محافظه‌کار جوان
2.03K subscribers
38 photos
3 videos
1 file
43 links
تأملات یک مبتدی در مورد انسان، دانش، زیبایی و جهان
ارتباط:
@matind_d
Download Telegram
وینستون چرچیل!
مرثیه‌ای بر زوال منش سیاست‌مدارانه در عصر ما

«ستم‌گر بر قلهٔ قدرت ایستاده بود. تقابلِ میانِ سیاست‌مدارِ شکست‌ناپذیر و بزرگ‌منش [چرچیل] و آن جبارِ دیوانه [هیتلر]. این نمایش، در سادگیِ آشکارش، یکی از بزرگ‌ترین درس‌هایی است که انسان‌ها در هر زمان می‌توانند بیاموزند.»
لئو اشتراوس

چرچیل یکی از مناقشه‌برانگیزترین شخصیت‌های سیاسیِ قرنِ بیستم است. از یک طرف، پیش‌گویی که بویِ ویران‌گری نازی‌ها را از دور استشمام می‌کرد و به مصالحه‌گران هشدار می‌داد و بعدتر، خود ناجیِ اروپا شد و از سویی دیگر، از نگاه برخی، «شیطان»‍ی که در مستعمراتِ امپراتوری بریتانیا کارنامه‌ای سیاه دارد.
کتابِ «سیاست رنسانس و روشن‌گری»، که شرحی بدیع از آرای لئو اشتراوس و مایکل اوکشات به عنوان دو ستون اندیشه‌ی محافظه‌کارانه‌ی قرن بیستم است، (و امید است به زودی ترجمه‌ی آن را عرضه کنیم)، در بخشی کوتاه به برداشت لئو اشتراوس، مورخِ عظیم فلسفه‌ی سیاسی، از زندگی سیاسی چرچیل و رهبری‌اش در مقابل جنون هیتلر می‌پردازد.
«مایکل برلی، ...، از هیملر نقل می‌کند که صریحاً اعتراف می‌کرد نوع انسانی‌ای که آن «برادری» می‌کوشید پدید آورد، «در یک نسل ساخته نخواهد شد؛ برای این کار، یک ملت باید پشتِ سرِ خود تاریخِ خوش‌اقبالِ سیصد یا چهارصدساله‌ای به‌عنوانِ نژادِ فرمانروا داشته باشد؛ همان‌گونه که انگلستان دارد.». اگر هسته‌ی حقیقتِ این سخن را از جهان‌بینیِ دهشتناکِ هیملر جدا کنیم، نیاکانِ چرچیل واقعاً بخشی از چنین تاریخی بودند.». اشتراوس توضیح می‌دهد که چرچیل نه به‌سبب نژادش، که به‌خاطر آموزشی که از سوی میراث آموزشی بریتانیا، و بعدتر به انتخاب خود گرفته بود، به یک سیاست‌مدارِ والامنش تبدیل شده بود و منشی معتدل و سلیم در پیش داشت. چرچیل هم از محافظه‌کاری خشک و تنگ‌نظرانه‌ی توری‌های معاصرش به‌دور بود و هم از توده‌گرایی هیجانی و کور. او در عینِ واقع‌گرایی و دوری از «مهندسی اجتماعی»، می‌دانست که اراده‌ی سیاسی را چطور به کار گیرد و می‌توانست آن را در جای درست اعمال کند.
می‌توان اعتراف کرد که بررسیِ زندگیِ این سیاست‌مدارِ راستین، زخمی دردناک را در زندگی ما می‌فشارد. یادآوری آن‌که با تمام پیشرفت‌ها، سیاست‌مدارانِ درجه اول ما از اصول و منش عاقلانه فاصله گرفتند و به انحاء مختلف درگیرِ ایدئولوژی‌ها، دوقطبی‌های مقطعی و منافع کوتاه‌مدت شده‌اند. واضح‌ترین مثالش را می‌توان در رئیس‌جمهورِ امروز آمریکا دید. رهبری که روزی از «بازگشت ایران به عصر حجر!» سخن می‌گوید و فردایش از «مردان باهوشِ جدید در رهبری ایران!». در حالی که هیچ یک از ادعاهایش، چیزی بیشتر از شانتاژِ رسانه‌ای نیستند و هیچ‌کدام جهان را قادر نمی‌سازد که مشکلاتی مثل برنامه‌ی هسته‌ای و محاصره‌ی دریایی ایران یا انسداد تنگه‌ی هرمز را حل کند.
@youngconservative
Forwarded from تأملات
«لیبرال‌های مدرن تمایل دارند ایدهٔ سنت را به سخره بگیرند. آن‌ها به ما می‌گویند که تمام سنت‌ها «ابداع شده‌اند»، که تلویحاً بدان معناست که می‌توان آن‌ها را بدون هیچ پیامد ناگواری جایگزین کرد. این ایده تنها در صورتی معقول است که نمونه‌های پیش‌پاافتاده‌ای را در نظر بگیرید؛ رقص محلی اسکاتلندی، لباس کوهستان‌نشینان (هایلند)، مراسم تاج‌گذاری، کارت‌های تبریک کریسمس، و هر چیز دیگری که با برچسب «میراث» همراه است. یک سنت واقعی یک ابداع نیست؛ بلکه محصول فرعی و ناخواستهٔ ابداع است، که خود امکان ابداع را نیز فراهم می‌کند... [یک] سنت، دقیقاً به این دلیل که ابداع نشده است، دارای اقتدار است. «محصولات فرعیِ ناخواستهٔ» ابداع، حاوی دانشی بیش از آن چیزی هستند که هر فردی بتواند بدون کمک دیگران کشف کند.»

