشود؟
۲- سوالات روانشناختی/احساسی: آیا موش هنوز مادرش را دوست دارد؟ آیا موش هنوز دلش میخواهد به خانه برگردد؟ آیا موش میداند که مرده است؟
نتایج نشان دادند کودکان بهخوبی درک میکنند که عملکردهای بیولوژیکی و فیزیکی متوقف شده است (مثلاً میگفتند: نه، او دیگر غذا نمیخورد، چون بدنش پاره شده). اما در کمال تعجب، همان کودکان پاسخ میدادند که موش همچنان مادرش را دوست دارد و دلش برای خانه تنگ شده است! این مطالعه نشان داد که ذهن انسان در سنین پایین بهراحتی خاموش شدن موتورِ فیزیکیِ بدن را میپذیرد، اما نمیتواند خاموش شدن «ذهن و احساس» را پردازش کند. کودکان بهطور پیشفرض دوگانهانگار هستند و تداوم ذهن را مستقل از بدن میپذیرند
🟣 چرا فیزیک شهودی و روانشناسی شهودی دو ماژول (بخش اختصاصی) جداگانه در مغز هستند؟
در اینجا به چند دلیل عمده بسنده میکنیم. اولاً فیزیک شهودی با سیستمهای جبرگرا (Deterministic) سر و کار دارد. مغز باید متغیرهایی مانند جاذبه، جرم، سرعت، اصطکاک و تداوم اشیاء را محاسبه کند. اگر سنگی را رها کنید، همیشه به پایین میافتد. ولی روانشناسی شهودی با سیستمهای هدفگرا و حالات پنهان سر و کار دارد. رفتار یک انسان یا حیوان بر اساس نیروهای فیزیکیِ قابل مشاهده تعیین نمیشود، بلکه بر اساس باورها، خواستهها، اهداف و احساساتِ نامرئی شکل میگیرد. شما نمیتوانید با استفاده از قوانین فیزیک پیشبینی کنید که آیا یک نفر غذایش را با شما تقسیم میکند یا خیر.
دلیل دیگر عبارتست از فشارهای تکاملی متفاوت: اجداد انسان برای بقا باید دو دسته مشکل کاملاً متفاوت را حل میکردند که هر کدام نیازمند ابزارهای شناختی خاص خود بود:
🔸 بقاء در محیط مادی: ساخت ابزار، پرتاب نیزه، پناه گرفتن از ریزش کوه و مسیریابی نیازمند یک پردازشگر قوی برای فیزیک و هندسه بود.
🔸 بقاء در محیط اجتماعی: انسان موجودی به شدت اجتماعی که بخش بزرگی از رشد مغزش برای مدیریت روابط پیچیده اجتماعی (تشخیص دوست از دشمن، همکاری، دروغگویی، و پیشبینی نیت دیگران) ساخته شده است. ادامه 👇
@zaker_notes
🟣 دوگانهانگاری شهودی (Intuitive Dualism)
یکی از مهمترین مباحث در فلسفه بویژه فلسفه ذهن و در چند دهه اخیر در حوزه هیوریستیکهای شناختی است. به زبان ساده، دوگانهانگاری شهودی (از نوع شناختی نه فلسفی) به این معناست که ذهن انسان بهطور طبیعی، غریزی و بدون نیاز به آموزش تمایل دارد باور کند که «ذهن» (روان یا آگاهی) و «بدن» (جسم یا ماده) دو ماهیت کاملاً متفاوت و مجزا از یکدیگر هستند. از دیدگاه شناختی، دو سیستم پردازشیِ شهودی و مجزا در مغز انسان وجود دارد:
۱- فیزیک شهودی: برای درک اشیاء مادی و پدیدههای ملموس و دمدست طبیعت (مانند افتادن سیب، برخورد سنگ، سرعت حیوانات و غیره).
۲- روانشناسی شهودی (معادل با نظریه ذهن = ToM که قبلاً صحبت کردیم): برای درک نیتها، احساسات و باورهای انسانها.
به دلیل عملکرد مجزای این دو سیستم، ما بهطور ناخودآگاه فکر میکنیم قوانین حاکم بر جسم فیزیکی با قوانین حاکم بر آگاهی و احساسات کاملاً تفاوت دارند. یعنی احساس میکنیم که بدن ما یک «وسیله نقلیه» فیزیکی است، اما «خودِ واقعی» ما (ذهن یا روح) رانندهای غیرمادی است که کنترل آن را بر عهده دارد.
🟢 مثال اول: در بعضی داستانها و فیلمهای تخیلی، ذهن دو نفر جابهجا میشود. ذهن ما تماشای این فیلمها را کاملاً منطقی و قابلفهم مییابد. ما اصلاً گیج نمیشویم که چگونه «شخصیت» یک فرد به بدن فرد دیگری منتقل شده است. این درک آسان، دقیقاً ناشی از دوگانهانگاری شهودی ماست.
