سال‌ها در راه|زهرا سجادنیا
102 subscribers
87 photos
4 videos
76 links
سال‌ها در راهِ چه؟ شاید نویسنده شدن.

http://zahrasajadnia.ir
Download Telegram
Forwarded from پاورقی 📝 (𝒁𝒂𝒉𝒓𝒂 𝑺𝒂𝒋𝒂𝒅𝒏𝒊𝒂)
🔸از بی‌خوابی تا قاتل شدن
#فیلم_با_پاورقی

این ماه اولین فیلمی که از اسکورسیزی دیدیم، راننده تاکسی بود. با بازی رابرت دنیرو.


🔸خلاصه‌ی داستان (با اسپویل)

تراویس (دنیرو) به دلیل بی‌خوابی راننده‌ی تاکسی می‌شود. او شب‌ها از خیابانی عبور می‌کند و مسافر می‌زند که فاسدترین خیابان شهر است. مردم آنجا بزهکار، روسپی و جنایتکارند. حالا این تراویس است که می‌خواهد شهر را از فساد پاک کند.

تراویس با خانمی آشنا می‌شود که در دفتر نامزد انتخاباتی کار می‌کند. به طور کلیشه‌ای او را در خیابان می‌بیند و دنبالش میفتد. آن خانم شبیه زن‌هایی که سوار می‌کند نیست. شان اجتماعی دارد و دست‌نیافتنی می‌نماید. او با ترفندهایش پیشنهاد رفتن به سینما را به او می‌دهد. اما فیلمی را انتخاب می‌کند که باعث بهم خوردن رابطه‌شان می‌شود. درواقع می‌توان گفت که ورود زن، تازه شخصیت را به کنش وا‌می‌دارد زیرا پیش از آن شخصیت منفعل است.

پس از این تجربه‌ی ناموفق، او مجدد دختری دوازده ساله را که مورد تعرض از جانب مردی‌ست در خیابان می‌بیند. اینجا نهایت کنش‌گری او اتفاق می‌افتد. عزمش را جزم می‌کند که دختر را از وضعیت نکبت‌باری که در آن گیر کرده نجات دهد.

او چندین مدل اسلحه خریداری می‌کند و به سمت فاحشه‌خانه می‌رود و چند مرد فاسد را به قتل می‌رساند تا دختر را نجات دهد. جالب اینجاست که آخرسر همچنان راننده‌ی تاکسی باقی می‌ماند و چهره‌ی مصلح اجتماعی و قهرمان به خود می‌گیرد. به طوری که پدر و مادر آن دختر به او نامه می‌زنند و از او تشکر می‌کنند. حتا آن خانم اول فیلم، دوباره سوار ماشنیش می‌شود و با نگرفتن کرایه این را به ما نشان می‌دهد که احتمالاً رابطه‌‌شان از نو آغاز خواهد شد.


🔸منِ بیننده

مشکلی که وجود دارد این است که شخصیت آنقدر‌ها پردازش نشده. بی‌خواب است؟ خب چرا؟ اصلاً این بی‌خوابی در کجای فیلم نمایش‌ داده شده است؟ چهره‌اش چرا شبیه بی‌خواب‌ها نیست؟ فقط چون دست به کارهای غیرمنطقی می‌زند یعنی می‌شود این‌ها را به بی‌خواب بودنش ربط داد؟ یا قبل از کار در تاکسی چه‌کاره بوده؟

تنهایی او آنقدرها عمیق نیست که انگیزه‌ی قتل را نشان دهد. او رفتارهای خام دارد که باعث قتل‌های خام می‌شود. مثل وقتی که بی هیچ دلیلی دزد سوپر مارکت را می‌کشد و فروشنده‌ با ریلکسی تمام، خودش مسئولیت جمع کردن جنازه را برعهده می‌گیرد. انگار ممنونِ وجود اوست. زیر پوست مردم این شهر همه انگیزه‌ی قتل دارند، ولی تراویس است که انگیزه‌اش را عملی می‌کند.

به نظرم اما و اگر‌های فیلم زیادند. مثلاً یک‌جا او با اسلحه‌هایی که دارد تصمیم می‌گیرد آن نامزد انتخاباتی را بکشد، ولی موفق نمی‌شود. چرا؟ می‌شود این‌طور توجیه کرد که شاید تراویس او را جزو همین دستگاه فاسد می‌دیده است. خب باز این هم محل شک است، چون ما هیچ‌گونه فسادی از نماینده ندیده‌ایم. یعنی تراویس نسبت به همه بدبین شده؟ به نظرم این بدبینی در کنار اصلاح جامعه و شستشوی خیابان از فساد، جور نمی‌آید. مثل وقتی که خودش آن فیلم‌ها را می‌دید اما سعی در نجات افراد همان فیلم داشت. شخصیتی متناقض که به سوال‌های خواننده پاسخی نمی‌دهد. یعنی وجودش غیرقابل باور است.

