در ستایش احتمال و پیچیدگی
قسمت اول
لینک قسمت دوم
هر چند نظریات معاصر فیزیک، بطلانی بر قطعیت نیوتونی کشیدهاند و دو نگرگاه جدید: مکانیک کوانتومی و تئوری آشوب، به ما نشان میدهد که جهان آنقدر هم پیشبینیپذیر نیست، ما کماکان در جهان نیوتونی زندگی میکنیم. پیشرفتهای فنی دوران ما هنوز تا حد زیادی بر اساس نظام علمی قدیمی رخ دادهاند و مهندسان رشتههای مختلف، جز در معدودی حوزهی خاص، معمولاً چیزی از کشفیات جدید فیزیک نمیدانند.
یقین، علاوه بر علوم دیگر حوزههای دانش و عمل ما را هم در خود غوطهور کرده است؛ هنر، مُد، زبان، نظامهای سیاسی ما و هر چه که با آن سروکار داریم، روز به روز به قطعیت و سادگی نزدیکتر میشوند. اگر هنر کلاسیک شامل موسیقیهای عظیم موتسارت و بتهوون و نقاشیهای پرجزئیات قرون وسطایی بود. هنر و مُد امروز، مفتخر به «مینیمالیسم» است. اگر پادشاه، اشراف و رعایایش در نظامی پیچیده از مفاهیم الهیاتی و سنتی معنی پیدا میکردند، امروز ایدهآل همهی ما یک نظام دموکراتیک است که بر اساس مفاهیم روزمره و قطعی برپا شود. و حتی اگر زبان ما حاوی اَشکال مختلف صنایع ادبی بود، روز به روز زبان ساده و حتی بیش از حد سادهی امروز جایگزین آن شد. نه به آن شکل که آنها میخواستند، اما انگار خواستهی فلاسفهی اثباتمحور (positivism) به غایت رسیده؛ جهانی قطعی و به دور از رمز و راز که زبان آن هم یقینی و به دور از هر شکلی از پیچیدگی است.
در ابتدای امر، مشکلی به نظر نمیرسد. رمز و راز مربوط به الهیاتِ در حال مرگند و پیچیدگی، «زندگی را سخت میکند». دانش فنّی بیشتر و بیشتر، راهی برای پیشرفت سریعتر و زندگی آسودهتر هستند.
اما مشکلاتی وجود دارد که ذهنیت امروز ما آنها را نمیبیند اما گریبانگیر جهان معنوی و زندگی ماست. اگر ما پیچیدگی را نادیده بگیریم، منجر به این نمیشود که پیچیدگی و غیرمنتظره بودن جهان از بین برود. در پس تمام تواناییها، علاوه بر دانش فنی و کتابی، شکلی از دانش وجود دارد که نادیده گرفته میشود؛ دانش ضمنی. که به کتابت درنمیآید و قابل تسهیم و نه انتقال، است. انتقال از پدر به فرزند یا از استاد به شاگرد. شکلی از دانش، که به ما اجازه میدهد تمهیداتی برای چیزهایی که نمیدانیم بچینیم. برای مثال، نظام حقوقی به سبب طبیعتش، همواره سعی میشود به صریحترین شکل ممکن نگاشته و اعمال شود. اما در همین نظام نیز چیزهایی وجود دارد که ماهیتاً قابل نظاممندی فنی نیستند. مفاهیمی مثل «حقآبه» و یا «استراحت دادن به زمین» که جزوی از عرف کشاورزی سنتی بود را نمیتوان تماماً مکتوب کرد. مفاهیمی که در عین گنگ بودن برای نگرگاه یک ذهن «مهندس»، به خوبی کار میکردند و نظام حقوقی و بروکراتیک ما جایگزینی برایشان نیافته است.
@youngconservative
قسمت اول
لینک قسمت دوم
«اکنون، آنطور که من میفهمم، عقلگرایی عبارت است از این ادعا که چیزی بهنام «دانش عملی» اساساً دانش نیست؛ بلکه ادعا میکند که بهدرستی، هیچ دانشی وجود ندارد مگر دانش فنی. عقلگرا بر این باور است که تنها عنصر معرفتی موجود در هر فعالیت انسانی، دانش فنی است، و آنچه من «دانش عملی» نامیدهام، در واقع چیزی شبیه به ندانستگی (nescience) است که اگر هم نادیدهانگارانه نباشد، قطعاً زیانبار است. سلطنت «عقل»، برای عقلگرا، یعنی سلطنت فن.جهانِ پسانیوتونی، جهان یقین است؛ برخلاف جهان پر رمز و راز نظامهای الهیاتی و سنتی قدیمی، نیوتون بزرگ با پایهریزی جهانی نظاممند از روابط مکانیکی، نشان داد که فارغ از مسئلهی بنیادی ما، منشاء روابط علت و معلول، جای مناقشهی زیادی در علوم طبیعی نمیماند و به سبب رشد بینظیر فناوریهای مکانیکی و الکتریکی، دانشمندان علوم طبیعی و حتی جامعهشناسان در انتهای قرن ۱۹، به این نتیجه رسیدند که «پیشرفت» علوم به انتها رسیده و اکنون تنها رسالت علم، افزایش دقت آزمایشگاهی و ریاضیاتی برای تبیین نظریات منشق از نظام نیوتونی در مکانیک، الکترومغناطیس مکسول و ترمودینامیک کلاسیک است.
اصل ماجرا در مشغولیت ذهنی عقلگرا با یقین نهفته است. فن و یقین، برای او، بهگونهای جداییناپذیر در هم تنیدهاند، زیرا برای او، معرفت یقینی نوعی معرفت است که برای تأیید و اثبات خود نیازمند چیزی بیرون از خودش نیست؛ معرفتی که نهتنها به یقین ختم میشود، بلکه با یقین آغاز میشود و در سراسر مسیر خود یقین دارد. و این، دقیقاً همان چیزی است که دانش فنی چنین مینماید. به نظر میرسد که دانشی خودبسنده است، زیرا از یک نقطهی آغاز قابل شناسایی (جایی که جهل کامل شکافته میشود) تا یک نقطهی پایان مشخص ادامه دارد؛ همچون یادگیری قواعد یک بازی جدید. چنین دانشی ظاهر دانشی را دارد که میتوان آن را بهتمامی در دو جلد یک کتاب جای داد؛ کاربرد آن، تا حد ممکن، ماشینی است؛ و پیشفرض هیچ دانشی بیرون از خود را ندارد.»
مایکل اوکشات
هر چند نظریات معاصر فیزیک، بطلانی بر قطعیت نیوتونی کشیدهاند و دو نگرگاه جدید: مکانیک کوانتومی و تئوری آشوب، به ما نشان میدهد که جهان آنقدر هم پیشبینیپذیر نیست، ما کماکان در جهان نیوتونی زندگی میکنیم. پیشرفتهای فنی دوران ما هنوز تا حد زیادی بر اساس نظام علمی قدیمی رخ دادهاند و مهندسان رشتههای مختلف، جز در معدودی حوزهی خاص، معمولاً چیزی از کشفیات جدید فیزیک نمیدانند.
یقین، علاوه بر علوم دیگر حوزههای دانش و عمل ما را هم در خود غوطهور کرده است؛ هنر، مُد، زبان، نظامهای سیاسی ما و هر چه که با آن سروکار داریم، روز به روز به قطعیت و سادگی نزدیکتر میشوند. اگر هنر کلاسیک شامل موسیقیهای عظیم موتسارت و بتهوون و نقاشیهای پرجزئیات قرون وسطایی بود. هنر و مُد امروز، مفتخر به «مینیمالیسم» است. اگر پادشاه، اشراف و رعایایش در نظامی پیچیده از مفاهیم الهیاتی و سنتی معنی پیدا میکردند، امروز ایدهآل همهی ما یک نظام دموکراتیک است که بر اساس مفاهیم روزمره و قطعی برپا شود. و حتی اگر زبان ما حاوی اَشکال مختلف صنایع ادبی بود، روز به روز زبان ساده و حتی بیش از حد سادهی امروز جایگزین آن شد. نه به آن شکل که آنها میخواستند، اما انگار خواستهی فلاسفهی اثباتمحور (positivism) به غایت رسیده؛ جهانی قطعی و به دور از رمز و راز که زبان آن هم یقینی و به دور از هر شکلی از پیچیدگی است.
در ابتدای امر، مشکلی به نظر نمیرسد. رمز و راز مربوط به الهیاتِ در حال مرگند و پیچیدگی، «زندگی را سخت میکند». دانش فنّی بیشتر و بیشتر، راهی برای پیشرفت سریعتر و زندگی آسودهتر هستند.
اما مشکلاتی وجود دارد که ذهنیت امروز ما آنها را نمیبیند اما گریبانگیر جهان معنوی و زندگی ماست. اگر ما پیچیدگی را نادیده بگیریم، منجر به این نمیشود که پیچیدگی و غیرمنتظره بودن جهان از بین برود. در پس تمام تواناییها، علاوه بر دانش فنی و کتابی، شکلی از دانش وجود دارد که نادیده گرفته میشود؛ دانش ضمنی. که به کتابت درنمیآید و قابل تسهیم و نه انتقال، است. انتقال از پدر به فرزند یا از استاد به شاگرد. شکلی از دانش، که به ما اجازه میدهد تمهیداتی برای چیزهایی که نمیدانیم بچینیم. برای مثال، نظام حقوقی به سبب طبیعتش، همواره سعی میشود به صریحترین شکل ممکن نگاشته و اعمال شود. اما در همین نظام نیز چیزهایی وجود دارد که ماهیتاً قابل نظاممندی فنی نیستند. مفاهیمی مثل «حقآبه» و یا «استراحت دادن به زمین» که جزوی از عرف کشاورزی سنتی بود را نمیتوان تماماً مکتوب کرد. مفاهیمی که در عین گنگ بودن برای نگرگاه یک ذهن «مهندس»، به خوبی کار میکردند و نظام حقوقی و بروکراتیک ما جایگزینی برایشان نیافته است.
@youngconservative
ما نباید از یاد ببریم که فجیعترین اتفاقات بشری قرون گذشته نیز حاصل سادهسازی بود. کمونیستها و ملیگرایان رادیکال، دیدی مهندسی به جوامع داشتند که میشد به راحتی بخش نامطلوبش را حذف کرد بیآنکه اتفاق خاصی بیفتد. ارامنه در عثمانی و یا یهودیان در اروپای مرکزی، عناصر نخواستنیای بودند که در راه «ساخت» جامعهی آرمانی ترک/آریایی باید دور ریخته میشدند و کمونیسم، آن آرمان خونین، زاییدهی مستقیم دید مکانیکی به اجتماعات بشری بود، دیدی «علمی» که تحول جامعه به نظامی اشتراکی را بدیهی میدید و طبیعتاً برای رسیدن به این امر بدیهی، همه چیز مجاز بود.
آموختن نه ابزاری برای زندگی، که خود زندگی است. و اگر ما به سادهسازی زبان خود ادامه دهیم، دیر زمانی نخواهد پایید که کسی نتواند از هومر، شکسپیر یا فردوسی چیزی بیاموزد. پیچیدگیهای زبانی و هنری، جهان ما را غنی میکردند. هنر و ادبیات، تجلی احتمالات زیبای ذهن بشری هستند و با سعی در سادهسازی بیش از حد، این امکان از دست ما گرفته میشود. هنر معجونی از دانش فنی، دانش ضمنی به ارثرسیده در هر رشته و خلاقیتهای تصادفی ماست و تاکید انحصاری بر هر عنصر، آن را میکشد.
@youngconservative
آموختن نه ابزاری برای زندگی، که خود زندگی است. و اگر ما به سادهسازی زبان خود ادامه دهیم، دیر زمانی نخواهد پایید که کسی نتواند از هومر، شکسپیر یا فردوسی چیزی بیاموزد. پیچیدگیهای زبانی و هنری، جهان ما را غنی میکردند. هنر و ادبیات، تجلی احتمالات زیبای ذهن بشری هستند و با سعی در سادهسازی بیش از حد، این امکان از دست ما گرفته میشود. هنر معجونی از دانش فنی، دانش ضمنی به ارثرسیده در هر رشته و خلاقیتهای تصادفی ماست و تاکید انحصاری بر هر عنصر، آن را میکشد.
