مایکل اوکشات به چین میرود.
قسمت دوم
لینک قسمت اول
سیاست از نگاه اوکشات به کشتیرانی در اقیانوسی بیانتها میماند. نه مقصدی مشخص و نه هدفی از پیش تعیینشده وجود ندارد، غایت فقط و فقط حفظ تعادل کشتی است. اوکشات خاطرنشان میکند که همانطور که با خواندن دقیقترین دستورالعملها نمیتوان آشپزی کرد، با رهنمودهای ایدئولوژیک هم نمیتوان یک جامعه را اداره کرد، جوامع عرفها، نُرمها و سنتهای خودشان را دارند. سیاست هم حاوی شکلی از «دانش ضمنی» است که به کتابت درنمیآید. چیزی که به وضوح در فرم حکمرانی چینی، «اقتدارگرایی فنسالار»، غایب است. طرحهای عظیم و گستردهی فنی و اجتماعی حزب، در بسیاری از موارد جزئیات و ظرایف جامعه را از یاد میبرند و در نتیجه به سد محکمی برخورد میکنند: بیش از دو برابر تعداد خانهها در ایران، کشوری بزرگ و پرجمعیت، خانههای متروکه و رو به ویرانی در چند سال اخیر ساخته شده است! ساخت و سازهای بزرگی که اکثراً بر اساس طرح چند بروکرات و تکنوکرات دانشگاهی جلو رفتند و جز اتلاف شدید منابع، عایدی دیگری نداشتهاند. از طرف دیگر، تلاش برای مهندسی اجتماعی شدید جامعه، از سیستم امتیازدهی اجتماعی تا چندین راه و روش دیگر، باعث شده بحرانهای اجتماعیای که با اندکی تدبیر در نطفه قابل حل باشند، اکنون به بحرانهایی بزرگ و صعب تبدیل شدند.
اگر تئوری گسترش عمدی را کنار بگذاریم، نشت کرونا و درگیری چین و باقی دنیا با پاندمی آن، یکی از بارزترین نشانههای این است که آزادی نه تنها یک ارزش مهم، که ابزاری است برای ساختن مناسبات اجتماعی کارآمد و مطلوب. سانسور و فیلترینگ چینی کیلومترها از مقلدان بیکفایتش جلوتر است و اکثریت شهروندان چین امکان دسترسی به پلتفرمهای ارتباطی بینالمللی را ندارند، تصور کنید شهروندان چینی هم میتوانستند اطلاعات و مطالب خود را آزادانه در شبکههای اجتماعی به دور از کنترل دولت به اشتراک بگذارند و جهان از اطلاعات جمعی اهالی ووهان و... آگاهی مییافت. چقدر در کنترل همهگیری موفق میبود؟ جامعه یک اجتماع هدفمند نیست که بتوان آن را به صورت یک تیم ورزشی اداره کرد، اطلاعات جاری در تمام نهادهای محلی و ملی، قابل به دست آوردن در هیچ اندیشکده و ابرکامپیوتری نیست. سیاستهای سختگیرانهی دولت برای نگهداری و پرورش نخبگان فنی چینی، امروز منجر به یک فاجعه شده است، از چین با یک اقتصاد بزرگ و صنعتی، سالانه یک میلیون نفر، معمولاً خبره و تحصیلکرده، برای زیست در فضایی آزادتر، فرار میکنند!
به گذشتهی چین بنگریم، دولت چین برای کنترل جمعیت کشور، قانونی سفت و سخت بر مبنای تک فرزندی خانوارها اجرا کرد. قانونی که سالها پس از الغا، امروز بلای جان اقتصاد تولیدمحور چین شده، این عمق بینش اوکشات را به ما نشان میدهد؛ صدمههای برنامهریزی اجتماعی گاه نسلها و نسلها اثرات سو خود را نشان خواهد داد.
ما ایرانیها و همهی مللی که حاکمانشان آرزوی یک چین کوچکتر را در سر میپروانند، بیش از همیشه به نگاه و دانش اوکشات نیازمندیم، نیازمند یادآوری اینکه جامعه نه یک کمپانی اقتصادی، بلکه میراثی است که از گذشتگان به ما رسیده و میراثی که از ما به نسل بعدیمان انتقال مییابد. میراثی از مفاهیم، عادات، آداب، رسوم و ارتباطات پیچیده و سیّال، که باید از گزند همهی خطرها، از جمله برنامهریزان «علمی» و «دلسوز» در امان نگهش داریم.
@youngconservative
قسمت دوم
لینک قسمت اول
سیاست از نگاه اوکشات به کشتیرانی در اقیانوسی بیانتها میماند. نه مقصدی مشخص و نه هدفی از پیش تعیینشده وجود ندارد، غایت فقط و فقط حفظ تعادل کشتی است. اوکشات خاطرنشان میکند که همانطور که با خواندن دقیقترین دستورالعملها نمیتوان آشپزی کرد، با رهنمودهای ایدئولوژیک هم نمیتوان یک جامعه را اداره کرد، جوامع عرفها، نُرمها و سنتهای خودشان را دارند. سیاست هم حاوی شکلی از «دانش ضمنی» است که به کتابت درنمیآید. چیزی که به وضوح در فرم حکمرانی چینی، «اقتدارگرایی فنسالار»، غایب است. طرحهای عظیم و گستردهی فنی و اجتماعی حزب، در بسیاری از موارد جزئیات و ظرایف جامعه را از یاد میبرند و در نتیجه به سد محکمی برخورد میکنند: بیش از دو برابر تعداد خانهها در ایران، کشوری بزرگ و پرجمعیت، خانههای متروکه و رو به ویرانی در چند سال اخیر ساخته شده است! ساخت و سازهای بزرگی که اکثراً بر اساس طرح چند بروکرات و تکنوکرات دانشگاهی جلو رفتند و جز اتلاف شدید منابع، عایدی دیگری نداشتهاند. از طرف دیگر، تلاش برای مهندسی اجتماعی شدید جامعه، از سیستم امتیازدهی اجتماعی تا چندین راه و روش دیگر، باعث شده بحرانهای اجتماعیای که با اندکی تدبیر در نطفه قابل حل باشند، اکنون به بحرانهایی بزرگ و صعب تبدیل شدند.
اگر تئوری گسترش عمدی را کنار بگذاریم، نشت کرونا و درگیری چین و باقی دنیا با پاندمی آن، یکی از بارزترین نشانههای این است که آزادی نه تنها یک ارزش مهم، که ابزاری است برای ساختن مناسبات اجتماعی کارآمد و مطلوب. سانسور و فیلترینگ چینی کیلومترها از مقلدان بیکفایتش جلوتر است و اکثریت شهروندان چین امکان دسترسی به پلتفرمهای ارتباطی بینالمللی را ندارند، تصور کنید شهروندان چینی هم میتوانستند اطلاعات و مطالب خود را آزادانه در شبکههای اجتماعی به دور از کنترل دولت به اشتراک بگذارند و جهان از اطلاعات جمعی اهالی ووهان و... آگاهی مییافت. چقدر در کنترل همهگیری موفق میبود؟ جامعه یک اجتماع هدفمند نیست که بتوان آن را به صورت یک تیم ورزشی اداره کرد، اطلاعات جاری در تمام نهادهای محلی و ملی، قابل به دست آوردن در هیچ اندیشکده و ابرکامپیوتری نیست. سیاستهای سختگیرانهی دولت برای نگهداری و پرورش نخبگان فنی چینی، امروز منجر به یک فاجعه شده است، از چین با یک اقتصاد بزرگ و صنعتی، سالانه یک میلیون نفر، معمولاً خبره و تحصیلکرده، برای زیست در فضایی آزادتر، فرار میکنند!
به گذشتهی چین بنگریم، دولت چین برای کنترل جمعیت کشور، قانونی سفت و سخت بر مبنای تک فرزندی خانوارها اجرا کرد. قانونی که سالها پس از الغا، امروز بلای جان اقتصاد تولیدمحور چین شده، این عمق بینش اوکشات را به ما نشان میدهد؛ صدمههای برنامهریزی اجتماعی گاه نسلها و نسلها اثرات سو خود را نشان خواهد داد.
ما ایرانیها و همهی مللی که حاکمانشان آرزوی یک چین کوچکتر را در سر میپروانند، بیش از همیشه به نگاه و دانش اوکشات نیازمندیم، نیازمند یادآوری اینکه جامعه نه یک کمپانی اقتصادی، بلکه میراثی است که از گذشتگان به ما رسیده و میراثی که از ما به نسل بعدیمان انتقال مییابد. میراثی از مفاهیم، عادات، آداب، رسوم و ارتباطات پیچیده و سیّال، که باید از گزند همهی خطرها، از جمله برنامهریزان «علمی» و «دلسوز» در امان نگهش داریم.
@youngconservative
«نوتمامیتخواهی؛ تولد اهریمن جدید»
قسمت اول
لینک قسمت دوم
قرن بیستم، قرن وحشتناکی برای هواخواهان آزادی و صلح بود؛ آدمها در بند شدند، زندگیشان نابود شد، کشورشان اشغال، نهادهایشان تخریب و زندگیشان به زوال رفت. شکل دهشتناکی از «ضدنظم»های اجتماعی از اندیشههای قرون ۱۹ برخاست و نتیجهاش آشوویتس و گولاک بود، نظامهای پلیسی با ایدئولوژیهای جمعگرا و در پی رویایی پوچ به قدرت رسیدند و به یُمن خوششانسی ما و صد البته، تناقضات درونی این ایدئولوژیها، نتوانستند بر تمام بشریت مسلط شوند. این اتفاق نه تنها در مسکو یا برلین، که توسط مقلدان و فرزندان این نظامها، در دمشق و بغداد و پیونگیانگ و چند ده مملکت دیگر، زندگی آدمها از هر نژاد و به هر عقیده را تبدیل به جهنم کردند. جهنمهایی که گاهی فقط با سوزاندن کشور میشد از دستشان خلاص شد. با سقوط حکومت بعث سوریه، جز در نقاط دورافتادهی آمریکای لاتین یا شرق آسیا، میراث تمامیتخواهی کلاسیک و قرن بیستمی به پایان رسید.
متفکران زیادی سعی به تبیین جنبشها و حکومتهای تمامیتخواه داشتند؛ آرنت، هایک، پوپر، آدورنو و... از میان فلاسفه تلاش کردند روابط پیچیده و احساسات متناقض تودهی مردم و نخبگان سیستمهای توتالیتر را بررسی کردند و امثال اورول و توماس مان ، در جهانِ ادبیات این کابوس را بازنمایی کردند. چرا و چطور مردم یک کشور یا حداقل بخش مهمی از آنها، تصمیم میگیرند قدرت و حیات و ممات خویش را به کسانی بسپرند که با قضاوت یک عقل منصف، جایشان در زندان یا بیمارستانهای روانی است، تبیین اینکه چطور ذهنهای درخشانی مثل هایدگر یا ویتگنشتاین، مسحور ایدههای دیوانهوار هیتلر و استالین میشوند یا اینکه عده زیادی تصمیم میگیرند داوطلبانه به این سیستم خدمت کنند.
اما امروز دیگر ضرورت فوریای برای این تلاشها وجود ندارد، برلین توسط متفقین فتح شد، شوروی در ابتدای دهه نود فرو پاشید، بعث عراق توسط ارتش آمریکا و بعث سوریه توسط معارضان داخلیاش به تاریخ پیوستند. (در مورد پدیدهی اسلامگرایی، شباهت و افتراقش با جنبشهای رادیکال غربی بعدتر خواهم نوشت.) ما با پدیدهی جدیدی طرفیم که حتی اگر وارث جنبشهای قبلی است. ماهیت متفاوتی دارد. بسیار «عقلانی»تر، قدرتمندتر و در ذهن ما «نرمال»تر مینماید. پدیدهای که من ترجیح میدهم از چین بررسیاش کنم و تا حد زیادی محدود به این کشور بمانم. کشوری که آسیبهای زیادی از جنبشهای سوسیالناسیونالیستی و کمونیستی دید، از کشتارهای جنایتکارانهی ملیگرایان ژاپنی در جنگ دوم جهانی تا به قدرت رسیدن کمونیسم به رهبری مائو و رواج «مائوئیسم» و فجایع متعاقبش. با خوششانسی چینیها و سرکوب وارثان مائو پس از مرگش، چین به اقتصاد جهانی برگشت و به سرعت توانست بخشی از عقبماندگی خود را از جامعهی جهانی جبران کند. اما در طی همین فرآیند، نطفهی شکل جدیدی از استبداد هم منعقد شد؛ استبدادی با ماهیت کاملاً متفاوت نسبت به آنچه در قرن بیستم بر سر بخش زیادی از جهان آمد؛ تعبیر همزمان کابوسهای جرج اورول، آلدوس هاکسلی و تد کازینسکی.
چین فعلی به نسبت تاریخ خودش به هیچ عنوان کشور فقیری نیست. با پرورش میلیونها نیروی فنی و بهرهبرداری از جمعیت زیاد، چین امروز کارخانهی دنیاست. با رقابت در بالاترین سطح تکنولوژیهای حیاتی و تاثیرگذار، این کشور یکی از قدرتهای مهم اقتصادی و سیاسی دنیای ماست. از مشکلاتی که پیشتر شرح داد شد که بگذریم، به نظر میرسد الگوی جدید نسبت به آنچه در قرن پیش اتفاق افتاد، کیلومترها کارآمدتر است.
قسمت اول
لینک قسمت دوم
قرن بیستم، قرن وحشتناکی برای هواخواهان آزادی و صلح بود؛ آدمها در بند شدند، زندگیشان نابود شد، کشورشان اشغال، نهادهایشان تخریب و زندگیشان به زوال رفت. شکل دهشتناکی از «ضدنظم»های اجتماعی از اندیشههای قرون ۱۹ برخاست و نتیجهاش آشوویتس و گولاک بود، نظامهای پلیسی با ایدئولوژیهای جمعگرا و در پی رویایی پوچ به قدرت رسیدند و به یُمن خوششانسی ما و صد البته، تناقضات درونی این ایدئولوژیها، نتوانستند بر تمام بشریت مسلط شوند. این اتفاق نه تنها در مسکو یا برلین، که توسط مقلدان و فرزندان این نظامها، در دمشق و بغداد و پیونگیانگ و چند ده مملکت دیگر، زندگی آدمها از هر نژاد و به هر عقیده را تبدیل به جهنم کردند. جهنمهایی که گاهی فقط با سوزاندن کشور میشد از دستشان خلاص شد. با سقوط حکومت بعث سوریه، جز در نقاط دورافتادهی آمریکای لاتین یا شرق آسیا، میراث تمامیتخواهی کلاسیک و قرن بیستمی به پایان رسید.
