محافظه‌کار جوان
2.09K subscribers
38 photos
3 videos
1 file
43 links
تأملات یک مبتدی در مورد انسان، دانش، زیبایی و جهان
ارتباط:
@matind_d
Download Telegram
یکی از بزرگترین بلایایی که به سبب نظام ج.ا بر سر جامعه‌ی ایران آمد، «سیاست‌زدگی» بود. خاصه در جریانات چند ماه اخیر، که همیشه و همه‌جا تلنباری از اخبار و تحلیل‌ها و بیم و امیدها بر دوش‌هایمان سنگینی می‌کرد.
امیدوارم روزی را ببینم که شر پروپاگاندا و هراس و میل به شنیدن نویز از سر این ملت باز گردد!

#پرتاب‌ها
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائماً یکسان نباشد حال دوران، غم مخور

دستگیری امجد یوسف، سیزده سال پس از جنایت محله‌ی تضامن دمشق و اعدام دسته‌جمعی حدود سیصد نفر از مخالفان بشار و سوزاندن اجساد...
هنگامی که چیزی از قید محدودکننده‌ای «آزاد» می‌شود، نه تنها امکانات شکوفایی‌بخش و بالنده‌‌اش، که هیولاهای درونش هم آزاد می‌شوند. و اگر در آن هنگام آمادگی و تسلط نداشته باشد، هیولاها تمام وجودش را می‌بلعند و به تمامی تبدیل به هیولا می‌شود.
بی‌ربط به تاریخ جوامع بشری، بالاخص تاریخ معاصر ما، نیست!
#پرتاب‌ها
ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این
روز فراق دوستان شب‌خوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم می‌زند اِستاده‌ام نُشّاب را
مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب را
امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بی‌وفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اعدا می‌کشد وین سنگ‌دل احباب را
فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را
«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»
ای بی‌بصر! من می‌روم او می‌کشد قلاب را

شیخ اجل، سعدی شیرازی

#خوش‌نویس
@youngconservative
دغلکاری نخبگان، کانال اصغر حکمتیار
آزادی! قبلا گفتم که آزادی عجیب ترین شعار دنیاست و تقریبا همواره معنی استبداد می دهد. گفتیم که هم مشروطه و هم۵۷ نشان داد دغلکاری که فریاد آزادی خواهی اش از همه بلند تر است بیشترین خودکامگی را دارد. حتی در آمریکا هم این امر بروز می کند. هم لیبرال های فرهنگی…
چه چیزی قرار است «آزاد» شود‍؟

قسمت اول: هیولای رها

آزادی، در کنار عدالت، بی‌شک مهم‌ترین آرمان بشر متمدن بوده است؛ فلاسفه، روشنفکران و نویسندگان همواره آن را غایتی برای کنش‌های اجتماعی و سیاسی خود مشخص کرده‌اند و تحولات و انقلاب‌های معاصر نیز ادعای آزادی‌خواهی داشتند؛ از انقلاب فرانسه تا انقلاب اکتبر، از می ۶۸ تا بهمن ۵۷.
آن‌چه همواره مورد مناقشه بوده است، تعبیر ما از آزادی است. «آزادیِ چه کسی»، «آزادی از چه چیزی» و «آزادی برای چه کاری». برای جمهوری‌خواهان روسوئیست فرانسوی، هدف «آزادی «وحشی نجیب» از رنج‌های [تمدن] سلسله‌مراتب سلطنتی برای تشکیل حکومت ملی» بود و برای مارکسیست-لنینیست‌های روس، «آزادی پرولتاریای جهانی از بند سرمایه و استبداد».
امّا همان‌طور که بشر، از دوتوکویل و داستایوفسکی و بولگاکف و سولژنتسین تا خود ما تجربه کرده‌ایم، آن‌چه زیر پرچم آزادی رخ داد، بس‌بسیار هولناک‌تر از آن‌چیزی بود که پیش‌تر می‌زیست؛ آن‌چه می‌توان از هگل آموخت همین بصیرت است که «هر نفی، واجد ایجابیتی است که نفی‌کننده باید مسئولیتش را برعهده بگیرد». «آزادی» از نظمی که پیش‌تر وجود داشت، نه منجر به شکوفایی، که منجر به آزاد شدن هیولاها شد. روبسپیر در پاریس و استالین در مسکو، چنان دهشتناک بودند که بسیاری ناامیدانه، حسرت نظم ناقص پیشین را می‌خوردند. آزادی در تاریخ معاصر ما، به دلیل برداشت انتزاعی، مطلق‌گرایانه و یک‌طرفه‌ی داعیه‌دارانش، معمولاً تنها روکشی برای بردگی و وحشت قدرتمندتری بود که شیره‌ی زندگی جوامع را می‌مکید.

