Forwarded from Anarchomancer
تلقی خامی است که گمان کنیم آموزش و تربیت بدون انضباط و دیسیپلین ممکن میشود. تربیت و آموزش باید سویهای خوشایند داشته باشد اما خوشایندی بیحساب و کتاب تنها برای پرورش انسانهای احمق و تنبل به کار میآید. مادامی که نفس یادگیری و آموختن خوشایند نشود، هر چقدر هم برای لذتبخش ساختن آموزش و تربیت تلاش شود در نهایت آدمی به تنظیمات کارخانهای باز میگردد. خروجی چنین فرآیندی موجود احمق و تنبلی است که گمان میکند با گریختن از تلاش سخت میتواند در حل مسائل کامروا باشد و معمولاً با یک یا دو پاسخ سردستی از تکاپو برای پاسخ به پرسشهای بنیادین و جدی در نظر و عمل دست میکشد.
@HomoNarrans
@HomoNarrans
Forwarded from Anarconomy
هر از چندی عکس یه کوزه باستانی رو گیر میارن و زیرش مینویسن عمر این کوزه دوازده برابر آمریکاست! حواسشون نیست به ترامپ میگن ۴۷ امین رییسجمهور آمریکا. یعنی ۲۳۶ ساله که ۶۰ انتخابات رییسجمهوری انجام شده و ۴۷ نفر آدم مختلف دولت رو در دست گرفتن، و این دولت که ترامپ بدستش گرفته همون دولتیه که نفر اول بدستش گرفت. یعنی از زمان لطفعلیخان زند در ایران، این دولت همون دولته. پیرمردهای مملکت ما، اگه خوب عمر کرده بودند، نه در ۲۳۶ سال، بلکه در طول عمر خودشون، دو تا انقلاب دیدن، دو تا کودتا دیدن، و سه تا حکومت، که پسر همون پیرمردها با حمله اخیر اسراییل امیدوار بودن چهارمیش هم ببینند! ازین لحاظ آمریکا خیلی قدیمیتر از ایرانه. شما برای حفظ کوزه کاری انجام ندادی که. زیر خاک بوده و اکسیژن و مواد خورنده بش نرسیده و سالم مونده. این نگه داشتن سیستمهاست که ارزش داره، چون آدمها توش دخیلند، نه قلیایی/اسیدی بودن خاک! آدم ایرانی تو حفظ اون کوزه هیچ دخالتی نداشته. بلکه اگه به دخالت نداشتنش ادامه میداد و میذاشت همون زیر بمونه بازم به ماندگاریش برای چند قرن دیگه میشد امیدوار بود، ولی الان که اومده بیرون باید فاتحهش رو خوند. از کلوسئوم که نباید قدمت ایتالیا رو تعیین کرد. اون مقداری قطعه سنگیه که خودش قرنها بدون مراقبت کسی زیر آفتاب مونده، و اتفاقا همینکه بدون دخالت انسان، یا با دخالتهای تخریبی انسان، اینهمه مدت همینقدرش باقی مونده، جزء عجایبه، نه خود ساختش. قدمت رو بریتانیا داره که ۷۰۰ ساله پارلمان داره. اینکه در طول هفت قرن آدمهای مختلف با فرهنگها و عقاید و سلایق متفاوت بیان و برن و سیستم سر جاش بمونه، یعنی عُمر! و گرنه پایه پل آجری رو مگه من و تو بابامون و بابای بابامون نگه داشتیم رو شونهمون؟
محافظهکار جوان
من و سوریه قسمت چهارم؛ شهید ما ایرانیها با شهادت بیگانه نیستیم، در یکی از طولانیترین نبردهای نظامی تاریخ معاصر، صدها هزار کشته از هموطنانمان به قتلگاه جنگی تحمیلی رفتند و توسط حکومت و مردم «شهید» خطاب میشوند. اما در جنگ سوریه، داستان متفاوتی در کار بود.…
من و سوریه
قسمت پنجم؛ استیصال
ما ایرانیها، امروز دچار حس مشترکی هستیم. احساسی که متناوب و به ترتیب در اکثریت ما تحریک میشود؛ تحقیر. کشوری بر روی منابع بینظیر و خدادادی انرژی، در ۱۴۰۴ ناتوان از تأمین ممتد برق و آب شهری است! و ما محکوم به تحمل ناترازی!های ریز و درشت در قالب قطع شدن اعصابخوردکن و مکرر شدهایم.
آتشی که از درعا شروع شد و سوریه، و خاورمیانه را، سوزاند هم جنس مشابهی داشت؛ مردمانی خشمگین از رنج و تحقیر بیدلیل حیوانات انساننما و انسانپوش. رانیا ابوزید در کتاب درخشانش به نقل از یکی از آنها که بر علیه نظام بعثی سلاح به دست گرفت، میگوید «اگر اسد ابتدای غائله، یک دقیقه سکوت میکرد و افسر پلیسی را حتی نمایشی عزل میکرد، ما آرام میشدیم».
پیشبینی خاصی نمیتوان کرد. اما مشاهدهی سادهای وجود دارد؛ حداقل بخشی از هر جامعهای بر علیه تحقیر بیدلیل خواهد شورید. امید که بر ما ساکنین این کشور کهن نوری بتابد.
قسمت پنجم؛ استیصال
ما ایرانیها، امروز دچار حس مشترکی هستیم. احساسی که متناوب و به ترتیب در اکثریت ما تحریک میشود؛ تحقیر. کشوری بر روی منابع بینظیر و خدادادی انرژی، در ۱۴۰۴ ناتوان از تأمین ممتد برق و آب شهری است! و ما محکوم به تحمل ناترازی!های ریز و درشت در قالب قطع شدن اعصابخوردکن و مکرر شدهایم.
آتشی که از درعا شروع شد و سوریه، و خاورمیانه را، سوزاند هم جنس مشابهی داشت؛ مردمانی خشمگین از رنج و تحقیر بیدلیل حیوانات انساننما و انسانپوش. رانیا ابوزید در کتاب درخشانش به نقل از یکی از آنها که بر علیه نظام بعثی سلاح به دست گرفت، میگوید «اگر اسد ابتدای غائله، یک دقیقه سکوت میکرد و افسر پلیسی را حتی نمایشی عزل میکرد، ما آرام میشدیم».
پیشبینی خاصی نمیتوان کرد. اما مشاهدهی سادهای وجود دارد؛ حداقل بخشی از هر جامعهای بر علیه تحقیر بیدلیل خواهد شورید. امید که بر ما ساکنین این کشور کهن نوری بتابد.
حمله شیمیایی به غوطه شرقی، ریف دمشق
جنگ داخلی سوریه
آگوست ۲۰۱۳
بیش از هزار کشته
.
.
.
به عدالت الهی روی زمین معتقد نیستم، باور دارم اگر خدا و معاد و قضاوتی هم وجود داشته باشد مربوط به این دنیا نیست. ولیکن یکی از معدود دلخوشیهای من در این پنج شش سال، دیدن خفت و زاری آنهایی است که این چنین خون بیگناهان را ریختند. در بیروت، در دمشق، در تهران و یا در مسکو...
دوازده سال گذشته است اما هرگز فراموشش نمیکنیم و تلاش میکنیم هرگز تکرار نشود.
جنگ داخلی سوریه
آگوست ۲۰۱۳
بیش از هزار کشته
.
.
.
به عدالت الهی روی زمین معتقد نیستم، باور دارم اگر خدا و معاد و قضاوتی هم وجود داشته باشد مربوط به این دنیا نیست. ولیکن یکی از معدود دلخوشیهای من در این پنج شش سال، دیدن خفت و زاری آنهایی است که این چنین خون بیگناهان را ریختند. در بیروت، در دمشق، در تهران و یا در مسکو...
دوازده سال گذشته است اما هرگز فراموشش نمیکنیم و تلاش میکنیم هرگز تکرار نشود.
فراسوی نسبیگرایی و مطلقگرایی؛ «دالان باریک آزادی»
مفهوم «استبداد» خاصه در دوران معاصر، به مفهوم دیگری پیوند خورده است؛ مطلقگرایی. ایدههایی که هر چند با منشأیی متفاوت، شباهتی استوار داشتند. اینکه «حقیقت» تنها دست حاکم و گروه کوچکی از هوادارانش است و بالطبع، قدرت تام و اختیار تمام ساحات زندگی اعضای اجتماع، هم در اختیار این دانای کل قرار دارد. فرقی نمیکرد به بهانهی «حکم خدا»، «ارادهی ملت» و یا «مسیر محتوم تاریخ». تجربهی همهی ما، فرقی نمیکند ایرانی، عراقی، سوری، چینی یا روس باشیم و یا به عنوان یهودی در آلمان نازی زندگی کنیم، سرکوب تمام شئون زیست ما را در بر گرفته بود و هست. تلاشی خونین برای تکصدا کردن جامعه و خاموش کردن هر صدای مستقل.
اروپا در قرن بیست نه تنها شاهد جنبشها و حکام مطلقگرا بود، که بستری برای شکلی جدید از یک نظام فکری هم شد؛ نسبیگرایی. گروهی از اندیشمندانی که نه مدعی مالکیت بر حقیقت، که به کل منکر وجودش میشدند. «حقیقتی وجود ندارد، هر چه هست، تفسیر است». گفتمانی که اگر چه به ظاهر آزادیخواهانه و ملایم و مسالمت جو مینماید، تاریکی بسبسیار عمیقی در پس خود دارد. اگر دستآویزی وجود نداشته باشد، چطور میتوان مابین دو طرف یک نزاع تفاوتی قائل شد؟ چطور میتوان آشوویتس، صیدنایا و یا انفال را محکوم کرد و یا حکم بر ابطال و شناعت اعمال داعش و القاعده داد؟ نسبیگرایی نه پذیرش تساهل که باز کردن درهای جهنم است.
اما این دو رویکرد تنها انتخابهای گونهی ما نیست، راهی وجود دارد که بر مبنای خردی کهن بنا شده؛ حقیقت وجود دارد و گرچه هیچگاه به طور کامل در دسترس ما نیست، در طی «گفتگو»ی ما بر ما مکشوف میگردد. راهی که تکثر را نه به معنای یک نبرد، که به معنای یک گفتگو میفهمد. سیاست، قانون و نهادها نگهبان این گفتگوی طولانی هستند، نه ابزاری برای تحقق رویاهای عدهای کم یا حتی زیاد. جامعهای که مایکل اوکشات آن را «مدنی» میداند. مبتنی بر سننی که حاکم را نه یک قهار یا مربی یک تیم، که «داور»ی میداند که شرایط «بازی» را برای همهی اعضایش فراهم کند. قوهی قاهرهای که بیطرف نیست اما تن به مطلقانگاری امور انسانی هم نمیدهد. و به هر یک از ما در چهارچوبی از صلح و آزادی اجازه میدهد تا رویهی خود را در زندگی پیش بگیریم، فضیلتها و ایدهها و سنتها و آرزوهای خود را دنبال کنیم و با گفتگو، و نه نزاع، امور جمعی خود را سامان دهیم. و این تمام آن چیزی است که تمام دشمنان تمدن بشری و سرشت انسان از آن میهراسند.
@youngconservative
به عنوان انسانهای متمدن، ما نه وارث پرسوجویی درباره خودمان و جهان هستیم، و نه وارث مجموعهای از اطلاعات انباشتهشده، بلکه وارث گفتگویی هستیم که در جنگلهای اولیه آغاز شد و در طول قرنها گسترش یافته و رساتر شده است. این گفتگو هم در سطح عمومی و هم در درون هر یک از ما ادامه دارد.
مایکل اوکشات؛ صدای شعر در گفتگوی نوع بشر
مفهوم «استبداد» خاصه در دوران معاصر، به مفهوم دیگری پیوند خورده است؛ مطلقگرایی. ایدههایی که هر چند با منشأیی متفاوت، شباهتی استوار داشتند. اینکه «حقیقت» تنها دست حاکم و گروه کوچکی از هوادارانش است و بالطبع، قدرت تام و اختیار تمام ساحات زندگی اعضای اجتماع، هم در اختیار این دانای کل قرار دارد. فرقی نمیکرد به بهانهی «حکم خدا»، «ارادهی ملت» و یا «مسیر محتوم تاریخ». تجربهی همهی ما، فرقی نمیکند ایرانی، عراقی، سوری، چینی یا روس باشیم و یا به عنوان یهودی در آلمان نازی زندگی کنیم، سرکوب تمام شئون زیست ما را در بر گرفته بود و هست. تلاشی خونین برای تکصدا کردن جامعه و خاموش کردن هر صدای مستقل.
اروپا در قرن بیست نه تنها شاهد جنبشها و حکام مطلقگرا بود، که بستری برای شکلی جدید از یک نظام فکری هم شد؛ نسبیگرایی. گروهی از اندیشمندانی که نه مدعی مالکیت بر حقیقت، که به کل منکر وجودش میشدند. «حقیقتی وجود ندارد، هر چه هست، تفسیر است». گفتمانی که اگر چه به ظاهر آزادیخواهانه و ملایم و مسالمت جو مینماید، تاریکی بسبسیار عمیقی در پس خود دارد. اگر دستآویزی وجود نداشته باشد، چطور میتوان مابین دو طرف یک نزاع تفاوتی قائل شد؟ چطور میتوان آشوویتس، صیدنایا و یا انفال را محکوم کرد و یا حکم بر ابطال و شناعت اعمال داعش و القاعده داد؟ نسبیگرایی نه پذیرش تساهل که باز کردن درهای جهنم است.