متفکران زیادی سعی به تبیین جنبشها و حکومتهای تمامیتخواه داشتند؛ آرنت، هایک، پوپر، آدورنو و... از میان فلاسفه تلاش کردند روابط پیچیده و احساسات متناقض تودهی مردم و نخبگان سیستمهای توتالیتر را بررسی کردند و امثال اورول و توماس مان ، در جهانِ ادبیات این کابوس را بازنمایی کردند. چرا و چطور مردم یک کشور یا حداقل بخش مهمی از آنها، تصمیم میگیرند قدرت و حیات و ممات خویش را به کسانی بسپرند که با قضاوت یک عقل منصف، جایشان در زندان یا بیمارستانهای روانی است، تبیین اینکه چطور ذهنهای درخشانی مثل هایدگر یا ویتگنشتاین، مسحور ایدههای دیوانهوار هیتلر و استالین میشوند یا اینکه عده زیادی تصمیم میگیرند داوطلبانه به این سیستم خدمت کنند.
اما امروز دیگر ضرورت فوریای برای این تلاشها وجود ندارد، برلین توسط متفقین فتح شد، شوروی در ابتدای دهه نود فرو پاشید، بعث عراق توسط ارتش آمریکا و بعث سوریه توسط معارضان داخلیاش به تاریخ پیوستند. (در مورد پدیدهی اسلامگرایی، شباهت و افتراقش با جنبشهای رادیکال غربی بعدتر خواهم نوشت.) ما با پدیدهی جدیدی طرفیم که حتی اگر وارث جنبشهای قبلی است. ماهیت متفاوتی دارد. بسیار «عقلانی»تر، قدرتمندتر و در ذهن ما «نرمال»تر مینماید. پدیدهای که من ترجیح میدهم از چین بررسیاش کنم و تا حد زیادی محدود به این کشور بمانم. کشوری که آسیبهای زیادی از جنبشهای سوسیالناسیونالیستی و کمونیستی دید، از کشتارهای جنایتکارانهی ملیگرایان ژاپنی در جنگ دوم جهانی تا به قدرت رسیدن کمونیسم به رهبری مائو و رواج «مائوئیسم» و فجایع متعاقبش. با خوششانسی چینیها و سرکوب وارثان مائو پس از مرگش، چین به اقتصاد جهانی برگشت و به سرعت توانست بخشی از عقبماندگی خود را از جامعهی جهانی جبران کند. اما در طی همین فرآیند، نطفهی شکل جدیدی از استبداد هم منعقد شد؛ استبدادی با ماهیت کاملاً متفاوت نسبت به آنچه در قرن بیستم بر سر بخش زیادی از جهان آمد؛ تعبیر همزمان کابوسهای جرج اورول، آلدوس هاکسلی و تد کازینسکی.
چین فعلی به نسبت تاریخ خودش به هیچ عنوان کشور فقیری نیست. با پرورش میلیونها نیروی فنی و بهرهبرداری از جمعیت زیاد، چین امروز کارخانهی دنیاست. با رقابت در بالاترین سطح تکنولوژیهای حیاتی و تاثیرگذار، این کشور یکی از قدرتهای مهم اقتصادی و سیاسی دنیای ماست. از مشکلاتی که پیشتر شرح داد شد که بگذریم، به نظر میرسد الگوی جدید نسبت به آنچه در قرن پیش اتفاق افتاد، کیلومترها کارآمدتر است.
Telegram
ما و جهان
مایکل اوکشات به چین میرود.
قسمت اول
لینک قسمت دوم
اژدها بیدار میشود؛ در سه دههی گذشته، سرعت «توسعه»ی چینی در تاریخ معاصر بشری بیسابقه بوده، با متوقف کردن سیاستهای هراسبرانگیز انقلابی مائو، دنگ شیائوپنگ و دوستانش روح ناآرام و شور سرخ را با شکل جدیدی…
قسمت اول
لینک قسمت دوم
اژدها بیدار میشود؛ در سه دههی گذشته، سرعت «توسعه»ی چینی در تاریخ معاصر بشری بیسابقه بوده، با متوقف کردن سیاستهای هراسبرانگیز انقلابی مائو، دنگ شیائوپنگ و دوستانش روح ناآرام و شور سرخ را با شکل جدیدی…
«نوتمامیتخواهی؛ تولد اهریمن جدید»
قسمت دوم
لینک قسمت اول
برای کمونیستهای راستکیش و نازیها، «عقلانیت ابزاری»، دشمن تلقی میشد، کمونیستها میگفتند عقلانیت ابزار توجیه طرفداران سرمایهداری و امپریالیسم است و نازیها استدلال میکردند این دید «ماشینی»، «روح ملی و معنوی» ملت آلمان را میکشد. اما برای حزب کمونیست چین، این امر اصلاً صادق نیست. تکنولوژی روز و بهرهوری اقتصادی، یگانه راهنمای حزب در سه دهه گذشته بوده است. تفاوت نتیجه را از همین نقطه میتوان پیشبینی کرد، جوامع فقیر شرق اروپا و آمریکای لاتین که بر اساس آموزههای مارکس و لنین اداره می شدند، حرفی در مقابل چینِ پیشرو و ثروتمند امروز ندارند. از جنبهی دیگر، اگر آنها تجسم ترسهای انسان از کنترل پلیسی و خشن همه چیز بودند، تمامیتخواهی جدید تجسم ترس از کنترل نرم همه چیز است. جامعهای که همانقدر که بر «چماق» نظام امنیتی و خشن خود استوار است، «هویج» رشد اقتصادی و رفاه را هم به اتباع خود ارائه میدهد. اگر منادیان اولیه تکنولوژیهای ارتباطی، از نتایج ارتباط آزاد و امکان آزادبخشی آن صحبت میکردند، دولت چین نمونهی بطلان محکمی بر آرمانهای آنهاست. یک نظم امنیتی جدید، که بجای مخبران محلی یا درسهای عبرت با سرکوب خشن، بر کنترل و هماهنگی با ابزار مدرن و با هزینهی مادی و اجتماعی بسیار کمتر، استوار است.
نظامهای توتالیتر کلاسیک، «کنترل برای آرمان» را در پیش گرفتند و چین، امروز به شکلی پوچانگارانه «کنترل برای کنترل» را در دستور کار قرار داده است. طرحی که هر چند توهم کنترل صد در صدی تمام شئون جامعه را که قبلیها در سر داشتند، کنار گذاشته است و برای مثال بخش بزرگی از اقتصاد چین به بازاری آزاد هر چند تحت اقتدار مرکزی گذار کرده است، اما ابزار کارآمدتری برای کنترل دائمی جمعیت دارد؛ هوش مصنوعی، تشخیص چهره با تعداد قابل توجهی دوربین، بزرگدادههای زندگی مردم و حتی مهاجرها و عزمی برای رشد بیشتر تکنولوژی و علم روز، به حزب کمک میکند که کنترل خود را گسترده و گسترده کند.
در میانهی قرن بیستم، اورول هیچگاه فکر نمیکرد آنچه در ۱۹۸۴ نوشته است، امروز نه تنها اجرا، بلکه پیشرفتهتر ترویج شود. او از ترسی جمعی میترسید، اما ما با ابزار قدرتمندتر «ترس-لذت» طرف هستیم، ابزاری که پیشتر برای تربیت حیوانات در سیرکها و نمایشها به کار میرفت، حالا در زندگی چند صد میلیون انسان آزمایش میشود. اگر کازینسکی در مورد خطرات تکنولوژی جدید برای زندگی انسانها مینوشت (فارغ از ایدههای رادیکال او در مورد راهحلها)، هیچ ایدهای نداشت که یکی دو دهه بعد، این تکنولوژیها چطور میتوانند به تثبیت یک نظم اجتماعی تحمیلی کمک کند. ترکیب قدرت فنی و دیدی کاملآ جمعی به انسان، به یک نتیجهی دهشتناک تبدیل شده است؛ «جامعهی هماهنگ» که نه به شکل یک بدن انداموار و زنده، که به مثابهی یک ماشین مکانیکی سازمان مییابد.
در آخر اما همچنان جایی برای امید است، مدل چینی هر چند به الگویی برای دوستان حزب در روسیه و ایران تبدیل شده است، اما نتوانسته جایی به خوبی گهوارهاش، رشد و تسلط یابد. چین شوروی نیست اما اگر آزادی و انسان دوام بیاورند و سر خم نکنند، میتواند به سرنوشتی مشابه دچار شود.
قسمت دوم
لینک قسمت اول
برای کمونیستهای راستکیش و نازیها، «عقلانیت ابزاری»، دشمن تلقی میشد، کمونیستها میگفتند عقلانیت ابزار توجیه طرفداران سرمایهداری و امپریالیسم است و نازیها استدلال میکردند این دید «ماشینی»، «روح ملی و معنوی» ملت آلمان را میکشد. اما برای حزب کمونیست چین، این امر اصلاً صادق نیست. تکنولوژی روز و بهرهوری اقتصادی، یگانه راهنمای حزب در سه دهه گذشته بوده است. تفاوت نتیجه را از همین نقطه میتوان پیشبینی کرد، جوامع فقیر شرق اروپا و آمریکای لاتین که بر اساس آموزههای مارکس و لنین اداره می شدند، حرفی در مقابل چینِ پیشرو و ثروتمند امروز ندارند. از جنبهی دیگر، اگر آنها تجسم ترسهای انسان از کنترل پلیسی و خشن همه چیز بودند، تمامیتخواهی جدید تجسم ترس از کنترل نرم همه چیز است. جامعهای که همانقدر که بر «چماق» نظام امنیتی و خشن خود استوار است، «هویج» رشد اقتصادی و رفاه را هم به اتباع خود ارائه میدهد. اگر منادیان اولیه تکنولوژیهای ارتباطی، از نتایج ارتباط آزاد و امکان آزادبخشی آن صحبت میکردند، دولت چین نمونهی بطلان محکمی بر آرمانهای آنهاست. یک نظم امنیتی جدید، که بجای مخبران محلی یا درسهای عبرت با سرکوب خشن، بر کنترل و هماهنگی با ابزار مدرن و با هزینهی مادی و اجتماعی بسیار کمتر، استوار است.
نظامهای توتالیتر کلاسیک، «کنترل برای آرمان» را در پیش گرفتند و چین، امروز به شکلی پوچانگارانه «کنترل برای کنترل» را در دستور کار قرار داده است. طرحی که هر چند توهم کنترل صد در صدی تمام شئون جامعه را که قبلیها در سر داشتند، کنار گذاشته است و برای مثال بخش بزرگی از اقتصاد چین به بازاری آزاد هر چند تحت اقتدار مرکزی گذار کرده است، اما ابزار کارآمدتری برای کنترل دائمی جمعیت دارد؛ هوش مصنوعی، تشخیص چهره با تعداد قابل توجهی دوربین، بزرگدادههای زندگی مردم و حتی مهاجرها و عزمی برای رشد بیشتر تکنولوژی و علم روز، به حزب کمک میکند که کنترل خود را گسترده و گسترده کند.
در میانهی قرن بیستم، اورول هیچگاه فکر نمیکرد آنچه در ۱۹۸۴ نوشته است، امروز نه تنها اجرا، بلکه پیشرفتهتر ترویج شود. او از ترسی جمعی میترسید، اما ما با ابزار قدرتمندتر «ترس-لذت» طرف هستیم، ابزاری که پیشتر برای تربیت حیوانات در سیرکها و نمایشها به کار میرفت، حالا در زندگی چند صد میلیون انسان آزمایش میشود. اگر کازینسکی در مورد خطرات تکنولوژی جدید برای زندگی انسانها مینوشت (فارغ از ایدههای رادیکال او در مورد راهحلها)، هیچ ایدهای نداشت که یکی دو دهه بعد، این تکنولوژیها چطور میتوانند به تثبیت یک نظم اجتماعی تحمیلی کمک کند. ترکیب قدرت فنی و دیدی کاملآ جمعی به انسان، به یک نتیجهی دهشتناک تبدیل شده است؛ «جامعهی هماهنگ» که نه به شکل یک بدن انداموار و زنده، که به مثابهی یک ماشین مکانیکی سازمان مییابد.
در آخر اما همچنان جایی برای امید است، مدل چینی هر چند به الگویی برای دوستان حزب در روسیه و ایران تبدیل شده است، اما نتوانسته جایی به خوبی گهوارهاش، رشد و تسلط یابد. چین شوروی نیست اما اگر آزادی و انسان دوام بیاورند و سر خم نکنند، میتواند به سرنوشتی مشابه دچار شود.
Telegram
شرق وحشی
منتشر شد:
ما هماهنگ شدهایم: زندگی زیر نظر حکومت چین/ کای اشتریتماتر/ مسعود یوسفحصیرچین/ نشر ققنوس
بخشی از متن کتاب:
رسانههای جدید همیشه وعدۀ توانمندسازی بیقدرتان را میدهند و از همان ابتدا، رؤیای اینترنت هم همین بود. اما چنین رؤیاهایی همیشه وضع موجود…
ما هماهنگ شدهایم: زندگی زیر نظر حکومت چین/ کای اشتریتماتر/ مسعود یوسفحصیرچین/ نشر ققنوس
بخشی از متن کتاب:
رسانههای جدید همیشه وعدۀ توانمندسازی بیقدرتان را میدهند و از همان ابتدا، رؤیای اینترنت هم همین بود. اما چنین رؤیاهایی همیشه وضع موجود…
چطور همه چیز بازیچهی دست رویاپردازانِ متوهم میشود. مرثیهای برای طبیعت، زندگی و آدمها.
ما در کشوری با طبیعت خشن زندگی میکنیم. طبیعت ایران، در اکثر مناطقش شباهت چندانی به مناطق پربارش اروپا یا استوا ندارد. دشتهای کویری گرم و پهناور یا کوهستانهای خشک، بشر و تمدنش را مجبور به تطبیق میکند. آدمها با همهی سختیش، راهحلی برای کنار آمدن با آن پیدا کرده بودند و هر چند جانفرسا، نسلهای متمادی بر روی این زمینها، با کشاورزی و دامپروری و تجارت، توانسته بودند دوام بیاورند و چیزهای حیرتبرانگیزی بنا کنند؛ قنات تاریخی کویر ایران یا سنت فرشبافی زنان کوچنشین، مملو از زیبایی و اعجاب هستند و به ما یادآوری میکنند که همین زمین خشک و بیرحم، با تدابیر جمعی و تجربههای اندوخته، مأمنی برای زیستن آدمها بوده. گهوارهای برای بقا با روشهای مختلف و تجارب گوناگون مخصوص هر اقلیم.