🔸 مثال دوم (دوگانهانگاری در ذهنیت کودکان): روانشناسانی مانند Paul Bloom با آزمایش روی کودکان نشان دادهاند که دوگانهانگاری در انسانها ذاتی است. وقتی از یک کودک پرسیده میشود: «اگر مغز یک پسر را از سرش خارج کنیم، آیا او هنوز میتواند مسائل ریاضی را حل کند؟» کودک میگوید: «نه.» اما اگر بپرسند: «آیا او هنوز برادرش را دوست دارد؟» کودک معمولاً میگوید: «بله!» کودک بهطور شهودی «حل مسئله» را کار یک عضو فیزیکی (مغز) میداند، اما «عشق و احساس» را متعلق به چیزی غیرمادی (روح یا ذهن) میداند.
🔸 مثال سوم (آزمایش «موش کوچولو»): برای بررسی عمیقتر اینکه چگونه این دوگانهانگاری به باورهای پس از مرگ ختم میشود، یکی از مشهورترین آزمایشها آزمایش موش کوچولو است. محققان برای کودکان یک نمایش عروسکی اجرا کردند. در این داستان، موش کوچولو در جنگل گم میشود، میترسد، احساس گرسنگی میکند و در نهایت یک تمساح به او حمله کرده و او را میخورد (مرگ فیزیکی). سپس محققان دو مجموعه متفاوت از سوالات را میپرسند.
۱- سوالات فیزیکی/بیولوژیکی: آیا موش هنوز نیاز دارد غذا بخورد؟ آیا مغز موش هنوز کار میکند؟ آیا موش هنوز بزرگ میشود؟
۲- سوالات روانشناختی/احساسی: آیا موش هنوز مادرش را دوست دارد؟ آیا موش هنوز دلش میخواهد به خانه برگردد؟ آیا موش میداند که مرده است؟
نتایج نشان دادند کودکان بهخوبی درک میکنند که عملکردهای بیولوژیکی و فیزیکی متوقف شده است (مثلاً میگفتند: نه، او دیگر غذا نمیخورد، چون بدنش پاره شده). اما در کمال تعجب، همان کودکان پاسخ میدادند که موش همچنان مادرش را دوست دارد و دلش برای خانه تنگ شده است! این مطالعه نشان داد که ذهن انسان در سنین پایین بهراحتی خاموش شدن موتورِ فیزیکیِ بدن را میپذیرد، اما نمیتواند خاموش شدن «ذهن و احساس» را پردازش کند. کودکان بهطور پیشفرض دوگانهانگار هستند و تداوم ذهن را مستقل از بدن میپذیرند
🟣 چرا فیزیک شهودی و روانشناسی شهودی دو ماژول (بخش اختصاصی) جداگانه در مغز هستند؟
در اینجا به چند دلیل عمده بسنده میکنیم. اولاً فیزیک شهودی با سیستمهای جبرگرا (Deterministic) سر و کار دارد. مغز باید متغیرهایی مانند جاذبه، جرم، سرعت، اصطکاک و تداوم اشیاء را محاسبه کند. اگر سنگی را رها کنید، همیشه به پایین میافتد. ولی روانشناسی شهودی با سیستمهای هدفگرا و حالات پنهان سر و کار دارد. رفتار یک انسان یا حیوان بر اساس نیروهای فیزیکیِ قابل مشاهده تعیین نمیشود، بلکه بر اساس باورها، خواستهها، اهداف و احساساتِ نامرئی شکل میگیرد. شما نمیتوانید با استفاده از قوانین فیزیک پیشبینی کنید که آیا یک نفر غذایش را با شما تقسیم میکند یا خیر.
دلیل دیگر عبارتست از فشارهای تکاملی متفاوت: اجداد انسان برای بقا باید دو دسته مشکل کاملاً متفاوت را حل میکردند که هر کدام نیازمند ابزارهای شناختی خاص خود بود:
🔸 بقاء در محیط مادی: ساخت ابزار، پرتاب نیزه، پناه گرفتن از ریزش کوه و مسیریابی نیازمند یک پردازشگر قوی برای فیزیک و هندسه بود.
🔸 بقاء در محیط اجتماعی: انسان موجودی به شدت اجتماعی که بخش بزرگی از رشد مغزش برای مدیریت روابط پیچیده اجتماعی (تشخیص دوست از دشمن، همکاری، دروغگویی، و پیشبینی نیت دیگران) ساخته شده است. ادامه 👇
❤1
تکامل یافتن یک سیستم اختصاصی برای روانشناسی شهودی، شانس زنده ماندن و ایمنی انسان را به شدت افزایش داده است.
به طور خلاصه، چون بقا در دنیای مادی نیازمند یک ماشینحساب مکانیکی، و بقا در دنیای انسانی نیازمند یک نیتخوان تحلیلی بود، مغز ما این دو ابزار شناختی را در مسیرهای عصبی کاملاً جداگانهای توسعه داده است.
🟢 تاثیر دوگانهانگاری شهودی در ایجاد باورهای دینی:
علوم شناختی دین استدلال میکند که همین دوگانهانگاری شهودی، بستر و زیربنای روانشناختی بسیار قدرتمندی را برای پذیرش و شکلگیری باورهای مذهبی فراهم میکند. تاثیرات آن را میتوان در سه محور اصلی بررسی کرد:
🔹 باور به زندگی پس از مرگ (بقاء روح): اگر ما بهطور غریزی ذهن و بدن را دو چیز کاملاً مجزا بدانیم، مرگ فیزیکی بدن لزوماً به معنای مرگ ذهن نیست. وقتی بدن یک انسان میمیرد و متلاشی میشود، سیستم «فیزیک شهودی» ما مرگ جسم را تایید میکند. اما سیستم «روانشناسی شهودی» ما همچنان فعال است و خاموش شدن ناگهانی احساسات و خاطرات آن فرد را دشوار میپذیرد. این تضاد باعث میشود انسان بهراحتی و بهصورت غریزی ایده «روح جاودان» و «زندگی پس از مرگ» را بپذیرد، زیرا تصور کردنِ ذهنی که بدون بدن ادامه حیات میدهد، برای مغز ما کاملاً طبیعی است.