اما این دو رویکرد تنها انتخابهای گونهی ما نیست، راهی وجود دارد که بر مبنای خردی کهن بنا شده؛ حقیقت وجود دارد و گرچه هیچگاه به طور کامل در دسترس ما نیست، در طی «گفتگو»ی ما بر ما مکشوف میگردد. راهی که تکثر را نه به معنای یک نبرد، که به معنای یک گفتگو میفهمد. سیاست، قانون و نهادها نگهبان این گفتگوی طولانی هستند، نه ابزاری برای تحقق رویاهای عدهای کم یا حتی زیاد. جامعهای که مایکل اوکشات آن را «مدنی» میداند. مبتنی بر سننی که حاکم را نه یک قهار یا مربی یک تیم، که «داور»ی میداند که شرایط «بازی» را برای همهی اعضایش فراهم کند. قوهی قاهرهای که بیطرف نیست اما تن به مطلقانگاری امور انسانی هم نمیدهد. و به هر یک از ما در چهارچوبی از صلح و آزادی اجازه میدهد تا رویهی خود را در زندگی پیش بگیریم، فضیلتها و ایدهها و سنتها و آرزوهای خود را دنبال کنیم و با گفتگو، و نه نزاع، امور جمعی خود را سامان دهیم. و این تمام آن چیزی است که تمام دشمنان تمدن بشری و سرشت انسان از آن میهراسند.
@youngconservative
ضرورت شوالیهگری
سی.اس لوئیس
ترجمهی علی بمونیپور
«نکتهٔ مهم در این ایدهآل، تقاضای دوگانهای است که از طبیعت انسان میکند. شوالیه مردی است از خون و آهن، خوگرفته با صحنهی صورتهای درهمشکسته و اندامهای قطعشده؛ اما در عین حال مهمانی است آرام و متین، تقریباً همچون دختری باحیا—فروتن، مودب و بیادعا. او سازشی میانهروانه میان خشونت و فروتنی نیست؛ بلکه در اوج خشونت است و در اوج فروتنی. وقتی لانسلوت شنید که بهترین شوالیهٔ جهان لقب گرفته است، «چنان گریست گویی کودکی بود که به شدت تنبیه شده است.»
برای مطالعهی ادامهی جستار، اینجا کلیک کنید.
@youngconservative
سی.اس لوئیس
ترجمهی علی بمونیپور
«نکتهٔ مهم در این ایدهآل، تقاضای دوگانهای است که از طبیعت انسان میکند. شوالیه مردی است از خون و آهن، خوگرفته با صحنهی صورتهای درهمشکسته و اندامهای قطعشده؛ اما در عین حال مهمانی است آرام و متین، تقریباً همچون دختری باحیا—فروتن، مودب و بیادعا. او سازشی میانهروانه میان خشونت و فروتنی نیست؛ بلکه در اوج خشونت است و در اوج فروتنی. وقتی لانسلوت شنید که بهترین شوالیهٔ جهان لقب گرفته است، «چنان گریست گویی کودکی بود که به شدت تنبیه شده است.»
برای مطالعهی ادامهی جستار، اینجا کلیک کنید.
@youngconservative
Telegraph
ضرورت شوالیهگری
واژهٔ شوالیهگری در طول تاریخ معانی گوناگونی داشته است—از سوارهنظامی سنگین تا تعارف صندلی به زنی در قطار. اما اگر بخواهیم شوالیهگری را بهعنوان یک ایدهآل متمایز از سایر ایدهآلها درک کنیم—اگر بخواهیم آن تصور ویژه از «مردِ شایسته» را که قرون وسطی به فرهنگ…
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
[بنا بر مواضع چپ افراطی] پس از اینکه فرودست و سرکوفته دریافت که مظلوم واقع شده و حقش را طلب کرد، فرادست و سرکوبگر یا عقبنشینی میکند و امتیاز و خسارت میدهد، یا مقاومت میکند. اگر مقاومت کرد، فرودست دیگر از قید مراعات اخلاق آزاد است. میتوان گفت کل رعب و جنایت حاکم بر انقلاب فرانسه ناشی از این اصل بود که از نظر وکلای خودخواندهی ملت و حقوقدانان طبقهی بورژوا (که در آن زمان مسامحتاً جزو جناح چپ محسوب میشد) اتباع طبقهی اشراف جای هیچ همدلی ندارند و هیچ عملی در حق آنان ممکن نیست جنایت باشد، چون هر چه با آنان بشود نهایتاً سزای اعمالشان است. دیدیم که از نظر سنژوست انقلابی، لوئی شانزدهم -حتی اگر خوب میبود- باز هم ذاتاً مجرم بود، چون جایگاه "ارادهی کلی" مد نظر روسو را اشغال کرده بود. با این نوع توجیهات شبهفلسفی، انقلابیون فرانسوی عموماً خشونت هولناکی را که خودشان عامل و آمرش بودند به گردن طرف مقابل میانداختند [که به خشونت وادارشان کرده.]
خیل عظیمی از مفسران هیولای داستان را [به خاطر سختیهایی که کشیده] از مسئولیت معاف میکنند، سپس برای موجودی که مسئولیتی ندارد، حقوقی قائل میشوند. این نوع تفسیر روانشناختی بسیار مناسب گروههای سیاسی هم هست، اگر بخواهند خشونت خود را به گردن طرف مقابل بیندازند و خود را با گرفتن نقش قربانی تبرئه و عملیات تهاجمی و تروریستی خود را با برچسب دفاع مجاز مشروعیت و وجاهت ببخشند. وقتی بزرگترین دستگاه سرکوبی که بشر دیده بود در اثر انقلاب روسیه پیدا شد، این هیولای مطلقالعنان و نادیده، این جباریت جدید و بیمهار که فلسفهی سیاسی مدتها حتی نام درستی برای نامیدن آن پیدا نمیکرد [در نهایت نامش را توتالیتاریسم نهادند] توجیه کشتار سازمانیافتهی میلیونها میلیون روس و غیرروس در زندانها و اردوگاههای مرگ را در سخن همین انقلابیون فرانسوی یافت و جملگی جنایتهای دولت کمونیستی را از جایگاه قربانی و خونخواه صورت داد. به همین سان، وقتی یک سازمان شبهنظامیِ جمهوریخواه-سوسیالیست موسوم به "ارتشِ آزادیبخش ایرلند" سیاستمدار محافظهکاری به نام اِیری نیو، از رزمندگان نبرد با نازیسم، را در سال 1979 با بمبگذاری در ماشین ترور کرد، با خونسردی کامل به جای قاتل مقتول را تروریست نامید؛ تروریستی که طعم دواهای تجویزی خودش را چشیده است.
از نظر تاریخی، این انقلابیون فرانسه بودند که این نوع توجیهات را شأنیت بخشیدند و به سنتی بدل کردند که بزرگترین واحدهای سیاسی [اتحاد جماهیر شوروی] و کوچکترین گروهکهای مبارز [ارتش آزادیخواه ایرلند] برای توجیه تروریسم خود به آن متوسل میشوند.
دربارهی تفسیر سیاسی فرانکنشتاین
برگرفته از موخرهی مترجم بر رمان مری شلی
سپاس ریوندی
#نقد_ادبی_بهمثابه_زندگی
#کتاب_شن
خیل عظیمی از مفسران هیولای داستان را [به خاطر سختیهایی که کشیده] از مسئولیت معاف میکنند، سپس برای موجودی که مسئولیتی ندارد، حقوقی قائل میشوند. این نوع تفسیر روانشناختی بسیار مناسب گروههای سیاسی هم هست، اگر بخواهند خشونت خود را به گردن طرف مقابل بیندازند و خود را با گرفتن نقش قربانی تبرئه و عملیات تهاجمی و تروریستی خود را با برچسب دفاع مجاز مشروعیت و وجاهت ببخشند. وقتی بزرگترین دستگاه سرکوبی که بشر دیده بود در اثر انقلاب روسیه پیدا شد، این هیولای مطلقالعنان و نادیده، این جباریت جدید و بیمهار که فلسفهی سیاسی مدتها حتی نام درستی برای نامیدن آن پیدا نمیکرد [در نهایت نامش را توتالیتاریسم نهادند] توجیه کشتار سازمانیافتهی میلیونها میلیون روس و غیرروس در زندانها و اردوگاههای مرگ را در سخن همین انقلابیون فرانسوی یافت و جملگی جنایتهای دولت کمونیستی را از جایگاه قربانی و خونخواه صورت داد. به همین سان، وقتی یک سازمان شبهنظامیِ جمهوریخواه-سوسیالیست موسوم به "ارتشِ آزادیبخش ایرلند" سیاستمدار محافظهکاری به نام اِیری نیو، از رزمندگان نبرد با نازیسم، را در سال 1979 با بمبگذاری در ماشین ترور کرد، با خونسردی کامل به جای قاتل مقتول را تروریست نامید؛ تروریستی که طعم دواهای تجویزی خودش را چشیده است.
از نظر تاریخی، این انقلابیون فرانسه بودند که این نوع توجیهات را شأنیت بخشیدند و به سنتی بدل کردند که بزرگترین واحدهای سیاسی [اتحاد جماهیر شوروی] و کوچکترین گروهکهای مبارز [ارتش آزادیخواه ایرلند] برای توجیه تروریسم خود به آن متوسل میشوند.
دربارهی تفسیر سیاسی فرانکنشتاین
برگرفته از موخرهی مترجم بر رمان مری شلی
سپاس ریوندی
#نقد_ادبی_بهمثابه_زندگی
#کتاب_شن
Forwarded from در سنگر آزادی
اگر با دقت به نوشتههای صلحطلبان روشنفکر جوانتر نگاه کنیم، متوجه میشویم که آنها به هیچ وجه محکومیت بیطرفانه را بیان نمیکنند، بلکه تقریباً به طور کامل علیه بریتانیا و ایالات متحده هدایت شدهاند. علاوه بر این، آنها معمولاً خشونت را به عنوان یک کل محکوم نمیکنند، بلکه فقط خشونتی را که در دفاع از کشورهای غربی استفاده میشود، محکوم میکنند. روسها، بر خلاف بریتانیاییها، به دلیل دفاع از خود با ابزار جنگی سرزنش نمیشوند، و در واقع تمام تبلیغات صلحطلبانه از این نوع از ذکر روسیه یا چین خودداری میکنند. همچنین ادعا نمیشود که هندیها باید در مبارزه خود علیه بریتانیا از خشونت خودداری کنند. ادبیات صلحطلبانه سرشار از اظهارات مبهمی است که اگر معنایی داشته باشند، تاکید میکنند که دولتمردان از نوع هیتلر بر دولتمردانی از نوع چرچیل ترجیح داده میشوند و شاید خشونت اگر به اندازه کافی خشن باشد قابل توجیه است. پس از سقوط فرانسه، صلحطلبان فرانسوی، که با یک انتخاب واقعی روبرو شدند که همتایان انگلیسیشان مجبور به انجام آن نبودند، عمدتاً به نازیها پیوستند.
درباره ناسیونالیسم
جورج اورول
ترجمه حسن کریمی
@Classical_Liberalism
درباره ناسیونالیسم
جورج اورول
ترجمه حسن کریمی
@Classical_Liberalism
Forwarded from On Liberty | دربارهی آزادی
فرد روانرنجور فاقد توانایی برای سازگاری با محیط خویش است. او غیر اجتماعی است؛ او هرگز با واقعیّتها سازگاری ندارد. ولی چه بخواهد چه نخواهد، واقعیّت کار خودش را میکند. این فراتر از قدرت روانرنجور است که اراده و کنشهای همنوعان خود را از بین ببرد و همهچیز را از پیش روی خود بردارد. بنابراین او به خیالپردازی و اوهام پناه میبرد. افراد ضعیف که قدرت ادامهی زندگی و همراهی با واقعیّت را ندارند، به دیکتاتوری و قدرت تسلیم کردن دیگران روی میآورند. سرزمین رویاهای او سرزمینی است که ارادهی او تنها در آن تصمیم میگیرد؛ قلمرویی است که او بهتنهایی در آن دستور میدهد و دیگران اطاعت میکنند. در این بهشت تنها آن چیزی که او میخواهد، رخ میدهد. همهچیز درست و معقول است، یعنی همهچیز دقیقاً مطابق با عقاید و خواستههای اوست؛ از نظر عقل او معقول است.