پ.ن: در قسمت بعد، از فهمی تاریخ‌مند، همه‌جانبه و متعادل از آزادی خواهم نوشت. فهمی که به نظرم پادزهر کژفهمی‌های رایج از آزادی است.
@youngconservative
محافظه‌کار جوان
چه چیزی قرار است «آزاد» شود‍؟ قسمت اول: هیولای رها آزادی، در کنار عدالت، بی‌شک مهم‌ترین آرمان بشر متمدن بوده است؛ فلاسفه، روشنفکران و نویسندگان همواره آن را غایتی برای کنش‌های اجتماعی و سیاسی خود مشخص کرده‌اند و تحولات و انقلاب‌های معاصر نیز ادعای آزادی‌خواهی…
چه چیزی قرار است «آزاد» شود؟

قسمت دوم: آزادی به مثابه یک میراث

«در قانونِ مشهور سوم مربوط به چارلز اول، به نام دادخواست حقوق، پارلمان به شاه می‌گوید «اتباعِ شما این ازادی را به ارث برده‌اند» و امتیازات خود را نه تحت اصولِ انتزاعیِ «حقوق بشر»، بلکه به‌عنوانِ «حقوق انسان انگلیسی» تقاضا می‌کنند، به‌عنوانِ میراث برامده از نیاکان»
ادموند برک


در مقابل «آزاد شدن» انتزاعیِ انقلابیون، می‌توان از حقِ «آزاد بودن» سخن گفت. نظرگاهی که عصاره‌ی فلسفه‌ی سیاسیِ آنگلوساکسون است؛ آزادی این‌که هر شخص در هر خانواده و صنف و عقیده‌ای، حق آن را دارد که در چهارچوب‌های صیقل‌خورده در طول تاریخ، زیست خود را سامان دهد، اهداف خود را پیگیری کند و با هم‌نوعانش تعامل داشته باشد. آزادی در این برداشت، نه امری یک‌باره و شورمندی‌ای مجنون‌وار، که مبتنی بر انباشت شیوه‌ی زیست متمدنانه‌ای است که نسل‌ها و نسل‌ها نیاکان ما آن را تجربه کرده‌اند و بر این تجربه‌ی زیسته چیزی افزودند. شکلی از نظام اجتماعی که غایتی برون از خود ندارد؛ هر عضو آن غایتی مختص خویش دارد که در یک هارمونی، کلیتی به نام «جامعه» را می‌سازد. سنت‌های این نظام، اگر چه هیچ‌گاه ثابت نیستند و لنگری برای ثباتی ابدی ندارند، اما ثباتی نسبی و منعطف ایجاد می‌کنند، ثباتی که برای انباشت دانش، فرهنگ و انحاء متفاوت سبک‌های زیستن ضروری است.

