Forwarded from در سنگر آزادی
اگر با دقت به نوشتههای صلحطلبان روشنفکر جوانتر نگاه کنیم، متوجه میشویم که آنها به هیچ وجه محکومیت بیطرفانه را بیان نمیکنند، بلکه تقریباً به طور کامل علیه بریتانیا و ایالات متحده هدایت شدهاند. علاوه بر این، آنها معمولاً خشونت را به عنوان یک کل محکوم نمیکنند، بلکه فقط خشونتی را که در دفاع از کشورهای غربی استفاده میشود، محکوم میکنند. روسها، بر خلاف بریتانیاییها، به دلیل دفاع از خود با ابزار جنگی سرزنش نمیشوند، و در واقع تمام تبلیغات صلحطلبانه از این نوع از ذکر روسیه یا چین خودداری میکنند. همچنین ادعا نمیشود که هندیها باید در مبارزه خود علیه بریتانیا از خشونت خودداری کنند. ادبیات صلحطلبانه سرشار از اظهارات مبهمی است که اگر معنایی داشته باشند، تاکید میکنند که دولتمردان از نوع هیتلر بر دولتمردانی از نوع چرچیل ترجیح داده میشوند و شاید خشونت اگر به اندازه کافی خشن باشد قابل توجیه است. پس از سقوط فرانسه، صلحطلبان فرانسوی، که با یک انتخاب واقعی روبرو شدند که همتایان انگلیسیشان مجبور به انجام آن نبودند، عمدتاً به نازیها پیوستند.
درباره ناسیونالیسم
جورج اورول
ترجمه حسن کریمی
@Classical_Liberalism
درباره ناسیونالیسم
جورج اورول
ترجمه حسن کریمی
@Classical_Liberalism
Forwarded from On Liberty | دربارهی آزادی
فرد روانرنجور فاقد توانایی برای سازگاری با محیط خویش است. او غیر اجتماعی است؛ او هرگز با واقعیّتها سازگاری ندارد. ولی چه بخواهد چه نخواهد، واقعیّت کار خودش را میکند. این فراتر از قدرت روانرنجور است که اراده و کنشهای همنوعان خود را از بین ببرد و همهچیز را از پیش روی خود بردارد. بنابراین او به خیالپردازی و اوهام پناه میبرد. افراد ضعیف که قدرت ادامهی زندگی و همراهی با واقعیّت را ندارند، به دیکتاتوری و قدرت تسلیم کردن دیگران روی میآورند. سرزمین رویاهای او سرزمینی است که ارادهی او تنها در آن تصمیم میگیرد؛ قلمرویی است که او بهتنهایی در آن دستور میدهد و دیگران اطاعت میکنند. در این بهشت تنها آن چیزی که او میخواهد، رخ میدهد. همهچیز درست و معقول است، یعنی همهچیز دقیقاً مطابق با عقاید و خواستههای اوست؛ از نظر عقل او معقول است.
روانرنجور در پناه این رویاها نقش دیکتاتور را به خود اختصاص میدهد؛ او خودش را سزار میبیند. هنگام خطاب همشهریان خود باید متواضعتر باشد. او دیکتاتوری را به تصویر میکشد که توسّط شخص دیگری اداره میشود. ولی این دیکتاتور تنها جانشین و خادم اوست؛ او آنطور که روانرنجور از او میخواهد، عمل میکند. فردی خیالپرداز که از این محدودیّت خودداری میکرد و خود را برای پست دیکتاتور پیشنهاد میکرد، خطر دیوانه در نظرگرفتهشدن و دیوانه خوانده شدن را به جان میخرید. روانپزشکان دیوانگی او را خودبزرگبینی مینامند.
هیچکس هرگز دیکتاتوری کسانی را، که اهدافی غیر از اهداف خودش دارند، توصیّه نکرده است. کسی که از دیکتاتوری دفاع میکند، همیشه از حکومت نامحدود باب میل خود دفاع میکند، اگرچه توسّط یک واسطه، یک نسخهبردار از امیال او، اداره میشود. او دیکتاتوری را میخواهد که به شکل خودش ساخته شود.
● لودویگ فون میزس. حکومت قادرمطلق: ظهور دولت تمامیّتخواه و جنگ تمامعیار
➣ @Notes_On_Liberty
روانرنجور در پناه این رویاها نقش دیکتاتور را به خود اختصاص میدهد؛ او خودش را سزار میبیند. هنگام خطاب همشهریان خود باید متواضعتر باشد. او دیکتاتوری را به تصویر میکشد که توسّط شخص دیگری اداره میشود. ولی این دیکتاتور تنها جانشین و خادم اوست؛ او آنطور که روانرنجور از او میخواهد، عمل میکند. فردی خیالپرداز که از این محدودیّت خودداری میکرد و خود را برای پست دیکتاتور پیشنهاد میکرد، خطر دیوانه در نظرگرفتهشدن و دیوانه خوانده شدن را به جان میخرید. روانپزشکان دیوانگی او را خودبزرگبینی مینامند.
هیچکس هرگز دیکتاتوری کسانی را، که اهدافی غیر از اهداف خودش دارند، توصیّه نکرده است. کسی که از دیکتاتوری دفاع میکند، همیشه از حکومت نامحدود باب میل خود دفاع میکند، اگرچه توسّط یک واسطه، یک نسخهبردار از امیال او، اداره میشود. او دیکتاتوری را میخواهد که به شکل خودش ساخته شود.
● لودویگ فون میزس. حکومت قادرمطلق: ظهور دولت تمامیّتخواه و جنگ تمامعیار
➣ @Notes_On_Liberty
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
بازاندیشی مفاهیم فرهنگی
زوال قصهگویی
از بین همهی جشنها، آیینها و رسوم فرنگی، یکی هست که من دوست داشتم از آن تقلید میکردیم و در ایران رایج میشد: رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس.
تصورش هم جالب است. از یکی از شبهای بلند زمستان میعادی بسازی. دوستان و خویشان یکییکی از بیرون برسند، سردشان باشد و خودشان را گرم کنند. چیزی بنوشند و بعد دور هم در جایی که برای آن همه آدم تنگ است بچپند و در تاریکی یکی قصه بگوید و دیگران گوش کنند. قصههای ترسناکی که باعث میشود بخواهی به نفر بغل دستت بچسبی...
ما ظاهراً با کریسمس مشکلی نداریم و این اعتقاد زیرگونهی جدیدی از ایرانیان رایج شده که هر بهانهای برای شادی خوب است و مته به خشخاش گذاشتن دربارهی منشاء و هویت این چیزها تنگنظریهای جماعت عقبماندهی میهندوست و ملیگراست (البته این مبلغان خوشی جشنهای کنیایی یا ژاپنی را برگزار نمیکنند و به هفتاد رقم جشن باستانی ایرانی کاری ندارند، مسالهشان گرفتن جشنهای اروپایی/آمریکایی است که به آنها احساس "استفرانگ" بودن بدهد و خودشان را قاطی جماعت باکلاس بپندارند.) با جشن ساختن از چیزهای ترسناک هم که مشکلی نداریم و شکر خدا هالووین هم در کنار عاشورا در تهران به خوبی و خوشی برگزار میشوند. پس چرا رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس در ایران رایج نمیشود؟ چرا کریسمس میآید، درخت کاج تزئیینشدهاش که تا همین صد سال پیش ملل مسیحی مثل روسها با آن همه جنگل کاج جزو کریسمس نمیپنداشتندش میآید، بابا نوئل میآید، خلاصه همه چیز میآید الا این یکی؟
به این میتوان سه پاسخ داد.
کریسمس و هالووین برگزار کردن در وضع فعلی به استعدادی بیش از استعداد عنتر (و نه عنترباز!) نیاز ندارد. عنتربازها که یکی از صاحبان صنف سازندگان سرگرمی بودند، موجود میمونسانی به نام عنتر را میگرفتند و تربیت میکردند و لباس میپوشاندند و آرایش (!) میکردند که بعضی اداها را بیاید و حالتی شبیه رقص ایجاد کند که باعث تفریح بینندگان میشد. چنانکه پیداست، عنترهای دستآموز اگر هنوز هم میبودند میتوانستند در این جشنها شرکت کنند.
در مقابل قصهگویی به استعداد خاصی محتاج است، استعدادی که سنتاً میگفتند مال مادربزرگهاست، استعدادی که بدون آرایش دخترها و گریم پسرها و ادا و لباس مخصوص و عورتنمایی و تحریک جنسی قدرت این را داشت که جمعیتی را مجذوب خود نگه دارد. چنانکه ارسطو نیز دوهزار و چندصد سال پیش به تلویح گفته: اگر از تئاتر ساز و برگ آن، لوازم صحنه، لباسها، گریم، دکور و... را بگیریم، هنوز نقالی، یعنی هنر قصهگویی باقی میماند که اصل جاذبهی تئاتر است، اما اگر قصهگویی را حذف کنیم، تقریباً چیزی جز همان عنتربازی باقی نمیماند. از این روست که اشکال گوناگون هنرهای اجرایی، حتی وقتی که مثل باله و پانتومیم بیکلام هستند، قصه میگویند.
پاسخ دوم از پاسخ اول مشتق است: یک علت رواج رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس بنا به گفتهی بعضی پژوهندگان فرهنگ عوام بریتانیا وجود شخصی است به نام چارلز دیکنز. جامعه هم باید قصهگویی به قدرت دیکنز را داشته باشد (که قصهی ترسناک سرود کریسمس را بگوید) هم باید مخاطبانی داشته باشد که شنیدن قصهی سرود کریسمس را به عنتربازی ترجیح بدهند (که تولید این دومی از اولی دشوارتر است) ما فعلاً حتی موفق نشدهایم یک ترجمهی فارسی بدردبخور از کتاب دیکنز بدهیم، چه رسد به آنکه دیکنز خودمان را داشته باشیم.
پاسخ سوم به همین مسالهی مخاطبان برمیگردد: در عصری که افراط در فردگرایی به هذیان رسیده قصهگو به چه درد میخورد؟ به قول اسکار وایلد (تصویر دریان گری، چاپ نشر مد، ص397) «در قدیمالایام کتابها را اهل قلم مینوشتند و عموم میخواندند. امروز عموم مینویسند و هیچ کس نمیخواند.» حالتی که در آن جمعیتی تمام توجه خود را به یک نفر -یعنی قصهگو- عطف کرده باشد، دیگر جالب نیست. همه دوست دارند خودشان در کانون توجه باشند و از این رو هر روز افراطهای احمقانهتر از افراد سر میزند که بتوانند لااقل یکی از بسیارانی باشند که در این کانون یا حوالی آن هستند.
بعد از این همه تازه یادمان میافتد که اگر مساله قصهگویی میبود، احتیاج به رسم فرنگی کریسمس نمیبود، چون از قدیم ایرانیان در شب چله قصه میگفتند. مساله این است که اتفاقاً از شب چله هم قصهاش افتاده و ادایش باقی مانده و این نمایش مبتذل و تئاتر بیمحتوایی است که ما در آن زندگی میکنیم.
اگر هلدرلین شاعر میبود که مدام وضع معاصر خویش را با یونانیان میسنجید، لابد میگفت: یونانیان تئاتر را به سطحی برکشیدند که فلسفه و حقوق و تاریخ و مسائل اساسی زندگی را هم شامل شد، ما زندگی واقعی را به تئاتری تقلیل دادیم که نام عنتربازی هم از سرش زیاد است.
#بازاندیشی_مفاهیم_فرهنگی
#جشنهای_ایرانی
سپاس ریوندی
زوال قصهگویی
از بین همهی جشنها، آیینها و رسوم فرنگی، یکی هست که من دوست داشتم از آن تقلید میکردیم و در ایران رایج میشد: رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس.
تصورش هم جالب است. از یکی از شبهای بلند زمستان میعادی بسازی. دوستان و خویشان یکییکی از بیرون برسند، سردشان باشد و خودشان را گرم کنند. چیزی بنوشند و بعد دور هم در جایی که برای آن همه آدم تنگ است بچپند و در تاریکی یکی قصه بگوید و دیگران گوش کنند. قصههای ترسناکی که باعث میشود بخواهی به نفر بغل دستت بچسبی...
ما ظاهراً با کریسمس مشکلی نداریم و این اعتقاد زیرگونهی جدیدی از ایرانیان رایج شده که هر بهانهای برای شادی خوب است و مته به خشخاش گذاشتن دربارهی منشاء و هویت این چیزها تنگنظریهای جماعت عقبماندهی میهندوست و ملیگراست (البته این مبلغان خوشی جشنهای کنیایی یا ژاپنی را برگزار نمیکنند و به هفتاد رقم جشن باستانی ایرانی کاری ندارند، مسالهشان گرفتن جشنهای اروپایی/آمریکایی است که به آنها احساس "استفرانگ" بودن بدهد و خودشان را قاطی جماعت باکلاس بپندارند.) با جشن ساختن از چیزهای ترسناک هم که مشکلی نداریم و شکر خدا هالووین هم در کنار عاشورا در تهران به خوبی و خوشی برگزار میشوند. پس چرا رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس در ایران رایج نمیشود؟ چرا کریسمس میآید، درخت کاج تزئیینشدهاش که تا همین صد سال پیش ملل مسیحی مثل روسها با آن همه جنگل کاج جزو کریسمس نمیپنداشتندش میآید، بابا نوئل میآید، خلاصه همه چیز میآید الا این یکی؟
به این میتوان سه پاسخ داد.
کریسمس و هالووین برگزار کردن در وضع فعلی به استعدادی بیش از استعداد عنتر (و نه عنترباز!) نیاز ندارد. عنتربازها که یکی از صاحبان صنف سازندگان سرگرمی بودند، موجود میمونسانی به نام عنتر را میگرفتند و تربیت میکردند و لباس میپوشاندند و آرایش (!) میکردند که بعضی اداها را بیاید و حالتی شبیه رقص ایجاد کند که باعث تفریح بینندگان میشد. چنانکه پیداست، عنترهای دستآموز اگر هنوز هم میبودند میتوانستند در این جشنها شرکت کنند.