—Roger Scruton
Forwarded from حافظه تاریخی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وینستون چرچیل، نماینده وقت مجلس عوام، در انتقاد از سیاست مماشات نخست‌وزیر بریتانیا با آلمان نازی و امضای توافق صلح پیش از جنگ جهانی دوم (۱۹۳۸):
به شما حق انتخاب بین جنگ و ننگ داده شد. ننگ را برگزیدید. جنگ نیز نصیب‌تان خواهد شد
@hafezeye_tarikhi
Forwarded from تأملات
«فضایل صرفاً گرایشاتی برای عمل کردن به شیوه‌های خاص نیستند، بلکه گرایشاتی برای احساس کردن به شیوه‌های خاص نیز هستند. رفتار کردن بر اساس فضیلت، آن‌گونه که بعدها کانت می‌اندیشید، به معنای عمل کردن برخلاف میل و گرایش درونی نیست؛ بلکه به معنای عمل کردن از روی گرایشی است که در اثر پرورش و تربیت فضایل شکل گرفته است.»

—السدیر مک‌اینتایر، در پی فضیلت (ص ۱۴۹)
«تقلیلِ نظمِ سیاسی به عملیاتِ بازار، خطایی است هم‌تراز با خطای سوسیالیسمِ انقلابی در تقلیلِ سیاست به یک طرح. ادموند برک در «تأملاتی بر انقلاب در فرانسه»اش علیهِ آنچه سیاستِ «هندسی»ِ انقلابيونِ فرانسوی نام داد، استدلال کرد -سیاستی که یک هدفِ عقلانی و یک راه‌کارِ جمعی برای دست‌یابی به آن هدف را پیش می‌نهد و کلِ جامعه را پشتِ برنامه‌ی حاصل بسیج می‌کند. برک جامعه را به مثابه‌ی انجمنی از رفتگان، زندگان و نسل‌های آینده می‌دید که اصلِ پیونددهنده‌ی آن نه قرارداد، بلکه چیزی است که بیشتر به عشق شباهت دارد. جامعه ارثیه‌ی مشترکی است که به خاطرش یاد می‌گیریم مطالباتِ خود را محدود کنیم تا جایگاهِ خود را در امور -به عنوانِ بخشی از زنجیره‌ی پیوسته‌ی {دست به دست} گرفتن و دادن- لحاظ کنیم و دریابیم که قرار نیست چیزهایِ خوبی را که به ما رسیده‌اند، ضایع کنیم. در اینجا رشته‌ای از تعهد وجود دارد که ما را به کسانی که آنچه داریم از آنها به ما رسیده است، پیوند می‌دهد؛ و دغدغه‌ی ما برای آینده {هم}، امتدادِ همان رشته است. ما آینده‌ی جامعه خود را نه با محاسباتِ فرضیِ هزینه-فایده، بلکه به طور ملموس‌تر، با در نظر گرفتنِ خود، به عنوانِ وارثِ منافع {و امکانات} و واسطه‌ی انتقالِ آن‌ها {به نسل‌های بعدی} لحاظ می‌کنیم.
شکایتِ برک علیهِ انقلابیون این بود که آنها به خود حق می‌دادند همه اعتمادها و {سرمایه‌های} به ودیعه ‌نهاده‌{=همه‌ی دارایی‌های مادی و معنویِ تراداده از سوی نسل‌های پیشین} را بر سرِ شرایطِ اضطراریِ خودساخته‌شان خرج کنند.»

راجر اسکروتن: راهنمای محافظه‌کار بودن
از ترجمه‌ی آقای محمود رضوانی

@youngconservative
استیصال ایرانی
بی‌پناهی در برابر توحش مطلق
۱/۲

«ما بسیار زیاد بودیم و فکر می‌کردیم کار تمام است. ناگهان از چهار طرف تیراندازی شروع شد، اول فکر کردم تیر ساچمه‌ای و یا هوایی است. اما درو و برم آدم‌ها یکی یکی به زمین می‌افتادند و بلند نمی‌شدند. من زخمی شدم و توانستم بگریزم. فردا به آن‌جا برگشتم و دیدم که تمام میدان سراسر خون بود ...»
روایتی از شب خونین ۱۸ دی‌ماه در کرج
وضعیت ایران در دهه‌ی اخیر، در نگاه اول حیرت‌آمیز و تعجب‌برانگیز است؛ چهار جنبش اجتماعی-سیاسی سراسری در هشت سال، با انگیزه‌های معیشتی، آزادی‌خواهانه و وطن‌دوستانه، که به صورتی وحشیانه و خونین سرکوب شده‌اند، و دو جنگ خارجی در کمتر از هشت ماه از طرف دو نیروی نظامی ابرقدرت جهان که اکثریتی از سران سیاسی، نظامی و امنیتی را حذف کرد و چندین هزار نفر از بدنه‌ی نظامی را به کشتن داد. پیش‌بینیِ عقل سلیمِ ناآشنا، در این شرایط این است که حتی در صورت بقای نظام حاکم، تزلزل‌ها و ریزش‌های کلیدی و مهمی رخ داده باشد یا نظام، دست به اصلاحاتی بنیادی بزند. اما امروز وضعیت این‌طور نیست! نظام محکم بر مواضع خود ایستاده و هیچ عنصر تهدیدآمیزی برای این‌که بقایش به خطر بیافتد، حداقل در میان‌مدت، وجود ندارد.
من قصد دارم محتاطانه به واکاویِ تاریخیِ علتِ این استیصال جامعه و قدرت هیولای حاکم بر آن بپردازم. قدرتی که انگار تجسم رویای کابوس‌وار موسولینی است:
«همه چیز در دولت، برای دولت و هیچ چیز خارج از دولت».

