چرا ما ایرانیان باید اوکشات بخوانیم؟
قسمت دوم
قسمت اول
اوکشات سیاست را نه تلاشی برای نیل به یک مقصود غایی، که به مانند حفظ تعادل یک کشتی، در اقیانوسی بیانتها میداند. نگرشی که هیچ گروهی در ایران معاصر، بدان اعتنایی نداشته، دولت برای روشنفکران و اصحاب قدرت در ایران، ابزاری «تکنیکی» برای یک پروژهی ایدئولوژیک خود بوده و هست. پروژههایی که اوکشات آنها را «عقلگرا» میداند و به سبب نادیده گرفتن «دانش عملی»، همواره به شکستی عظیم تبدیل میشوند. همانطور که شکست پروژههای دولت در ایران، برای هر کس که دو چشم دارد قابل مشاهده است.
در مقابل دولت هدفمند و عقلگرا، اوکشات از «اقتدار» برای احیای حقوق و حفظ صلح دفاع میکند. اقتداری که قوانینش نه تجویزی به شهروندان، که صرفاً جهتدهی به آنهاست، در جهت حفظ کلیت آن نظم. «این عقلگرایی است که آزادی را تخریب میکند، نه اقتدار.»
مصادرههای عظیم، ستیزهجویی در سیاست خارجه، توسعهگرایی دولتی، تلاش برای تحمیل شکل خاصی از سبک زندگی به شهروندان و هزار و یک مثال دیگر، تلاشهایی هستند که تفکرات عقلگرا بر سرزمین ما تحمیل کردهاند و ما را در باتلاق عظیمی از مشکلات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و محیطزیستی گرفتار نمودهاند و باید با صدایی رسا اعلام کرد که به هر نحوی باید به پایان برسند و اینبار نه یک هدف جدید جمعی، که یک جامعهی پویا داشته باشیم. جامعهای که زیست مدنی و شخصی شهروندانش به کفایت شکوفا باشد.
قبلتر عرض شد که من قدردان تمام تلاشهای دوستان لیبرال خود هستم، اما اگر قرار است ایران، یک کشور آزاد، امن و شکوفا شود و نه نسخهی دیگری از عراق و افغانستان، که ما منابع [تقریباً] لایزال دولت ایالات متحده را نیز نداریم!، نباید صرفاً به دانش تکنیکی غرب اکتفا کرد و در کنار آن، به احیای اشکال مختلف «دانش عملی» جامعهی ایران نیاز داریم. دانشی که به سبب نیم قرن سلطهی بنیادگرایان در حال فراموشی است.
@youngconservative
قسمت دوم
قسمت اول
اوکشات سیاست را نه تلاشی برای نیل به یک مقصود غایی، که به مانند حفظ تعادل یک کشتی، در اقیانوسی بیانتها میداند. نگرشی که هیچ گروهی در ایران معاصر، بدان اعتنایی نداشته، دولت برای روشنفکران و اصحاب قدرت در ایران، ابزاری «تکنیکی» برای یک پروژهی ایدئولوژیک خود بوده و هست. پروژههایی که اوکشات آنها را «عقلگرا» میداند و به سبب نادیده گرفتن «دانش عملی»، همواره به شکستی عظیم تبدیل میشوند. همانطور که شکست پروژههای دولت در ایران، برای هر کس که دو چشم دارد قابل مشاهده است.
در مقابل دولت هدفمند و عقلگرا، اوکشات از «اقتدار» برای احیای حقوق و حفظ صلح دفاع میکند. اقتداری که قوانینش نه تجویزی به شهروندان، که صرفاً جهتدهی به آنهاست، در جهت حفظ کلیت آن نظم. «این عقلگرایی است که آزادی را تخریب میکند، نه اقتدار.»
مصادرههای عظیم، ستیزهجویی در سیاست خارجه، توسعهگرایی دولتی، تلاش برای تحمیل شکل خاصی از سبک زندگی به شهروندان و هزار و یک مثال دیگر، تلاشهایی هستند که تفکرات عقلگرا بر سرزمین ما تحمیل کردهاند و ما را در باتلاق عظیمی از مشکلات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و محیطزیستی گرفتار نمودهاند و باید با صدایی رسا اعلام کرد که به هر نحوی باید به پایان برسند و اینبار نه یک هدف جدید جمعی، که یک جامعهی پویا داشته باشیم. جامعهای که زیست مدنی و شخصی شهروندانش به کفایت شکوفا باشد.
قبلتر عرض شد که من قدردان تمام تلاشهای دوستان لیبرال خود هستم، اما اگر قرار است ایران، یک کشور آزاد، امن و شکوفا شود و نه نسخهی دیگری از عراق و افغانستان، که ما منابع [تقریباً] لایزال دولت ایالات متحده را نیز نداریم!، نباید صرفاً به دانش تکنیکی غرب اکتفا کرد و در کنار آن، به احیای اشکال مختلف «دانش عملی» جامعهی ایران نیاز داریم. دانشی که به سبب نیم قرن سلطهی بنیادگرایان در حال فراموشی است.
@youngconservative
Telegram
ما و جهان
چرا ما ایرانیان باید اوکشات بخوانیم؟
قسمت اول
«یک سنتگراست با عقایدِ سنتی اندک، یک ایدهآلیست که از غالب پوزیتیویستها شکاکتر است. یک عاشقِ آزادی که لیبرالیسمِ کلاسیک را رد میکند، فردگرایی که هگل را به لاک ترجیح میدهد، یک فیلسوف که با فلسفهبافی مخالف…
قسمت اول
«یک سنتگراست با عقایدِ سنتی اندک، یک ایدهآلیست که از غالب پوزیتیویستها شکاکتر است. یک عاشقِ آزادی که لیبرالیسمِ کلاسیک را رد میکند، فردگرایی که هگل را به لاک ترجیح میدهد، یک فیلسوف که با فلسفهبافی مخالف…
Forwarded from 🌍📚 باشگاه علوم انسانی 📚🌎
🎵 ستمگری موسیقی پاپ
▪️ راجر اسکروتن
امروزه تقریباً در هر مکان عمومی، صدای موسیقی پاپ به گوش میرسد. در مراکز خرید، خانههای عمومی، رستورانها، هتلها و آسانسورها صدای محیط، صدای مکالمه انسانی نیست، بلکه موسیقی است که توسط بلندگوها در هوا پخش میشود. معمولاً بلندگوهای نامرئی و غیرقابل دسترس که نمیتوان آنها را به خاطر گستاخیشان مجازات کرد. برخی از مکانها خود را با صدای خاص خود: موسیقی محلی، جاز یا گزیدههایی از موسیقیهای خیابانی معرفی میکنند. با این حال، در بیشتر موارد، موسیقی غالب حاوی یک پیش پاافتادگی حیرتانگیز است. برای اینکه واقعاً آنجا نباشد وجود دارد. این پیشزمینهای است برای مسئلهی مصرف چیزها، یک نیستی پیرامونی که روی آن نقاشی دیواریِ خواستههایمان را خط می زنیم. بدترین فرمهای این موسیقی، که گاهی اوقات به نام تجاری "موزاک" شناخته میشود؛ بدون دخالت نوازندگان تولید میشوند و با استفاده از مجموعهای از افکتهای استاندارد رایانهای قرار میگیرند.