@youngconservative

ملّی‌گراییِ واژگون
واکاوی یکی از ریشه‌های فلاکت

اسلامِ سیاسی با طعم شیعی و مارکسیسمِ مبارزِ جهان‌سومی، به عنوان دو بنیاد اندیشگانیِ انقلابِ ۵۷ و حکومت برآمده از آن شناخته می‌شوند. تشخیصی که گفته‌ها و مکتوباتِ سرآمدانِ جریاناتِ ۵۷‌‍ی و خط مشیِ جمهوری اسلامی آن را تأیید می‌کنند. امّا ضمنِ قبول این دیدگاه، می‌توان با اندکی تیزبینی و تأمل، شقِّ سومی نیز برای تبارشناسیِ این وضعیت پیدا کرد؛ ملّی‌گرایی!
در قرن بیستم و خصوصاً پس از جنگِ دومِ جهانی، شکلی از سیاست‌ورزی در کشورهای غیرغربی در مقابل نظامِ سرمایه‌داری بلوک غرب و کمونیسمِ روسی پدیدار شد که می‌توان آن را «ملّی‌گراییِ ضداستعماری» دانست که مظهر و نمادِ آن در ایران محمد مصدق و در جهانِ عرب، جمال عبدالناصر بود‌. نظام‌هایی که اگر چه الزاماً سوسیالیست نبودند، اما از ابزارهای چپ‌گرایی قبل و پس از قبضه‌ی قدرت استفاده می‌کردند؛‌ توده‌گرایی، هیجان‌محوری، اقتصادِ دولتی و پروژه‌های صنعتی و دشمنی با آن‌چه «استعمار» یا «امپریالیسم» می‌دانستند. در ایران، با توجّه به علاقه و پافشاریِ پهلوی‌ها بر مظاهرِ ملّی، در ابتدا و بر پایه‌ی شور مبارزاتی اسلام‌گرایانه و دستِ چپیِ اوایلِ انقلاب، انقلابیون، جز اندکی از روشنفکرانِ «مصدقی»، غالباً بر نفیِ گفتمانِ ملّی‌گرایانه اصرار می‌ورزیدند، امّا با محو تدریجیِ مارکسیسم در دهه‌های اخیر و تضعیفِ هویّتِ «شیعه‌ی انقلابی»، نظامِ حاکم بار دیگر دست به بازآرایی آن گفتمان زده است؛ اگر غرب پیش‌تر، «بورژوازیِ امپریالیست» یا «کافرانِ لیبرال» بود، امروز «متجاوزانِ طمع‌کرده به خاک و منابعِ ما» است و حاکمان نیز به عنوان «مدافعانِ میهن اهورایی» تبلیغ می‌شوند.
بی‌شکْ میهن‌دوستی یکی از فضائلِ مهمِّ بشری است. میهنْ زیست‌جهان اجتماعی، فرهنگی، مدنی و اخلاقیِ ماست. امّا آن‌چه میهن‌دوستیِ راستین را از هیجانات تبلیغی و جنگ‌محورانه تمیز می‌دهد، فهمی است که باید از این مهم تبیین کرد؛‌ میهن، آن‌گونه که هست و می‌توان و باید بدان عشق ورزید، ارگانیسم متشکل از اجزایش است. از بطن شهرهای بزرگش تا عمقِ روستاهای دورش و دلِ زمزمه‌ی کوچ‌نشینانش. میهن، «میراث گذشته، زیستِ اکنون و امید آینده» است. میهن، بستری است برای شکوفا زیستن و بالیدن. میهن از ما و بر ما است. هر تکه‌ای از طبیعتش، هر گوشه‌ای از آثارِ باستانی‌اش و لبخندِ هر کودکش، به‌سان قطره‌ای است که دریاچه‌ی یک «کشور» را می‌سازد. برخلافِ این نگاه، ملّی‌گراییِ ذکرشده، میهن را چماقی می‌بیند که باید از آن برای زدن بر سرِ بقیه، خصوصاً «هم‌میهن»‍انی که به نظرش «مطلوب» نیستند، استفاده کرد. وطن برای او نه خانه، که به مثابه‌ی سفره‌ی غنمیتی است. «ملّی‌گرا» خود را نه به عنوان یک پاس‌بانِ موقر و نجیب از زیستنِ همراهانش، که به عنوانِ یک «ناموس‌پرست» می‌بیند. که اگر میهن و واقعیاتش، آن‌گونه که در خیالاتِ خود می‌پرواند نبود، حق دارد آن‌را به آتش بکشد. سرنوشتِ غم‌انگیز آلمانِ هیتلر، مصرِ ناصر، عراقِ صدام یا سوریه‌ی اسدها، حاصل همین نگاه بود. امید آن است که ایرانِ ما آینه‌ی عبرت نشود.
@youngconservative
Forwarded from جناب گاو
جوامع رو به موت قانون تلنبار می‌کنند، درست مثل انسان‌های رو به موت که دارو تلنبار می‌کنند!


“Dying societies accumulate laws like dying men accumulate remedies.”
– Nicolás Gómez Dávila
وینستون چرچیل!
مرثیه‌ای بر زوال منش سیاست‌مدارانه در عصر ما

«ستم‌گر بر قلهٔ قدرت ایستاده بود. تقابلِ میانِ سیاست‌مدارِ شکست‌ناپذیر و بزرگ‌منش [چرچیل] و آن جبارِ دیوانه [هیتلر]. این نمایش، در سادگیِ آشکارش، یکی از بزرگ‌ترین درس‌هایی است که انسان‌ها در هر زمان می‌توانند بیاموزند.»
لئو اشتراوس