🔹 باور به موجودات ماوراءالطبیعه (فرشتگان، ارواح و اجنه): دوگانهانگاری شهودی به ما اجازه میدهد تا چیزی به نام «ذهن بدون بدن فیزیکی» را تصور کنیم. مفهوم خدا در اکثر ادیان، یک «آگاهی و ذهن مطلق» است که بدن فیزیکی ندارد اما دارای اراده، هدف، خشم، مهربانی و قدرت برنامهریزی است. درک موجوداتی مانند فرشتگان، اجنه و شیاطین نیز بر همین اساس است. ذهن ما چون از پیش پذیرفته که عامل هوشمند (ذهن) نیازی به دربرگیرنده مادی (بدن) ندارد، بهسادگی وجود این موجودات غیرمادی را منطقی میپندارد.
🔹 معنایابی و طراحی هوشمند در جهان: انسانها تمایل شدیدی دارند تا پشت هر اتفاقی، یک «عامل هوشمند» یا یک «نیت» پیدا کنند. وقتی ما وقایع طبیعی (مثل رعدوبرق، زلزله، چرخش فصول یا پیچیدگی حیات) را میبینیم، روانشناسی شهودیِ ما به دنبال یک «ذهن» میگردد که این وقایع را هدایت میکند. از آنجایی که میدانیم این ذهن در طبیعتِ مادی قابل مشاهده نیست، به واسطه دوگانهانگاری شهودی نتیجه میگیریم که یک ذهن بزرگتر، نامرئی و غیرمادی (خالق) در حال مدیریت این جهان مادی است.
🔴 بخش آخر به انسانگونهپنداری اختصاص دارد تا بتوانیم این مبحث را جمعبندی کنیم.
@zaker_notes
به طور خلاصه، چون بقا در دنیای مادی نیازمند یک ماشینحساب مکانیکی، و بقا در دنیای انسانی نیازمند یک نیتخوان تحلیلی بود، مغز ما این دو ابزار شناختی را در مسیرهای عصبی کاملاً جداگانهای توسعه داده است.
🟢 تاثیر دوگانهانگاری شهودی در ایجاد باورهای دینی:
علوم شناختی دین استدلال میکند که همین دوگانهانگاری شهودی، بستر و زیربنای روانشناختی بسیار قدرتمندی را برای پذیرش و شکلگیری باورهای مذهبی فراهم میکند. تاثیرات آن را میتوان در سه محور اصلی بررسی کرد:
🔹 باور به زندگی پس از مرگ (بقاء روح): اگر ما بهطور غریزی ذهن و بدن را دو چیز کاملاً مجزا بدانیم، مرگ فیزیکی بدن لزوماً به معنای مرگ ذهن نیست. وقتی بدن یک انسان میمیرد و متلاشی میشود، سیستم «فیزیک شهودی» ما مرگ جسم را تایید میکند. اما سیستم «روانشناسی شهودی» ما همچنان فعال است و خاموش شدن ناگهانی احساسات و خاطرات آن فرد را دشوار میپذیرد. این تضاد باعث میشود انسان بهراحتی و بهصورت غریزی ایده «روح جاودان» و «زندگی پس از مرگ» را بپذیرد، زیرا تصور کردنِ ذهنی که بدون بدن ادامه حیات میدهد، برای مغز ما کاملاً طبیعی است.
🔹 باور به موجودات ماوراءالطبیعه (فرشتگان، ارواح و اجنه): دوگانهانگاری شهودی به ما اجازه میدهد تا چیزی به نام «ذهن بدون بدن فیزیکی» را تصور کنیم. مفهوم خدا در اکثر ادیان، یک «آگاهی و ذهن مطلق» است که بدن فیزیکی ندارد اما دارای اراده، هدف، خشم، مهربانی و قدرت برنامهریزی است. درک موجوداتی مانند فرشتگان، اجنه و شیاطین نیز بر همین اساس است. ذهن ما چون از پیش پذیرفته که عامل هوشمند (ذهن) نیازی به دربرگیرنده مادی (بدن) ندارد، بهسادگی وجود این موجودات غیرمادی را منطقی میپندارد.
🔹 معنایابی و طراحی هوشمند در جهان: انسانها تمایل شدیدی دارند تا پشت هر اتفاقی، یک «عامل هوشمند» یا یک «نیت» پیدا کنند. وقتی ما وقایع طبیعی (مثل رعدوبرق، زلزله، چرخش فصول یا پیچیدگی حیات) را میبینیم، روانشناسی شهودیِ ما به دنبال یک «ذهن» میگردد که این وقایع را هدایت میکند. از آنجایی که میدانیم این ذهن در طبیعتِ مادی قابل مشاهده نیست، به واسطه دوگانهانگاری شهودی نتیجه میگیریم که یک ذهن بزرگتر، نامرئی و غیرمادی (خالق) در حال مدیریت این جهان مادی است.