اما امروز، در شروع سدهی پانزدهم خورشیدی، به سختی میتوان نشانهای از آن هارمونی قدیمی یافت. شرایطی که نه تنها عاری از نظم سابق، که خالی از هر شکلی از نظم و کارآمدی است. هوای آلودهای که پروژههای صنعتی ناکارآمد برای تهران و سمنان و اراک فراهم کرده، یا زایندهرود و کارون خشکیده یا فقر و کمبود درآمد و تمام معضلات اجتماعیای که گریبانگیر استانهای حاشیهی کشور شده است. ما، زندگی و طبیعتمان را باختیم و این ارتباطی به مشکلات «طبیعی» همچون خشکسالی ندارد، مشکلاتی که اجداد ما هر چقدر دشوار میتوانستند بر آن فائق بیایند. در شرایطی که ما فناوری بسیارکارآمدتری برای مهار آنها داریم.
تا آنجا که من توانستم آگاه شوم، ما نسل اندر نسل کشاورز بودهایم، با جابجاییهای کوچک در شهرهای نزدیک به شیراز، مردان و زنانی با امرار معاش از زمین، زیستهاند و میراثشان به من رسیده. زمینی که بسته به آب و هوا، از انار و مرکبات تا خرما یا ضروریاتی مثل گندم و جو را به ساکنانش هبه میکرد. امروز اما، صدای زنگ خطری برای همهی ساکنینش به صدا درآمده. پروژههای بزرگ کشت زیتون یا محصولات دیگر با «کشاورزی نوین» که از طرف بروکراتهای تهران دیکته شد، با مجوزهای بیرویهی چاه به ساکنین و تنظیم سیاستهای «خودکفایی»، وضع را به جایی رسانده که طبیعت و کشاورزی و باغات، که منبع زیبایی و روحافزایی رهگذران بود، به فیلمهای آخرالزمانی شبیه شده است. درختهایی مریض و خشکیده و بوتههای نحیفی که به مدد هزار کمک میتوانند اندک محصولی به کشاورز برسانند. اما این تمام خبر نیست، فاجعهی بزرگتری در راه است! ما رکورد زدیم! فرونشست زمین به دلیل برداشت بیرویه آبهای زیرزمینی و دلایل دیگر، تهدیدی بسیار بسیار جدی برای ما و موطنمان است. این فقط تجربهی شخصی من است، از دریاچهی خشکشدهی ارومیه تا کارونی که دیگر در آن گاومیشها نمیتوانند شنا کنند، هزاران نمونهای از بحرانهایی است که ما امروز یا فردایمان به آن گره خورده. بحرانهایی که نسل ما متولدین پسا 2000 را درگیر خواهد کرد و صدای زنگش امروز به صدا در آمده. این بحرانها زاییدهی ایدههای کسانی است که شاید سرزمین «پروژه» را یکبار هم ندیدهاند و البته که از آسیبش هم به دور خواهند ماند. طرحهایی که همیشه و همه جا فقط به کام رانتخواران بوده است و آسیبش گریبانگیر ساکنین بیخبر، که اتفاقاً گاهی ابلهانه امیدوارند این پروژهها میتواند زندگیشان را تغییر دهد و به همین دلیل به مجری آن، «رای» دادهاند.
این فجایع البته مختص ما نیست، کمونیستها در سرزمینهای زیبای شمالی کشور ما، چهارمین دریاچهی بزرگ روی زمین، آرال باشکوه، را خشک کردهاند که شرحش را دوست عزیزی در اینجا آورده است. اما کسی عبرت نگرفت.
در همین طبیعت خشن، قرنها باغدار آذری و برنجکار شمالی و کوچنشین قشقایی و ماهیگیر جنوبی، روزی خود را هر چند کم، به سر سفره میبردند. اما رویاهای «پیشرفت» و «توسعه»، از اجازهی ماهیگیری غارتمسلک به چینیها تا احداث کارخانجات در کویر تا خودکفایی گندم و...، نظم ظریف قدیمی را بی هیچ جایگزینی تخریب کرد تا ما با شهرهای بزرگ و کثیف و بیروح و روستاهایی مخروبه که تنها به مدد رانت دولت سرپا هستند مواجه شویم؛ وطنی تخریبشده که چشماندازی برای بهبود ندارد...
@youngconservative
ما در کشوری با طبیعت خشن زندگی میکنیم. طبیعت ایران، در اکثر مناطقش شباهت چندانی به مناطق پربارش اروپا یا استوا ندارد. دشتهای کویری گرم و پهناور یا کوهستانهای خشک، بشر و تمدنش را مجبور به تطبیق میکند. آدمها با همهی سختیش، راهحلی برای کنار آمدن با آن پیدا کرده بودند و هر چند جانفرسا، نسلهای متمادی بر روی این زمینها، با کشاورزی و دامپروری و تجارت، توانسته بودند دوام بیاورند و چیزهای حیرتبرانگیزی بنا کنند؛ قنات تاریخی کویر ایران یا سنت فرشبافی زنان کوچنشین، مملو از زیبایی و اعجاب هستند و به ما یادآوری میکنند که همین زمین خشک و بیرحم، با تدابیر جمعی و تجربههای اندوخته، مأمنی برای زیستن آدمها بوده. گهوارهای برای بقا با روشهای مختلف و تجارب گوناگون مخصوص هر اقلیم.
اما امروز، در شروع سدهی پانزدهم خورشیدی، به سختی میتوان نشانهای از آن هارمونی قدیمی یافت. شرایطی که نه تنها عاری از نظم سابق، که خالی از هر شکلی از نظم و کارآمدی است. هوای آلودهای که پروژههای صنعتی ناکارآمد برای تهران و سمنان و اراک فراهم کرده، یا زایندهرود و کارون خشکیده یا فقر و کمبود درآمد و تمام معضلات اجتماعیای که گریبانگیر استانهای حاشیهی کشور شده است. ما، زندگی و طبیعتمان را باختیم و این ارتباطی به مشکلات «طبیعی» همچون خشکسالی ندارد، مشکلاتی که اجداد ما هر چقدر دشوار میتوانستند بر آن فائق بیایند. در شرایطی که ما فناوری بسیارکارآمدتری برای مهار آنها داریم.
تا آنجا که من توانستم آگاه شوم، ما نسل اندر نسل کشاورز بودهایم، با جابجاییهای کوچک در شهرهای نزدیک به شیراز، مردان و زنانی با امرار معاش از زمین، زیستهاند و میراثشان به من رسیده. زمینی که بسته به آب و هوا، از انار و مرکبات تا خرما یا ضروریاتی مثل گندم و جو را به ساکنانش هبه میکرد. امروز اما، صدای زنگ خطری برای همهی ساکنینش به صدا درآمده. پروژههای بزرگ کشت زیتون یا محصولات دیگر با «کشاورزی نوین» که از طرف بروکراتهای تهران دیکته شد، با مجوزهای بیرویهی چاه به ساکنین و تنظیم سیاستهای «خودکفایی»، وضع را به جایی رسانده که طبیعت و کشاورزی و باغات، که منبع زیبایی و روحافزایی رهگذران بود، به فیلمهای آخرالزمانی شبیه شده است. درختهایی مریض و خشکیده و بوتههای نحیفی که به مدد هزار کمک میتوانند اندک محصولی به کشاورز برسانند. اما این تمام خبر نیست، فاجعهی بزرگتری در راه است! ما رکورد زدیم! فرونشست زمین به دلیل برداشت بیرویه آبهای زیرزمینی و دلایل دیگر، تهدیدی بسیار بسیار جدی برای ما و موطنمان است. این فقط تجربهی شخصی من است، از دریاچهی خشکشدهی ارومیه تا کارونی که دیگر در آن گاومیشها نمیتوانند شنا کنند، هزاران نمونهای از بحرانهایی است که ما امروز یا فردایمان به آن گره خورده. بحرانهایی که نسل ما متولدین پسا 2000 را درگیر خواهد کرد و صدای زنگش امروز به صدا در آمده. این بحرانها زاییدهی ایدههای کسانی است که شاید سرزمین «پروژه» را یکبار هم ندیدهاند و البته که از آسیبش هم به دور خواهند ماند. طرحهایی که همیشه و همه جا فقط به کام رانتخواران بوده است و آسیبش گریبانگیر ساکنین بیخبر، که اتفاقاً گاهی ابلهانه امیدوارند این پروژهها میتواند زندگیشان را تغییر دهد و به همین دلیل به مجری آن، «رای» دادهاند.
این فجایع البته مختص ما نیست، کمونیستها در سرزمینهای زیبای شمالی کشور ما، چهارمین دریاچهی بزرگ روی زمین، آرال باشکوه، را خشک کردهاند که شرحش را دوست عزیزی در اینجا آورده است. اما کسی عبرت نگرفت.
در همین طبیعت خشن، قرنها باغدار آذری و برنجکار شمالی و کوچنشین قشقایی و ماهیگیر جنوبی، روزی خود را هر چند کم، به سر سفره میبردند. اما رویاهای «پیشرفت» و «توسعه»، از اجازهی ماهیگیری غارتمسلک به چینیها تا احداث کارخانجات در کویر تا خودکفایی گندم و...، نظم ظریف قدیمی را بی هیچ جایگزینی تخریب کرد تا ما با شهرهای بزرگ و کثیف و بیروح و روستاهایی مخروبه که تنها به مدد رانت دولت سرپا هستند مواجه شویم؛ وطنی تخریبشده که چشماندازی برای بهبود ندارد...
@youngconservative
خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
فرونشست های زمین بدتر از وضعیت بحرانی؛ فرونشست زمین در فارس رکورد جهانی دارد
شیراز- فرونشست زمین در فارس همچنان در سطح جهان رکورددار است و از وضعیت بحرانی نیز بدتر تخمین زده شده به گونه ای که رییس کمیته محیط زیست یونسکو نیز نسبت به این شرایط هشدار داده است.
فرانکنشتاین
خبر انتشار نسخهی جدیدی از «فرانکنشتاین» را که شنیدم، از ته دل خوشحال شدم، کتابی در سبک گوتیک که قرار بود به قلم مترجمی زبردست و عزیز، به زبان ما دگرباره آفریده شود. میدانستم که کتاب، مؤخرهی مفصلی هم دارد که بیش از پیش به ارزشش در ذهنم میافزود. اما بعد از آنکه با ولع داستان را تمام کردم، به عمد خواندن آن را به تعویق انداختم که ابتدا تفسیر خودم را مکتوب کنم و بعد آن را بخوانم.
آشنایی من با این کتاب به یک دهه قبل زمانی که نسخهای از آن که برای نوجوانان دوباره نوشته و خلاصه شده بود را تصادفاً دیدم و خریدم آغاز میشود. داستانی هیجانانگیز در مورد دانشمندی جوان و علاقهمند به علم، فرانکنشتاین، که مسحور جادوگری و کیمیاگری سدهها قبلش شده و از تشریح و به هم دوختن اجساد، موجود زندهی جدیدی خلق کرده که تواناییهای فیزیکش از انسان فراتر بود. داستان هم از دید دانشمند و هم از دید موجود تازه متولد شده روایت میشود که گاه گاه به روایت واحدی تبدیل میشوند، اینکه چطور موجود کمکم با دنیای انسانی آشنا میشود، حرف زدن و خواندن را پنهانی میآموزد و به سبب صورت نامتعارف و نازیبا و هیبت زمختش از معاشرت و همدلی آدمها حتی وقتی به آنان کمک میکند، محروم میشود. این محرومیت سبب میشود که موجود از خود و خالقش منتفر شود و با ناامیدی از امکان ارتباط با نژاد بشر، به فکر انتقام از عامل تبهروزیاش بیفتد. داستان شرح میدهد که چطور مستقیم و غیر مستقیم، تعداد زیادی از عزیزانِ جوان به دست موجودی که تبدیل به «هیولا» شده است، از بین میروند، چطور و چرا فرانکنشتاین درخواست هیولا را برای آفرینش همدم مؤنثی برای خود را رد میکند، و در آخر با مرگ فرانکنشتاین جوان و خودکشی هیولا، پایان میپذیرد.
هنگام خواندن متن جادویی مری شلی که الحق بسبسیار خوب به فارسی برگردانده شده، مسائل مختلفی به ذهنم خطور کرد، از اینکه اگر تمام ما مانند هیولای فرانکنشتاین، محکوم به تنهایی بودیم، جنایات آن هنوز هم برای ما قبیح و نفرتبرانگیز میبود؟ یا پرسشی عملورزانهتر، آیا تلاش ما برای خلق موجودی شبیه به خودمان، که آرمانی دیرینه برای مهندسان و دانشمندان است و موفقیتهای چشمگیری هم در سالهای اخیر داشته، ممکن نیست به چنین فجایعی، در مقیاسهای بسیار بزرگتر بیانجامد؟ در این متن میخواهم در حد وسع و توانم به پرسش اول پاسخ دهم.
بخش زیادی از جنبشهای اجتماعی و سیاسیِ سالها و قرنهای اخیر جهان، بر محور «فردیت» و آزادیهای شخصی بنا شدهاند، خاصه برای ما و دیگر گرفتاران تمامیتخواهی و تلاش حکّام برای تبدیل شدن به گلهی بیشکل و بیهویت و یکپارچه، به نظر بسیار حیاتی میآید که تلاش کنیم به حدی از فردیت برسیم که لااقل پوشش خود را درست انتخاب کنیم یا اجازه ندهیم درآمد و مایملک هر یک از ما خرج ایدئولوژیهای متوهم بشود یا دولت این اختیار را نداشته باشد که اگر «صلاح بداند» شهروندان و فعالان را ناپدید کند. اما این ماجرا روی دیگری هم دارد، ما بدون اجتماعات و تعاملات انسانی، به واقع میتوانیم سعادتمند باشیم؟
تاریخ بشر، تاریخ نهادهایش است. از خانواده، که کوچکترین و مهمترین نهاد اجتماعی است، تا اجتماعات محلی، صنفی، دینی و امروز، اجتماعاتی در فضای واقعی و مجازی بر حسب علایق مشترکمان، علاوه بر تامین نیازهای مادی ما که در یک بازار بزرگتر آسانتر بود، یک چیز بسیار مهمتر دیگر در میان نهادها وجود دارد که از جنس مادی نیست؛ هویت و شکلدهی شخصیت هر فرد و جمع؛ امکان همراهی و همدلی بین افراد. که فرانکنشتاین به ما نشان میدهد نبودش میتواند چه اتفاقات اسفبار و هراسبرانگیزی را رقم بزند. ما درون نهادهای خانوادگی، مدنی و تاریخیمان، «تربیت» میشویم. گپ زدن دوستانه در مورد هر چیزی، اخبار روز، کتابی که تازه خواندیم یا مسابقهی ورزشی دیروز، و مراسمات رقص یا اشعار و نوای سوزناک حزنآلود جمعی برخی فرهنگها، به ما امکاناتی برای تجربههای جدیدی میدهند که برای یک زندگی خوب، کمکدهنده و حتی لازم است.