@youngconservative
محافظهکار جوان
من و سوریه قسمت سوم؛ «مردانگی» در دهههای اخیر، سنتگرایان همواره از زوال تدریجی مردانگی شکایت داشتند، اینکه الگوی مناسبی برای زیست مردانه، که شامل لیاقت و درایت و پهلوانی و عقلانیت و جاهطلبی است، کمکم از فضای ذهنی و فرهنگی رخت بسته و به سبب راحتتر شدن…
من و سوریه
قسمت چهارم؛ شهید
ما ایرانیها با شهادت بیگانه نیستیم، در یکی از طولانیترین نبردهای نظامی تاریخ معاصر، صدها هزار کشته از هموطنانمان به قتلگاه جنگی تحمیلی رفتند و توسط حکومت و مردم «شهید» خطاب میشوند. اما در جنگ سوریه، داستان متفاوتی در کار بود. آدمها نه توسط دولتی بیگانه که توسط دولت مستقر خودشان و متحدانش پرپر میشدند. حمزهی سیزده ساله که روی دیوار مدرسهشان شعار نوشته بود تا هاجر، دخترک کوچکی که تنها گناهش قرار گرفتن در مسیر گلولهی بیاحتیاط نیروهای دولتی بود. اولین «شهدا»ی انقلاب بودند و به شکل وحشتناک و تأسفبرانگیزی به شمارشان بیشتر و بیشتر و بیشتر میشد. فرقی نمیکرد زن و کودک در خانهها باشی یا مردانی که داوطلبانه سلاح به دست میگیرند. بمبهای بشکهای و گلولههای سربی «نظام»، تو را پیدا میکرد و بی هیچ رحمی، جانت را میستاند.
برای ما که اکثریتمان از مفاهیم دینی گذشتهایم، این اتفاقات فقط جنایاتی اسفناک است. اما در ذهن و جهان سوریهایی، که هم «عربیت» و هم اسلام غیردولتیشان هنوز قدرتمند بود، کشته شدن خود، خانواده یا همرزمانشان، هزینهای بود که برای بازپسگیری کشورشان بدیهی میبود. این معجون مظلومیت و دلآوری، برای آنها معنی متفاوتی داشت و کشته شدن برای آنها نه پایان که گذاری به جهانی موعود بود. «آن کس که بداند چرا، با هر چگونهای میسازد» و سوریها دلیلی برای انتخاب داشتند.
پن: این روزها، سالگرد کشته شدن عبدالباسط ساروت، دروازهبان و خواننده و جنگجوی سوری است. که یکی از نمادهای انقلاب سوریه بود. سرنوشتی عجیب و پرفراز و نشیب داشت. این متن را به او تقدیم میکنم.
قسمت چهارم؛ شهید
ما ایرانیها با شهادت بیگانه نیستیم، در یکی از طولانیترین نبردهای نظامی تاریخ معاصر، صدها هزار کشته از هموطنانمان به قتلگاه جنگی تحمیلی رفتند و توسط حکومت و مردم «شهید» خطاب میشوند. اما در جنگ سوریه، داستان متفاوتی در کار بود. آدمها نه توسط دولتی بیگانه که توسط دولت مستقر خودشان و متحدانش پرپر میشدند. حمزهی سیزده ساله که روی دیوار مدرسهشان شعار نوشته بود تا هاجر، دخترک کوچکی که تنها گناهش قرار گرفتن در مسیر گلولهی بیاحتیاط نیروهای دولتی بود. اولین «شهدا»ی انقلاب بودند و به شکل وحشتناک و تأسفبرانگیزی به شمارشان بیشتر و بیشتر و بیشتر میشد. فرقی نمیکرد زن و کودک در خانهها باشی یا مردانی که داوطلبانه سلاح به دست میگیرند. بمبهای بشکهای و گلولههای سربی «نظام»، تو را پیدا میکرد و بی هیچ رحمی، جانت را میستاند.
برای ما که اکثریتمان از مفاهیم دینی گذشتهایم، این اتفاقات فقط جنایاتی اسفناک است. اما در ذهن و جهان سوریهایی، که هم «عربیت» و هم اسلام غیردولتیشان هنوز قدرتمند بود، کشته شدن خود، خانواده یا همرزمانشان، هزینهای بود که برای بازپسگیری کشورشان بدیهی میبود. این معجون مظلومیت و دلآوری، برای آنها معنی متفاوتی داشت و کشته شدن برای آنها نه پایان که گذاری به جهانی موعود بود. «آن کس که بداند چرا، با هر چگونهای میسازد» و سوریها دلیلی برای انتخاب داشتند.
پن: این روزها، سالگرد کشته شدن عبدالباسط ساروت، دروازهبان و خواننده و جنگجوی سوری است. که یکی از نمادهای انقلاب سوریه بود. سرنوشتی عجیب و پرفراز و نشیب داشت. این متن را به او تقدیم میکنم.
عقل جمعی
رویکرد محافظهکاران در قبال تصمیمات جمعی، همواره بر دو رویکرد استوار بوده؛ تکیه بر راه و روش «سنتی» حل مسائل و دوری از تصمیمات «توده»وار و یا «نخبه»محور. محافظهکاری همواره از عقلی جمعی سخن میگوید که متفاوت از دموکراسی مستقیم (با دموکراسی پارلمانی متفاوت است.) یا روشهای دیگر انتخاب راهحل است و این نوشتار کوتاه، توضیحی کوتاه بر تفاوت آنهاست.
عقل سنتی، مجموعهای سیّال از قواعد، روشها و اصول نوشته و نانوشته است که سعی میکند مسئلهی روبهرو را با کمترین ریسک حل نماید. روش محافظهکارانه معمولاً بسیار محتاط است و بر اساس تجربههای جوابپسداده جلو میرود تا ایدههای نو. عقل محافظهکارانه ترکیبی از مشورت جمعی، سنتهای بهجا مانده از تجربیات گذشتگان و ایدههایی با خطر کمتر است که تغییرات را بدون به خطر انداختن تمام ساختار موجود انجام دهد. دموکراسی پارلمانی و یا پادشاهی مشروطه، نمادی از این هستند که چطور بدون قمار بر سر هستی و نیستیمان، میتوانیم تغییرات لازم را اعمال کنیم و بدون ترس از پیشآمدهای غیرمنتظره، زندگی جمعی خود را سازمان دهیم.
رویکرد دیگر اما معمولا بر دو اصل بنا میشود، «نظر همه را پرسیدن» و یا استفاده از نظر متخصصان. از دید هواخواهان این رویکرد، جامعه صرفاً مکانی برای زندگانی انفرادی افراد است و طبعاً همه به شکل برابری در ساختن آن و تصمیم برای تمام شئون آن نقش دارند. اما از آنجا که حتی در نگاه اول هم این شکل از زیست اشتراکی، نه مثالی از زندگی اجتماعی سالم، که نمودی از جنون است، معمولاً تبصرهای هم به آن میافزایند؛ «تصمیم را متخصصان خواهند گرفت». نظمی که برخلاف ظاهر عقلانیاش، غالباً به فجایع برگشتناپذیری ختم میشود.
مایکل اوکشات در مقالهی درخشانِ «تودهها در دموکراسی انتخابی» به مقایسهای هوشمندانه میان این دو رویکرد دست میزند. اینکه چطور تولد مفهوم «فرد» در اروپا، به تدریج دو نظام متفاوت را بر ساخت که یکی بر اساس سنتهای متفاوت و گسترده و متشکلشده از افراد و عقایدشان بود و در «پارلمان» نمود مییافت دیگری آشی پختهشده از احساسات هیجانی و بیثبات تودههایی که تصمیماتشان را به «رهبر بزرگ» واگذار میکردند. اوکشات با ظرافت نشان میدهد که فردیت و آزادیهای فردی، چطور توسط سنتهای سیاسی برپایهی فرد قوام مییابد و چطور تودههای مضطرب خود به بزرگترین دشمنان آزادی خود تبدیل میشوند.
تصمیمات ما، خاصه اگر در زندگی اجتماعی ما باشند، منجر به پیامدهای ناخواسته بسیاری میشوند و گاهی تا سر حد پاره پاره شدن اجتماع پیش میروند. جامعه، این پیمان نانوشته میان مردگان، زندگان و زادهنشدگان، بسبسیار ارزشمند است و بستری است برای شکوفایی هر کدام از افرادش. راهحل برای هر یک از مشکلاتی که خواهی نخواهی، گاه به گاه به سراغ ما میآیند، نه رجوع به احساسات لحظهای ماست که آرمانهای بزرگ ایدئولوژیک تحریک میکند، نه نیات به ظاهر خیرخواهانهی جبّاران و رهنمودهای «تخصصی» مندرج در کتابها. راههای «رستگاری» محدود و پراکندهاند و به همین سبب، ما به خرد و تجارب گوناگون نیاکانمان، حتی اگر کند و حوصلهسربر به نظر بیایند یا اصلاح نیاز داشته باشند، نیازمندیم تا این رود زیستن را جاری نگاه داریم.
@youngconservative
دیوانگی در افراد استثنا است، اما در گروهها، احزاب، ملتها و دورانها یک قاعده است.
فردریش نیچه
رویکرد محافظهکاران در قبال تصمیمات جمعی، همواره بر دو رویکرد استوار بوده؛ تکیه بر راه و روش «سنتی» حل مسائل و دوری از تصمیمات «توده»وار و یا «نخبه»محور. محافظهکاری همواره از عقلی جمعی سخن میگوید که متفاوت از دموکراسی مستقیم (با دموکراسی پارلمانی متفاوت است.) یا روشهای دیگر انتخاب راهحل است و این نوشتار کوتاه، توضیحی کوتاه بر تفاوت آنهاست.
عقل سنتی، مجموعهای سیّال از قواعد، روشها و اصول نوشته و نانوشته است که سعی میکند مسئلهی روبهرو را با کمترین ریسک حل نماید. روش محافظهکارانه معمولاً بسیار محتاط است و بر اساس تجربههای جوابپسداده جلو میرود تا ایدههای نو. عقل محافظهکارانه ترکیبی از مشورت جمعی، سنتهای بهجا مانده از تجربیات گذشتگان و ایدههایی با خطر کمتر است که تغییرات را بدون به خطر انداختن تمام ساختار موجود انجام دهد. دموکراسی پارلمانی و یا پادشاهی مشروطه، نمادی از این هستند که چطور بدون قمار بر سر هستی و نیستیمان، میتوانیم تغییرات لازم را اعمال کنیم و بدون ترس از پیشآمدهای غیرمنتظره، زندگی جمعی خود را سازمان دهیم.
رویکرد دیگر اما معمولا بر دو اصل بنا میشود، «نظر همه را پرسیدن» و یا استفاده از نظر متخصصان. از دید هواخواهان این رویکرد، جامعه صرفاً مکانی برای زندگانی انفرادی افراد است و طبعاً همه به شکل برابری در ساختن آن و تصمیم برای تمام شئون آن نقش دارند. اما از آنجا که حتی در نگاه اول هم این شکل از زیست اشتراکی، نه مثالی از زندگی اجتماعی سالم، که نمودی از جنون است، معمولاً تبصرهای هم به آن میافزایند؛ «تصمیم را متخصصان خواهند گرفت». نظمی که برخلاف ظاهر عقلانیاش، غالباً به فجایع برگشتناپذیری ختم میشود.
مایکل اوکشات در مقالهی درخشانِ «تودهها در دموکراسی انتخابی» به مقایسهای هوشمندانه میان این دو رویکرد دست میزند. اینکه چطور تولد مفهوم «فرد» در اروپا، به تدریج دو نظام متفاوت را بر ساخت که یکی بر اساس سنتهای متفاوت و گسترده و متشکلشده از افراد و عقایدشان بود و در «پارلمان» نمود مییافت دیگری آشی پختهشده از احساسات هیجانی و بیثبات تودههایی که تصمیماتشان را به «رهبر بزرگ» واگذار میکردند. اوکشات با ظرافت نشان میدهد که فردیت و آزادیهای فردی، چطور توسط سنتهای سیاسی برپایهی فرد قوام مییابد و چطور تودههای مضطرب خود به بزرگترین دشمنان آزادی خود تبدیل میشوند.
تصمیمات ما، خاصه اگر در زندگی اجتماعی ما باشند، منجر به پیامدهای ناخواسته بسیاری میشوند و گاهی تا سر حد پاره پاره شدن اجتماع پیش میروند. جامعه، این پیمان نانوشته میان مردگان، زندگان و زادهنشدگان، بسبسیار ارزشمند است و بستری است برای شکوفایی هر کدام از افرادش. راهحل برای هر یک از مشکلاتی که خواهی نخواهی، گاه به گاه به سراغ ما میآیند، نه رجوع به احساسات لحظهای ماست که آرمانهای بزرگ ایدئولوژیک تحریک میکند، نه نیات به ظاهر خیرخواهانهی جبّاران و رهنمودهای «تخصصی» مندرج در کتابها. راههای «رستگاری» محدود و پراکندهاند و به همین سبب، ما به خرد و تجارب گوناگون نیاکانمان، حتی اگر کند و حوصلهسربر به نظر بیایند یا اصلاح نیاز داشته باشند، نیازمندیم تا این رود زیستن را جاری نگاه داریم.