لازم به ذکر است که این متن، یک «دادگاه تاریخ» نیست و صرفاً تلاشی برای دیدن یک تصویر کلی است.
با مقایسه‌ی امروز ما با توازن نیروها در دوران مشروطه شروع می‌کنم که متن مهرپویا علا به خوبی به وارسی آن پرداخته. جامعه‌ای که با همه‌ی نقصان‌هایش، توان آن را داشت که در مقابل حاکمیتش مقاومت کند. ایلات، ارتباطات فرهنگی و اجتماعی محلی و استقلال نسبی کمک می‌کرد تا جامعه در موازات یا در صورت لزوم، در مقابلِ دولت، امور خود را سامان دهد و به زیستن ادامه دهد. اما پس از اشغال دهشت‌آفرین ایران در جنگ اول جهانی، فجایع متعاقبش و شکست مشروطه‌ی ایرانی، فضایی برای ورود ویروس‌های رایج قرن بیستم به فضای فکری و طبعاً فضای سیاسی ایران ایجاد شد؛ مرکزگرایی فرانسوی، نظامی‌گری و «اقتصادِ جنگ» آلمانی و بولشویسم روسی به سرعت در ایران تکثیر می‌شدند و دولت وقت هم به سبب اقتضائاتی که حس می‌کرد درگیر آن‌ها شد. ایلات و قومیت‌ها به بهانه‌ی «امنیت» و «وحدت ملی» سرکوب شدند، زمین‌داران به خاطر «توسعه‌ی صنعتی» تضعیف شدند و بازار نیز همچون آلمان در آن روزگاران، در خدمت پروژه‌های عظیم دولتی درآمد؛ «لویاتان» داشت روز به روز فربه‌تر می‌شد‌.

@youngconservative
استیصال ایرانی
بی‌پناهی در برابر توحش مطلق

۲/۲

پس از اشغال مجدد ایران در پی جنگ دوم، فضا کمی تلطیف شد و شکلی از «پارلمانی‌گری اشرافی» توانست مستقر شود، فضایی که با اختلالات تجزیه‌طلبانه‌ی دهه‌ی بیست، تروریسم چپ‌گرایان رادیکال و بنیادگرایان دینی، غائله‌ی ملی شدن نفت و مرداد ۳۲ مکرر تضعیف شد تا نظام سیاسی ایران به تدریج به «استبداد منور» باز گردد‌ و با «انقلاب سفید شاه و ملت» در سال ۴۲، با آخرین ضربه به پیوندها و قالب‌های سنتی ایران در جریان «اصلاحات ارضی»، روندِ «توده‌زایی» از جامعه‌ی ایران به اوج خود برسد. توده‌ای که برخلاف تصور شاه فقید و تکنوکرات‌هایش، پس از تضعیف نهادهای سنتی اعتقادی و اجتماعی‌اش، جذب زیست مدرن و شهری نشدند. بلکه بدل سیلی ملهم از شیعی‌گری با تم اخوان‌المسلمین و سوسیالیسم انقلابی شدند و به‌جای کافه‌ها و سینماهایی که به‌تدریج در حال رشد بودند، به پیاده‌نظامان خیابانی یک انقلاب تمام‌‌عیار شد و پس از پیروزی نیز، بر قدرت یکه‌تاز حکومت در ایران سوار شد و با تقویت هر چه بیشتر سازوکارهای سرکوب و تشکیل «فرقه» جایگاهش را محکم کرد.
با تصویر رسم‌شده، این‌بار تصور وضعیت چنین جامعه‌ای دشوار نیست؛ دولتی فرقه‌وار و ایدئولوژیک که به مدد رانت حاصل از تسلط تام و تمام بر منابع اقتصادی کشور و ارضای خواست‌های ایدئولوژیک اقلیت طرفدارش، سفت و محکم ایستاده و تمام امکانات اقتصادی، فرهنگی و ژئوپولیتیکی کشور را خرج خواسته‌های احمقانه‌اش در‌ درون و برون مرزها می‌کند و جنگ، تحریم و شورش‌های خونین را به جان می‌خرد (و حتی در سطحی، از آن‌ها تغذیه می‌کند!). و توده‌ای منفک و «اتمیزه» از اکثریت ساکنین کشور که نه تنها هیچ پناهگاه عاطفی، معنوی یا اجتماعی‌ای ندارد که به زیستِ معمول و بی‌دردسرش برسد، بلکه حتی هیچ سنت یا مناسک اجتماعی‌ای ندارد (ر.ک به نقش نماز جمعه در تداوم و استمرار انقلاب سوری‌ها بر علیه اسد) که بتواند با تکیه بر آن، رشادت‌ها و جان‌فشانی‌های گاه‌گاهش را مثمر ثمر، ممتد و نهادمند کند و نهادهایی موازی و در برابر هیولا بسازد‌.
وضعیتی که در آن طرفی، در کمتر از چند ساعت چند ده هزار نفر را «می‌کشند و زبانشان دراز است» و طرف دیگر هیچ سپری جز «یکی دو لایه لباسی که پوشیده» ندارد.
@youngconservative
Forwarded from کاوش
در سال ۲۰۱۳ نیروهای امنیتی وابسته به رژیم بشار اسد به خانه دکتر رانیا العباسی دندان‌پزشک و قهرمان شطرنج معروف سوریه در دمشق یورش بردند و ابتدا همسر او عبدالرحمن و چند روز بعد، خود رانیا، ۶ فرزندشان و حتی پرستار بچه‌ها را بازداشت کردند. اتهام آن‌ها کمک مالی همسر رانیا به یک خانواده آواره و جنگ‌زده اهل حمص بود که در نزدیکی مطبش اسکان یافته بودند. رژیم اسد این کمک‌های انسان‌دوستانه را به عنوان «تأمین مالی تروریسم» در نظر می‌گرفت. از آن زمان به بعد، این خانواده به طور کامل ناپدید شدند. کشته شدن همسر رانیا زیر شکنجه قبل‌تر توسط عکس‌های عکاس معروف به قیصر افشا شده بود اما از بقیه خانواده همچنان خبری نبود تا امروز که پس از ۱۳ سال، کمیسیون ملی مفقودین زیر نظر دولت احمد‌الشرع اعلام کرد که به شواهد موثقی دست یافته که رانیا و ۶ فرزندش زیر شکنجه در زندان کشته شده‌اند. رانیا العباسی یکی از معروف‌ترین‌ مفقودین انقلاب سوریه بود که ظاهراً بالاخره مشخص شده که چه بلایی بر سر او و کودکانش آورده‌اند اما یک سال و نیم پس از سقوط رژیم اسد، همچنان از سرنوشت هزاران نفر از سوری‌ها خبری در دست نیست.
Forwarded from تأملات
«گرفتاریِ روزگار ما این است که عقل‌گرایان آن‌قدر در پروژهٔ خود برای تخلیه کردن مایعی که آرمان‌های اخلاقی ما در آن معلق و زنده بودند کار کرده‌اند ــ و آن را چون چیزی بی‌ارزش دور ریخته‌اند ــ که اکنون تنها باقیمانده‌ای خشک و زبر در دست ما مانده است؛ باقیمانده‌ای که هنگام فروبردنش در گلو، ما را خفه می‌کند. نخست، تمام تلاش خود را می‌کنیم تا اقتدار والدین را نابود کنیم (به سبب سوءاستفاده‌هایی که به آن نسبت داده می‌شود)؛ سپس با لحنی احساساتی از کمبود «خانه‌های خوب» اظهار تأسف می‌کنیم؛ و سرانجام به ایجاد جانشین‌هایی روی می‌آوریم که خود، فرایند ویرانگری را کامل می‌کنند. و به همین دلیل است که، در میان بسیاری دیگر از پدیده‌های فاسد و ناسالم، شاهد این صحنه هستیم: گروهی از سیاستمداران ریاکار و عقل‌گرا که ایدئولوژیِ ازخودگذشتگی و خدمت اجتماعی را برای مردمی موعظه می‌کنند که خود آنان و پیشینیانشان تا حد توان کوشیده‌اند تنها ریشهٔ زندهٔ رفتار اخلاقی را در آن نابود کنند؛ و در برابرشان گروه دیگری از سیاستمداران قرار دارند که سرگرم این پروژه‌اند که ما را از عقل‌گرایی برهانند، اما الهام خود را از عقلانی‌سازیِ تازه‌ای از سنت سیاسی‌مان می‌گیرند.»

