به نفع مهارت
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
قسمت اول
قسمت دوم
اگر قرون وسطیٰ در اروپای مسیحی، عصرِ سلطهی ایدههای زاهدانه و درویشمسلکانهای بود که تلاش میکردند تا حد امکان، امیال و خواستهای بدن را سرکوب کنند. ما امروز دورانِ پیروزیِ امیال زندگی میکنیم. عصرِ خریدِ ارزانِ لذیذترین غذاهایی که حتی به خیالِ طمّاعترین و شکمپرستترین شاهانِ گذشته هم نمیگذشتند. دورهی فراگیریِ نتفلیکس و آمازون که بهترین تئاترهای قدیمی جلوی سریالهای آنها یک قابِ کسلکننده هستند. روزگارِ امپراطوری اینستاگرام و تیکتاک، که بامزهترین دلقکها و ملیجکهای دربار به سادگی جلوی آنها و امثالشان کم میآورند. موهباتِ زیست در دوران شکوفاییِ سرمایهداری و پیشرفتهای عظیم تکنولوژیک، حتی سرسختترین مخالفان این دنیا را هم مرعوب خود ساخته است؛ اگر نسل اولِ مارکسیستها، چریکهای جانبرکف و نمادینی چون چهگوارا بودند، نسل دوم چپهای غربی، آیفون در جیب و مکبوک زیر بغل، حوصلهی کاری بیشتر از یک توئیت غرغرانه را ندارند. اگر بن لادن، زرقاوی و بغدادی با «جهاد» به پیکار با مدرنیسم و غرب میرفتند، بنیادگرایان باهوشتر ترجیح میدهند به آرامی حکمرانی کنند و از کارهای سختِ بنیادگرایانِ راستکیشتر بپرهیزند. حتی نگرش استبداد هم در عصر ما عوض شده. اگر شعارِ حکومت شوراها در مسکو یا نسل اول بنیادگرایان شیعی در تهران، ترویج زندگیِ جایگزینی برای لذتجوییهای روزمره بود. نوتمامیتخواههای قرن بیست و یک، که در راس خود حکومتِ سترگِ چین را میبینند، شعاری کاملاً مطابقِ اصل لذت دارند: «تا بدآنجا که مخلِّ سلطهی ما نیستید، لذایذ معمول برای شما را فراهم میکنیم.». لذّت، امروز به مثابه خدایی میماند که علتالعلل همهچیز محسوب میشود. خدایی که در نبود هیچ رقیبی، انگار قرار است به تاخ و تاز خود ادامه دهد.
این سلطه البته شگفتآور نبود. از بخشهای مهمی از فلسفههای هگل و نیچه، تا شخصیتِ «فاوست» مخلوقِ گوته و «دوریان گری» آفریدهی وایلد، پیشبینی میکردند که با زوال آداب و ادیان و سننِ مرتبط با دنیای قدیم از یکطرف، و گسترش تکنولوژی و اتوماسیونها از طرف دیگر، طبعِ انسانها را به سوی این زیست بکشاند. زیستی فارغ از دغدغههای جدی بقا که تا چندی پیش گونهی بشر درگیر آن بود.
اما در نگاهی عمیقتر، این زیست چندان هم مطلوب ما نیست. فلسفهی شوپنهاور درباره زیستن از اصلی تیزبینانه شروع میشود: «میل والد تبهروزی است؛ شکستِ ارضا نشدنش موجب رنج و لذتِ ارضا شدنش موجب ملال میشود.» هر چقدر با نتیجهگیری زاهدباورانهی او مخالف باشیم، نمیتوان هوشمندی این نظرش را کتمان کرد. با وجود آنکه از لحاظ ارضای مادی خواست اکثریت آدمیان، عصر ما با اختلاف غیر قابل مقایسهای از گذشته موفقتر است، ما خوشحالتر از نیاکانمان نیستیم. بخش مهمی از زندگی اکثر همعصران ما را ملال شکل داده است و برایش درمانی جز لذتهای بیشتر و غریبتر نمیشناسیم. در ثانی، تمام مبارزات ما برای کشف، ابداع، گسترش و حراستِ «آزادی» در نهایت برای تبدیل ما به ماشینهای میل-لذّت بود؟ من فکر میکنم که خیر، ما باید در عین حفظ آنچه داریم به فرای آن، به ریشهی هر آنچه به دست آوردهایم، به «انسانیت»مان هم بپردازیم. این نوشتار، پیشنهاد من به همنوعانی است که با من در این جهان زیست میکنند و دنبال راهی برای غنی کردن زیست خود میگردند. اکثر ما، مناسک دینی را از دست دادیم، فارغ از خوب یا بد، حقیقی یا ناحقیقی، «تجربهی دینی» از دست ما رفته و باز نمیگردد. ادیان معمولاً پیروانشان را از زیادهروی در لذائذ مادی منع میکردند و به شرط از آنسوی بام نیفتادن، سدِّ خوبی در برابر مسئلهی مدنظر من بودند. امّا من فکر کنم راهی عملی و در دسترس باقی مانده. راهی که خصوصاً برای همسالان من مسیر دلچسبی خواهد بود. مسیری که برخلاف پیشنهادات مذهبی، نه نفی لذّت، که دستیابی به لذّتی عمیقتر است.
@youngconservative
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
قسمت اول
قسمت دوم
«آزادی نه نفیِ وظیفه، که امتدادی بر آن است.»
سر راجر اسکروتن
اگر قرون وسطیٰ در اروپای مسیحی، عصرِ سلطهی ایدههای زاهدانه و درویشمسلکانهای بود که تلاش میکردند تا حد امکان، امیال و خواستهای بدن را سرکوب کنند. ما امروز دورانِ پیروزیِ امیال زندگی میکنیم. عصرِ خریدِ ارزانِ لذیذترین غذاهایی که حتی به خیالِ طمّاعترین و شکمپرستترین شاهانِ گذشته هم نمیگذشتند. دورهی فراگیریِ نتفلیکس و آمازون که بهترین تئاترهای قدیمی جلوی سریالهای آنها یک قابِ کسلکننده هستند. روزگارِ امپراطوری اینستاگرام و تیکتاک، که بامزهترین دلقکها و ملیجکهای دربار به سادگی جلوی آنها و امثالشان کم میآورند. موهباتِ زیست در دوران شکوفاییِ سرمایهداری و پیشرفتهای عظیم تکنولوژیک، حتی سرسختترین مخالفان این دنیا را هم مرعوب خود ساخته است؛ اگر نسل اولِ مارکسیستها، چریکهای جانبرکف و نمادینی چون چهگوارا بودند، نسل دوم چپهای غربی، آیفون در جیب و مکبوک زیر بغل، حوصلهی کاری بیشتر از یک توئیت غرغرانه را ندارند. اگر بن لادن، زرقاوی و بغدادی با «جهاد» به پیکار با مدرنیسم و غرب میرفتند، بنیادگرایان باهوشتر ترجیح میدهند به آرامی حکمرانی کنند و از کارهای سختِ بنیادگرایانِ راستکیشتر بپرهیزند. حتی نگرش استبداد هم در عصر ما عوض شده. اگر شعارِ حکومت شوراها در مسکو یا نسل اول بنیادگرایان شیعی در تهران، ترویج زندگیِ جایگزینی برای لذتجوییهای روزمره بود. نوتمامیتخواههای قرن بیست و یک، که در راس خود حکومتِ سترگِ چین را میبینند، شعاری کاملاً مطابقِ اصل لذت دارند: «تا بدآنجا که مخلِّ سلطهی ما نیستید، لذایذ معمول برای شما را فراهم میکنیم.». لذّت، امروز به مثابه خدایی میماند که علتالعلل همهچیز محسوب میشود. خدایی که در نبود هیچ رقیبی، انگار قرار است به تاخ و تاز خود ادامه دهد.