@youngconservative
Telegram
ما و جهان
چطور همه چیز بازیچهی دست رویاپردازانِ متوهم میشود. مرثیهای برای طبیعت، زندگی و آدمها.
ما در کشوری با طبیعت خشن زندگی میکنیم. طبیعت ایران، در اکثر مناطقش شباهت چندانی به مناطق پربارش اروپا یا استوا ندارد. دشتهای کویری گرم و پهناور یا کوهستانهای خشک،…
ما در کشوری با طبیعت خشن زندگی میکنیم. طبیعت ایران، در اکثر مناطقش شباهت چندانی به مناطق پربارش اروپا یا استوا ندارد. دشتهای کویری گرم و پهناور یا کوهستانهای خشک،…
Forwarded from مهرپویا علا
پراکندگی قدرت در ایالات متحد
میخواهید به درکی از میزان پراکندگی قدرت در ایالات متحد برسید به رویدادهای چند ماه اخیر نگاه کنید و ببینید چند نیرو جلوی رئیسجمهور ایستادند:
_ فرماندار ایالت از رئیسجمهور شکایت میکند که به چه حقی فلان اقدام نظامی را در اینجا انجام دادی و اصلاً هرچه اینجا شده پیامد تصمیمات خود توست؛
_ سرمایهدار با رئیسجمهور اختلاف نظر پیدا میکند و هرچه از دهانش در میآید در شبکۀ اجتماعی که متعلق به خودش است بار رئیسجمهور میکند، یکی از بزرگترین سازمانهای دولتی در جهان یعنی ناسا را که حیثیت ایالات متحد در جهان به آن گره خورده است تهدید به قطع همکاری میکند و نمایندگان کنگره را هم تهدید میکند که نمیگذارم دور بعدی رأی بیاورید؛
_ رئیسجمهور میخواهد سیاست دانشگاه هاروارد را تغییر دهد و توان برکناری یک استاد را هم در آنجا ندارد و ناچار است از راه قطع کمک مالی دولتی تا حدی مسئولین دانشگاه را راضی به تغییر و تعدیل سیاستهای خودشان کند؛
_ قاضیها که دستورهای رییسجمهور را یکی پس از دیگری لغو یا تعلیق میکنند؛
_ رئیسجمهور از درون حزب خود نیز محدود میشود. نمیتواند تمام تصمیمات را بدون جلب رضایت شخصیتهای مهم حزب بگیرد و نمیتواند هر کس را که مایل باشد در هر سمتی بگمارد. برای مثال به نظر میرسد وزیر خارجه کنونی ایالات متحد بیش از اینکه انتخاب ترامپ باشد انتخاب حزب جمهوریخواه است؛
_ تمام این موارد را بگذارید کنار صدها رسانۀ کوچک و بزرگ و پادکست و میلیونها اکانت در شبکههای اجتماعی که هرچه میخواهند علیه رئیس قدرتمندترین دولت تاریخ بشر میگویند و حداکثر کاری که از دست رئیسجمهور بر میآید این است که در کنفرانسهای مطبوعاتی پاسخ خبرنگار رسانههای مخالفش را ندهد و چند تا حرف بارشان کند. تازه این موارد را من از این طرف دنیا میدانم و قطعاً اگر کسی اطلاع بیشتری داشته باشد میتواند مثالهای بسیار بیشتر و متنوعتری از میزان پراکندگی قدرت در ایالات متحد ذکر کند.
اینکه در هریک از این موارد اختلافی در ایالات متحد حق با کدام طرف است یا اینکه ما با عقاید کدام حزب موافق باشیم ربطی به اصل مسئلۀ پراکندگی قدرت ندارد. ممکن است منِ نوعی در یکجا از اینکه قاضی فرمان رییسجمهور را ملغی کند خرسند شوم و در جای دیگر خشمگین شوم. ایالت تگزاس جلوی رئیسجمهور دمکرات میایستد و ایالت کالیفرنیا جلوی رئیسجمهور جمهوریخواه میایستد. دانشگاهها بیشتر به چپ مایلاند در عوض نیروهای مسلح بیشتر به راست مایلاند، اما در هیچیک انحصار کامل برقرار نیست. تمام حرفهایی که در رسانهها بیان میشوند باب میل همه نیست. اصل قضیه این است که رئیسجمهور هرچند ممکن است نیرومندترین قدرت در کشور باشد ولی فقط یکی از قدرتهای موجود در کشور است و در تمام تصمیمات خود ناچار است با انواع و اقسام قدرتها مقابله کند.
حالا این وضعیت را مقایسه کنید با وضعیت ایران که ایالتهای تاریخی کشور تا سرحد حومۀ شهر تهران تنزل یافتهاند، مالکیت بزرگترین شرکتهای فعال در کشور با «صلاحدید» روزنامۀ کیهان یکشبه به افراد «صالح» منتقل میشود، رؤسای دانشگاهها با هر تغییر دولتی با حکم وزیر علوم تغییر میکنند و از زمان انقلاب فرهنگی تا امروز چندین و چند بار تصفیۀ سراسری یا جزئی استادان را تجربه کردهایم، دستگاه قضایی بازوی اجرایی دستگاه امنیتی شده است و دولت در هر موضوعی که صلاح بدانند رسانهها را به سادگی با دستاویز «امنیت روانی جامعه» از فعالیت باز میدارد. مقایسه وضعیت دو کشور هم که فکر نمیکنم نیازی به ذکر شواهد داشته باشد. آنچه مهم است اینکه ما چه چیزی میتوانیم از این مقایسه بیاموزیم.
میخواهید به درکی از میزان پراکندگی قدرت در ایالات متحد برسید به رویدادهای چند ماه اخیر نگاه کنید و ببینید چند نیرو جلوی رئیسجمهور ایستادند:
_ فرماندار ایالت از رئیسجمهور شکایت میکند که به چه حقی فلان اقدام نظامی را در اینجا انجام دادی و اصلاً هرچه اینجا شده پیامد تصمیمات خود توست؛
_ سرمایهدار با رئیسجمهور اختلاف نظر پیدا میکند و هرچه از دهانش در میآید در شبکۀ اجتماعی که متعلق به خودش است بار رئیسجمهور میکند، یکی از بزرگترین سازمانهای دولتی در جهان یعنی ناسا را که حیثیت ایالات متحد در جهان به آن گره خورده است تهدید به قطع همکاری میکند و نمایندگان کنگره را هم تهدید میکند که نمیگذارم دور بعدی رأی بیاورید؛
_ رئیسجمهور میخواهد سیاست دانشگاه هاروارد را تغییر دهد و توان برکناری یک استاد را هم در آنجا ندارد و ناچار است از راه قطع کمک مالی دولتی تا حدی مسئولین دانشگاه را راضی به تغییر و تعدیل سیاستهای خودشان کند؛
_ قاضیها که دستورهای رییسجمهور را یکی پس از دیگری لغو یا تعلیق میکنند؛
_ رئیسجمهور از درون حزب خود نیز محدود میشود. نمیتواند تمام تصمیمات را بدون جلب رضایت شخصیتهای مهم حزب بگیرد و نمیتواند هر کس را که مایل باشد در هر سمتی بگمارد. برای مثال به نظر میرسد وزیر خارجه کنونی ایالات متحد بیش از اینکه انتخاب ترامپ باشد انتخاب حزب جمهوریخواه است؛
_ تمام این موارد را بگذارید کنار صدها رسانۀ کوچک و بزرگ و پادکست و میلیونها اکانت در شبکههای اجتماعی که هرچه میخواهند علیه رئیس قدرتمندترین دولت تاریخ بشر میگویند و حداکثر کاری که از دست رئیسجمهور بر میآید این است که در کنفرانسهای مطبوعاتی پاسخ خبرنگار رسانههای مخالفش را ندهد و چند تا حرف بارشان کند. تازه این موارد را من از این طرف دنیا میدانم و قطعاً اگر کسی اطلاع بیشتری داشته باشد میتواند مثالهای بسیار بیشتر و متنوعتری از میزان پراکندگی قدرت در ایالات متحد ذکر کند.
اینکه در هریک از این موارد اختلافی در ایالات متحد حق با کدام طرف است یا اینکه ما با عقاید کدام حزب موافق باشیم ربطی به اصل مسئلۀ پراکندگی قدرت ندارد. ممکن است منِ نوعی در یکجا از اینکه قاضی فرمان رییسجمهور را ملغی کند خرسند شوم و در جای دیگر خشمگین شوم. ایالت تگزاس جلوی رئیسجمهور دمکرات میایستد و ایالت کالیفرنیا جلوی رئیسجمهور جمهوریخواه میایستد. دانشگاهها بیشتر به چپ مایلاند در عوض نیروهای مسلح بیشتر به راست مایلاند، اما در هیچیک انحصار کامل برقرار نیست. تمام حرفهایی که در رسانهها بیان میشوند باب میل همه نیست. اصل قضیه این است که رئیسجمهور هرچند ممکن است نیرومندترین قدرت در کشور باشد ولی فقط یکی از قدرتهای موجود در کشور است و در تمام تصمیمات خود ناچار است با انواع و اقسام قدرتها مقابله کند.
حالا این وضعیت را مقایسه کنید با وضعیت ایران که ایالتهای تاریخی کشور تا سرحد حومۀ شهر تهران تنزل یافتهاند، مالکیت بزرگترین شرکتهای فعال در کشور با «صلاحدید» روزنامۀ کیهان یکشبه به افراد «صالح» منتقل میشود، رؤسای دانشگاهها با هر تغییر دولتی با حکم وزیر علوم تغییر میکنند و از زمان انقلاب فرهنگی تا امروز چندین و چند بار تصفیۀ سراسری یا جزئی استادان را تجربه کردهایم، دستگاه قضایی بازوی اجرایی دستگاه امنیتی شده است و دولت در هر موضوعی که صلاح بدانند رسانهها را به سادگی با دستاویز «امنیت روانی جامعه» از فعالیت باز میدارد. مقایسه وضعیت دو کشور هم که فکر نمیکنم نیازی به ذکر شواهد داشته باشد. آنچه مهم است اینکه ما چه چیزی میتوانیم از این مقایسه بیاموزیم.
انداموارهها؛ تأملی بر تکامل نهادهای بشری
فارغ از آنچه داروین در زیستشناسی میگوید و چه با آن موافق باشیم یا نه، نظریهی «فرگشت» او به تقریباً تمامی حوزههای دانش بشری تسرّی یافته است؛ در روانشناسی، معرفتشناسی، جامعهشناسی، فرهنگپژوهی یا اقتصاد، نظریات قدرتمندی بر مبنای روش و/یا یافتههای تکاملی پیریزی شدهاند که اتفاقاً کاربرد هم دارند. هر چند کژفهمی همیشه در کمین برداشت تکاملی از وقایع انسانی بوده است، به «دارونیسم اجتماعی» جنونآمیز قرون ۱۹ و ۲۰، نگاهی بیندازید، امّا امروز نمیتوان بدون نگاهی به مکانیزمهای «اُرگانیک» پدیدارهای مختلف را توضیح داد. رویکردی که نه تنها در علوم کاربردی و اجتماعی، که در فلسفهی مدرن هم گاهگاه پدیدار میشود. ایدهآلیستهای آلمانی پسا فیشته، مدعی بودند جهان را به صورت یک «کُلِّ اندامواره» میفهمند و به مخالفان خود خرده میگرفتند که دیدی مکانیکی به پدیدارها دارند.
در توضیح کنش انسان و نهادهایی که بر پا کرده رویکرد تکاملمحور به تیغی دولبه میماند؛ همانطور که پیشتر اشاره شد، میتوان تفسیری نژادپرستانه، متناقض و غیرانسانی از این روش بیرون کشید تا به جنونِ محضِ آلمان نازی رسید. اما متفکران بزرگی چون هایک، توانستند با ظرافت «جامعه» را همچون نظامی انداموار تعریف کنند که نه انسان را به حیوانیت تنزّل میدهد و نه در دام تصنعات انتزاعی بیفتد.