✅ برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا INSTANT VIEW را در پایین پست لمس کنید.
🌎📚 @sociologycenter 📚🌍
▪️ راجر اسکروتن
امروزه تقریباً در هر مکان عمومی، صدای موسیقی پاپ به گوش میرسد. در مراکز خرید، خانههای عمومی، رستورانها، هتلها و آسانسورها صدای محیط، صدای مکالمه انسانی نیست، بلکه موسیقی است که توسط بلندگوها در هوا پخش میشود. معمولاً بلندگوهای نامرئی و غیرقابل دسترس که نمیتوان آنها را به خاطر گستاخیشان مجازات کرد. برخی از مکانها خود را با صدای خاص خود: موسیقی محلی، جاز یا گزیدههایی از موسیقیهای خیابانی معرفی میکنند. با این حال، در بیشتر موارد، موسیقی غالب حاوی یک پیش پاافتادگی حیرتانگیز است. برای اینکه واقعاً آنجا نباشد وجود دارد. این پیشزمینهای است برای مسئلهی مصرف چیزها، یک نیستی پیرامونی که روی آن نقاشی دیواریِ خواستههایمان را خط می زنیم. بدترین فرمهای این موسیقی، که گاهی اوقات به نام تجاری "موزاک" شناخته میشود؛ بدون دخالت نوازندگان تولید میشوند و با استفاده از مجموعهای از افکتهای استاندارد رایانهای قرار میگیرند.
✅ برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا INSTANT VIEW را در پایین پست لمس کنید.
🌎📚 @sociologycenter 📚🌍
Telegraph
ستمگری موسیقی پاپ_ راجر اسکروتن
امروزه تقریباً در هر مکان عمومی، صدای موسیقی پاپ به گوش میرسد. در مراکز خرید، خانههای عمومی، رستورانها، هتلها و آسانسورها صدای محیط، صدای مکالمه انسانی نیست، بلکه موسیقی است که توسط بلندگوها در هوا پخش میشود. معمولاً بلندگوهای نامرئی و غیرقابل دسترس…
🌍📚 باشگاه علوم انسانی 📚🌎
🎵 ستمگری موسیقی پاپ ▪️ راجر اسکروتن امروزه تقریباً در هر مکان عمومی، صدای موسیقی پاپ به گوش میرسد. در مراکز خرید، خانههای عمومی، رستورانها، هتلها و آسانسورها صدای محیط، صدای مکالمه انسانی نیست، بلکه موسیقی است که توسط بلندگوها در هوا پخش میشود. معمولاً…
چند سال پیش من این جستار را ترجمه کردم، فکر میکنم دگرباره خواندنش هم خالی از لطف نباشد.
چگونه برنامهریزی شهری غربی آتش جنگ در خاورمیانه را شعلهور کرد
راجر اسکروتن
در سالگرد یکسالگی سقوط نظام بعثی سوریه و پایان چهارده سال جنگ داخلی خونین، خواندن این جستار، آشکار میکند یکی از ریشههای برآمدن خشونت و نابودی در شهرهای سرزمین شام، موضوعی بود که شاید بیارتباط به نظر بیاید. از سوی یک ناظر باهوش، خوشقلم و مزیّن به فضائل اخلاقی و مدنی.
تقدیم به باسل شحادة، فیلمساز مسیحی حمص، که نمادی از صلح و تعادل این شهر بود.
برای خواندن اینجا را لمس کنید و یا روی INSTANT VIEW کلیک نمایید.
@youngconservative
راجر اسکروتن
در سالگرد یکسالگی سقوط نظام بعثی سوریه و پایان چهارده سال جنگ داخلی خونین، خواندن این جستار، آشکار میکند یکی از ریشههای برآمدن خشونت و نابودی در شهرهای سرزمین شام، موضوعی بود که شاید بیارتباط به نظر بیاید. از سوی یک ناظر باهوش، خوشقلم و مزیّن به فضائل اخلاقی و مدنی.
تقدیم به باسل شحادة، فیلمساز مسیحی حمص، که نمادی از صلح و تعادل این شهر بود.
برای خواندن اینجا را لمس کنید و یا روی INSTANT VIEW کلیک نمایید.
@youngconservative
Telegraph
چگونه برنامهریزی شهری غربی آتش جنگ در خاورمیانه را شعلهور کرد
ساختمانهای مدرنیستی، قوانین منطقهبندی و بیاعتنایی به سنتهای بومی، خسارتهایی به بار آورد که کمتر شناخته شدهاند. برخلاف بازدیدکنندگان امروز از خاورمیانه، مسافران قرن نوزدهم در سرزمین شام با سرزمینی روبهرو میشدند که سکونت در آن ریشهدار بود؛ روستاها…
مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
حنظله بادغیسی
#خوشنویس
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
حنظله بادغیسی
#خوشنویس
چرا «روانشناسی» ناکافی است؟
من به شخصه برای برخی از مشکلاتم به درمانگر مراجعه کردم و اطرافیانم را نیز گاهاً در صورت نیاز و تا آنجا که صلاحیت داشتهام، تشویق به این کار نمودهام. نقد روانشناسی به عنوان یک علم و روشی برای بهبود اختلالات روحی و روانی نیز، حیطهای است که به هیچ عنوان نمیخواهم و نمیتوانم در آن وارد شوم، مراد از این متن، صرفاً بیان کاستیای است که در این فرآیند وجود دارد و به نظر در مبانی بنیادی این رشته سرچشمه میگیرد.
روانشناسی، خصوصاً حیطههای از آن که سعی میشده به صورت علمی، عملی، نظاممند و آکادمیک پیشبرده شود، عمدتاً در مورد «چگونگی»هاست. اینکه چگونه اضطراب را مدیریت کنیم، چطور افسردگی را سرکوب کنیم و یا به چه شکل با خاطرات تلخ خود کنار بیاییم. اما به همین سبب، روانشناسان مجرب به طور جدی از دادن توصیههای مستقیم به مراجعان خود خودداری میکنند و صرفاً سعی میکنند عادات و رفتار او را برای حل مشکل اصلاح کنند. این رویکرد، به قطع برای بسیاری از کسانی که با مشکلاتی از این دست به طور جدی دست و پنجه نرم میکنند مفید است، اما آیا میتواند مشکلات عام همهی ما را نیز حل کند؟
به آمارهای افسردگی، اضطراب اجتماعی و مشکلات مزمن و کوچک روانی کشورهای توسعهیافته بنگرید. تمام آنها در چند سال اخیر، رشدی عجیب داشتهاند؛ عجیب از این منظر که ما یقیناً در بهترین شرایط تاریخ بشری از حیث دسترسی به امکانات، نزدیکی به لذائذ و دوری از رنجهای کهن گونهی انسان مثل گرسنگی و شرایط آب و هوایی نامساعد زندگی میکنیم. با این حال، تمام این پیشرفتها، موجب نشده به بهشتی ابدی دست بیابیم. آنچه که به نظر من میآید، این است که این مشکلات نه مربوط به چگونگی زیستن، که در مورد «چرایی» زیستن ماست. امری که روانشناسی، و نسخههای عامیترش مثل مدیتیشن، قانون جذب و یا حتی مبلغان مصرف مواد مخدر جدید و... در موردش سکوت میکنند.