در مقابل قصهگویی به استعداد خاصی محتاج است، استعدادی که سنتاً میگفتند مال مادربزرگهاست، استعدادی که بدون آرایش دخترها و گریم پسرها و ادا و لباس مخصوص و عورتنمایی و تحریک جنسی قدرت این را داشت که جمعیتی را مجذوب خود نگه دارد. چنانکه ارسطو نیز دوهزار و چندصد سال پیش به تلویح گفته: اگر از تئاتر ساز و برگ آن، لوازم صحنه، لباسها، گریم، دکور و... را بگیریم، هنوز نقالی، یعنی هنر قصهگویی باقی میماند که اصل جاذبهی تئاتر است، اما اگر قصهگویی را حذف کنیم، تقریباً چیزی جز همان عنتربازی باقی نمیماند. از این روست که اشکال گوناگون هنرهای اجرایی، حتی وقتی که مثل باله و پانتومیم بیکلام هستند، قصه میگویند.
پاسخ دوم از پاسخ اول مشتق است: یک علت رواج رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس بنا به گفتهی بعضی پژوهندگان فرهنگ عوام بریتانیا وجود شخصی است به نام چارلز دیکنز. جامعه هم باید قصهگویی به قدرت دیکنز را داشته باشد (که قصهی ترسناک سرود کریسمس را بگوید) هم باید مخاطبانی داشته باشد که شنیدن قصهی سرود کریسمس را به عنتربازی ترجیح بدهند (که تولید این دومی از اولی دشوارتر است) ما فعلاً حتی موفق نشدهایم یک ترجمهی فارسی بدردبخور از کتاب دیکنز بدهیم، چه رسد به آنکه دیکنز خودمان را داشته باشیم.
پاسخ سوم به همین مسالهی مخاطبان برمیگردد: در عصری که افراط در فردگرایی به هذیان رسیده قصهگو به چه درد میخورد؟ به قول اسکار وایلد (تصویر دریان گری، چاپ نشر مد، ص397) «در قدیمالایام کتابها را اهل قلم مینوشتند و عموم میخواندند. امروز عموم مینویسند و هیچ کس نمیخواند.» حالتی که در آن جمعیتی تمام توجه خود را به یک نفر -یعنی قصهگو- عطف کرده باشد، دیگر جالب نیست. همه دوست دارند خودشان در کانون توجه باشند و از این رو هر روز افراطهای احمقانهتر از افراد سر میزند که بتوانند لااقل یکی از بسیارانی باشند که در این کانون یا حوالی آن هستند.
بعد از این همه تازه یادمان میافتد که اگر مساله قصهگویی میبود، احتیاج به رسم فرنگی کریسمس نمیبود، چون از قدیم ایرانیان در شب چله قصه میگفتند. مساله این است که اتفاقاً از شب چله هم قصهاش افتاده و ادایش باقی مانده و این نمایش مبتذل و تئاتر بیمحتوایی است که ما در آن زندگی میکنیم.
اگر هلدرلین شاعر میبود که مدام وضع معاصر خویش را با یونانیان میسنجید، لابد میگفت: یونانیان تئاتر را به سطحی برکشیدند که فلسفه و حقوق و تاریخ و مسائل اساسی زندگی را هم شامل شد، ما زندگی واقعی را به تئاتری تقلیل دادیم که نام عنتربازی هم از سرش زیاد است.
#بازاندیشی_مفاهیم_فرهنگی
#جشنهای_ایرانی
سپاس ریوندی
آبان ۹۸؛ چرا کاهش یارانه بنزین یک برنامه «لیبرال» نبود. (و نیست!)
شش سال از کشتار بیمحابای آبان ۹۸ میگذرد. کشتاری که همراه با زد و خوردهای فراوان و قطع اینترنت بینالمللی، زخمی عمیق بر روان رنجور ما ایرانیان گذاشت و بر بیفایده بودن «اصلاحات» حاکمیتی صحه گذاشت. اعتراضاتی که پس از افزایش قیمت بنزین، یا به عبارتی کاهش یارانه دولتی آن، در سراسر کشور شعلهور شد و به بهانههای واهی، سرکوبی شدید بر آن اعمال شد. دوشکا روی ماشین یا در هلیکوپتر، جوانان ایران را به مانند برگ درخت روی زمین میریخت و هنوز که هنوز است، جز تخمین ۱۵۰۰ نفری روزنامهی رویترز، برآورد دقیقی از تلفات آن فاجعه در دسترس ما نیست.
ما طرفداران آزادی اقتصادی، همواره از کاهش دخالت دولتی در اقتصاد و بالاخص الغای «سوبسید» روی کالاها حمایت میکنیم. شش سال پیش هم جمعی از «اقتصاددانان» از اقدامات حاکمیت حمایت کردند و حتی از لزوم سرکوب مخالفان سخن گفتند. هر چند گذر زمان نشان داد که قبای «فریدمن» بر آنها گشاده است و برخلاف شیلی ژنرال پینوشه، این به اصطلاح «آزادسازی»، تمام بهبودهای احتمالی خود را در اثر تورم بنیانبرافکن از کف داد و امروز وضعیت حتی از پیش از افزایش قیمت نیز مضحکتر است.
به قطع تمام همفکران من در یک نظام اجتماعی سالم و آزاد، از کاهش اکثریت مداخلات دولتی حمایت میکنند. اما در ایران، کشوری که استخراج، پالایش و عرضهی نفت و فرآوردههایش، به تمامی و به زور سلاح، در اختیار حاکمیت است. تا حدی که تاسیس یک پمپ بنزین بدون رانت (خانواده شهید و جانباز و...) ناممکن است و در ثانی، به واسطه ماجراجوییهایی ایدئولوژیک حکومت در منطقه و رویابافیهای «آنتیامپریالیستی»، تحریم گریبان تمام شهروندان را گرفته و اقتصاد کشور در وضعیتی وخیم قرار داده و تورم هیچ برنامهریزی برای اقتصاد خود و خانواده را برنمیتابد، سخن از «آزادسازی قیمت بنزین» که تابع تمام موارد فوق است، چیزی جز نشانهی پولپاشی رسانهای و یا حماقت تمسخرآمیز گوینده نیست. به یاد بیاوریم که حتی اشغالگران خارجی نیز نسبت به کشورهای اشغالشده مسئولیتهایی دارند و تا زمانی که آزادیهای بنیادی تمام آحاد ملت تامین نشده، تامین حداقلهای زندگی را باید وظیفه حاکم دانست.
@youngconservative
سلمیه! سلمیه! مظاهرات سلمیه!
«تظاهرات مسالمتآمیز است»
فریاد زنی از خوزستان؛ هنگام مشاهدهی خشونت دولتی
شش سال از کشتار بیمحابای آبان ۹۸ میگذرد. کشتاری که همراه با زد و خوردهای فراوان و قطع اینترنت بینالمللی، زخمی عمیق بر روان رنجور ما ایرانیان گذاشت و بر بیفایده بودن «اصلاحات» حاکمیتی صحه گذاشت. اعتراضاتی که پس از افزایش قیمت بنزین، یا به عبارتی کاهش یارانه دولتی آن، در سراسر کشور شعلهور شد و به بهانههای واهی، سرکوبی شدید بر آن اعمال شد. دوشکا روی ماشین یا در هلیکوپتر، جوانان ایران را به مانند برگ درخت روی زمین میریخت و هنوز که هنوز است، جز تخمین ۱۵۰۰ نفری روزنامهی رویترز، برآورد دقیقی از تلفات آن فاجعه در دسترس ما نیست.
ما طرفداران آزادی اقتصادی، همواره از کاهش دخالت دولتی در اقتصاد و بالاخص الغای «سوبسید» روی کالاها حمایت میکنیم. شش سال پیش هم جمعی از «اقتصاددانان» از اقدامات حاکمیت حمایت کردند و حتی از لزوم سرکوب مخالفان سخن گفتند. هر چند گذر زمان نشان داد که قبای «فریدمن» بر آنها گشاده است و برخلاف شیلی ژنرال پینوشه، این به اصطلاح «آزادسازی»، تمام بهبودهای احتمالی خود را در اثر تورم بنیانبرافکن از کف داد و امروز وضعیت حتی از پیش از افزایش قیمت نیز مضحکتر است.
به قطع تمام همفکران من در یک نظام اجتماعی سالم و آزاد، از کاهش اکثریت مداخلات دولتی حمایت میکنند. اما در ایران، کشوری که استخراج، پالایش و عرضهی نفت و فرآوردههایش، به تمامی و به زور سلاح، در اختیار حاکمیت است. تا حدی که تاسیس یک پمپ بنزین بدون رانت (خانواده شهید و جانباز و...) ناممکن است و در ثانی، به واسطه ماجراجوییهایی ایدئولوژیک حکومت در منطقه و رویابافیهای «آنتیامپریالیستی»، تحریم گریبان تمام شهروندان را گرفته و اقتصاد کشور در وضعیتی وخیم قرار داده و تورم هیچ برنامهریزی برای اقتصاد خود و خانواده را برنمیتابد، سخن از «آزادسازی قیمت بنزین» که تابع تمام موارد فوق است، چیزی جز نشانهی پولپاشی رسانهای و یا حماقت تمسخرآمیز گوینده نیست. به یاد بیاوریم که حتی اشغالگران خارجی نیز نسبت به کشورهای اشغالشده مسئولیتهایی دارند و تا زمانی که آزادیهای بنیادی تمام آحاد ملت تامین نشده، تامین حداقلهای زندگی را باید وظیفه حاکم دانست.
@youngconservative
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
لیبرالیسم را میتوان ایدهی «رهایی» دانست. رهایی از قید و بند تمام آنچه از بیرون و با خشونت بر امیال و ارادهی آدمی حد میگذارد، مادام که این رهایی، مخلِ میل و ارادهی دیگر اعضای اجتماع نشود. اگر چه تمام لیبرالها، فایدهگرا نیستند اما روح فلسفهی لیبرال در ارتباطی تنگاتنگ با اخلاق فایدهگرا قرار دارد. نظامی که معیار امر اخلاقی را، افزایش لذت برای همگان و کاهش رنج آنان برمیشمارد.
من درک میکنم که بسیاری از آدمیان، این نظم اخلاقی را مطلوب بپندارند. که به راستی، هر انسانی با حداقلی از عواطف بشری، از کاهش رنج همنوعانش خشنود میشود. اما اگر تیزبینانه بنگریم، میتوان خلل و فرجی را در این نظام دید که به سبب آن، بخشی از ادعاهای اولیهاش فرو میریزد. تجربهی زیستهی بشر، و طبع اخلاقیاش را نمیتوان به لذت و رنج فرو کاست. ما فرقی بنیادین با دیگر مخلوقات داریم؛ اندیشهی ما و امکان تسری آن بر احساسات و تجربیاتمان. گاهی تحمل رنجی خودخواسته و حتی تحمیل از روی خیرخواهی و بینش درست، موجب تجربیات، دستآوردها و اندیشههای شگرفی میشود که با لنزِ باریکِ میل-درد نمیتوان قضاوت کرد. ملال و «بیشخصیت بودن» امروز بخش عظیمی از مردم جهان را نمیتوان با این دوگانه، که مصرانه در پی گسترش آنها کوشید، توضیح داد و یا تلاشی برای درمانش کرد. تلاشی بیمعنا برای زدودن وجوه «انسانی» نوع بشر و گذار به موجودی که تنها قضاوتش، انتخاب رنجهای کمتر و لذائد بیشتر است.
ادامه دارد..
@youngconservative
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در جامعه بورژوآیی شخصیت آدمی بدون تعین و هویت مشخص نامتعادل و نامتوازن میشود و به صورت اتم در میآید.»لیبرالیسم را پادزهر ایدئولوژیهای خطرناک دوران مدرن برمیشمارند. سوسیالیسم انقلابی، ملیگرایی رادیکال و یا اسلامگرایی جهادی نیز، هر یک به نحوی خود را آنتیتز آن تعریف کردند و در بلندمدت، در مقابل اصول لیبرال شکست خوردند. در نگاهی منصفانه، لیبرالها، از جناح چپ دولت رفاهی تا آنارشیستهای بازار، توانستند رقبای جمعگرا را در تقریباً تمام عرصهها، در هم بکوبند. بازار آزاد، حقوق فردی و مشارکت سیاسی در مقابل اقتصاد بسته، استبداد مطلقه و اهداف ملی، مذهبی و یا طبقاتی، برندگانی بی چون و چرا به حساب میآیند. اما نگارندهی این سطور، همانقدر با این ایدئولوژیها مخالف است که هر لیبرال راستینی. و این سلسله نوشتار، نه تکرار ملالآور غرغرها و افاضات چند قرنهی ایدئولوژیهای نامبرده، که تلاشی است برای تبیین نظرگاهی است که همزمان بسیار نو و بسیار کهنه است.
نیکولای بردیایف: منابع کمونیسم روسی و مفهوم آن
لیبرالیسم را میتوان ایدهی «رهایی» دانست. رهایی از قید و بند تمام آنچه از بیرون و با خشونت بر امیال و ارادهی آدمی حد میگذارد، مادام که این رهایی، مخلِ میل و ارادهی دیگر اعضای اجتماع نشود. اگر چه تمام لیبرالها، فایدهگرا نیستند اما روح فلسفهی لیبرال در ارتباطی تنگاتنگ با اخلاق فایدهگرا قرار دارد. نظامی که معیار امر اخلاقی را، افزایش لذت برای همگان و کاهش رنج آنان برمیشمارد.
من درک میکنم که بسیاری از آدمیان، این نظم اخلاقی را مطلوب بپندارند. که به راستی، هر انسانی با حداقلی از عواطف بشری، از کاهش رنج همنوعانش خشنود میشود. اما اگر تیزبینانه بنگریم، میتوان خلل و فرجی را در این نظام دید که به سبب آن، بخشی از ادعاهای اولیهاش فرو میریزد. تجربهی زیستهی بشر، و طبع اخلاقیاش را نمیتوان به لذت و رنج فرو کاست. ما فرقی بنیادین با دیگر مخلوقات داریم؛ اندیشهی ما و امکان تسری آن بر احساسات و تجربیاتمان. گاهی تحمل رنجی خودخواسته و حتی تحمیل از روی خیرخواهی و بینش درست، موجب تجربیات، دستآوردها و اندیشههای شگرفی میشود که با لنزِ باریکِ میل-درد نمیتوان قضاوت کرد. ملال و «بیشخصیت بودن» امروز بخش عظیمی از مردم جهان را نمیتوان با این دوگانه، که مصرانه در پی گسترش آنها کوشید، توضیح داد و یا تلاشی برای درمانش کرد. تلاشی بیمعنا برای زدودن وجوه «انسانی» نوع بشر و گذار به موجودی که تنها قضاوتش، انتخاب رنجهای کمتر و لذائد بیشتر است.