روانرنجور در پناه این رویاها نقش دیکتاتور را به خود اختصاص میدهد؛ او خودش را سزار میبیند. هنگام خطاب همشهریان خود باید متواضعتر باشد. او دیکتاتوری را به تصویر میکشد که توسّط شخص دیگری اداره میشود. ولی این دیکتاتور تنها جانشین و خادم اوست؛ او آنطور که روانرنجور از او میخواهد، عمل میکند. فردی خیالپرداز که از این محدودیّت خودداری میکرد و خود را برای پست دیکتاتور پیشنهاد میکرد، خطر دیوانه در نظرگرفتهشدن و دیوانه خوانده شدن را به جان میخرید. روانپزشکان دیوانگی او را خودبزرگبینی مینامند.
هیچکس هرگز دیکتاتوری کسانی را، که اهدافی غیر از اهداف خودش دارند، توصیّه نکرده است. کسی که از دیکتاتوری دفاع میکند، همیشه از حکومت نامحدود باب میل خود دفاع میکند، اگرچه توسّط یک واسطه، یک نسخهبردار از امیال او، اداره میشود. او دیکتاتوری را میخواهد که به شکل خودش ساخته شود.
● لودویگ فون میزس. حکومت قادرمطلق: ظهور دولت تمامیّتخواه و جنگ تمامعیار
➣ @Notes_On_Liberty
روانرنجور در پناه این رویاها نقش دیکتاتور را به خود اختصاص میدهد؛ او خودش را سزار میبیند. هنگام خطاب همشهریان خود باید متواضعتر باشد. او دیکتاتوری را به تصویر میکشد که توسّط شخص دیگری اداره میشود. ولی این دیکتاتور تنها جانشین و خادم اوست؛ او آنطور که روانرنجور از او میخواهد، عمل میکند. فردی خیالپرداز که از این محدودیّت خودداری میکرد و خود را برای پست دیکتاتور پیشنهاد میکرد، خطر دیوانه در نظرگرفتهشدن و دیوانه خوانده شدن را به جان میخرید. روانپزشکان دیوانگی او را خودبزرگبینی مینامند.
هیچکس هرگز دیکتاتوری کسانی را، که اهدافی غیر از اهداف خودش دارند، توصیّه نکرده است. کسی که از دیکتاتوری دفاع میکند، همیشه از حکومت نامحدود باب میل خود دفاع میکند، اگرچه توسّط یک واسطه، یک نسخهبردار از امیال او، اداره میشود. او دیکتاتوری را میخواهد که به شکل خودش ساخته شود.
● لودویگ فون میزس. حکومت قادرمطلق: ظهور دولت تمامیّتخواه و جنگ تمامعیار
➣ @Notes_On_Liberty
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
بازاندیشی مفاهیم فرهنگی
زوال قصهگویی
از بین همهی جشنها، آیینها و رسوم فرنگی، یکی هست که من دوست داشتم از آن تقلید میکردیم و در ایران رایج میشد: رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس.
تصورش هم جالب است. از یکی از شبهای بلند زمستان میعادی بسازی. دوستان و خویشان یکییکی از بیرون برسند، سردشان باشد و خودشان را گرم کنند. چیزی بنوشند و بعد دور هم در جایی که برای آن همه آدم تنگ است بچپند و در تاریکی یکی قصه بگوید و دیگران گوش کنند. قصههای ترسناکی که باعث میشود بخواهی به نفر بغل دستت بچسبی...
ما ظاهراً با کریسمس مشکلی نداریم و این اعتقاد زیرگونهی جدیدی از ایرانیان رایج شده که هر بهانهای برای شادی خوب است و مته به خشخاش گذاشتن دربارهی منشاء و هویت این چیزها تنگنظریهای جماعت عقبماندهی میهندوست و ملیگراست (البته این مبلغان خوشی جشنهای کنیایی یا ژاپنی را برگزار نمیکنند و به هفتاد رقم جشن باستانی ایرانی کاری ندارند، مسالهشان گرفتن جشنهای اروپایی/آمریکایی است که به آنها احساس "استفرانگ" بودن بدهد و خودشان را قاطی جماعت باکلاس بپندارند.) با جشن ساختن از چیزهای ترسناک هم که مشکلی نداریم و شکر خدا هالووین هم در کنار عاشورا در تهران به خوبی و خوشی برگزار میشوند. پس چرا رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس در ایران رایج نمیشود؟ چرا کریسمس میآید، درخت کاج تزئیینشدهاش که تا همین صد سال پیش ملل مسیحی مثل روسها با آن همه جنگل کاج جزو کریسمس نمیپنداشتندش میآید، بابا نوئل میآید، خلاصه همه چیز میآید الا این یکی؟
به این میتوان سه پاسخ داد.
کریسمس و هالووین برگزار کردن در وضع فعلی به استعدادی بیش از استعداد عنتر (و نه عنترباز!) نیاز ندارد. عنتربازها که یکی از صاحبان صنف سازندگان سرگرمی بودند، موجود میمونسانی به نام عنتر را میگرفتند و تربیت میکردند و لباس میپوشاندند و آرایش (!) میکردند که بعضی اداها را بیاید و حالتی شبیه رقص ایجاد کند که باعث تفریح بینندگان میشد. چنانکه پیداست، عنترهای دستآموز اگر هنوز هم میبودند میتوانستند در این جشنها شرکت کنند.
در مقابل قصهگویی به استعداد خاصی محتاج است، استعدادی که سنتاً میگفتند مال مادربزرگهاست، استعدادی که بدون آرایش دخترها و گریم پسرها و ادا و لباس مخصوص و عورتنمایی و تحریک جنسی قدرت این را داشت که جمعیتی را مجذوب خود نگه دارد. چنانکه ارسطو نیز دوهزار و چندصد سال پیش به تلویح گفته: اگر از تئاتر ساز و برگ آن، لوازم صحنه، لباسها، گریم، دکور و... را بگیریم، هنوز نقالی، یعنی هنر قصهگویی باقی میماند که اصل جاذبهی تئاتر است، اما اگر قصهگویی را حذف کنیم، تقریباً چیزی جز همان عنتربازی باقی نمیماند. از این روست که اشکال گوناگون هنرهای اجرایی، حتی وقتی که مثل باله و پانتومیم بیکلام هستند، قصه میگویند.
پاسخ دوم از پاسخ اول مشتق است: یک علت رواج رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس بنا به گفتهی بعضی پژوهندگان فرهنگ عوام بریتانیا وجود شخصی است به نام چارلز دیکنز. جامعه هم باید قصهگویی به قدرت دیکنز را داشته باشد (که قصهی ترسناک سرود کریسمس را بگوید) هم باید مخاطبانی داشته باشد که شنیدن قصهی سرود کریسمس را به عنتربازی ترجیح بدهند (که تولید این دومی از اولی دشوارتر است) ما فعلاً حتی موفق نشدهایم یک ترجمهی فارسی بدردبخور از کتاب دیکنز بدهیم، چه رسد به آنکه دیکنز خودمان را داشته باشیم.
پاسخ سوم به همین مسالهی مخاطبان برمیگردد: در عصری که افراط در فردگرایی به هذیان رسیده قصهگو به چه درد میخورد؟ به قول اسکار وایلد (تصویر دریان گری، چاپ نشر مد، ص397) «در قدیمالایام کتابها را اهل قلم مینوشتند و عموم میخواندند. امروز عموم مینویسند و هیچ کس نمیخواند.» حالتی که در آن جمعیتی تمام توجه خود را به یک نفر -یعنی قصهگو- عطف کرده باشد، دیگر جالب نیست. همه دوست دارند خودشان در کانون توجه باشند و از این رو هر روز افراطهای احمقانهتر از افراد سر میزند که بتوانند لااقل یکی از بسیارانی باشند که در این کانون یا حوالی آن هستند.
بعد از این همه تازه یادمان میافتد که اگر مساله قصهگویی میبود، احتیاج به رسم فرنگی کریسمس نمیبود، چون از قدیم ایرانیان در شب چله قصه میگفتند. مساله این است که اتفاقاً از شب چله هم قصهاش افتاده و ادایش باقی مانده و این نمایش مبتذل و تئاتر بیمحتوایی است که ما در آن زندگی میکنیم.
اگر هلدرلین شاعر میبود که مدام وضع معاصر خویش را با یونانیان میسنجید، لابد میگفت: یونانیان تئاتر را به سطحی برکشیدند که فلسفه و حقوق و تاریخ و مسائل اساسی زندگی را هم شامل شد، ما زندگی واقعی را به تئاتری تقلیل دادیم که نام عنتربازی هم از سرش زیاد است.
#بازاندیشی_مفاهیم_فرهنگی
#جشنهای_ایرانی
سپاس ریوندی
زوال قصهگویی
از بین همهی جشنها، آیینها و رسوم فرنگی، یکی هست که من دوست داشتم از آن تقلید میکردیم و در ایران رایج میشد: رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس.
تصورش هم جالب است. از یکی از شبهای بلند زمستان میعادی بسازی. دوستان و خویشان یکییکی از بیرون برسند، سردشان باشد و خودشان را گرم کنند. چیزی بنوشند و بعد دور هم در جایی که برای آن همه آدم تنگ است بچپند و در تاریکی یکی قصه بگوید و دیگران گوش کنند. قصههای ترسناکی که باعث میشود بخواهی به نفر بغل دستت بچسبی...
ما ظاهراً با کریسمس مشکلی نداریم و این اعتقاد زیرگونهی جدیدی از ایرانیان رایج شده که هر بهانهای برای شادی خوب است و مته به خشخاش گذاشتن دربارهی منشاء و هویت این چیزها تنگنظریهای جماعت عقبماندهی میهندوست و ملیگراست (البته این مبلغان خوشی جشنهای کنیایی یا ژاپنی را برگزار نمیکنند و به هفتاد رقم جشن باستانی ایرانی کاری ندارند، مسالهشان گرفتن جشنهای اروپایی/آمریکایی است که به آنها احساس "استفرانگ" بودن بدهد و خودشان را قاطی جماعت باکلاس بپندارند.) با جشن ساختن از چیزهای ترسناک هم که مشکلی نداریم و شکر خدا هالووین هم در کنار عاشورا در تهران به خوبی و خوشی برگزار میشوند. پس چرا رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس در ایران رایج نمیشود؟ چرا کریسمس میآید، درخت کاج تزئیینشدهاش که تا همین صد سال پیش ملل مسیحی مثل روسها با آن همه جنگل کاج جزو کریسمس نمیپنداشتندش میآید، بابا نوئل میآید، خلاصه همه چیز میآید الا این یکی؟
به این میتوان سه پاسخ داد.
کریسمس و هالووین برگزار کردن در وضع فعلی به استعدادی بیش از استعداد عنتر (و نه عنترباز!) نیاز ندارد. عنتربازها که یکی از صاحبان صنف سازندگان سرگرمی بودند، موجود میمونسانی به نام عنتر را میگرفتند و تربیت میکردند و لباس میپوشاندند و آرایش (!) میکردند که بعضی اداها را بیاید و حالتی شبیه رقص ایجاد کند که باعث تفریح بینندگان میشد. چنانکه پیداست، عنترهای دستآموز اگر هنوز هم میبودند میتوانستند در این جشنها شرکت کنند.
در مقابل قصهگویی به استعداد خاصی محتاج است، استعدادی که سنتاً میگفتند مال مادربزرگهاست، استعدادی که بدون آرایش دخترها و گریم پسرها و ادا و لباس مخصوص و عورتنمایی و تحریک جنسی قدرت این را داشت که جمعیتی را مجذوب خود نگه دارد. چنانکه ارسطو نیز دوهزار و چندصد سال پیش به تلویح گفته: اگر از تئاتر ساز و برگ آن، لوازم صحنه، لباسها، گریم، دکور و... را بگیریم، هنوز نقالی، یعنی هنر قصهگویی باقی میماند که اصل جاذبهی تئاتر است، اما اگر قصهگویی را حذف کنیم، تقریباً چیزی جز همان عنتربازی باقی نمیماند. از این روست که اشکال گوناگون هنرهای اجرایی، حتی وقتی که مثل باله و پانتومیم بیکلام هستند، قصه میگویند.
پاسخ دوم از پاسخ اول مشتق است: یک علت رواج رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس بنا به گفتهی بعضی پژوهندگان فرهنگ عوام بریتانیا وجود شخصی است به نام چارلز دیکنز. جامعه هم باید قصهگویی به قدرت دیکنز را داشته باشد (که قصهی ترسناک سرود کریسمس را بگوید) هم باید مخاطبانی داشته باشد که شنیدن قصهی سرود کریسمس را به عنتربازی ترجیح بدهند (که تولید این دومی از اولی دشوارتر است) ما فعلاً حتی موفق نشدهایم یک ترجمهی فارسی بدردبخور از کتاب دیکنز بدهیم، چه رسد به آنکه دیکنز خودمان را داشته باشیم.
پاسخ سوم به همین مسالهی مخاطبان برمیگردد: در عصری که افراط در فردگرایی به هذیان رسیده قصهگو به چه درد میخورد؟ به قول اسکار وایلد (تصویر دریان گری، چاپ نشر مد، ص397) «در قدیمالایام کتابها را اهل قلم مینوشتند و عموم میخواندند. امروز عموم مینویسند و هیچ کس نمیخواند.» حالتی که در آن جمعیتی تمام توجه خود را به یک نفر -یعنی قصهگو- عطف کرده باشد، دیگر جالب نیست. همه دوست دارند خودشان در کانون توجه باشند و از این رو هر روز افراطهای احمقانهتر از افراد سر میزند که بتوانند لااقل یکی از بسیارانی باشند که در این کانون یا حوالی آن هستند.