این سلطه البته شگفتآور نبود. از بخشهای مهمی از فلسفههای هگل و نیچه، تا شخصیتِ «فاوست» مخلوقِ گوته و «دوریان گری» آفریدهی وایلد، پیشبینی میکردند که با زوال آداب و ادیان و سننِ مرتبط با دنیای قدیم از یکطرف، و گسترش تکنولوژی و اتوماسیونها از طرف دیگر، طبعِ انسانها را به سوی این زیست بکشاند. زیستی فارغ از دغدغههای جدی بقا که تا چندی پیش گونهی بشر درگیر آن بود.
اما در نگاهی عمیقتر، این زیست چندان هم مطلوب ما نیست. فلسفهی شوپنهاور درباره زیستن از اصلی تیزبینانه شروع میشود: «میل والد تبهروزی است؛ شکستِ ارضا نشدنش موجب رنج و لذتِ ارضا شدنش موجب ملال میشود.» هر چقدر با نتیجهگیری زاهدباورانهی او مخالف باشیم، نمیتوان هوشمندی این نظرش را کتمان کرد. با وجود آنکه از لحاظ ارضای مادی خواست اکثریت آدمیان، عصر ما با اختلاف غیر قابل مقایسهای از گذشته موفقتر است، ما خوشحالتر از نیاکانمان نیستیم. بخش مهمی از زندگی اکثر همعصران ما را ملال شکل داده است و برایش درمانی جز لذتهای بیشتر و غریبتر نمیشناسیم. در ثانی، تمام مبارزات ما برای کشف، ابداع، گسترش و حراستِ «آزادی» در نهایت برای تبدیل ما به ماشینهای میل-لذّت بود؟ من فکر میکنم که خیر، ما باید در عین حفظ آنچه داریم به فرای آن، به ریشهی هر آنچه به دست آوردهایم، به «انسانیت»مان هم بپردازیم. این نوشتار، پیشنهاد من به همنوعانی است که با من در این جهان زیست میکنند و دنبال راهی برای غنی کردن زیست خود میگردند. اکثر ما، مناسک دینی را از دست دادیم، فارغ از خوب یا بد، حقیقی یا ناحقیقی، «تجربهی دینی» از دست ما رفته و باز نمیگردد. ادیان معمولاً پیروانشان را از زیادهروی در لذائذ مادی منع میکردند و به شرط از آنسوی بام نیفتادن، سدِّ خوبی در برابر مسئلهی مدنظر من بودند. امّا من فکر کنم راهی عملی و در دسترس باقی مانده. راهی که خصوصاً برای همسالان من مسیر دلچسبی خواهد بود. مسیری که برخلاف پیشنهادات مذهبی، نه نفی لذّت، که دستیابی به لذّتی عمیقتر است.
@youngconservative
به نفع مهارت
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
قسمت دوم
قسمت اول
اکثریت قریب به اتفاق ما، در کودکی مشغولیتی از جنس «هنر» داشتیم: نقاشی کشیدن همراه بزرگتر، ساختن مجسمههای ساده با گِل یا خمیربازی، حرکات آکروباتیک و به رخ کشیدن انعطاف بدنی، اگر خوششانس بودیم نواختن سازی در سنین نوجوانی یا فعالیتهای بسیاری از این دست. تقریباً همه میتوانیم شعف و شوری که ضمن پیشرفت در کار یا انجام موفق یک «اثر» از نگاه خودمان به ما دست میداد را به یاد بیاوریم. شعفی که بسبسیار با شعفی که دیدن یک پست نشاطآور اینستاگرام ایجاد میکند متفاوت بود، و من فکر نمیکنم مانعی برای تکرارش در بزرگسالی داشته باشیم.
در «داوود» میکل آنژ غور کنید، به «مونالیزا»ی داوینچی بنگرید و «سمفونی نهم» بتهوون را بشنوید. اطمینان دارم شما نیز مثل من، شوری را که هنرمند حین خلق احساس کرده را حس میکنید. مقصود من دعوت به تبدیل هنر به یک حرفه و رسیدن به درجات چنین بالا در آن نیست. [اگر رسیدید که چه بهتر :)]. مقصود، لمس آن احساس است. احساسی که تجلّیِ «انسانیّت» ما، ممیّزهی ما با حیوانات، خداوارگی ماست؛ «خلق کردن». آموختن، تمرین، اجرا و تکرار و تکرار و تکرار. فرآیندی که الزاماً به هدف خاصی نیست. جایزهای بیرونی در ازایش منتظر ما نیست و حتی ممکن است مخاطب دیگری جز خودمان نداشته باشد. برخلاف لذتهای رایج عصر ما، قرار نیست «هلو در گلو» باشد و کسب مهارت در آفرینش، فرآیندی زمانبر، هزینهبر، پر از شکست و پر از ناامیدی است. مسئلهای که بسیاری را در مراحل اول یادگیری منصرف میکند، امّا «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود». حداقل من جز کسبِ امکانات گذران یک زندگی نرمال، چیزی ارزندهتر نمیشناسم که هزینه و وقت و انرژی و حتی «امید» خود را برایش خرج کنیم.
همهی ما بالاخره به چیزی از میان هنرهای بیشمار علاقهمندیم. از نوشتن و شعر سرودن، نقاشی با وسایلی که دوست داریم و سبکی که میپسندیم، نواختن سازهای مختلف، خطاطی زبانهای مختلف به اشکال مختلف، مجسمهسازی، سفالگری تا هر هنری که به ذهن میرسد. یکی از ارزندهترین نتایج هزاران سال تمدّنِ بشری، بیشمار سنّتِ هنری از اقصی نقاط جهان ماست. سنتهایی که اتفاقاً تکنولوژی مدرن، ما را واجد وراثت آنها کرده است؛ ابزارِ نیمهحرفهای هر مهارتی را که دوست دارید، به قیمت نه چندان زیادی در تیراژهای میلیونی تولید میشود و آموزش هر چیزی به صورت مدون و تقریباً رایگان در فضای مجازی در دسترس است. همه میدانیم که گذران همین زندگیِ حداقلی در این اوضاع اقتصادی و سیاسی برای ما بسی سخت شده، امّا امیدوارم استدلالم برای مجبور کردن خود به مشغولیّتی از جنس مهارتهای هنری، در وقت آزادی که در همین شرایط هم خیلی از ما داریم، به جای غرق شدن در فعالیتهایی که صرفاً لذٌت آنی به ما میدهد، کافی باشد.
@youngconservative
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
قسمت دوم
قسمت اول
اکثریت قریب به اتفاق ما، در کودکی مشغولیتی از جنس «هنر» داشتیم: نقاشی کشیدن همراه بزرگتر، ساختن مجسمههای ساده با گِل یا خمیربازی، حرکات آکروباتیک و به رخ کشیدن انعطاف بدنی، اگر خوششانس بودیم نواختن سازی در سنین نوجوانی یا فعالیتهای بسیاری از این دست. تقریباً همه میتوانیم شعف و شوری که ضمن پیشرفت در کار یا انجام موفق یک «اثر» از نگاه خودمان به ما دست میداد را به یاد بیاوریم. شعفی که بسبسیار با شعفی که دیدن یک پست نشاطآور اینستاگرام ایجاد میکند متفاوت بود، و من فکر نمیکنم مانعی برای تکرارش در بزرگسالی داشته باشیم.
در «داوود» میکل آنژ غور کنید، به «مونالیزا»ی داوینچی بنگرید و «سمفونی نهم» بتهوون را بشنوید. اطمینان دارم شما نیز مثل من، شوری را که هنرمند حین خلق احساس کرده را حس میکنید. مقصود من دعوت به تبدیل هنر به یک حرفه و رسیدن به درجات چنین بالا در آن نیست. [اگر رسیدید که چه بهتر :)]. مقصود، لمس آن احساس است. احساسی که تجلّیِ «انسانیّت» ما، ممیّزهی ما با حیوانات، خداوارگی ماست؛ «خلق کردن». آموختن، تمرین، اجرا و تکرار و تکرار و تکرار. فرآیندی که الزاماً به هدف خاصی نیست. جایزهای بیرونی در ازایش منتظر ما نیست و حتی ممکن است مخاطب دیگری جز خودمان نداشته باشد. برخلاف لذتهای رایج عصر ما، قرار نیست «هلو در گلو» باشد و کسب مهارت در آفرینش، فرآیندی زمانبر، هزینهبر، پر از شکست و پر از ناامیدی است. مسئلهای که بسیاری را در مراحل اول یادگیری منصرف میکند، امّا «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود». حداقل من جز کسبِ امکانات گذران یک زندگی نرمال، چیزی ارزندهتر نمیشناسم که هزینه و وقت و انرژی و حتی «امید» خود را برایش خرج کنیم.