چرچیل یکی از مناقشه‌برانگیزترین شخصیت‌های سیاسیِ قرنِ بیستم است. از یک طرف، پیش‌گویی که بویِ ویران‌گری نازی‌ها را از دور استشمام می‌کرد و به مصالحه‌گران هشدار می‌داد و بعدتر، خود ناجیِ اروپا شد و از سویی دیگر، از نگاه برخی، «شیطان»‍ی که در مستعمراتِ امپراتوری بریتانیا کارنامه‌ای سیاه دارد.
کتابِ «سیاست رنسانس و روشن‌گری»، که شرحی بدیع از آرای لئو اشتراوس و مایکل اوکشات به عنوان دو ستون اندیشه‌ی محافظه‌کارانه‌ی قرن بیستم است، (و امید است به زودی ترجمه‌ی آن را عرضه کنیم)، در بخشی کوتاه به برداشت لئو اشتراوس، مورخِ عظیم فلسفه‌ی سیاسی، از زندگی سیاسی چرچیل و رهبری‌اش در مقابل جنون هیتلر می‌پردازد.
«مایکل برلی، ...، از هیملر نقل می‌کند که صریحاً اعتراف می‌کرد نوع انسانی‌ای که آن «برادری» می‌کوشید پدید آورد، «در یک نسل ساخته نخواهد شد؛ برای این کار، یک ملت باید پشتِ سرِ خود تاریخِ خوش‌اقبالِ سیصد یا چهارصدساله‌ای به‌عنوانِ نژادِ فرمانروا داشته باشد؛ همان‌گونه که انگلستان دارد.». اگر هسته‌ی حقیقتِ این سخن را از جهان‌بینیِ دهشتناکِ هیملر جدا کنیم، نیاکانِ چرچیل واقعاً بخشی از چنین تاریخی بودند.». اشتراوس توضیح می‌دهد که چرچیل نه به‌سبب نژادش، که به‌خاطر آموزشی که از سوی میراث آموزشی بریتانیا، و بعدتر به انتخاب خود گرفته بود، به یک سیاست‌مدارِ والامنش تبدیل شده بود و منشی معتدل و سلیم در پیش داشت. چرچیل هم از محافظه‌کاری خشک و تنگ‌نظرانه‌ی توری‌های معاصرش به‌دور بود و هم از توده‌گرایی هیجانی و کور. او در عینِ واقع‌گرایی و دوری از «مهندسی اجتماعی»، می‌دانست که اراده‌ی سیاسی را چطور به کار گیرد و می‌توانست آن را در جای درست اعمال کند.
می‌توان اعتراف کرد که بررسیِ زندگیِ این سیاست‌مدارِ راستین، زخمی دردناک را در زندگی ما می‌فشارد. یادآوری آن‌که با تمام پیشرفت‌ها، سیاست‌مدارانِ درجه اول ما از اصول و منش عاقلانه فاصله گرفتند و به انحاء مختلف درگیرِ ایدئولوژی‌ها، دوقطبی‌های مقطعی و منافع کوتاه‌مدت شده‌اند. واضح‌ترین مثالش را می‌توان در رئیس‌جمهورِ امروز آمریکا دید. رهبری که روزی از «بازگشت ایران به عصر حجر!» سخن می‌گوید و فردایش از «مردان باهوشِ جدید در رهبری ایران!». در حالی که هیچ یک از ادعاهایش، چیزی بیشتر از شانتاژِ رسانه‌ای نیستند و هیچ‌کدام جهان را قادر نمی‌سازد که مشکلاتی مثل برنامه‌ی هسته‌ای و محاصره‌ی دریایی ایران یا انسداد تنگه‌ی هرمز را حل کند.
@youngconservative
Forwarded from تأملات
«لیبرال‌های مدرن تمایل دارند ایدهٔ سنت را به سخره بگیرند. آن‌ها به ما می‌گویند که تمام سنت‌ها «ابداع شده‌اند»، که تلویحاً بدان معناست که می‌توان آن‌ها را بدون هیچ پیامد ناگواری جایگزین کرد. این ایده تنها در صورتی معقول است که نمونه‌های پیش‌پاافتاده‌ای را در نظر بگیرید؛ رقص محلی اسکاتلندی، لباس کوهستان‌نشینان (هایلند)، مراسم تاج‌گذاری، کارت‌های تبریک کریسمس، و هر چیز دیگری که با برچسب «میراث» همراه است. یک سنت واقعی یک ابداع نیست؛ بلکه محصول فرعی و ناخواستهٔ ابداع است، که خود امکان ابداع را نیز فراهم می‌کند... [یک] سنت، دقیقاً به این دلیل که ابداع نشده است، دارای اقتدار است. «محصولات فرعیِ ناخواستهٔ» ابداع، حاوی دانشی بیش از آن چیزی هستند که هر فردی بتواند بدون کمک دیگران کشف کند.»