البته می‌شود از این تناقض‌ها این‌طور نتیجه گرفت که خود تراویس هم درگیر انقلاب درونی‌ست. مخصوصاً در سکانسی که رو به آینه می‌ایستد و اسلحه به سمت خودش می‌گیرد. شاید تراویس بی‌خوابی‌ست که نیاز به بیدار شدن دارد.



پی‌نوشت: فعلاً ترجیح می‌دهم از اسکورسیزی بیشتر ببینم؛ این‌ برداشت‌‌ها پراکنده و تحت‌تاثیر نقد‌ها و انتظارات بالایم از کارگردان است.


#زهرا_سجادنیا
@pavaraghi4
1
آن رویِ

بازمی‌گردی از تشییع شب
می‌دانم
تجربه‌ها،
هرگز
خاموش نمی‌شوند
و تو را در هیأت
نگاهی از شیشه‌ی پشت
دستی سوگوار و خمیده
به حافظه‌ی آفتاب
می‌سپارند.



#شعرگون
@zahrasajadnia
3
فقط قصه‌ است که می‌ماند

دیگر هیچ چیز شبیه تصورات من نیست. دنیا آن‌طور نمی‌شود که فصل به فصل انتظارش را می‌کشم. دیگر راهی به جز نویسنده شدن ندارم. نوشتن را می‌خواهم نه برای اینکه واقعیت را از دل پاره‌خط‌هایم بیرون بکشم، می‌خواهمش برای آن‌طور زیستن. آن‌طور که در سرم هست. باید از شر تومور‌های داستانی‌ام خلاص شوم. حالا که برای خودم زیستنی نشد، برای سایه‌ام باشد.



#نوش‌تن
@zahrasajadnia
6
یک نما از عادت‌سازی

بعضی چیزها هم آنقدر نرم‌ عادت می‌شود که روح را در انزوا سرمست می‌کند. مثلاً اگر کارهای امروز را به یک‌ سال پیش می‌بردم آخر شب حال ادامه دادن نداشتم. سنگینی عادت‌سازی روی دوشم می‌ماند.

دو وعده غذا بپزی، مادران و دختران تمام کنی، چهل و هشت دقیقه با دوستت حرف بزنی و یک گفتگوی خوب را تجربه کنی، از دو جلسه‌ی آفلاین یادداشت‌برداری کنی، حرکات شکم بروی، ماسک خانگی درست کنی، بنویسی، برای تدریس آماده شوی، اینستا نروی، و بهتر از این‌ها اینکه خواب را شرمنده‌ی خودت کرده باشی، هم خواب کامل صبح هم عصر.

این‌طور زیستن را آرزو می‌کردم. فهمیدنِ اینکه آرزوهایم عادت شده، دلخوشم می‌کند. حداقل این روزها.



#روزخامه
@zahrasajadnia
7
خدا حافظ ات

چند وقتی می‌شد پای حرف‌هایش ننشسته بودم. از آخرین باری که گفتمش «امید واهی‌ام دادی»، خداحافظی کردیم. تقصیر خودم بود که زیادی روی حرف‌هایش حساب باز کرده بودم.

امشب وقتی چشمِ دقیقه‌ها راه برداشته بود روی ساعت و امید کماکان نفس می‌کشید سراغش را گرفتم. نیتم خیر بود. دنبال معجزه نبودم. دیگر مزه‌ی هنرپرستی از زیر دندانم رفته بود. برایم دارو فرستاد. نوشته بود: «نه هر شب قبل خواب، هر وقت از من بی‌نیاز شدی بیا.» گفتم چشم.
گفت:
بر برگ گل به خون شقايق نوشته‌اند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت


حافظ



#روزخامه
@zahrasajadnia
4🐳1
بهترین قدم برای خودم

ابروهایم را متقارن می‌کنم. رنگی به لب‌هایم می‌زنم و می‌نشینم جلوی گوشی. هربار می‌خواهم لپ‌تاپ را امتحان کنم حوصله‌ام نمی‌کشد. ۴۵ دقیقه با تمام احساسات و افکارم خلوت می‌کنم. می‌کوشم در لحظه باشم. کاری که برایم طاقت‌فرساست. یک‌ نفر همچنان از من می‌پرسد: «چه احساسی دارم؟» چون من سال‌های زیادی بدنم را ندیده انگاشتم‌. مرکز ثقل وجودم را افکارم دانستم و نفهمیدم چطور بدن با زبان خودش نه می‌گوید. چطور احساساتم در صندوقی قفل می‌شوند و کلیدش را فراستی می‌دزدد.