—مایکل اوکشات، عقل‌گرایی در سیاست (۱۹۴۷)
بی‌آنکه قصد داشته باشیم نگاهی کاملاً علمی به موضوع بیندازیم، می‌توان جهان را مجموعه‌ای کران‌ناپذیر از موجودات تصور کرد؛ اشیاء و موادی با ترکیبات و انواع گوناگون، که هر یک همان است که هست، و حرکت می‌کند، تغییر می‌یابد، رشد می‌کند یا رو به زوال می‌رود، و همگی این‌ها به سبب نسبتی است که با دیگر اشیاء دارد: موجوداتی که به طرق مختلف، به واسطه دگر موجودات، و در برخی موارد به قیمتِ از دست رفتن یا بر دوشِ آن‌ها، روزگار می‌گذرانند. این تصویر را گاه «اقتصاد طبیعت» می‌نامند و گاه گفته می‌شود که واجد نوعی «تعادل» یا توازن میان نیازها و راضی‌کننده‌ها است.
انسان‌ها به وضوح بخشی از این اقتصاد طبیعت هستند. آن‌ها نیز همان هستند که هستند، و به سبب نسبتی که با دیگر اشیاء دارند حرکت می‌کنند، تغییر می‌یابند، رشد می‌کنند، شکوفا می‌شوند یا رو به زوال می‌روند. انسان نیز مانند شیر، بوته‌‌ی گل سرخ یا کوه یخ، نیازهایی دارد که اگر از سوی محیط پیرامونش تأمین نشوند، نابود خواهد شد.


💡 کار و بازی
✍🏻 #مایکل_اوکشات
🔡 ۴۳۷۰ کلمه
⌚️ میانگین زمان مطالعه: ۲۲ دقیقه

جهت مطالعه متن کامل اینجا کلیک کرده یا INSTANT VIEW را در پایین پست لمس کنید.

⭐️ اختصاصی کانال «محافظه‌کار جوان»
🆔 @youngconservative

#اقتصاد
#اوکشات
#کار
#محافظه‌کاری

🌎📚 @sociologycenter 📚🌍
Forwarded from پراکسیس πρᾶξις (Praxisπ)
بلایی که آموزش رسمی بر سر کودکانمان می‌آورد

در مباحث عمومی، هنگامی که بحث از آموزش و پرورش به میان می‌آید، عموماً مردم پرسش‌هایی نظیر این پرسش‌ها را مدّنظر قرار می‌دهند: آیا آموزش و پرورش باید خصوصی‌سازی شود؟ چگونه آموزش و پرورش ملّی تأسیس کنیم که برای تمامی کودکان و فرهنگ‌های ایرانی مناسب باشد؟ آیا درست است که برای آموزش و پرورش مالیات بگیریم؟ و هزاران مسئله دیگر از این دست یا در این باره. من در این مطلب نمی‌خواهم به هیچ یک از این مطالب بپردازم زیرا آن‌ها را حواشی‌‌ای بر مسئله اصلی میدانم و پرداختن به حواشی را، پیش از روشن شدن مسئله اصلی، بیراهه ارزیابی می‌کنم. مسئله اصلی که باید بدان پرداخت روش آموزش رسمی کنونی است. به عبارت دیگر؛ پیش از اینکه ثمرات، فرضیات و کارکرد این آموزش مشخّص شود، صحبت از خصوصی‌سازی با ملّی‌سازی آن کژراهه‌ای بیش نیست.