تلاش ما برای آزادی، نه برای تکرار زیست هیولا، که برای جلوگیری از وقوع آن است. اینکه چطور «ما» بسازیم که در کنار علایق شخصی و انتخابهای آزاد ما برای سرنوشتمان، بتواند از زیست آکواریومی و تنها افتاده جلوگیری کند. نهادهایی که ما را تربیت کند که بتوانیم از زیستن در زبان و ارتباط بهرهمند شویم یا تجربیات زیباییشناختی عمیقتری داشته باشیم. آموزش، اجتماعی شدن و عضویت یا بنای یک اجتماع، هر چند حوصلهسربر به نظر میآید، هزینهی واجبی برای ایجاد ارتباطاتی الزامی است، که ما تبدیل به نسخههای کوچکتر «هیولا» نشویم.
@youngconservative
خبر انتشار نسخهی جدیدی از «فرانکنشتاین» را که شنیدم، از ته دل خوشحال شدم، کتابی در سبک گوتیک که قرار بود به قلم مترجمی زبردست و عزیز، به زبان ما دگرباره آفریده شود. میدانستم که کتاب، مؤخرهی مفصلی هم دارد که بیش از پیش به ارزشش در ذهنم میافزود. اما بعد از آنکه با ولع داستان را تمام کردم، به عمد خواندن آن را به تعویق انداختم که ابتدا تفسیر خودم را مکتوب کنم و بعد آن را بخوانم.
آشنایی من با این کتاب به یک دهه قبل زمانی که نسخهای از آن که برای نوجوانان دوباره نوشته و خلاصه شده بود را تصادفاً دیدم و خریدم آغاز میشود. داستانی هیجانانگیز در مورد دانشمندی جوان و علاقهمند به علم، فرانکنشتاین، که مسحور جادوگری و کیمیاگری سدهها قبلش شده و از تشریح و به هم دوختن اجساد، موجود زندهی جدیدی خلق کرده که تواناییهای فیزیکش از انسان فراتر بود. داستان هم از دید دانشمند و هم از دید موجود تازه متولد شده روایت میشود که گاه گاه به روایت واحدی تبدیل میشوند، اینکه چطور موجود کمکم با دنیای انسانی آشنا میشود، حرف زدن و خواندن را پنهانی میآموزد و به سبب صورت نامتعارف و نازیبا و هیبت زمختش از معاشرت و همدلی آدمها حتی وقتی به آنان کمک میکند، محروم میشود. این محرومیت سبب میشود که موجود از خود و خالقش منتفر شود و با ناامیدی از امکان ارتباط با نژاد بشر، به فکر انتقام از عامل تبهروزیاش بیفتد. داستان شرح میدهد که چطور مستقیم و غیر مستقیم، تعداد زیادی از عزیزانِ جوان به دست موجودی که تبدیل به «هیولا» شده است، از بین میروند، چطور و چرا فرانکنشتاین درخواست هیولا را برای آفرینش همدم مؤنثی برای خود را رد میکند، و در آخر با مرگ فرانکنشتاین جوان و خودکشی هیولا، پایان میپذیرد.
هنگام خواندن متن جادویی مری شلی که الحق بسبسیار خوب به فارسی برگردانده شده، مسائل مختلفی به ذهنم خطور کرد، از اینکه اگر تمام ما مانند هیولای فرانکنشتاین، محکوم به تنهایی بودیم، جنایات آن هنوز هم برای ما قبیح و نفرتبرانگیز میبود؟ یا پرسشی عملورزانهتر، آیا تلاش ما برای خلق موجودی شبیه به خودمان، که آرمانی دیرینه برای مهندسان و دانشمندان است و موفقیتهای چشمگیری هم در سالهای اخیر داشته، ممکن نیست به چنین فجایعی، در مقیاسهای بسیار بزرگتر بیانجامد؟ در این متن میخواهم در حد وسع و توانم به پرسش اول پاسخ دهم.
بخش زیادی از جنبشهای اجتماعی و سیاسیِ سالها و قرنهای اخیر جهان، بر محور «فردیت» و آزادیهای شخصی بنا شدهاند، خاصه برای ما و دیگر گرفتاران تمامیتخواهی و تلاش حکّام برای تبدیل شدن به گلهی بیشکل و بیهویت و یکپارچه، به نظر بسیار حیاتی میآید که تلاش کنیم به حدی از فردیت برسیم که لااقل پوشش خود را درست انتخاب کنیم یا اجازه ندهیم درآمد و مایملک هر یک از ما خرج ایدئولوژیهای متوهم بشود یا دولت این اختیار را نداشته باشد که اگر «صلاح بداند» شهروندان و فعالان را ناپدید کند. اما این ماجرا روی دیگری هم دارد، ما بدون اجتماعات و تعاملات انسانی، به واقع میتوانیم سعادتمند باشیم؟
تاریخ بشر، تاریخ نهادهایش است. از خانواده، که کوچکترین و مهمترین نهاد اجتماعی است، تا اجتماعات محلی، صنفی، دینی و امروز، اجتماعاتی در فضای واقعی و مجازی بر حسب علایق مشترکمان، علاوه بر تامین نیازهای مادی ما که در یک بازار بزرگتر آسانتر بود، یک چیز بسیار مهمتر دیگر در میان نهادها وجود دارد که از جنس مادی نیست؛ هویت و شکلدهی شخصیت هر فرد و جمع؛ امکان همراهی و همدلی بین افراد. که فرانکنشتاین به ما نشان میدهد نبودش میتواند چه اتفاقات اسفبار و هراسبرانگیزی را رقم بزند. ما درون نهادهای خانوادگی، مدنی و تاریخیمان، «تربیت» میشویم. گپ زدن دوستانه در مورد هر چیزی، اخبار روز، کتابی که تازه خواندیم یا مسابقهی ورزشی دیروز، و مراسمات رقص یا اشعار و نوای سوزناک حزنآلود جمعی برخی فرهنگها، به ما امکاناتی برای تجربههای جدیدی میدهند که برای یک زندگی خوب، کمکدهنده و حتی لازم است.
تلاش ما برای آزادی، نه برای تکرار زیست هیولا، که برای جلوگیری از وقوع آن است. اینکه چطور «ما» بسازیم که در کنار علایق شخصی و انتخابهای آزاد ما برای سرنوشتمان، بتواند از زیست آکواریومی و تنها افتاده جلوگیری کند. نهادهایی که ما را تربیت کند که بتوانیم از زیستن در زبان و ارتباط بهرهمند شویم یا تجربیات زیباییشناختی عمیقتری داشته باشیم. آموزش، اجتماعی شدن و عضویت یا بنای یک اجتماع، هر چند حوصلهسربر به نظر میآید، هزینهی واجبی برای ایجاد ارتباطاتی الزامی است، که ما تبدیل به نسخههای کوچکتر «هیولا» نشویم.
@youngconservative
در ستایش احتمال و پیچیدگی
قسمت اول
لینک قسمت دوم
هر چند نظریات معاصر فیزیک، بطلانی بر قطعیت نیوتونی کشیدهاند و دو نگرگاه جدید: مکانیک کوانتومی و تئوری آشوب، به ما نشان میدهد که جهان آنقدر هم پیشبینیپذیر نیست، ما کماکان در جهان نیوتونی زندگی میکنیم. پیشرفتهای فنی دوران ما هنوز تا حد زیادی بر اساس نظام علمی قدیمی رخ دادهاند و مهندسان رشتههای مختلف، جز در معدودی حوزهی خاص، معمولاً چیزی از کشفیات جدید فیزیک نمیدانند.
یقین، علاوه بر علوم دیگر حوزههای دانش و عمل ما را هم در خود غوطهور کرده است؛ هنر، مُد، زبان، نظامهای سیاسی ما و هر چه که با آن سروکار داریم، روز به روز به قطعیت و سادگی نزدیکتر میشوند. اگر هنر کلاسیک شامل موسیقیهای عظیم موتسارت و بتهوون و نقاشیهای پرجزئیات قرون وسطایی بود. هنر و مُد امروز، مفتخر به «مینیمالیسم» است. اگر پادشاه، اشراف و رعایایش در نظامی پیچیده از مفاهیم الهیاتی و سنتی معنی پیدا میکردند، امروز ایدهآل همهی ما یک نظام دموکراتیک است که بر اساس مفاهیم روزمره و قطعی برپا شود. و حتی اگر زبان ما حاوی اَشکال مختلف صنایع ادبی بود، روز به روز زبان ساده و حتی بیش از حد سادهی امروز جایگزین آن شد. نه به آن شکل که آنها میخواستند، اما انگار خواستهی فلاسفهی اثباتمحور (positivism) به غایت رسیده؛ جهانی قطعی و به دور از رمز و راز که زبان آن هم یقینی و به دور از هر شکلی از پیچیدگی است.
در ابتدای امر، مشکلی به نظر نمیرسد. رمز و راز مربوط به الهیاتِ در حال مرگند و پیچیدگی، «زندگی را سخت میکند». دانش فنّی بیشتر و بیشتر، راهی برای پیشرفت سریعتر و زندگی آسودهتر هستند.
اما مشکلاتی وجود دارد که ذهنیت امروز ما آنها را نمیبیند اما گریبانگیر جهان معنوی و زندگی ماست. اگر ما پیچیدگی را نادیده بگیریم، منجر به این نمیشود که پیچیدگی و غیرمنتظره بودن جهان از بین برود. در پس تمام تواناییها، علاوه بر دانش فنی و کتابی، شکلی از دانش وجود دارد که نادیده گرفته میشود؛ دانش ضمنی. که به کتابت درنمیآید و قابل تسهیم و نه انتقال، است. انتقال از پدر به فرزند یا از استاد به شاگرد. شکلی از دانش، که به ما اجازه میدهد تمهیداتی برای چیزهایی که نمیدانیم بچینیم. برای مثال، نظام حقوقی به سبب طبیعتش، همواره سعی میشود به صریحترین شکل ممکن نگاشته و اعمال شود. اما در همین نظام نیز چیزهایی وجود دارد که ماهیتاً قابل نظاممندی فنی نیستند. مفاهیمی مثل «حقآبه» و یا «استراحت دادن به زمین» که جزوی از عرف کشاورزی سنتی بود را نمیتوان تماماً مکتوب کرد. مفاهیمی که در عین گنگ بودن برای نگرگاه یک ذهن «مهندس»، به خوبی کار میکردند و نظام حقوقی و بروکراتیک ما جایگزینی برایشان نیافته است.
@youngconservative
قسمت اول
لینک قسمت دوم
«اکنون، آنطور که من میفهمم، عقلگرایی عبارت است از این ادعا که چیزی بهنام «دانش عملی» اساساً دانش نیست؛ بلکه ادعا میکند که بهدرستی، هیچ دانشی وجود ندارد مگر دانش فنی. عقلگرا بر این باور است که تنها عنصر معرفتی موجود در هر فعالیت انسانی، دانش فنی است، و آنچه من «دانش عملی» نامیدهام، در واقع چیزی شبیه به ندانستگی (nescience) است که اگر هم نادیدهانگارانه نباشد، قطعاً زیانبار است. سلطنت «عقل»، برای عقلگرا، یعنی سلطنت فن.جهانِ پسانیوتونی، جهان یقین است؛ برخلاف جهان پر رمز و راز نظامهای الهیاتی و سنتی قدیمی، نیوتون بزرگ با پایهریزی جهانی نظاممند از روابط مکانیکی، نشان داد که فارغ از مسئلهی بنیادی ما، منشاء روابط علت و معلول، جای مناقشهی زیادی در علوم طبیعی نمیماند و به سبب رشد بینظیر فناوریهای مکانیکی و الکتریکی، دانشمندان علوم طبیعی و حتی جامعهشناسان در انتهای قرن ۱۹، به این نتیجه رسیدند که «پیشرفت» علوم به انتها رسیده و اکنون تنها رسالت علم، افزایش دقت آزمایشگاهی و ریاضیاتی برای تبیین نظریات منشق از نظام نیوتونی در مکانیک، الکترومغناطیس مکسول و ترمودینامیک کلاسیک است.
اصل ماجرا در مشغولیت ذهنی عقلگرا با یقین نهفته است. فن و یقین، برای او، بهگونهای جداییناپذیر در هم تنیدهاند، زیرا برای او، معرفت یقینی نوعی معرفت است که برای تأیید و اثبات خود نیازمند چیزی بیرون از خودش نیست؛ معرفتی که نهتنها به یقین ختم میشود، بلکه با یقین آغاز میشود و در سراسر مسیر خود یقین دارد. و این، دقیقاً همان چیزی است که دانش فنی چنین مینماید. به نظر میرسد که دانشی خودبسنده است، زیرا از یک نقطهی آغاز قابل شناسایی (جایی که جهل کامل شکافته میشود) تا یک نقطهی پایان مشخص ادامه دارد؛ همچون یادگیری قواعد یک بازی جدید. چنین دانشی ظاهر دانشی را دارد که میتوان آن را بهتمامی در دو جلد یک کتاب جای داد؛ کاربرد آن، تا حد ممکن، ماشینی است؛ و پیشفرض هیچ دانشی بیرون از خود را ندارد.»
مایکل اوکشات
هر چند نظریات معاصر فیزیک، بطلانی بر قطعیت نیوتونی کشیدهاند و دو نگرگاه جدید: مکانیک کوانتومی و تئوری آشوب، به ما نشان میدهد که جهان آنقدر هم پیشبینیپذیر نیست، ما کماکان در جهان نیوتونی زندگی میکنیم. پیشرفتهای فنی دوران ما هنوز تا حد زیادی بر اساس نظام علمی قدیمی رخ دادهاند و مهندسان رشتههای مختلف، جز در معدودی حوزهی خاص، معمولاً چیزی از کشفیات جدید فیزیک نمیدانند.