پرسش در مورد اینکه «زندگی خوب چیست؟» یکی از مهمترین نقاط شروع فلسفه است. نقطهای که در امتداد آن اموری مثل فضیلت، حرمت نفس و اخلاق پدیدار می شوند. من به هیچ عنوان از شرایط جوامع پیشاصنعتی بشری دفاع نمیکنم، اما فکر میکنم «مذهب»، فارغ از آنچه در مورد منبع آن فکر میکنیم و یا اینکه چه اثراتی بر دیگر مسائل بشری دارد، پاسخی است به همین سوال. سلسله اصول و قواعدی که به «مومن» میگوید چرا زندگی میکند و چگونگی زیستنش را نیز بر اساس همون اصول تنظیم مینماید. طبیعتاً ما نمیتوانیم پس از تمام تحولات، به شکل اولیه مذهب باز گردیم، اما پیشرفتهای سترگ علمی و فنآورانه و نهادهای اجتماعی و فرهنگی جدید، چیزی در مورد مسئلهی بنیادی طرحشده به ما نمیگوید. در دنیای امروز، نبود یک جواب مطمئن به این سوالات که «چرا زندگی میکنیم؟»، «چرا باید «خوب» زندگی کنیم؟» و «خوب زیستن به چه معناست»، خلأ واضحی را به وجود آورده است که معضلاتش میتواند از قحطی و سوز سرمایی که کابوس رعایای قرون وسطایی بود نیز وحشتناکتر باشد. علاوه بر مشکلات ریز و درشت درونی، به جنبشهای رادیکال متأخر، خصوصا «داعش» بنگرید. اینکه چطور جوانانی از اروپا به جنبشی با آن سطح از خشونت و بیرحمی و بدویت میپیوندند تا حس کنند زندگیشان «معنا» دارد.
بدون دانستن چرایی، دنبال چگونگی گشتن به مانند راه افتادن به سوی یک سراب در بیابان میماند؛ جستجوی جواب پرسشهای بنیادی، در قالب فلسفه، ادبیات، هنر و یا سنتهای مذهبی و فرهنگی و یا در هر قالب فردی دیگری، تنها شکل ممکن برای زیستی فضیلتمندانه و «سالم» است و توصیههای روانشناسانه نمیتواند جواب کاملی برای آنها باشند.
@youngconservative
«هر کس بداند «چرا»، با هر «چگونه»ای میسازد.»
فردریش نیچه
من به شخصه برای برخی از مشکلاتم به درمانگر مراجعه کردم و اطرافیانم را نیز گاهاً در صورت نیاز و تا آنجا که صلاحیت داشتهام، تشویق به این کار نمودهام. نقد روانشناسی به عنوان یک علم و روشی برای بهبود اختلالات روحی و روانی نیز، حیطهای است که به هیچ عنوان نمیخواهم و نمیتوانم در آن وارد شوم، مراد از این متن، صرفاً بیان کاستیای است که در این فرآیند وجود دارد و به نظر در مبانی بنیادی این رشته سرچشمه میگیرد.
روانشناسی، خصوصاً حیطههای از آن که سعی میشده به صورت علمی، عملی، نظاممند و آکادمیک پیشبرده شود، عمدتاً در مورد «چگونگی»هاست. اینکه چگونه اضطراب را مدیریت کنیم، چطور افسردگی را سرکوب کنیم و یا به چه شکل با خاطرات تلخ خود کنار بیاییم. اما به همین سبب، روانشناسان مجرب به طور جدی از دادن توصیههای مستقیم به مراجعان خود خودداری میکنند و صرفاً سعی میکنند عادات و رفتار او را برای حل مشکل اصلاح کنند. این رویکرد، به قطع برای بسیاری از کسانی که با مشکلاتی از این دست به طور جدی دست و پنجه نرم میکنند مفید است، اما آیا میتواند مشکلات عام همهی ما را نیز حل کند؟
به آمارهای افسردگی، اضطراب اجتماعی و مشکلات مزمن و کوچک روانی کشورهای توسعهیافته بنگرید. تمام آنها در چند سال اخیر، رشدی عجیب داشتهاند؛ عجیب از این منظر که ما یقیناً در بهترین شرایط تاریخ بشری از حیث دسترسی به امکانات، نزدیکی به لذائذ و دوری از رنجهای کهن گونهی انسان مثل گرسنگی و شرایط آب و هوایی نامساعد زندگی میکنیم. با این حال، تمام این پیشرفتها، موجب نشده به بهشتی ابدی دست بیابیم. آنچه که به نظر من میآید، این است که این مشکلات نه مربوط به چگونگی زیستن، که در مورد «چرایی» زیستن ماست. امری که روانشناسی، و نسخههای عامیترش مثل مدیتیشن، قانون جذب و یا حتی مبلغان مصرف مواد مخدر جدید و... در موردش سکوت میکنند.
پرسش در مورد اینکه «زندگی خوب چیست؟» یکی از مهمترین نقاط شروع فلسفه است. نقطهای که در امتداد آن اموری مثل فضیلت، حرمت نفس و اخلاق پدیدار می شوند. من به هیچ عنوان از شرایط جوامع پیشاصنعتی بشری دفاع نمیکنم، اما فکر میکنم «مذهب»، فارغ از آنچه در مورد منبع آن فکر میکنیم و یا اینکه چه اثراتی بر دیگر مسائل بشری دارد، پاسخی است به همین سوال. سلسله اصول و قواعدی که به «مومن» میگوید چرا زندگی میکند و چگونگی زیستنش را نیز بر اساس همون اصول تنظیم مینماید. طبیعتاً ما نمیتوانیم پس از تمام تحولات، به شکل اولیه مذهب باز گردیم، اما پیشرفتهای سترگ علمی و فنآورانه و نهادهای اجتماعی و فرهنگی جدید، چیزی در مورد مسئلهی بنیادی طرحشده به ما نمیگوید. در دنیای امروز، نبود یک جواب مطمئن به این سوالات که «چرا زندگی میکنیم؟»، «چرا باید «خوب» زندگی کنیم؟» و «خوب زیستن به چه معناست»، خلأ واضحی را به وجود آورده است که معضلاتش میتواند از قحطی و سوز سرمایی که کابوس رعایای قرون وسطایی بود نیز وحشتناکتر باشد. علاوه بر مشکلات ریز و درشت درونی، به جنبشهای رادیکال متأخر، خصوصا «داعش» بنگرید. اینکه چطور جوانانی از اروپا به جنبشی با آن سطح از خشونت و بیرحمی و بدویت میپیوندند تا حس کنند زندگیشان «معنا» دارد.