همهی ما بالاخره به چیزی از میان هنرهای بیشمار علاقهمندیم. از نوشتن و شعر سرودن، نقاشی با وسایلی که دوست داریم و سبکی که میپسندیم، نواختن سازهای مختلف، خطاطی زبانهای مختلف به اشکال مختلف، مجسمهسازی، سفالگری تا هر هنری که به ذهن میرسد. یکی از ارزندهترین نتایج هزاران سال تمدّنِ بشری، بیشمار سنّتِ هنری از اقصی نقاط جهان ماست. سنتهایی که اتفاقاً تکنولوژی مدرن، ما را واجد وراثت آنها کرده است؛ ابزارِ نیمهحرفهای هر مهارتی را که دوست دارید، به قیمت نه چندان زیادی در تیراژهای میلیونی تولید میشود و آموزش هر چیزی به صورت مدون و تقریباً رایگان در فضای مجازی در دسترس است. همه میدانیم که گذران همین زندگیِ حداقلی در این اوضاع اقتصادی و سیاسی برای ما بسی سخت شده، امّا امیدوارم استدلالم برای مجبور کردن خود به مشغولیّتی از جنس مهارتهای هنری، در وقت آزادی که در همین شرایط هم خیلی از ما داریم، به جای غرق شدن در فعالیتهایی که صرفاً لذٌت آنی به ما میدهد، کافی باشد.
@youngconservative
Telegram
ما و جهان
به نفع مهارت
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
«آزادی نه نفیِ وظیفه، که امتدادی بر آن است.»
سر راجر اسکروتن
اگر قرون وسطیٰ در اروپای مسیحی، عصرِ سلطهی ایدههای زاهدانه و درویشمسلکانهای بود که تلاش میکردند تا حد امکان، امیال و…
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
«آزادی نه نفیِ وظیفه، که امتدادی بر آن است.»
سر راجر اسکروتن
اگر قرون وسطیٰ در اروپای مسیحی، عصرِ سلطهی ایدههای زاهدانه و درویشمسلکانهای بود که تلاش میکردند تا حد امکان، امیال و…
اقوال الانعام
چون بچهشیعه نه قطبنما داره نه اصول. با تیترهای خبری زندگی میکنه.
یک مضحکهی دردآور
«جنگ روایتها»
گفتمان «جنگ روایتها» در فضای سیاسی حاکمیت ایران در یک دهه اخیر یکهتازی کرده است. گفتمانی که هستهی روایتش از شکستها و پیروزیهای جمهوری اسلامی را نه توان نظامی، اطلاعاتی و یا اقبال عمومی، که شکست و پیروزی در فضای رسانهای و روایتی میدانست. منطق و روشی که با آن میشد تا حد بسیار زیادی مسئولیت پروژههای ریز و درشت را از روی دوش متولیانش بردارد: اگر در سوریه و عراق پیروز شدیم، چون روایت «دفاع از حرم» پیروز شد و یا اگر اقتصاد دچار مشکلاتی جدی گشت، چون نتوانستیم روایت مطلوب خود را از اموری مانند دیپلماسی، مذاکره، تحریم و یا «مقاومت اقتصادی» را به مردم، شرکا و یا حتی دشمنان خود در عرصهی بینالمللی قالب کنیم.
برخلاف اکثر امور رایج ج.ا، نمیتوان این پدیده را وابسته به امور پیشامدرنی که اسلامگرایان خود را بدانها منسوب میکنند دانست. جنگسالاران و فرماندهان قرون اولیه اسلام، نمیتوانستند عواقب تصمیمات خود را در فضای بسیار خشن آن دوران نادیده بگیرند. این پدیده را میتوان بسیار معاصرتر و در قرن بیستم اروپا ردیابی کرد؛ جنبشهایی که میتوان آنها را ذیل «چپ پسامدرن» دستهبندی کرد. اندیشه (و یا پاداندیشهای!) که تمام امور جهان و اجتماع را نه اموری واقعی و حقیقی، که برآمده از روایتهای رایج میدانست. من نمیخواهم در اینجا اصل آن اندیشهها را کتمان و یا نقد کنم، اما قرابت انکارناپذیری وجود دارد که بخشی از فلاکت امروز ما ملت ایران، حاصل از آن است.
خوشبختانه در چند سال اخیر، میتوان دید که این نگاه دارد به سقوطهای خود نزدیک میشود؛ شکست در «پروژهی محور مقاومت» و اخراج از مناسبات منطقهای، نابودی توان هستهای کشور و تضعیف شدید توان موشکی آن، بحرانهای حاد منابع طبیعی، محیطزیست و نظام مالی، تغییر شگرف سبک زندگی مردم و.... بحرانهای عمیقی هستند که ما، و حتی حاکمان در حال لمس واقعی آنها هستیم و دیگر نمیتوان آنها را زیر فرشِ «غربیها روایتشان را جا انداختند وگرنه ما نزدیک «قلّه» هستیم» مخفی کرد. درکی که پس از هزینههایی بس گزاف و زخمهایی عمیق بر پیکرهی ایران و ایرانیان به دست آمد...
@youngconservative
«جنگ روایتها»
گفتمان «جنگ روایتها» در فضای سیاسی حاکمیت ایران در یک دهه اخیر یکهتازی کرده است. گفتمانی که هستهی روایتش از شکستها و پیروزیهای جمهوری اسلامی را نه توان نظامی، اطلاعاتی و یا اقبال عمومی، که شکست و پیروزی در فضای رسانهای و روایتی میدانست. منطق و روشی که با آن میشد تا حد بسیار زیادی مسئولیت پروژههای ریز و درشت را از روی دوش متولیانش بردارد: اگر در سوریه و عراق پیروز شدیم، چون روایت «دفاع از حرم» پیروز شد و یا اگر اقتصاد دچار مشکلاتی جدی گشت، چون نتوانستیم روایت مطلوب خود را از اموری مانند دیپلماسی، مذاکره، تحریم و یا «مقاومت اقتصادی» را به مردم، شرکا و یا حتی دشمنان خود در عرصهی بینالمللی قالب کنیم.
برخلاف اکثر امور رایج ج.ا، نمیتوان این پدیده را وابسته به امور پیشامدرنی که اسلامگرایان خود را بدانها منسوب میکنند دانست. جنگسالاران و فرماندهان قرون اولیه اسلام، نمیتوانستند عواقب تصمیمات خود را در فضای بسیار خشن آن دوران نادیده بگیرند. این پدیده را میتوان بسیار معاصرتر و در قرن بیستم اروپا ردیابی کرد؛ جنبشهایی که میتوان آنها را ذیل «چپ پسامدرن» دستهبندی کرد. اندیشه (و یا پاداندیشهای!) که تمام امور جهان و اجتماع را نه اموری واقعی و حقیقی، که برآمده از روایتهای رایج میدانست. من نمیخواهم در اینجا اصل آن اندیشهها را کتمان و یا نقد کنم، اما قرابت انکارناپذیری وجود دارد که بخشی از فلاکت امروز ما ملت ایران، حاصل از آن است.
خوشبختانه در چند سال اخیر، میتوان دید که این نگاه دارد به سقوطهای خود نزدیک میشود؛ شکست در «پروژهی محور مقاومت» و اخراج از مناسبات منطقهای، نابودی توان هستهای کشور و تضعیف شدید توان موشکی آن، بحرانهای حاد منابع طبیعی، محیطزیست و نظام مالی، تغییر شگرف سبک زندگی مردم و.... بحرانهای عمیقی هستند که ما، و حتی حاکمان در حال لمس واقعی آنها هستیم و دیگر نمیتوان آنها را زیر فرشِ «غربیها روایتشان را جا انداختند وگرنه ما نزدیک «قلّه» هستیم» مخفی کرد. درکی که پس از هزینههایی بس گزاف و زخمهایی عمیق بر پیکرهی ایران و ایرانیان به دست آمد...