یقین، علاوه بر علوم دیگر حوزههای دانش و عمل ما را هم در خود غوطهور کرده است؛ هنر، مُد، زبان، نظامهای سیاسی ما و هر چه که با آن سروکار داریم، روز به روز به قطعیت و سادگی نزدیکتر میشوند. اگر هنر کلاسیک شامل موسیقیهای عظیم موتسارت و بتهوون و نقاشیهای پرجزئیات قرون وسطایی بود. هنر و مُد امروز، مفتخر به «مینیمالیسم» است. اگر پادشاه، اشراف و رعایایش در نظامی پیچیده از مفاهیم الهیاتی و سنتی معنی پیدا میکردند، امروز ایدهآل همهی ما یک نظام دموکراتیک است که بر اساس مفاهیم روزمره و قطعی برپا شود. و حتی اگر زبان ما حاوی اَشکال مختلف صنایع ادبی بود، روز به روز زبان ساده و حتی بیش از حد سادهی امروز جایگزین آن شد. نه به آن شکل که آنها میخواستند، اما انگار خواستهی فلاسفهی اثباتمحور (positivism) به غایت رسیده؛ جهانی قطعی و به دور از رمز و راز که زبان آن هم یقینی و به دور از هر شکلی از پیچیدگی است.
در ابتدای امر، مشکلی به نظر نمیرسد. رمز و راز مربوط به الهیاتِ در حال مرگند و پیچیدگی، «زندگی را سخت میکند». دانش فنّی بیشتر و بیشتر، راهی برای پیشرفت سریعتر و زندگی آسودهتر هستند.
اما مشکلاتی وجود دارد که ذهنیت امروز ما آنها را نمیبیند اما گریبانگیر جهان معنوی و زندگی ماست. اگر ما پیچیدگی را نادیده بگیریم، منجر به این نمیشود که پیچیدگی و غیرمنتظره بودن جهان از بین برود. در پس تمام تواناییها، علاوه بر دانش فنی و کتابی، شکلی از دانش وجود دارد که نادیده گرفته میشود؛ دانش ضمنی. که به کتابت درنمیآید و قابل تسهیم و نه انتقال، است. انتقال از پدر به فرزند یا از استاد به شاگرد. شکلی از دانش، که به ما اجازه میدهد تمهیداتی برای چیزهایی که نمیدانیم بچینیم. برای مثال، نظام حقوقی به سبب طبیعتش، همواره سعی میشود به صریحترین شکل ممکن نگاشته و اعمال شود. اما در همین نظام نیز چیزهایی وجود دارد که ماهیتاً قابل نظاممندی فنی نیستند. مفاهیمی مثل «حقآبه» و یا «استراحت دادن به زمین» که جزوی از عرف کشاورزی سنتی بود را نمیتوان تماماً مکتوب کرد. مفاهیمی که در عین گنگ بودن برای نگرگاه یک ذهن «مهندس»، به خوبی کار میکردند و نظام حقوقی و بروکراتیک ما جایگزینی برایشان نیافته است.
@youngconservative
ما نباید از یاد ببریم که فجیعترین اتفاقات بشری قرون گذشته نیز حاصل سادهسازی بود. کمونیستها و ملیگرایان رادیکال، دیدی مهندسی به جوامع داشتند که میشد به راحتی بخش نامطلوبش را حذف کرد بیآنکه اتفاق خاصی بیفتد. ارامنه در عثمانی و یا یهودیان در اروپای مرکزی، عناصر نخواستنیای بودند که در راه «ساخت» جامعهی آرمانی ترک/آریایی باید دور ریخته میشدند و کمونیسم، آن آرمان خونین، زاییدهی مستقیم دید مکانیکی به اجتماعات بشری بود، دیدی «علمی» که تحول جامعه به نظامی اشتراکی را بدیهی میدید و طبیعتاً برای رسیدن به این امر بدیهی، همه چیز مجاز بود.
آموختن نه ابزاری برای زندگی، که خود زندگی است. و اگر ما به سادهسازی زبان خود ادامه دهیم، دیر زمانی نخواهد پایید که کسی نتواند از هومر، شکسپیر یا فردوسی چیزی بیاموزد. پیچیدگیهای زبانی و هنری، جهان ما را غنی میکردند. هنر و ادبیات، تجلی احتمالات زیبای ذهن بشری هستند و با سعی در سادهسازی بیش از حد، این امکان از دست ما گرفته میشود. هنر معجونی از دانش فنی، دانش ضمنی به ارثرسیده در هر رشته و خلاقیتهای تصادفی ماست و تاکید انحصاری بر هر عنصر، آن را میکشد.
@youngconservative
آموختن نه ابزاری برای زندگی، که خود زندگی است. و اگر ما به سادهسازی زبان خود ادامه دهیم، دیر زمانی نخواهد پایید که کسی نتواند از هومر، شکسپیر یا فردوسی چیزی بیاموزد. پیچیدگیهای زبانی و هنری، جهان ما را غنی میکردند. هنر و ادبیات، تجلی احتمالات زیبای ذهن بشری هستند و با سعی در سادهسازی بیش از حد، این امکان از دست ما گرفته میشود. هنر معجونی از دانش فنی، دانش ضمنی به ارثرسیده در هر رشته و خلاقیتهای تصادفی ماست و تاکید انحصاری بر هر عنصر، آن را میکشد.
@youngconservative
محافظهکار جوان
من و سوریه قسمت سوم؛ «مردانگی» در دهههای اخیر، سنتگرایان همواره از زوال تدریجی مردانگی شکایت داشتند، اینکه الگوی مناسبی برای زیست مردانه، که شامل لیاقت و درایت و پهلوانی و عقلانیت و جاهطلبی است، کمکم از فضای ذهنی و فرهنگی رخت بسته و به سبب راحتتر شدن…
من و سوریه
قسمت چهارم؛ شهید
ما ایرانیها با شهادت بیگانه نیستیم، در یکی از طولانیترین نبردهای نظامی تاریخ معاصر، صدها هزار کشته از هموطنانمان به قتلگاه جنگی تحمیلی رفتند و توسط حکومت و مردم «شهید» خطاب میشوند. اما در جنگ سوریه، داستان متفاوتی در کار بود. آدمها نه توسط دولتی بیگانه که توسط دولت مستقر خودشان و متحدانش پرپر میشدند. حمزهی سیزده ساله که روی دیوار مدرسهشان شعار نوشته بود تا هاجر، دخترک کوچکی که تنها گناهش قرار گرفتن در مسیر گلولهی بیاحتیاط نیروهای دولتی بود. اولین «شهدا»ی انقلاب بودند و به شکل وحشتناک و تأسفبرانگیزی به شمارشان بیشتر و بیشتر و بیشتر میشد. فرقی نمیکرد زن و کودک در خانهها باشی یا مردانی که داوطلبانه سلاح به دست میگیرند. بمبهای بشکهای و گلولههای سربی «نظام»، تو را پیدا میکرد و بی هیچ رحمی، جانت را میستاند.
برای ما که اکثریتمان از مفاهیم دینی گذشتهایم، این اتفاقات فقط جنایاتی اسفناک است. اما در ذهن و جهان سوریهایی، که هم «عربیت» و هم اسلام غیردولتیشان هنوز قدرتمند بود، کشته شدن خود، خانواده یا همرزمانشان، هزینهای بود که برای بازپسگیری کشورشان بدیهی میبود. این معجون مظلومیت و دلآوری، برای آنها معنی متفاوتی داشت و کشته شدن برای آنها نه پایان که گذاری به جهانی موعود بود. «آن کس که بداند چرا، با هر چگونهای میسازد» و سوریها دلیلی برای انتخاب داشتند.
پن: این روزها، سالگرد کشته شدن عبدالباسط ساروت، دروازهبان و خواننده و جنگجوی سوری است. که یکی از نمادهای انقلاب سوریه بود. سرنوشتی عجیب و پرفراز و نشیب داشت. این متن را به او تقدیم میکنم.
قسمت چهارم؛ شهید
ما ایرانیها با شهادت بیگانه نیستیم، در یکی از طولانیترین نبردهای نظامی تاریخ معاصر، صدها هزار کشته از هموطنانمان به قتلگاه جنگی تحمیلی رفتند و توسط حکومت و مردم «شهید» خطاب میشوند. اما در جنگ سوریه، داستان متفاوتی در کار بود. آدمها نه توسط دولتی بیگانه که توسط دولت مستقر خودشان و متحدانش پرپر میشدند. حمزهی سیزده ساله که روی دیوار مدرسهشان شعار نوشته بود تا هاجر، دخترک کوچکی که تنها گناهش قرار گرفتن در مسیر گلولهی بیاحتیاط نیروهای دولتی بود. اولین «شهدا»ی انقلاب بودند و به شکل وحشتناک و تأسفبرانگیزی به شمارشان بیشتر و بیشتر و بیشتر میشد. فرقی نمیکرد زن و کودک در خانهها باشی یا مردانی که داوطلبانه سلاح به دست میگیرند. بمبهای بشکهای و گلولههای سربی «نظام»، تو را پیدا میکرد و بی هیچ رحمی، جانت را میستاند.
برای ما که اکثریتمان از مفاهیم دینی گذشتهایم، این اتفاقات فقط جنایاتی اسفناک است. اما در ذهن و جهان سوریهایی، که هم «عربیت» و هم اسلام غیردولتیشان هنوز قدرتمند بود، کشته شدن خود، خانواده یا همرزمانشان، هزینهای بود که برای بازپسگیری کشورشان بدیهی میبود. این معجون مظلومیت و دلآوری، برای آنها معنی متفاوتی داشت و کشته شدن برای آنها نه پایان که گذاری به جهانی موعود بود. «آن کس که بداند چرا، با هر چگونهای میسازد» و سوریها دلیلی برای انتخاب داشتند.
پن: این روزها، سالگرد کشته شدن عبدالباسط ساروت، دروازهبان و خواننده و جنگجوی سوری است. که یکی از نمادهای انقلاب سوریه بود. سرنوشتی عجیب و پرفراز و نشیب داشت. این متن را به او تقدیم میکنم.
عقل جمعی
رویکرد محافظهکاران در قبال تصمیمات جمعی، همواره بر دو رویکرد استوار بوده؛ تکیه بر راه و روش «سنتی» حل مسائل و دوری از تصمیمات «توده»وار و یا «نخبه»محور. محافظهکاری همواره از عقلی جمعی سخن میگوید که متفاوت از دموکراسی مستقیم (با دموکراسی پارلمانی متفاوت است.) یا روشهای دیگر انتخاب راهحل است و این نوشتار کوتاه، توضیحی کوتاه بر تفاوت آنهاست.
عقل سنتی، مجموعهای سیّال از قواعد، روشها و اصول نوشته و نانوشته است که سعی میکند مسئلهی روبهرو را با کمترین ریسک حل نماید. روش محافظهکارانه معمولاً بسیار محتاط است و بر اساس تجربههای جوابپسداده جلو میرود تا ایدههای نو. عقل محافظهکارانه ترکیبی از مشورت جمعی، سنتهای بهجا مانده از تجربیات گذشتگان و ایدههایی با خطر کمتر است که تغییرات را بدون به خطر انداختن تمام ساختار موجود انجام دهد. دموکراسی پارلمانی و یا پادشاهی مشروطه، نمادی از این هستند که چطور بدون قمار بر سر هستی و نیستیمان، میتوانیم تغییرات لازم را اعمال کنیم و بدون ترس از پیشآمدهای غیرمنتظره، زندگی جمعی خود را سازمان دهیم.
رویکرد دیگر اما معمولا بر دو اصل بنا میشود، «نظر همه را پرسیدن» و یا استفاده از نظر متخصصان. از دید هواخواهان این رویکرد، جامعه صرفاً مکانی برای زندگانی انفرادی افراد است و طبعاً همه به شکل برابری در ساختن آن و تصمیم برای تمام شئون آن نقش دارند. اما از آنجا که حتی در نگاه اول هم این شکل از زیست اشتراکی، نه مثالی از زندگی اجتماعی سالم، که نمودی از جنون است، معمولاً تبصرهای هم به آن میافزایند؛ «تصمیم را متخصصان خواهند گرفت». نظمی که برخلاف ظاهر عقلانیاش، غالباً به فجایع برگشتناپذیری ختم میشود.
مایکل اوکشات در مقالهی درخشانِ «تودهها در دموکراسی انتخابی» به مقایسهای هوشمندانه میان این دو رویکرد دست میزند. اینکه چطور تولد مفهوم «فرد» در اروپا، به تدریج دو نظام متفاوت را بر ساخت که یکی بر اساس سنتهای متفاوت و گسترده و متشکلشده از افراد و عقایدشان بود و در «پارلمان» نمود مییافت دیگری آشی پختهشده از احساسات هیجانی و بیثبات تودههایی که تصمیماتشان را به «رهبر بزرگ» واگذار میکردند. اوکشات با ظرافت نشان میدهد که فردیت و آزادیهای فردی، چطور توسط سنتهای سیاسی برپایهی فرد قوام مییابد و چطور تودههای مضطرب خود به بزرگترین دشمنان آزادی خود تبدیل میشوند.
تصمیمات ما، خاصه اگر در زندگی اجتماعی ما باشند، منجر به پیامدهای ناخواسته بسیاری میشوند و گاهی تا سر حد پاره پاره شدن اجتماع پیش میروند. جامعه، این پیمان نانوشته میان مردگان، زندگان و زادهنشدگان، بسبسیار ارزشمند است و بستری است برای شکوفایی هر کدام از افرادش. راهحل برای هر یک از مشکلاتی که خواهی نخواهی، گاه به گاه به سراغ ما میآیند، نه رجوع به احساسات لحظهای ماست که آرمانهای بزرگ ایدئولوژیک تحریک میکند، نه نیات به ظاهر خیرخواهانهی جبّاران و رهنمودهای «تخصصی» مندرج در کتابها. راههای «رستگاری» محدود و پراکندهاند و به همین سبب، ما به خرد و تجارب گوناگون نیاکانمان، حتی اگر کند و حوصلهسربر به نظر بیایند یا اصلاح نیاز داشته باشند، نیازمندیم تا این رود زیستن را جاری نگاه داریم.
@youngconservative
دیوانگی در افراد استثنا است، اما در گروهها، احزاب، ملتها و دورانها یک قاعده است.