بعد از این همه تازه یادمان میافتد که اگر مساله قصهگویی میبود، احتیاج به رسم فرنگی کریسمس نمیبود، چون از قدیم ایرانیان در شب چله قصه میگفتند. مساله این است که اتفاقاً از شب چله هم قصهاش افتاده و ادایش باقی مانده و این نمایش مبتذل و تئاتر بیمحتوایی است که ما در آن زندگی میکنیم.
اگر هلدرلین شاعر میبود که مدام وضع معاصر خویش را با یونانیان میسنجید، لابد میگفت: یونانیان تئاتر را به سطحی برکشیدند که فلسفه و حقوق و تاریخ و مسائل اساسی زندگی را هم شامل شد، ما زندگی واقعی را به تئاتری تقلیل دادیم که نام عنتربازی هم از سرش زیاد است.
#بازاندیشی_مفاهیم_فرهنگی
#جشنهای_ایرانی
سپاس ریوندی
آبان ۹۸؛ چرا کاهش یارانه بنزین یک برنامه «لیبرال» نبود. (و نیست!)
شش سال از کشتار بیمحابای آبان ۹۸ میگذرد. کشتاری که همراه با زد و خوردهای فراوان و قطع اینترنت بینالمللی، زخمی عمیق بر روان رنجور ما ایرانیان گذاشت و بر بیفایده بودن «اصلاحات» حاکمیتی صحه گذاشت. اعتراضاتی که پس از افزایش قیمت بنزین، یا به عبارتی کاهش یارانه دولتی آن، در سراسر کشور شعلهور شد و به بهانههای واهی، سرکوبی شدید بر آن اعمال شد. دوشکا روی ماشین یا در هلیکوپتر، جوانان ایران را به مانند برگ درخت روی زمین میریخت و هنوز که هنوز است، جز تخمین ۱۵۰۰ نفری روزنامهی رویترز، برآورد دقیقی از تلفات آن فاجعه در دسترس ما نیست.
ما طرفداران آزادی اقتصادی، همواره از کاهش دخالت دولتی در اقتصاد و بالاخص الغای «سوبسید» روی کالاها حمایت میکنیم. شش سال پیش هم جمعی از «اقتصاددانان» از اقدامات حاکمیت حمایت کردند و حتی از لزوم سرکوب مخالفان سخن گفتند. هر چند گذر زمان نشان داد که قبای «فریدمن» بر آنها گشاده است و برخلاف شیلی ژنرال پینوشه، این به اصطلاح «آزادسازی»، تمام بهبودهای احتمالی خود را در اثر تورم بنیانبرافکن از کف داد و امروز وضعیت حتی از پیش از افزایش قیمت نیز مضحکتر است.
به قطع تمام همفکران من در یک نظام اجتماعی سالم و آزاد، از کاهش اکثریت مداخلات دولتی حمایت میکنند. اما در ایران، کشوری که استخراج، پالایش و عرضهی نفت و فرآوردههایش، به تمامی و به زور سلاح، در اختیار حاکمیت است. تا حدی که تاسیس یک پمپ بنزین بدون رانت (خانواده شهید و جانباز و...) ناممکن است و در ثانی، به واسطه ماجراجوییهایی ایدئولوژیک حکومت در منطقه و رویابافیهای «آنتیامپریالیستی»، تحریم گریبان تمام شهروندان را گرفته و اقتصاد کشور در وضعیتی وخیم قرار داده و تورم هیچ برنامهریزی برای اقتصاد خود و خانواده را برنمیتابد، سخن از «آزادسازی قیمت بنزین» که تابع تمام موارد فوق است، چیزی جز نشانهی پولپاشی رسانهای و یا حماقت تمسخرآمیز گوینده نیست. به یاد بیاوریم که حتی اشغالگران خارجی نیز نسبت به کشورهای اشغالشده مسئولیتهایی دارند و تا زمانی که آزادیهای بنیادی تمام آحاد ملت تامین نشده، تامین حداقلهای زندگی را باید وظیفه حاکم دانست.
@youngconservative
سلمیه! سلمیه! مظاهرات سلمیه!
«تظاهرات مسالمتآمیز است»
فریاد زنی از خوزستان؛ هنگام مشاهدهی خشونت دولتی
شش سال از کشتار بیمحابای آبان ۹۸ میگذرد. کشتاری که همراه با زد و خوردهای فراوان و قطع اینترنت بینالمللی، زخمی عمیق بر روان رنجور ما ایرانیان گذاشت و بر بیفایده بودن «اصلاحات» حاکمیتی صحه گذاشت. اعتراضاتی که پس از افزایش قیمت بنزین، یا به عبارتی کاهش یارانه دولتی آن، در سراسر کشور شعلهور شد و به بهانههای واهی، سرکوبی شدید بر آن اعمال شد. دوشکا روی ماشین یا در هلیکوپتر، جوانان ایران را به مانند برگ درخت روی زمین میریخت و هنوز که هنوز است، جز تخمین ۱۵۰۰ نفری روزنامهی رویترز، برآورد دقیقی از تلفات آن فاجعه در دسترس ما نیست.
ما طرفداران آزادی اقتصادی، همواره از کاهش دخالت دولتی در اقتصاد و بالاخص الغای «سوبسید» روی کالاها حمایت میکنیم. شش سال پیش هم جمعی از «اقتصاددانان» از اقدامات حاکمیت حمایت کردند و حتی از لزوم سرکوب مخالفان سخن گفتند. هر چند گذر زمان نشان داد که قبای «فریدمن» بر آنها گشاده است و برخلاف شیلی ژنرال پینوشه، این به اصطلاح «آزادسازی»، تمام بهبودهای احتمالی خود را در اثر تورم بنیانبرافکن از کف داد و امروز وضعیت حتی از پیش از افزایش قیمت نیز مضحکتر است.
به قطع تمام همفکران من در یک نظام اجتماعی سالم و آزاد، از کاهش اکثریت مداخلات دولتی حمایت میکنند. اما در ایران، کشوری که استخراج، پالایش و عرضهی نفت و فرآوردههایش، به تمامی و به زور سلاح، در اختیار حاکمیت است. تا حدی که تاسیس یک پمپ بنزین بدون رانت (خانواده شهید و جانباز و...) ناممکن است و در ثانی، به واسطه ماجراجوییهایی ایدئولوژیک حکومت در منطقه و رویابافیهای «آنتیامپریالیستی»، تحریم گریبان تمام شهروندان را گرفته و اقتصاد کشور در وضعیتی وخیم قرار داده و تورم هیچ برنامهریزی برای اقتصاد خود و خانواده را برنمیتابد، سخن از «آزادسازی قیمت بنزین» که تابع تمام موارد فوق است، چیزی جز نشانهی پولپاشی رسانهای و یا حماقت تمسخرآمیز گوینده نیست. به یاد بیاوریم که حتی اشغالگران خارجی نیز نسبت به کشورهای اشغالشده مسئولیتهایی دارند و تا زمانی که آزادیهای بنیادی تمام آحاد ملت تامین نشده، تامین حداقلهای زندگی را باید وظیفه حاکم دانست.
@youngconservative
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
لیبرالیسم را میتوان ایدهی «رهایی» دانست. رهایی از قید و بند تمام آنچه از بیرون و با خشونت بر امیال و ارادهی آدمی حد میگذارد، مادام که این رهایی، مخلِ میل و ارادهی دیگر اعضای اجتماع نشود. اگر چه تمام لیبرالها، فایدهگرا نیستند اما روح فلسفهی لیبرال در ارتباطی تنگاتنگ با اخلاق فایدهگرا قرار دارد. نظامی که معیار امر اخلاقی را، افزایش لذت برای همگان و کاهش رنج آنان برمیشمارد.
من درک میکنم که بسیاری از آدمیان، این نظم اخلاقی را مطلوب بپندارند. که به راستی، هر انسانی با حداقلی از عواطف بشری، از کاهش رنج همنوعانش خشنود میشود. اما اگر تیزبینانه بنگریم، میتوان خلل و فرجی را در این نظام دید که به سبب آن، بخشی از ادعاهای اولیهاش فرو میریزد. تجربهی زیستهی بشر، و طبع اخلاقیاش را نمیتوان به لذت و رنج فرو کاست. ما فرقی بنیادین با دیگر مخلوقات داریم؛ اندیشهی ما و امکان تسری آن بر احساسات و تجربیاتمان. گاهی تحمل رنجی خودخواسته و حتی تحمیل از روی خیرخواهی و بینش درست، موجب تجربیات، دستآوردها و اندیشههای شگرفی میشود که با لنزِ باریکِ میل-درد نمیتوان قضاوت کرد. ملال و «بیشخصیت بودن» امروز بخش عظیمی از مردم جهان را نمیتوان با این دوگانه، که مصرانه در پی گسترش آنها کوشید، توضیح داد و یا تلاشی برای درمانش کرد. تلاشی بیمعنا برای زدودن وجوه «انسانی» نوع بشر و گذار به موجودی که تنها قضاوتش، انتخاب رنجهای کمتر و لذائد بیشتر است.
ادامه دارد..
@youngconservative
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در جامعه بورژوآیی شخصیت آدمی بدون تعین و هویت مشخص نامتعادل و نامتوازن میشود و به صورت اتم در میآید.»لیبرالیسم را پادزهر ایدئولوژیهای خطرناک دوران مدرن برمیشمارند. سوسیالیسم انقلابی، ملیگرایی رادیکال و یا اسلامگرایی جهادی نیز، هر یک به نحوی خود را آنتیتز آن تعریف کردند و در بلندمدت، در مقابل اصول لیبرال شکست خوردند. در نگاهی منصفانه، لیبرالها، از جناح چپ دولت رفاهی تا آنارشیستهای بازار، توانستند رقبای جمعگرا را در تقریباً تمام عرصهها، در هم بکوبند. بازار آزاد، حقوق فردی و مشارکت سیاسی در مقابل اقتصاد بسته، استبداد مطلقه و اهداف ملی، مذهبی و یا طبقاتی، برندگانی بی چون و چرا به حساب میآیند. اما نگارندهی این سطور، همانقدر با این ایدئولوژیها مخالف است که هر لیبرال راستینی. و این سلسله نوشتار، نه تکرار ملالآور غرغرها و افاضات چند قرنهی ایدئولوژیهای نامبرده، که تلاشی است برای تبیین نظرگاهی است که همزمان بسیار نو و بسیار کهنه است.
نیکولای بردیایف: منابع کمونیسم روسی و مفهوم آن
لیبرالیسم را میتوان ایدهی «رهایی» دانست. رهایی از قید و بند تمام آنچه از بیرون و با خشونت بر امیال و ارادهی آدمی حد میگذارد، مادام که این رهایی، مخلِ میل و ارادهی دیگر اعضای اجتماع نشود. اگر چه تمام لیبرالها، فایدهگرا نیستند اما روح فلسفهی لیبرال در ارتباطی تنگاتنگ با اخلاق فایدهگرا قرار دارد. نظامی که معیار امر اخلاقی را، افزایش لذت برای همگان و کاهش رنج آنان برمیشمارد.
من درک میکنم که بسیاری از آدمیان، این نظم اخلاقی را مطلوب بپندارند. که به راستی، هر انسانی با حداقلی از عواطف بشری، از کاهش رنج همنوعانش خشنود میشود. اما اگر تیزبینانه بنگریم، میتوان خلل و فرجی را در این نظام دید که به سبب آن، بخشی از ادعاهای اولیهاش فرو میریزد. تجربهی زیستهی بشر، و طبع اخلاقیاش را نمیتوان به لذت و رنج فرو کاست. ما فرقی بنیادین با دیگر مخلوقات داریم؛ اندیشهی ما و امکان تسری آن بر احساسات و تجربیاتمان. گاهی تحمل رنجی خودخواسته و حتی تحمیل از روی خیرخواهی و بینش درست، موجب تجربیات، دستآوردها و اندیشههای شگرفی میشود که با لنزِ باریکِ میل-درد نمیتوان قضاوت کرد. ملال و «بیشخصیت بودن» امروز بخش عظیمی از مردم جهان را نمیتوان با این دوگانه، که مصرانه در پی گسترش آنها کوشید، توضیح داد و یا تلاشی برای درمانش کرد. تلاشی بیمعنا برای زدودن وجوه «انسانی» نوع بشر و گذار به موجودی که تنها قضاوتش، انتخاب رنجهای کمتر و لذائد بیشتر است.
ادامه دارد..