@youngconservative
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
میان چیزی که فاشیستهای غربی از ادبیات میخواستند با چیزی که کمونیستهای بلشویک میخواهند تفاوت اساسی وجود ندارد.
بهتر است جملهای نقل کنم:
«شخصیت هنرمند باید آزادانه و بدون قید و بند شکل بگیرد. اما یک چیز از او میخواهیم: تایید اعتقادات ما.»
این کلام یکی از بزرگان نازی یعنی دکتر رُزنبرگ، وزیر فرهنگ آلمان است.
نقل قول دیگر:
«هر هنرمندی حق دارد آزادانه خلق کند، اما ما کمونیستها باید او را بر طبق برنامهمان ارشاد کنیم.»
این هم کلام لنین.
هر دو جملهای که نقل کردم عین کلمات آنهاست و شباهت اینها به هم میشد که مایهی سرگرمی باشد، حیف که کل قضیه بسیار غمانگیز است.
ولادیمیر نابُکف
بعدالتحریر:
1. شاهدی دیگری بر درستی این توصیه که در مسائل سیاسی وقتی با جملهای روبرو شدید که «اما» دارد، تنها به آنچه بعد از اما میآید دقت کنید.
2. یادآوری این که وقتی جریان چپ شما را به کتاب خواندن دعوت میکند، برای خواننده هم مثل نویسنده یک «اما» دارد: کتاب بخوانید، اما آنهایی که ما میگوییم خوب است. به این شکل هم جاهلتر میشوید و هم در عین فرو رفتن در مرکب جهل توهم دانایی بیشتری شما را برمیدارد و لذا شستشوی مغزی و مرض روانی-سیاسی شما لاعلاجتر میشوید.
3. با کتاب نخواندن نمیتوانید از جهلی که با خواندن کتابهای غلط یا جفنگ یا تبلیغاتی بدان مبتلا میشوند خلاص شوید. در آن صورت هم باد یک جریان سیاسی غرض و مرضدار دیگر شما را خواهد برد. بالا پایین کردن شبکهی اجتماعی و رسانه از هر نوع و جهتش با وضع جاری از شما یک پوسیدهمغز میسازد که جناح سیاسیش مهم نیست، چون حماقت امری فراجناحی و در همهی اشکال خود خطرناک است.
سپاس ریوندی
#کتاب_شن
مهرپویا علا
گیرم بپذیریم که پیششرط ظهور توتالیترسیم وجود «انسان تودهای» (Mass Man) است؛ یعنی سوژهی اتمیزهشده، بیریشه و منزوی که محصول مستقیم فروپاشی نظمهای پیشامدرن است. البته این سخنان بیشتر یک انتزاع فلسفی فیلسوفان سیاسی است که خودشان تحت تأثیر مباحث ادبیات…
چرا ما ایرانیان باید اوکشات بخوانیم؟
قسمت اول
مواجهه با غرب جدید و تمدن مدرن، مهمترین مسئلهی ایرانیان (و تقریباً تمام ملل غیر غربی) در تاریخ معاصر بوده است. مسئلهای که گاه جوابش را در خصومت مطلق، چپگرایی مارکسیستی و یا اسلامگرایی جُستهایم و گاه در تبدیل شدن به چیزی تماماً شبیه آنها. در سالهای اخیر، دوستان دیده و نادیدهی من، سعی در ترویج نحلههای مختلف لیبرالیسم داشتهاند. تلاشی که علیرغم فاصلههای فکری، برای بنده بسیار ارزشمند است و ما را از دوگانهی تباه و تباهسازِ چپگرایی-جهادیگری خارج کرده و سبب گشته بر مسائل مهمی چون حقوق فردی، آزادیهای اقتصادی و حدود دولت تمرکز کنیم. پیشتر انتقاداتم از لیبرالیسم را هم نسبتاً مفصل نگاشتهام. اما این موضوع، مسئلهی این نوشتار نیست. مسئله چیزی است که انگار تمام نحلههای مختلف لیبرالیسم بر آن تفوق دارند؛ انحلال «سیاست» به عنوان گفتگویی عمومی بر سر مسائل عمومی. لیبرالهای چپ «دولت» را یک نوانخانهی بزرگ و یک مصلح اجتماعی میخواهند، ملیگرایان لیبرال آن را موتور «توسعه» میدانند و لیبرتارینها، آن را حداکثر تا حد یک نگهبان شب مشروعیت میبخشند. آنچه در همهی گرایشات غایب است، یکی از مهمترین میراثهای بشر متمدن است؛ «گفتگو».
تمام ثمرهی فکری زندگی مایکل اوکشات، فیلسوف سیاسی انگلیسی قرن بیستم، در مفهوم «جامعهی مدنی» خلاصه شده است. اجتماعی که عناصر مختص به خود را دارد و بالعکس یک تیم فوتبال یا یک کسبوکار، هدفی خارج از خود ندارد. به این دلیل جاری و مشروع است که هر کدام از اعضا و اجتماعاتش، بتوانند آزادانه به تعقیب غایات و فضیلتهای خود بپردازند.
فلسفهی اوکشات برخلاف بسیاری از نظریههای لیبرال، از یک آزمایش ذهنی و انتزاع آغاز نمیشود و بر سنتها، رویهها و نهادهای موجود تمرکز دارد. چیزهایی که طبعاً برای هر جامعه، ملت و یا حتی منطقه، منحصربهفرد است. اوکشات برخلاف فردگرایان لیبرال، نمیخواهد فرد از دست نهادهای سنتی «آزاد» کند، او آزادی را لابهلای همین نهادها جستوجو میکند. نکتهای که او را تا حدی از سنت لیبرال میگسلد و به «محافظهکاری مدنی» نزدیک میکند؛ چیزی که به گمان نگارنده، نوشداروی زخمهای امروز سیاست ایرانی است.
ادامه دارد...
@youngconservative
قسمت اول
«یک سنتگراست با عقایدِ سنتی اندک، یک ایدهآلیست که از غالب پوزیتیویستها شکاکتر است. یک عاشقِ آزادی که لیبرالیسمِ کلاسیک را رد میکند، فردگرایی که هگل را به لاک ترجیح میدهد، یک فیلسوف که با فلسفهبافی مخالف است، شاید یک رمانتیک به سبکِ هیوم و نویسندهای صاحب سبک و شگفتانگیز. عقیدهی اوکشات، بیمانند است.»
راجر اسکروتن
مواجهه با غرب جدید و تمدن مدرن، مهمترین مسئلهی ایرانیان (و تقریباً تمام ملل غیر غربی) در تاریخ معاصر بوده است. مسئلهای که گاه جوابش را در خصومت مطلق، چپگرایی مارکسیستی و یا اسلامگرایی جُستهایم و گاه در تبدیل شدن به چیزی تماماً شبیه آنها. در سالهای اخیر، دوستان دیده و نادیدهی من، سعی در ترویج نحلههای مختلف لیبرالیسم داشتهاند. تلاشی که علیرغم فاصلههای فکری، برای بنده بسیار ارزشمند است و ما را از دوگانهی تباه و تباهسازِ چپگرایی-جهادیگری خارج کرده و سبب گشته بر مسائل مهمی چون حقوق فردی، آزادیهای اقتصادی و حدود دولت تمرکز کنیم. پیشتر انتقاداتم از لیبرالیسم را هم نسبتاً مفصل نگاشتهام. اما این موضوع، مسئلهی این نوشتار نیست. مسئله چیزی است که انگار تمام نحلههای مختلف لیبرالیسم بر آن تفوق دارند؛ انحلال «سیاست» به عنوان گفتگویی عمومی بر سر مسائل عمومی. لیبرالهای چپ «دولت» را یک نوانخانهی بزرگ و یک مصلح اجتماعی میخواهند، ملیگرایان لیبرال آن را موتور «توسعه» میدانند و لیبرتارینها، آن را حداکثر تا حد یک نگهبان شب مشروعیت میبخشند. آنچه در همهی گرایشات غایب است، یکی از مهمترین میراثهای بشر متمدن است؛ «گفتگو».