می‌نشینم و صحبتم را این‌طور می‌آغازم: «فکر کنم امروز سالگرد روان‌درمانیمه. یک سال گذشت.» می‌گوید: «برای خودت چطور بود؟»


این سال برای من سخت و شیرین بود. اوایل پراکنده جلساتم را رزرو می‌کردم ولی از شهریور هر هفته شد. پارسال این موقع‌ها تمام تلاشم را می‌کردم که هیچ کس بو نبرد من روان‌درمانی می‌روم. هیچ کس به جز شما. کم‌کم به خواهرم گفتم. بازخوردش این بود: «بذار هروقت ازدواج کردی برو. اون موقع اونقدر مشکل داری که نیازت میشه.» نتوانستم برایش توضیح دهم من همین حالا هم نیاز دارم. همین الان بفهمم با خودم چند چندم خیلی بهتر است تا بعداً. بابا هیچ‌وقت نفهمید. دوستانم چرا. بازخوردشان این‌ها بود: «خب حالا فایده‌ای هم داره؟ چیا میگین مثلاً؟ را‌ه‌حل هم میدن؟ چقدر میدی؟ پیشنهاد می‌کنی بهمون؟»

و البته دوستان دیگری هم داشتم که تشویقم کردند و در این مسیر لغزنده با حرف‌ها و امیدهایشان دلگرم.

حالا یک‌طور حرف می‌زنم انگار همه چیز تمام شده. نه بابا از این خبرها نیست. فقط خواستم به مناسبت سالگردش یک‌بار این یک‌ سال را برای خودم مرور کنم. ببینم چه بر من گذشت. البته که این‌ها حواشی کار بود. مسئله‌ای فراتر از این‌ها در متن زندگی‌ام داشت اتفاق می‌افتاد:

یک نادیده گرفتن احساسات
دو سخت‌گیری بیش از حد به خود


اسم هر بخش را به ترتیب گذاشتیم سایه و فراستی. ریز شدیم رویشان. زخم‌هایم باز شدند. ترسیدم. جرأت مواجهه نداشتم. گریه کردم. بعضی وقت‌ها کل زمان جلسه را اشک ریختم. جلسه که تمام شد باز اشک ریختم. وقتی از آن آزادنویسی می‌کردم اشک ریختم.

از اتفاقاتی گفتم که به هیچ‌کس نگفته بودم. از وقت‌هایی که بعد از مهمانی در را روی خودم می‌بستم و بی‌صدا داد می‌زدم. زیر دوش گریه می‌کردم. هی درس می‌خواندم که حس نکنم. در خودم می‌ریختم تا بالغ به نظر بیایم. محبت را از تمام روابطم حذف کرده بودم. اجازه‌ی نزدیک شدن به هیچ‌کس را نمی‌دادم و خودم هم به هیچ‌کس نزدیک نمی‌شدم چون تجربه‌ی سوگ داشتم. و سوگم را نپذیرفته بودم. پس هر نزدیک شدن و علاقه‌مندی‌ای مساوی با آسیب به روان من و ترک شدن‌های ناگهانی بود. از شما چه پنهان که پوستم کنده شد تا این‌ها را فهمیدم.

آخرش چه؟
خب حالا هم مسیر ادامه دارد. هنوز هم در راه فهمیدنم. قدم‌هایم را برمی‌دارم و نرم‌نرمک دارم می‌فهمم احساسات مهم‌اند. آدم می‌تواند بالغ باشد و احساساتش را هم بروز دهد. داشتن احساسات بد، از او انسان بد نمی‌سازد. برای فرار از لحظه، تند حرف زدن و تند راه رفتن تغییری در آنچه که هست ایجاد نمی‌کند به جز اضطراب بیشتر. سخت‌گیری‌ زیاد او را آن‌طور که شایسته‌اش هست مورد پذیرش جمع قرار نمی‌دهد، بلکه باعث سیلی از اضطراب می‌شود که همیشه از او انتظار می‌رود خوب و کامل باشد. هیچ وقت گند نزند و کاستی‌هایش را یا درست کند یا اگر نمی‌تواند سرکوب. فهمیدم که ذهن و بدنم هم‌زمان با هم عمل نمی‌کردند. یک‌جا حرف منطقی می‌زدم و بدنم تا ماه‌ها برای حرفی که زده‌ بودم سوگواری می‌کرد. این یعنی اینکه احساسم را می‌خواهم به زور منطقی کنم. تفسیرش کنم. هر کار بکنم ولی قبول نکنم آنجا دلم شکست، آنجا احساس دوست داشتن کردم، آنجا عصبانی شدم.