@youngconservative
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش اول: اخلاق لیبرال-۱ بخش دوم بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم «من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در جامعه…
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش دوم: اخلاق لیبرال-۲
بخش اول
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
ایدهی لیبرالیسم شاید در نگاه اول نسبت به شیوههای تربیتی بیاعتنا به نظر بیاد. اما در نهایت منتج به سبک زندگی و خلق ارزشهایی میشود که فضای نامناسبی را برای امتداد ارزشهای قدیمی ایجاد میکند. ارزشهایی که به هر یک از ما شخصیتی اخلاقی و مواجههای مبتنی بر پالایش این جهان میداد، جای خودش را به مصرف و مصرف و مصرف داده است. که با مشاهده کثرت و افزایش بسبسیار زیادِ تعارضات روحی و روانی در جامعهی امروز، مصرفگرایی و مصرفدوستی و مصرفدرمانی! کانهوا آب خوردن فردی تشنه از آب شور دریاست.
اما این آخر دنیا نیست. هنوز هم میتوان روح ظریف بشر را نجات دهیم. پیشنهاد من به هیچ عنوان مداخلهی دولت، که در ادامه این سلسلهنوشتار به سراغ آن هم میرویم، نیست. من از روشی سخن میگویم که یهودیها سالها توانستند آئین و مسلک خویش را در میان تشنگان به خونشان حفظ کنند؛ بازگشت به اجتماعات کوچک خانوادگی، صنفی و دوستانه که میکوشد پرسش کهن «زندگی خوب چیست؟» را، در تمام زمینههای زیست انسانی پاسخ دهد. به قطع جواب ما با جواب پدرانمان و جواب فرزندمان با ما متفاوت است. اما جستجوی دائمی برای جواب این سوال، نه سرگردانی که والاترین شکل زندگی فضیلتمندانه است و این جستجو، جواب «آنچه دلم میخواهد» که لیبرالیسم به این پرسش میدهد را به هیچ عنوان مقبول نمیداند.
ادامه دارد..
@youngconservative
بخش دوم: اخلاق لیبرال-۲
بخش اول
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«شوالیهگری تنها راه ممکن برای رهایی از جهانی است که میان گرگهایی که نمیفهمند و گوسفندانی که نمیتوانند از ارزشهای زندگی دفاع کنند، تقسیم شده است.»در مقابل فایدهگرایی، میتوان از منش اخلاقی دیگری سخن گفت که عمیقاً منطبق با پیچیدگیهای روح آدمی و مواجههای مبتنی بر اندیشه و تجربه با جهان است؛ پرورش فضائل. چیزی که در دنیای پر از میل ما، به گنجی نایاب شبیهتر است. با فروپاشی سلسلهمراتب دنیای قدیم، اشرافیت که به سبب سنتهای دیرپای صنفی و خانوادگی، افراد را با انضباط و ارزشهای خود بار میآوردند، از بین رفتهاند و چندی بعد، ارزشهایشان نیز کنار ایشان در گورستان آرمیدند.
سی.اس لوئیس: ضرورت شوالیهگری (اینجا بخوانید)
ایدهی لیبرالیسم شاید در نگاه اول نسبت به شیوههای تربیتی بیاعتنا به نظر بیاد. اما در نهایت منتج به سبک زندگی و خلق ارزشهایی میشود که فضای نامناسبی را برای امتداد ارزشهای قدیمی ایجاد میکند. ارزشهایی که به هر یک از ما شخصیتی اخلاقی و مواجههای مبتنی بر پالایش این جهان میداد، جای خودش را به مصرف و مصرف و مصرف داده است. که با مشاهده کثرت و افزایش بسبسیار زیادِ تعارضات روحی و روانی در جامعهی امروز، مصرفگرایی و مصرفدوستی و مصرفدرمانی! کانهوا آب خوردن فردی تشنه از آب شور دریاست.
اما این آخر دنیا نیست. هنوز هم میتوان روح ظریف بشر را نجات دهیم. پیشنهاد من به هیچ عنوان مداخلهی دولت، که در ادامه این سلسلهنوشتار به سراغ آن هم میرویم، نیست. من از روشی سخن میگویم که یهودیها سالها توانستند آئین و مسلک خویش را در میان تشنگان به خونشان حفظ کنند؛ بازگشت به اجتماعات کوچک خانوادگی، صنفی و دوستانه که میکوشد پرسش کهن «زندگی خوب چیست؟» را، در تمام زمینههای زیست انسانی پاسخ دهد. به قطع جواب ما با جواب پدرانمان و جواب فرزندمان با ما متفاوت است. اما جستجوی دائمی برای جواب این سوال، نه سرگردانی که والاترین شکل زندگی فضیلتمندانه است و این جستجو، جواب «آنچه دلم میخواهد» که لیبرالیسم به این پرسش میدهد را به هیچ عنوان مقبول نمیداند.
ادامه دارد..
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش سوم: نهادهای لیبرال-۱
بخش اول
بخش دوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
مایکل اوکشات یکی از بزرگترین مفسران، و صد البته تحسینکنندگان، تامس هابز به عنوان نظریهپرداز لویاتان است. اما اوکشات هابز را به دلیل نبود نظریهای منباب «ارادهی سیاسی» شماتت میکند. در حالی که روسو با «ارادهی عمومی» و هگل با «ارادهی عقلانی» سعی در پر کردن این خلاء دارند. بعد از چند قرن تجربهی ممتد نظم لیبرال در غرب و سرزمینهای الگوگرفته، و البته، پیروزی «لیبرالدموکراسی» بر رقبای سرسخت و خشنی چون مارکسیسم روسی و فاشیسم-نازیسم اروپایی، میتوان نشان داد که نبود چنین عنصری در فلسفهی سیاسی لیبرال، چطور این نظم را ناپایدار نموده.
اتفاقاً لیبرالها به نبود «اراده» در نظم سیاسی دلخواهشان میبالند. اگر نحلههای رادیکال این اندیشه، «آنارکوکاپیتالیست»ها که معتقد به لزوم انقراض دولت هستند، را کنار بگذاریم، باقی لیبرالها به دولتی برآمده از شکلی از «قرارداد اجتماعی» اعتقاد دارند. دولتی خالی از ایده و اراده که تنها وظیفهاش، حفاظت از «حقوق» فردی، و پاسخ به امور مشاع، با توجه به نتایج دموکراتیک است. تنها دعوای باقیمانده، حدود این حقوق و شمول امور عمومی است که از طریق «انتخابات» در سطوح مختلف حل و فصل میشوند. اما این تصور انتزاعی از دولت، جامعه و فرد، هیچگاه به شکلی کامل امکان گسترش نداشته، ندارد و نخواهد داشت. با توجه به استدلالات قسمتهای قبل، فلسفه لیبرال به سبب ضدیت با نهادهای سنتی و پرورشی پیشالیبرال، افراد را از هویت خود جدا کرده و به شکل «شبهفرد»ی اتمیستی درمیاورد؛ موجودی مضطرب، خالی از اندیشه و سراسر میل. در جامعهای متشکل از شبهافراد، «سیاست» نه به معنای فضیلتمندش، محلی برای گفتگو منباب امور عمومی، که محلی برای باجگیری رانتی و ایدئولوژیک است. بگذارید بیشتر توضیح دهم:
پیشتر ادعا شد که فهم لیبرالی از مفهوم «آزادی»، هر چند ادعا میکند در امور انسانی بیطرف است، اما به سبب ذات سلبی خود، از پرورش فضیلتهای فردی و بینافردی ناکام است. میتوان همین منطق را در مورد فضیلتهای عمومی نیز دید. انسان لیبرال نه به فضیلت، که به «ایدئولوژی» گروییده است. نظمی مصنوع که سعی میکند با ابزارآلاتش، تمام تعاریف را بازنویسی کند و زبان را به گروگان بگیرد. به همین سبب، پارلمان، شورا، گفتگو و نظم که ابزاری برای امتداد امر سیاسی، مصالحت اجتماعی و پرورش «شخصیت»ها بودند، امروز ابزاری برای جنگ مابین خواستهها و تورم «امیال» شبهافراد شده است.
ادامه دارد..
@youngconservative
بخش سوم: نهادهای لیبرال-۱
بخش اول
بخش دوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«نهادهای لیبرال، همین که به دست آیند، بلافاصله دیگر لیبرال نیستند: از آن پس هیچ چیز زیانبارتر از نهادهای لیبرال برای آزادی وجود ندارد... تا زمانی که هنوز برایشان میجنگند، همین نهادها اثر کاملاً متفاوتی دارند؛ در واقع آنگاه آزادی را به شدت ترویج میکنند... زیرا آزادی چیست؟ اینکه آدمی ارادهی مسئولیتپذیریِ خود را داشته باشد. اینکه نسبت به سختی، رنج، محرومیت، حتی نسبت به زندگی بیتفاوتتر شده باشد. اینکه آماده باشد انسانها را برای آرمان خود قربانی کند، خود را هم استثنا نکند.»نمیتوان دستاوردهای سیاسی لیبرالیسم را در شکلگیری دنیای ما انکار کرد. تأسیس حقوق فردی، تأکید بر تفکیک قوا و گسترش امکان عاملیت اجتماعی برای برخی از قشرهای همیشه نادیدهگرفته شده در طول تاریخ. اما «نظم لیبرال» همواره در معرض خطراتی از داخل و خارج خود بوده است. از جانب جنبشهای منبعث از ایدئولوژیهای تودهای تمامیتخواه، و یا در شکلی خود ویرانگر، از دست دادن هویت نهادهای مختلفش.
فردریش نیچه: تبارشناسی اخلاق
مایکل اوکشات یکی از بزرگترین مفسران، و صد البته تحسینکنندگان، تامس هابز به عنوان نظریهپرداز لویاتان است. اما اوکشات هابز را به دلیل نبود نظریهای منباب «ارادهی سیاسی» شماتت میکند. در حالی که روسو با «ارادهی عمومی» و هگل با «ارادهی عقلانی» سعی در پر کردن این خلاء دارند. بعد از چند قرن تجربهی ممتد نظم لیبرال در غرب و سرزمینهای الگوگرفته، و البته، پیروزی «لیبرالدموکراسی» بر رقبای سرسخت و خشنی چون مارکسیسم روسی و فاشیسم-نازیسم اروپایی، میتوان نشان داد که نبود چنین عنصری در فلسفهی سیاسی لیبرال، چطور این نظم را ناپایدار نموده.
اتفاقاً لیبرالها به نبود «اراده» در نظم سیاسی دلخواهشان میبالند. اگر نحلههای رادیکال این اندیشه، «آنارکوکاپیتالیست»ها که معتقد به لزوم انقراض دولت هستند، را کنار بگذاریم، باقی لیبرالها به دولتی برآمده از شکلی از «قرارداد اجتماعی» اعتقاد دارند. دولتی خالی از ایده و اراده که تنها وظیفهاش، حفاظت از «حقوق» فردی، و پاسخ به امور مشاع، با توجه به نتایج دموکراتیک است. تنها دعوای باقیمانده، حدود این حقوق و شمول امور عمومی است که از طریق «انتخابات» در سطوح مختلف حل و فصل میشوند. اما این تصور انتزاعی از دولت، جامعه و فرد، هیچگاه به شکلی کامل امکان گسترش نداشته، ندارد و نخواهد داشت. با توجه به استدلالات قسمتهای قبل، فلسفه لیبرال به سبب ضدیت با نهادهای سنتی و پرورشی پیشالیبرال، افراد را از هویت خود جدا کرده و به شکل «شبهفرد»ی اتمیستی درمیاورد؛ موجودی مضطرب، خالی از اندیشه و سراسر میل. در جامعهای متشکل از شبهافراد، «سیاست» نه به معنای فضیلتمندش، محلی برای گفتگو منباب امور عمومی، که محلی برای باجگیری رانتی و ایدئولوژیک است. بگذارید بیشتر توضیح دهم:
پیشتر ادعا شد که فهم لیبرالی از مفهوم «آزادی»، هر چند ادعا میکند در امور انسانی بیطرف است، اما به سبب ذات سلبی خود، از پرورش فضیلتهای فردی و بینافردی ناکام است. میتوان همین منطق را در مورد فضیلتهای عمومی نیز دید. انسان لیبرال نه به فضیلت، که به «ایدئولوژی» گروییده است. نظمی مصنوع که سعی میکند با ابزارآلاتش، تمام تعاریف را بازنویسی کند و زبان را به گروگان بگیرد. به همین سبب، پارلمان، شورا، گفتگو و نظم که ابزاری برای امتداد امر سیاسی، مصالحت اجتماعی و پرورش «شخصیت»ها بودند، امروز ابزاری برای جنگ مابین خواستهها و تورم «امیال» شبهافراد شده است.
ادامه دارد..