تمام ثمرهی فکری زندگی مایکل اوکشات، فیلسوف سیاسی انگلیسی قرن بیستم، در مفهوم «جامعهی مدنی» خلاصه شده است. اجتماعی که عناصر مختص به خود را دارد و بالعکس یک تیم فوتبال یا یک کسبوکار، هدفی خارج از خود ندارد. به این دلیل جاری و مشروع است که هر کدام از اعضا و اجتماعاتش، بتوانند آزادانه به تعقیب غایات و فضیلتهای خود بپردازند.
فلسفهی اوکشات برخلاف بسیاری از نظریههای لیبرال، از یک آزمایش ذهنی و انتزاع آغاز نمیشود و بر سنتها، رویهها و نهادهای موجود تمرکز دارد. چیزهایی که طبعاً برای هر جامعه، ملت و یا حتی منطقه، منحصربهفرد است. اوکشات برخلاف فردگرایان لیبرال، نمیخواهد فرد از دست نهادهای سنتی «آزاد» کند، او آزادی را لابهلای همین نهادها جستوجو میکند. نکتهای که او را تا حدی از سنت لیبرال میگسلد و به «محافظهکاری مدنی» نزدیک میکند؛ چیزی که به گمان نگارنده، نوشداروی زخمهای امروز سیاست ایرانی است.
ادامه دارد...
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
چرا ما ایرانیان باید اوکشات بخوانیم؟
قسمت دوم
قسمت اول
اوکشات سیاست را نه تلاشی برای نیل به یک مقصود غایی، که به مانند حفظ تعادل یک کشتی، در اقیانوسی بیانتها میداند. نگرشی که هیچ گروهی در ایران معاصر، بدان اعتنایی نداشته، دولت برای روشنفکران و اصحاب قدرت در ایران، ابزاری «تکنیکی» برای یک پروژهی ایدئولوژیک خود بوده و هست. پروژههایی که اوکشات آنها را «عقلگرا» میداند و به سبب نادیده گرفتن «دانش عملی»، همواره به شکستی عظیم تبدیل میشوند. همانطور که شکست پروژههای دولت در ایران، برای هر کس که دو چشم دارد قابل مشاهده است.
در مقابل دولت هدفمند و عقلگرا، اوکشات از «اقتدار» برای احیای حقوق و حفظ صلح دفاع میکند. اقتداری که قوانینش نه تجویزی به شهروندان، که صرفاً جهتدهی به آنهاست، در جهت حفظ کلیت آن نظم. «این عقلگرایی است که آزادی را تخریب میکند، نه اقتدار.»
مصادرههای عظیم، ستیزهجویی در سیاست خارجه، توسعهگرایی دولتی، تلاش برای تحمیل شکل خاصی از سبک زندگی به شهروندان و هزار و یک مثال دیگر، تلاشهایی هستند که تفکرات عقلگرا بر سرزمین ما تحمیل کردهاند و ما را در باتلاق عظیمی از مشکلات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و محیطزیستی گرفتار نمودهاند و باید با صدایی رسا اعلام کرد که به هر نحوی باید به پایان برسند و اینبار نه یک هدف جدید جمعی، که یک جامعهی پویا داشته باشیم. جامعهای که زیست مدنی و شخصی شهروندانش به کفایت شکوفا باشد.
قبلتر عرض شد که من قدردان تمام تلاشهای دوستان لیبرال خود هستم، اما اگر قرار است ایران، یک کشور آزاد، امن و شکوفا شود و نه نسخهی دیگری از عراق و افغانستان، که ما منابع [تقریباً] لایزال دولت ایالات متحده را نیز نداریم!، نباید صرفاً به دانش تکنیکی غرب اکتفا کرد و در کنار آن، به احیای اشکال مختلف «دانش عملی» جامعهی ایران نیاز داریم. دانشی که به سبب نیم قرن سلطهی بنیادگرایان در حال فراموشی است.
@youngconservative
قسمت دوم
قسمت اول
اوکشات سیاست را نه تلاشی برای نیل به یک مقصود غایی، که به مانند حفظ تعادل یک کشتی، در اقیانوسی بیانتها میداند. نگرشی که هیچ گروهی در ایران معاصر، بدان اعتنایی نداشته، دولت برای روشنفکران و اصحاب قدرت در ایران، ابزاری «تکنیکی» برای یک پروژهی ایدئولوژیک خود بوده و هست. پروژههایی که اوکشات آنها را «عقلگرا» میداند و به سبب نادیده گرفتن «دانش عملی»، همواره به شکستی عظیم تبدیل میشوند. همانطور که شکست پروژههای دولت در ایران، برای هر کس که دو چشم دارد قابل مشاهده است.
در مقابل دولت هدفمند و عقلگرا، اوکشات از «اقتدار» برای احیای حقوق و حفظ صلح دفاع میکند. اقتداری که قوانینش نه تجویزی به شهروندان، که صرفاً جهتدهی به آنهاست، در جهت حفظ کلیت آن نظم. «این عقلگرایی است که آزادی را تخریب میکند، نه اقتدار.»
مصادرههای عظیم، ستیزهجویی در سیاست خارجه، توسعهگرایی دولتی، تلاش برای تحمیل شکل خاصی از سبک زندگی به شهروندان و هزار و یک مثال دیگر، تلاشهایی هستند که تفکرات عقلگرا بر سرزمین ما تحمیل کردهاند و ما را در باتلاق عظیمی از مشکلات سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و محیطزیستی گرفتار نمودهاند و باید با صدایی رسا اعلام کرد که به هر نحوی باید به پایان برسند و اینبار نه یک هدف جدید جمعی، که یک جامعهی پویا داشته باشیم. جامعهای که زیست مدنی و شخصی شهروندانش به کفایت شکوفا باشد.
قبلتر عرض شد که من قدردان تمام تلاشهای دوستان لیبرال خود هستم، اما اگر قرار است ایران، یک کشور آزاد، امن و شکوفا شود و نه نسخهی دیگری از عراق و افغانستان، که ما منابع [تقریباً] لایزال دولت ایالات متحده را نیز نداریم!، نباید صرفاً به دانش تکنیکی غرب اکتفا کرد و در کنار آن، به احیای اشکال مختلف «دانش عملی» جامعهی ایران نیاز داریم. دانشی که به سبب نیم قرن سلطهی بنیادگرایان در حال فراموشی است.
@youngconservative
Telegram
ما و جهان
چرا ما ایرانیان باید اوکشات بخوانیم؟
قسمت اول
«یک سنتگراست با عقایدِ سنتی اندک، یک ایدهآلیست که از غالب پوزیتیویستها شکاکتر است. یک عاشقِ آزادی که لیبرالیسمِ کلاسیک را رد میکند، فردگرایی که هگل را به لاک ترجیح میدهد، یک فیلسوف که با فلسفهبافی مخالف…
قسمت اول
«یک سنتگراست با عقایدِ سنتی اندک، یک ایدهآلیست که از غالب پوزیتیویستها شکاکتر است. یک عاشقِ آزادی که لیبرالیسمِ کلاسیک را رد میکند، فردگرایی که هگل را به لاک ترجیح میدهد، یک فیلسوف که با فلسفهبافی مخالف…
Forwarded from 🌍📚 باشگاه علوم انسانی 📚🌎
🎵 ستمگری موسیقی پاپ
▪️ راجر اسکروتن
امروزه تقریباً در هر مکان عمومی، صدای موسیقی پاپ به گوش میرسد. در مراکز خرید، خانههای عمومی، رستورانها، هتلها و آسانسورها صدای محیط، صدای مکالمه انسانی نیست، بلکه موسیقی است که توسط بلندگوها در هوا پخش میشود. معمولاً بلندگوهای نامرئی و غیرقابل دسترس که نمیتوان آنها را به خاطر گستاخیشان مجازات کرد. برخی از مکانها خود را با صدای خاص خود: موسیقی محلی، جاز یا گزیدههایی از موسیقیهای خیابانی معرفی میکنند. با این حال، در بیشتر موارد، موسیقی غالب حاوی یک پیش پاافتادگی حیرتانگیز است. برای اینکه واقعاً آنجا نباشد وجود دارد. این پیشزمینهای است برای مسئلهی مصرف چیزها، یک نیستی پیرامونی که روی آن نقاشی دیواریِ خواستههایمان را خط می زنیم. بدترین فرمهای این موسیقی، که گاهی اوقات به نام تجاری "موزاک" شناخته میشود؛ بدون دخالت نوازندگان تولید میشوند و با استفاده از مجموعهای از افکتهای استاندارد رایانهای قرار میگیرند.