ادامه دارد..
@youngconservative
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش اول: اخلاق لیبرال-۱ بخش دوم بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم «من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در جامعه…
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش دوم: اخلاق لیبرال-۲
بخش اول
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
ایدهی لیبرالیسم شاید در نگاه اول نسبت به شیوههای تربیتی بیاعتنا به نظر بیاد. اما در نهایت منتج به سبک زندگی و خلق ارزشهایی میشود که فضای نامناسبی را برای امتداد ارزشهای قدیمی ایجاد میکند. ارزشهایی که به هر یک از ما شخصیتی اخلاقی و مواجههای مبتنی بر پالایش این جهان میداد، جای خودش را به مصرف و مصرف و مصرف داده است. که با مشاهده کثرت و افزایش بسبسیار زیادِ تعارضات روحی و روانی در جامعهی امروز، مصرفگرایی و مصرفدوستی و مصرفدرمانی! کانهوا آب خوردن فردی تشنه از آب شور دریاست.
اما این آخر دنیا نیست. هنوز هم میتوان روح ظریف بشر را نجات دهیم. پیشنهاد من به هیچ عنوان مداخلهی دولت، که در ادامه این سلسلهنوشتار به سراغ آن هم میرویم، نیست. من از روشی سخن میگویم که یهودیها سالها توانستند آئین و مسلک خویش را در میان تشنگان به خونشان حفظ کنند؛ بازگشت به اجتماعات کوچک خانوادگی، صنفی و دوستانه که میکوشد پرسش کهن «زندگی خوب چیست؟» را، در تمام زمینههای زیست انسانی پاسخ دهد. به قطع جواب ما با جواب پدرانمان و جواب فرزندمان با ما متفاوت است. اما جستجوی دائمی برای جواب این سوال، نه سرگردانی که والاترین شکل زندگی فضیلتمندانه است و این جستجو، جواب «آنچه دلم میخواهد» که لیبرالیسم به این پرسش میدهد را به هیچ عنوان مقبول نمیداند.
ادامه دارد..
@youngconservative
بخش دوم: اخلاق لیبرال-۲
بخش اول
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«شوالیهگری تنها راه ممکن برای رهایی از جهانی است که میان گرگهایی که نمیفهمند و گوسفندانی که نمیتوانند از ارزشهای زندگی دفاع کنند، تقسیم شده است.»در مقابل فایدهگرایی، میتوان از منش اخلاقی دیگری سخن گفت که عمیقاً منطبق با پیچیدگیهای روح آدمی و مواجههای مبتنی بر اندیشه و تجربه با جهان است؛ پرورش فضائل. چیزی که در دنیای پر از میل ما، به گنجی نایاب شبیهتر است. با فروپاشی سلسلهمراتب دنیای قدیم، اشرافیت که به سبب سنتهای دیرپای صنفی و خانوادگی، افراد را با انضباط و ارزشهای خود بار میآوردند، از بین رفتهاند و چندی بعد، ارزشهایشان نیز کنار ایشان در گورستان آرمیدند.
سی.اس لوئیس: ضرورت شوالیهگری (اینجا بخوانید)
ایدهی لیبرالیسم شاید در نگاه اول نسبت به شیوههای تربیتی بیاعتنا به نظر بیاد. اما در نهایت منتج به سبک زندگی و خلق ارزشهایی میشود که فضای نامناسبی را برای امتداد ارزشهای قدیمی ایجاد میکند. ارزشهایی که به هر یک از ما شخصیتی اخلاقی و مواجههای مبتنی بر پالایش این جهان میداد، جای خودش را به مصرف و مصرف و مصرف داده است. که با مشاهده کثرت و افزایش بسبسیار زیادِ تعارضات روحی و روانی در جامعهی امروز، مصرفگرایی و مصرفدوستی و مصرفدرمانی! کانهوا آب خوردن فردی تشنه از آب شور دریاست.
اما این آخر دنیا نیست. هنوز هم میتوان روح ظریف بشر را نجات دهیم. پیشنهاد من به هیچ عنوان مداخلهی دولت، که در ادامه این سلسلهنوشتار به سراغ آن هم میرویم، نیست. من از روشی سخن میگویم که یهودیها سالها توانستند آئین و مسلک خویش را در میان تشنگان به خونشان حفظ کنند؛ بازگشت به اجتماعات کوچک خانوادگی، صنفی و دوستانه که میکوشد پرسش کهن «زندگی خوب چیست؟» را، در تمام زمینههای زیست انسانی پاسخ دهد. به قطع جواب ما با جواب پدرانمان و جواب فرزندمان با ما متفاوت است. اما جستجوی دائمی برای جواب این سوال، نه سرگردانی که والاترین شکل زندگی فضیلتمندانه است و این جستجو، جواب «آنچه دلم میخواهد» که لیبرالیسم به این پرسش میدهد را به هیچ عنوان مقبول نمیداند.
ادامه دارد..
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش سوم: نهادهای لیبرال-۱
بخش اول
بخش دوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
مایکل اوکشات یکی از بزرگترین مفسران، و صد البته تحسینکنندگان، تامس هابز به عنوان نظریهپرداز لویاتان است. اما اوکشات هابز را به دلیل نبود نظریهای منباب «ارادهی سیاسی» شماتت میکند. در حالی که روسو با «ارادهی عمومی» و هگل با «ارادهی عقلانی» سعی در پر کردن این خلاء دارند. بعد از چند قرن تجربهی ممتد نظم لیبرال در غرب و سرزمینهای الگوگرفته، و البته، پیروزی «لیبرالدموکراسی» بر رقبای سرسخت و خشنی چون مارکسیسم روسی و فاشیسم-نازیسم اروپایی، میتوان نشان داد که نبود چنین عنصری در فلسفهی سیاسی لیبرال، چطور این نظم را ناپایدار نموده.
اتفاقاً لیبرالها به نبود «اراده» در نظم سیاسی دلخواهشان میبالند. اگر نحلههای رادیکال این اندیشه، «آنارکوکاپیتالیست»ها که معتقد به لزوم انقراض دولت هستند، را کنار بگذاریم، باقی لیبرالها به دولتی برآمده از شکلی از «قرارداد اجتماعی» اعتقاد دارند. دولتی خالی از ایده و اراده که تنها وظیفهاش، حفاظت از «حقوق» فردی، و پاسخ به امور مشاع، با توجه به نتایج دموکراتیک است. تنها دعوای باقیمانده، حدود این حقوق و شمول امور عمومی است که از طریق «انتخابات» در سطوح مختلف حل و فصل میشوند. اما این تصور انتزاعی از دولت، جامعه و فرد، هیچگاه به شکلی کامل امکان گسترش نداشته، ندارد و نخواهد داشت. با توجه به استدلالات قسمتهای قبل، فلسفه لیبرال به سبب ضدیت با نهادهای سنتی و پرورشی پیشالیبرال، افراد را از هویت خود جدا کرده و به شکل «شبهفرد»ی اتمیستی درمیاورد؛ موجودی مضطرب، خالی از اندیشه و سراسر میل. در جامعهای متشکل از شبهافراد، «سیاست» نه به معنای فضیلتمندش، محلی برای گفتگو منباب امور عمومی، که محلی برای باجگیری رانتی و ایدئولوژیک است. بگذارید بیشتر توضیح دهم:
پیشتر ادعا شد که فهم لیبرالی از مفهوم «آزادی»، هر چند ادعا میکند در امور انسانی بیطرف است، اما به سبب ذات سلبی خود، از پرورش فضیلتهای فردی و بینافردی ناکام است. میتوان همین منطق را در مورد فضیلتهای عمومی نیز دید. انسان لیبرال نه به فضیلت، که به «ایدئولوژی» گروییده است. نظمی مصنوع که سعی میکند با ابزارآلاتش، تمام تعاریف را بازنویسی کند و زبان را به گروگان بگیرد. به همین سبب، پارلمان، شورا، گفتگو و نظم که ابزاری برای امتداد امر سیاسی، مصالحت اجتماعی و پرورش «شخصیت»ها بودند، امروز ابزاری برای جنگ مابین خواستهها و تورم «امیال» شبهافراد شده است.
ادامه دارد..
@youngconservative
بخش سوم: نهادهای لیبرال-۱
بخش اول
بخش دوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«نهادهای لیبرال، همین که به دست آیند، بلافاصله دیگر لیبرال نیستند: از آن پس هیچ چیز زیانبارتر از نهادهای لیبرال برای آزادی وجود ندارد... تا زمانی که هنوز برایشان میجنگند، همین نهادها اثر کاملاً متفاوتی دارند؛ در واقع آنگاه آزادی را به شدت ترویج میکنند... زیرا آزادی چیست؟ اینکه آدمی ارادهی مسئولیتپذیریِ خود را داشته باشد. اینکه نسبت به سختی، رنج، محرومیت، حتی نسبت به زندگی بیتفاوتتر شده باشد. اینکه آماده باشد انسانها را برای آرمان خود قربانی کند، خود را هم استثنا نکند.»نمیتوان دستاوردهای سیاسی لیبرالیسم را در شکلگیری دنیای ما انکار کرد. تأسیس حقوق فردی، تأکید بر تفکیک قوا و گسترش امکان عاملیت اجتماعی برای برخی از قشرهای همیشه نادیدهگرفته شده در طول تاریخ. اما «نظم لیبرال» همواره در معرض خطراتی از داخل و خارج خود بوده است. از جانب جنبشهای منبعث از ایدئولوژیهای تودهای تمامیتخواه، و یا در شکلی خود ویرانگر، از دست دادن هویت نهادهای مختلفش.
فردریش نیچه: تبارشناسی اخلاق
مایکل اوکشات یکی از بزرگترین مفسران، و صد البته تحسینکنندگان، تامس هابز به عنوان نظریهپرداز لویاتان است. اما اوکشات هابز را به دلیل نبود نظریهای منباب «ارادهی سیاسی» شماتت میکند. در حالی که روسو با «ارادهی عمومی» و هگل با «ارادهی عقلانی» سعی در پر کردن این خلاء دارند. بعد از چند قرن تجربهی ممتد نظم لیبرال در غرب و سرزمینهای الگوگرفته، و البته، پیروزی «لیبرالدموکراسی» بر رقبای سرسخت و خشنی چون مارکسیسم روسی و فاشیسم-نازیسم اروپایی، میتوان نشان داد که نبود چنین عنصری در فلسفهی سیاسی لیبرال، چطور این نظم را ناپایدار نموده.
اتفاقاً لیبرالها به نبود «اراده» در نظم سیاسی دلخواهشان میبالند. اگر نحلههای رادیکال این اندیشه، «آنارکوکاپیتالیست»ها که معتقد به لزوم انقراض دولت هستند، را کنار بگذاریم، باقی لیبرالها به دولتی برآمده از شکلی از «قرارداد اجتماعی» اعتقاد دارند. دولتی خالی از ایده و اراده که تنها وظیفهاش، حفاظت از «حقوق» فردی، و پاسخ به امور مشاع، با توجه به نتایج دموکراتیک است. تنها دعوای باقیمانده، حدود این حقوق و شمول امور عمومی است که از طریق «انتخابات» در سطوح مختلف حل و فصل میشوند. اما این تصور انتزاعی از دولت، جامعه و فرد، هیچگاه به شکلی کامل امکان گسترش نداشته، ندارد و نخواهد داشت. با توجه به استدلالات قسمتهای قبل، فلسفه لیبرال به سبب ضدیت با نهادهای سنتی و پرورشی پیشالیبرال، افراد را از هویت خود جدا کرده و به شکل «شبهفرد»ی اتمیستی درمیاورد؛ موجودی مضطرب، خالی از اندیشه و سراسر میل. در جامعهای متشکل از شبهافراد، «سیاست» نه به معنای فضیلتمندش، محلی برای گفتگو منباب امور عمومی، که محلی برای باجگیری رانتی و ایدئولوژیک است. بگذارید بیشتر توضیح دهم:
پیشتر ادعا شد که فهم لیبرالی از مفهوم «آزادی»، هر چند ادعا میکند در امور انسانی بیطرف است، اما به سبب ذات سلبی خود، از پرورش فضیلتهای فردی و بینافردی ناکام است. میتوان همین منطق را در مورد فضیلتهای عمومی نیز دید. انسان لیبرال نه به فضیلت، که به «ایدئولوژی» گروییده است. نظمی مصنوع که سعی میکند با ابزارآلاتش، تمام تعاریف را بازنویسی کند و زبان را به گروگان بگیرد. به همین سبب، پارلمان، شورا، گفتگو و نظم که ابزاری برای امتداد امر سیاسی، مصالحت اجتماعی و پرورش «شخصیت»ها بودند، امروز ابزاری برای جنگ مابین خواستهها و تورم «امیال» شبهافراد شده است.
ادامه دارد..
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش سوم: نهادهای لیبرال-۱ بخش اول بخش دوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم «نهادهای لیبرال، همین که به دست آیند، بلافاصله دیگر لیبرال نیستند: از آن پس هیچ چیز زیانبارتر از نهادهای لیبرال برای آزادی وجود ندارد... تا زمانی که هنوز…
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش چهارم: نهادهای لیبرال-۲
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش پنجم
بخش ششم
جامعهی ایدهآل لیبرالها جامعهای است متشکل از مسیحی، مسلمان، یهودی، بودایی، بیخدا، چندخدا، بتپرست، اهل خانواده، همجنسگرا، بیقید جنسی و هر جمع نقیضینی که به ذهن آدمی میرسد. جامعهای که هر فرد، صفر تا صد زندگی خودش را میسازد و در یک زیست مسالمتآمیز با دیگران، عمر خود را سپری میکند. جامعهای که در آن حقایق به کثرت آدمیان وجود دارند و هیچکس مجاز به «باز نبودن» نیست. تصویری که در جذابیت و اغواگری، تنهبهتنهی «چوپانی صبح و ماهیگیری ظهر و شکسپیرخوانی شب» مارکس میزند. و متاسفانه به همان میزان هم ناممکن است.