کجا احساس کردم روی زخم‌هایم مرهم گذاشته شد؟
بهترین زمان‌های درمان برای من وقتی بود که درمانگرم راه مهربان بودن با خود را به من یاد می‌داد. البته نه آن یاد دادنی که در ذهنتان است. منظورم بازخورد فکرشده و همدردانه‌ی اوست. باورتان نمی‌شود من تنها کاری که ناخودآگاهانه در این مواقع می‌کردم این بود که اشک بریزم. بلد نبودم چطور با خودم مهربان باشم.

کافی بود یک‌بار به خودم بگویم: «تقصیر تو نبود»، آنقدر احساس شفقتم فعال می‌شد که یاد تمام وقت‌هایی می‌افتادم که خودم را نسبت به همه چیز مسئول می‌دیدم. همه‌ی وقت‌هایی که به خودم می‌گفتم تو ناکافی بودی که این اتفاق افتاد، و برای این برخورد‌هایی که از سرِ درد و زخم‌های کودکی بود فقط گریه می‌کردم.

القصه
این‌ها گوشه‌ای از احوالات من بود. راستش خیلی منتظر ۱۵ دی بودم تا از تجربه‌ی روان‌درمانی‌ام بنویسم. فکر می‌کردم باید دلیلی برای بیان این چیزها داشته باشم. نکند اینجا هم به خودم سخت گرفتم؟ ممکن است. به هر حال آدم ره صد ساله را یک ساله نمی‌رود.



#روان_درمانی
@zahrasajadnia
4👍4
انفکاک

دانه‌های شکر در استکانت حل نمی‌شوند
آب، روی خاک گلدان‌ها می‌لغزد و پایین نمی‌رود
نور، پیش پای پنجره می‌شکند و تو نمی‌آید
عطر به پیراهنت نمی‌چسبد
لوبیا و نخود با هم در یک قابلمه نمی‌جوشند
فرش هم زیر پای این خانه نیست
سرمان سنگ‌ین شده
همه چیز رفت که یخ ببندد بعد از تو
قهرِ قهریم با هم.



#شعرگون
@zahrasajadnia
3👍2😢1
از آن بچه کنجکاوها بود. از آنهایی که سوال‌هایشان فقط وقتی خواب هستند تمام می‌شود. یکی‌یکی نگاه می‌کرد و می‌پرسید:
«این چیه؟
چکشه.
چرا تو مترو چکش هست؟
برای اینکه درو بشکنی.
چرا درو بشکنی؟
مثلاً اگه آتیش‌سوزی باشه اینو گذاشتن که باهاش درو بشکنی.
حالا چجوری درش بیاریم؟»

این موضوع را که فهمید پاشد برود آن در دیگر را هم نگاه کند ببیند آنجا هم چکش‌ هست یا نه. مامانش گفت اگر برود جایش را می‌گیرند. به حرف نکرد. خانمی بی‌اعتنا سر جایش نشست. مامانش گفت: «ببخشید دخترم الان برمی‌گرده.» چشم چرخاند. وقتی برگشت و دید جایش را گرفته‌اند زانوهایش را بغل کرد و اخم‌هایش رفت تو هم. مامانش گفت جای او بنشیند ولی اشک می‌ریخت و می‌گفت: «نه، من جای خودمو می‌خواستم.»

بله عزیزان، مامانْ باحوصله، بچهْ ظرف محبت و توجهش پُر، مترو هم حق صندلی را به کودکان می‌دهد، ولی بیرون که شفا پیدا نکرده، بیرون که تحت‌نظر علم و آگاهی نبوده.¹



۱. نمایشنامه‌ی آرامسایشگاه، بهمن فرسی.