✅ برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا INSTANT VIEW را در پایین پست لمس کنید.
🌎📚 @sociologycenter 📚🌍
▪️ راجر اسکروتن
امروزه تقریباً در هر مکان عمومی، صدای موسیقی پاپ به گوش میرسد. در مراکز خرید، خانههای عمومی، رستورانها، هتلها و آسانسورها صدای محیط، صدای مکالمه انسانی نیست، بلکه موسیقی است که توسط بلندگوها در هوا پخش میشود. معمولاً بلندگوهای نامرئی و غیرقابل دسترس که نمیتوان آنها را به خاطر گستاخیشان مجازات کرد. برخی از مکانها خود را با صدای خاص خود: موسیقی محلی، جاز یا گزیدههایی از موسیقیهای خیابانی معرفی میکنند. با این حال، در بیشتر موارد، موسیقی غالب حاوی یک پیش پاافتادگی حیرتانگیز است. برای اینکه واقعاً آنجا نباشد وجود دارد. این پیشزمینهای است برای مسئلهی مصرف چیزها، یک نیستی پیرامونی که روی آن نقاشی دیواریِ خواستههایمان را خط می زنیم. بدترین فرمهای این موسیقی، که گاهی اوقات به نام تجاری "موزاک" شناخته میشود؛ بدون دخالت نوازندگان تولید میشوند و با استفاده از مجموعهای از افکتهای استاندارد رایانهای قرار میگیرند.
✅ برای مطالعه متن کامل کلیک کنید یا INSTANT VIEW را در پایین پست لمس کنید.
🌎📚 @sociologycenter 📚🌍
Telegraph
ستمگری موسیقی پاپ_ راجر اسکروتن
امروزه تقریباً در هر مکان عمومی، صدای موسیقی پاپ به گوش میرسد. در مراکز خرید، خانههای عمومی، رستورانها، هتلها و آسانسورها صدای محیط، صدای مکالمه انسانی نیست، بلکه موسیقی است که توسط بلندگوها در هوا پخش میشود. معمولاً بلندگوهای نامرئی و غیرقابل دسترس…
🌍📚 باشگاه علوم انسانی 📚🌎
🎵 ستمگری موسیقی پاپ ▪️ راجر اسکروتن امروزه تقریباً در هر مکان عمومی، صدای موسیقی پاپ به گوش میرسد. در مراکز خرید، خانههای عمومی، رستورانها، هتلها و آسانسورها صدای محیط، صدای مکالمه انسانی نیست، بلکه موسیقی است که توسط بلندگوها در هوا پخش میشود. معمولاً…
چند سال پیش من این جستار را ترجمه کردم، فکر میکنم دگرباره خواندنش هم خالی از لطف نباشد.
چگونه برنامهریزی شهری غربی آتش جنگ در خاورمیانه را شعلهور کرد
راجر اسکروتن
در سالگرد یکسالگی سقوط نظام بعثی سوریه و پایان چهارده سال جنگ داخلی خونین، خواندن این جستار، آشکار میکند یکی از ریشههای برآمدن خشونت و نابودی در شهرهای سرزمین شام، موضوعی بود که شاید بیارتباط به نظر بیاید. از سوی یک ناظر باهوش، خوشقلم و مزیّن به فضائل اخلاقی و مدنی.
تقدیم به باسل شحادة، فیلمساز مسیحی حمص، که نمادی از صلح و تعادل این شهر بود.
برای خواندن اینجا را لمس کنید و یا روی INSTANT VIEW کلیک نمایید.
@youngconservative
راجر اسکروتن
در سالگرد یکسالگی سقوط نظام بعثی سوریه و پایان چهارده سال جنگ داخلی خونین، خواندن این جستار، آشکار میکند یکی از ریشههای برآمدن خشونت و نابودی در شهرهای سرزمین شام، موضوعی بود که شاید بیارتباط به نظر بیاید. از سوی یک ناظر باهوش، خوشقلم و مزیّن به فضائل اخلاقی و مدنی.
تقدیم به باسل شحادة، فیلمساز مسیحی حمص، که نمادی از صلح و تعادل این شهر بود.
برای خواندن اینجا را لمس کنید و یا روی INSTANT VIEW کلیک نمایید.
@youngconservative
Telegraph
چگونه برنامهریزی شهری غربی آتش جنگ در خاورمیانه را شعلهور کرد
ساختمانهای مدرنیستی، قوانین منطقهبندی و بیاعتنایی به سنتهای بومی، خسارتهایی به بار آورد که کمتر شناخته شدهاند. برخلاف بازدیدکنندگان امروز از خاورمیانه، مسافران قرن نوزدهم در سرزمین شام با سرزمینی روبهرو میشدند که سکونت در آن ریشهدار بود؛ روستاها…
مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
حنظله بادغیسی
#خوشنویس
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
حنظله بادغیسی
#خوشنویس
چرا «روانشناسی» ناکافی است؟
من به شخصه برای برخی از مشکلاتم به درمانگر مراجعه کردم و اطرافیانم را نیز گاهاً در صورت نیاز و تا آنجا که صلاحیت داشتهام، تشویق به این کار نمودهام. نقد روانشناسی به عنوان یک علم و روشی برای بهبود اختلالات روحی و روانی نیز، حیطهای است که به هیچ عنوان نمیخواهم و نمیتوانم در آن وارد شوم، مراد از این متن، صرفاً بیان کاستیای است که در این فرآیند وجود دارد و به نظر در مبانی بنیادی این رشته سرچشمه میگیرد.
روانشناسی، خصوصاً حیطههای از آن که سعی میشده به صورت علمی، عملی، نظاممند و آکادمیک پیشبرده شود، عمدتاً در مورد «چگونگی»هاست. اینکه چگونه اضطراب را مدیریت کنیم، چطور افسردگی را سرکوب کنیم و یا به چه شکل با خاطرات تلخ خود کنار بیاییم. اما به همین سبب، روانشناسان مجرب به طور جدی از دادن توصیههای مستقیم به مراجعان خود خودداری میکنند و صرفاً سعی میکنند عادات و رفتار او را برای حل مشکل اصلاح کنند. این رویکرد، به قطع برای بسیاری از کسانی که با مشکلاتی از این دست به طور جدی دست و پنجه نرم میکنند مفید است، اما آیا میتواند مشکلات عام همهی ما را نیز حل کند؟
به آمارهای افسردگی، اضطراب اجتماعی و مشکلات مزمن و کوچک روانی کشورهای توسعهیافته بنگرید. تمام آنها در چند سال اخیر، رشدی عجیب داشتهاند؛ عجیب از این منظر که ما یقیناً در بهترین شرایط تاریخ بشری از حیث دسترسی به امکانات، نزدیکی به لذائذ و دوری از رنجهای کهن گونهی انسان مثل گرسنگی و شرایط آب و هوایی نامساعد زندگی میکنیم. با این حال، تمام این پیشرفتها، موجب نشده به بهشتی ابدی دست بیابیم. آنچه که به نظر من میآید، این است که این مشکلات نه مربوط به چگونگی زیستن، که در مورد «چرایی» زیستن ماست. امری که روانشناسی، و نسخههای عامیترش مثل مدیتیشن، قانون جذب و یا حتی مبلغان مصرف مواد مخدر جدید و... در موردش سکوت میکنند.