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش سوم: نهادهای لیبرال-۱ بخش اول بخش دوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم «نهادهای لیبرال، همین که به دست آیند، بلافاصله دیگر لیبرال نیستند: از آن پس هیچ چیز زیانبارتر از نهادهای لیبرال برای آزادی وجود ندارد... تا زمانی که هنوز…
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش چهارم: نهادهای لیبرال-۲
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش پنجم
بخش ششم
جامعهی ایدهآل لیبرالها جامعهای است متشکل از مسیحی، مسلمان، یهودی، بودایی، بیخدا، چندخدا، بتپرست، اهل خانواده، همجنسگرا، بیقید جنسی و هر جمع نقیضینی که به ذهن آدمی میرسد. جامعهای که هر فرد، صفر تا صد زندگی خودش را میسازد و در یک زیست مسالمتآمیز با دیگران، عمر خود را سپری میکند. جامعهای که در آن حقایق به کثرت آدمیان وجود دارند و هیچکس مجاز به «باز نبودن» نیست. تصویری که در جذابیت و اغواگری، تنهبهتنهی «چوپانی صبح و ماهیگیری ظهر و شکسپیرخوانی شب» مارکس میزند. و متاسفانه به همان میزان هم ناممکن است.
لیبرالیسم ادعا میکند که میتوان نهادهای اجتماعی را طوری «بازطراحی» کرد که از هر قضاوت ارزشیای میان دو ادعای «صلحآمیز» عاری باشد. پس تا زمانی که دعاوی دو طرف یک جدال دست به خشونت نزنند، میتوانند هر دو درست باشند. اما امروز میتوان به وضوح دید که این مدعا ناممکن است. نهادهای سیاسی و اجتماعی جامعهی لیبرال نه تنها نمیتواند دعاوی مختلف را حل یا حداقل برای یکدیگر قابل تحمل نماید، بلکه دستخوش معیاری است که از هر نظامهای پیشامدرنی مستبدانهتر است؛ «افکار عمومی».
همانطور که هر دنبالکنندهای مستحضر است، «گفتگو» فضیلت نهایی امر عمومی در فلسفهی کلاسیک است، ایدهی «همهچیز را همگان دانند» را نیز منورالفکران قرن ۱۷ و ۱۸ اروپایی کشف نکردهاند. اما گفتگوی میان شخصیتهایی پرورشیافته و فضیلتمند هیچ ارتباطی با فضای ایجادشده در جامعهای لیبرال ندارد. در این فضا که طبیعتاً فضای جنگ امیال است، بدویترین و تنانهترین برآورد از «توده»ی شبهافراد، معیار اصلی درست و غلط است و در فقدان نهادهای قضاوت سنتی، گریزی از این سرنوشت نیست. اگر جامعهی مستبدانهی استالینی/هیتلری با سرکوب و خشونت دست به یکدستسازی صداها میزد، جامعهی لیبرال با بهانههای «آزادی»، «حق انتخاب» و «دموکراتیزاسیون» صداها، ارزشها و روشهای نالیبرال را به صورتی نرم سرکوب میکند. فهم تماماً انتزاعی لیبرالها از مفهوم «آزادی» و «گشودگی»، منجر به نظام ارزشی ناقصی شده که اگر چه به حق در مقابل «۱۹۸۴» اورول موضع میگیرد، اما در مقابل «دنیای قشنگ نو» هاکسلی، چیزی جز «چه بهتر» در چنته ندارد.
ادامه دارد...
@youngconservative
بخش چهارم: نهادهای لیبرال-۲
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش پنجم
بخش ششم
«باز بودن، چنان که امروزه درک و دریافت میشود، عبارت است از تسلیم شدن به هر چیزی که قویتر است یا ستایش هر چیزی که موفقیتی پرتعداد به دست آورده است و آن را به یک اصل تبدیل کردن. این حقهٔ تاریخگرائی است که مقاومت ما جلوی تاریخ را از بین برده است؛ تاریخی که در زمانهٔ ما افکار عمومی نامیده میشود؛ زمانهای که در آن افکار عمومی قاعده تعیین میکند. بارها و بارها شنیدهام که افرادی از کنار گذاشتن الزام آموزش زبان یا آموختن علم و فلسفه به مثابۀ راهی برای پیشرفتِ باز بودن یاد میکنند. اینجا است که دو نوع باز بودن باهم برخورد میکنند. وقتی قرار است مقابل دانش، باز باشیم چیزهائی هست که افراد باید بدانند اما بسیاری خوش ندارند برای یادگیری آن خود را زحمت بدهند و به نظرشان کسالت آور و بیربط میآید.»
آلن بلوم:بسته شدن ذهن آمریکایی
جامعهی ایدهآل لیبرالها جامعهای است متشکل از مسیحی، مسلمان، یهودی، بودایی، بیخدا، چندخدا، بتپرست، اهل خانواده، همجنسگرا، بیقید جنسی و هر جمع نقیضینی که به ذهن آدمی میرسد. جامعهای که هر فرد، صفر تا صد زندگی خودش را میسازد و در یک زیست مسالمتآمیز با دیگران، عمر خود را سپری میکند. جامعهای که در آن حقایق به کثرت آدمیان وجود دارند و هیچکس مجاز به «باز نبودن» نیست. تصویری که در جذابیت و اغواگری، تنهبهتنهی «چوپانی صبح و ماهیگیری ظهر و شکسپیرخوانی شب» مارکس میزند. و متاسفانه به همان میزان هم ناممکن است.
لیبرالیسم ادعا میکند که میتوان نهادهای اجتماعی را طوری «بازطراحی» کرد که از هر قضاوت ارزشیای میان دو ادعای «صلحآمیز» عاری باشد. پس تا زمانی که دعاوی دو طرف یک جدال دست به خشونت نزنند، میتوانند هر دو درست باشند. اما امروز میتوان به وضوح دید که این مدعا ناممکن است. نهادهای سیاسی و اجتماعی جامعهی لیبرال نه تنها نمیتواند دعاوی مختلف را حل یا حداقل برای یکدیگر قابل تحمل نماید، بلکه دستخوش معیاری است که از هر نظامهای پیشامدرنی مستبدانهتر است؛ «افکار عمومی».
همانطور که هر دنبالکنندهای مستحضر است، «گفتگو» فضیلت نهایی امر عمومی در فلسفهی کلاسیک است، ایدهی «همهچیز را همگان دانند» را نیز منورالفکران قرن ۱۷ و ۱۸ اروپایی کشف نکردهاند. اما گفتگوی میان شخصیتهایی پرورشیافته و فضیلتمند هیچ ارتباطی با فضای ایجادشده در جامعهای لیبرال ندارد. در این فضا که طبیعتاً فضای جنگ امیال است، بدویترین و تنانهترین برآورد از «توده»ی شبهافراد، معیار اصلی درست و غلط است و در فقدان نهادهای قضاوت سنتی، گریزی از این سرنوشت نیست. اگر جامعهی مستبدانهی استالینی/هیتلری با سرکوب و خشونت دست به یکدستسازی صداها میزد، جامعهی لیبرال با بهانههای «آزادی»، «حق انتخاب» و «دموکراتیزاسیون» صداها، ارزشها و روشهای نالیبرال را به صورتی نرم سرکوب میکند. فهم تماماً انتزاعی لیبرالها از مفهوم «آزادی» و «گشودگی»، منجر به نظام ارزشی ناقصی شده که اگر چه به حق در مقابل «۱۹۸۴» اورول موضع میگیرد، اما در مقابل «دنیای قشنگ نو» هاکسلی، چیزی جز «چه بهتر» در چنته ندارد.
ادامه دارد...
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش چهارم: نهادهای لیبرال-۲ بخش اول بخش دوم بخش سوم بخش پنجم بخش ششم «باز بودن، چنان که امروزه درک و دریافت میشود، عبارت است از تسلیم شدن به هر چیزی که قویتر است یا ستایش هر چیزی که موفقیتی پرتعداد به دست آورده است و آن…
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش پنجم: اقتصاد لیبرال
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش ششم
مالکیت خصوصی و تجارت آزاد، احتمالاً کمطرفدارترین قسمت از فلسفهی لیبرال باشد. تا به آنجا که بخشی از سنت فکری لیبرال نیز در مواردی از آن عقبنشینی میکنند و بر وجوه اجتماعی و سیاسی آن اصرار میورزند. اما به هر روی، بخش مهمی از موفقیت نظام لیبرال در تاریخ معاصر بشر مدیون قواعد اقتصادی و حقوقی «سرمایهداری» است.
اما نمیتوان سرمایهداری را بدون زمینههای تاریخی، اجتماعی و فرهنگیاش فهمید. سرمایهداری میوهی زیست اجتماعی حاصل از شبکهی پیچیدهای از عرفها و سنتهاست؛ خانوادهی هستهای، مذهب غیرسیاسی، همگونی فرهنگی، اجتماعات محلی، اشرافیت و زمینداری و...
هر چند قِسْم مهمی از وارثان لیبرالیسم نیز دفاعیات قدرتمند و چندجانبهای از این وجه آن میکنند، اما جامعهی لیبرال و نهادهایش بخش ضروریای از نهادهای همبسته با اقتصاد آزاد را یا از بین بردهاند و یا به شکل دیگری مستحل کردهاند.
اگر به تاریخ معاصر اروپا بنگریم، دولت مدرن، هر فضایی را که بعد از سقوط نهادهای سنتی خالی مانده بود را اشغال کرد. شبهافراد اتمیستی و منفک از هم، تاب و تحمل استقلال مالی و مسئولیت گذران زیست خویش را نداشته و ندارند. اگر به نظریات آنارشیستهای بازار که غایت لیبرالیسم را نبود دولت میپندارند وقعی ننهیم، لیبرالیسم در جهان مدرن، سبب شده است که تمام امکانهای استقلال اجتماعات ما، توسط مکانیزمی خزنده که خود را «دولت رفاه» مینامد نابود شوند. جامعهی بینهاد دولت را برای مشکلات نامربوط به دولت طلب میکند و دولت نیز طبعأ بدان لبیک میگوید.
نکتهی مهم دیگری نیز وجود دارد: فهم خشک و صوری لیبرالیسم از حقوق و قواعد حقوقی، موجب شده روشهای درخشان جوامع در قرنهای گذشته به سادگی و با یک امضا رد شوند؛ قواعد پیچیدهای که هیچگاه روی کاغذ نیامدند اما نسل به نسل رعایت شدند و زندگی را ادامه دادند. به قناتها در ایران و یا الگوهای کشت سنتی آمریکایی فکر کنید. در فرمالیسم لیبرال هیچیک جای ندارد و جای خود را به مواردی چون «بهرهوری» میدهند. روندی که سنن اجتماعات مختلف را تغییر داده و تمام آنها را به تودهای بیسر و شکل تغییر میدهد.
ادامه دارد..
@youngconservative
بخش پنجم: اقتصاد لیبرال
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش ششم
«اگر فرد قادر باشد به نیرو و انگیزهی شخصیِ خود کاری را انجام دهد، این کار نباید از سوی یک نهاد اجتماعیِ فرادست صورت گیرد؛ یک نهاد فرادست در حوزهی اجتماعی اجازه ندارد وظایف فرد زیردست را بر عهده گیرد و صلاحیتها را از او غصب کند»
پاپ بندیکت شانزدهم: فضیلت مهربانی
مالکیت خصوصی و تجارت آزاد، احتمالاً کمطرفدارترین قسمت از فلسفهی لیبرال باشد. تا به آنجا که بخشی از سنت فکری لیبرال نیز در مواردی از آن عقبنشینی میکنند و بر وجوه اجتماعی و سیاسی آن اصرار میورزند. اما به هر روی، بخش مهمی از موفقیت نظام لیبرال در تاریخ معاصر بشر مدیون قواعد اقتصادی و حقوقی «سرمایهداری» است.
اما نمیتوان سرمایهداری را بدون زمینههای تاریخی، اجتماعی و فرهنگیاش فهمید. سرمایهداری میوهی زیست اجتماعی حاصل از شبکهی پیچیدهای از عرفها و سنتهاست؛ خانوادهی هستهای، مذهب غیرسیاسی، همگونی فرهنگی، اجتماعات محلی، اشرافیت و زمینداری و...
هر چند قِسْم مهمی از وارثان لیبرالیسم نیز دفاعیات قدرتمند و چندجانبهای از این وجه آن میکنند، اما جامعهی لیبرال و نهادهایش بخش ضروریای از نهادهای همبسته با اقتصاد آزاد را یا از بین بردهاند و یا به شکل دیگری مستحل کردهاند.
اگر به تاریخ معاصر اروپا بنگریم، دولت مدرن، هر فضایی را که بعد از سقوط نهادهای سنتی خالی مانده بود را اشغال کرد. شبهافراد اتمیستی و منفک از هم، تاب و تحمل استقلال مالی و مسئولیت گذران زیست خویش را نداشته و ندارند. اگر به نظریات آنارشیستهای بازار که غایت لیبرالیسم را نبود دولت میپندارند وقعی ننهیم، لیبرالیسم در جهان مدرن، سبب شده است که تمام امکانهای استقلال اجتماعات ما، توسط مکانیزمی خزنده که خود را «دولت رفاه» مینامد نابود شوند. جامعهی بینهاد دولت را برای مشکلات نامربوط به دولت طلب میکند و دولت نیز طبعأ بدان لبیک میگوید.