مبنای نظریهی فرگشت در مورد جانداران، بقا، تطابق و تصادف است. اگر دو مورد اول را بتوان با اغماض در مورد انسان قبول کرد، مورد سوم با آنچه ما تجربه میکنیم متفاوت است. تمدنهای انسانی و آنچه ساخته است، برآمده از تفکر انتزاعی و منطقی است و نه تصادفات فیزیکی و شیمیایی و زیستی. دانش، هنر، قانون، دین، اخلاق و... حاوی انواعی از «مفاهیم» هستند که با قوانین دنیای طبیعی غیر قابل توضیح هستند، مفاهیمی که ممیّزهی ما با دیگر جاندارانند.
اما در نتیجهی انتزاعات فردی و جمعی ما، جریانی وجود دارد که بیشباهت به فرگشت طبیعی نیست. عادات، عرفها، سنتها و هزاران قرارداد نانوشته که زندگی در کنار یکدیگر را ممکن میسازند. دولت، خانواده، مالکیت، بازار، سنت مذهبی و محلی و... بدون طرحریزی انتزاعی قبلی، در طی نسلها بالیدهاند، جرح و تعدیل یافتهاند و اکنون در پیوند با هم زیستمحیطی بزرگ و پیچیده را تشکیل دادهاند. مکانیزمی که همچون انتقال وراثتی ویژگیها در طبیعت، دانش عملی مورد نیاز را نسل به نسل منتقل میکند. سنتها بنا بر نیاز دگرگونه میشوند و تطبیق و رضایت را به ما هدیه میکنند.
در قرون اخیر، تفکری که از اروپا آغاز گشت و به سرعت بر تکتک نقاط جهان تاثیر گذاشت این بینش را از یاد برد. تفکری که جامعه را نه همچون یک انداموارهی کهن، که به مانند یک بوم سفید میدید و معتقدانش کوشیدند ایدههای انتزاعی بزرگ خود را بر آن اعمال کنند. که البته نتیجهای متفاوت از رهاسازی سگهای خانگی «اصلاح ژنتیکی شده» در طبیعت بکر برای سگ بیچاره نداشت؛ فاجعه. که مثالهای بیشمارش در هر کتاب تاریخ معاصری قابل رجوع است.
دیدن جامعه به مثابه یک بدن، شکلی از خردمندی را توصیه میکند که برای «انقلابی»های پرشور کسلکننده و بیهوده مینماید. انقلابیِ ایستاده بر رویاهایی که در اکثریت قاطع موارد، به کابوس تبدیل شده است.
@youngconservative
سنتگرایی پرستش خاکستر نیست، نگهداری از آتش است.
مالر
فارغ از آنچه داروین در زیستشناسی میگوید و چه با آن موافق باشیم یا نه، نظریهی «فرگشت» او به تقریباً تمامی حوزههای دانش بشری تسرّی یافته است؛ در روانشناسی، معرفتشناسی، جامعهشناسی، فرهنگپژوهی یا اقتصاد، نظریات قدرتمندی بر مبنای روش و/یا یافتههای تکاملی پیریزی شدهاند که اتفاقاً کاربرد هم دارند. هر چند کژفهمی همیشه در کمین برداشت تکاملی از وقایع انسانی بوده است، به «دارونیسم اجتماعی» جنونآمیز قرون ۱۹ و ۲۰، نگاهی بیندازید، امّا امروز نمیتوان بدون نگاهی به مکانیزمهای «اُرگانیک» پدیدارهای مختلف را توضیح داد. رویکردی که نه تنها در علوم کاربردی و اجتماعی، که در فلسفهی مدرن هم گاهگاه پدیدار میشود. ایدهآلیستهای آلمانی پسا فیشته، مدعی بودند جهان را به صورت یک «کُلِّ اندامواره» میفهمند و به مخالفان خود خرده میگرفتند که دیدی مکانیکی به پدیدارها دارند.
در توضیح کنش انسان و نهادهایی که بر پا کرده رویکرد تکاملمحور به تیغی دولبه میماند؛ همانطور که پیشتر اشاره شد، میتوان تفسیری نژادپرستانه، متناقض و غیرانسانی از این روش بیرون کشید تا به جنونِ محضِ آلمان نازی رسید. اما متفکران بزرگی چون هایک، توانستند با ظرافت «جامعه» را همچون نظامی انداموار تعریف کنند که نه انسان را به حیوانیت تنزّل میدهد و نه در دام تصنعات انتزاعی بیفتد.
مبنای نظریهی فرگشت در مورد جانداران، بقا، تطابق و تصادف است. اگر دو مورد اول را بتوان با اغماض در مورد انسان قبول کرد، مورد سوم با آنچه ما تجربه میکنیم متفاوت است. تمدنهای انسانی و آنچه ساخته است، برآمده از تفکر انتزاعی و منطقی است و نه تصادفات فیزیکی و شیمیایی و زیستی. دانش، هنر، قانون، دین، اخلاق و... حاوی انواعی از «مفاهیم» هستند که با قوانین دنیای طبیعی غیر قابل توضیح هستند، مفاهیمی که ممیّزهی ما با دیگر جاندارانند.
اما در نتیجهی انتزاعات فردی و جمعی ما، جریانی وجود دارد که بیشباهت به فرگشت طبیعی نیست. عادات، عرفها، سنتها و هزاران قرارداد نانوشته که زندگی در کنار یکدیگر را ممکن میسازند. دولت، خانواده، مالکیت، بازار، سنت مذهبی و محلی و... بدون طرحریزی انتزاعی قبلی، در طی نسلها بالیدهاند، جرح و تعدیل یافتهاند و اکنون در پیوند با هم زیستمحیطی بزرگ و پیچیده را تشکیل دادهاند. مکانیزمی که همچون انتقال وراثتی ویژگیها در طبیعت، دانش عملی مورد نیاز را نسل به نسل منتقل میکند. سنتها بنا بر نیاز دگرگونه میشوند و تطبیق و رضایت را به ما هدیه میکنند.
در قرون اخیر، تفکری که از اروپا آغاز گشت و به سرعت بر تکتک نقاط جهان تاثیر گذاشت این بینش را از یاد برد. تفکری که جامعه را نه همچون یک انداموارهی کهن، که به مانند یک بوم سفید میدید و معتقدانش کوشیدند ایدههای انتزاعی بزرگ خود را بر آن اعمال کنند. که البته نتیجهای متفاوت از رهاسازی سگهای خانگی «اصلاح ژنتیکی شده» در طبیعت بکر برای سگ بیچاره نداشت؛ فاجعه. که مثالهای بیشمارش در هر کتاب تاریخ معاصری قابل رجوع است.
دیدن جامعه به مثابه یک بدن، شکلی از خردمندی را توصیه میکند که برای «انقلابی»های پرشور کسلکننده و بیهوده مینماید. انقلابیِ ایستاده بر رویاهایی که در اکثریت قاطع موارد، به کابوس تبدیل شده است.
@youngconservative
Forwarded from شرق وحشی
مفهوم نظم و قانون هنوز هم برای حاکمان خودکامۀ امروزی مفید است. اما حتی نظام دوگانۀ امروز چین که دستگاه عریض و طویل قوانین امکان مدیریت کارآمد حکومت مدرن را فراهم میسازد، باز هم خودکامگی در مرکز باقی میماند. شاید دالانهای قدرت را با کاغذدیواریِ اسناد و مادههای قانونی پوشانده باشند، اما هر لحظه میشود آنها را پاره کرد. خودکامه هیچ علاقهای به حکومت قانون واقعی و منسجم ندارد؛ ایدئالش این است که رعیتهایش را همیشه پا در هوا نگه دارد، اینکه همیشه دودل و وحشتزده باشند.
در رژیمهایی مثل چین، قوانین را با عباراتی چنان مبهم و متضاد مینویسند که عملاً هر شهروندی دستکم روزی یکیشان را زیر پا بگذارد. برای اکثریت قریب به اتفاق مردم و در اکثریت قریب به اتفاق مواقع، هیچ پیامدی برای این قانونشکنی مرسوم ــمعمولاً ضروری__ وجود ندارد. در رژیمی که ریاکاری به این شکل روال عادی امور باشد، جای تعجبی ندارد که اکثر مردم علاقهای به قانون نداشته باشند. اما اگر حکومت حواسش به شما باشد، آن وقت هرگاه که بخواهد حمله کند، ماده و قانون مناسب را در دست دارد. این عبارتها قلابهایی هستند که شهروندان نافرمان را از آنها آویزان میکند تا همه ببینند.
از کتاب ما هماهنگ شدهایم نوشتۀ کای اشتریتماتر، ترجمۀ مسعود یوسفحصیرچین، نشر ققنوس
لینک خرید کتاب از نشر ققنوس | ایران کتاب
لینک خرید کتاب الکترونیکی متنی از فیدیبو | طاقچه
لینک خرید کتاب صوتی از آوانامه
https://t.me/yusefmasoud
در رژیمهایی مثل چین، قوانین را با عباراتی چنان مبهم و متضاد مینویسند که عملاً هر شهروندی دستکم روزی یکیشان را زیر پا بگذارد. برای اکثریت قریب به اتفاق مردم و در اکثریت قریب به اتفاق مواقع، هیچ پیامدی برای این قانونشکنی مرسوم ــمعمولاً ضروری__ وجود ندارد. در رژیمی که ریاکاری به این شکل روال عادی امور باشد، جای تعجبی ندارد که اکثر مردم علاقهای به قانون نداشته باشند. اما اگر حکومت حواسش به شما باشد، آن وقت هرگاه که بخواهد حمله کند، ماده و قانون مناسب را در دست دارد. این عبارتها قلابهایی هستند که شهروندان نافرمان را از آنها آویزان میکند تا همه ببینند.
از کتاب ما هماهنگ شدهایم نوشتۀ کای اشتریتماتر، ترجمۀ مسعود یوسفحصیرچین، نشر ققنوس
لینک خرید کتاب از نشر ققنوس | ایران کتاب
لینک خرید کتاب الکترونیکی متنی از فیدیبو | طاقچه
لینک خرید کتاب صوتی از آوانامه
https://t.me/yusefmasoud
گروه انتشاراتی ققنوس
ما هماهنگ شدهایم
کای اشتریت ماتر , تاریخ , 3 , رقعی , 325 , /Content/Images/uploaded/هماهنگ شده ایم.PDF , ما هماهنگ شدهایم : ما هماهنگ شدهایم تصویری هولناک از زندگی تحت نظارت بیسابقۀ دولت است – و هشداری نسبت به اینکه به بهانۀ امنیت ملی چه فجایعی میتواند اتفاق بیفتد.
Forwarded from Anarchomancer
تلقی خامی است که گمان کنیم آموزش و تربیت بدون انضباط و دیسیپلین ممکن میشود. تربیت و آموزش باید سویهای خوشایند داشته باشد اما خوشایندی بیحساب و کتاب تنها برای پرورش انسانهای احمق و تنبل به کار میآید. مادامی که نفس یادگیری و آموختن خوشایند نشود، هر چقدر هم برای لذتبخش ساختن آموزش و تربیت تلاش شود در نهایت آدمی به تنظیمات کارخانهای باز میگردد. خروجی چنین فرآیندی موجود احمق و تنبلی است که گمان میکند با گریختن از تلاش سخت میتواند در حل مسائل کامروا باشد و معمولاً با یک یا دو پاسخ سردستی از تکاپو برای پاسخ به پرسشهای بنیادین و جدی در نظر و عمل دست میکشد.