لیبرالیسم ادعا میکند که میتوان نهادهای اجتماعی را طوری «بازطراحی» کرد که از هر قضاوت ارزشیای میان دو ادعای «صلحآمیز» عاری باشد. پس تا زمانی که دعاوی دو طرف یک جدال دست به خشونت نزنند، میتوانند هر دو درست باشند. اما امروز میتوان به وضوح دید که این مدعا ناممکن است. نهادهای سیاسی و اجتماعی جامعهی لیبرال نه تنها نمیتواند دعاوی مختلف را حل یا حداقل برای یکدیگر قابل تحمل نماید، بلکه دستخوش معیاری است که از هر نظامهای پیشامدرنی مستبدانهتر است؛ «افکار عمومی».
همانطور که هر دنبالکنندهای مستحضر است، «گفتگو» فضیلت نهایی امر عمومی در فلسفهی کلاسیک است، ایدهی «همهچیز را همگان دانند» را نیز منورالفکران قرن ۱۷ و ۱۸ اروپایی کشف نکردهاند. اما گفتگوی میان شخصیتهایی پرورشیافته و فضیلتمند هیچ ارتباطی با فضای ایجادشده در جامعهای لیبرال ندارد. در این فضا که طبیعتاً فضای جنگ امیال است، بدویترین و تنانهترین برآورد از «توده»ی شبهافراد، معیار اصلی درست و غلط است و در فقدان نهادهای قضاوت سنتی، گریزی از این سرنوشت نیست. اگر جامعهی مستبدانهی استالینی/هیتلری با سرکوب و خشونت دست به یکدستسازی صداها میزد، جامعهی لیبرال با بهانههای «آزادی»، «حق انتخاب» و «دموکراتیزاسیون» صداها، ارزشها و روشهای نالیبرال را به صورتی نرم سرکوب میکند. فهم تماماً انتزاعی لیبرالها از مفهوم «آزادی» و «گشودگی»، منجر به نظام ارزشی ناقصی شده که اگر چه به حق در مقابل «۱۹۸۴» اورول موضع میگیرد، اما در مقابل «دنیای قشنگ نو» هاکسلی، چیزی جز «چه بهتر» در چنته ندارد.
ادامه دارد...
@youngconservative
بخش چهارم: نهادهای لیبرال-۲
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش پنجم
بخش ششم
«باز بودن، چنان که امروزه درک و دریافت میشود، عبارت است از تسلیم شدن به هر چیزی که قویتر است یا ستایش هر چیزی که موفقیتی پرتعداد به دست آورده است و آن را به یک اصل تبدیل کردن. این حقهٔ تاریخگرائی است که مقاومت ما جلوی تاریخ را از بین برده است؛ تاریخی که در زمانهٔ ما افکار عمومی نامیده میشود؛ زمانهای که در آن افکار عمومی قاعده تعیین میکند. بارها و بارها شنیدهام که افرادی از کنار گذاشتن الزام آموزش زبان یا آموختن علم و فلسفه به مثابۀ راهی برای پیشرفتِ باز بودن یاد میکنند. اینجا است که دو نوع باز بودن باهم برخورد میکنند. وقتی قرار است مقابل دانش، باز باشیم چیزهائی هست که افراد باید بدانند اما بسیاری خوش ندارند برای یادگیری آن خود را زحمت بدهند و به نظرشان کسالت آور و بیربط میآید.»
آلن بلوم:بسته شدن ذهن آمریکایی
جامعهی ایدهآل لیبرالها جامعهای است متشکل از مسیحی، مسلمان، یهودی، بودایی، بیخدا، چندخدا، بتپرست، اهل خانواده، همجنسگرا، بیقید جنسی و هر جمع نقیضینی که به ذهن آدمی میرسد. جامعهای که هر فرد، صفر تا صد زندگی خودش را میسازد و در یک زیست مسالمتآمیز با دیگران، عمر خود را سپری میکند. جامعهای که در آن حقایق به کثرت آدمیان وجود دارند و هیچکس مجاز به «باز نبودن» نیست. تصویری که در جذابیت و اغواگری، تنهبهتنهی «چوپانی صبح و ماهیگیری ظهر و شکسپیرخوانی شب» مارکس میزند. و متاسفانه به همان میزان هم ناممکن است.
لیبرالیسم ادعا میکند که میتوان نهادهای اجتماعی را طوری «بازطراحی» کرد که از هر قضاوت ارزشیای میان دو ادعای «صلحآمیز» عاری باشد. پس تا زمانی که دعاوی دو طرف یک جدال دست به خشونت نزنند، میتوانند هر دو درست باشند. اما امروز میتوان به وضوح دید که این مدعا ناممکن است. نهادهای سیاسی و اجتماعی جامعهی لیبرال نه تنها نمیتواند دعاوی مختلف را حل یا حداقل برای یکدیگر قابل تحمل نماید، بلکه دستخوش معیاری است که از هر نظامهای پیشامدرنی مستبدانهتر است؛ «افکار عمومی».
همانطور که هر دنبالکنندهای مستحضر است، «گفتگو» فضیلت نهایی امر عمومی در فلسفهی کلاسیک است، ایدهی «همهچیز را همگان دانند» را نیز منورالفکران قرن ۱۷ و ۱۸ اروپایی کشف نکردهاند. اما گفتگوی میان شخصیتهایی پرورشیافته و فضیلتمند هیچ ارتباطی با فضای ایجادشده در جامعهای لیبرال ندارد. در این فضا که طبیعتاً فضای جنگ امیال است، بدویترین و تنانهترین برآورد از «توده»ی شبهافراد، معیار اصلی درست و غلط است و در فقدان نهادهای قضاوت سنتی، گریزی از این سرنوشت نیست. اگر جامعهی مستبدانهی استالینی/هیتلری با سرکوب و خشونت دست به یکدستسازی صداها میزد، جامعهی لیبرال با بهانههای «آزادی»، «حق انتخاب» و «دموکراتیزاسیون» صداها، ارزشها و روشهای نالیبرال را به صورتی نرم سرکوب میکند. فهم تماماً انتزاعی لیبرالها از مفهوم «آزادی» و «گشودگی»، منجر به نظام ارزشی ناقصی شده که اگر چه به حق در مقابل «۱۹۸۴» اورول موضع میگیرد، اما در مقابل «دنیای قشنگ نو» هاکسلی، چیزی جز «چه بهتر» در چنته ندارد.
ادامه دارد...
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش چهارم: نهادهای لیبرال-۲ بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش پنجم بخش ششم «باز بودن، چنان که امروزه درک و دریافت میشود، عبارت است از تسلیم شدن به هر چیزی که قویتر است یا ستایش هر چیزی که موفقیتی پرتعداد به دست آورده است و آن…
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش پنجم: اقتصاد لیبرال
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش ششم
مالکیت خصوصی و تجارت آزاد، احتمالاً کمطرفدارترین قسمت از فلسفهی لیبرال باشد. تا به آنجا که بخشی از سنت فکری لیبرال نیز در مواردی از آن عقبنشینی میکنند و بر وجوه اجتماعی و سیاسی آن اصرار میورزند. اما به هر روی، بخش مهمی از موفقیت نظام لیبرال در تاریخ معاصر بشر مدیون قواعد اقتصادی و حقوقی «سرمایهداری» است.
اما نمیتوان سرمایهداری را بدون زمینههای تاریخی، اجتماعی و فرهنگیاش فهمید. سرمایهداری میوهی زیست اجتماعی حاصل از شبکهی پیچیدهای از عرفها و سنتهاست؛ خانوادهی هستهای، مذهب غیرسیاسی، همگونی فرهنگی، اجتماعات محلی، اشرافیت و زمینداری و...
هر چند قِسْم مهمی از وارثان لیبرالیسم نیز دفاعیات قدرتمند و چندجانبهای از این وجه آن میکنند، اما جامعهی لیبرال و نهادهایش بخش ضروریای از نهادهای همبسته با اقتصاد آزاد را یا از بین بردهاند و یا به شکل دیگری مستحل کردهاند.
اگر به تاریخ معاصر اروپا بنگریم، دولت مدرن، هر فضایی را که بعد از سقوط نهادهای سنتی خالی مانده بود را اشغال کرد. شبهافراد اتمیستی و منفک از هم، تاب و تحمل استقلال مالی و مسئولیت گذران زیست خویش را نداشته و ندارند. اگر به نظریات آنارشیستهای بازار که غایت لیبرالیسم را نبود دولت میپندارند وقعی ننهیم، لیبرالیسم در جهان مدرن، سبب شده است که تمام امکانهای استقلال اجتماعات ما، توسط مکانیزمی خزنده که خود را «دولت رفاه» مینامد نابود شوند. جامعهی بینهاد دولت را برای مشکلات نامربوط به دولت طلب میکند و دولت نیز طبعأ بدان لبیک میگوید.
نکتهی مهم دیگری نیز وجود دارد: فهم خشک و صوری لیبرالیسم از حقوق و قواعد حقوقی، موجب شده روشهای درخشان جوامع در قرنهای گذشته به سادگی و با یک امضا رد شوند؛ قواعد پیچیدهای که هیچگاه روی کاغذ نیامدند اما نسل به نسل رعایت شدند و زندگی را ادامه دادند. به قناتها در ایران و یا الگوهای کشت سنتی آمریکایی فکر کنید. در فرمالیسم لیبرال هیچیک جای ندارد و جای خود را به مواردی چون «بهرهوری» میدهند. روندی که سنن اجتماعات مختلف را تغییر داده و تمام آنها را به تودهای بیسر و شکل تغییر میدهد.
ادامه دارد..
@youngconservative
بخش پنجم: اقتصاد لیبرال
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش ششم
«اگر فرد قادر باشد به نیرو و انگیزهی شخصیِ خود کاری را انجام دهد، این کار نباید از سوی یک نهاد اجتماعیِ فرادست صورت گیرد؛ یک نهاد فرادست در حوزهی اجتماعی اجازه ندارد وظایف فرد زیردست را بر عهده گیرد و صلاحیتها را از او غصب کند»
پاپ بندیکت شانزدهم: فضیلت مهربانی
مالکیت خصوصی و تجارت آزاد، احتمالاً کمطرفدارترین قسمت از فلسفهی لیبرال باشد. تا به آنجا که بخشی از سنت فکری لیبرال نیز در مواردی از آن عقبنشینی میکنند و بر وجوه اجتماعی و سیاسی آن اصرار میورزند. اما به هر روی، بخش مهمی از موفقیت نظام لیبرال در تاریخ معاصر بشر مدیون قواعد اقتصادی و حقوقی «سرمایهداری» است.
اما نمیتوان سرمایهداری را بدون زمینههای تاریخی، اجتماعی و فرهنگیاش فهمید. سرمایهداری میوهی زیست اجتماعی حاصل از شبکهی پیچیدهای از عرفها و سنتهاست؛ خانوادهی هستهای، مذهب غیرسیاسی، همگونی فرهنگی، اجتماعات محلی، اشرافیت و زمینداری و...
هر چند قِسْم مهمی از وارثان لیبرالیسم نیز دفاعیات قدرتمند و چندجانبهای از این وجه آن میکنند، اما جامعهی لیبرال و نهادهایش بخش ضروریای از نهادهای همبسته با اقتصاد آزاد را یا از بین بردهاند و یا به شکل دیگری مستحل کردهاند.
اگر به تاریخ معاصر اروپا بنگریم، دولت مدرن، هر فضایی را که بعد از سقوط نهادهای سنتی خالی مانده بود را اشغال کرد. شبهافراد اتمیستی و منفک از هم، تاب و تحمل استقلال مالی و مسئولیت گذران زیست خویش را نداشته و ندارند. اگر به نظریات آنارشیستهای بازار که غایت لیبرالیسم را نبود دولت میپندارند وقعی ننهیم، لیبرالیسم در جهان مدرن، سبب شده است که تمام امکانهای استقلال اجتماعات ما، توسط مکانیزمی خزنده که خود را «دولت رفاه» مینامد نابود شوند. جامعهی بینهاد دولت را برای مشکلات نامربوط به دولت طلب میکند و دولت نیز طبعأ بدان لبیک میگوید.
نکتهی مهم دیگری نیز وجود دارد: فهم خشک و صوری لیبرالیسم از حقوق و قواعد حقوقی، موجب شده روشهای درخشان جوامع در قرنهای گذشته به سادگی و با یک امضا رد شوند؛ قواعد پیچیدهای که هیچگاه روی کاغذ نیامدند اما نسل به نسل رعایت شدند و زندگی را ادامه دادند. به قناتها در ایران و یا الگوهای کشت سنتی آمریکایی فکر کنید. در فرمالیسم لیبرال هیچیک جای ندارد و جای خود را به مواردی چون «بهرهوری» میدهند. روندی که سنن اجتماعات مختلف را تغییر داده و تمام آنها را به تودهای بیسر و شکل تغییر میدهد.
ادامه دارد..
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش ششم و نهایی: آنچه از آن دفاع میکنم.
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
در لابهلای نقدی که تقدیم شد، میتوان نشانهای از ترجیحات من را دید، اما در این بخش میخواهم به شکل کلی از آن حرف بزنم. آنچه که من از سیاست خوب میدانم را میتوان در مفهوم جامعه مدنی، که راجر اسکروتن آن را اینطور توصیف میکند دید:
این جامعهی مدنی، که بر سنتهای رفتاری بنا شده و از طریق قوانین عام عرفی اداره میشود، تنها تضمینکنندهی حراست ما از استبداد آشکار ۱۹۸۴ نیست؛ بلکه مهمتر از آن، پادزهر ما در برابر تسلیم نرم و داوطلبانه به لذتگرایی و بیمعنایی «دنیای قشنگ نو» نیز هست. زیرا شخصیت پرورشیافته، بهجای انتخاب دائمی رنج کمتر، ارادهی پذیرش رنج هدفمند را دارد؛ و این دقیقاً همان ظرفیت حیاتیای است که در نظام ارزشی ناقص و انتزاعی لیبرالیسم، مفقود مانده. دفاع من از این نظم، دفاع از سنتهایی است که ارادهی مسئولیتپذیری را در ما میپروراند و ما را از تبدیل شدن به شبهفردی اتمیستی که تنها به دنبال مصرف و میل است، نجات میدهد.
@youngconservative
بخش ششم و نهایی: آنچه از آن دفاع میکنم.