نکتهی مهم دیگری نیز وجود دارد: فهم خشک و صوری لیبرالیسم از حقوق و قواعد حقوقی، موجب شده روشهای درخشان جوامع در قرنهای گذشته به سادگی و با یک امضا رد شوند؛ قواعد پیچیدهای که هیچگاه روی کاغذ نیامدند اما نسل به نسل رعایت شدند و زندگی را ادامه دادند. به قناتها در ایران و یا الگوهای کشت سنتی آمریکایی فکر کنید. در فرمالیسم لیبرال هیچیک جای ندارد و جای خود را به مواردی چون «بهرهوری» میدهند. روندی که سنن اجتماعات مختلف را تغییر داده و تمام آنها را به تودهای بیسر و شکل تغییر میدهد.
ادامه دارد..
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش ششم و نهایی: آنچه از آن دفاع میکنم.
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
در لابهلای نقدی که تقدیم شد، میتوان نشانهای از ترجیحات من را دید، اما در این بخش میخواهم به شکل کلی از آن حرف بزنم. آنچه که من از سیاست خوب میدانم را میتوان در مفهوم جامعه مدنی، که راجر اسکروتن آن را اینطور توصیف میکند دید:
این جامعهی مدنی، که بر سنتهای رفتاری بنا شده و از طریق قوانین عام عرفی اداره میشود، تنها تضمینکنندهی حراست ما از استبداد آشکار ۱۹۸۴ نیست؛ بلکه مهمتر از آن، پادزهر ما در برابر تسلیم نرم و داوطلبانه به لذتگرایی و بیمعنایی «دنیای قشنگ نو» نیز هست. زیرا شخصیت پرورشیافته، بهجای انتخاب دائمی رنج کمتر، ارادهی پذیرش رنج هدفمند را دارد؛ و این دقیقاً همان ظرفیت حیاتیای است که در نظام ارزشی ناقص و انتزاعی لیبرالیسم، مفقود مانده. دفاع من از این نظم، دفاع از سنتهایی است که ارادهی مسئولیتپذیری را در ما میپروراند و ما را از تبدیل شدن به شبهفردی اتمیستی که تنها به دنبال مصرف و میل است، نجات میدهد.
@youngconservative
بخش ششم و نهایی: آنچه از آن دفاع میکنم.
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
«سیاست، ایدهای است برای وارسی شرایط جامعه، نه کند و کاو برای جستن خط مشیای برای یک اجتماع هدفمند، یا شناسایی اهداف و طلب امتیاز و یا ایجاد یک اورشلیم جدید.»
مایکل اوکشات: درباره رفتار بشری
در لابهلای نقدی که تقدیم شد، میتوان نشانهای از ترجیحات من را دید، اما در این بخش میخواهم به شکل کلی از آن حرف بزنم. آنچه که من از سیاست خوب میدانم را میتوان در مفهوم جامعه مدنی، که راجر اسکروتن آن را اینطور توصیف میکند دید:
«مایکل اوکشات با یکعمر تلاش برای فهم ماهیتِ آنچه خودش «جامعهی مدنی» مینامید، متفکر سیاسی نامداری شد که میشناسیم. منظور اوکشات از اجتماع مدنی نوعی اجتماع است که خواستهها و آرزوهای سیاسی ما در آن به تعادل میرسد و برآورده میشود. او در در کردار بشر، نظریۀ نظم سیاسیاش را بر تقابلی میان جامعهی مدنی و اجتماع هدفمحور بنا میکند. مردم در اجتماع هدفمحور برای مقصود و هدف خاصی گرد هم میآیند، و مشارکتشان مبتنی است بر نیاز به همکاری برای رسیدن آن مقصود. اجتماعهای هدفمحور بر چندین نوع است: مثلاً، ارتش را داریم، که در آن دستورات از بالا به پایین، از طریق سلسلهمراتب یکانهای تابعه یا زیردست منتقل میشوند، و همیشه به هدف واحد شکستدادن دشمن معطوفند؛ مثال دیگر کسبوکار است، که در آن چهبسا اهداف روزبهروز دائماً تغییر کنند، هرچند در آن، لزوم رسیدن به سود در بلندمدت حرف اول را میزند؛ انواع گوناگونی از آموزش هست که آدمها برای مشاغل و حرف آماده میکند.»جامعهی مدنی نه پادگانی ملی، مذهبی و یا طبقاتی است و نه یک نظم فردمحور. بلکه نتیجهی طبیعی نسلها زندگی در کنار یکدیگر است. زندگی بر اساس ارزشهای مشترکی که با آن فضایی صلحآمیز ساختهایم و در آن پرورش مییابیم و بر اساس روشهایی اداره میشود که جوامع برای حفظ بقا و شکوفایی خود در طی سالهای متمادی به آن رسیدهاند. نظمی که در آن تکثر نه به معنای ازهمگسیختگی، که به معنای امکانی برای گفتوگو و شکوفایی هر یک از ماست. آزادی در این شهر، نه به معنای سلب مسئولیت، که به معنای آزادی شخصیتهایی پرورشیافته و بالغ برای قبول مسئولیت زندگی خود و اجتماعشان است.
این جامعهی مدنی، که بر سنتهای رفتاری بنا شده و از طریق قوانین عام عرفی اداره میشود، تنها تضمینکنندهی حراست ما از استبداد آشکار ۱۹۸۴ نیست؛ بلکه مهمتر از آن، پادزهر ما در برابر تسلیم نرم و داوطلبانه به لذتگرایی و بیمعنایی «دنیای قشنگ نو» نیز هست. زیرا شخصیت پرورشیافته، بهجای انتخاب دائمی رنج کمتر، ارادهی پذیرش رنج هدفمند را دارد؛ و این دقیقاً همان ظرفیت حیاتیای است که در نظام ارزشی ناقص و انتزاعی لیبرالیسم، مفقود مانده. دفاع من از این نظم، دفاع از سنتهایی است که ارادهی مسئولیتپذیری را در ما میپروراند و ما را از تبدیل شدن به شبهفردی اتمیستی که تنها به دنبال مصرف و میل است، نجات میدهد.
@youngconservative
Telegram
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در…
محافظهکار جوان pinned «چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش اول: اخلاق لیبرال-۱ بخش دوم بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم «من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در جامعه…»
محافظهکار جوان
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند بخش اول: اخلاق لیبرال-۱ بخش دوم بخش سوم بخش چهارم بخش پنجم بخش ششم «من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در جامعه…
پینوشت: بخشی از انتقادهای دوستان خوانده شد. برای رفع ابهامات و تبیین عمیقتر موضعم، اگر عمرم به دنیا بود و فرصت نوشتن داشتم، موضوعات مختلف اشارهشده را به صورت مفصلتر طی یک دورهی طولانی توضیح خواهم داد.
ققنوس از خاکستر برمیخیزد؛ بررسی سوریه جدید. یکسال پس از سقوط اسد
بخش اول
آن یازده روز عجیب
ساعت ۶:۱۸ صبح هشتم دسامبر ۲۰۲۴، یکی از مهمترین اتفاقات یک دههی اخیر خاورمیانه به ثمر رسید؛ فرماندهی ارتش سوریه، سقوط نظام بعثی را به صورت رسمی اعلام نمود و نخستوزیر رژیم سابق، برای تشکیل دولت انتقالی به همراه مخالفان اعلام آمادگی کرد. بشار و متحدینش که پس از سقوط حلب و «مصالحه» در حمص و جنوب سوریه، اطمینانی نسبی از ۲۰۱۸ نسبت به بقای دولت دمشق داشتند، مخالفان را صرفاً یک «زائده» در استان ادلب میپنداشتند اما درگیری شدید روسیه در جنگ اوکراین و تضعیف حزبالله لبنان و دیگر اعضای محور مقاومت پس از رویارویی اسرائیل، فرصتی برای مخالفانِ محصور در ادلب، برای زدن ضربهی نهایی به دولت مستعجل دمشق فرآهم آورد و «هیئت تحریرالشام» که وابستگان سابق به القاعده تاسیسش کرده بودند، فرصت را از دست ندادند. از سوی دیگر، اقلیت چند صد هزار نفری «دروزی» در استان جنوبی سویدا، که در فاز اول جنگ داخلی سوریه، سعی کردند انزوا و استقلال خود از هر دو سمت جنگ حفظ کنند، از ۲۰۲۳ شروع به تظاهراتی مدنی برعلیه فقر و فساد کردند و در ادامه، با برافراشتن پرچم انقلاب در کنار پرچم هویتی خود، جنبششان را امتداد انقلاب سوریه قلمداد کردند. با همهی این مقدمات، عجیب نبود که شهرها یکی یکی توسط مخالفان فتح شدند و جنگی خونین با بیش از یک دهه خشونت و ویرانی در یازده روز به سرانجام رسید.
سرزمین مینگذاری شده
مخالفان بشار که در رأسشان هیئت تحریرالشام و فرماندهی احمد حسین الشرع، با لقب جهادی ابومحمد الجولانی، قرار داشت، توانستند به سرعت شکلی از «دولت انتقالی» را سامان دهند و ادارهی امور را به دست بگیرند. تحریرالشام که روندی از استحاله فکری و اعتقادی را از «جهاد جهانی برای سرنگونی کفار» تا «دولت ملی و مدنی» را تجربه کرده بود، تلاش کرد تا نمونهای از «دولت نجات» در چند سال حضور در ادلب را، اینبار در نمونهای بزرگتر در سراسر خاک سوریه برپا کند. اما تفاوتها بسیار و چالشها عظیم بود؛ ادلب، سرزمینی که مردمانی اغلب سنیِ محافظهکار دارد، ترجیح میداد دولت نجات را که تنها نمونهی نسبتاً نظاممند از «دولت» در سرتاسر سوریه بود را تحمل کند، تا اینکه به سلطه دوباره اسد تن دهد و یا نظارهگر بلبشویی باشد که در مناطق دیگر تحت سلطه مخالفان (عمدتا تحت حمایت مستقیم ترکیه) جاری بود. اما «سوریه سرزمین هفتاد و دو ملت» است و پس از تجربهی هولناک معاصرش، چیزی برای چنگ انداختن وجود ندارد. اقتصاد، نهادها، زیرساختها، سنتها و تمام ملزومات زیست متمدنانه دچار تخریبی جدی شده بودند و حتی یکپارچگی سرزمینی سوریه نیز دچار خدشه شده بود و چندین دولت خودخوانده بر چهار گوشهاش حکم میراندند. در ثانی، کینههای عمیق هویتی و قومیتی حاصل از خشونت بیحد و مرز رژیم بعثی (که عمدهی سردمدارانش از طایفهی علوی بودند)، سوریه را به بمبی ساعتی تبدیل کرده بود که حتی با وجود استقرار نسبتاً راحت دولت جدید، وقایع غمانگیزی را رقم زد.
@youngconservative
بخش اول
«دوازده سال پیش، ریههای کودکان غوطه شرقی، چند کیلومتری کاخ زیبای شما، به جای هوا میزبان سارین شدند. امروز غوطه نفس میکشد جناب رئیسجمهور، هر روز به خود یادآوری کنید که وظیفه دارید که غوطه همیشه نفس بکشد»
نامهای به احمد الشرع در سالگرد پیروزی عملیات «ردع العدوان»
آن یازده روز عجیب
ساعت ۶:۱۸ صبح هشتم دسامبر ۲۰۲۴، یکی از مهمترین اتفاقات یک دههی اخیر خاورمیانه به ثمر رسید؛ فرماندهی ارتش سوریه، سقوط نظام بعثی را به صورت رسمی اعلام نمود و نخستوزیر رژیم سابق، برای تشکیل دولت انتقالی به همراه مخالفان اعلام آمادگی کرد. بشار و متحدینش که پس از سقوط حلب و «مصالحه» در حمص و جنوب سوریه، اطمینانی نسبی از ۲۰۱۸ نسبت به بقای دولت دمشق داشتند، مخالفان را صرفاً یک «زائده» در استان ادلب میپنداشتند اما درگیری شدید روسیه در جنگ اوکراین و تضعیف حزبالله لبنان و دیگر اعضای محور مقاومت پس از رویارویی اسرائیل، فرصتی برای مخالفانِ محصور در ادلب، برای زدن ضربهی نهایی به دولت مستعجل دمشق فرآهم آورد و «هیئت تحریرالشام» که وابستگان سابق به القاعده تاسیسش کرده بودند، فرصت را از دست ندادند. از سوی دیگر، اقلیت چند صد هزار نفری «دروزی» در استان جنوبی سویدا، که در فاز اول جنگ داخلی سوریه، سعی کردند انزوا و استقلال خود از هر دو سمت جنگ حفظ کنند، از ۲۰۲۳ شروع به تظاهراتی مدنی برعلیه فقر و فساد کردند و در ادامه، با برافراشتن پرچم انقلاب در کنار پرچم هویتی خود، جنبششان را امتداد انقلاب سوریه قلمداد کردند. با همهی این مقدمات، عجیب نبود که شهرها یکی یکی توسط مخالفان فتح شدند و جنگی خونین با بیش از یک دهه خشونت و ویرانی در یازده روز به سرانجام رسید.