فردریش نیچه
رویکرد محافظهکاران در قبال تصمیمات جمعی، همواره بر دو رویکرد استوار بوده؛ تکیه بر راه و روش «سنتی» حل مسائل و دوری از تصمیمات «توده»وار و یا «نخبه»محور. محافظهکاری همواره از عقلی جمعی سخن میگوید که متفاوت از دموکراسی مستقیم (با دموکراسی پارلمانی متفاوت است.) یا روشهای دیگر انتخاب راهحل است و این نوشتار کوتاه، توضیحی کوتاه بر تفاوت آنهاست.
عقل سنتی، مجموعهای سیّال از قواعد، روشها و اصول نوشته و نانوشته است که سعی میکند مسئلهی روبهرو را با کمترین ریسک حل نماید. روش محافظهکارانه معمولاً بسیار محتاط است و بر اساس تجربههای جوابپسداده جلو میرود تا ایدههای نو. عقل محافظهکارانه ترکیبی از مشورت جمعی، سنتهای بهجا مانده از تجربیات گذشتگان و ایدههایی با خطر کمتر است که تغییرات را بدون به خطر انداختن تمام ساختار موجود انجام دهد. دموکراسی پارلمانی و یا پادشاهی مشروطه، نمادی از این هستند که چطور بدون قمار بر سر هستی و نیستیمان، میتوانیم تغییرات لازم را اعمال کنیم و بدون ترس از پیشآمدهای غیرمنتظره، زندگی جمعی خود را سازمان دهیم.
رویکرد دیگر اما معمولا بر دو اصل بنا میشود، «نظر همه را پرسیدن» و یا استفاده از نظر متخصصان. از دید هواخواهان این رویکرد، جامعه صرفاً مکانی برای زندگانی انفرادی افراد است و طبعاً همه به شکل برابری در ساختن آن و تصمیم برای تمام شئون آن نقش دارند. اما از آنجا که حتی در نگاه اول هم این شکل از زیست اشتراکی، نه مثالی از زندگی اجتماعی سالم، که نمودی از جنون است، معمولاً تبصرهای هم به آن میافزایند؛ «تصمیم را متخصصان خواهند گرفت». نظمی که برخلاف ظاهر عقلانیاش، غالباً به فجایع برگشتناپذیری ختم میشود.
مایکل اوکشات در مقالهی درخشانِ «تودهها در دموکراسی انتخابی» به مقایسهای هوشمندانه میان این دو رویکرد دست میزند. اینکه چطور تولد مفهوم «فرد» در اروپا، به تدریج دو نظام متفاوت را بر ساخت که یکی بر اساس سنتهای متفاوت و گسترده و متشکلشده از افراد و عقایدشان بود و در «پارلمان» نمود مییافت دیگری آشی پختهشده از احساسات هیجانی و بیثبات تودههایی که تصمیماتشان را به «رهبر بزرگ» واگذار میکردند. اوکشات با ظرافت نشان میدهد که فردیت و آزادیهای فردی، چطور توسط سنتهای سیاسی برپایهی فرد قوام مییابد و چطور تودههای مضطرب خود به بزرگترین دشمنان آزادی خود تبدیل میشوند.
تصمیمات ما، خاصه اگر در زندگی اجتماعی ما باشند، منجر به پیامدهای ناخواسته بسیاری میشوند و گاهی تا سر حد پاره پاره شدن اجتماع پیش میروند. جامعه، این پیمان نانوشته میان مردگان، زندگان و زادهنشدگان، بسبسیار ارزشمند است و بستری است برای شکوفایی هر کدام از افرادش. راهحل برای هر یک از مشکلاتی که خواهی نخواهی، گاه به گاه به سراغ ما میآیند، نه رجوع به احساسات لحظهای ماست که آرمانهای بزرگ ایدئولوژیک تحریک میکند، نه نیات به ظاهر خیرخواهانهی جبّاران و رهنمودهای «تخصصی» مندرج در کتابها. راههای «رستگاری» محدود و پراکندهاند و به همین سبب، ما به خرد و تجارب گوناگون نیاکانمان، حتی اگر کند و حوصلهسربر به نظر بیایند یا اصلاح نیاز داشته باشند، نیازمندیم تا این رود زیستن را جاری نگاه داریم.
@youngconservative
Telegram
ما و جهان
چطور همه چیز بازیچهی دست رویاپردازانِ متوهم میشود. مرثیهای برای طبیعت، زندگی و آدمها.
ما در کشوری با طبیعت خشن زندگی میکنیم. طبیعت ایران، در اکثر مناطقش شباهت چندانی به مناطق پربارش اروپا یا استوا ندارد. دشتهای کویری گرم و پهناور یا کوهستانهای خشک،…
ما در کشوری با طبیعت خشن زندگی میکنیم. طبیعت ایران، در اکثر مناطقش شباهت چندانی به مناطق پربارش اروپا یا استوا ندارد. دشتهای کویری گرم و پهناور یا کوهستانهای خشک،…
Forwarded from مهرپویا علا
پراکندگی قدرت در ایالات متحد
میخواهید به درکی از میزان پراکندگی قدرت در ایالات متحد برسید به رویدادهای چند ماه اخیر نگاه کنید و ببینید چند نیرو جلوی رئیسجمهور ایستادند:
_ فرماندار ایالت از رئیسجمهور شکایت میکند که به چه حقی فلان اقدام نظامی را در اینجا انجام دادی و اصلاً هرچه اینجا شده پیامد تصمیمات خود توست؛
_ سرمایهدار با رئیسجمهور اختلاف نظر پیدا میکند و هرچه از دهانش در میآید در شبکۀ اجتماعی که متعلق به خودش است بار رئیسجمهور میکند، یکی از بزرگترین سازمانهای دولتی در جهان یعنی ناسا را که حیثیت ایالات متحد در جهان به آن گره خورده است تهدید به قطع همکاری میکند و نمایندگان کنگره را هم تهدید میکند که نمیگذارم دور بعدی رأی بیاورید؛
_ رئیسجمهور میخواهد سیاست دانشگاه هاروارد را تغییر دهد و توان برکناری یک استاد را هم در آنجا ندارد و ناچار است از راه قطع کمک مالی دولتی تا حدی مسئولین دانشگاه را راضی به تغییر و تعدیل سیاستهای خودشان کند؛
_ قاضیها که دستورهای رییسجمهور را یکی پس از دیگری لغو یا تعلیق میکنند؛
_ رئیسجمهور از درون حزب خود نیز محدود میشود. نمیتواند تمام تصمیمات را بدون جلب رضایت شخصیتهای مهم حزب بگیرد و نمیتواند هر کس را که مایل باشد در هر سمتی بگمارد. برای مثال به نظر میرسد وزیر خارجه کنونی ایالات متحد بیش از اینکه انتخاب ترامپ باشد انتخاب حزب جمهوریخواه است؛
_ تمام این موارد را بگذارید کنار صدها رسانۀ کوچک و بزرگ و پادکست و میلیونها اکانت در شبکههای اجتماعی که هرچه میخواهند علیه رئیس قدرتمندترین دولت تاریخ بشر میگویند و حداکثر کاری که از دست رئیسجمهور بر میآید این است که در کنفرانسهای مطبوعاتی پاسخ خبرنگار رسانههای مخالفش را ندهد و چند تا حرف بارشان کند. تازه این موارد را من از این طرف دنیا میدانم و قطعاً اگر کسی اطلاع بیشتری داشته باشد میتواند مثالهای بسیار بیشتر و متنوعتری از میزان پراکندگی قدرت در ایالات متحد ذکر کند.
اینکه در هریک از این موارد اختلافی در ایالات متحد حق با کدام طرف است یا اینکه ما با عقاید کدام حزب موافق باشیم ربطی به اصل مسئلۀ پراکندگی قدرت ندارد. ممکن است منِ نوعی در یکجا از اینکه قاضی فرمان رییسجمهور را ملغی کند خرسند شوم و در جای دیگر خشمگین شوم. ایالت تگزاس جلوی رئیسجمهور دمکرات میایستد و ایالت کالیفرنیا جلوی رئیسجمهور جمهوریخواه میایستد. دانشگاهها بیشتر به چپ مایلاند در عوض نیروهای مسلح بیشتر به راست مایلاند، اما در هیچیک انحصار کامل برقرار نیست. تمام حرفهایی که در رسانهها بیان میشوند باب میل همه نیست. اصل قضیه این است که رئیسجمهور هرچند ممکن است نیرومندترین قدرت در کشور باشد ولی فقط یکی از قدرتهای موجود در کشور است و در تمام تصمیمات خود ناچار است با انواع و اقسام قدرتها مقابله کند.
حالا این وضعیت را مقایسه کنید با وضعیت ایران که ایالتهای تاریخی کشور تا سرحد حومۀ شهر تهران تنزل یافتهاند، مالکیت بزرگترین شرکتهای فعال در کشور با «صلاحدید» روزنامۀ کیهان یکشبه به افراد «صالح» منتقل میشود، رؤسای دانشگاهها با هر تغییر دولتی با حکم وزیر علوم تغییر میکنند و از زمان انقلاب فرهنگی تا امروز چندین و چند بار تصفیۀ سراسری یا جزئی استادان را تجربه کردهایم، دستگاه قضایی بازوی اجرایی دستگاه امنیتی شده است و دولت در هر موضوعی که صلاح بدانند رسانهها را به سادگی با دستاویز «امنیت روانی جامعه» از فعالیت باز میدارد. مقایسه وضعیت دو کشور هم که فکر نمیکنم نیازی به ذکر شواهد داشته باشد. آنچه مهم است اینکه ما چه چیزی میتوانیم از این مقایسه بیاموزیم.
میخواهید به درکی از میزان پراکندگی قدرت در ایالات متحد برسید به رویدادهای چند ماه اخیر نگاه کنید و ببینید چند نیرو جلوی رئیسجمهور ایستادند:
_ فرماندار ایالت از رئیسجمهور شکایت میکند که به چه حقی فلان اقدام نظامی را در اینجا انجام دادی و اصلاً هرچه اینجا شده پیامد تصمیمات خود توست؛
_ سرمایهدار با رئیسجمهور اختلاف نظر پیدا میکند و هرچه از دهانش در میآید در شبکۀ اجتماعی که متعلق به خودش است بار رئیسجمهور میکند، یکی از بزرگترین سازمانهای دولتی در جهان یعنی ناسا را که حیثیت ایالات متحد در جهان به آن گره خورده است تهدید به قطع همکاری میکند و نمایندگان کنگره را هم تهدید میکند که نمیگذارم دور بعدی رأی بیاورید؛
_ رئیسجمهور میخواهد سیاست دانشگاه هاروارد را تغییر دهد و توان برکناری یک استاد را هم در آنجا ندارد و ناچار است از راه قطع کمک مالی دولتی تا حدی مسئولین دانشگاه را راضی به تغییر و تعدیل سیاستهای خودشان کند؛
_ قاضیها که دستورهای رییسجمهور را یکی پس از دیگری لغو یا تعلیق میکنند؛
_ رئیسجمهور از درون حزب خود نیز محدود میشود. نمیتواند تمام تصمیمات را بدون جلب رضایت شخصیتهای مهم حزب بگیرد و نمیتواند هر کس را که مایل باشد در هر سمتی بگمارد. برای مثال به نظر میرسد وزیر خارجه کنونی ایالات متحد بیش از اینکه انتخاب ترامپ باشد انتخاب حزب جمهوریخواه است؛
_ تمام این موارد را بگذارید کنار صدها رسانۀ کوچک و بزرگ و پادکست و میلیونها اکانت در شبکههای اجتماعی که هرچه میخواهند علیه رئیس قدرتمندترین دولت تاریخ بشر میگویند و حداکثر کاری که از دست رئیسجمهور بر میآید این است که در کنفرانسهای مطبوعاتی پاسخ خبرنگار رسانههای مخالفش را ندهد و چند تا حرف بارشان کند. تازه این موارد را من از این طرف دنیا میدانم و قطعاً اگر کسی اطلاع بیشتری داشته باشد میتواند مثالهای بسیار بیشتر و متنوعتری از میزان پراکندگی قدرت در ایالات متحد ذکر کند.
اینکه در هریک از این موارد اختلافی در ایالات متحد حق با کدام طرف است یا اینکه ما با عقاید کدام حزب موافق باشیم ربطی به اصل مسئلۀ پراکندگی قدرت ندارد. ممکن است منِ نوعی در یکجا از اینکه قاضی فرمان رییسجمهور را ملغی کند خرسند شوم و در جای دیگر خشمگین شوم. ایالت تگزاس جلوی رئیسجمهور دمکرات میایستد و ایالت کالیفرنیا جلوی رئیسجمهور جمهوریخواه میایستد. دانشگاهها بیشتر به چپ مایلاند در عوض نیروهای مسلح بیشتر به راست مایلاند، اما در هیچیک انحصار کامل برقرار نیست. تمام حرفهایی که در رسانهها بیان میشوند باب میل همه نیست. اصل قضیه این است که رئیسجمهور هرچند ممکن است نیرومندترین قدرت در کشور باشد ولی فقط یکی از قدرتهای موجود در کشور است و در تمام تصمیمات خود ناچار است با انواع و اقسام قدرتها مقابله کند.
حالا این وضعیت را مقایسه کنید با وضعیت ایران که ایالتهای تاریخی کشور تا سرحد حومۀ شهر تهران تنزل یافتهاند، مالکیت بزرگترین شرکتهای فعال در کشور با «صلاحدید» روزنامۀ کیهان یکشبه به افراد «صالح» منتقل میشود، رؤسای دانشگاهها با هر تغییر دولتی با حکم وزیر علوم تغییر میکنند و از زمان انقلاب فرهنگی تا امروز چندین و چند بار تصفیۀ سراسری یا جزئی استادان را تجربه کردهایم، دستگاه قضایی بازوی اجرایی دستگاه امنیتی شده است و دولت در هر موضوعی که صلاح بدانند رسانهها را به سادگی با دستاویز «امنیت روانی جامعه» از فعالیت باز میدارد. مقایسه وضعیت دو کشور هم که فکر نمیکنم نیازی به ذکر شواهد داشته باشد. آنچه مهم است اینکه ما چه چیزی میتوانیم از این مقایسه بیاموزیم.