#کتاب_یاد
@zahrasajadnia
4
در گروه خانوادگی چه می‌گذرد

سلام به روی ماه همه تون ،به قلب مهربون همه تون.❤️
من امسال دوتا تصمیم جدی گرفتم.یکی اول سال بود.یکی هم اخر سال.تصمیم اول سالم این بود که جوش وغصه  هیچی رو نخورم دیگه و همه چیزو آسون بگیرم و زندگیمو با شادی و عشق بگذرونم.نتیجه شم دیدم خداروشکر.
تصمیم دومم که جدیدا گرفتم اینه که میخام تلاش کنم به اطرافیانم عشق و محبت بدم.محبت در کلام و رفتار.
پس تعجب نکنید اگه حرفی زدم که تا حالا نزدم.میخام تاثیرشو تو زندگی خودم و اطرافیانم ببینم.
تلاش میکنم و تلاش میکنم و تلاش میکنم.🌹🌹🌹🌹❤️❤️❤️❤️




دایی سی و هشت دارد. دایی راننده‌ی ماشین سنگین است. دایی در مجردی شوخ‌طبع بود و در متاهلی شوخ‌طبعی‌اش با نوعی آقامنشی همراه شد. دایی زیاد لبخند نمی‌زد. بیشتر فردگرا بود، ولی یکبار وسط برف‌بازی خانوادگی، برای اینکه برف داخل کفش دختر شش ساله‌اش رفته بود، نزدیک نیم ساعت خودش روی برف‌ها نشست و او را گذاشت روی پاهایش. پتو انداخت و پاهای دخترش را خشک کرد. صد متر از هم دور شدیم. ما همه‌ی برف‌ها را پامالی کردیم و چیزی برای دایی نماند.

دایی اگر همان دایی همیشگی می‌ماند بیخیال این چیزها می‌شد و می‌رفت تیوب‌سوا‌ری‌اش را می‌کرد. چه‌می‌دانم، شاید هم نباید از معجزه‌ی حضور زندایی غافل شد. به هر حال، پیام اعلام موفقیت او در گروه، مرا سر ذوق آورد.

کیف می‌کنم می‌بینم آدم‌ها برای مهربان‌تر شدن و یادگرفتنِ چیزهایی که بلد نبودند، تلاش می‌کنند. دلم می‌خواست آخر پیامم می‌نوشتم دایی من هم دارم تلاش می‌کنم. دارم یاد می‌گیرم اول از همه با خودم مهربان باشم بعد با دیگران. اینقدر برایم سخت است که نگو. ولی به قول شما می‌خواهم یک حرکتی بزنم تاثیرش را در زندگی خودم و دیگران ببینم.

مرسی از او که به من یادآوری کرد هیچ وقت برای مهرورزی دیر نیست. من زیادی خودم را توبیخ می‌کنم برای چیزهایی که یاد ندارم یا دیر یاد گرفته‌ام. باشد که به دایی خود رویم.



پی‌نوشت:
۱. سلام به یادداشت.
۲. از تعداد قلب و گل‌ها کاستم هنوز.


#روزخامه
@zahrasajadnia
5🤝2
Daryacheye Noor
Aref
هرچه می‌کرد، خرده‌شیشه‌ها جمع نمی‌شدند. برمی‌خاست به زندگی‌اش برسد، تکه‌ای از خاطرات در پایش می‌رفت. درنگ می‌کرد و به درد‌هایش عارف می‌شد.


#شعرنواز
@zahrasajadnia
2
این حال امروز من بود وقتی از دوستی قدیمی خواستم همدیگر را در کافه ببینیم. اگر نوبتی حساب می‌کردی او باید به خانه‌مان می‌آمد. ولی نخواستم بیاید. چرا؟ چون از مهمان‌داری حس خوبی نمی‌گیرم. نمی‌توانم راحت کنارش بنشینم و غصه‌ی دیر آوردن پذیرایی را نخورم. چون می‌ترسم چیزی را کم بگذارم و مثل بچه‌ی آدم پذیرایی نکنم.

و ریشه‌ی این ترس‌ها از شوخی‌های اطرافیانم می‌آمد. چرخه‌ است. یک حرف را از دیگران می‌شنوی بعد روی خودشان پیاده می‌کنی. مگر نگفتید مهمان‌داری‌ام خوب نیست؟ پس دیگر مهمانم نشوید.

آیا واقعاً از نپذیرفتن او در خانه‌ ناراحت بودم یا استرس ناکافی بودن داشتم؟ می‌خواستم کاری برای دریافت حس کافی بودن بکنم که راحتی‌ام را با انتخاب کافه‌ای خوب نشان دادم؟ یا ناخودآگاه تصمیمم به رنگ جمله‌های از سر شوخی‌شان درآمد؟



#کتاب_یاد
@zahrasajadnia
5😍1
اندازه‌ی سنش حرف می‌زند، چقدر هم خوب

زخم‌ها که سر باز می‌کنند تو دیگر اندازه‌ی سن شناسنامه‌ات نیستی. اندازه‌ی همان زمانی هستی که داشتی درد می‌کشیدی. اندازه‌ی ۵ سالگی، ۱۲ سالگی، ۱۸ سالگی. می‌دانی کسی که دارد از آن دلخوری‌ها گله‌ می‌کند از تو معصوم‌تر، کوچک‌تر و بی‌پناه‌تر است.