امّا شاید درست‌تر باشد که پیش از آغاز تکلیف خود را با این اصطلاح روشن کنم: من عامدانه از اصطلاح رسمی برای اشاره به این آموزش بیمار و روان‌پریش نام می‌برم زیرا سخن من چیزی بیش از دوگانه‌های خصوصی-دولتی ( همچنین مدارس غیرانتفاعی، نمونه دولتی، تیزهوشان و غیره) است. من به این روش آموزشی بیمار اشاره می‌کنم که کودکان ما را در زندان‌هایی دربسته مورد شکنجه و آزارِ سیستماتیک قرار می‌دهد. برای من اهمیّتی ندارد که این این اعمال شنیع در یک مکان متعلّق به دولت اتّفاق بیفتند یا مکانی خصوصی زیرا مسئله من با روش و نفس عمل است. همچنین نکته دیگر در انتخاب این اصطلاح این است که، بر طبق مشاهدات من به عنوان معلّم سابق آموزش و پرورش، این روش به یک اندازه در مدارس غیرانتفاعی، دولتی و خصوصی (منهای برخی استثنائات نادر) اعمال می‌شود.
 
بنابراین؛ جان کلامی که می‌خواهم آن را با شما در میان بگذارم این است: آموزش و پرورش کنونی ما بیمار است و این بیماری امری تصادفی یا عارضی نیست بلکه از ماهیت این آموزش ناشی می‌شود. به عبارت دیگر؛ حرف من این است که تمامی مباحث پیرامون بد کارکردنِ آموزش و پرورش فعلی بیهوده است زیرا آموزش کنونی دارد کار خود را به خوبی انجام می‌دهد: تولید انسان‌هایی میان‌مایه و بیمار. تا این مسئله به درستی تشخیص داده نشود صحبت درباره سایر مسائل حاشیه است: روش جاری آموزشی روشی است ضد زندگی، ضد خانواده، ضدّ انسانیت. درواقع، روش جاری آموزشی درحال تخریب زندگی و آینده و همچنین نابودی رشد و شکوفایی کودکان ماست.

من قصد ندارم با استدلال‌های علمی و منطقی شما را خسته کنم، هرچند تحقیقات علمی وسیعی این مطلب را به اثبات می‌رسانند، بلکه به جای آن تلاش خواهم کرد تا به شما نشان دهم که در مدارس کشور چه می‌گذرد یا بهتر بگویم می‌خواهم شما را به درون تجربه زیسته یک کودک از مدارس ببرم تا با هم ببینیم که ما با همدستی آموزش رسمی چه بلایی را بر سر کودکان خود می‌آوریم. پس روی سخن من، بیشتر، با شما والدین و اجتماع مدنی است به عنوان کسانی که نگران زندگی فرزندانتان هستید (یا لااقل انتظار می‌رود که باشید) و اگر این دلیل کافی نیست؛ به عنوان کسانی که درحال پرداخت مبالغی گزاف به آموزش رسمی هستید. بنابراین بیایید ببینیم که معلمان مدارس رسمی چه درس‌هایی به فرزندان شما/ ما می‌دهند.

آموزش رسمی هفت درس به کودکان شما/ما می‌آموزد که به ترتیب درباره آن‌ها سخن خواهم گفت. هرچند شمار این درس‌ها می‌تواند بیشتر از هفت باشد امّا از نظر من اصلی‌ترین دروسی که این اموزش به کودکان می‌دهد قابلیت جمع‌بندی و صورت‌بندی در این هفت درس را دارند. این هفت درس به ترتیب عبارتند از:

۱) همواره راه خود را در جهان گم کنید

۲)  چگونه یک مصری خوب باشید
۳) به درک!
۴) شما هیچگونه حقوقی ندارید
۵) همواره مقلّد باشید
۶)  همیشه به تایید دیگران وابسته باشید
۷)  حریم خصوصی حرف مفت است

در ادامه تلاش خواهم کرد که هرکدام از این درس‌ها برای شما شرح دهم تا لااقل ببینید که کودک خود را به کجا می‌فرستید و اگر عملی را انجام می‌دهید آن را با آگاهی خوبی از ثمرات ممکنش انجام دهید.

@Praxis1878
Forwarded from 📚«مُلکِ سیاست»📚 (بهروز زواریان)
💠 چرا هگل، آنتیگونه سوفوکلس را يكي از کلیدهاي فهم فروپاشی جهان یونانی می‌داند؟