انداموارهها؛ تأملی بر تکامل نهادهای بشری
فارغ از آنچه داروین در زیستشناسی میگوید و چه با آن موافق باشیم یا نه، نظریهی «فرگشت» او به تقریباً تمامی حوزههای دانش بشری تسرّی یافته است؛ در روانشناسی، معرفتشناسی، جامعهشناسی، فرهنگپژوهی یا اقتصاد، نظریات قدرتمندی بر مبنای روش و/یا یافتههای تکاملی پیریزی شدهاند که اتفاقاً کاربرد هم دارند. هر چند کژفهمی همیشه در کمین برداشت تکاملی از وقایع انسانی بوده است، به «دارونیسم اجتماعی» جنونآمیز قرون ۱۹ و ۲۰، نگاهی بیندازید، امّا امروز نمیتوان بدون نگاهی به مکانیزمهای «اُرگانیک» پدیدارهای مختلف را توضیح داد. رویکردی که نه تنها در علوم کاربردی و اجتماعی، که در فلسفهی مدرن هم گاهگاه پدیدار میشود. ایدهآلیستهای آلمانی پسا فیشته، مدعی بودند جهان را به صورت یک «کُلِّ اندامواره» میفهمند و به مخالفان خود خرده میگرفتند که دیدی مکانیکی به پدیدارها دارند.
در توضیح کنش انسان و نهادهایی که بر پا کرده رویکرد تکاملمحور به تیغی دولبه میماند؛ همانطور که پیشتر اشاره شد، میتوان تفسیری نژادپرستانه، متناقض و غیرانسانی از این روش بیرون کشید تا به جنونِ محضِ آلمان نازی رسید. اما متفکران بزرگی چون هایک، توانستند با ظرافت «جامعه» را همچون نظامی انداموار تعریف کنند که نه انسان را به حیوانیت تنزّل میدهد و نه در دام تصنعات انتزاعی بیفتد.
مبنای نظریهی فرگشت در مورد جانداران، بقا، تطابق و تصادف است. اگر دو مورد اول را بتوان با اغماض در مورد انسان قبول کرد، مورد سوم با آنچه ما تجربه میکنیم متفاوت است. تمدنهای انسانی و آنچه ساخته است، برآمده از تفکر انتزاعی و منطقی است و نه تصادفات فیزیکی و شیمیایی و زیستی. دانش، هنر، قانون، دین، اخلاق و... حاوی انواعی از «مفاهیم» هستند که با قوانین دنیای طبیعی غیر قابل توضیح هستند، مفاهیمی که ممیّزهی ما با دیگر جاندارانند.
اما در نتیجهی انتزاعات فردی و جمعی ما، جریانی وجود دارد که بیشباهت به فرگشت طبیعی نیست. عادات، عرفها، سنتها و هزاران قرارداد نانوشته که زندگی در کنار یکدیگر را ممکن میسازند. دولت، خانواده، مالکیت، بازار، سنت مذهبی و محلی و... بدون طرحریزی انتزاعی قبلی، در طی نسلها بالیدهاند، جرح و تعدیل یافتهاند و اکنون در پیوند با هم زیستمحیطی بزرگ و پیچیده را تشکیل دادهاند. مکانیزمی که همچون انتقال وراثتی ویژگیها در طبیعت، دانش عملی مورد نیاز را نسل به نسل منتقل میکند. سنتها بنا بر نیاز دگرگونه میشوند و تطبیق و رضایت را به ما هدیه میکنند.
در قرون اخیر، تفکری که از اروپا آغاز گشت و به سرعت بر تکتک نقاط جهان تاثیر گذاشت این بینش را از یاد برد. تفکری که جامعه را نه همچون یک انداموارهی کهن، که به مانند یک بوم سفید میدید و معتقدانش کوشیدند ایدههای انتزاعی بزرگ خود را بر آن اعمال کنند. که البته نتیجهای متفاوت از رهاسازی سگهای خانگی «اصلاح ژنتیکی شده» در طبیعت بکر برای سگ بیچاره نداشت؛ فاجعه. که مثالهای بیشمارش در هر کتاب تاریخ معاصری قابل رجوع است.
دیدن جامعه به مثابه یک بدن، شکلی از خردمندی را توصیه میکند که برای «انقلابی»های پرشور کسلکننده و بیهوده مینماید. انقلابیِ ایستاده بر رویاهایی که در اکثریت قاطع موارد، به کابوس تبدیل شده است.
@youngconservative
سنتگرایی پرستش خاکستر نیست، نگهداری از آتش است.
مالر
فارغ از آنچه داروین در زیستشناسی میگوید و چه با آن موافق باشیم یا نه، نظریهی «فرگشت» او به تقریباً تمامی حوزههای دانش بشری تسرّی یافته است؛ در روانشناسی، معرفتشناسی، جامعهشناسی، فرهنگپژوهی یا اقتصاد، نظریات قدرتمندی بر مبنای روش و/یا یافتههای تکاملی پیریزی شدهاند که اتفاقاً کاربرد هم دارند. هر چند کژفهمی همیشه در کمین برداشت تکاملی از وقایع انسانی بوده است، به «دارونیسم اجتماعی» جنونآمیز قرون ۱۹ و ۲۰، نگاهی بیندازید، امّا امروز نمیتوان بدون نگاهی به مکانیزمهای «اُرگانیک» پدیدارهای مختلف را توضیح داد. رویکردی که نه تنها در علوم کاربردی و اجتماعی، که در فلسفهی مدرن هم گاهگاه پدیدار میشود. ایدهآلیستهای آلمانی پسا فیشته، مدعی بودند جهان را به صورت یک «کُلِّ اندامواره» میفهمند و به مخالفان خود خرده میگرفتند که دیدی مکانیکی به پدیدارها دارند.
در توضیح کنش انسان و نهادهایی که بر پا کرده رویکرد تکاملمحور به تیغی دولبه میماند؛ همانطور که پیشتر اشاره شد، میتوان تفسیری نژادپرستانه، متناقض و غیرانسانی از این روش بیرون کشید تا به جنونِ محضِ آلمان نازی رسید. اما متفکران بزرگی چون هایک، توانستند با ظرافت «جامعه» را همچون نظامی انداموار تعریف کنند که نه انسان را به حیوانیت تنزّل میدهد و نه در دام تصنعات انتزاعی بیفتد.
مبنای نظریهی فرگشت در مورد جانداران، بقا، تطابق و تصادف است. اگر دو مورد اول را بتوان با اغماض در مورد انسان قبول کرد، مورد سوم با آنچه ما تجربه میکنیم متفاوت است. تمدنهای انسانی و آنچه ساخته است، برآمده از تفکر انتزاعی و منطقی است و نه تصادفات فیزیکی و شیمیایی و زیستی. دانش، هنر، قانون، دین، اخلاق و... حاوی انواعی از «مفاهیم» هستند که با قوانین دنیای طبیعی غیر قابل توضیح هستند، مفاهیمی که ممیّزهی ما با دیگر جاندارانند.
اما در نتیجهی انتزاعات فردی و جمعی ما، جریانی وجود دارد که بیشباهت به فرگشت طبیعی نیست. عادات، عرفها، سنتها و هزاران قرارداد نانوشته که زندگی در کنار یکدیگر را ممکن میسازند. دولت، خانواده، مالکیت، بازار، سنت مذهبی و محلی و... بدون طرحریزی انتزاعی قبلی، در طی نسلها بالیدهاند، جرح و تعدیل یافتهاند و اکنون در پیوند با هم زیستمحیطی بزرگ و پیچیده را تشکیل دادهاند. مکانیزمی که همچون انتقال وراثتی ویژگیها در طبیعت، دانش عملی مورد نیاز را نسل به نسل منتقل میکند. سنتها بنا بر نیاز دگرگونه میشوند و تطبیق و رضایت را به ما هدیه میکنند.
در قرون اخیر، تفکری که از اروپا آغاز گشت و به سرعت بر تکتک نقاط جهان تاثیر گذاشت این بینش را از یاد برد. تفکری که جامعه را نه همچون یک انداموارهی کهن، که به مانند یک بوم سفید میدید و معتقدانش کوشیدند ایدههای انتزاعی بزرگ خود را بر آن اعمال کنند. که البته نتیجهای متفاوت از رهاسازی سگهای خانگی «اصلاح ژنتیکی شده» در طبیعت بکر برای سگ بیچاره نداشت؛ فاجعه. که مثالهای بیشمارش در هر کتاب تاریخ معاصری قابل رجوع است.
دیدن جامعه به مثابه یک بدن، شکلی از خردمندی را توصیه میکند که برای «انقلابی»های پرشور کسلکننده و بیهوده مینماید. انقلابیِ ایستاده بر رویاهایی که در اکثریت قاطع موارد، به کابوس تبدیل شده است.
@youngconservative
Forwarded from شرق وحشی
مفهوم نظم و قانون هنوز هم برای حاکمان خودکامۀ امروزی مفید است. اما حتی نظام دوگانۀ امروز چین که دستگاه عریض و طویل قوانین امکان مدیریت کارآمد حکومت مدرن را فراهم میسازد، باز هم خودکامگی در مرکز باقی میماند. شاید دالانهای قدرت را با کاغذدیواریِ اسناد و مادههای قانونی پوشانده باشند، اما هر لحظه میشود آنها را پاره کرد. خودکامه هیچ علاقهای به حکومت قانون واقعی و منسجم ندارد؛ ایدئالش این است که رعیتهایش را همیشه پا در هوا نگه دارد، اینکه همیشه دودل و وحشتزده باشند.
در رژیمهایی مثل چین، قوانین را با عباراتی چنان مبهم و متضاد مینویسند که عملاً هر شهروندی دستکم روزی یکیشان را زیر پا بگذارد. برای اکثریت قریب به اتفاق مردم و در اکثریت قریب به اتفاق مواقع، هیچ پیامدی برای این قانونشکنی مرسوم ــمعمولاً ضروری__ وجود ندارد. در رژیمی که ریاکاری به این شکل روال عادی امور باشد، جای تعجبی ندارد که اکثر مردم علاقهای به قانون نداشته باشند. اما اگر حکومت حواسش به شما باشد، آن وقت هرگاه که بخواهد حمله کند، ماده و قانون مناسب را در دست دارد. این عبارتها قلابهایی هستند که شهروندان نافرمان را از آنها آویزان میکند تا همه ببینند.
از کتاب ما هماهنگ شدهایم نوشتۀ کای اشتریتماتر، ترجمۀ مسعود یوسفحصیرچین، نشر ققنوس
لینک خرید کتاب از نشر ققنوس | ایران کتاب
لینک خرید کتاب الکترونیکی متنی از فیدیبو | طاقچه
لینک خرید کتاب صوتی از آوانامه
https://t.me/yusefmasoud
در رژیمهایی مثل چین، قوانین را با عباراتی چنان مبهم و متضاد مینویسند که عملاً هر شهروندی دستکم روزی یکیشان را زیر پا بگذارد. برای اکثریت قریب به اتفاق مردم و در اکثریت قریب به اتفاق مواقع، هیچ پیامدی برای این قانونشکنی مرسوم ــمعمولاً ضروری__ وجود ندارد. در رژیمی که ریاکاری به این شکل روال عادی امور باشد، جای تعجبی ندارد که اکثر مردم علاقهای به قانون نداشته باشند. اما اگر حکومت حواسش به شما باشد، آن وقت هرگاه که بخواهد حمله کند، ماده و قانون مناسب را در دست دارد. این عبارتها قلابهایی هستند که شهروندان نافرمان را از آنها آویزان میکند تا همه ببینند.
از کتاب ما هماهنگ شدهایم نوشتۀ کای اشتریتماتر، ترجمۀ مسعود یوسفحصیرچین، نشر ققنوس
لینک خرید کتاب از نشر ققنوس | ایران کتاب
لینک خرید کتاب الکترونیکی متنی از فیدیبو | طاقچه
لینک خرید کتاب صوتی از آوانامه
https://t.me/yusefmasoud
گروه انتشاراتی ققنوس
ما هماهنگ شدهایم
کای اشتریت ماتر , تاریخ , 3 , رقعی , 325 , /Content/Images/uploaded/هماهنگ شده ایم.PDF , ما هماهنگ شدهایم : ما هماهنگ شدهایم تصویری هولناک از زندگی تحت نظارت بیسابقۀ دولت است – و هشداری نسبت به اینکه به بهانۀ امنیت ملی چه فجایعی میتواند اتفاق بیفتد.
Forwarded from Anarchomancer
تلقی خامی است که گمان کنیم آموزش و تربیت بدون انضباط و دیسیپلین ممکن میشود. تربیت و آموزش باید سویهای خوشایند داشته باشد اما خوشایندی بیحساب و کتاب تنها برای پرورش انسانهای احمق و تنبل به کار میآید. مادامی که نفس یادگیری و آموختن خوشایند نشود، هر چقدر هم برای لذتبخش ساختن آموزش و تربیت تلاش شود در نهایت آدمی به تنظیمات کارخانهای باز میگردد. خروجی چنین فرآیندی موجود احمق و تنبلی است که گمان میکند با گریختن از تلاش سخت میتواند در حل مسائل کامروا باشد و معمولاً با یک یا دو پاسخ سردستی از تکاپو برای پاسخ به پرسشهای بنیادین و جدی در نظر و عمل دست میکشد.