بدون دانستن چرایی، دنبال چگونگی گشتن به مانند راه افتادن به سوی یک سراب در بیابان میماند؛ جستجوی جواب پرسشهای بنیادی، در قالب فلسفه، ادبیات، هنر و یا سنتهای مذهبی و فرهنگی و یا در هر قالب فردی دیگری، تنها شکل ممکن برای زیستی فضیلتمندانه و «سالم» است و توصیههای روانشناسانه نمیتواند جواب کاملی برای آنها باشند.
@youngconservative
محافظهکار جوان
فرانکنشتاین خبر انتشار نسخهی جدیدی از «فرانکنشتاین» را که شنیدم، از ته دل خوشحال شدم، کتابی در سبک گوتیک که قرار بود به قلم مترجمی زبردست و عزیز، به زبان ما دگرباره آفریده شود. میدانستم که کتاب، مؤخرهی مفصلی هم دارد که بیش از پیش به ارزشش در ذهنم میافزود.…
هیولایی که هیولا نیست؛ تأملی بر سینمایی جدید فرانکنشتاین (خطر لو رفتن داستان)
در سالی که گذشت، اقتباسی جدید از رمان فرانکنشتاینِ مری شلی با کارگردانی گیلرمو دلتورو، بر پردههای سینما رفت و با اسامی نامداری که در آن نقشآفرینی کردهاند، توانست به موفقیتهایی راضیکننده دست پیدا کند. من معمولاً دنبالکنندهی سینما نیستم و به طبع، «نقد فیلم» هم در توان من نیست، صرفاً میخواهم روایتی که این اقتباس از «پرومتئوس جدید» ارائه داد را موشکافی کنم.
فیلم پر از قابهایی است که من بسیار از آنها لذت بردم؛ هنر و معماری اشرافی اروپایی، نماهایی بیپرده از اجساد انسان و یا برخی لحظات نمادین مابین شخصیتهای داستان. که در کنار بازی ماهرانه اکثریت بازیگران، میتواند چند ساعتی چشم مخاطب را به صفحهی نمایش بدوزد. از نظر داستان هم نمیتوان گفت که روایت نامنسجمی ارائه داده است. اما در مقام مقایسه با کتاب، تغییراتی جزئی اما مهم اتفاق افتاده بود که به نظرم، پیام اصلی داستان را مخدوش کرده؛ جزئیاتی که هم در برداشت ما از شخصیت ویکتور فرانکنشتاین و هم از شخصیت آنچه ویکتور آفرید، اثر میگذارد.
بر خلاف شخصیت اصلی کتاب، ویکتور فرانکشتاین فیلم، بیش از آنکه یک دانشمند جاهطلب باشد، کنشهای یک فرد زخمخورده را ایفا میکند. شخصیت کتاب یک جوان مأخوذ به حیا و آرام است که صرفاً رویاهایی در ذهن دارد، در حالی که دانشمند پر شر و شور فیلم، چنان رفتار میکند که انگار دارد از گذشتهی خود انتقام میگیرد. در عمل هر مرز اخلاقی را خوار میشمارد و در راه رسیدن به اهدافش به هیچ چیزی جز خودش اهمیتی نمیدهد. در مقابل اما، موجودی که او میآفریند بسیار انسانیتر از آنچه در کتاب تصویر شده، آفریده میشود. فیلم داستان را چنان روایت میکند که ویکتور در چشم مخاطب، نه یک خطاکار، که یک ظالم به نظر برسد و مصائب و رنجهای هیولا نه به خاطر ذات ناهمگون خود او، که صرفاً نتیجهی ظلم و بیعدالتی ویکتور بوده است. و با تمام اینها، هیولا نیز برخلاف داستان اصلی، هرگز به سمت انتقامگیری و خالی کردن خشمش بر ویکتور به شکلی کور نمیرود. هیولای دلتورو، حتی توان عشق ورزیدن و محبت به آدمیان را دارد و در بخشهایی از فیلم، میان موجود و الیزابت، نامزدِ برادرِ ویکتور، که ویکتور نیز به دنبال جلب توجه و عشق اوست، محبتی شکل میگیرد که دیدگاه ما را به بسبسیار نسبت به هیولا تلطیف میکند. هر چند پس از خواندن کتاب هم میشود از جهتهایی هیولا را درک کرد، اما هیولای فیلم کاملاً شخصیتی قابل لمس و لایق دلسوزی است. چرخشی در داستان که شاید بر پردهی سینما جذاب به نظر بیاید اما بنمایهی اصلی داستانِ شلی را نادیده میگیرد. رمان نه در مورد ظلم یک شخصیت، که در مورد حکمتی عمیق است؛ «راه جهنم با نیّات خیر سنگفرش شده است».
همانطور که گفته شد، فرانکنشتاین ۲۰۲۵ فیلمی سرگرمکننده است؛ قابهای زیبا، روابط عاطفی عمیق مابین شخصیتها، فضای گوتیک و روایتِ علمی-تخیلی جذاب. اما سازنندگان نتوانستند -یا بهتر بگویم نخواستند- آنچه مری شلی بیان کرده را بازگویی کنند و به ارائهی پوستهی داستان او بسنده کردند.
@youngconservative
در سالی که گذشت، اقتباسی جدید از رمان فرانکنشتاینِ مری شلی با کارگردانی گیلرمو دلتورو، بر پردههای سینما رفت و با اسامی نامداری که در آن نقشآفرینی کردهاند، توانست به موفقیتهایی راضیکننده دست پیدا کند. من معمولاً دنبالکنندهی سینما نیستم و به طبع، «نقد فیلم» هم در توان من نیست، صرفاً میخواهم روایتی که این اقتباس از «پرومتئوس جدید» ارائه داد را موشکافی کنم.
فیلم پر از قابهایی است که من بسیار از آنها لذت بردم؛ هنر و معماری اشرافی اروپایی، نماهایی بیپرده از اجساد انسان و یا برخی لحظات نمادین مابین شخصیتهای داستان. که در کنار بازی ماهرانه اکثریت بازیگران، میتواند چند ساعتی چشم مخاطب را به صفحهی نمایش بدوزد. از نظر داستان هم نمیتوان گفت که روایت نامنسجمی ارائه داده است. اما در مقام مقایسه با کتاب، تغییراتی جزئی اما مهم اتفاق افتاده بود که به نظرم، پیام اصلی داستان را مخدوش کرده؛ جزئیاتی که هم در برداشت ما از شخصیت ویکتور فرانکنشتاین و هم از شخصیت آنچه ویکتور آفرید، اثر میگذارد.