@HomoNarrans
@HomoNarrans
Forwarded from Anarconomy
هر از چندی عکس یه کوزه باستانی رو گیر میارن و زیرش مینویسن عمر این کوزه دوازده برابر آمریکاست! حواسشون نیست به ترامپ میگن ۴۷ امین رییسجمهور آمریکا. یعنی ۲۳۶ ساله که ۶۰ انتخابات رییسجمهوری انجام شده و ۴۷ نفر آدم مختلف دولت رو در دست گرفتن، و این دولت که ترامپ بدستش گرفته همون دولتیه که نفر اول بدستش گرفت. یعنی از زمان لطفعلیخان زند در ایران، این دولت همون دولته. پیرمردهای مملکت ما، اگه خوب عمر کرده بودند، نه در ۲۳۶ سال، بلکه در طول عمر خودشون، دو تا انقلاب دیدن، دو تا کودتا دیدن، و سه تا حکومت، که پسر همون پیرمردها با حمله اخیر اسراییل امیدوار بودن چهارمیش هم ببینند! ازین لحاظ آمریکا خیلی قدیمیتر از ایرانه. شما برای حفظ کوزه کاری انجام ندادی که. زیر خاک بوده و اکسیژن و مواد خورنده بش نرسیده و سالم مونده. این نگه داشتن سیستمهاست که ارزش داره، چون آدمها توش دخیلند، نه قلیایی/اسیدی بودن خاک! آدم ایرانی تو حفظ اون کوزه هیچ دخالتی نداشته. بلکه اگه به دخالت نداشتنش ادامه میداد و میذاشت همون زیر بمونه بازم به ماندگاریش برای چند قرن دیگه میشد امیدوار بود، ولی الان که اومده بیرون باید فاتحهش رو خوند. از کلوسئوم که نباید قدمت ایتالیا رو تعیین کرد. اون مقداری قطعه سنگیه که خودش قرنها بدون مراقبت کسی زیر آفتاب مونده، و اتفاقا همینکه بدون دخالت انسان، یا با دخالتهای تخریبی انسان، اینهمه مدت همینقدرش باقی مونده، جزء عجایبه، نه خود ساختش. قدمت رو بریتانیا داره که ۷۰۰ ساله پارلمان داره. اینکه در طول هفت قرن آدمهای مختلف با فرهنگها و عقاید و سلایق متفاوت بیان و برن و سیستم سر جاش بمونه، یعنی عُمر! و گرنه پایه پل آجری رو مگه من و تو بابامون و بابای بابامون نگه داشتیم رو شونهمون؟
محافظهکار جوان
من و سوریه قسمت چهارم؛ شهید ما ایرانیها با شهادت بیگانه نیستیم، در یکی از طولانیترین نبردهای نظامی تاریخ معاصر، صدها هزار کشته از هموطنانمان به قتلگاه جنگی تحمیلی رفتند و توسط حکومت و مردم «شهید» خطاب میشوند. اما در جنگ سوریه، داستان متفاوتی در کار بود.…
من و سوریه
قسمت پنجم؛ استیصال
ما ایرانیها، امروز دچار حس مشترکی هستیم. احساسی که متناوب و به ترتیب در اکثریت ما تحریک میشود؛ تحقیر. کشوری بر روی منابع بینظیر و خدادادی انرژی، در ۱۴۰۴ ناتوان از تأمین ممتد برق و آب شهری است! و ما محکوم به تحمل ناترازی!های ریز و درشت در قالب قطع شدن اعصابخوردکن و مکرر شدهایم.
آتشی که از درعا شروع شد و سوریه، و خاورمیانه را، سوزاند هم جنس مشابهی داشت؛ مردمانی خشمگین از رنج و تحقیر بیدلیل حیوانات انساننما و انسانپوش. رانیا ابوزید در کتاب درخشانش به نقل از یکی از آنها که بر علیه نظام بعثی سلاح به دست گرفت، میگوید «اگر اسد ابتدای غائله، یک دقیقه سکوت میکرد و افسر پلیسی را حتی نمایشی عزل میکرد، ما آرام میشدیم».
پیشبینی خاصی نمیتوان کرد. اما مشاهدهی سادهای وجود دارد؛ حداقل بخشی از هر جامعهای بر علیه تحقیر بیدلیل خواهد شورید. امید که بر ما ساکنین این کشور کهن نوری بتابد.
قسمت پنجم؛ استیصال
ما ایرانیها، امروز دچار حس مشترکی هستیم. احساسی که متناوب و به ترتیب در اکثریت ما تحریک میشود؛ تحقیر. کشوری بر روی منابع بینظیر و خدادادی انرژی، در ۱۴۰۴ ناتوان از تأمین ممتد برق و آب شهری است! و ما محکوم به تحمل ناترازی!های ریز و درشت در قالب قطع شدن اعصابخوردکن و مکرر شدهایم.
آتشی که از درعا شروع شد و سوریه، و خاورمیانه را، سوزاند هم جنس مشابهی داشت؛ مردمانی خشمگین از رنج و تحقیر بیدلیل حیوانات انساننما و انسانپوش. رانیا ابوزید در کتاب درخشانش به نقل از یکی از آنها که بر علیه نظام بعثی سلاح به دست گرفت، میگوید «اگر اسد ابتدای غائله، یک دقیقه سکوت میکرد و افسر پلیسی را حتی نمایشی عزل میکرد، ما آرام میشدیم».
پیشبینی خاصی نمیتوان کرد. اما مشاهدهی سادهای وجود دارد؛ حداقل بخشی از هر جامعهای بر علیه تحقیر بیدلیل خواهد شورید. امید که بر ما ساکنین این کشور کهن نوری بتابد.
حمله شیمیایی به غوطه شرقی، ریف دمشق
جنگ داخلی سوریه
آگوست ۲۰۱۳
بیش از هزار کشته
.
.
.
به عدالت الهی روی زمین معتقد نیستم، باور دارم اگر خدا و معاد و قضاوتی هم وجود داشته باشد مربوط به این دنیا نیست. ولیکن یکی از معدود دلخوشیهای من در این پنج شش سال، دیدن خفت و زاری آنهایی است که این چنین خون بیگناهان را ریختند. در بیروت، در دمشق، در تهران و یا در مسکو...
دوازده سال گذشته است اما هرگز فراموشش نمیکنیم و تلاش میکنیم هرگز تکرار نشود.
جنگ داخلی سوریه
آگوست ۲۰۱۳
بیش از هزار کشته
.
.
.
به عدالت الهی روی زمین معتقد نیستم، باور دارم اگر خدا و معاد و قضاوتی هم وجود داشته باشد مربوط به این دنیا نیست. ولیکن یکی از معدود دلخوشیهای من در این پنج شش سال، دیدن خفت و زاری آنهایی است که این چنین خون بیگناهان را ریختند. در بیروت، در دمشق، در تهران و یا در مسکو...
دوازده سال گذشته است اما هرگز فراموشش نمیکنیم و تلاش میکنیم هرگز تکرار نشود.
فراسوی نسبیگرایی و مطلقگرایی؛ «دالان باریک آزادی»
مفهوم «استبداد» خاصه در دوران معاصر، به مفهوم دیگری پیوند خورده است؛ مطلقگرایی. ایدههایی که هر چند با منشأیی متفاوت، شباهتی استوار داشتند. اینکه «حقیقت» تنها دست حاکم و گروه کوچکی از هوادارانش است و بالطبع، قدرت تام و اختیار تمام ساحات زندگی اعضای اجتماع، هم در اختیار این دانای کل قرار دارد. فرقی نمیکرد به بهانهی «حکم خدا»، «ارادهی ملت» و یا «مسیر محتوم تاریخ». تجربهی همهی ما، فرقی نمیکند ایرانی، عراقی، سوری، چینی یا روس باشیم و یا به عنوان یهودی در آلمان نازی زندگی کنیم، سرکوب تمام شئون زیست ما را در بر گرفته بود و هست. تلاشی خونین برای تکصدا کردن جامعه و خاموش کردن هر صدای مستقل.
اروپا در قرن بیست نه تنها شاهد جنبشها و حکام مطلقگرا بود، که بستری برای شکلی جدید از یک نظام فکری هم شد؛ نسبیگرایی. گروهی از اندیشمندانی که نه مدعی مالکیت بر حقیقت، که به کل منکر وجودش میشدند. «حقیقتی وجود ندارد، هر چه هست، تفسیر است». گفتمانی که اگر چه به ظاهر آزادیخواهانه و ملایم و مسالمت جو مینماید، تاریکی بسبسیار عمیقی در پس خود دارد. اگر دستآویزی وجود نداشته باشد، چطور میتوان مابین دو طرف یک نزاع تفاوتی قائل شد؟ چطور میتوان آشوویتس، صیدنایا و یا انفال را محکوم کرد و یا حکم بر ابطال و شناعت اعمال داعش و القاعده داد؟ نسبیگرایی نه پذیرش تساهل که باز کردن درهای جهنم است.
اما این دو رویکرد تنها انتخابهای گونهی ما نیست، راهی وجود دارد که بر مبنای خردی کهن بنا شده؛ حقیقت وجود دارد و گرچه هیچگاه به طور کامل در دسترس ما نیست، در طی «گفتگو»ی ما بر ما مکشوف میگردد. راهی که تکثر را نه به معنای یک نبرد، که به معنای یک گفتگو میفهمد. سیاست، قانون و نهادها نگهبان این گفتگوی طولانی هستند، نه ابزاری برای تحقق رویاهای عدهای کم یا حتی زیاد. جامعهای که مایکل اوکشات آن را «مدنی» میداند. مبتنی بر سننی که حاکم را نه یک قهار یا مربی یک تیم، که «داور»ی میداند که شرایط «بازی» را برای همهی اعضایش فراهم کند. قوهی قاهرهای که بیطرف نیست اما تن به مطلقانگاری امور انسانی هم نمیدهد. و به هر یک از ما در چهارچوبی از صلح و آزادی اجازه میدهد تا رویهی خود را در زندگی پیش بگیریم، فضیلتها و ایدهها و سنتها و آرزوهای خود را دنبال کنیم و با گفتگو، و نه نزاع، امور جمعی خود را سامان دهیم. و این تمام آن چیزی است که تمام دشمنان تمدن بشری و سرشت انسان از آن میهراسند.
@youngconservative
به عنوان انسانهای متمدن، ما نه وارث پرسوجویی درباره خودمان و جهان هستیم، و نه وارث مجموعهای از اطلاعات انباشتهشده، بلکه وارث گفتگویی هستیم که در جنگلهای اولیه آغاز شد و در طول قرنها گسترش یافته و رساتر شده است. این گفتگو هم در سطح عمومی و هم در درون هر یک از ما ادامه دارد.
مایکل اوکشات؛ صدای شعر در گفتگوی نوع بشر
مفهوم «استبداد» خاصه در دوران معاصر، به مفهوم دیگری پیوند خورده است؛ مطلقگرایی. ایدههایی که هر چند با منشأیی متفاوت، شباهتی استوار داشتند. اینکه «حقیقت» تنها دست حاکم و گروه کوچکی از هوادارانش است و بالطبع، قدرت تام و اختیار تمام ساحات زندگی اعضای اجتماع، هم در اختیار این دانای کل قرار دارد. فرقی نمیکرد به بهانهی «حکم خدا»، «ارادهی ملت» و یا «مسیر محتوم تاریخ». تجربهی همهی ما، فرقی نمیکند ایرانی، عراقی، سوری، چینی یا روس باشیم و یا به عنوان یهودی در آلمان نازی زندگی کنیم، سرکوب تمام شئون زیست ما را در بر گرفته بود و هست. تلاشی خونین برای تکصدا کردن جامعه و خاموش کردن هر صدای مستقل.
اروپا در قرن بیست نه تنها شاهد جنبشها و حکام مطلقگرا بود، که بستری برای شکلی جدید از یک نظام فکری هم شد؛ نسبیگرایی. گروهی از اندیشمندانی که نه مدعی مالکیت بر حقیقت، که به کل منکر وجودش میشدند. «حقیقتی وجود ندارد، هر چه هست، تفسیر است». گفتمانی که اگر چه به ظاهر آزادیخواهانه و ملایم و مسالمت جو مینماید، تاریکی بسبسیار عمیقی در پس خود دارد. اگر دستآویزی وجود نداشته باشد، چطور میتوان مابین دو طرف یک نزاع تفاوتی قائل شد؟ چطور میتوان آشوویتس، صیدنایا و یا انفال را محکوم کرد و یا حکم بر ابطال و شناعت اعمال داعش و القاعده داد؟ نسبیگرایی نه پذیرش تساهل که باز کردن درهای جهنم است.
اما این دو رویکرد تنها انتخابهای گونهی ما نیست، راهی وجود دارد که بر مبنای خردی کهن بنا شده؛ حقیقت وجود دارد و گرچه هیچگاه به طور کامل در دسترس ما نیست، در طی «گفتگو»ی ما بر ما مکشوف میگردد. راهی که تکثر را نه به معنای یک نبرد، که به معنای یک گفتگو میفهمد. سیاست، قانون و نهادها نگهبان این گفتگوی طولانی هستند، نه ابزاری برای تحقق رویاهای عدهای کم یا حتی زیاد. جامعهای که مایکل اوکشات آن را «مدنی» میداند. مبتنی بر سننی که حاکم را نه یک قهار یا مربی یک تیم، که «داور»ی میداند که شرایط «بازی» را برای همهی اعضایش فراهم کند. قوهی قاهرهای که بیطرف نیست اما تن به مطلقانگاری امور انسانی هم نمیدهد. و به هر یک از ما در چهارچوبی از صلح و آزادی اجازه میدهد تا رویهی خود را در زندگی پیش بگیریم، فضیلتها و ایدهها و سنتها و آرزوهای خود را دنبال کنیم و با گفتگو، و نه نزاع، امور جمعی خود را سامان دهیم. و این تمام آن چیزی است که تمام دشمنان تمدن بشری و سرشت انسان از آن میهراسند.