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
«سیاست، ایدهای است برای وارسی شرایط جامعه، نه کند و کاو برای جستن خط مشیای برای یک اجتماع هدفمند، یا شناسایی اهداف و طلب امتیاز و یا ایجاد یک اورشلیم جدید.»
مایکل اوکشات: درباره رفتار بشری
در لابهلای نقدی که تقدیم شد، میتوان نشانهای از ترجیحات من را دید، اما در این بخش میخواهم به شکل کلی از آن حرف بزنم. آنچه که من از سیاست خوب میدانم را میتوان در مفهوم جامعه مدنی، که راجر اسکروتن آن را اینطور توصیف میکند دید:
«مایکل اوکشات با یکعمر تلاش برای فهم ماهیتِ آنچه خودش «جامعهی مدنی» مینامید، متفکر سیاسی نامداری شد که میشناسیم. منظور اوکشات از اجتماع مدنی نوعی اجتماع است که خواستهها و آرزوهای سیاسی ما در آن به تعادل میرسد و برآورده میشود. او در در کردار بشر، نظریۀ نظم سیاسیاش را بر تقابلی میان جامعهی مدنی و اجتماع هدفمحور بنا میکند. مردم در اجتماع هدفمحور برای مقصود و هدف خاصی گرد هم میآیند، و مشارکتشان مبتنی است بر نیاز به همکاری برای رسیدن آن مقصود. اجتماعهای هدفمحور بر چندین نوع است: مثلاً، ارتش را داریم، که در آن دستورات از بالا به پایین، از طریق سلسلهمراتب یکانهای تابعه یا زیردست منتقل میشوند، و همیشه به هدف واحد شکستدادن دشمن معطوفند؛ مثال دیگر کسبوکار است، که در آن چهبسا اهداف روزبهروز دائماً تغییر کنند، هرچند در آن، لزوم رسیدن به سود در بلندمدت حرف اول را میزند؛ انواع گوناگونی از آموزش هست که آدمها برای مشاغل و حرف آماده میکند.»جامعهی مدنی نه پادگانی ملی، مذهبی و یا طبقاتی است و نه یک نظم فردمحور. بلکه نتیجهی طبیعی نسلها زندگی در کنار یکدیگر است. زندگی بر اساس ارزشهای مشترکی که با آن فضایی صلحآمیز ساختهایم و در آن پرورش مییابیم و بر اساس روشهایی اداره میشود که جوامع برای حفظ بقا و شکوفایی خود در طی سالهای متمادی به آن رسیدهاند. نظمی که در آن تکثر نه به معنای ازهمگسیختگی، که به معنای امکانی برای گفتوگو و شکوفایی هر یک از ماست. آزادی در این شهر، نه به معنای سلب مسئولیت، که به معنای آزادی شخصیتهایی پرورشیافته و بالغ برای قبول مسئولیت زندگی خود و اجتماعشان است.
این جامعهی مدنی، که بر سنتهای رفتاری بنا شده و از طریق قوانین عام عرفی اداره میشود، تنها تضمینکنندهی حراست ما از استبداد آشکار ۱۹۸۴ نیست؛ بلکه مهمتر از آن، پادزهر ما در برابر تسلیم نرم و داوطلبانه به لذتگرایی و بیمعنایی «دنیای قشنگ نو» نیز هست. زیرا شخصیت پرورشیافته، بهجای انتخاب دائمی رنج کمتر، ارادهی پذیرش رنج هدفمند را دارد؛ و این دقیقاً همان ظرفیت حیاتیای است که در نظام ارزشی ناقص و انتزاعی لیبرالیسم، مفقود مانده. دفاع من از این نظم، دفاع از سنتهایی است که ارادهی مسئولیتپذیری را در ما میپروراند و ما را از تبدیل شدن به شبهفردی اتمیستی که تنها به دنبال مصرف و میل است، نجات میدهد.
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
محافظهکار جوان pinned «چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش اول: اخلاق لیبرال-۱ بخش دوم بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم «من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در جامعه…»
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش اول: اخلاق لیبرال-۱ بخش دوم بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم «من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در جامعه…
پینوشت: بخشی از انتقادهای دوستان خوانده شد. برای رفع ابهامات و تبیین عمیقتر موضعم، اگر عمرم به دنیا بود و فرصت نوشتن داشتم، موضوعات مختلف اشارهشده را به صورت مفصلتر طی یک دورهی طولانی توضیح خواهم داد.
ققنوس از خاکستر برمیخیزد؛ بررسی سوریه جدید. یکسال پس از سقوط اسد
بخش اول
آن یازده روز عجیب
ساعت ۶:۱۸ صبح هشتم دسامبر ۲۰۲۴، یکی از مهمترین اتفاقات یک دههی اخیر خاورمیانه به ثمر رسید؛ فرماندهی ارتش سوریه، سقوط نظام بعثی را به صورت رسمی اعلام نمود و نخستوزیر رژیم سابق، برای تشکیل دولت انتقالی به همراه مخالفان اعلام آمادگی کرد. بشار و متحدینش که پس از سقوط حلب و «مصالحه» در حمص و جنوب سوریه، اطمینانی نسبی از ۲۰۱۸ نسبت به بقای دولت دمشق داشتند، مخالفان را صرفاً یک «زائده» در استان ادلب میپنداشتند اما درگیری شدید روسیه در جنگ اوکراین و تضعیف حزبالله لبنان و دیگر اعضای محور مقاومت پس از رویارویی اسرائیل، فرصتی برای مخالفانِ محصور در ادلب، برای زدن ضربهی نهایی به دولت مستعجل دمشق فرآهم آورد و «هیئت تحریرالشام» که وابستگان سابق به القاعده تاسیسش کرده بودند، فرصت را از دست ندادند. از سوی دیگر، اقلیت چند صد هزار نفری «دروزی» در استان جنوبی سویدا، که در فاز اول جنگ داخلی سوریه، سعی کردند انزوا و استقلال خود از هر دو سمت جنگ حفظ کنند، از ۲۰۲۳ شروع به تظاهراتی مدنی برعلیه فقر و فساد کردند و در ادامه، با برافراشتن پرچم انقلاب در کنار پرچم هویتی خود، جنبششان را امتداد انقلاب سوریه قلمداد کردند. با همهی این مقدمات، عجیب نبود که شهرها یکی یکی توسط مخالفان فتح شدند و جنگی خونین با بیش از یک دهه خشونت و ویرانی در یازده روز به سرانجام رسید.
سرزمین مینگذاری شده
مخالفان بشار که در رأسشان هیئت تحریرالشام و فرماندهی احمد حسین الشرع، با لقب جهادی ابومحمد الجولانی، قرار داشت، توانستند به سرعت شکلی از «دولت انتقالی» را سامان دهند و ادارهی امور را به دست بگیرند. تحریرالشام که روندی از استحاله فکری و اعتقادی را از «جهاد جهانی برای سرنگونی کفار» تا «دولت ملی و مدنی» را تجربه کرده بود، تلاش کرد تا نمونهای از «دولت نجات» در چند سال حضور در ادلب را، اینبار در نمونهای بزرگتر در سراسر خاک سوریه برپا کند. اما تفاوتها بسیار و چالشها عظیم بود؛ ادلب، سرزمینی که مردمانی اغلب سنیِ محافظهکار دارد، ترجیح میداد دولت نجات را که تنها نمونهی نسبتاً نظاممند از «دولت» در سرتاسر سوریه بود را تحمل کند، تا اینکه به سلطه دوباره اسد تن دهد و یا نظارهگر بلبشویی باشد که در مناطق دیگر تحت سلطه مخالفان (عمدتا تحت حمایت مستقیم ترکیه) جاری بود. اما «سوریه سرزمین هفتاد و دو ملت» است و پس از تجربهی هولناک معاصرش، چیزی برای چنگ انداختن وجود ندارد. اقتصاد، نهادها، زیرساختها، سنتها و تمام ملزومات زیست متمدنانه دچار تخریبی جدی شده بودند و حتی یکپارچگی سرزمینی سوریه نیز دچار خدشه شده بود و چندین دولت خودخوانده بر چهار گوشهاش حکم میراندند. در ثانی، کینههای عمیق هویتی و قومیتی حاصل از خشونت بیحد و مرز رژیم بعثی (که عمدهی سردمدارانش از طایفهی علوی بودند)، سوریه را به بمبی ساعتی تبدیل کرده بود که حتی با وجود استقرار نسبتاً راحت دولت جدید، وقایع غمانگیزی را رقم زد.
@youngconservative
بخش اول
«دوازده سال پیش، ریههای کودکان غوطه شرقی، چند کیلومتری کاخ زیبای شما، به جای هوا میزبان سارین شدند. امروز غوطه نفس میکشد جناب رئیسجمهور، هر روز به خود یادآوری کنید که وظیفه دارید که غوطه همیشه نفس بکشد»
نامهای به احمد الشرع در سالگرد پیروزی عملیات «ردع العدوان»
آن یازده روز عجیب
ساعت ۶:۱۸ صبح هشتم دسامبر ۲۰۲۴، یکی از مهمترین اتفاقات یک دههی اخیر خاورمیانه به ثمر رسید؛ فرماندهی ارتش سوریه، سقوط نظام بعثی را به صورت رسمی اعلام نمود و نخستوزیر رژیم سابق، برای تشکیل دولت انتقالی به همراه مخالفان اعلام آمادگی کرد. بشار و متحدینش که پس از سقوط حلب و «مصالحه» در حمص و جنوب سوریه، اطمینانی نسبی از ۲۰۱۸ نسبت به بقای دولت دمشق داشتند، مخالفان را صرفاً یک «زائده» در استان ادلب میپنداشتند اما درگیری شدید روسیه در جنگ اوکراین و تضعیف حزبالله لبنان و دیگر اعضای محور مقاومت پس از رویارویی اسرائیل، فرصتی برای مخالفانِ محصور در ادلب، برای زدن ضربهی نهایی به دولت مستعجل دمشق فرآهم آورد و «هیئت تحریرالشام» که وابستگان سابق به القاعده تاسیسش کرده بودند، فرصت را از دست ندادند. از سوی دیگر، اقلیت چند صد هزار نفری «دروزی» در استان جنوبی سویدا، که در فاز اول جنگ داخلی سوریه، سعی کردند انزوا و استقلال خود از هر دو سمت جنگ حفظ کنند، از ۲۰۲۳ شروع به تظاهراتی مدنی برعلیه فقر و فساد کردند و در ادامه، با برافراشتن پرچم انقلاب در کنار پرچم هویتی خود، جنبششان را امتداد انقلاب سوریه قلمداد کردند. با همهی این مقدمات، عجیب نبود که شهرها یکی یکی توسط مخالفان فتح شدند و جنگی خونین با بیش از یک دهه خشونت و ویرانی در یازده روز به سرانجام رسید.
سرزمین مینگذاری شده
مخالفان بشار که در رأسشان هیئت تحریرالشام و فرماندهی احمد حسین الشرع، با لقب جهادی ابومحمد الجولانی، قرار داشت، توانستند به سرعت شکلی از «دولت انتقالی» را سامان دهند و ادارهی امور را به دست بگیرند. تحریرالشام که روندی از استحاله فکری و اعتقادی را از «جهاد جهانی برای سرنگونی کفار» تا «دولت ملی و مدنی» را تجربه کرده بود، تلاش کرد تا نمونهای از «دولت نجات» در چند سال حضور در ادلب را، اینبار در نمونهای بزرگتر در سراسر خاک سوریه برپا کند. اما تفاوتها بسیار و چالشها عظیم بود؛ ادلب، سرزمینی که مردمانی اغلب سنیِ محافظهکار دارد، ترجیح میداد دولت نجات را که تنها نمونهی نسبتاً نظاممند از «دولت» در سرتاسر سوریه بود را تحمل کند، تا اینکه به سلطه دوباره اسد تن دهد و یا نظارهگر بلبشویی باشد که در مناطق دیگر تحت سلطه مخالفان (عمدتا تحت حمایت مستقیم ترکیه) جاری بود. اما «سوریه سرزمین هفتاد و دو ملت» است و پس از تجربهی هولناک معاصرش، چیزی برای چنگ انداختن وجود ندارد. اقتصاد، نهادها، زیرساختها، سنتها و تمام ملزومات زیست متمدنانه دچار تخریبی جدی شده بودند و حتی یکپارچگی سرزمینی سوریه نیز دچار خدشه شده بود و چندین دولت خودخوانده بر چهار گوشهاش حکم میراندند. در ثانی، کینههای عمیق هویتی و قومیتی حاصل از خشونت بیحد و مرز رژیم بعثی (که عمدهی سردمدارانش از طایفهی علوی بودند)، سوریه را به بمبی ساعتی تبدیل کرده بود که حتی با وجود استقرار نسبتاً راحت دولت جدید، وقایع غمانگیزی را رقم زد.
@youngconservative
محافظهکار جوان
ققنوس از خاکستر برمیخیزد؛ بررسی سوریه جدید. یکسال پس از سقوط اسد بخش اول «دوازده سال پیش، ریههای کودکان غوطه شرقی، چند کیلومتری کاخ زیبای شما، به جای هوا میزبان سارین شدند. امروز غوطه نفس میکشد جناب رئیسجمهور، هر روز به خود یادآوری کنید که وظیفه دارید…
ققنوس از خاکستر برمیخیزد؛ بررسی سوریه جدید. یکسال پس از سقوط اسد
بخش دوم
الشرع و دیگر مسئولین دولت جدید سوریه، به سرعت شروع به اعلام نظراتی کردند که نشان از تغییری عجیب در نگرششان داشت؛ اگر الشرع در فاز اول جنگ داخلی، به تدریج از «جهادی» دستاربهسر و با روی پوشیده، به یک «انقلابی» با لباس نظامی به رنگ سبز زیتونی تبدیل شد، نوبت تغییر دیگری فرا رسیده بود؛ از «انقلابی» به «دولتمرد». الشرع به وضوح و صراحت اعلام کرد که با سقوط بشار اسد، «انقلاب سوریه» به پایان رسیده؛ موضعی که تا حدی خیال دولتهای دیگری مثل مصر، اردن یا عراق، که پتانسیلی برای جنبشهایی مشابه جنبش سوریه داشتند را راحت کرد. همچنین الشرع به صراحت تاکید کرد که آماده مذاکره و توافق با تمام کشورهای دنیا، حتی اسرائیل که پس از سقوط اسد به طور مستقیم توان ارتش سوریه را کاهش داد و بخشی از خاک سوریه را تصرف کرد، و یا ایران و روسیه به عنوان متحدان نظام سابق، را دارد. رویکردی که حداقل تا به امروز جایگاهش را تحکیم کرده است. مذاکرات فشرده با غرب، کشورهای منطقه و حتی روسیه، بالاخص سه دیدار با ترامپ و سفر رسمی الشرع و وزیر امورخارجهاش به کاخ سفید، باعث شده بخش بزرگی از تحریمهای سوریه لغو شود و نام هیئت تحریرالشام نیز از لیست گروههای تروریستی خارج شود.