🔴 بخش آخر به انسانگونهپنداری اختصاص دارد تا بتوانیم این مبحث را جمعبندی کنیم.
@zaker_notes
❤1
🌈 هیوریستیکهای شناختی منشا باورهای دینی (بخش پنجم)
@zaker_notes
🟢 انسانگونهپنداری
Anthropomorphism
انسانپنداری به معنای نسبت دادن ویژگیها، احساسات و مقاصد انسانی به موجودات غیرانسانی، اشیاء بیجان یا پدیدههای طبیعی است. این هیوریستیک به گرایش بنیادین ذهن انسان برای نسبت دادن ویژگیهای شناختی، عاطفی، انگیزشی و عاملیت به موجودات غیرانسانی (جانوران، اشیاء بیجان، سیستمهای فنی یا نیروهای طبیعی) اطلاق میشود. ذهن شهودی برای درک رفتار حیوانات یا حتی نیروهای طبیعی از این میانبر استفاده میکند. مثلاً چنین تعبیر میکند «طبیعت انتقام میگیرد» یا رفتار یک حیوان را بر اساس حسادت یا کینه انسانی تفسیر میکنیم. این کار، پیچیدگیهای جهان را برای ذهن اجتماعی انسان بسیار آسانتر میکند.
🟣 انسانگونهپنداری در ذهن کودکان کاملاً مشهود است. در واقع کودکان با افکار انسانگونهپندارانه کاملاً راحت و راغب هستند. به چند نمونه میپردازیم.
🔹 حیوانات کارتونی: کودکان اغلب حیوانات را با شخصیتهای انسانی تصور میکنند. برای مثال، شخصیتهایی مانند میکی ماوس یا تام و جری که در انیمیشنها صحبت میکنند و رفتارهای انسانی دارند.
🔹 اسباببازیها: کودکان معمولاً با اسباببازیهای خود صحبت میکنند و آنها را به عنوان دوستان خود تصور میکنند. مثلاً یک عروسک ممکن است برای کودک احساسات و شخصیت خاصی داشته باشد.
🔹 طبیعت: برخی کودکان ممکن است درختان، گلها یا دیگر عناصر طبیعی را به عنوان موجوداتی با احساسات تصور کنند. مثلاً یک کودک ممکن است بگوید که درختان ناراحت هستند چون باران نمیبارد.
🔹 داستانها و افسانهها: در داستانها و افسانههای کودکانه، شخصیتهای غیرانسانی معمولاً ویژگیهای انسانی دارند. مثلاً یک جغد که به عنوان حکیم و دانا شناخته میشود.
🔹 احساسات: کودکان ممکن است احساساتی مانند غم، شادی یا عصبانیت را به اشیاء بیجان نسبت دهند. مثلاً ممکن است بگویند که یک کتاب ناراحت است چون کسی آن را نمیخواند.
این نوع تفکر کمک میکند تا کودکان با دنیای اطراف خود ارتباط برقرار کنند و احساسات و تجربیات خود را بهتر درک کنند.
🟢 انسانها میل شدیدی به «معنابخشی» به محیط دارند. وقتی با پدیدهای روبرو میشویم که رفتار آن قابل پیشبینی نیست (مثل نوسان قیمت ارز، یا رفتار یک ربات)، ذهن ما از «دانش خود درباره انسان» به عنوان غنیترین مدل موجود استفاده میکند تا آن پدیده را تفسیر کند. اگر بتوانیم به یک پدیده خنثی «قصد و نیت» نسبت دهیم، تصور میکنیم که میتوانیم آن را کنترل یا پیشبینی کنیم.
🟣 از نظر عصبشناسی، انسانها از همان مدارهای مغزی که برای «نظریه ذهن» (ToM) استفاده میکنند، برای انسانگونهپنداری نیز بهره میبرند. سیستم مغزی ما (به ویژه شکنج گیجگاهی فوقانی و قشر پیشپیشانی) دائماً در حال مدلسازی «نیت» دیگران است. وقتی ما این مدل را روی یک موجود غیرانسانی پیاده میکنیم، در واقع داریم از یک هیوریستیک بهینه استفاده میکنیم؛ چرا که تکامل به ما آموخته است در مواجهه با ابهام، «بیشبرآورد کردن عاملیت» ایمنتر از «کمبرآورد کردن» آن است.
🟢 چند مثال میتواند موضوع را روشن کند.
🔸 در هوش مصنوعی وقتی کاربری با یک مدل زبانی چت میکند، علیرغم آگاهی کامل از اینکه «این فقط یک مدل ریاضی است»، تمایل دارد آن را به عنوان یک «موجود» دارای شعور درک کند. این یک هیوریستیک شناختی است؛ چون ذهن انسان برای پردازش زبان به عنوان یک تعامل بینفردی طراحی شده است، نه به عنوان یک "پردازش محاسباتی". بنابراین، ذهن بهطور خودکار ویژگیهای انسانی (ادب، سوگیری، عصبانیت) را به خروجی متن نسبت میدهد.