بعد که حرف‌هایش تمام شد، سرزنشش نکنی که آن حرف‌ها چه بود زدی؟! نگویی اندازه‌ی عقل الانت بیندیش. او داشت اندازه‌ی همان وقتی که درد کشیده بود حرف می‌زد. او تو بودی ولی نه توی اکنون. او می‌خواست برای کسی بگوید که فلان زمان حال خوشی نداشته و آن‌گونه فکر می‌کرده، همین که بگوید یعنی خیلی جلوتر از آن زمان ایستاده. توبیخش نکنی بابت سنی که از او گذشته. بابت حرف‌هایی که به ظاهر گفتن نداشتند.

او حرف بدی نزده. او می‌داند حالا بزرگ شده‌ای و این حرف‌های الانِ تو نیست. او فقط داشت اندازه‌ی همان وقتی که درد کشیده بود حرف می‌زد. حرف‌هایش قدّ سنش بود. باید می‌گفت. باید می‌گذاشتی بگوید.



#روان_درمانی
@zahrasajadnia
5👏3😍1🐳1
بَه‌من/اَه‌من

سرم از آخور ایده‌تازی آمده بیرون. معلوم نیست دیگر کجا سیر می‌کند. دلم برای سری که گرم شعر بود تنگ شده. آخ چه روزهایی. چه مست بودم از سوز نهان. حالا کجا رفته آن وقت‌ها؟ برف‌برف فکرچه انباشتم روی آتشش. خاموش شد. باز تا کی این شعله در این بورانِ زندگی پا بگیرد خدا می‌داند. چه دلخوش بودم به آغاز آن دوره. چه شد؟ به کجا رسید؟ گفتم هرچقدر بگذرد ملالی نیست. برگزیده می‌شوم و باز می‌روم در بحر شعر.
بی‌خبرم. مثل همه‌ی روزهای بهمن.



پی‌نوشت: چراغ نویسایی را مادران و دخترانِ امیرشاهی زنده نگه داشت. وگرنه که..


#روزخامه
@zahrasajadnia
5
سال‌ها در راه|زهرا سجادنیا
Photo
بیست سال ارتفاع

سرم را که این‌طرفی می‌گذارم از ارتفاع بیست و سه سالگی پرت می‌شوم و محکم می‌خورم به صخره‌ی کودکی. همان وقت‌هایی که آرزویم داشتن عروسکی با اصالت مکه بود. وقت‌هایی که بی‌آنکه بدانم چه خبر است، لباس عروس تنم می‌کردند. ژست‌های دهه شصتی‌ام می‌دادند که مثلاً روی صندلی بنشینم، یک پایم را روی پای دیگرم بیندازم و با تلفن صحبت کنم.

آن روزها همه‌ چیز پاک‌تر بود. ساده‌تر بود. من کودک بودم. نفهمیدم چه شد که به قول شهریار «دزدکی پیر و علیلم ساختند»¹، ولی حالا یک چیز را خوب می‌دانم؛ این کودک هنوز در قلب من زنده است. هنوز وقتی عروسک می‌بیند دلش می‌خواهد بغلش کند. هنوز یک‌سری چیزها از قد و قواره‌اش بزرگ‌ترند. هنوز ژست‌‌های بی‌مزه می‌گیرد و فکر می‌کند مدل لباس عروسی که در سه سالگی پوشیده الان مد است.

راستش، این‌طرفی که می‌خوابم مهربان‌تر می‌شوم. این بچه را که می‌بینم، دلم نمی‌آید بهش سخت بگیرم. سر هیچ و پوچ سرش داد بزنم. ازش توقع بی‌جا‌ داشته باشم. بی‌رحمانه بگویم دیگر مالکش نیستم یا دوستش ندارم. او هنوز در قلب من نفس می‌کشد و تنها من را از دار دنیا دارد. اگر من هم دعوایش کنم خیلی تنها می‌شود. تنهایی غصه می‌خورد طفلکی. بعد دیگر قهر می‌کند و معلوم نیست سی و چند سالگی پیدایش شود. من که نمی‌خواهم دیگر گمش کنم، می‌خواهم؟



۱. طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند
(شهریار)