@youngconservative
ضرورت شوالیهگری
سی.اس لوئیس
ترجمهی علی بمونیپور
«نکتهٔ مهم در این ایدهآل، تقاضای دوگانهای است که از طبیعت انسان میکند. شوالیه مردی است از خون و آهن، خوگرفته با صحنهی صورتهای درهمشکسته و اندامهای قطعشده؛ اما در عین حال مهمانی است آرام و متین، تقریباً همچون دختری باحیا—فروتن، مودب و بیادعا. او سازشی میانهروانه میان خشونت و فروتنی نیست؛ بلکه در اوج خشونت است و در اوج فروتنی. وقتی لانسلوت شنید که بهترین شوالیهٔ جهان لقب گرفته است، «چنان گریست گویی کودکی بود که به شدت تنبیه شده است.»
برای مطالعهی ادامهی جستار، اینجا کلیک کنید.
@youngconservative
سی.اس لوئیس
ترجمهی علی بمونیپور
«نکتهٔ مهم در این ایدهآل، تقاضای دوگانهای است که از طبیعت انسان میکند. شوالیه مردی است از خون و آهن، خوگرفته با صحنهی صورتهای درهمشکسته و اندامهای قطعشده؛ اما در عین حال مهمانی است آرام و متین، تقریباً همچون دختری باحیا—فروتن، مودب و بیادعا. او سازشی میانهروانه میان خشونت و فروتنی نیست؛ بلکه در اوج خشونت است و در اوج فروتنی. وقتی لانسلوت شنید که بهترین شوالیهٔ جهان لقب گرفته است، «چنان گریست گویی کودکی بود که به شدت تنبیه شده است.»
برای مطالعهی ادامهی جستار، اینجا کلیک کنید.
@youngconservative
Telegraph
ضرورت شوالیهگری
واژهٔ شوالیهگری در طول تاریخ معانی گوناگونی داشته است—از سوارهنظامی سنگین تا تعارف صندلی به زنی در قطار. اما اگر بخواهیم شوالیهگری را بهعنوان یک ایدهآل متمایز از سایر ایدهآلها درک کنیم—اگر بخواهیم آن تصور ویژه از «مردِ شایسته» را که قرون وسطی به فرهنگ…
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
[بنا بر مواضع چپ افراطی] پس از اینکه فرودست و سرکوفته دریافت که مظلوم واقع شده و حقش را طلب کرد، فرادست و سرکوبگر یا عقبنشینی میکند و امتیاز و خسارت میدهد، یا مقاومت میکند. اگر مقاومت کرد، فرودست دیگر از قید مراعات اخلاق آزاد است. میتوان گفت کل رعب و جنایت حاکم بر انقلاب فرانسه ناشی از این اصل بود که از نظر وکلای خودخواندهی ملت و حقوقدانان طبقهی بورژوا (که در آن زمان مسامحتاً جزو جناح چپ محسوب میشد) اتباع طبقهی اشراف جای هیچ همدلی ندارند و هیچ عملی در حق آنان ممکن نیست جنایت باشد، چون هر چه با آنان بشود نهایتاً سزای اعمالشان است. دیدیم که از نظر سنژوست انقلابی، لوئی شانزدهم -حتی اگر خوب میبود- باز هم ذاتاً مجرم بود، چون جایگاه "ارادهی کلی" مد نظر روسو را اشغال کرده بود. با این نوع توجیهات شبهفلسفی، انقلابیون فرانسوی عموماً خشونت هولناکی را که خودشان عامل و آمرش بودند به گردن طرف مقابل میانداختند [که به خشونت وادارشان کرده.]
خیل عظیمی از مفسران هیولای داستان را [به خاطر سختیهایی که کشیده] از مسئولیت معاف میکنند، سپس برای موجودی که مسئولیتی ندارد، حقوقی قائل میشوند. این نوع تفسیر روانشناختی بسیار مناسب گروههای سیاسی هم هست، اگر بخواهند خشونت خود را به گردن طرف مقابل بیندازند و خود را با گرفتن نقش قربانی تبرئه و عملیات تهاجمی و تروریستی خود را با برچسب دفاع مجاز مشروعیت و وجاهت ببخشند. وقتی بزرگترین دستگاه سرکوبی که بشر دیده بود در اثر انقلاب روسیه پیدا شد، این هیولای مطلقالعنان و نادیده، این جباریت جدید و بیمهار که فلسفهی سیاسی مدتها حتی نام درستی برای نامیدن آن پیدا نمیکرد [در نهایت نامش را توتالیتاریسم نهادند] توجیه کشتار سازمانیافتهی میلیونها میلیون روس و غیرروس در زندانها و اردوگاههای مرگ را در سخن همین انقلابیون فرانسوی یافت و جملگی جنایتهای دولت کمونیستی را از جایگاه قربانی و خونخواه صورت داد. به همین سان، وقتی یک سازمان شبهنظامیِ جمهوریخواه-سوسیالیست موسوم به "ارتشِ آزادیبخش ایرلند" سیاستمدار محافظهکاری به نام اِیری نیو، از رزمندگان نبرد با نازیسم، را در سال 1979 با بمبگذاری در ماشین ترور کرد، با خونسردی کامل به جای قاتل مقتول را تروریست نامید؛ تروریستی که طعم دواهای تجویزی خودش را چشیده است.
از نظر تاریخی، این انقلابیون فرانسه بودند که این نوع توجیهات را شأنیت بخشیدند و به سنتی بدل کردند که بزرگترین واحدهای سیاسی [اتحاد جماهیر شوروی] و کوچکترین گروهکهای مبارز [ارتش آزادیخواه ایرلند] برای توجیه تروریسم خود به آن متوسل میشوند.
دربارهی تفسیر سیاسی فرانکنشتاین
برگرفته از موخرهی مترجم بر رمان مری شلی
سپاس ریوندی
#نقد_ادبی_بهمثابه_زندگی
#کتاب_شن
خیل عظیمی از مفسران هیولای داستان را [به خاطر سختیهایی که کشیده] از مسئولیت معاف میکنند، سپس برای موجودی که مسئولیتی ندارد، حقوقی قائل میشوند. این نوع تفسیر روانشناختی بسیار مناسب گروههای سیاسی هم هست، اگر بخواهند خشونت خود را به گردن طرف مقابل بیندازند و خود را با گرفتن نقش قربانی تبرئه و عملیات تهاجمی و تروریستی خود را با برچسب دفاع مجاز مشروعیت و وجاهت ببخشند. وقتی بزرگترین دستگاه سرکوبی که بشر دیده بود در اثر انقلاب روسیه پیدا شد، این هیولای مطلقالعنان و نادیده، این جباریت جدید و بیمهار که فلسفهی سیاسی مدتها حتی نام درستی برای نامیدن آن پیدا نمیکرد [در نهایت نامش را توتالیتاریسم نهادند] توجیه کشتار سازمانیافتهی میلیونها میلیون روس و غیرروس در زندانها و اردوگاههای مرگ را در سخن همین انقلابیون فرانسوی یافت و جملگی جنایتهای دولت کمونیستی را از جایگاه قربانی و خونخواه صورت داد. به همین سان، وقتی یک سازمان شبهنظامیِ جمهوریخواه-سوسیالیست موسوم به "ارتشِ آزادیبخش ایرلند" سیاستمدار محافظهکاری به نام اِیری نیو، از رزمندگان نبرد با نازیسم، را در سال 1979 با بمبگذاری در ماشین ترور کرد، با خونسردی کامل به جای قاتل مقتول را تروریست نامید؛ تروریستی که طعم دواهای تجویزی خودش را چشیده است.
از نظر تاریخی، این انقلابیون فرانسه بودند که این نوع توجیهات را شأنیت بخشیدند و به سنتی بدل کردند که بزرگترین واحدهای سیاسی [اتحاد جماهیر شوروی] و کوچکترین گروهکهای مبارز [ارتش آزادیخواه ایرلند] برای توجیه تروریسم خود به آن متوسل میشوند.
دربارهی تفسیر سیاسی فرانکنشتاین
برگرفته از موخرهی مترجم بر رمان مری شلی
سپاس ریوندی
#نقد_ادبی_بهمثابه_زندگی
#کتاب_شن
Forwarded from در سنگر آزادی
اگر با دقت به نوشتههای صلحطلبان روشنفکر جوانتر نگاه کنیم، متوجه میشویم که آنها به هیچ وجه محکومیت بیطرفانه را بیان نمیکنند، بلکه تقریباً به طور کامل علیه بریتانیا و ایالات متحده هدایت شدهاند. علاوه بر این، آنها معمولاً خشونت را به عنوان یک کل محکوم نمیکنند، بلکه فقط خشونتی را که در دفاع از کشورهای غربی استفاده میشود، محکوم میکنند. روسها، بر خلاف بریتانیاییها، به دلیل دفاع از خود با ابزار جنگی سرزنش نمیشوند، و در واقع تمام تبلیغات صلحطلبانه از این نوع از ذکر روسیه یا چین خودداری میکنند. همچنین ادعا نمیشود که هندیها باید در مبارزه خود علیه بریتانیا از خشونت خودداری کنند. ادبیات صلحطلبانه سرشار از اظهارات مبهمی است که اگر معنایی داشته باشند، تاکید میکنند که دولتمردان از نوع هیتلر بر دولتمردانی از نوع چرچیل ترجیح داده میشوند و شاید خشونت اگر به اندازه کافی خشن باشد قابل توجیه است. پس از سقوط فرانسه، صلحطلبان فرانسوی، که با یک انتخاب واقعی روبرو شدند که همتایان انگلیسیشان مجبور به انجام آن نبودند، عمدتاً به نازیها پیوستند.
درباره ناسیونالیسم
جورج اورول
ترجمه حسن کریمی
@Classical_Liberalism
درباره ناسیونالیسم
جورج اورول
ترجمه حسن کریمی
@Classical_Liberalism
Forwarded from On Liberty | دربارهی آزادی
فرد روانرنجور فاقد توانایی برای سازگاری با محیط خویش است. او غیر اجتماعی است؛ او هرگز با واقعیّتها سازگاری ندارد. ولی چه بخواهد چه نخواهد، واقعیّت کار خودش را میکند. این فراتر از قدرت روانرنجور است که اراده و کنشهای همنوعان خود را از بین ببرد و همهچیز را از پیش روی خود بردارد. بنابراین او به خیالپردازی و اوهام پناه میبرد. افراد ضعیف که قدرت ادامهی زندگی و همراهی با واقعیّت را ندارند، به دیکتاتوری و قدرت تسلیم کردن دیگران روی میآورند. سرزمین رویاهای او سرزمینی است که ارادهی او تنها در آن تصمیم میگیرد؛ قلمرویی است که او بهتنهایی در آن دستور میدهد و دیگران اطاعت میکنند. در این بهشت تنها آن چیزی که او میخواهد، رخ میدهد. همهچیز درست و معقول است، یعنی همهچیز دقیقاً مطابق با عقاید و خواستههای اوست؛ از نظر عقل او معقول است.
روانرنجور در پناه این رویاها نقش دیکتاتور را به خود اختصاص میدهد؛ او خودش را سزار میبیند. هنگام خطاب همشهریان خود باید متواضعتر باشد. او دیکتاتوری را به تصویر میکشد که توسّط شخص دیگری اداره میشود. ولی این دیکتاتور تنها جانشین و خادم اوست؛ او آنطور که روانرنجور از او میخواهد، عمل میکند. فردی خیالپرداز که از این محدودیّت خودداری میکرد و خود را برای پست دیکتاتور پیشنهاد میکرد، خطر دیوانه در نظرگرفتهشدن و دیوانه خوانده شدن را به جان میخرید. روانپزشکان دیوانگی او را خودبزرگبینی مینامند.
هیچکس هرگز دیکتاتوری کسانی را، که اهدافی غیر از اهداف خودش دارند، توصیّه نکرده است. کسی که از دیکتاتوری دفاع میکند، همیشه از حکومت نامحدود باب میل خود دفاع میکند، اگرچه توسّط یک واسطه، یک نسخهبردار از امیال او، اداره میشود. او دیکتاتوری را میخواهد که به شکل خودش ساخته شود.