—Roger Scruton
Forwarded from حافظه تاریخی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وینستون چرچیل، نماینده وقت مجلس عوام، در انتقاد از سیاست مماشات نخست‌وزیر بریتانیا با آلمان نازی و امضای توافق صلح پیش از جنگ جهانی دوم (۱۹۳۸):
به شما حق انتخاب بین جنگ و ننگ داده شد. ننگ را برگزیدید. جنگ نیز نصیب‌تان خواهد شد
@hafezeye_tarikhi
Forwarded from تأملات
«فضایل صرفاً گرایشاتی برای عمل کردن به شیوه‌های خاص نیستند، بلکه گرایشاتی برای احساس کردن به شیوه‌های خاص نیز هستند. رفتار کردن بر اساس فضیلت، آن‌گونه که بعدها کانت می‌اندیشید، به معنای عمل کردن برخلاف میل و گرایش درونی نیست؛ بلکه به معنای عمل کردن از روی گرایشی است که در اثر پرورش و تربیت فضایل شکل گرفته است.»

—السدیر مک‌اینتایر، در پی فضیلت (ص ۱۴۹)
«تقلیلِ نظمِ سیاسی به عملیاتِ بازار، خطایی است هم‌تراز با خطای سوسیالیسمِ انقلابی در تقلیلِ سیاست به یک طرح. ادموند برک در «تأملاتی بر انقلاب در فرانسه»اش علیهِ آنچه سیاستِ «هندسی»ِ انقلابيونِ فرانسوی نام داد، استدلال کرد -سیاستی که یک هدفِ عقلانی و یک راه‌کارِ جمعی برای دست‌یابی به آن هدف را پیش می‌نهد و کلِ جامعه را پشتِ برنامه‌ی حاصل بسیج می‌کند. برک جامعه را به مثابه‌ی انجمنی از رفتگان، زندگان و نسل‌های آینده می‌دید که اصلِ پیونددهنده‌ی آن نه قرارداد، بلکه چیزی است که بیشتر به عشق شباهت دارد. جامعه ارثیه‌ی مشترکی است که به خاطرش یاد می‌گیریم مطالباتِ خود را محدود کنیم تا جایگاهِ خود را در امور -به عنوانِ بخشی از زنجیره‌ی پیوسته‌ی {دست به دست} گرفتن و دادن- لحاظ کنیم و دریابیم که قرار نیست چیزهایِ خوبی را که به ما رسیده‌اند، ضایع کنیم. در اینجا رشته‌ای از تعهد وجود دارد که ما را به کسانی که آنچه داریم از آنها به ما رسیده است، پیوند می‌دهد؛ و دغدغه‌ی ما برای آینده {هم}، امتدادِ همان رشته است. ما آینده‌ی جامعه خود را نه با محاسباتِ فرضیِ هزینه-فایده، بلکه به طور ملموس‌تر، با در نظر گرفتنِ خود، به عنوانِ وارثِ منافع {و امکانات} و واسطه‌ی انتقالِ آن‌ها {به نسل‌های بعدی} لحاظ می‌کنیم.
شکایتِ برک علیهِ انقلابیون این بود که آنها به خود حق می‌دادند همه اعتمادها و {سرمایه‌های} به ودیعه ‌نهاده‌{=همه‌ی دارایی‌های مادی و معنویِ تراداده از سوی نسل‌های پیشین} را بر سرِ شرایطِ اضطراریِ خودساخته‌شان خرج کنند.»