ساخت یک خانه
به موازات مذاکرات خارجی، دولت جدید سوریه بر حل مشکلات بیشمار داخلی سوریه نیز توجه داشت. نابودی امکانات عمومی، وجود گروههای مسلح مختلف، چند میلیون آواره داخلی و خارجی، خطر تروریسم و هزار و یک بحران دیگر. الشرع به سرعت دستور تشکیل دوباره ارتش سوریه را صادر کرد و به گروههای انقلابی سابق فرمان داد تا در ارتش جدید ادغام شوند، همچنین با توجه به اینکه نیمی از مساحت سوریه (و نود درصد منابع نفتی آن) تحت کنترل «نیروهای سوریه دموکراتیک» که تحت حمایت آمریکا بودند، قرار داشت، مذاکرات فشرده و پیچیدهای را برای ادغام نیروهای کرد و... حاضر در آن را آغاز کرد و تا رسیدن به توافق ادامه داد. الشرع درِ سرمایهگذاری را برای همه، بالاخص کشورهای منطقه باز گذاشت و با پشتوانه رفع تحریمها، پیشنهاداتی را ارائه داد تا هر چه زودتر به بازسازی زیرساختهای سوریه بپردازند و خدمات عمومی را دگرباره سامان دهند. اقداماتی که نتایجش تا حدی امروز جواب داده و دمشق پس از دوازده سال، دوباره برق بیست و چهار ساعته دارد.
زخمهای قدیمی، خون جدید
در این یکسال اما سوریه خالی از خشونت نیز نبوده. پس از سقوط برقآسای بشار، بخشی از ارتش او به ساحل سوریه، منطقهی تاریخی علویان گریختند و برنامهای برای جنگیدن مسلحانه با دولت جدید پیریزی کردند. این شورش، که البته با اشارات خارجی از سمت حامیان نظام مخلوع نیز همراه بود، چیزی جز مصیبتی دوباره برای جامعهی علوی سوریه نداشت و با یک جرقه، آتش انتقامجویی از سمت گروههای مسلح را شعلهور کرد. گروههایی که هنوز دولت جدید توان کنترل کاملشان را نداشت و به فاجعهای غمانگیز منتهی شد که چند صد کشته غیرنظامی را به سیاههی قربانیان جنگ داخلی اضافه کرد.
چند ماه پس از آن، ورود بیجای دولت سوریه به دعوای کهن میان اهالی دروزی سویدا و کوچنشینان «بدوی» سنی، موجب بالا گرفتن آتش جنگ فرقهای و ورود شدید اسرائیل برای حمایت از دروزیها (که نقش فعالی در سیاست اسرائیل دارند) شد. جنگی کوتاهمدت که اینبار هم آوردهای جز انواع مختلف جنایت از سوی هر دو طرفش نداشت و روند «آشتی ملی» پیشگرفتهشده از طرف دولت سوریه را مختل کرد.
امیدواری؟
با تمام پستی و بلندیها، به شخصه آرزو دارم دولت الشرع بیشتر و بیشتر سامان بگیرد و آزادی و زندگی مردم سوریه از هر قوم و زبان و مذهب را به ایشان بازگرداند. همانطور که دولت اسد با «اسد او نحرق البلد» تبدیل به الگوی جنایتکاران و مستبدان شد (بکش و صبر کن و بمان)، سوریهی جدید میتواند امیدی برای همهی ملل دچار استبداد باشد. جایی که نور شمع تکتک ما، حتی تاریکترین فضاها را روشن میکند.
@youngconservative
بخش دوم
«اگر تنها من باشم که صحبت میکنم، سوریه چیزی نیاموخته است. ما از همه صداها، سکولار، مذهبی، قبیلهای، دانشگاهی، شهری و روستایی دعوت میکنیم. دولت اکنون باید گوش دهد، نه اینکه فرمان دهد.»دیپلماسی و تغییر نگرش
احمد الشرع
الشرع و دیگر مسئولین دولت جدید سوریه، به سرعت شروع به اعلام نظراتی کردند که نشان از تغییری عجیب در نگرششان داشت؛ اگر الشرع در فاز اول جنگ داخلی، به تدریج از «جهادی» دستاربهسر و با روی پوشیده، به یک «انقلابی» با لباس نظامی به رنگ سبز زیتونی تبدیل شد، نوبت تغییر دیگری فرا رسیده بود؛ از «انقلابی» به «دولتمرد». الشرع به وضوح و صراحت اعلام کرد که با سقوط بشار اسد، «انقلاب سوریه» به پایان رسیده؛ موضعی که تا حدی خیال دولتهای دیگری مثل مصر، اردن یا عراق، که پتانسیلی برای جنبشهایی مشابه جنبش سوریه داشتند را راحت کرد. همچنین الشرع به صراحت تاکید کرد که آماده مذاکره و توافق با تمام کشورهای دنیا، حتی اسرائیل که پس از سقوط اسد به طور مستقیم توان ارتش سوریه را کاهش داد و بخشی از خاک سوریه را تصرف کرد، و یا ایران و روسیه به عنوان متحدان نظام سابق، را دارد. رویکردی که حداقل تا به امروز جایگاهش را تحکیم کرده است. مذاکرات فشرده با غرب، کشورهای منطقه و حتی روسیه، بالاخص سه دیدار با ترامپ و سفر رسمی الشرع و وزیر امورخارجهاش به کاخ سفید، باعث شده بخش بزرگی از تحریمهای سوریه لغو شود و نام هیئت تحریرالشام نیز از لیست گروههای تروریستی خارج شود.
ساخت یک خانه
به موازات مذاکرات خارجی، دولت جدید سوریه بر حل مشکلات بیشمار داخلی سوریه نیز توجه داشت. نابودی امکانات عمومی، وجود گروههای مسلح مختلف، چند میلیون آواره داخلی و خارجی، خطر تروریسم و هزار و یک بحران دیگر. الشرع به سرعت دستور تشکیل دوباره ارتش سوریه را صادر کرد و به گروههای انقلابی سابق فرمان داد تا در ارتش جدید ادغام شوند، همچنین با توجه به اینکه نیمی از مساحت سوریه (و نود درصد منابع نفتی آن) تحت کنترل «نیروهای سوریه دموکراتیک» که تحت حمایت آمریکا بودند، قرار داشت، مذاکرات فشرده و پیچیدهای را برای ادغام نیروهای کرد و... حاضر در آن را آغاز کرد و تا رسیدن به توافق ادامه داد. الشرع درِ سرمایهگذاری را برای همه، بالاخص کشورهای منطقه باز گذاشت و با پشتوانه رفع تحریمها، پیشنهاداتی را ارائه داد تا هر چه زودتر به بازسازی زیرساختهای سوریه بپردازند و خدمات عمومی را دگرباره سامان دهند. اقداماتی که نتایجش تا حدی امروز جواب داده و دمشق پس از دوازده سال، دوباره برق بیست و چهار ساعته دارد.
زخمهای قدیمی، خون جدید
در این یکسال اما سوریه خالی از خشونت نیز نبوده. پس از سقوط برقآسای بشار، بخشی از ارتش او به ساحل سوریه، منطقهی تاریخی علویان گریختند و برنامهای برای جنگیدن مسلحانه با دولت جدید پیریزی کردند. این شورش، که البته با اشارات خارجی از سمت حامیان نظام مخلوع نیز همراه بود، چیزی جز مصیبتی دوباره برای جامعهی علوی سوریه نداشت و با یک جرقه، آتش انتقامجویی از سمت گروههای مسلح را شعلهور کرد. گروههایی که هنوز دولت جدید توان کنترل کاملشان را نداشت و به فاجعهای غمانگیز منتهی شد که چند صد کشته غیرنظامی را به سیاههی قربانیان جنگ داخلی اضافه کرد.
چند ماه پس از آن، ورود بیجای دولت سوریه به دعوای کهن میان اهالی دروزی سویدا و کوچنشینان «بدوی» سنی، موجب بالا گرفتن آتش جنگ فرقهای و ورود شدید اسرائیل برای حمایت از دروزیها (که نقش فعالی در سیاست اسرائیل دارند) شد. جنگی کوتاهمدت که اینبار هم آوردهای جز انواع مختلف جنایت از سوی هر دو طرفش نداشت و روند «آشتی ملی» پیشگرفتهشده از طرف دولت سوریه را مختل کرد.
امیدواری؟
با تمام پستی و بلندیها، به شخصه آرزو دارم دولت الشرع بیشتر و بیشتر سامان بگیرد و آزادی و زندگی مردم سوریه از هر قوم و زبان و مذهب را به ایشان بازگرداند. همانطور که دولت اسد با «اسد او نحرق البلد» تبدیل به الگوی جنایتکاران و مستبدان شد (بکش و صبر کن و بمان)، سوریهی جدید میتواند امیدی برای همهی ملل دچار استبداد باشد. جایی که نور شمع تکتک ما، حتی تاریکترین فضاها را روشن میکند.
@youngconservative
به نفع مهارت
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
قسمت اول
قسمت دوم
اگر قرون وسطیٰ در اروپای مسیحی، عصرِ سلطهی ایدههای زاهدانه و درویشمسلکانهای بود که تلاش میکردند تا حد امکان، امیال و خواستهای بدن را سرکوب کنند. ما امروز دورانِ پیروزیِ امیال زندگی میکنیم. عصرِ خریدِ ارزانِ لذیذترین غذاهایی که حتی به خیالِ طمّاعترین و شکمپرستترین شاهانِ گذشته هم نمیگذشتند. دورهی فراگیریِ نتفلیکس و آمازون که بهترین تئاترهای قدیمی جلوی سریالهای آنها یک قابِ کسلکننده هستند. روزگارِ امپراطوری اینستاگرام و تیکتاک، که بامزهترین دلقکها و ملیجکهای دربار به سادگی جلوی آنها و امثالشان کم میآورند. موهباتِ زیست در دوران شکوفاییِ سرمایهداری و پیشرفتهای عظیم تکنولوژیک، حتی سرسختترین مخالفان این دنیا را هم مرعوب خود ساخته است؛ اگر نسل اولِ مارکسیستها، چریکهای جانبرکف و نمادینی چون چهگوارا بودند، نسل دوم چپهای غربی، آیفون در جیب و مکبوک زیر بغل، حوصلهی کاری بیشتر از یک توئیت غرغرانه را ندارند. اگر بن لادن، زرقاوی و بغدادی با «جهاد» به پیکار با مدرنیسم و غرب میرفتند، بنیادگرایان باهوشتر ترجیح میدهند به آرامی حکمرانی کنند و از کارهای سختِ بنیادگرایانِ راستکیشتر بپرهیزند. حتی نگرش استبداد هم در عصر ما عوض شده. اگر شعارِ حکومت شوراها در مسکو یا نسل اول بنیادگرایان شیعی در تهران، ترویج زندگیِ جایگزینی برای لذتجوییهای روزمره بود. نوتمامیتخواههای قرن بیست و یک، که در راس خود حکومتِ سترگِ چین را میبینند، شعاری کاملاً مطابقِ اصل لذت دارند: «تا بدآنجا که مخلِّ سلطهی ما نیستید، لذایذ معمول برای شما را فراهم میکنیم.». لذّت، امروز به مثابه خدایی میماند که علتالعلل همهچیز محسوب میشود. خدایی که در نبود هیچ رقیبی، انگار قرار است به تاخ و تاز خود ادامه دهد.
این سلطه البته شگفتآور نبود. از بخشهای مهمی از فلسفههای هگل و نیچه، تا شخصیتِ «فاوست» مخلوقِ گوته و «دوریان گری» آفریدهی وایلد، پیشبینی میکردند که با زوال آداب و ادیان و سننِ مرتبط با دنیای قدیم از یکطرف، و گسترش تکنولوژی و اتوماسیونها از طرف دیگر، طبعِ انسانها را به سوی این زیست بکشاند. زیستی فارغ از دغدغههای جدی بقا که تا چندی پیش گونهی بشر درگیر آن بود.
اما در نگاهی عمیقتر، این زیست چندان هم مطلوب ما نیست. فلسفهی شوپنهاور درباره زیستن از اصلی تیزبینانه شروع میشود: «میل والد تبهروزی است؛ شکستِ ارضا نشدنش موجب رنج و لذتِ ارضا شدنش موجب ملال میشود.» هر چقدر با نتیجهگیری زاهدباورانهی او مخالف باشیم، نمیتوان هوشمندی این نظرش را کتمان کرد. با وجود آنکه از لحاظ ارضای مادی خواست اکثریت آدمیان، عصر ما با اختلاف غیر قابل مقایسهای از گذشته موفقتر است، ما خوشحالتر از نیاکانمان نیستیم. بخش مهمی از زندگی اکثر همعصران ما را ملال شکل داده است و برایش درمانی جز لذتهای بیشتر و غریبتر نمیشناسیم. در ثانی، تمام مبارزات ما برای کشف، ابداع، گسترش و حراستِ «آزادی» در نهایت برای تبدیل ما به ماشینهای میل-لذّت بود؟ من فکر میکنم که خیر، ما باید در عین حفظ آنچه داریم به فرای آن، به ریشهی هر آنچه به دست آوردهایم، به «انسانیت»مان هم بپردازیم. این نوشتار، پیشنهاد من به همنوعانی است که با من در این جهان زیست میکنند و دنبال راهی برای غنی کردن زیست خود میگردند. اکثر ما، مناسک دینی را از دست دادیم، فارغ از خوب یا بد، حقیقی یا ناحقیقی، «تجربهی دینی» از دست ما رفته و باز نمیگردد. ادیان معمولاً پیروانشان را از زیادهروی در لذائذ مادی منع میکردند و به شرط از آنسوی بام نیفتادن، سدِّ خوبی در برابر مسئلهی مدنظر من بودند. امّا من فکر کنم راهی عملی و در دسترس باقی مانده. راهی که خصوصاً برای همسالان من مسیر دلچسبی خواهد بود. مسیری که برخلاف پیشنهادات مذهبی، نه نفی لذّت، که دستیابی به لذّتی عمیقتر است.