#روزخامه
@zahrasajadnia
6
تا همین‌جا می‌دانم

خدا از حدس‌های ما بزرگ‌تر است. باور کن. دست و پای ذهن را نمی‌شود بست. نمی‌شود یک‌جا غلافش کرد. همیشه روی ضامن پیش‌بینی‌ست. ولی یک‌جایی شاید دست از تلاش بردارد. آنجا که می‌فهمد اندازه‌ی خودش می‌فهمد. آنجا که می‌فهمد به وجود خیلی چیزها اندازه فضای یک اتاق آگاه است نه خیابان‌ها، نه شهرها، نه سرزمین‌ها، نه آسمان‌ها. آنجا که می‌فهمد لازم نیست همیشه بگوید: «تو فکرش بودم.» باید یادش بدهیم تو فکر همه چیز نرود. پا درنیاورد ما را خسته و تشنه به سرابِ خیالات برساند. وگرنه بدعادت می‌شود. می‌خواهد همه در زمینِ بازیِ حدسیات او زندگی کنند. خب زندگی همیشه آن‌طوری نمی‌شود که انتظارش را می‌کشیم. گاهی تمام حادثه از دست می‌رود.¹



۱. گاهی مسیر جاده به بن‌بست می‌رود
گاهی تمام حادثه از دست می‌رود
(افشین یداللهی)



#روزخامه
@zahrasajadnia
3👏2👍1
تو بگو تا من برقصم

«در هزار و یک شب سخن گفتن مساوی با زندگی و سکوت برابر با مرگ است. اگر توانستی قصه بگویی زنده می مانی. قصه گفتن یا حدیث ساختن نوعی اعتراف کردن و وصیت گزاردن است؛ یک جور بیاینه پیش از مرگ است. قبل از مرگ، زیر تیغ به هر کس مجال داده می شود قصه بگوید و با قصه گفتن جان خود را از مهلکه در ببرد. قصه گفتن حق محترمی است. نه فقط شهریار خون ریز بلکه حتا عفریتی که بچه‌اش به تصادف و به سهو کشته شده، به کشنده فرزند خود مجال قصه گفتن می‌دهد.»

حرف بهارلو مرا یاد استقبال بچه‌ها از داستان‌‌ انداخت. از وقتی داستان چخوف را برایشان خواندم، یک نیاز جدید اما حیاتی برایشان به وجود آمده. اول سال شرط‌بندی چخوف را با هم موشکافی کردیم. جای حساسش که شد، گوشی را بستم و گفتم: «حالا شما حدس بزنید ادامه‌اش چه می‌شود، چه بلایی سر وکیل می‌آید.» همه نظر دادند. اسمشان را روی تخته نوشتم و جلویش دونقطه گذاشتم. خواستم همه سر کلاس باشند و دیده شوند. از آن روز پر هیجان که کلاس نگارش را با حضور چخوف به جلسه‌ی دادگاه رسمی تبدیل کردیم، بچه‌ها مدام می‌گویند: «دیگه پرونده‌ی جنایی بررسی نمی‌کنیم؟ دیگه داستان برامون نمی‌گید؟»

خیلی دلم می‌خواهد دستشان را بگیرم و ببرم با هزارجور نوشته آشنایشان کنم، نه اینکه وقت نباشد، هست، ولی من خودم باید یاد بگیرم. فعلاً دارم نیازسنجی می‌کنم. اینکه چطور قصه و آموزش را به هم پیوندِ مبارکی بزنم. نه پیوندی که همه چیزش نخ‌نما و حوصله‌سربر باشد.

مثلاً کلاس نگارش نهمم به سوی عاشقانه‌ها تاخته است. می‌ترسم از دستم در بروند. دیگر نتوانم یک کلام بدون رنگ‌وبوی عشق بگویم و خریدارش باشند. شعردوستند و پرهیجان. شعر به هیجاناتشان می‌افزاید. مثل همه‌ی آدم‌ها. شاید بهتر است فعلاً به همین کارکرد ادبیات بسنده کنم: نرم کردن. تو بگو تا من برقصم.



#مدرسه_آموز
@zahrasajadnia
6👏1
مضطربی پس هستی

از ابراز وجود بقیه ناراحت می‌شوم. برایم یک‌جور تهدید است. چرا ناراحت می‌شوی؟ چون یاد تمام نادیده‌ گرفتن‌هایم می‌افتم. یادم می‌افتد تریبون‌های ابرازگری‌ام را به بقیه تعارف کردم. چرا تعارف کردی؟ چون می‌ترسیدم. از چه؟ از دیده شدن.