پرسش در مورد اینکه «زندگی خوب چیست؟» یکی از مهمترین نقاط شروع فلسفه است. نقطهای که در امتداد آن اموری مثل فضیلت، حرمت نفس و اخلاق پدیدار می شوند. من به هیچ عنوان از شرایط جوامع پیشاصنعتی بشری دفاع نمیکنم، اما فکر میکنم «مذهب»، فارغ از آنچه در مورد منبع آن فکر میکنیم و یا اینکه چه اثراتی بر دیگر مسائل بشری دارد، پاسخی است به همین سوال. سلسله اصول و قواعدی که به «مومن» میگوید چرا زندگی میکند و چگونگی زیستنش را نیز بر اساس همون اصول تنظیم مینماید. طبیعتاً ما نمیتوانیم پس از تمام تحولات، به شکل اولیه مذهب باز گردیم، اما پیشرفتهای سترگ علمی و فنآورانه و نهادهای اجتماعی و فرهنگی جدید، چیزی در مورد مسئلهی بنیادی طرحشده به ما نمیگوید. در دنیای امروز، نبود یک جواب مطمئن به این سوالات که «چرا زندگی میکنیم؟»، «چرا باید «خوب» زندگی کنیم؟» و «خوب زیستن به چه معناست»، خلأ واضحی را به وجود آورده است که معضلاتش میتواند از قحطی و سوز سرمایی که کابوس رعایای قرون وسطایی بود نیز وحشتناکتر باشد. علاوه بر مشکلات ریز و درشت درونی، به جنبشهای رادیکال متأخر، خصوصا «داعش» بنگرید. اینکه چطور جوانانی از اروپا به جنبشی با آن سطح از خشونت و بیرحمی و بدویت میپیوندند تا حس کنند زندگیشان «معنا» دارد.
بدون دانستن چرایی، دنبال چگونگی گشتن به مانند راه افتادن به سوی یک سراب در بیابان میماند؛ جستجوی جواب پرسشهای بنیادی، در قالب فلسفه، ادبیات، هنر و یا سنتهای مذهبی و فرهنگی و یا در هر قالب فردی دیگری، تنها شکل ممکن برای زیستی فضیلتمندانه و «سالم» است و توصیههای روانشناسانه نمیتواند جواب کاملی برای آنها باشند.
@youngconservative
«هر کس بداند «چرا»، با هر «چگونه»ای میسازد.»
فردریش نیچه
من به شخصه برای برخی از مشکلاتم به درمانگر مراجعه کردم و اطرافیانم را نیز گاهاً در صورت نیاز و تا آنجا که صلاحیت داشتهام، تشویق به این کار نمودهام. نقد روانشناسی به عنوان یک علم و روشی برای بهبود اختلالات روحی و روانی نیز، حیطهای است که به هیچ عنوان نمیخواهم و نمیتوانم در آن وارد شوم، مراد از این متن، صرفاً بیان کاستیای است که در این فرآیند وجود دارد و به نظر در مبانی بنیادی این رشته سرچشمه میگیرد.
روانشناسی، خصوصاً حیطههای از آن که سعی میشده به صورت علمی، عملی، نظاممند و آکادمیک پیشبرده شود، عمدتاً در مورد «چگونگی»هاست. اینکه چگونه اضطراب را مدیریت کنیم، چطور افسردگی را سرکوب کنیم و یا به چه شکل با خاطرات تلخ خود کنار بیاییم. اما به همین سبب، روانشناسان مجرب به طور جدی از دادن توصیههای مستقیم به مراجعان خود خودداری میکنند و صرفاً سعی میکنند عادات و رفتار او را برای حل مشکل اصلاح کنند. این رویکرد، به قطع برای بسیاری از کسانی که با مشکلاتی از این دست به طور جدی دست و پنجه نرم میکنند مفید است، اما آیا میتواند مشکلات عام همهی ما را نیز حل کند؟
به آمارهای افسردگی، اضطراب اجتماعی و مشکلات مزمن و کوچک روانی کشورهای توسعهیافته بنگرید. تمام آنها در چند سال اخیر، رشدی عجیب داشتهاند؛ عجیب از این منظر که ما یقیناً در بهترین شرایط تاریخ بشری از حیث دسترسی به امکانات، نزدیکی به لذائذ و دوری از رنجهای کهن گونهی انسان مثل گرسنگی و شرایط آب و هوایی نامساعد زندگی میکنیم. با این حال، تمام این پیشرفتها، موجب نشده به بهشتی ابدی دست بیابیم. آنچه که به نظر من میآید، این است که این مشکلات نه مربوط به چگونگی زیستن، که در مورد «چرایی» زیستن ماست. امری که روانشناسی، و نسخههای عامیترش مثل مدیتیشن، قانون جذب و یا حتی مبلغان مصرف مواد مخدر جدید و... در موردش سکوت میکنند.
پرسش در مورد اینکه «زندگی خوب چیست؟» یکی از مهمترین نقاط شروع فلسفه است. نقطهای که در امتداد آن اموری مثل فضیلت، حرمت نفس و اخلاق پدیدار می شوند. من به هیچ عنوان از شرایط جوامع پیشاصنعتی بشری دفاع نمیکنم، اما فکر میکنم «مذهب»، فارغ از آنچه در مورد منبع آن فکر میکنیم و یا اینکه چه اثراتی بر دیگر مسائل بشری دارد، پاسخی است به همین سوال. سلسله اصول و قواعدی که به «مومن» میگوید چرا زندگی میکند و چگونگی زیستنش را نیز بر اساس همون اصول تنظیم مینماید. طبیعتاً ما نمیتوانیم پس از تمام تحولات، به شکل اولیه مذهب باز گردیم، اما پیشرفتهای سترگ علمی و فنآورانه و نهادهای اجتماعی و فرهنگی جدید، چیزی در مورد مسئلهی بنیادی طرحشده به ما نمیگوید. در دنیای امروز، نبود یک جواب مطمئن به این سوالات که «چرا زندگی میکنیم؟»، «چرا باید «خوب» زندگی کنیم؟» و «خوب زیستن به چه معناست»، خلأ واضحی را به وجود آورده است که معضلاتش میتواند از قحطی و سوز سرمایی که کابوس رعایای قرون وسطایی بود نیز وحشتناکتر باشد. علاوه بر مشکلات ریز و درشت درونی، به جنبشهای رادیکال متأخر، خصوصا «داعش» بنگرید. اینکه چطور جوانانی از اروپا به جنبشی با آن سطح از خشونت و بیرحمی و بدویت میپیوندند تا حس کنند زندگیشان «معنا» دارد.
بدون دانستن چرایی، دنبال چگونگی گشتن به مانند راه افتادن به سوی یک سراب در بیابان میماند؛ جستجوی جواب پرسشهای بنیادی، در قالب فلسفه، ادبیات، هنر و یا سنتهای مذهبی و فرهنگی و یا در هر قالب فردی دیگری، تنها شکل ممکن برای زیستی فضیلتمندانه و «سالم» است و توصیههای روانشناسانه نمیتواند جواب کاملی برای آنها باشند.
@youngconservative
محافظهکار جوان
فرانکنشتاین خبر انتشار نسخهی جدیدی از «فرانکنشتاین» را که شنیدم، از ته دل خوشحال شدم، کتابی در سبک گوتیک که قرار بود به قلم مترجمی زبردست و عزیز، به زبان ما دگرباره آفریده شود. میدانستم که کتاب، مؤخرهی مفصلی هم دارد که بیش از پیش به ارزشش در ذهنم میافزود.…
هیولایی که هیولا نیست؛ تأملی بر سینمایی جدید فرانکنشتاین (خطر لو رفتن داستان)
در سالی که گذشت، اقتباسی جدید از رمان فرانکنشتاینِ مری شلی با کارگردانی گیلرمو دلتورو، بر پردههای سینما رفت و با اسامی نامداری که در آن نقشآفرینی کردهاند، توانست به موفقیتهایی راضیکننده دست پیدا کند. من معمولاً دنبالکنندهی سینما نیستم و به طبع، «نقد فیلم» هم در توان من نیست، صرفاً میخواهم روایتی که این اقتباس از «پرومتئوس جدید» ارائه داد را موشکافی کنم.