@RealmOfPolitics

بهروز زواریان

■ هرکسی که یکی دو تفسیر رایج کتاب پدیدارشناسی روح هگل را مطالعه کند بیش از پیش متقاعد خواهد شد که هگل، كتاب آنتیگونه اثر سوفوکلس را به مثابه متني ادبی مدِّنظر قرار نداده است - آنگونه که بسیاری از متون ادبي ایران از سطح تتبعات ادبی فراتر نرفتند. اما چرا هگل باید به آنتیگونه برپردازد؟ زیرا از نقطه‌نظر هگل، این نمایشنامه تصویری از یکی از عمیق‌ترین بحران‌های تاریخ اندیشه سیاسی عرضه می‌کند؛ بحرانی که در آن، جامعه دیگر نمی‌تواند دو مبنای مشروع اقتدار را در کنار یکدیگر حفظ کند. به همین دلیل، آنتیگونه نزد هگل داستان نزاع‌ی خانوادگی یا اختلافی سیاسی نیست، یعنی اصولا لحظه‌ای است که شکاف یک جهان اخلاقی که قبلا با چشم عادی دیده نمی‌شد، تازه ظاهر می‌شود. اگر این نکته به درستی فهمیده نشود، اساسا دلیل حضور آنتیگونه در یکی از مهم‌ترین آثار فلسفی تاریخ به طور دقیق فهمیده نمي‌شود.
■ بسیاری از اهل ادب و حتی مشغولین به فلسفه گمان می‌کنند مسئله اصلی آنتیگونه، فقط تقابل خیر و شر است؛ گویا آنتیگونه مظهر خیر است و کرئون نماد استبداد. اما هگل دقیقا با هم‌این برداشت مخالفت می‌کند. از نظر او، اگر یکی از دو طرف کاملا برحق و دیگری کاملا باطل بود، دیگر مسئله‌ای برای پرداختن وجود نداشت. پس، مسئله دقیقا از آنجایی آغاز می‌شود که هر دو طرف، حامل بخشی از حقیقت باشند. به نظر من، که بارها آنتیگونه را مطالعه کردم، این همان نکته‌ای است که آنتیگونه را به اثری واقعا جاودانه تبدیل کرده است.
■ مسئله این است که آنتیگونه از قانونی دفاع می‌کند که هگل آن را «قانون الهی»(das göttliche Gesetz) می‌نامد. این قانون به معنای مجموعه‌ای از احکام دینی نیست، بلکه نظمی است که در خانواده، پیوند خویشاوندی، احترام به مردگان و سنت‌های بنیادین زندگی انسانی ریشه و رسوب کرده است. از نگاه آنتیگونه، هیچ قدرت سیاسی نمی‌تواند این قانون را لغو کند؛ زیرا منشأ آن اراده انسان نیست. او برادر خود را دفن می‌کند، اما نه از سر احساسات شخصی، بلکه چون معتقد است تکلیفی وجود دارد که فراتر از فرمان هر حاکمی است.
■ اما در سوی دیگر، کرئون ایستاده است. که اساسا هگل او را مستبدی خودکامه نمی‌داند. کرئون نماینده «قانون انسانی»(das menschliche Gesetz) است؛ یعنی قانونی که بدون آن، [مسامحتا] دولت، نظم عمومی و حیات سیاسی از هم فرو می‌پاشد. از دید او، اگر هر کس بتواند به نام وجدان یا سنت، فرمان دولت را نادیده بگیرد، دیگر چیزی از اقتدار قانون باقی نخواهد ماند. بنابراین کرئون نیز از حقیقتی واقعی دفاع می‌کند؛ حقیقت ضرورت نظم سیاسی.
■ در اینجا است که هگل شاهکار نهفته در سوفوکلس را آشکار می‌کند. او می‌گوید هر دوی آنتیگونه و کرئون بر حق‌ هستند، اما هر دو حقیقت را به انحصار خود درمی‌آورند. آنتیگونه قانون خانواده را حقیقت مطلق می‌پندارد و کرئون نیز قانون دولت را یگانه حقیقت می‌داند. بحران این است که هر دو فراموش می‌کنند که حقیقت، بزرگ‌تر از هر یک از این دو است. به همین دلیل، هر دو به جای آنکه یکدیگر را تکمیل کنند، یکدیگر را نفی می‌کنند.
■ من متوجه شدم که هگل این وضعیت را صرفا یک بحران سیاسی نمی‌داند، بلکه آن را بحران «زندگانی اخلاقی»(Sittlichkeit) می‌نامد. در جهان یونانی، خانواده و پولیس دو رکن یک کل واحد بودند. انسان یونانی میان این دو زندگی می‌کرد و هر یک جایگاه مشخص خود را داشتند. اما هنگامی که این دو حوزه با یکدیگر برخورد کردند، دیگر اصلی وجود نداشت که بتواند آن‌ها را در سطحی بالاتر با هم آشتی دهد. در نتیجه، وحدت اخلاقی پولیس یونانی از هم گسست - و من همین‌جاا است که مهر تاکید خودم را می‌کوبم.
■ از نظر هگل، جهان یونانی بر وحدتی طبیعی استوار بود، نه بر وحدتی که از خودآگاهی عقلانی عبور کرده باشد. تا زمانی که این وحدت با بحران روبه‌رو نشده بود، پایدار به نظر می‌رسید ، اما نخستین برخورد میان دو حق مشروع نشان داد که این وحدت، در حقیقت، شکننده بوده است.
■ از همین رو، پایان آنتیگونه بسیار معنادار است. اساسا هگل می‌خواهد نشان دهد که در برخورد دو حقیقت، اگر هیچ اصل برتری برای آشتی دادن آن‌ها وجود نداشته باشد، پیروزی هر طرفي، در نهایت شکست هر دو خواهد بود.
■ شاید مهم‌ترین نکته در تفسیر هگل این باشد که او ریشه این بحران را در بدخواهی انسان‌ها جست‌وجو نمی‌کند. کرئون انسان شروری نیست و آنتیگونه نیز معصوم نیست. بحران از آنجایی‌‌ی آغاز می‌شود که هر یک، حقیقت محدود خود را به حقیقت به مثابه یک كل مطلق تبدیل می‌کند. در واقع، هرگاه بخشی از حقیقت بخواهد جای کل حقیقت را بگیرد، بحران آغاز می‌شود.
ادامه در پایین 👇👇👇...