@HomoNarrans
@HomoNarrans
Forwarded from Anarconomy
هر از چندی عکس یه کوزه باستانی رو گیر میارن و زیرش مینویسن عمر این کوزه دوازده برابر آمریکاست! حواسشون نیست به ترامپ میگن ۴۷ امین رییسجمهور آمریکا. یعنی ۲۳۶ ساله که ۶۰ انتخابات رییسجمهوری انجام شده و ۴۷ نفر آدم مختلف دولت رو در دست گرفتن، و این دولت که ترامپ بدستش گرفته همون دولتیه که نفر اول بدستش گرفت. یعنی از زمان لطفعلیخان زند در ایران، این دولت همون دولته. پیرمردهای مملکت ما، اگه خوب عمر کرده بودند، نه در ۲۳۶ سال، بلکه در طول عمر خودشون، دو تا انقلاب دیدن، دو تا کودتا دیدن، و سه تا حکومت، که پسر همون پیرمردها با حمله اخیر اسراییل امیدوار بودن چهارمیش هم ببینند! ازین لحاظ آمریکا خیلی قدیمیتر از ایرانه. شما برای حفظ کوزه کاری انجام ندادی که. زیر خاک بوده و اکسیژن و مواد خورنده بش نرسیده و سالم مونده. این نگه داشتن سیستمهاست که ارزش داره، چون آدمها توش دخیلند، نه قلیایی/اسیدی بودن خاک! آدم ایرانی تو حفظ اون کوزه هیچ دخالتی نداشته. بلکه اگه به دخالت نداشتنش ادامه میداد و میذاشت همون زیر بمونه بازم به ماندگاریش برای چند قرن دیگه میشد امیدوار بود، ولی الان که اومده بیرون باید فاتحهش رو خوند. از کلوسئوم که نباید قدمت ایتالیا رو تعیین کرد. اون مقداری قطعه سنگیه که خودش قرنها بدون مراقبت کسی زیر آفتاب مونده، و اتفاقا همینکه بدون دخالت انسان، یا با دخالتهای تخریبی انسان، اینهمه مدت همینقدرش باقی مونده، جزء عجایبه، نه خود ساختش. قدمت رو بریتانیا داره که ۷۰۰ ساله پارلمان داره. اینکه در طول هفت قرن آدمهای مختلف با فرهنگها و عقاید و سلایق متفاوت بیان و برن و سیستم سر جاش بمونه، یعنی عُمر! و گرنه پایه پل آجری رو مگه من و تو بابامون و بابای بابامون نگه داشتیم رو شونهمون؟
محافظهکار جوان
من و سوریه قسمت چهارم؛ شهید ما ایرانیها با شهادت بیگانه نیستیم، در یکی از طولانیترین نبردهای نظامی تاریخ معاصر، صدها هزار کشته از هموطنانمان به قتلگاه جنگی تحمیلی رفتند و توسط حکومت و مردم «شهید» خطاب میشوند. اما در جنگ سوریه، داستان متفاوتی در کار بود.…
من و سوریه
قسمت پنجم؛ استیصال
ما ایرانیها، امروز دچار حس مشترکی هستیم. احساسی که متناوب و به ترتیب در اکثریت ما تحریک میشود؛ تحقیر. کشوری بر روی منابع بینظیر و خدادادی انرژی، در ۱۴۰۴ ناتوان از تأمین ممتد برق و آب شهری است! و ما محکوم به تحمل ناترازی!های ریز و درشت در قالب قطع شدن اعصابخوردکن و مکرر شدهایم.
آتشی که از درعا شروع شد و سوریه، و خاورمیانه را، سوزاند هم جنس مشابهی داشت؛ مردمانی خشمگین از رنج و تحقیر بیدلیل حیوانات انساننما و انسانپوش. رانیا ابوزید در کتاب درخشانش به نقل از یکی از آنها که بر علیه نظام بعثی سلاح به دست گرفت، میگوید «اگر اسد ابتدای غائله، یک دقیقه سکوت میکرد و افسر پلیسی را حتی نمایشی عزل میکرد، ما آرام میشدیم».
پیشبینی خاصی نمیتوان کرد. اما مشاهدهی سادهای وجود دارد؛ حداقل بخشی از هر جامعهای بر علیه تحقیر بیدلیل خواهد شورید. امید که بر ما ساکنین این کشور کهن نوری بتابد.
قسمت پنجم؛ استیصال
ما ایرانیها، امروز دچار حس مشترکی هستیم. احساسی که متناوب و به ترتیب در اکثریت ما تحریک میشود؛ تحقیر. کشوری بر روی منابع بینظیر و خدادادی انرژی، در ۱۴۰۴ ناتوان از تأمین ممتد برق و آب شهری است! و ما محکوم به تحمل ناترازی!های ریز و درشت در قالب قطع شدن اعصابخوردکن و مکرر شدهایم.
آتشی که از درعا شروع شد و سوریه، و خاورمیانه را، سوزاند هم جنس مشابهی داشت؛ مردمانی خشمگین از رنج و تحقیر بیدلیل حیوانات انساننما و انسانپوش. رانیا ابوزید در کتاب درخشانش به نقل از یکی از آنها که بر علیه نظام بعثی سلاح به دست گرفت، میگوید «اگر اسد ابتدای غائله، یک دقیقه سکوت میکرد و افسر پلیسی را حتی نمایشی عزل میکرد، ما آرام میشدیم».
پیشبینی خاصی نمیتوان کرد. اما مشاهدهی سادهای وجود دارد؛ حداقل بخشی از هر جامعهای بر علیه تحقیر بیدلیل خواهد شورید. امید که بر ما ساکنین این کشور کهن نوری بتابد.
حمله شیمیایی به غوطه شرقی، ریف دمشق
جنگ داخلی سوریه
آگوست ۲۰۱۳
بیش از هزار کشته
.
.
.
به عدالت الهی روی زمین معتقد نیستم، باور دارم اگر خدا و معاد و قضاوتی هم وجود داشته باشد مربوط به این دنیا نیست. ولیکن یکی از معدود دلخوشیهای من در این پنج شش سال، دیدن خفت و زاری آنهایی است که این چنین خون بیگناهان را ریختند. در بیروت، در دمشق، در تهران و یا در مسکو...
دوازده سال گذشته است اما هرگز فراموشش نمیکنیم و تلاش میکنیم هرگز تکرار نشود.
جنگ داخلی سوریه
آگوست ۲۰۱۳
بیش از هزار کشته
.
.
.
به عدالت الهی روی زمین معتقد نیستم، باور دارم اگر خدا و معاد و قضاوتی هم وجود داشته باشد مربوط به این دنیا نیست. ولیکن یکی از معدود دلخوشیهای من در این پنج شش سال، دیدن خفت و زاری آنهایی است که این چنین خون بیگناهان را ریختند. در بیروت، در دمشق، در تهران و یا در مسکو...
دوازده سال گذشته است اما هرگز فراموشش نمیکنیم و تلاش میکنیم هرگز تکرار نشود.
فراسوی نسبیگرایی و مطلقگرایی؛ «دالان باریک آزادی»
مفهوم «استبداد» خاصه در دوران معاصر، به مفهوم دیگری پیوند خورده است؛ مطلقگرایی. ایدههایی که هر چند با منشأیی متفاوت، شباهتی استوار داشتند. اینکه «حقیقت» تنها دست حاکم و گروه کوچکی از هوادارانش است و بالطبع، قدرت تام و اختیار تمام ساحات زندگی اعضای اجتماع، هم در اختیار این دانای کل قرار دارد. فرقی نمیکرد به بهانهی «حکم خدا»، «ارادهی ملت» و یا «مسیر محتوم تاریخ». تجربهی همهی ما، فرقی نمیکند ایرانی، عراقی، سوری، چینی یا روس باشیم و یا به عنوان یهودی در آلمان نازی زندگی کنیم، سرکوب تمام شئون زیست ما را در بر گرفته بود و هست. تلاشی خونین برای تکصدا کردن جامعه و خاموش کردن هر صدای مستقل.
اروپا در قرن بیست نه تنها شاهد جنبشها و حکام مطلقگرا بود، که بستری برای شکلی جدید از یک نظام فکری هم شد؛ نسبیگرایی. گروهی از اندیشمندانی که نه مدعی مالکیت بر حقیقت، که به کل منکر وجودش میشدند. «حقیقتی وجود ندارد، هر چه هست، تفسیر است». گفتمانی که اگر چه به ظاهر آزادیخواهانه و ملایم و مسالمت جو مینماید، تاریکی بسبسیار عمیقی در پس خود دارد. اگر دستآویزی وجود نداشته باشد، چطور میتوان مابین دو طرف یک نزاع تفاوتی قائل شد؟ چطور میتوان آشوویتس، صیدنایا و یا انفال را محکوم کرد و یا حکم بر ابطال و شناعت اعمال داعش و القاعده داد؟ نسبیگرایی نه پذیرش تساهل که باز کردن درهای جهنم است.
اما این دو رویکرد تنها انتخابهای گونهی ما نیست، راهی وجود دارد که بر مبنای خردی کهن بنا شده؛ حقیقت وجود دارد و گرچه هیچگاه به طور کامل در دسترس ما نیست، در طی «گفتگو»ی ما بر ما مکشوف میگردد. راهی که تکثر را نه به معنای یک نبرد، که به معنای یک گفتگو میفهمد. سیاست، قانون و نهادها نگهبان این گفتگوی طولانی هستند، نه ابزاری برای تحقق رویاهای عدهای کم یا حتی زیاد. جامعهای که مایکل اوکشات آن را «مدنی» میداند. مبتنی بر سننی که حاکم را نه یک قهار یا مربی یک تیم، که «داور»ی میداند که شرایط «بازی» را برای همهی اعضایش فراهم کند. قوهی قاهرهای که بیطرف نیست اما تن به مطلقانگاری امور انسانی هم نمیدهد. و به هر یک از ما در چهارچوبی از صلح و آزادی اجازه میدهد تا رویهی خود را در زندگی پیش بگیریم، فضیلتها و ایدهها و سنتها و آرزوهای خود را دنبال کنیم و با گفتگو، و نه نزاع، امور جمعی خود را سامان دهیم. و این تمام آن چیزی است که تمام دشمنان تمدن بشری و سرشت انسان از آن میهراسند.
@youngconservative
به عنوان انسانهای متمدن، ما نه وارث پرسوجویی درباره خودمان و جهان هستیم، و نه وارث مجموعهای از اطلاعات انباشتهشده، بلکه وارث گفتگویی هستیم که در جنگلهای اولیه آغاز شد و در طول قرنها گسترش یافته و رساتر شده است. این گفتگو هم در سطح عمومی و هم در درون هر یک از ما ادامه دارد.
مایکل اوکشات؛ صدای شعر در گفتگوی نوع بشر
مفهوم «استبداد» خاصه در دوران معاصر، به مفهوم دیگری پیوند خورده است؛ مطلقگرایی. ایدههایی که هر چند با منشأیی متفاوت، شباهتی استوار داشتند. اینکه «حقیقت» تنها دست حاکم و گروه کوچکی از هوادارانش است و بالطبع، قدرت تام و اختیار تمام ساحات زندگی اعضای اجتماع، هم در اختیار این دانای کل قرار دارد. فرقی نمیکرد به بهانهی «حکم خدا»، «ارادهی ملت» و یا «مسیر محتوم تاریخ». تجربهی همهی ما، فرقی نمیکند ایرانی، عراقی، سوری، چینی یا روس باشیم و یا به عنوان یهودی در آلمان نازی زندگی کنیم، سرکوب تمام شئون زیست ما را در بر گرفته بود و هست. تلاشی خونین برای تکصدا کردن جامعه و خاموش کردن هر صدای مستقل.
اروپا در قرن بیست نه تنها شاهد جنبشها و حکام مطلقگرا بود، که بستری برای شکلی جدید از یک نظام فکری هم شد؛ نسبیگرایی. گروهی از اندیشمندانی که نه مدعی مالکیت بر حقیقت، که به کل منکر وجودش میشدند. «حقیقتی وجود ندارد، هر چه هست، تفسیر است». گفتمانی که اگر چه به ظاهر آزادیخواهانه و ملایم و مسالمت جو مینماید، تاریکی بسبسیار عمیقی در پس خود دارد. اگر دستآویزی وجود نداشته باشد، چطور میتوان مابین دو طرف یک نزاع تفاوتی قائل شد؟ چطور میتوان آشوویتس، صیدنایا و یا انفال را محکوم کرد و یا حکم بر ابطال و شناعت اعمال داعش و القاعده داد؟ نسبیگرایی نه پذیرش تساهل که باز کردن درهای جهنم است.
اما این دو رویکرد تنها انتخابهای گونهی ما نیست، راهی وجود دارد که بر مبنای خردی کهن بنا شده؛ حقیقت وجود دارد و گرچه هیچگاه به طور کامل در دسترس ما نیست، در طی «گفتگو»ی ما بر ما مکشوف میگردد. راهی که تکثر را نه به معنای یک نبرد، که به معنای یک گفتگو میفهمد. سیاست، قانون و نهادها نگهبان این گفتگوی طولانی هستند، نه ابزاری برای تحقق رویاهای عدهای کم یا حتی زیاد. جامعهای که مایکل اوکشات آن را «مدنی» میداند. مبتنی بر سننی که حاکم را نه یک قهار یا مربی یک تیم، که «داور»ی میداند که شرایط «بازی» را برای همهی اعضایش فراهم کند. قوهی قاهرهای که بیطرف نیست اما تن به مطلقانگاری امور انسانی هم نمیدهد. و به هر یک از ما در چهارچوبی از صلح و آزادی اجازه میدهد تا رویهی خود را در زندگی پیش بگیریم، فضیلتها و ایدهها و سنتها و آرزوهای خود را دنبال کنیم و با گفتگو، و نه نزاع، امور جمعی خود را سامان دهیم. و این تمام آن چیزی است که تمام دشمنان تمدن بشری و سرشت انسان از آن میهراسند.
@youngconservative
ضرورت شوالیهگری
سی.اس لوئیس
ترجمهی علی بمونیپور
«نکتهٔ مهم در این ایدهآل، تقاضای دوگانهای است که از طبیعت انسان میکند. شوالیه مردی است از خون و آهن، خوگرفته با صحنهی صورتهای درهمشکسته و اندامهای قطعشده؛ اما در عین حال مهمانی است آرام و متین، تقریباً همچون دختری باحیا—فروتن، مودب و بیادعا. او سازشی میانهروانه میان خشونت و فروتنی نیست؛ بلکه در اوج خشونت است و در اوج فروتنی. وقتی لانسلوت شنید که بهترین شوالیهٔ جهان لقب گرفته است، «چنان گریست گویی کودکی بود که به شدت تنبیه شده است.»
برای مطالعهی ادامهی جستار، اینجا کلیک کنید.
@youngconservative
سی.اس لوئیس
ترجمهی علی بمونیپور
«نکتهٔ مهم در این ایدهآل، تقاضای دوگانهای است که از طبیعت انسان میکند. شوالیه مردی است از خون و آهن، خوگرفته با صحنهی صورتهای درهمشکسته و اندامهای قطعشده؛ اما در عین حال مهمانی است آرام و متین، تقریباً همچون دختری باحیا—فروتن، مودب و بیادعا. او سازشی میانهروانه میان خشونت و فروتنی نیست؛ بلکه در اوج خشونت است و در اوج فروتنی. وقتی لانسلوت شنید که بهترین شوالیهٔ جهان لقب گرفته است، «چنان گریست گویی کودکی بود که به شدت تنبیه شده است.»
برای مطالعهی ادامهی جستار، اینجا کلیک کنید.
@youngconservative
Telegraph
ضرورت شوالیهگری
واژهٔ شوالیهگری در طول تاریخ معانی گوناگونی داشته است—از سوارهنظامی سنگین تا تعارف صندلی به زنی در قطار. اما اگر بخواهیم شوالیهگری را بهعنوان یک ایدهآل متمایز از سایر ایدهآلها درک کنیم—اگر بخواهیم آن تصور ویژه از «مردِ شایسته» را که قرون وسطی به فرهنگ…