بچه‌ها می‌گفتند: «چرا وقتی بهتان گفتیم فلانی از کیفمان دزدی کرده تعجب نکردید؟ حتماً مدیر بهتان گفته بود. گفتم نه در جریان نبودم. گفتند پس چرا تعجب نکردید؟»

چون آن دانش‌آموز را می‌شناختم. می‌فهمیدم درگیر خودانکاری است. از دیده شدن سکته می‌کند. فکر می‌کند هر کاری انجام دهد آدم‌ها او را نمی‌بینند. همیشه نامرئی‌ست. فاصله می‌گیرد که نه تشویق شود نه مواخذه. وجود برایش مساوی با اضطراب است. اضطراب می‌کشد پس هست. پس تصمیم می‌گیرد نباشد.

البته که این‌ها کارش را توجیه نمی‌کند. اما از این زاویه شاید لبه‌ی تیز قضاوت را بپوشاند، تنها برای لحظه‌ای اندیشیدن.

خاطرم است یک‌بار که کلاس سوم بودم، دو نفر از بچه‌های کلاس باهم دعوا کردند. بعد مشاور آمد و خواست مسئله را حل کند. تخته را دو تکه کرد و از ما نظر خواست که بگوییم حق با کدام یکی‌ست. فکر می‌کنید آن دو دختر در چه حالی بودند؟ سرشان را گذاشته بودند روی میز و داشتند گریه می‌کردند. اگر جسمشان قابلیت داشت حتماً آب می‌شدند. ما هم که برای قضاوت نیازمند شواهد بودیم، پس نه‌گفتن آنها به این جلسه بی‌فایده بود. هنوز که به آن روز فکر می‌کنم، جایی از قلبم برایشان می‌سوزد.

می‌دانید، حرف من این است که وقتی کسی یاد گرفته اول از همه، خودش را از صفحه‌ی وجود حذف کند، بعدها بی‌اجازه چیزی را هم برمی‌دارد، بعدها از ابراز وجود بقیه حرصش هم می‌گیرد، بعدها وقتی به نیاز و احساسش توجه شود بی‌اختیار می‌زند زیر گریه، بعدها از توضیح‌ دادن فرار می‌کند، تخیل می‌کند که کسی دارد او را زیر نظر می‌گیرد ولی در واقعیت نمی‌تواند این را بپذیرد، زندگی‌اش را از چشمان بقیه رصد می‌کند و شاید هزارجور پیامد دیگر که من دانشی درباره‌شان ندارم.

من فقط می‌دانم انکاری که از سمت بیرون نسبت به فرد صورت می‌گیرد، فرد را از خود بیگانه می‌کند. خودزدایی بار می‌آورد. کهشان‌کهشان فاصله بین فرد با خودش می‌اندازد. و جای تلخش می‌دانید کجاست؟ اینکه او مسئول خودانکاری‌اش شناخته شود آن هم با فاصله‌ی هزار سال نوری. از خود رانده، با خود مانده.



#روان_درمانی
@zahrasajadnia
6👏1
درون تهی می‌دارم از اشک

دو روز است افطار خواب می‌مانم. بلند می‌شوم می‌بینم آشپزخانه هم خواب مانده است. آب‌جوش نداریم. پنیر و گوجه و سبزی هم حتا آماده نیست. با چه خیال خوشی می‌خوابم مامان، می‌بینی. نمی‌رسم مراقب خودم باشم. ته‌چین‌های من خوب نمی‌شود مامان. ته‌چین‌های تو چیز دیگری بود. دیگر دعای سحر گوش نمی‌کنم. دقیقه‌های مانده به اذان را هم قدر نمی‌دانم. یک برق آشپزخانه برایم کافی‌ست. یک صندلی. یک بشقاب و یک قاشق. قناعت می‌کنم به تنهاییات. به خوابِ سنگین هال. به خمیازه‌ی ساعت. به نرمش شعله‌ی گاز.

نه مامان، مرا بکن ببر به شب‌های دور. به شب‌هایی که سفره‌مان زمینی بود. امشب استخوان‌سوز است. دریا عقب کشیده. نهنگ‌ دلتنگی به ساحل رسیده. فکر کنم باید خودم را از اشک هم خالی کنم. درون‌ تهی دارم که روزگار سخت می‌گیرد و من کم‌طاقتم. دلم برای آن روزها تنگ شده.

می‌دانی ته دنیا برایم کجاست مامان؟ جایی که به هیچ چیز دلبستگی نداشته باشم. چقدر من بند بودم به آدم‌ها. به خاطره‌ها. به حرف‌ها. به نگاه‌ها. آخرش چه شد؟ پیش از آنکه روز واقعه بیاید بند‌های اتصالم از هم گسست. امشب یکی‌یکی رها می‌شوم. از تو، از آنها، از به‌یادماندنی‌ها. سحر سر می‌زند. می‌بیند نیستم.*



* شوربرانگیز مثل این متن

#روزخامه
@zahrasajadnia
6