🔰 @Realmofpolitics
Forwarded from 📚«مُلکِ سیاست»📚 (بهروز زواریان)
📚«مُلکِ سیاست»📚
💠 چرا هگل، آنتیگونه سوفوکلس را يكي از کلیدهاي فهم فروپاشی جهان یونانی می‌داند؟ ☆ @RealmOfPolitics بهروز زواریان ■ هرکسی که یکی دو تفسیر رایج کتاب پدیدارشناسی روح هگل را مطالعه کند بیش از پیش متقاعد خواهد شد که هگل، كتاب آنتیگونه اثر سوفوکلس را به مثابه…
... 👆👆👆 ادامه از بالا
🔰 @Realmofpolitics


■ به همین دلیل است که هگل معتقد است تاریخ پس از یونان ناگزیر باید وارد مرحله‌ای تازه می‌شد. جهان دیگر نمی‌تواند بر وحدت ساده و طبیعی میان خانواده و پولیس استوار بماند زیرا پیش از این مشخص شده است که دستکم یکبار در تاربخ در صورت برخورد دو حقیقت که نمی‌توانند باهم به آشتی برسند، بحران ظاهر می‌شود. اکنون مسئله این بود که خود عقل بدون دست بردن در نظم امور باید صورتی از حیات سیاسی را پدید می‌آورد که بتواند این دو حوزه را در سطحی بالاتر حفظ کند؛ نه با حذف یکی به سود دیگری، بلکه با حفظ هر دو در نظمی که عقل مرکز ثقل آن است. این همان چیزی است که بعدها در فلسفه حق، در قالب دولت عقلانی، جامعه مدنی و نهادهای حقوقی صورت‌بندی می‌شود.
■ در حقیقت، آنتیگونه برای هگل هم نمایشنامه‌ای است که می‌توان آن را بارها مطالعه کرد و هر بار انکشافاتی ادبی داشت؛ و هم لحظه‌ای است که انسان درمی‌یابد هر ن‌ظم پایداری باید حذف یکی از سرچشمه‌های مشروعیت را کنار بگذارد. هرگاه قانون الهی بخواهد تمام عرصه زندگی را در اختیار بگیرد، دولت فرو می‌ریزد؛ و هرگاه دولت خود را یگانه سرچشمه مشروعیت بداند، بنیادهای اخلاقی جامعه از میان می‌روند. پس هیچدکدام از این دو، به‌تنهایی، قادر به حمل تمام حقیقت نیست.
■ شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین درس آنتیگونه نزد هگل آنطوری که من فهمیدم این است که تمدن‌ها صرفا بر اثر شکست نظامی یا بحران اقتصادی فرونمی‌ریزند، زیرا گاهی شکافی عمیق‌تر از درون وجود دارد که باعث فروپاشی می‌شود؛ شکافی که در آن، دو حقیقت مشروع دیگر زبانی مشترک برای دیالوگ ندارند - یعنی نمی‌توانند در سطح عقل به وحدت برسند که کثرت نیز در آن باقی است. هنگامی که هر طرف خود را تمام حقیقت بداند، دیگر مجالی برای آشتی باقی نمی‌ماند و سیاست، به جای آنکه عرصه تحقق آزادی باشد، به میدان نفی متقابل تبدیل می‌شود - چه‌قدر آشنا است این شکاف.
■ نتیجه‌ای که هگل از آنتیگونه می‌گیرد، فقط یونان باستان  را مطمح نظر قرلر نمی‌دهد، زیرا او درباره منطق تاریخ به طور کلی سخن می‌گوید؛ یعنی بر مبنای تجربه تاریخ هر جامعه‌ای که نتواند میان سرچشمه‌های مختلف مشروعیت، وحدتی عقلانی برقرار کند، دیر یا زود وارد وضعیتی تراژیک میش‌و‌د. در چنین وضعی، نزاع دیگر میان حق و باطل نیست، میان دو حقی است که هر یک فقط بخشی از حقیقت را نمایندگی می‌کنند. از نظر هگل، هنر عقل آن است که این دو را در سطحی والاتر حل‌ورفع کند؛ زیرا تنها از این راه است که آزادی می‌تواند به سلامت از دل تراژدی عبور کند و وارد نظمی پایدار شود. شاید به همین دلیل است که آنتیگونه، پس از بیش از دو هزار سال، همچنان برای هگل یکی از ژرف‌ترین متون فلسفه سیاسی باقی می‌ماند؛ زیرا نشان می‌دهد هیچ تمدنی فقط با قدرت یا فقط با اتکاء صرف بر سنت پایدار نمی‌ماند، بلکه بقای آن در گرو توانایی آشتی دادن یعنی وحدت معقول حقیقت در درون یک کل عقلانی است.

چه کسی تصور می‌کند امروز این شکاف می‌تواند در یک کل عقلانی به آشتی برسد - مسئله حذف‌کردن نیست، زیرا ممکن است علی‌الظاهر یک طرف به محاق برود، اما این امکان نیز هست که دوباره مثل عفونت از شکاف زخمی که ظاهرا خوب شده است، بیرون بریزد.