بر خلاف شخصیت اصلی کتاب، ویکتور فرانکشتاین فیلم، بیش از آنکه یک دانشمند جاهطلب باشد، کنشهای یک فرد زخمخورده را ایفا میکند. شخصیت کتاب یک جوان مأخوذ به حیا و آرام است که صرفاً رویاهایی در ذهن دارد، در حالی که دانشمند پر شر و شور فیلم، چنان رفتار میکند که انگار دارد از گذشتهی خود انتقام میگیرد. در عمل هر مرز اخلاقی را خوار میشمارد و در راه رسیدن به اهدافش به هیچ چیزی جز خودش اهمیتی نمیدهد. در مقابل اما، موجودی که او میآفریند بسیار انسانیتر از آنچه در کتاب تصویر شده، آفریده میشود. فیلم داستان را چنان روایت میکند که ویکتور در چشم مخاطب، نه یک خطاکار، که یک ظالم به نظر برسد و مصائب و رنجهای هیولا نه به خاطر ذات ناهمگون خود او، که صرفاً نتیجهی ظلم و بیعدالتی ویکتور بوده است. و با تمام اینها، هیولا نیز برخلاف داستان اصلی، هرگز به سمت انتقامگیری و خالی کردن خشمش بر ویکتور به شکلی کور نمیرود. هیولای دلتورو، حتی توان عشق ورزیدن و محبت به آدمیان را دارد و در بخشهایی از فیلم، میان موجود و الیزابت، نامزدِ برادرِ ویکتور، که ویکتور نیز به دنبال جلب توجه و عشق اوست، محبتی شکل میگیرد که دیدگاه ما را به بسبسیار نسبت به هیولا تلطیف میکند. هر چند پس از خواندن کتاب هم میشود از جهتهایی هیولا را درک کرد، اما هیولای فیلم کاملاً شخصیتی قابل لمس و لایق دلسوزی است. چرخشی در داستان که شاید بر پردهی سینما جذاب به نظر بیاید اما بنمایهی اصلی داستانِ شلی را نادیده میگیرد. رمان نه در مورد ظلم یک شخصیت، که در مورد حکمتی عمیق است؛ «راه جهنم با نیّات خیر سنگفرش شده است».
همانطور که گفته شد، فرانکنشتاین ۲۰۲۵ فیلمی سرگرمکننده است؛ قابهای زیبا، روابط عاطفی عمیق مابین شخصیتها، فضای گوتیک و روایتِ علمی-تخیلی جذاب. اما سازنندگان نتوانستند -یا بهتر بگویم نخواستند- آنچه مری شلی بیان کرده را بازگویی کنند و به ارائهی پوستهی داستان او بسنده کردند.
@youngconservative
Forwarded from A New Liberty
آزادی به سبک «ارباب حلقهها» (1)
در تاریخ، چهرههای بسیاری وجود داشتهاند که جریانهای فکری مختلف کوشیدهاند آنها را به اردوگاه سیاسی خود منتسب کنند؛ از آدام اسمیت و توماس آکویناس گرفته تا عیسی مسیح.
از زمان انتشار آثار ادبی ماندگار جی. آر. آر. تالکین در میانه قرن بیستم، او نیز به چنین چهرهای بدل شده است. هیپیها، محافظهکاران، برابریطلبان و لیبرتارینها، هر یک خالق «شایر» را از آنِ خود دانستهاند.
پراکندگی و اختلاف در پژوهشهای مربوط به تالکین نشان میدهد که شخصیت واقعی او بهسادگی در قالب یک دستهبندی سیاسی مشخص نمیگنجد. با این حال، دیدگاههای سیاسی تالکین، بهطرزی شگفتآور، با برخی مؤلفههای فلسفه لیبرتارین سازگاری دارد.
تنها «ایسمی» که میتوان با اطمینان تالکین را ذیل آن قرار داد، کاتولیسیسم است؛ چراکه او بیتردید یک کاتولیک مؤمن و پایبند به کلیسای رم بود. خود او نیز تصریح میکند:
هدف این نوشتار آن نیست که تالکین را لیبرتارین یا لیبرال کلاسیک بنامد، بلکه تلاش دارد برخی درونمایهها را برجسته کند که میتواند برای لیبرتارینها با جهان تالکین همنوا و قابل فهم باشد.
یکی از نامههای تالکین به پسرش کریستوفر همواره در بحث از دیدگاههای سیاسی او مورد استناد قرار میگیرد. او مینویسد:
دوگانگی رمانتیک میان آنارشی فلسفی و پادشاهی را میتوان در سرزمین میانه مشاهده کرد. شایر، سرزمین آرام و سرسبزی که هابیتهای کوچک و پشمالو در آن زندگی میکنند، فاقد حاکمان سختگیر است.
در مجموعه آموزههای اجتماعی کلیسای کاتولیک، دو اصل اساسی مطرح شده که میتواند به درک منش سیاسی تالکین کمک کند. نخست، اصل «تبعیتپذیری» یا «واگذاری به سطوح پایینتر» است. هر ساختار اجتماعی از واحدهای کوچکتری تشکیل شده است: افراد، خانوادهها، جوامع محلی و در نهایت جامعه بزرگتر.
اگر حق هر فرد بهدرستی رعایت نشود، مفاصل جامعه از هم خواهد گسست. به بیان ساده، تصمیمها باید تا حد امکان در نزدیکترین سطح به محل اثرگذاریشان گرفته شوند؛ که در بسیاری موارد به معنای واگذاری انتخاب به خود افراد است. این همان «حذف کنترل» است که تالکین به آن اشاره میکند.
اصل دوم، «همبستگی» است. ما ناگزیر در کنار یکدیگر زندگی میکنیم و به هم وابستهایم. اگر انتخاب فردی بدون هیچ حد و مرزی رها شود، نتیجه میتواند غارت و تجاوز به حقوق دیگران باشد. وحدت تحت نوعی قانون مشترک، افراد جامعه را به سوی خیر عمومی سوق میدهد؛ خیری که در سایه آن همگان میتوانند شکوفا شوند. این همان «سلطنت مطلقه» تالکین است.
@Mehrannotes
در تاریخ، چهرههای بسیاری وجود داشتهاند که جریانهای فکری مختلف کوشیدهاند آنها را به اردوگاه سیاسی خود منتسب کنند؛ از آدام اسمیت و توماس آکویناس گرفته تا عیسی مسیح.
از زمان انتشار آثار ادبی ماندگار جی. آر. آر. تالکین در میانه قرن بیستم، او نیز به چنین چهرهای بدل شده است. هیپیها، محافظهکاران، برابریطلبان و لیبرتارینها، هر یک خالق «شایر» را از آنِ خود دانستهاند.