فیلم پر از قابهایی است که من بسیار از آنها لذت بردم؛ هنر و معماری اشرافی اروپایی، نماهایی بیپرده از اجساد انسان و یا برخی لحظات نمادین مابین شخصیتهای داستان. که در کنار بازی ماهرانه اکثریت بازیگران، میتواند چند ساعتی چشم مخاطب را به صفحهی نمایش بدوزد. از نظر داستان هم نمیتوان گفت که روایت نامنسجمی ارائه داده است. اما در مقام مقایسه با کتاب، تغییراتی جزئی اما مهم اتفاق افتاده بود که به نظرم، پیام اصلی داستان را مخدوش کرده؛ جزئیاتی که هم در برداشت ما از شخصیت ویکتور فرانکنشتاین و هم از شخصیت آنچه ویکتور آفرید، اثر میگذارد.
بر خلاف شخصیت اصلی کتاب، ویکتور فرانکشتاین فیلم، بیش از آنکه یک دانشمند جاهطلب باشد، کنشهای یک فرد زخمخورده را ایفا میکند. شخصیت کتاب یک جوان مأخوذ به حیا و آرام است که صرفاً رویاهایی در ذهن دارد، در حالی که دانشمند پر شر و شور فیلم، چنان رفتار میکند که انگار دارد از گذشتهی خود انتقام میگیرد. در عمل هر مرز اخلاقی را خوار میشمارد و در راه رسیدن به اهدافش به هیچ چیزی جز خودش اهمیتی نمیدهد. در مقابل اما، موجودی که او میآفریند بسیار انسانیتر از آنچه در کتاب تصویر شده، آفریده میشود. فیلم داستان را چنان روایت میکند که ویکتور در چشم مخاطب، نه یک خطاکار، که یک ظالم به نظر برسد و مصائب و رنجهای هیولا نه به خاطر ذات ناهمگون خود او، که صرفاً نتیجهی ظلم و بیعدالتی ویکتور بوده است. و با تمام اینها، هیولا نیز برخلاف داستان اصلی، هرگز به سمت انتقامگیری و خالی کردن خشمش بر ویکتور به شکلی کور نمیرود. هیولای دلتورو، حتی توان عشق ورزیدن و محبت به آدمیان را دارد و در بخشهایی از فیلم، میان موجود و الیزابت، نامزدِ برادرِ ویکتور، که ویکتور نیز به دنبال جلب توجه و عشق اوست، محبتی شکل میگیرد که دیدگاه ما را به بسبسیار نسبت به هیولا تلطیف میکند. هر چند پس از خواندن کتاب هم میشود از جهتهایی هیولا را درک کرد، اما هیولای فیلم کاملاً شخصیتی قابل لمس و لایق دلسوزی است. چرخشی در داستان که شاید بر پردهی سینما جذاب به نظر بیاید اما بنمایهی اصلی داستانِ شلی را نادیده میگیرد. رمان نه در مورد ظلم یک شخصیت، که در مورد حکمتی عمیق است؛ «راه جهنم با نیّات خیر سنگفرش شده است».
همانطور که گفته شد، فرانکنشتاین ۲۰۲۵ فیلمی سرگرمکننده است؛ قابهای زیبا، روابط عاطفی عمیق مابین شخصیتها، فضای گوتیک و روایتِ علمی-تخیلی جذاب. اما سازنندگان نتوانستند -یا بهتر بگویم نخواستند- آنچه مری شلی بیان کرده را بازگویی کنند و به ارائهی پوستهی داستان او بسنده کردند.
@youngconservative
در سالی که گذشت، اقتباسی جدید از رمان فرانکنشتاینِ مری شلی با کارگردانی گیلرمو دلتورو، بر پردههای سینما رفت و با اسامی نامداری که در آن نقشآفرینی کردهاند، توانست به موفقیتهایی راضیکننده دست پیدا کند. من معمولاً دنبالکنندهی سینما نیستم و به طبع، «نقد فیلم» هم در توان من نیست، صرفاً میخواهم روایتی که این اقتباس از «پرومتئوس جدید» ارائه داد را موشکافی کنم.
فیلم پر از قابهایی است که من بسیار از آنها لذت بردم؛ هنر و معماری اشرافی اروپایی، نماهایی بیپرده از اجساد انسان و یا برخی لحظات نمادین مابین شخصیتهای داستان. که در کنار بازی ماهرانه اکثریت بازیگران، میتواند چند ساعتی چشم مخاطب را به صفحهی نمایش بدوزد. از نظر داستان هم نمیتوان گفت که روایت نامنسجمی ارائه داده است. اما در مقام مقایسه با کتاب، تغییراتی جزئی اما مهم اتفاق افتاده بود که به نظرم، پیام اصلی داستان را مخدوش کرده؛ جزئیاتی که هم در برداشت ما از شخصیت ویکتور فرانکنشتاین و هم از شخصیت آنچه ویکتور آفرید، اثر میگذارد.
بر خلاف شخصیت اصلی کتاب، ویکتور فرانکشتاین فیلم، بیش از آنکه یک دانشمند جاهطلب باشد، کنشهای یک فرد زخمخورده را ایفا میکند. شخصیت کتاب یک جوان مأخوذ به حیا و آرام است که صرفاً رویاهایی در ذهن دارد، در حالی که دانشمند پر شر و شور فیلم، چنان رفتار میکند که انگار دارد از گذشتهی خود انتقام میگیرد. در عمل هر مرز اخلاقی را خوار میشمارد و در راه رسیدن به اهدافش به هیچ چیزی جز خودش اهمیتی نمیدهد. در مقابل اما، موجودی که او میآفریند بسیار انسانیتر از آنچه در کتاب تصویر شده، آفریده میشود. فیلم داستان را چنان روایت میکند که ویکتور در چشم مخاطب، نه یک خطاکار، که یک ظالم به نظر برسد و مصائب و رنجهای هیولا نه به خاطر ذات ناهمگون خود او، که صرفاً نتیجهی ظلم و بیعدالتی ویکتور بوده است. و با تمام اینها، هیولا نیز برخلاف داستان اصلی، هرگز به سمت انتقامگیری و خالی کردن خشمش بر ویکتور به شکلی کور نمیرود. هیولای دلتورو، حتی توان عشق ورزیدن و محبت به آدمیان را دارد و در بخشهایی از فیلم، میان موجود و الیزابت، نامزدِ برادرِ ویکتور، که ویکتور نیز به دنبال جلب توجه و عشق اوست، محبتی شکل میگیرد که دیدگاه ما را به بسبسیار نسبت به هیولا تلطیف میکند. هر چند پس از خواندن کتاب هم میشود از جهتهایی هیولا را درک کرد، اما هیولای فیلم کاملاً شخصیتی قابل لمس و لایق دلسوزی است. چرخشی در داستان که شاید بر پردهی سینما جذاب به نظر بیاید اما بنمایهی اصلی داستانِ شلی را نادیده میگیرد. رمان نه در مورد ظلم یک شخصیت، که در مورد حکمتی عمیق است؛ «راه جهنم با نیّات خیر سنگفرش شده است».
همانطور که گفته شد، فرانکنشتاین ۲۰۲۵ فیلمی سرگرمکننده است؛ قابهای زیبا، روابط عاطفی عمیق مابین شخصیتها، فضای گوتیک و روایتِ علمی-تخیلی جذاب. اما سازنندگان نتوانستند -یا بهتر بگویم نخواستند- آنچه مری شلی بیان کرده را بازگویی کنند و به ارائهی پوستهی داستان او بسنده کردند.
@youngconservative