● لودویگ فون میزس. حکومت قادرمطلق: ظهور دولت تمامیّتخواه و جنگ تمامعیار
➣ @Notes_On_Liberty
روانرنجور در پناه این رویاها نقش دیکتاتور را به خود اختصاص میدهد؛ او خودش را سزار میبیند. هنگام خطاب همشهریان خود باید متواضعتر باشد. او دیکتاتوری را به تصویر میکشد که توسّط شخص دیگری اداره میشود. ولی این دیکتاتور تنها جانشین و خادم اوست؛ او آنطور که روانرنجور از او میخواهد، عمل میکند. فردی خیالپرداز که از این محدودیّت خودداری میکرد و خود را برای پست دیکتاتور پیشنهاد میکرد، خطر دیوانه در نظرگرفتهشدن و دیوانه خوانده شدن را به جان میخرید. روانپزشکان دیوانگی او را خودبزرگبینی مینامند.
هیچکس هرگز دیکتاتوری کسانی را، که اهدافی غیر از اهداف خودش دارند، توصیّه نکرده است. کسی که از دیکتاتوری دفاع میکند، همیشه از حکومت نامحدود باب میل خود دفاع میکند، اگرچه توسّط یک واسطه، یک نسخهبردار از امیال او، اداره میشود. او دیکتاتوری را میخواهد که به شکل خودش ساخته شود.
● لودویگ فون میزس. حکومت قادرمطلق: ظهور دولت تمامیّتخواه و جنگ تمامعیار
➣ @Notes_On_Liberty
Forwarded from آذرِ بُرزینمهر
بازاندیشی مفاهیم فرهنگی
زوال قصهگویی
از بین همهی جشنها، آیینها و رسوم فرنگی، یکی هست که من دوست داشتم از آن تقلید میکردیم و در ایران رایج میشد: رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس.
تصورش هم جالب است. از یکی از شبهای بلند زمستان میعادی بسازی. دوستان و خویشان یکییکی از بیرون برسند، سردشان باشد و خودشان را گرم کنند. چیزی بنوشند و بعد دور هم در جایی که برای آن همه آدم تنگ است بچپند و در تاریکی یکی قصه بگوید و دیگران گوش کنند. قصههای ترسناکی که باعث میشود بخواهی به نفر بغل دستت بچسبی...
ما ظاهراً با کریسمس مشکلی نداریم و این اعتقاد زیرگونهی جدیدی از ایرانیان رایج شده که هر بهانهای برای شادی خوب است و مته به خشخاش گذاشتن دربارهی منشاء و هویت این چیزها تنگنظریهای جماعت عقبماندهی میهندوست و ملیگراست (البته این مبلغان خوشی جشنهای کنیایی یا ژاپنی را برگزار نمیکنند و به هفتاد رقم جشن باستانی ایرانی کاری ندارند، مسالهشان گرفتن جشنهای اروپایی/آمریکایی است که به آنها احساس "استفرانگ" بودن بدهد و خودشان را قاطی جماعت باکلاس بپندارند.) با جشن ساختن از چیزهای ترسناک هم که مشکلی نداریم و شکر خدا هالووین هم در کنار عاشورا در تهران به خوبی و خوشی برگزار میشوند. پس چرا رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس در ایران رایج نمیشود؟ چرا کریسمس میآید، درخت کاج تزئیینشدهاش که تا همین صد سال پیش ملل مسیحی مثل روسها با آن همه جنگل کاج جزو کریسمس نمیپنداشتندش میآید، بابا نوئل میآید، خلاصه همه چیز میآید الا این یکی؟
به این میتوان سه پاسخ داد.
کریسمس و هالووین برگزار کردن در وضع فعلی به استعدادی بیش از استعداد عنتر (و نه عنترباز!) نیاز ندارد. عنتربازها که یکی از صاحبان صنف سازندگان سرگرمی بودند، موجود میمونسانی به نام عنتر را میگرفتند و تربیت میکردند و لباس میپوشاندند و آرایش (!) میکردند که بعضی اداها را بیاید و حالتی شبیه رقص ایجاد کند که باعث تفریح بینندگان میشد. چنانکه پیداست، عنترهای دستآموز اگر هنوز هم میبودند میتوانستند در این جشنها شرکت کنند.
در مقابل قصهگویی به استعداد خاصی محتاج است، استعدادی که سنتاً میگفتند مال مادربزرگهاست، استعدادی که بدون آرایش دخترها و گریم پسرها و ادا و لباس مخصوص و عورتنمایی و تحریک جنسی قدرت این را داشت که جمعیتی را مجذوب خود نگه دارد. چنانکه ارسطو نیز دوهزار و چندصد سال پیش به تلویح گفته: اگر از تئاتر ساز و برگ آن، لوازم صحنه، لباسها، گریم، دکور و... را بگیریم، هنوز نقالی، یعنی هنر قصهگویی باقی میماند که اصل جاذبهی تئاتر است، اما اگر قصهگویی را حذف کنیم، تقریباً چیزی جز همان عنتربازی باقی نمیماند. از این روست که اشکال گوناگون هنرهای اجرایی، حتی وقتی که مثل باله و پانتومیم بیکلام هستند، قصه میگویند.
پاسخ دوم از پاسخ اول مشتق است: یک علت رواج رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس بنا به گفتهی بعضی پژوهندگان فرهنگ عوام بریتانیا وجود شخصی است به نام چارلز دیکنز. جامعه هم باید قصهگویی به قدرت دیکنز را داشته باشد (که قصهی ترسناک سرود کریسمس را بگوید) هم باید مخاطبانی داشته باشد که شنیدن قصهی سرود کریسمس را به عنتربازی ترجیح بدهند (که تولید این دومی از اولی دشوارتر است) ما فعلاً حتی موفق نشدهایم یک ترجمهی فارسی بدردبخور از کتاب دیکنز بدهیم، چه رسد به آنکه دیکنز خودمان را داشته باشیم.
پاسخ سوم به همین مسالهی مخاطبان برمیگردد: در عصری که افراط در فردگرایی به هذیان رسیده قصهگو به چه درد میخورد؟ به قول اسکار وایلد (تصویر دریان گری، چاپ نشر مد، ص397) «در قدیمالایام کتابها را اهل قلم مینوشتند و عموم میخواندند. امروز عموم مینویسند و هیچ کس نمیخواند.» حالتی که در آن جمعیتی تمام توجه خود را به یک نفر -یعنی قصهگو- عطف کرده باشد، دیگر جالب نیست. همه دوست دارند خودشان در کانون توجه باشند و از این رو هر روز افراطهای احمقانهتر از افراد سر میزند که بتوانند لااقل یکی از بسیارانی باشند که در این کانون یا حوالی آن هستند.
بعد از این همه تازه یادمان میافتد که اگر مساله قصهگویی میبود، احتیاج به رسم فرنگی کریسمس نمیبود، چون از قدیم ایرانیان در شب چله قصه میگفتند. مساله این است که اتفاقاً از شب چله هم قصهاش افتاده و ادایش باقی مانده و این نمایش مبتذل و تئاتر بیمحتوایی است که ما در آن زندگی میکنیم.
اگر هلدرلین شاعر میبود که مدام وضع معاصر خویش را با یونانیان میسنجید، لابد میگفت: یونانیان تئاتر را به سطحی برکشیدند که فلسفه و حقوق و تاریخ و مسائل اساسی زندگی را هم شامل شد، ما زندگی واقعی را به تئاتری تقلیل دادیم که نام عنتربازی هم از سرش زیاد است.
#بازاندیشی_مفاهیم_فرهنگی
#جشنهای_ایرانی
سپاس ریوندی
زوال قصهگویی
از بین همهی جشنها، آیینها و رسوم فرنگی، یکی هست که من دوست داشتم از آن تقلید میکردیم و در ایران رایج میشد: رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس.
تصورش هم جالب است. از یکی از شبهای بلند زمستان میعادی بسازی. دوستان و خویشان یکییکی از بیرون برسند، سردشان باشد و خودشان را گرم کنند. چیزی بنوشند و بعد دور هم در جایی که برای آن همه آدم تنگ است بچپند و در تاریکی یکی قصه بگوید و دیگران گوش کنند. قصههای ترسناکی که باعث میشود بخواهی به نفر بغل دستت بچسبی...
ما ظاهراً با کریسمس مشکلی نداریم و این اعتقاد زیرگونهی جدیدی از ایرانیان رایج شده که هر بهانهای برای شادی خوب است و مته به خشخاش گذاشتن دربارهی منشاء و هویت این چیزها تنگنظریهای جماعت عقبماندهی میهندوست و ملیگراست (البته این مبلغان خوشی جشنهای کنیایی یا ژاپنی را برگزار نمیکنند و به هفتاد رقم جشن باستانی ایرانی کاری ندارند، مسالهشان گرفتن جشنهای اروپایی/آمریکایی است که به آنها احساس "استفرانگ" بودن بدهد و خودشان را قاطی جماعت باکلاس بپندارند.) با جشن ساختن از چیزهای ترسناک هم که مشکلی نداریم و شکر خدا هالووین هم در کنار عاشورا در تهران به خوبی و خوشی برگزار میشوند. پس چرا رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس در ایران رایج نمیشود؟ چرا کریسمس میآید، درخت کاج تزئیینشدهاش که تا همین صد سال پیش ملل مسیحی مثل روسها با آن همه جنگل کاج جزو کریسمس نمیپنداشتندش میآید، بابا نوئل میآید، خلاصه همه چیز میآید الا این یکی؟
به این میتوان سه پاسخ داد.
کریسمس و هالووین برگزار کردن در وضع فعلی به استعدادی بیش از استعداد عنتر (و نه عنترباز!) نیاز ندارد. عنتربازها که یکی از صاحبان صنف سازندگان سرگرمی بودند، موجود میمونسانی به نام عنتر را میگرفتند و تربیت میکردند و لباس میپوشاندند و آرایش (!) میکردند که بعضی اداها را بیاید و حالتی شبیه رقص ایجاد کند که باعث تفریح بینندگان میشد. چنانکه پیداست، عنترهای دستآموز اگر هنوز هم میبودند میتوانستند در این جشنها شرکت کنند.
در مقابل قصهگویی به استعداد خاصی محتاج است، استعدادی که سنتاً میگفتند مال مادربزرگهاست، استعدادی که بدون آرایش دخترها و گریم پسرها و ادا و لباس مخصوص و عورتنمایی و تحریک جنسی قدرت این را داشت که جمعیتی را مجذوب خود نگه دارد. چنانکه ارسطو نیز دوهزار و چندصد سال پیش به تلویح گفته: اگر از تئاتر ساز و برگ آن، لوازم صحنه، لباسها، گریم، دکور و... را بگیریم، هنوز نقالی، یعنی هنر قصهگویی باقی میماند که اصل جاذبهی تئاتر است، اما اگر قصهگویی را حذف کنیم، تقریباً چیزی جز همان عنتربازی باقی نمیماند. از این روست که اشکال گوناگون هنرهای اجرایی، حتی وقتی که مثل باله و پانتومیم بیکلام هستند، قصه میگویند.
پاسخ دوم از پاسخ اول مشتق است: یک علت رواج رسم گفتن قصههای ترسناک در شب کریسمس بنا به گفتهی بعضی پژوهندگان فرهنگ عوام بریتانیا وجود شخصی است به نام چارلز دیکنز. جامعه هم باید قصهگویی به قدرت دیکنز را داشته باشد (که قصهی ترسناک سرود کریسمس را بگوید) هم باید مخاطبانی داشته باشد که شنیدن قصهی سرود کریسمس را به عنتربازی ترجیح بدهند (که تولید این دومی از اولی دشوارتر است) ما فعلاً حتی موفق نشدهایم یک ترجمهی فارسی بدردبخور از کتاب دیکنز بدهیم، چه رسد به آنکه دیکنز خودمان را داشته باشیم.
پاسخ سوم به همین مسالهی مخاطبان برمیگردد: در عصری که افراط در فردگرایی به هذیان رسیده قصهگو به چه درد میخورد؟ به قول اسکار وایلد (تصویر دریان گری، چاپ نشر مد، ص397) «در قدیمالایام کتابها را اهل قلم مینوشتند و عموم میخواندند. امروز عموم مینویسند و هیچ کس نمیخواند.» حالتی که در آن جمعیتی تمام توجه خود را به یک نفر -یعنی قصهگو- عطف کرده باشد، دیگر جالب نیست. همه دوست دارند خودشان در کانون توجه باشند و از این رو هر روز افراطهای احمقانهتر از افراد سر میزند که بتوانند لااقل یکی از بسیارانی باشند که در این کانون یا حوالی آن هستند.
بعد از این همه تازه یادمان میافتد که اگر مساله قصهگویی میبود، احتیاج به رسم فرنگی کریسمس نمیبود، چون از قدیم ایرانیان در شب چله قصه میگفتند. مساله این است که اتفاقاً از شب چله هم قصهاش افتاده و ادایش باقی مانده و این نمایش مبتذل و تئاتر بیمحتوایی است که ما در آن زندگی میکنیم.