پراکندگی و اختلاف در پژوهشهای مربوط به تالکین نشان میدهد که شخصیت واقعی او بهسادگی در قالب یک دستهبندی سیاسی مشخص نمیگنجد. با این حال، دیدگاههای سیاسی تالکین، بهطرزی شگفتآور، با برخی مؤلفههای فلسفه لیبرتارین سازگاری دارد.
تنها «ایسمی» که میتوان با اطمینان تالکین را ذیل آن قرار داد، کاتولیسیسم است؛ چراکه او بیتردید یک کاتولیک مؤمن و پایبند به کلیسای رم بود. خود او نیز تصریح میکند:
«ارباب حلقهها اثری اساسا دینی و کاتولیکی است؛ در آغاز بهطور ناخودآگاه، اما در بازنویسیها آگاهانه به این شکل درآمد.» (نامه ۱۴۲)
هدف این نوشتار آن نیست که تالکین را لیبرتارین یا لیبرال کلاسیک بنامد، بلکه تلاش دارد برخی درونمایهها را برجسته کند که میتواند برای لیبرتارینها با جهان تالکین همنوا و قابل فهم باشد.
یکی از نامههای تالکین به پسرش کریستوفر همواره در بحث از دیدگاههای سیاسی او مورد استناد قرار میگیرد. او مینویسد:
«گرایشهای سیاسی من بیش از پیش به سوی آنارشی (به معنای فلسفی آن، یعنی حذف کنترل، نه مردان بمببهدست) یا به سوی سلطنت متمایل میشود. هر کسی را که واژه «دولت» را به کار ببرد (جز در معنای سرزمینی بیجان مانند انگلستان و ساکنانش که نه قدرت دارد، نه حق و نه ذهن) بازداشت خواهم کرد و اگر بر نظر خود پافشاری کند، اعدامش میکنم!» (نامه ۵۲)
دوگانگی رمانتیک میان آنارشی فلسفی و پادشاهی را میتوان در سرزمین میانه مشاهده کرد. شایر، سرزمین آرام و سرسبزی که هابیتهای کوچک و پشمالو در آن زندگی میکنند، فاقد حاکمان سختگیر است.
«در آن زمان، شایر عملا دولت چندانی نداشت. خانوادهها، عمدتا، خود امورشان را سامان میدادند. کاشتن غذا و خوردن آن، بیشترین وقتشان را میگرفت.»تالکین هنگام بررسی یکی از نسخههای پیشنهادی فیلم «ارباب حلقهها» از تصویرپردازی شایر و بری خشمگین میشود و مینویسد:
«صاحب مهمانخانه از فرودو نمیخواهد ثبتنام کند! چرا باید چنین کند؟ پلیسی وجود ندارد و دولتی هم در کار نیست.» (نامه ۲۱۰)اگر شایر بیانگر گرایشهای آنارشیستی تالکین باشد، پادشاهیهای بزرگ غرب، یعنی گاندور، روهان و آرنور، بازتاب نگاه سلطنتگرایانه او هستند. بزرگترین قهرمانان ارباب حلقهها سرانجام به پادشاهان و ملکههایی پیروز در میدان نبرد بدل میشوند، نه کشاورزان و بازرگانان فروتن. این همنشینی فلسفی در نگاه نخست چندان بدیهی نیست.
در مجموعه آموزههای اجتماعی کلیسای کاتولیک، دو اصل اساسی مطرح شده که میتواند به درک منش سیاسی تالکین کمک کند. نخست، اصل «تبعیتپذیری» یا «واگذاری به سطوح پایینتر» است. هر ساختار اجتماعی از واحدهای کوچکتری تشکیل شده است: افراد، خانوادهها، جوامع محلی و در نهایت جامعه بزرگتر.
اگر حق هر فرد بهدرستی رعایت نشود، مفاصل جامعه از هم خواهد گسست. به بیان ساده، تصمیمها باید تا حد امکان در نزدیکترین سطح به محل اثرگذاریشان گرفته شوند؛ که در بسیاری موارد به معنای واگذاری انتخاب به خود افراد است. این همان «حذف کنترل» است که تالکین به آن اشاره میکند.
اصل دوم، «همبستگی» است. ما ناگزیر در کنار یکدیگر زندگی میکنیم و به هم وابستهایم. اگر انتخاب فردی بدون هیچ حد و مرزی رها شود، نتیجه میتواند غارت و تجاوز به حقوق دیگران باشد. وحدت تحت نوعی قانون مشترک، افراد جامعه را به سوی خیر عمومی سوق میدهد؛ خیری که در سایه آن همگان میتوانند شکوفا شوند. این همان «سلطنت مطلقه» تالکین است.
@Mehrannotes
Forwarded from A New Liberty
آزادی به سبک «ارباب حلقهها» (2)
با گذر زمان، تالکین احساس میکرد که مرکز قدرت هرچه بیشتر از مردمی که بر آنها حکومت میکند، فاصله میگیرد. او مینویسد:
«آنانسالاری» اصطلاحی است که تالکین برای توصیف وضعیتی به کار میبرد که در آن نیروهای حاکم نه قابل گفتوگو هستند و نه حتی چهرهای شناختهشده مانند یک پادشاه دارند. دولت به تودهای خاکستری و مبهم از «آنان» بدل میشود. شخصیسازی قدرت، توصیف دقیقتری از واقعیت است:
تالکین نارضایتی خود از این وضعیت را در نامهای دیگر چنین بیان میکند:
در مقابل، شایر تا حد ممکن از اصل واگذاری به سطوح پایینتر پیروی میکند.
تنها نمایندگان حکومت، «شیریفها» هستند.
فرودو میگوید هیچ هابیتی هرگز عمدا هابیت دیگری را نکشته است. با این حال، قواعد پایهای وجود داشت و هابیتها بهواسطه سنت دیرینه مالکیت و قرارداد، به همسایگان خود احترام میگذاشتند؛ سنتی که آن را به پادشاه نسبت میدادند.
با وجود این، سنتی کهن درباره پادشاه اعظم در فورنوست، در شمال دور شایر، همچنان باقی بود. هرچند نزدیک به هزار سال بود که پادشاهی وجود نداشت، هابیتها هنوز درباره مردمان وحشی و موجودات شرور میگفتند که «از پادشاه خبر ندارند». آنان قوانین اساسی خود را به پادشاهان کهن نسبت میدادند و این قوانین را که عادلانه و دیرینه میدانستند، از سر اراده آزاد رعایت میکردند.
بهطور متناقض، انگیزه درونیای که امکان حفظ آزادی و حکومت محلی را فراهم میکرد، احترام به پادشاهی بود که قرنها پیش به تبعید رفته بود. آزادی در پایینترین سطح، به امنیت در بالاترین سطح وابسته بود.