🔸 سرمایهگذاران اغلب به بازار سهام «شخصیت» میدهند: «بازار امروز بدخلق است»، «بازار سعی دارد مرا فریب دهد». این یک هیوریستیک برای تقلیل پیچیدگی آماریِ متغیرهای اقتصادی به مفاهیم قابلفهمِ «کنشگرِ انسانی» است. این شهود کمک میکند تا فرد با پدیدهای که ذاتاً تصادفی و پیچیده است، رابطهای عاطفی برقرار کند.
🟢 انسانگونهپنداری در مبحث هیوریستیکها یک «قابلیت انطباقی» است. ما با نسبت دادن ویژگیهای انسانی به محیط، آن را «قابلِ درک» و «قابلِ تعامل» میکنیم. این شهود به ما اجازه میدهد در دنیایی با پیچیدگیهای غیرقابلحل، با استفاده از مدلی که بهخوبی آن را میشناسیم (خودمان)، به پیشبینی و تصمیمگیری بپردازیم. بنابراین بطور خلاصه باید گفت انسانگونهپنداری یعنی دیدن انسان و خصائص مربوط به انسانها و رفتارهایشان، در همه جا از طبیعت گرفته تا کائنات و خدایان و فرشتگان. انسانگونهپنداری یک میانبر ذهنی است برای کاهش پیچیدگیهای جهان که بعداً در قالب داستانها و روایتها تبدیل به باورها و فرهنگ شفاهی میگردد.
در بخش بعد، به نقش انسانگونهپنداری در ایجاد باورهای دینی و مذهبی میپردازیم.
@zaker_notes
🟢 انسانگونهپنداری
Anthropomorphism
انسانپنداری به معنای نسبت دادن ویژگیها، احساسات و مقاصد انسانی به موجودات غیرانسانی، اشیاء بیجان یا پدیدههای طبیعی است. این هیوریستیک به گرایش بنیادین ذهن انسان برای نسبت دادن ویژگیهای شناختی، عاطفی، انگیزشی و عاملیت به موجودات غیرانسانی (جانوران، اشیاء بیجان، سیستمهای فنی یا نیروهای طبیعی) اطلاق میشود. ذهن شهودی برای درک رفتار حیوانات یا حتی نیروهای طبیعی از این میانبر استفاده میکند. مثلاً چنین تعبیر میکند «طبیعت انتقام میگیرد» یا رفتار یک حیوان را بر اساس حسادت یا کینه انسانی تفسیر میکنیم. این کار، پیچیدگیهای جهان را برای ذهن اجتماعی انسان بسیار آسانتر میکند.
🟣 انسانگونهپنداری در ذهن کودکان کاملاً مشهود است. در واقع کودکان با افکار انسانگونهپندارانه کاملاً راحت و راغب هستند. به چند نمونه میپردازیم.
🔹 حیوانات کارتونی: کودکان اغلب حیوانات را با شخصیتهای انسانی تصور میکنند. برای مثال، شخصیتهایی مانند میکی ماوس یا تام و جری که در انیمیشنها صحبت میکنند و رفتارهای انسانی دارند.
🔹 اسباببازیها: کودکان معمولاً با اسباببازیهای خود صحبت میکنند و آنها را به عنوان دوستان خود تصور میکنند. مثلاً یک عروسک ممکن است برای کودک احساسات و شخصیت خاصی داشته باشد.
🔹 طبیعت: برخی کودکان ممکن است درختان، گلها یا دیگر عناصر طبیعی را به عنوان موجوداتی با احساسات تصور کنند. مثلاً یک کودک ممکن است بگوید که درختان ناراحت هستند چون باران نمیبارد.
🔹 داستانها و افسانهها: در داستانها و افسانههای کودکانه، شخصیتهای غیرانسانی معمولاً ویژگیهای انسانی دارند. مثلاً یک جغد که به عنوان حکیم و دانا شناخته میشود.
🔹 احساسات: کودکان ممکن است احساساتی مانند غم، شادی یا عصبانیت را به اشیاء بیجان نسبت دهند. مثلاً ممکن است بگویند که یک کتاب ناراحت است چون کسی آن را نمیخواند.
این نوع تفکر کمک میکند تا کودکان با دنیای اطراف خود ارتباط برقرار کنند و احساسات و تجربیات خود را بهتر درک کنند.
🟢 انسانها میل شدیدی به «معنابخشی» به محیط دارند. وقتی با پدیدهای روبرو میشویم که رفتار آن قابل پیشبینی نیست (مثل نوسان قیمت ارز، یا رفتار یک ربات)، ذهن ما از «دانش خود درباره انسان» به عنوان غنیترین مدل موجود استفاده میکند تا آن پدیده را تفسیر کند. اگر بتوانیم به یک پدیده خنثی «قصد و نیت» نسبت دهیم، تصور میکنیم که میتوانیم آن را کنترل یا پیشبینی کنیم.
🟣 از نظر عصبشناسی، انسانها از همان مدارهای مغزی که برای «نظریه ذهن» (ToM) استفاده میکنند، برای انسانگونهپنداری نیز بهره میبرند. سیستم مغزی ما (به ویژه شکنج گیجگاهی فوقانی و قشر پیشپیشانی) دائماً در حال مدلسازی «نیت» دیگران است. وقتی ما این مدل را روی یک موجود غیرانسانی پیاده میکنیم، در واقع داریم از یک هیوریستیک بهینه استفاده میکنیم؛ چرا که تکامل به ما آموخته است در مواجهه با ابهام، «بیشبرآورد کردن عاملیت» ایمنتر از «کمبرآورد کردن» آن است.