سرزمین مینگذاری شده
مخالفان بشار که در رأسشان هیئت تحریرالشام و فرماندهی احمد حسین الشرع، با لقب جهادی ابومحمد الجولانی، قرار داشت، توانستند به سرعت شکلی از «دولت انتقالی» را سامان دهند و ادارهی امور را به دست بگیرند. تحریرالشام که روندی از استحاله فکری و اعتقادی را از «جهاد جهانی برای سرنگونی کفار» تا «دولت ملی و مدنی» را تجربه کرده بود، تلاش کرد تا نمونهای از «دولت نجات» در چند سال حضور در ادلب را، اینبار در نمونهای بزرگتر در سراسر خاک سوریه برپا کند. اما تفاوتها بسیار و چالشها عظیم بود؛ ادلب، سرزمینی که مردمانی اغلب سنیِ محافظهکار دارد، ترجیح میداد دولت نجات را که تنها نمونهی نسبتاً نظاممند از «دولت» در سرتاسر سوریه بود را تحمل کند، تا اینکه به سلطه دوباره اسد تن دهد و یا نظارهگر بلبشویی باشد که در مناطق دیگر تحت سلطه مخالفان (عمدتا تحت حمایت مستقیم ترکیه) جاری بود. اما «سوریه سرزمین هفتاد و دو ملت» است و پس از تجربهی هولناک معاصرش، چیزی برای چنگ انداختن وجود ندارد. اقتصاد، نهادها، زیرساختها، سنتها و تمام ملزومات زیست متمدنانه دچار تخریبی جدی شده بودند و حتی یکپارچگی سرزمینی سوریه نیز دچار خدشه شده بود و چندین دولت خودخوانده بر چهار گوشهاش حکم میراندند. در ثانی، کینههای عمیق هویتی و قومیتی حاصل از خشونت بیحد و مرز رژیم بعثی (که عمدهی سردمدارانش از طایفهی علوی بودند)، سوریه را به بمبی ساعتی تبدیل کرده بود که حتی با وجود استقرار نسبتاً راحت دولت جدید، وقایع غمانگیزی را رقم زد.
@youngconservative
محافظهکار جوان
ققنوس از خاکستر برمیخیزد؛ بررسی سوریه جدید. یکسال پس از سقوط اسد بخش اول «دوازده سال پیش، ریههای کودکان غوطه شرقی، چند کیلومتری کاخ زیبای شما، به جای هوا میزبان سارین شدند. امروز غوطه نفس میکشد جناب رئیسجمهور، هر روز به خود یادآوری کنید که وظیفه دارید…
ققنوس از خاکستر برمیخیزد؛ بررسی سوریه جدید. یکسال پس از سقوط اسد
بخش دوم
الشرع و دیگر مسئولین دولت جدید سوریه، به سرعت شروع به اعلام نظراتی کردند که نشان از تغییری عجیب در نگرششان داشت؛ اگر الشرع در فاز اول جنگ داخلی، به تدریج از «جهادی» دستاربهسر و با روی پوشیده، به یک «انقلابی» با لباس نظامی به رنگ سبز زیتونی تبدیل شد، نوبت تغییر دیگری فرا رسیده بود؛ از «انقلابی» به «دولتمرد». الشرع به وضوح و صراحت اعلام کرد که با سقوط بشار اسد، «انقلاب سوریه» به پایان رسیده؛ موضعی که تا حدی خیال دولتهای دیگری مثل مصر، اردن یا عراق، که پتانسیلی برای جنبشهایی مشابه جنبش سوریه داشتند را راحت کرد. همچنین الشرع به صراحت تاکید کرد که آماده مذاکره و توافق با تمام کشورهای دنیا، حتی اسرائیل که پس از سقوط اسد به طور مستقیم توان ارتش سوریه را کاهش داد و بخشی از خاک سوریه را تصرف کرد، و یا ایران و روسیه به عنوان متحدان نظام سابق، را دارد. رویکردی که حداقل تا به امروز جایگاهش را تحکیم کرده است. مذاکرات فشرده با غرب، کشورهای منطقه و حتی روسیه، بالاخص سه دیدار با ترامپ و سفر رسمی الشرع و وزیر امورخارجهاش به کاخ سفید، باعث شده بخش بزرگی از تحریمهای سوریه لغو شود و نام هیئت تحریرالشام نیز از لیست گروههای تروریستی خارج شود.
ساخت یک خانه
به موازات مذاکرات خارجی، دولت جدید سوریه بر حل مشکلات بیشمار داخلی سوریه نیز توجه داشت. نابودی امکانات عمومی، وجود گروههای مسلح مختلف، چند میلیون آواره داخلی و خارجی، خطر تروریسم و هزار و یک بحران دیگر. الشرع به سرعت دستور تشکیل دوباره ارتش سوریه را صادر کرد و به گروههای انقلابی سابق فرمان داد تا در ارتش جدید ادغام شوند، همچنین با توجه به اینکه نیمی از مساحت سوریه (و نود درصد منابع نفتی آن) تحت کنترل «نیروهای سوریه دموکراتیک» که تحت حمایت آمریکا بودند، قرار داشت، مذاکرات فشرده و پیچیدهای را برای ادغام نیروهای کرد و... حاضر در آن را آغاز کرد و تا رسیدن به توافق ادامه داد. الشرع درِ سرمایهگذاری را برای همه، بالاخص کشورهای منطقه باز گذاشت و با پشتوانه رفع تحریمها، پیشنهاداتی را ارائه داد تا هر چه زودتر به بازسازی زیرساختهای سوریه بپردازند و خدمات عمومی را دگرباره سامان دهند. اقداماتی که نتایجش تا حدی امروز جواب داده و دمشق پس از دوازده سال، دوباره برق بیست و چهار ساعته دارد.
زخمهای قدیمی، خون جدید
در این یکسال اما سوریه خالی از خشونت نیز نبوده. پس از سقوط برقآسای بشار، بخشی از ارتش او به ساحل سوریه، منطقهی تاریخی علویان گریختند و برنامهای برای جنگیدن مسلحانه با دولت جدید پیریزی کردند. این شورش، که البته با اشارات خارجی از سمت حامیان نظام مخلوع نیز همراه بود، چیزی جز مصیبتی دوباره برای جامعهی علوی سوریه نداشت و با یک جرقه، آتش انتقامجویی از سمت گروههای مسلح را شعلهور کرد. گروههایی که هنوز دولت جدید توان کنترل کاملشان را نداشت و به فاجعهای غمانگیز منتهی شد که چند صد کشته غیرنظامی را به سیاههی قربانیان جنگ داخلی اضافه کرد.
چند ماه پس از آن، ورود بیجای دولت سوریه به دعوای کهن میان اهالی دروزی سویدا و کوچنشینان «بدوی» سنی، موجب بالا گرفتن آتش جنگ فرقهای و ورود شدید اسرائیل برای حمایت از دروزیها (که نقش فعالی در سیاست اسرائیل دارند) شد. جنگی کوتاهمدت که اینبار هم آوردهای جز انواع مختلف جنایت از سوی هر دو طرفش نداشت و روند «آشتی ملی» پیشگرفتهشده از طرف دولت سوریه را مختل کرد.
امیدواری؟
با تمام پستی و بلندیها، به شخصه آرزو دارم دولت الشرع بیشتر و بیشتر سامان بگیرد و آزادی و زندگی مردم سوریه از هر قوم و زبان و مذهب را به ایشان بازگرداند. همانطور که دولت اسد با «اسد او نحرق البلد» تبدیل به الگوی جنایتکاران و مستبدان شد (بکش و صبر کن و بمان)، سوریهی جدید میتواند امیدی برای همهی ملل دچار استبداد باشد. جایی که نور شمع تکتک ما، حتی تاریکترین فضاها را روشن میکند.
@youngconservative
بخش دوم
«اگر تنها من باشم که صحبت میکنم، سوریه چیزی نیاموخته است. ما از همه صداها، سکولار، مذهبی، قبیلهای، دانشگاهی، شهری و روستایی دعوت میکنیم. دولت اکنون باید گوش دهد، نه اینکه فرمان دهد.»دیپلماسی و تغییر نگرش
احمد الشرع
الشرع و دیگر مسئولین دولت جدید سوریه، به سرعت شروع به اعلام نظراتی کردند که نشان از تغییری عجیب در نگرششان داشت؛ اگر الشرع در فاز اول جنگ داخلی، به تدریج از «جهادی» دستاربهسر و با روی پوشیده، به یک «انقلابی» با لباس نظامی به رنگ سبز زیتونی تبدیل شد، نوبت تغییر دیگری فرا رسیده بود؛ از «انقلابی» به «دولتمرد». الشرع به وضوح و صراحت اعلام کرد که با سقوط بشار اسد، «انقلاب سوریه» به پایان رسیده؛ موضعی که تا حدی خیال دولتهای دیگری مثل مصر، اردن یا عراق، که پتانسیلی برای جنبشهایی مشابه جنبش سوریه داشتند را راحت کرد. همچنین الشرع به صراحت تاکید کرد که آماده مذاکره و توافق با تمام کشورهای دنیا، حتی اسرائیل که پس از سقوط اسد به طور مستقیم توان ارتش سوریه را کاهش داد و بخشی از خاک سوریه را تصرف کرد، و یا ایران و روسیه به عنوان متحدان نظام سابق، را دارد. رویکردی که حداقل تا به امروز جایگاهش را تحکیم کرده است. مذاکرات فشرده با غرب، کشورهای منطقه و حتی روسیه، بالاخص سه دیدار با ترامپ و سفر رسمی الشرع و وزیر امورخارجهاش به کاخ سفید، باعث شده بخش بزرگی از تحریمهای سوریه لغو شود و نام هیئت تحریرالشام نیز از لیست گروههای تروریستی خارج شود.
ساخت یک خانه
به موازات مذاکرات خارجی، دولت جدید سوریه بر حل مشکلات بیشمار داخلی سوریه نیز توجه داشت. نابودی امکانات عمومی، وجود گروههای مسلح مختلف، چند میلیون آواره داخلی و خارجی، خطر تروریسم و هزار و یک بحران دیگر. الشرع به سرعت دستور تشکیل دوباره ارتش سوریه را صادر کرد و به گروههای انقلابی سابق فرمان داد تا در ارتش جدید ادغام شوند، همچنین با توجه به اینکه نیمی از مساحت سوریه (و نود درصد منابع نفتی آن) تحت کنترل «نیروهای سوریه دموکراتیک» که تحت حمایت آمریکا بودند، قرار داشت، مذاکرات فشرده و پیچیدهای را برای ادغام نیروهای کرد و... حاضر در آن را آغاز کرد و تا رسیدن به توافق ادامه داد. الشرع درِ سرمایهگذاری را برای همه، بالاخص کشورهای منطقه باز گذاشت و با پشتوانه رفع تحریمها، پیشنهاداتی را ارائه داد تا هر چه زودتر به بازسازی زیرساختهای سوریه بپردازند و خدمات عمومی را دگرباره سامان دهند. اقداماتی که نتایجش تا حدی امروز جواب داده و دمشق پس از دوازده سال، دوباره برق بیست و چهار ساعته دارد.
زخمهای قدیمی، خون جدید
در این یکسال اما سوریه خالی از خشونت نیز نبوده. پس از سقوط برقآسای بشار، بخشی از ارتش او به ساحل سوریه، منطقهی تاریخی علویان گریختند و برنامهای برای جنگیدن مسلحانه با دولت جدید پیریزی کردند. این شورش، که البته با اشارات خارجی از سمت حامیان نظام مخلوع نیز همراه بود، چیزی جز مصیبتی دوباره برای جامعهی علوی سوریه نداشت و با یک جرقه، آتش انتقامجویی از سمت گروههای مسلح را شعلهور کرد. گروههایی که هنوز دولت جدید توان کنترل کاملشان را نداشت و به فاجعهای غمانگیز منتهی شد که چند صد کشته غیرنظامی را به سیاههی قربانیان جنگ داخلی اضافه کرد.
چند ماه پس از آن، ورود بیجای دولت سوریه به دعوای کهن میان اهالی دروزی سویدا و کوچنشینان «بدوی» سنی، موجب بالا گرفتن آتش جنگ فرقهای و ورود شدید اسرائیل برای حمایت از دروزیها (که نقش فعالی در سیاست اسرائیل دارند) شد. جنگی کوتاهمدت که اینبار هم آوردهای جز انواع مختلف جنایت از سوی هر دو طرفش نداشت و روند «آشتی ملی» پیشگرفتهشده از طرف دولت سوریه را مختل کرد.
امیدواری؟
با تمام پستی و بلندیها، به شخصه آرزو دارم دولت الشرع بیشتر و بیشتر سامان بگیرد و آزادی و زندگی مردم سوریه از هر قوم و زبان و مذهب را به ایشان بازگرداند. همانطور که دولت اسد با «اسد او نحرق البلد» تبدیل به الگوی جنایتکاران و مستبدان شد (بکش و صبر کن و بمان)، سوریهی جدید میتواند امیدی برای همهی ملل دچار استبداد باشد. جایی که نور شمع تکتک ما، حتی تاریکترین فضاها را روشن میکند.
@youngconservative