در جهانی که شر وجود دارد، مردمان آزاد ناگزیرند بخشی از آزادی خود را فدا کنند تا آزادیشان حفظ شود. همانگونه که هایک میگوید:
آزادی حاصل از واگذاری به سطوح پایینتر، تنها در چارچوب همبستگی پایدار میماند. با این همه، خطر وحدت حول خیر عمومی آنجاست که فرد نادرستی زمام امور را به دست گیرد.
هابیتها در بازگشت از ماجراجویی خود درمییابند که شایر به تصرف سارومان درآمده است. شیریفهایی که پیشتر تنها مسوول حفاظت از مالکیت بودند، اکنون مامور «جمعآوری و توزیع» منابع شدهاند. یکی از هابیتها گزارش میدهد که «بیشتر جمع میکنند تا توزیع، و ما دیگر آن چیزها را نمیبینیم». زغالسنگ و کره سهمیهبندی شده و سارومان راهزنان را برای ایجاد رعب به کار گرفته است.
نگرانی تالکین از مالیاتهای سنگین دوران جنگ جهانی دوم نیز در همین چارچوب قابل فهم است. پولی که برای خدمت به ملت جمعآوری میشد، هرچه از مردم دورتر میشد، کمتر به نفع همان مردمی عمل میکرد که آن را پرداخت کرده بودند.
@Mehrannotes
با گذر زمان، تالکین احساس میکرد که مرکز قدرت هرچه بیشتر از مردمی که بر آنها حکومت میکند، فاصله میگیرد. او مینویسد:
«اگر میتوانستیم به نامهای شخصی بازگردیم، بسیار مفید بود. حکومت یک اسم انتزاعی است و نباید آن را با حرف بزرگ نوشت یا بهگونهای به کار برد که به اشخاص اشاره کند. اگر مردم عادت میکردند بهجای «دولت»، از «شورای پادشاه جورج، وینستون و دارودستهاش» سخن بگویند، این کار به شفاف شدن اندیشهها و جلوگیری از سقوط هولناک به سوی «آنانسالاری» کمک میکرد.» (نامه ۵۲)
«آنانسالاری» اصطلاحی است که تالکین برای توصیف وضعیتی به کار میبرد که در آن نیروهای حاکم نه قابل گفتوگو هستند و نه حتی چهرهای شناختهشده مانند یک پادشاه دارند. دولت به تودهای خاکستری و مبهم از «آنان» بدل میشود. شخصیسازی قدرت، توصیف دقیقتری از واقعیت است:
این «دولت» نیست که مالیات شما را افزایش میدهد، بلکه «آدمهای مستقر در پایتخت» چنین میکنند.
تالکین نارضایتی خود از این وضعیت را در نامهای دیگر چنین بیان میکند:
«با من از «مالیات بر درآمد» سخن نگویید وگرنه از کوره در میروم. آنها تا زمان بازنشستگی، تمام درآمدهای ادبی مرا گرفتند.» (نامه ۲۵۰)
در مقابل، شایر تا حد ممکن از اصل واگذاری به سطوح پایینتر پیروی میکند.
«در شایر قانون و حکومت وجود دارد، اما حکومتی بسیار محدود که از خودحکمرانی آغاز میشود و به همانجا ختم میگردد.»
تنها نمایندگان حکومت، «شیریفها» هستند.
«از آنجا که بیشتر قوانین، که مبتنی بر عقل سلیم و سنتهای کهن بود، رعایت میشد، وظیفه شیریفها ساده بود و بیشتر به مسائل مربوط به مالکیت و تجاوز به املاک میپرداخت تا جرم واقعی، که در شایر تقریبا ناشناخته بود.»
فرودو میگوید هیچ هابیتی هرگز عمدا هابیت دیگری را نکشته است. با این حال، قواعد پایهای وجود داشت و هابیتها بهواسطه سنت دیرینه مالکیت و قرارداد، به همسایگان خود احترام میگذاشتند؛ سنتی که آن را به پادشاه نسبت میدادند.
با وجود این، سنتی کهن درباره پادشاه اعظم در فورنوست، در شمال دور شایر، همچنان باقی بود. هرچند نزدیک به هزار سال بود که پادشاهی وجود نداشت، هابیتها هنوز درباره مردمان وحشی و موجودات شرور میگفتند که «از پادشاه خبر ندارند». آنان قوانین اساسی خود را به پادشاهان کهن نسبت میدادند و این قوانین را که عادلانه و دیرینه میدانستند، از سر اراده آزاد رعایت میکردند.
بهطور متناقض، انگیزه درونیای که امکان حفظ آزادی و حکومت محلی را فراهم میکرد، احترام به پادشاهی بود که قرنها پیش به تبعید رفته بود. آزادی در پایینترین سطح، به امنیت در بالاترین سطح وابسته بود.
در جهانی که شر وجود دارد، مردمان آزاد ناگزیرند بخشی از آزادی خود را فدا کنند تا آزادیشان حفظ شود. همانگونه که هایک میگوید:
«اجبار را نمیتوان بهکلی حذف کرد، زیرا تنها راه جلوگیری از آن، تهدید به اجبار است.»
آزادی حاصل از واگذاری به سطوح پایینتر، تنها در چارچوب همبستگی پایدار میماند. با این همه، خطر وحدت حول خیر عمومی آنجاست که فرد نادرستی زمام امور را به دست گیرد.
هابیتها در بازگشت از ماجراجویی خود درمییابند که شایر به تصرف سارومان درآمده است. شیریفهایی که پیشتر تنها مسوول حفاظت از مالکیت بودند، اکنون مامور «جمعآوری و توزیع» منابع شدهاند. یکی از هابیتها گزارش میدهد که «بیشتر جمع میکنند تا توزیع، و ما دیگر آن چیزها را نمیبینیم». زغالسنگ و کره سهمیهبندی شده و سارومان راهزنان را برای ایجاد رعب به کار گرفته است.
نگرانی تالکین از مالیاتهای سنگین دوران جنگ جهانی دوم نیز در همین چارچوب قابل فهم است. پولی که برای خدمت به ملت جمعآوری میشد، هرچه از مردم دورتر میشد، کمتر به نفع همان مردمی عمل میکرد که آن را پرداخت کرده بودند.
@Mehrannotes
نارنیا؛ ارزشها، احساسات و روح آدمی
قسمت اول
نوشتن از آنچه بیش از حد متداول با آن مأنوس شدهایم، برخلاف تصور، سختتر از نوشتن دربارهی دیگر چیزهاست. «ماجراهای نارنیا»، کتابی بزرگجثه با جلدی سرخ، هم برای من همین نقش را داشته است. از اولین سالهای نوجوانی تا الان در ابتدای دهه سوم زندگیام، نارنیا جهانی تخیلی بوده که از دست نازیباییهای زیست واقعیام بدان پناه میبردم. هر چند اینگونه تجربهها تا حد زیادی شخصی است، اما فکر میکنم توصیه آن به شما، یا اگر عزیزی دارید که در سنین مناسب غرق شدن در چنین داستانهایی است، کار خوبی باشد. مخصوصاً در زمانهای که لذتهای فضای مجازی و مشکلات دنیای واقعی، مجالی برای تأمل بر چنین آثاری را به ما نمیدهد.