@youngconservative
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
قسمت اول
قسمت دوم
«آزادی نه نفیِ وظیفه، که امتدادی بر آن است.»
سر راجر اسکروتن
اگر قرون وسطیٰ در اروپای مسیحی، عصرِ سلطهی ایدههای زاهدانه و درویشمسلکانهای بود که تلاش میکردند تا حد امکان، امیال و خواستهای بدن را سرکوب کنند. ما امروز دورانِ پیروزیِ امیال زندگی میکنیم. عصرِ خریدِ ارزانِ لذیذترین غذاهایی که حتی به خیالِ طمّاعترین و شکمپرستترین شاهانِ گذشته هم نمیگذشتند. دورهی فراگیریِ نتفلیکس و آمازون که بهترین تئاترهای قدیمی جلوی سریالهای آنها یک قابِ کسلکننده هستند. روزگارِ امپراطوری اینستاگرام و تیکتاک، که بامزهترین دلقکها و ملیجکهای دربار به سادگی جلوی آنها و امثالشان کم میآورند. موهباتِ زیست در دوران شکوفاییِ سرمایهداری و پیشرفتهای عظیم تکنولوژیک، حتی سرسختترین مخالفان این دنیا را هم مرعوب خود ساخته است؛ اگر نسل اولِ مارکسیستها، چریکهای جانبرکف و نمادینی چون چهگوارا بودند، نسل دوم چپهای غربی، آیفون در جیب و مکبوک زیر بغل، حوصلهی کاری بیشتر از یک توئیت غرغرانه را ندارند. اگر بن لادن، زرقاوی و بغدادی با «جهاد» به پیکار با مدرنیسم و غرب میرفتند، بنیادگرایان باهوشتر ترجیح میدهند به آرامی حکمرانی کنند و از کارهای سختِ بنیادگرایانِ راستکیشتر بپرهیزند. حتی نگرش استبداد هم در عصر ما عوض شده. اگر شعارِ حکومت شوراها در مسکو یا نسل اول بنیادگرایان شیعی در تهران، ترویج زندگیِ جایگزینی برای لذتجوییهای روزمره بود. نوتمامیتخواههای قرن بیست و یک، که در راس خود حکومتِ سترگِ چین را میبینند، شعاری کاملاً مطابقِ اصل لذت دارند: «تا بدآنجا که مخلِّ سلطهی ما نیستید، لذایذ معمول برای شما را فراهم میکنیم.». لذّت، امروز به مثابه خدایی میماند که علتالعلل همهچیز محسوب میشود. خدایی که در نبود هیچ رقیبی، انگار قرار است به تاخ و تاز خود ادامه دهد.
این سلطه البته شگفتآور نبود. از بخشهای مهمی از فلسفههای هگل و نیچه، تا شخصیتِ «فاوست» مخلوقِ گوته و «دوریان گری» آفریدهی وایلد، پیشبینی میکردند که با زوال آداب و ادیان و سننِ مرتبط با دنیای قدیم از یکطرف، و گسترش تکنولوژی و اتوماسیونها از طرف دیگر، طبعِ انسانها را به سوی این زیست بکشاند. زیستی فارغ از دغدغههای جدی بقا که تا چندی پیش گونهی بشر درگیر آن بود.
اما در نگاهی عمیقتر، این زیست چندان هم مطلوب ما نیست. فلسفهی شوپنهاور درباره زیستن از اصلی تیزبینانه شروع میشود: «میل والد تبهروزی است؛ شکستِ ارضا نشدنش موجب رنج و لذتِ ارضا شدنش موجب ملال میشود.» هر چقدر با نتیجهگیری زاهدباورانهی او مخالف باشیم، نمیتوان هوشمندی این نظرش را کتمان کرد. با وجود آنکه از لحاظ ارضای مادی خواست اکثریت آدمیان، عصر ما با اختلاف غیر قابل مقایسهای از گذشته موفقتر است، ما خوشحالتر از نیاکانمان نیستیم. بخش مهمی از زندگی اکثر همعصران ما را ملال شکل داده است و برایش درمانی جز لذتهای بیشتر و غریبتر نمیشناسیم. در ثانی، تمام مبارزات ما برای کشف، ابداع، گسترش و حراستِ «آزادی» در نهایت برای تبدیل ما به ماشینهای میل-لذّت بود؟ من فکر میکنم که خیر، ما باید در عین حفظ آنچه داریم به فرای آن، به ریشهی هر آنچه به دست آوردهایم، به «انسانیت»مان هم بپردازیم. این نوشتار، پیشنهاد من به همنوعانی است که با من در این جهان زیست میکنند و دنبال راهی برای غنی کردن زیست خود میگردند. اکثر ما، مناسک دینی را از دست دادیم، فارغ از خوب یا بد، حقیقی یا ناحقیقی، «تجربهی دینی» از دست ما رفته و باز نمیگردد. ادیان معمولاً پیروانشان را از زیادهروی در لذائذ مادی منع میکردند و به شرط از آنسوی بام نیفتادن، سدِّ خوبی در برابر مسئلهی مدنظر من بودند. امّا من فکر کنم راهی عملی و در دسترس باقی مانده. راهی که خصوصاً برای همسالان من مسیر دلچسبی خواهد بود. مسیری که برخلاف پیشنهادات مذهبی، نه نفی لذّت، که دستیابی به لذّتی عمیقتر است.
@youngconservative
به نفع مهارت
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
قسمت دوم
قسمت اول
اکثریت قریب به اتفاق ما، در کودکی مشغولیتی از جنس «هنر» داشتیم: نقاشی کشیدن همراه بزرگتر، ساختن مجسمههای ساده با گِل یا خمیربازی، حرکات آکروباتیک و به رخ کشیدن انعطاف بدنی، اگر خوششانس بودیم نواختن سازی در سنین نوجوانی یا فعالیتهای بسیاری از این دست. تقریباً همه میتوانیم شعف و شوری که ضمن پیشرفت در کار یا انجام موفق یک «اثر» از نگاه خودمان به ما دست میداد را به یاد بیاوریم. شعفی که بسبسیار با شعفی که دیدن یک پست نشاطآور اینستاگرام ایجاد میکند متفاوت بود، و من فکر نمیکنم مانعی برای تکرارش در بزرگسالی داشته باشیم.
در «داوود» میکل آنژ غور کنید، به «مونالیزا»ی داوینچی بنگرید و «سمفونی نهم» بتهوون را بشنوید. اطمینان دارم شما نیز مثل من، شوری را که هنرمند حین خلق احساس کرده را حس میکنید. مقصود من دعوت به تبدیل هنر به یک حرفه و رسیدن به درجات چنین بالا در آن نیست. [اگر رسیدید که چه بهتر :)]. مقصود، لمس آن احساس است. احساسی که تجلّیِ «انسانیّت» ما، ممیّزهی ما با حیوانات، خداوارگی ماست؛ «خلق کردن». آموختن، تمرین، اجرا و تکرار و تکرار و تکرار. فرآیندی که الزاماً به هدف خاصی نیست. جایزهای بیرونی در ازایش منتظر ما نیست و حتی ممکن است مخاطب دیگری جز خودمان نداشته باشد. برخلاف لذتهای رایج عصر ما، قرار نیست «هلو در گلو» باشد و کسب مهارت در آفرینش، فرآیندی زمانبر، هزینهبر، پر از شکست و پر از ناامیدی است. مسئلهای که بسیاری را در مراحل اول یادگیری منصرف میکند، امّا «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود». حداقل من جز کسبِ امکانات گذران یک زندگی نرمال، چیزی ارزندهتر نمیشناسم که هزینه و وقت و انرژی و حتی «امید» خود را برایش خرج کنیم.
همهی ما بالاخره به چیزی از میان هنرهای بیشمار علاقهمندیم. از نوشتن و شعر سرودن، نقاشی با وسایلی که دوست داریم و سبکی که میپسندیم، نواختن سازهای مختلف، خطاطی زبانهای مختلف به اشکال مختلف، مجسمهسازی، سفالگری تا هر هنری که به ذهن میرسد. یکی از ارزندهترین نتایج هزاران سال تمدّنِ بشری، بیشمار سنّتِ هنری از اقصی نقاط جهان ماست. سنتهایی که اتفاقاً تکنولوژی مدرن، ما را واجد وراثت آنها کرده است؛ ابزارِ نیمهحرفهای هر مهارتی را که دوست دارید، به قیمت نه چندان زیادی در تیراژهای میلیونی تولید میشود و آموزش هر چیزی به صورت مدون و تقریباً رایگان در فضای مجازی در دسترس است. همه میدانیم که گذران همین زندگیِ حداقلی در این اوضاع اقتصادی و سیاسی برای ما بسی سخت شده، امّا امیدوارم استدلالم برای مجبور کردن خود به مشغولیّتی از جنس مهارتهای هنری، در وقت آزادی که در همین شرایط هم خیلی از ما داریم، به جای غرق شدن در فعالیتهایی که صرفاً لذٌت آنی به ما میدهد، کافی باشد.
@youngconservative
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
قسمت دوم
قسمت اول
اکثریت قریب به اتفاق ما، در کودکی مشغولیتی از جنس «هنر» داشتیم: نقاشی کشیدن همراه بزرگتر، ساختن مجسمههای ساده با گِل یا خمیربازی، حرکات آکروباتیک و به رخ کشیدن انعطاف بدنی، اگر خوششانس بودیم نواختن سازی در سنین نوجوانی یا فعالیتهای بسیاری از این دست. تقریباً همه میتوانیم شعف و شوری که ضمن پیشرفت در کار یا انجام موفق یک «اثر» از نگاه خودمان به ما دست میداد را به یاد بیاوریم. شعفی که بسبسیار با شعفی که دیدن یک پست نشاطآور اینستاگرام ایجاد میکند متفاوت بود، و من فکر نمیکنم مانعی برای تکرارش در بزرگسالی داشته باشیم.
در «داوود» میکل آنژ غور کنید، به «مونالیزا»ی داوینچی بنگرید و «سمفونی نهم» بتهوون را بشنوید. اطمینان دارم شما نیز مثل من، شوری را که هنرمند حین خلق احساس کرده را حس میکنید. مقصود من دعوت به تبدیل هنر به یک حرفه و رسیدن به درجات چنین بالا در آن نیست. [اگر رسیدید که چه بهتر :)]. مقصود، لمس آن احساس است. احساسی که تجلّیِ «انسانیّت» ما، ممیّزهی ما با حیوانات، خداوارگی ماست؛ «خلق کردن». آموختن، تمرین، اجرا و تکرار و تکرار و تکرار. فرآیندی که الزاماً به هدف خاصی نیست. جایزهای بیرونی در ازایش منتظر ما نیست و حتی ممکن است مخاطب دیگری جز خودمان نداشته باشد. برخلاف لذتهای رایج عصر ما، قرار نیست «هلو در گلو» باشد و کسب مهارت در آفرینش، فرآیندی زمانبر، هزینهبر، پر از شکست و پر از ناامیدی است. مسئلهای که بسیاری را در مراحل اول یادگیری منصرف میکند، امّا «نابرده رنج، گنج میسر نمیشود». حداقل من جز کسبِ امکانات گذران یک زندگی نرمال، چیزی ارزندهتر نمیشناسم که هزینه و وقت و انرژی و حتی «امید» خود را برایش خرج کنیم.
همهی ما بالاخره به چیزی از میان هنرهای بیشمار علاقهمندیم. از نوشتن و شعر سرودن، نقاشی با وسایلی که دوست داریم و سبکی که میپسندیم، نواختن سازهای مختلف، خطاطی زبانهای مختلف به اشکال مختلف، مجسمهسازی، سفالگری تا هر هنری که به ذهن میرسد. یکی از ارزندهترین نتایج هزاران سال تمدّنِ بشری، بیشمار سنّتِ هنری از اقصی نقاط جهان ماست. سنتهایی که اتفاقاً تکنولوژی مدرن، ما را واجد وراثت آنها کرده است؛ ابزارِ نیمهحرفهای هر مهارتی را که دوست دارید، به قیمت نه چندان زیادی در تیراژهای میلیونی تولید میشود و آموزش هر چیزی به صورت مدون و تقریباً رایگان در فضای مجازی در دسترس است. همه میدانیم که گذران همین زندگیِ حداقلی در این اوضاع اقتصادی و سیاسی برای ما بسی سخت شده، امّا امیدوارم استدلالم برای مجبور کردن خود به مشغولیّتی از جنس مهارتهای هنری، در وقت آزادی که در همین شرایط هم خیلی از ما داریم، به جای غرق شدن در فعالیتهایی که صرفاً لذٌت آنی به ما میدهد، کافی باشد.
@youngconservative
Telegram
ما و جهان
به نفع مهارت
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
«آزادی نه نفیِ وظیفه، که امتدادی بر آن است.»
سر راجر اسکروتن
اگر قرون وسطیٰ در اروپای مسیحی، عصرِ سلطهی ایدههای زاهدانه و درویشمسلکانهای بود که تلاش میکردند تا حد امکان، امیال و…
پیشنهادی برای زندگی با یک روحِ آرام و آزاد در زمانهی ما
«آزادی نه نفیِ وظیفه، که امتدادی بر آن است.»
سر راجر اسکروتن
اگر قرون وسطیٰ در اروپای مسیحی، عصرِ سلطهی ایدههای زاهدانه و درویشمسلکانهای بود که تلاش میکردند تا حد امکان، امیال و…
اقوال الانعام
چون بچهشیعه نه قطبنما داره نه اصول. با تیترهای خبری زندگی میکنه.
یک مضحکهی دردآور
«جنگ روایتها»
گفتمان «جنگ روایتها» در فضای سیاسی حاکمیت ایران در یک دهه اخیر یکهتازی کرده است. گفتمانی که هستهی روایتش از شکستها و پیروزیهای جمهوری اسلامی را نه توان نظامی، اطلاعاتی و یا اقبال عمومی، که شکست و پیروزی در فضای رسانهای و روایتی میدانست. منطق و روشی که با آن میشد تا حد بسیار زیادی مسئولیت پروژههای ریز و درشت را از روی دوش متولیانش بردارد: اگر در سوریه و عراق پیروز شدیم، چون روایت «دفاع از حرم» پیروز شد و یا اگر اقتصاد دچار مشکلاتی جدی گشت، چون نتوانستیم روایت مطلوب خود را از اموری مانند دیپلماسی، مذاکره، تحریم و یا «مقاومت اقتصادی» را به مردم، شرکا و یا حتی دشمنان خود در عرصهی بینالمللی قالب کنیم.