🟢 چند مثال میتواند موضوع را روشن کند.
🔸 در هوش مصنوعی وقتی کاربری با یک مدل زبانی چت میکند، علیرغم آگاهی کامل از اینکه «این فقط یک مدل ریاضی است»، تمایل دارد آن را به عنوان یک «موجود» دارای شعور درک کند. این یک هیوریستیک شناختی است؛ چون ذهن انسان برای پردازش زبان به عنوان یک تعامل بینفردی طراحی شده است، نه به عنوان یک "پردازش محاسباتی". بنابراین، ذهن بهطور خودکار ویژگیهای انسانی (ادب، سوگیری، عصبانیت) را به خروجی متن نسبت میدهد.
🔸 سرمایهگذاران اغلب به بازار سهام «شخصیت» میدهند: «بازار امروز بدخلق است»، «بازار سعی دارد مرا فریب دهد». این یک هیوریستیک برای تقلیل پیچیدگی آماریِ متغیرهای اقتصادی به مفاهیم قابلفهمِ «کنشگرِ انسانی» است. این شهود کمک میکند تا فرد با پدیدهای که ذاتاً تصادفی و پیچیده است، رابطهای عاطفی برقرار کند.
🟢 انسانگونهپنداری در مبحث هیوریستیکها یک «قابلیت انطباقی» است. ما با نسبت دادن ویژگیهای انسانی به محیط، آن را «قابلِ درک» و «قابلِ تعامل» میکنیم. این شهود به ما اجازه میدهد در دنیایی با پیچیدگیهای غیرقابلحل، با استفاده از مدلی که بهخوبی آن را میشناسیم (خودمان)، به پیشبینی و تصمیمگیری بپردازیم. بنابراین بطور خلاصه باید گفت انسانگونهپنداری یعنی دیدن انسان و خصائص مربوط به انسانها و رفتارهایشان، در همه جا از طبیعت گرفته تا کائنات و خدایان و فرشتگان. انسانگونهپنداری یک میانبر ذهنی است برای کاهش پیچیدگیهای جهان که بعداً در قالب داستانها و روایتها تبدیل به باورها و فرهنگ شفاهی میگردد.
در بخش بعد، به نقش انسانگونهپنداری در ایجاد باورهای دینی و مذهبی میپردازیم.
❤2
بخش آخر انسانگونهپنداری
🟣 از منظر روانشناسی تکاملی و علوم شناختی دین، سوگیری انسانگونهپنداری نقش بسیار اساسی در نحوه درک ما از جهان ماوراءالطبیعه و در فراهم کردن باورهای دینی دارد. یکی از کارکردهای آن قابلدرک کردن جهان پیچیده و ناشناخته است. پذیرش اینکه اتفاقات بدون هیچ دلیل خاصی رخ میدهند، برای روان انسان اضطرابآور است. ذهن انسان با استفاده از تنها الگوی هوشمندی که به خوبی میشناسد (یعنی ذهن خودش)، جهان را تفسیر میکند. با تصور اینکه نیروهای حاکم بر جهان دارای ذهن، احساسات و منطق انسانی هستند، جهانِ آشوبناک، قابل پیشبینی و دارای الگو و معنا میشود. انسان یک موجود به شدت اجتماعی است. اگر نیروهای حاکم بر جهان کاملاً انتزاعی و بیتفاوت باشند، نمیتوان با آنها ارتباط برقرار کرد. انسانگونهپنداری باعث میشود انسانها با خدایان یا ارواح وارد داد و ستد اجتماعی شوند. توجه کنیم که درک انسان از خدایان و عاملهای ماورائی تحت تاثیر هیوریستیکهای HADD و ToM و PTe است. انسان ویژگیهایی مثل خشم، محبت، بخشش، مهربانی، انتقام و غیره را به خدا نسبت میدهد و از طریق التماس، دعا، قربانی کردن و انجام مناسک، نظر او را جلب میکند تا در اتفاقات آینده (مثل پیروزی در جنگ یا شفای بیماری) تأثیر بگذارد.
🟢 در مراحل اولیه تکامل باورهای دینی، انسانگونهپنداری بسیار فیزیکی و ملموس بود؛ انسانها خدایانی را میپرستیدند که شکل و شمایل انسانی داشتند، روی زمین راه میرفتند، یا در قله کوهها زندگی میکردند. برای مثال خدایان آئین یهودیت چنین بودند. این موضوع حتی در اسامی پیامبران آئین یهودیت مشهود است برای مثال اسرائیل به معنای با خدا کشتی گرفته است. با گذر زمان و تکامل ادیان به سمت توحید و پیچیدگیهای فلسفی، شکل این پدیده تغییر کرد. متکلمان در ادیان تکخدایی تلاش کردهاند خدا را از داشتن جسم فیزیکی و محدودیتهای بشری مبرا کنند، اما همچنان به شدت از انسانگونهپنداری روانشناختی و استعاری استفاده میکنند. استفاده از صفاتی مانند خدای بخشنده، غضبناک، مهربان، شنوا و بینا، همگی مفاهیمی هستند که ریشه در تجربیات، روابط و روانشناسی انسان دارند و برای قابلفهم کردن خداوند برای ذهن بشر به کار میروند.