ماجراهای نارنیا داستان تولد تا مرگ یک جهان است؛ جهانی که گاهبهگاه نقبی به جهان ما میزند و از انگلستان معاصر لوئیس و جنگ دوم جهانی، آدمهایی را به درون خود میکشاند. داستانی که به واسطه عناصر «فانتزی» اساطیر اروپایی، مثل دورفها (کوتولههایی با ریش دراز که به مهارت صنعتگری خود معروفند)، قنطروسها (موجوداتی فاضل، خردمند و شجاع با بالاتنهی انسان و پایینتنهی اسب)، فونها (مخلوقاتی با نشاط که بالاتنهی انسان و پا و شاخ و دم بز دارند) و حیواناتِ شعورمند و سخنگو، سعی میکند روایتهایی مهم از سنت مسیحی را به همراه تصاویری ساده اما بسبسیار دلنشین، روایت کند. این تناقض در شکل و محتوا، باعث شد جی.آر.آر تالکین، دوست صمیمی لوئیس، از اثر او متنفر شود. اما ما فارسیزبانان هم، به عنوان کسانی که عموماً تماسی با سنتهای مسیحی و اساطیر اروپایی نداریم، میتوانیم با لذتی وصفناشدنی در این سرگذشت غرق شویم؛ داستانی در مورد امید، شور زندگی، پشیمانی و شجاعت تکتک آدمها.
برخلاف آنچه اکثر ما در بزرگسالی یاد میگیریم، در داستان لوئیس مرز واضحی میان خیر و شر، عدالت و ظلم، و آزادی و بردگی وجود دارد. اصلان، یک شیر سخنگو و خالق نارنیا، به عنوان نمادی از عیسی مسیح، مکرر در داستان ما ظاهر میشود تا به شخصیتها یادآوری کند چه تصمیمی بر مبنای این ارزشها درست است. میتوان پذیرفت که مرزهای ارزشی دنیای ما به روشنی نارنیا نیست، اما همه ما مواجههای اخلاقی با خود، منافع، ترسها و ارزشهایمان داریم که همراهی روایت شخصیتهای این کتاب، میتواند آینهای برای بهتر دیدن خودمان به دست ما بدهد.
ادامه دارد
@youngconservative
قسمت اول
لوسیِ عزیز من.
این داستان را برای تو نوشتم، اما وقتی شروع به نوشتن آن کردم نمیدانستم که دخترها زودتر از کتابها بزرگ میشوند.
به همین دلیل تو حالا دیگر برای قصههای پریان بیش از حد بزرگ هستی، و تا زمانی که این کتاب چاپ و صحافی شود باز هم بزرگتر خواهی شد.
اما روزی خواهد رسید که بهاندازهای سن پیدا کردهای که بتوانی دوباره شروع به خواندن قصههای پریان کنی.
آنوقت، میتوانی آن را از بالاترین قفسه برداری، غبارش را بگیری و به من بگویی دربارهاش چه فکر میکنی؟
من احتمالاً خیلی ناشنوا خواهم بود تا بشنوم، و خیلی پیر خواهم بود تا کلمهای از آنچه میگویی بفهمم.
اما هنوز «باباخوانده»ی مهربان تو خواهم بود.
سی. اس. لوئیس؛ تقدیمنامهی «شیر، ساحره و کمد لباس» به دخترخواندهاش.
نوشتن از آنچه بیش از حد متداول با آن مأنوس شدهایم، برخلاف تصور، سختتر از نوشتن دربارهی دیگر چیزهاست. «ماجراهای نارنیا»، کتابی بزرگجثه با جلدی سرخ، هم برای من همین نقش را داشته است. از اولین سالهای نوجوانی تا الان در ابتدای دهه سوم زندگیام، نارنیا جهانی تخیلی بوده که از دست نازیباییهای زیست واقعیام بدان پناه میبردم. هر چند اینگونه تجربهها تا حد زیادی شخصی است، اما فکر میکنم توصیه آن به شما، یا اگر عزیزی دارید که در سنین مناسب غرق شدن در چنین داستانهایی است، کار خوبی باشد. مخصوصاً در زمانهای که لذتهای فضای مجازی و مشکلات دنیای واقعی، مجالی برای تأمل بر چنین آثاری را به ما نمیدهد.
ماجراهای نارنیا داستان تولد تا مرگ یک جهان است؛ جهانی که گاهبهگاه نقبی به جهان ما میزند و از انگلستان معاصر لوئیس و جنگ دوم جهانی، آدمهایی را به درون خود میکشاند. داستانی که به واسطه عناصر «فانتزی» اساطیر اروپایی، مثل دورفها (کوتولههایی با ریش دراز که به مهارت صنعتگری خود معروفند)، قنطروسها (موجوداتی فاضل، خردمند و شجاع با بالاتنهی انسان و پایینتنهی اسب)، فونها (مخلوقاتی با نشاط که بالاتنهی انسان و پا و شاخ و دم بز دارند) و حیواناتِ شعورمند و سخنگو، سعی میکند روایتهایی مهم از سنت مسیحی را به همراه تصاویری ساده اما بسبسیار دلنشین، روایت کند. این تناقض در شکل و محتوا، باعث شد جی.آر.آر تالکین، دوست صمیمی لوئیس، از اثر او متنفر شود. اما ما فارسیزبانان هم، به عنوان کسانی که عموماً تماسی با سنتهای مسیحی و اساطیر اروپایی نداریم، میتوانیم با لذتی وصفناشدنی در این سرگذشت غرق شویم؛ داستانی در مورد امید، شور زندگی، پشیمانی و شجاعت تکتک آدمها.
برخلاف آنچه اکثر ما در بزرگسالی یاد میگیریم، در داستان لوئیس مرز واضحی میان خیر و شر، عدالت و ظلم، و آزادی و بردگی وجود دارد. اصلان، یک شیر سخنگو و خالق نارنیا، به عنوان نمادی از عیسی مسیح، مکرر در داستان ما ظاهر میشود تا به شخصیتها یادآوری کند چه تصمیمی بر مبنای این ارزشها درست است. میتوان پذیرفت که مرزهای ارزشی دنیای ما به روشنی نارنیا نیست، اما همه ما مواجههای اخلاقی با خود، منافع، ترسها و ارزشهایمان داریم که همراهی روایت شخصیتهای این کتاب، میتواند آینهای برای بهتر دیدن خودمان به دست ما بدهد.
ادامه دارد
@youngconservative