برخلاف اکثر امور رایج ج.ا، نمیتوان این پدیده را وابسته به امور پیشامدرنی که اسلامگرایان خود را بدانها منسوب میکنند دانست. جنگسالاران و فرماندهان قرون اولیه اسلام، نمیتوانستند عواقب تصمیمات خود را در فضای بسیار خشن آن دوران نادیده بگیرند. این پدیده را میتوان بسیار معاصرتر و در قرن بیستم اروپا ردیابی کرد؛ جنبشهایی که میتوان آنها را ذیل «چپ پسامدرن» دستهبندی کرد. اندیشه (و یا پاداندیشهای!) که تمام امور جهان و اجتماع را نه اموری واقعی و حقیقی، که برآمده از روایتهای رایج میدانست. من نمیخواهم در اینجا اصل آن اندیشهها را کتمان و یا نقد کنم، اما قرابت انکارناپذیری وجود دارد که بخشی از فلاکت امروز ما ملت ایران، حاصل از آن است.
خوشبختانه در چند سال اخیر، میتوان دید که این نگاه دارد به سقوطهای خود نزدیک میشود؛ شکست در «پروژهی محور مقاومت» و اخراج از مناسبات منطقهای، نابودی توان هستهای کشور و تضعیف شدید توان موشکی آن، بحرانهای حاد منابع طبیعی، محیطزیست و نظام مالی، تغییر شگرف سبک زندگی مردم و.... بحرانهای عمیقی هستند که ما، و حتی حاکمان در حال لمس واقعی آنها هستیم و دیگر نمیتوان آنها را زیر فرشِ «غربیها روایتشان را جا انداختند وگرنه ما نزدیک «قلّه» هستیم» مخفی کرد. درکی که پس از هزینههایی بس گزاف و زخمهایی عمیق بر پیکرهی ایران و ایرانیان به دست آمد...
@youngconservative
«جنگ روایتها»
گفتمان «جنگ روایتها» در فضای سیاسی حاکمیت ایران در یک دهه اخیر یکهتازی کرده است. گفتمانی که هستهی روایتش از شکستها و پیروزیهای جمهوری اسلامی را نه توان نظامی، اطلاعاتی و یا اقبال عمومی، که شکست و پیروزی در فضای رسانهای و روایتی میدانست. منطق و روشی که با آن میشد تا حد بسیار زیادی مسئولیت پروژههای ریز و درشت را از روی دوش متولیانش بردارد: اگر در سوریه و عراق پیروز شدیم، چون روایت «دفاع از حرم» پیروز شد و یا اگر اقتصاد دچار مشکلاتی جدی گشت، چون نتوانستیم روایت مطلوب خود را از اموری مانند دیپلماسی، مذاکره، تحریم و یا «مقاومت اقتصادی» را به مردم، شرکا و یا حتی دشمنان خود در عرصهی بینالمللی قالب کنیم.
برخلاف اکثر امور رایج ج.ا، نمیتوان این پدیده را وابسته به امور پیشامدرنی که اسلامگرایان خود را بدانها منسوب میکنند دانست. جنگسالاران و فرماندهان قرون اولیه اسلام، نمیتوانستند عواقب تصمیمات خود را در فضای بسیار خشن آن دوران نادیده بگیرند. این پدیده را میتوان بسیار معاصرتر و در قرن بیستم اروپا ردیابی کرد؛ جنبشهایی که میتوان آنها را ذیل «چپ پسامدرن» دستهبندی کرد. اندیشه (و یا پاداندیشهای!) که تمام امور جهان و اجتماع را نه اموری واقعی و حقیقی، که برآمده از روایتهای رایج میدانست. من نمیخواهم در اینجا اصل آن اندیشهها را کتمان و یا نقد کنم، اما قرابت انکارناپذیری وجود دارد که بخشی از فلاکت امروز ما ملت ایران، حاصل از آن است.
خوشبختانه در چند سال اخیر، میتوان دید که این نگاه دارد به سقوطهای خود نزدیک میشود؛ شکست در «پروژهی محور مقاومت» و اخراج از مناسبات منطقهای، نابودی توان هستهای کشور و تضعیف شدید توان موشکی آن، بحرانهای حاد منابع طبیعی، محیطزیست و نظام مالی، تغییر شگرف سبک زندگی مردم و.... بحرانهای عمیقی هستند که ما، و حتی حاکمان در حال لمس واقعی آنها هستیم و دیگر نمیتوان آنها را زیر فرشِ «غربیها روایتشان را جا انداختند وگرنه ما نزدیک «قلّه» هستیم» مخفی کرد. درکی که پس از هزینههایی بس گزاف و زخمهایی عمیق بر پیکرهی ایران و ایرانیان به دست آمد...
@youngconservative
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
میان چیزی که فاشیستهای غربی از ادبیات میخواستند با چیزی که کمونیستهای بلشویک میخواهند تفاوت اساسی وجود ندارد.
بهتر است جملهای نقل کنم:
«شخصیت هنرمند باید آزادانه و بدون قید و بند شکل بگیرد. اما یک چیز از او میخواهیم: تایید اعتقادات ما.»
این کلام یکی از بزرگان نازی یعنی دکتر رُزنبرگ، وزیر فرهنگ آلمان است.
نقل قول دیگر:
«هر هنرمندی حق دارد آزادانه خلق کند، اما ما کمونیستها باید او را بر طبق برنامهمان ارشاد کنیم.»
این هم کلام لنین.
هر دو جملهای که نقل کردم عین کلمات آنهاست و شباهت اینها به هم میشد که مایهی سرگرمی باشد، حیف که کل قضیه بسیار غمانگیز است.
ولادیمیر نابُکف
بعدالتحریر:
1. شاهدی دیگری بر درستی این توصیه که در مسائل سیاسی وقتی با جملهای روبرو شدید که «اما» دارد، تنها به آنچه بعد از اما میآید دقت کنید.
2. یادآوری این که وقتی جریان چپ شما را به کتاب خواندن دعوت میکند، برای خواننده هم مثل نویسنده یک «اما» دارد: کتاب بخوانید، اما آنهایی که ما میگوییم خوب است. به این شکل هم جاهلتر میشوید و هم در عین فرو رفتن در مرکب جهل توهم دانایی بیشتری شما را برمیدارد و لذا شستشوی مغزی و مرض روانی-سیاسی شما لاعلاجتر میشوید.
3. با کتاب نخواندن نمیتوانید از جهلی که با خواندن کتابهای غلط یا جفنگ یا تبلیغاتی بدان مبتلا میشوند خلاص شوید. در آن صورت هم باد یک جریان سیاسی غرض و مرضدار دیگر شما را خواهد برد. بالا پایین کردن شبکهی اجتماعی و رسانه از هر نوع و جهتش با وضع جاری از شما یک پوسیدهمغز میسازد که جناح سیاسیش مهم نیست، چون حماقت امری فراجناحی و در همهی اشکال خود خطرناک است.
سپاس ریوندی
#کتاب_شن
مهرپویا علا
گیرم بپذیریم که پیششرط ظهور توتالیترسیم وجود «انسان تودهای» (Mass Man) است؛ یعنی سوژهی اتمیزهشده، بیریشه و منزوی که محصول مستقیم فروپاشی نظمهای پیشامدرن است. البته این سخنان بیشتر یک انتزاع فلسفی فیلسوفان سیاسی است که خودشان تحت تأثیر مباحث ادبیات…
چرا ما ایرانیان باید اوکشات بخوانیم؟
قسمت اول
مواجهه با غرب جدید و تمدن مدرن، مهمترین مسئلهی ایرانیان (و تقریباً تمام ملل غیر غربی) در تاریخ معاصر بوده است. مسئلهای که گاه جوابش را در خصومت مطلق، چپگرایی مارکسیستی و یا اسلامگرایی جُستهایم و گاه در تبدیل شدن به چیزی تماماً شبیه آنها. در سالهای اخیر، دوستان دیده و نادیدهی من، سعی در ترویج نحلههای مختلف لیبرالیسم داشتهاند. تلاشی که علیرغم فاصلههای فکری، برای بنده بسیار ارزشمند است و ما را از دوگانهی تباه و تباهسازِ چپگرایی-جهادیگری خارج کرده و سبب گشته بر مسائل مهمی چون حقوق فردی، آزادیهای اقتصادی و حدود دولت تمرکز کنیم. پیشتر انتقاداتم از لیبرالیسم را هم نسبتاً مفصل نگاشتهام. اما این موضوع، مسئلهی این نوشتار نیست. مسئله چیزی است که انگار تمام نحلههای مختلف لیبرالیسم بر آن تفوق دارند؛ انحلال «سیاست» به عنوان گفتگویی عمومی بر سر مسائل عمومی. لیبرالهای چپ «دولت» را یک نوانخانهی بزرگ و یک مصلح اجتماعی میخواهند، ملیگرایان لیبرال آن را موتور «توسعه» میدانند و لیبرتارینها، آن را حداکثر تا حد یک نگهبان شب مشروعیت میبخشند. آنچه در همهی گرایشات غایب است، یکی از مهمترین میراثهای بشر متمدن است؛ «گفتگو».
تمام ثمرهی فکری زندگی مایکل اوکشات، فیلسوف سیاسی انگلیسی قرن بیستم، در مفهوم «جامعهی مدنی» خلاصه شده است. اجتماعی که عناصر مختص به خود را دارد و بالعکس یک تیم فوتبال یا یک کسبوکار، هدفی خارج از خود ندارد. به این دلیل جاری و مشروع است که هر کدام از اعضا و اجتماعاتش، بتوانند آزادانه به تعقیب غایات و فضیلتهای خود بپردازند.
فلسفهی اوکشات برخلاف بسیاری از نظریههای لیبرال، از یک آزمایش ذهنی و انتزاع آغاز نمیشود و بر سنتها، رویهها و نهادهای موجود تمرکز دارد. چیزهایی که طبعاً برای هر جامعه، ملت و یا حتی منطقه، منحصربهفرد است. اوکشات برخلاف فردگرایان لیبرال، نمیخواهد فرد از دست نهادهای سنتی «آزاد» کند، او آزادی را لابهلای همین نهادها جستوجو میکند. نکتهای که او را تا حدی از سنت لیبرال میگسلد و به «محافظهکاری مدنی» نزدیک میکند؛ چیزی که به گمان نگارنده، نوشداروی زخمهای امروز سیاست ایرانی است.
ادامه دارد...
@youngconservative
قسمت اول
«یک سنتگراست با عقایدِ سنتی اندک، یک ایدهآلیست که از غالب پوزیتیویستها شکاکتر است. یک عاشقِ آزادی که لیبرالیسمِ کلاسیک را رد میکند، فردگرایی که هگل را به لاک ترجیح میدهد، یک فیلسوف که با فلسفهبافی مخالف است، شاید یک رمانتیک به سبکِ هیوم و نویسندهای صاحب سبک و شگفتانگیز. عقیدهی اوکشات، بیمانند است.»
راجر اسکروتن
مواجهه با غرب جدید و تمدن مدرن، مهمترین مسئلهی ایرانیان (و تقریباً تمام ملل غیر غربی) در تاریخ معاصر بوده است. مسئلهای که گاه جوابش را در خصومت مطلق، چپگرایی مارکسیستی و یا اسلامگرایی جُستهایم و گاه در تبدیل شدن به چیزی تماماً شبیه آنها. در سالهای اخیر، دوستان دیده و نادیدهی من، سعی در ترویج نحلههای مختلف لیبرالیسم داشتهاند. تلاشی که علیرغم فاصلههای فکری، برای بنده بسیار ارزشمند است و ما را از دوگانهی تباه و تباهسازِ چپگرایی-جهادیگری خارج کرده و سبب گشته بر مسائل مهمی چون حقوق فردی، آزادیهای اقتصادی و حدود دولت تمرکز کنیم. پیشتر انتقاداتم از لیبرالیسم را هم نسبتاً مفصل نگاشتهام. اما این موضوع، مسئلهی این نوشتار نیست. مسئله چیزی است که انگار تمام نحلههای مختلف لیبرالیسم بر آن تفوق دارند؛ انحلال «سیاست» به عنوان گفتگویی عمومی بر سر مسائل عمومی. لیبرالهای چپ «دولت» را یک نوانخانهی بزرگ و یک مصلح اجتماعی میخواهند، ملیگرایان لیبرال آن را موتور «توسعه» میدانند و لیبرتارینها، آن را حداکثر تا حد یک نگهبان شب مشروعیت میبخشند. آنچه در همهی گرایشات غایب است، یکی از مهمترین میراثهای بشر متمدن است؛ «گفتگو».
تمام ثمرهی فکری زندگی مایکل اوکشات، فیلسوف سیاسی انگلیسی قرن بیستم، در مفهوم «جامعهی مدنی» خلاصه شده است. اجتماعی که عناصر مختص به خود را دارد و بالعکس یک تیم فوتبال یا یک کسبوکار، هدفی خارج از خود ندارد. به این دلیل جاری و مشروع است که هر کدام از اعضا و اجتماعاتش، بتوانند آزادانه به تعقیب غایات و فضیلتهای خود بپردازند.
فلسفهی اوکشات برخلاف بسیاری از نظریههای لیبرال، از یک آزمایش ذهنی و انتزاع آغاز نمیشود و بر سنتها، رویهها و نهادهای موجود تمرکز دارد. چیزهایی که طبعاً برای هر جامعه، ملت و یا حتی منطقه، منحصربهفرد است. اوکشات برخلاف فردگرایان لیبرال، نمیخواهد فرد از دست نهادهای سنتی «آزاد» کند، او آزادی را لابهلای همین نهادها جستوجو میکند. نکتهای که او را تا حدی از سنت لیبرال میگسلد و به «محافظهکاری مدنی» نزدیک میکند؛ چیزی که به گمان نگارنده، نوشداروی زخمهای امروز سیاست ایرانی است.
ادامه دارد...
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…