🟣 دین یکی از ابزارهای مهم برای انسجام و انتظام جوامع بشری بوده است. برای اینکه قوانین اخلاقی در جامعه رعایت شوند، نیاز به یک ناظر قدرتمند است. با استفاده از انسانگونهپنداری، موجودات ماورائی به عنوان پادشاهان، قاضیان یا پدرانی دیده میشوند که نه تنها همهچیز را میبینند، بلکه نسبت به رفتارهای انسانها «حساسیت عاطفی» دارند (مثلاً از گناه ناراحت میشوند و از کار نیک خشنود میگردند). این ویژگی انسانیِ «قضاوتگری»، باعث ضمانت اجرایی قوانین اخلاقی در جوامع مذهبی میشود.
🟢 مورد بعدی تسکین عاطفی و کاهش اضطراب مرگ است. مواجهه با مرگ و تنهایی اگزیستانسیال از بزرگترین رنجهای بشری است. تصور یک خدای انسانگونه که ویژگیهای یک والد مهربان، حامی و دلسوز را دارد، به شدت تسکیندهنده است. این باور که یک «شخص» قدرتمند در آسمانها مراقب ماست و پس از مرگ نیز ما را در آغوش میگیرد، مستقیماً از تمایل ما به شبیهسازی خداوند با الگوهای دلبستگی انسانی (مثل رابطه مادر و فرزند) نشأت میگیرد.
بطور خلاصه باید گفت هیوریستیک انسانگونهپنداری یک میانبر ذهنی است که به انسان کمک میکند مفاهیم انتزاعی و نیروهای کور طبیعت را به موجوداتی دارای «نیت»، «احساس» و «شخصیت» تبدیل کند. این تبدیل، سنگ بنای خلق خدایان، ارواح، شیاطین و در نهایت شکلگیری سیستمهای منسجم دینی است که به زندگی انسان معنا، کنترل و آرامش میبخشند. هیوریستیکهای شناختی به تنهایی برای ایجاد یک سیستم باور پیچیده (مانند دین) کافی نیستند. ذهن انسانِ هوشمند نمیتواند به یک احساس مبهم بسنده کند؛ او به دنبال "معنا"، "الگو" و "توضیح" میگردد. اینجاست که انسانگونهپنداری وارد قالب داستان و روایت میشود.
🟣 در خاتمه باید گفت انسانگونهپنداری ابراز فکری مبلغین، حاکمین و روحانیون است. آنها آموزههای دینی را از طریق صفات و نیات و روابط انسانی برای مخاطبین خود ابلاغ میکنند. مفاهیم آشنا و به پشتوانه میانبر انسانگونهپنداری برای عامه زبانی سهل و قابل فهم است و مورد پسند و پذیرش آنان قرار میگیرد. بعلاوه، از این پتانسیل داستانی استفاده کردهاند تا قوانین پیچیده اجتماعی، اخلاقی و سیاسی را در قالب خواستهها و دستورات خدایانِ انسانگونه به مردم دیکته کنند. به این ترتیب، انسانگونهپنداری کاملاً به یک ابزار روایی و ساختهپرداخته شده تبدیل میشود.
🔴 در اینجا، مرور مفاهیم اصلی کتاب
Why religion is natural and science is not, by Robert McCauley
به پایان رسید.
@zaker_notes
🟣 از منظر روانشناسی تکاملی و علوم شناختی دین، سوگیری انسانگونهپنداری نقش بسیار اساسی در نحوه درک ما از جهان ماوراءالطبیعه و در فراهم کردن باورهای دینی دارد. یکی از کارکردهای آن قابلدرک کردن جهان پیچیده و ناشناخته است. پذیرش اینکه اتفاقات بدون هیچ دلیل خاصی رخ میدهند، برای روان انسان اضطرابآور است. ذهن انسان با استفاده از تنها الگوی هوشمندی که به خوبی میشناسد (یعنی ذهن خودش)، جهان را تفسیر میکند. با تصور اینکه نیروهای حاکم بر جهان دارای ذهن، احساسات و منطق انسانی هستند، جهانِ آشوبناک، قابل پیشبینی و دارای الگو و معنا میشود. انسان یک موجود به شدت اجتماعی است. اگر نیروهای حاکم بر جهان کاملاً انتزاعی و بیتفاوت باشند، نمیتوان با آنها ارتباط برقرار کرد. انسانگونهپنداری باعث میشود انسانها با خدایان یا ارواح وارد داد و ستد اجتماعی شوند. توجه کنیم که درک انسان از خدایان و عاملهای ماورائی تحت تاثیر هیوریستیکهای HADD و ToM و PTe است. انسان ویژگیهایی مثل خشم، محبت، بخشش، مهربانی، انتقام و غیره را به خدا نسبت میدهد و از طریق التماس، دعا، قربانی کردن و انجام مناسک، نظر او را جلب میکند تا در اتفاقات آینده (مثل پیروزی در جنگ یا شفای بیماری) تأثیر بگذارد.