اگر هلدرلین شاعر میبود که مدام وضع معاصر خویش را با یونانیان میسنجید، لابد میگفت: یونانیان تئاتر را به سطحی برکشیدند که فلسفه و حقوق و تاریخ و مسائل اساسی زندگی را هم شامل شد، ما زندگی واقعی را به تئاتری تقلیل دادیم که نام عنتربازی هم از سرش زیاد است.
#بازاندیشی_مفاهیم_فرهنگی
#جشنهای_ایرانی
سپاس ریوندی
آبان ۹۸؛ چرا کاهش یارانه بنزین یک برنامه «لیبرال» نبود. (و نیست!)
شش سال از کشتار بیمحابای آبان ۹۸ میگذرد. کشتاری که همراه با زد و خوردهای فراوان و قطع اینترنت بینالمللی، زخمی عمیق بر روان رنجور ما ایرانیان گذاشت و بر بیفایده بودن «اصلاحات» حاکمیتی صحه گذاشت. اعتراضاتی که پس از افزایش قیمت بنزین، یا به عبارتی کاهش یارانه دولتی آن، در سراسر کشور شعلهور شد و به بهانههای واهی، سرکوبی شدید بر آن اعمال شد. دوشکا روی ماشین یا در هلیکوپتر، جوانان ایران را به مانند برگ درخت روی زمین میریخت و هنوز که هنوز است، جز تخمین ۱۵۰۰ نفری روزنامهی رویترز، برآورد دقیقی از تلفات آن فاجعه در دسترس ما نیست.
ما طرفداران آزادی اقتصادی، همواره از کاهش دخالت دولتی در اقتصاد و بالاخص الغای «سوبسید» روی کالاها حمایت میکنیم. شش سال پیش هم جمعی از «اقتصاددانان» از اقدامات حاکمیت حمایت کردند و حتی از لزوم سرکوب مخالفان سخن گفتند. هر چند گذر زمان نشان داد که قبای «فریدمن» بر آنها گشاده است و برخلاف شیلی ژنرال پینوشه، این به اصطلاح «آزادسازی»، تمام بهبودهای احتمالی خود را در اثر تورم بنیانبرافکن از کف داد و امروز وضعیت حتی از پیش از افزایش قیمت نیز مضحکتر است.
به قطع تمام همفکران من در یک نظام اجتماعی سالم و آزاد، از کاهش اکثریت مداخلات دولتی حمایت میکنند. اما در ایران، کشوری که استخراج، پالایش و عرضهی نفت و فرآوردههایش، به تمامی و به زور سلاح، در اختیار حاکمیت است. تا حدی که تاسیس یک پمپ بنزین بدون رانت (خانواده شهید و جانباز و...) ناممکن است و در ثانی، به واسطه ماجراجوییهایی ایدئولوژیک حکومت در منطقه و رویابافیهای «آنتیامپریالیستی»، تحریم گریبان تمام شهروندان را گرفته و اقتصاد کشور در وضعیتی وخیم قرار داده و تورم هیچ برنامهریزی برای اقتصاد خود و خانواده را برنمیتابد، سخن از «آزادسازی قیمت بنزین» که تابع تمام موارد فوق است، چیزی جز نشانهی پولپاشی رسانهای و یا حماقت تمسخرآمیز گوینده نیست. به یاد بیاوریم که حتی اشغالگران خارجی نیز نسبت به کشورهای اشغالشده مسئولیتهایی دارند و تا زمانی که آزادیهای بنیادی تمام آحاد ملت تامین نشده، تامین حداقلهای زندگی را باید وظیفه حاکم دانست.
@youngconservative
سلمیه! سلمیه! مظاهرات سلمیه!
«تظاهرات مسالمتآمیز است»
فریاد زنی از خوزستان؛ هنگام مشاهدهی خشونت دولتی
شش سال از کشتار بیمحابای آبان ۹۸ میگذرد. کشتاری که همراه با زد و خوردهای فراوان و قطع اینترنت بینالمللی، زخمی عمیق بر روان رنجور ما ایرانیان گذاشت و بر بیفایده بودن «اصلاحات» حاکمیتی صحه گذاشت. اعتراضاتی که پس از افزایش قیمت بنزین، یا به عبارتی کاهش یارانه دولتی آن، در سراسر کشور شعلهور شد و به بهانههای واهی، سرکوبی شدید بر آن اعمال شد. دوشکا روی ماشین یا در هلیکوپتر، جوانان ایران را به مانند برگ درخت روی زمین میریخت و هنوز که هنوز است، جز تخمین ۱۵۰۰ نفری روزنامهی رویترز، برآورد دقیقی از تلفات آن فاجعه در دسترس ما نیست.
ما طرفداران آزادی اقتصادی، همواره از کاهش دخالت دولتی در اقتصاد و بالاخص الغای «سوبسید» روی کالاها حمایت میکنیم. شش سال پیش هم جمعی از «اقتصاددانان» از اقدامات حاکمیت حمایت کردند و حتی از لزوم سرکوب مخالفان سخن گفتند. هر چند گذر زمان نشان داد که قبای «فریدمن» بر آنها گشاده است و برخلاف شیلی ژنرال پینوشه، این به اصطلاح «آزادسازی»، تمام بهبودهای احتمالی خود را در اثر تورم بنیانبرافکن از کف داد و امروز وضعیت حتی از پیش از افزایش قیمت نیز مضحکتر است.
به قطع تمام همفکران من در یک نظام اجتماعی سالم و آزاد، از کاهش اکثریت مداخلات دولتی حمایت میکنند. اما در ایران، کشوری که استخراج، پالایش و عرضهی نفت و فرآوردههایش، به تمامی و به زور سلاح، در اختیار حاکمیت است. تا حدی که تاسیس یک پمپ بنزین بدون رانت (خانواده شهید و جانباز و...) ناممکن است و در ثانی، به واسطه ماجراجوییهایی ایدئولوژیک حکومت در منطقه و رویابافیهای «آنتیامپریالیستی»، تحریم گریبان تمام شهروندان را گرفته و اقتصاد کشور در وضعیتی وخیم قرار داده و تورم هیچ برنامهریزی برای اقتصاد خود و خانواده را برنمیتابد، سخن از «آزادسازی قیمت بنزین» که تابع تمام موارد فوق است، چیزی جز نشانهی پولپاشی رسانهای و یا حماقت تمسخرآمیز گوینده نیست. به یاد بیاوریم که حتی اشغالگران خارجی نیز نسبت به کشورهای اشغالشده مسئولیتهایی دارند و تا زمانی که آزادیهای بنیادی تمام آحاد ملت تامین نشده، تامین حداقلهای زندگی را باید وظیفه حاکم دانست.
@youngconservative
چرا لیبرال نیستم؟ یک تأمل بلند
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
لیبرالیسم را میتوان ایدهی «رهایی» دانست. رهایی از قید و بند تمام آنچه از بیرون و با خشونت بر امیال و ارادهی آدمی حد میگذارد، مادام که این رهایی، مخلِ میل و ارادهی دیگر اعضای اجتماع نشود. اگر چه تمام لیبرالها، فایدهگرا نیستند اما روح فلسفهی لیبرال در ارتباطی تنگاتنگ با اخلاق فایدهگرا قرار دارد. نظامی که معیار امر اخلاقی را، افزایش لذت برای همگان و کاهش رنج آنان برمیشمارد.
من درک میکنم که بسیاری از آدمیان، این نظم اخلاقی را مطلوب بپندارند. که به راستی، هر انسانی با حداقلی از عواطف بشری، از کاهش رنج همنوعانش خشنود میشود. اما اگر تیزبینانه بنگریم، میتوان خلل و فرجی را در این نظام دید که به سبب آن، بخشی از ادعاهای اولیهاش فرو میریزد. تجربهی زیستهی بشر، و طبع اخلاقیاش را نمیتوان به لذت و رنج فرو کاست. ما فرقی بنیادین با دیگر مخلوقات داریم؛ اندیشهی ما و امکان تسری آن بر احساسات و تجربیاتمان. گاهی تحمل رنجی خودخواسته و حتی تحمیل از روی خیرخواهی و بینش درست، موجب تجربیات، دستآوردها و اندیشههای شگرفی میشود که با لنزِ باریکِ میل-درد نمیتوان قضاوت کرد. ملال و «بیشخصیت بودن» امروز بخش عظیمی از مردم جهان را نمیتوان با این دوگانه، که مصرانه در پی گسترش آنها کوشید، توضیح داد و یا تلاشی برای درمانش کرد. تلاشی بیمعنا برای زدودن وجوه «انسانی» نوع بشر و گذار به موجودی که تنها قضاوتش، انتخاب رنجهای کمتر و لذائد بیشتر است.
ادامه دارد..
@youngconservative
بخش اول: اخلاق لیبرال-۱
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
«من مخالف فردگرایی هستم؛ زیرا فردگرایی با اصل شخصیت متباين و متعارض است. ولی من طرفدار شخصیتگرایی (Personalism) و هوادار شخص به اعتبار شخصیت وی هستم در جامعه بورژوآیی شخصیت آدمی بدون تعین و هویت مشخص نامتعادل و نامتوازن میشود و به صورت اتم در میآید.»لیبرالیسم را پادزهر ایدئولوژیهای خطرناک دوران مدرن برمیشمارند. سوسیالیسم انقلابی، ملیگرایی رادیکال و یا اسلامگرایی جهادی نیز، هر یک به نحوی خود را آنتیتز آن تعریف کردند و در بلندمدت، در مقابل اصول لیبرال شکست خوردند. در نگاهی منصفانه، لیبرالها، از جناح چپ دولت رفاهی تا آنارشیستهای بازار، توانستند رقبای جمعگرا را در تقریباً تمام عرصهها، در هم بکوبند. بازار آزاد، حقوق فردی و مشارکت سیاسی در مقابل اقتصاد بسته، استبداد مطلقه و اهداف ملی، مذهبی و یا طبقاتی، برندگانی بی چون و چرا به حساب میآیند. اما نگارندهی این سطور، همانقدر با این ایدئولوژیها مخالف است که هر لیبرال راستینی. و این سلسله نوشتار، نه تکرار ملالآور غرغرها و افاضات چند قرنهی ایدئولوژیهای نامبرده، که تلاشی است برای تبیین نظرگاهی است که همزمان بسیار نو و بسیار کهنه است.
نیکولای بردیایف: منابع کمونیسم روسی و مفهوم آن
لیبرالیسم را میتوان ایدهی «رهایی» دانست. رهایی از قید و بند تمام آنچه از بیرون و با خشونت بر امیال و ارادهی آدمی حد میگذارد، مادام که این رهایی، مخلِ میل و ارادهی دیگر اعضای اجتماع نشود. اگر چه تمام لیبرالها، فایدهگرا نیستند اما روح فلسفهی لیبرال در ارتباطی تنگاتنگ با اخلاق فایدهگرا قرار دارد. نظامی که معیار امر اخلاقی را، افزایش لذت برای همگان و کاهش رنج آنان برمیشمارد.
من درک میکنم که بسیاری از آدمیان، این نظم اخلاقی را مطلوب بپندارند. که به راستی، هر انسانی با حداقلی از عواطف بشری، از کاهش رنج همنوعانش خشنود میشود. اما اگر تیزبینانه بنگریم، میتوان خلل و فرجی را در این نظام دید که به سبب آن، بخشی از ادعاهای اولیهاش فرو میریزد. تجربهی زیستهی بشر، و طبع اخلاقیاش را نمیتوان به لذت و رنج فرو کاست. ما فرقی بنیادین با دیگر مخلوقات داریم؛ اندیشهی ما و امکان تسری آن بر احساسات و تجربیاتمان. گاهی تحمل رنجی خودخواسته و حتی تحمیل از روی خیرخواهی و بینش درست، موجب تجربیات، دستآوردها و اندیشههای شگرفی میشود که با لنزِ باریکِ میل-درد نمیتوان قضاوت کرد. ملال و «بیشخصیت بودن» امروز بخش عظیمی از مردم جهان را نمیتوان با این دوگانه، که مصرانه در پی گسترش آنها کوشید، توضیح داد و یا تلاشی برای درمانش کرد. تلاشی بیمعنا برای زدودن وجوه «انسانی» نوع بشر و گذار به موجودی که تنها قضاوتش، انتخاب رنجهای کمتر و لذائد بیشتر است.
ادامه دارد..
@youngconservative