🔰 @Realmofpolitics
ووک راست‌گرا
نگاهی به خیزش نادیده‌شدگان آمریکایی

جنبش ووک (بیداری)، جنبشی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بود که پس از شکست «مبارزه‌ی سوسیالیستی» قرن بیستم پدیدار شد. اقتصاد مبتنی بر بازار و مالکیت خصوصی، سوسیالیسم مرکزگرایانه‌ی شوروی و متحدانش را بلعید. اما بخشی از چپ‌گرایان با تلفیقی از مکتب فرانکفورت، مکتب انتقادی فرانسه، لیبرالیسم رادیکال فرهنگی و آموزه‌های مبارزاتی مارکسیستی، این‌بار حمله را نه در اقتصاد، که در زمین فرهنگ، نهادهای اجتماعی و رسانه‌ها طلب کردند. به‌جای «کارگران»، این‌بار هدف «مبارزه» «حاشیه‌نشین»ها بودند؛ اقلیت‌های جنسی، جنسیتی، مذهبی یا مهاجران. ووکیسم با هر گونه «کلان‌روایت» اجتماعی و فرهنگی، اعم از خانواده، میهن یا کلیشه‌های جنسیت، از آن رو که آن‌ها را به ندیدن استثناها و سرکوب حاشیه متهم می‌کند، مخالف است. تلاش آن‌ها نه برای یک انقلاب سیاسی، که برای براندازی دیدگاه‌های مسلط جامعه به‌واسطه‌ی رسانه و هنر و سرگرمی بود.
در مقابل اما، خاصه در ایالات متحده، جنبشی دیگر در مقابله با آن‌ها پدید آمد که می‌شود شباهت‌های رفتاری و تاکتیکی بسیاری را در این دو مشاهده کرد که آن را «ووک راست» می‌نامم. جریانی که چهره‌هایی مثل استیو بنن داشت، و امروز می‌توان نتیجه‌ی آن را روی صندلی معاون رئیس‌جمهور آمریکا، جی.دی. ونس دید.
ووک راست از همان منطق ووکیسم چپ‌گرایانه آغاز می‌کند؛ فرآیندها، سازوکارها و نهادهای غربی، امروز گروهی را نادیده می‌گیرند. اما این گروه نه اقلیت‌های ادعایی چپ‌گرایان، که کسانی هستند که روزگاری در هسته‌ی جوامع غربی قرار داشتند؛ سفیدپوستان مذهبی فقیر که در شهرهای کوچک و روستاها سکونت دارند. ونس در کتاب «هیل بیلی: روزگار آمریکایی‌های پشت کوه‌نشین» ادعا می‌کند که امروز، قشر بزرگی از دسته‌ی یادشده، از یاد تصمیم‌گیران سیاسی و اقتصادی آمریکا رفته‌اند و دچار مشکلات عدیده‌ی اجتماعی و اقتصادی شده‌اند؛ فقر، فساد اخلاقی و گسترش اعتیاد به الکل و مخدرات. ووک راست ادعا می‌کند که جهانی‌سازی اقتصاد، گسترش بازارهای مالی و صنایع خدماتی به‌جای تولید و حفظ نظم جهانی به واسطه‌ی نیروی نظامی گسترده در سراسر دنیا، تنها به سود تکنوکرات‌ها و بوروکرات‌های ساحل‌نشین است و این تصمیمات، روندها و نهادها، آورده‌ای جز ضرر برای زندگی طبقات و مناطقی که امثال ونس در میان آمریکا در آن‌ها بزرگ شده‌اند ندارد.
ووک راست امروز با تیشه‌ی انتقاد به سمت تمام روایت‌های آمریکای معاصر می‌رود؛ اگر اقتصاد آزاد، مهاجرت آسان یا حضور نظامی، مشی ممتد آمریکای پس از جنگ جهانی دوم بود، ووک راست طرفدار حمایت‌گرایی اقتصادی، بازگشت صنایع به خاک آمریکا با تهدید تعرفه، انزواگرایی بین‌المللی و تضعیف پیمان‌های جهانی مثل ناتو است.
با آن‌ها هم‌نظر باشیم یا نه، اهمیتی ندارد. در میانه‌ی دهه‌ی ۲۰۲۰، این جریان آنقدر قدرت دارد که سیاست خارجی آمریکا را دوپاره کند، دست به اخراج مهاجرین غیرقانونی به صورت گسترده بزند یا کلیشه‌های تثبیت‌شده‌ی چند دهه‌ی اخیر سیاست آمریکا را بشکند. بازندگان سیاست چند دهه‌ایِ «رویای آمریکایی»، امروز بر عنان قدرت نشسته‌اند و آن‌چه حق غصب‌شده‌ی خود می‌دانند را طلب می‌کنند. چه یک ترند زودگذر باشد چه یک تغییر بنیادی، ووک راست امروز مهمترین جریان منسجم «محافظه‌کاری آمریکایی» است.
@youngconservative
Forwarded from تأملات
«بنابراین، در فعالیت سیاسی، انسان‌ها بر دریایی بی‌کران دریانوردی می‌کنند؛ نه بندری برای پناه گرفتن وجود دارد و نه بستری برای لنگر انداختن؛ نه نقطهٔ آغاز معینی در کار است و نه مقصدی از پیش تعیین‌شده. مقصود این سفر تنها آن است که کشتی بر تعادل خود باقی بماند و غرق نشود. دریا هم دوست است و هم دشمن؛ و هنر کشتی‌رانی در این است که با بهره‌گیری از منابع و امکاناتِ یک شیوهٔ رفتاریِ سنتی، از هر موقعیت خصمانه، دوستی بسازیم.»

—مایکل اوکشات، آموزش سیاسی
امروز، آن‌چه بیش از واقعه‌ی عاشورای سال ۶۱ قمری، محتاج مرثیه‌‌سرایی است خود «عاشورا» است؛ «مرثیه‌ای برای مرثیه‌ی عاشورا».
این‌که مدعیان حراست از آن میراث، چطور به مسخ‌شدگانی تبدیل شدند که فرقی با شیاطین روایت کربلا ندارند...

Corruptio optimi pessima est*

#پرتاب‌ها

*فساد بهترین‌، بدترین است.
Forwarded from Bookollo (Mel)
کم پیش می‌آید پلیدی درجا شکلی به خود بگیرد. اغلب، ابتدای کار با زمزمه‌ای آغاز می‌شود. یک نیم‌نگاه. یک خیانت. اما بعدش، پا می‌گیرد و ریشه می‌دواند، گرچه هنوز ناپیداست و کسی متوجهش نیست. تنها در قصه‌های پریان است که پلیدی شکل و شمایلی درست و حسابی دارد. گرگ‌های بد گنده، شاهان شرور، اهریمن‌ها و شیاطین...

هزارتوی پن | کورنلیا فونکه، گی‌یرمو دل تورو | #قاچ