🟢 در مراحل اولیه تکامل باورهای دینی، انسانگونهپنداری بسیار فیزیکی و ملموس بود؛ انسانها خدایانی را میپرستیدند که شکل و شمایل انسانی داشتند، روی زمین راه میرفتند، یا در قله کوهها زندگی میکردند. برای مثال خدایان آئین یهودیت چنین بودند. این موضوع حتی در اسامی پیامبران آئین یهودیت مشهود است برای مثال اسرائیل به معنای با خدا کشتی گرفته است. با گذر زمان و تکامل ادیان به سمت توحید و پیچیدگیهای فلسفی، شکل این پدیده تغییر کرد. متکلمان در ادیان تکخدایی تلاش کردهاند خدا را از داشتن جسم فیزیکی و محدودیتهای بشری مبرا کنند، اما همچنان به شدت از انسانگونهپنداری روانشناختی و استعاری استفاده میکنند. استفاده از صفاتی مانند خدای بخشنده، غضبناک، مهربان، شنوا و بینا، همگی مفاهیمی هستند که ریشه در تجربیات، روابط و روانشناسی انسان دارند و برای قابلفهم کردن خداوند برای ذهن بشر به کار میروند.
🟣 دین یکی از ابزارهای مهم برای انسجام و انتظام جوامع بشری بوده است. برای اینکه قوانین اخلاقی در جامعه رعایت شوند، نیاز به یک ناظر قدرتمند است. با استفاده از انسانگونهپنداری، موجودات ماورائی به عنوان پادشاهان، قاضیان یا پدرانی دیده میشوند که نه تنها همهچیز را میبینند، بلکه نسبت به رفتارهای انسانها «حساسیت عاطفی» دارند (مثلاً از گناه ناراحت میشوند و از کار نیک خشنود میگردند). این ویژگی انسانیِ «قضاوتگری»، باعث ضمانت اجرایی قوانین اخلاقی در جوامع مذهبی میشود.
🟢 مورد بعدی تسکین عاطفی و کاهش اضطراب مرگ است. مواجهه با مرگ و تنهایی اگزیستانسیال از بزرگترین رنجهای بشری است. تصور یک خدای انسانگونه که ویژگیهای یک والد مهربان، حامی و دلسوز را دارد، به شدت تسکیندهنده است. این باور که یک «شخص» قدرتمند در آسمانها مراقب ماست و پس از مرگ نیز ما را در آغوش میگیرد، مستقیماً از تمایل ما به شبیهسازی خداوند با الگوهای دلبستگی انسانی (مثل رابطه مادر و فرزند) نشأت میگیرد.
بطور خلاصه باید گفت هیوریستیک انسانگونهپنداری یک میانبر ذهنی است که به انسان کمک میکند مفاهیم انتزاعی و نیروهای کور طبیعت را به موجوداتی دارای «نیت»، «احساس» و «شخصیت» تبدیل کند. این تبدیل، سنگ بنای خلق خدایان، ارواح، شیاطین و در نهایت شکلگیری سیستمهای منسجم دینی است که به زندگی انسان معنا، کنترل و آرامش میبخشند. هیوریستیکهای شناختی به تنهایی برای ایجاد یک سیستم باور پیچیده (مانند دین) کافی نیستند. ذهن انسانِ هوشمند نمیتواند به یک احساس مبهم بسنده کند؛ او به دنبال "معنا"، "الگو" و "توضیح" میگردد. اینجاست که انسانگونهپنداری وارد قالب داستان و روایت میشود.
🟣 در خاتمه باید گفت انسانگونهپنداری ابراز فکری مبلغین، حاکمین و روحانیون است. آنها آموزههای دینی را از طریق صفات و نیات و روابط انسانی برای مخاطبین خود ابلاغ میکنند. مفاهیم آشنا و به پشتوانه میانبر انسانگونهپنداری برای عامه زبانی سهل و قابل فهم است و مورد پسند و پذیرش آنان قرار میگیرد. بعلاوه، از این پتانسیل داستانی استفاده کردهاند تا قوانین پیچیده اجتماعی، اخلاقی و سیاسی را در قالب خواستهها و دستورات خدایانِ انسانگونه به مردم دیکته کنند. به این ترتیب، انسانگونهپنداری کاملاً به یک ابزار روایی و ساختهپرداخته شده تبدیل میشود.
🔴 در اینجا، مرور مفاهیم اصلی کتاب
Why religion is natural and science is not, by Robert McCauley
به پایان رسید.
@zaker_notes
نوشتههایمنوچهر ذاکر🌈 pinned «🌈 هیوریستیکهای شناختی منشا باورهای دینی؛ تقابل علم و دین 🆔 @zaker_notes 🟣 یکی از تقسیمبندیهای جدید و بسیار آگاهیبخش در حوزه دانش (به معنای وسیع کلمه)، عبارتست از دانش متکی و ملهم از قضاوتها و استنتاجهای سریع و شهودی ذهن بشر در مقابل دانش حاصل شده از…»
نوشتههایمنوچهر ذاکر🌈 pinned «🌈 هیوریستیکهای شناختی منشا باورهای دینی (بخش سوم) @zaker_notes 🟢 غایتاندیشی افراطی (Promiscuous Teleology) مفهوم غایتاندیشی افراطی یا فراگیر (PTe) یکی از مفاهیم کلیدی در تقاطع روانشناسی تکاملی و علوم شناختی دین است. غایتاندیشی، همچنین یک روش تفکر…»