راجر اسکروتن: راهنمای محافظه‌کار بودن
از ترجمه‌ی آقای محمود رضوانی

@youngconservative
استیصال ایرانی
بی‌پناهی در برابر توحش مطلق
۱/۲

«ما بسیار زیاد بودیم و فکر می‌کردیم کار تمام است. ناگهان از چهار طرف تیراندازی شروع شد، اول فکر کردم تیر ساچمه‌ای و یا هوایی است. اما درو و برم آدم‌ها یکی یکی به زمین می‌افتادند و بلند نمی‌شدند. من زخمی شدم و توانستم بگریزم. فردا به آن‌جا برگشتم و دیدم که تمام میدان سراسر خون بود ...»
روایتی از شب خونین ۱۸ دی‌ماه در کرج
وضعیت ایران در دهه‌ی اخیر، در نگاه اول حیرت‌آمیز و تعجب‌برانگیز است؛ چهار جنبش اجتماعی-سیاسی سراسری در هشت سال، با انگیزه‌های معیشتی، آزادی‌خواهانه و وطن‌دوستانه، که به صورتی وحشیانه و خونین سرکوب شده‌اند، و دو جنگ خارجی در کمتر از هشت ماه از طرف دو نیروی نظامی ابرقدرت جهان که اکثریتی از سران سیاسی، نظامی و امنیتی را حذف کرد و چندین هزار نفر از بدنه‌ی نظامی را به کشتن داد. پیش‌بینیِ عقل سلیمِ ناآشنا، در این شرایط این است که حتی در صورت بقای نظام حاکم، تزلزل‌ها و ریزش‌های کلیدی و مهمی رخ داده باشد یا نظام، دست به اصلاحاتی بنیادی بزند. اما امروز وضعیت این‌طور نیست! نظام محکم بر مواضع خود ایستاده و هیچ عنصر تهدیدآمیزی برای این‌که بقایش به خطر بیافتد، حداقل در میان‌مدت، وجود ندارد.
من قصد دارم محتاطانه به واکاویِ تاریخیِ علتِ این استیصال جامعه و قدرت هیولای حاکم بر آن بپردازم. قدرتی که انگار تجسم رویای کابوس‌وار موسولینی است:
«همه چیز در دولت، برای دولت و هیچ چیز خارج از دولت».

لازم به ذکر است که این متن، یک «دادگاه تاریخ» نیست و صرفاً تلاشی برای دیدن یک تصویر کلی است.
با مقایسه‌ی امروز ما با توازن نیروها در دوران مشروطه شروع می‌کنم که متن مهرپویا علا به خوبی به وارسی آن پرداخته. جامعه‌ای که با همه‌ی نقصان‌هایش، توان آن را داشت که در مقابل حاکمیتش مقاومت کند. ایلات، ارتباطات فرهنگی و اجتماعی محلی و استقلال نسبی کمک می‌کرد تا جامعه در موازات یا در صورت لزوم، در مقابلِ دولت، امور خود را سامان دهد و به زیستن ادامه دهد. اما پس از اشغال دهشت‌آفرین ایران در جنگ اول جهانی، فجایع متعاقبش و شکست مشروطه‌ی ایرانی، فضایی برای ورود ویروس‌های رایج قرن بیستم به فضای فکری و طبعاً فضای سیاسی ایران ایجاد شد؛ مرکزگرایی فرانسوی، نظامی‌گری و «اقتصادِ جنگ» آلمانی و بولشویسم روسی به سرعت در ایران تکثیر می‌شدند و دولت وقت هم به سبب اقتضائاتی که حس می‌کرد درگیر آن‌ها شد. ایلات و قومیت‌ها به بهانه‌ی «امنیت» و «وحدت ملی» سرکوب شدند، زمین‌داران به خاطر «توسعه‌ی صنعتی» تضعیف شدند و بازار نیز همچون آلمان در آن روزگاران، در خدمت پروژه‌های عظیم دولتی درآمد؛ «لویاتان» داشت روز به روز فربه‌تر می‌شد‌.

@youngconservative
استیصال ایرانی
بی‌پناهی در برابر توحش مطلق

۲/۲

پس از اشغال مجدد ایران در پی جنگ دوم، فضا کمی تلطیف شد و شکلی از «پارلمانی‌گری اشرافی» توانست مستقر شود، فضایی که با اختلالات تجزیه‌طلبانه‌ی دهه‌ی بیست، تروریسم چپ‌گرایان رادیکال و بنیادگرایان دینی، غائله‌ی ملی شدن نفت و مرداد ۳۲ مکرر تضعیف شد تا نظام سیاسی ایران به تدریج به «استبداد منور» باز گردد‌ و با «انقلاب سفید شاه و ملت» در سال ۴۲، با آخرین ضربه به پیوندها و قالب‌های سنتی ایران در جریان «اصلاحات ارضی»، روندِ «توده‌زایی» از جامعه‌ی ایران به اوج خود برسد. توده‌ای که برخلاف تصور شاه فقید و تکنوکرات‌هایش، پس از تضعیف نهادهای سنتی اعتقادی و اجتماعی‌اش، جذب زیست مدرن و شهری نشدند. بلکه بدل سیلی ملهم از شیعی‌گری با تم اخوان‌المسلمین و سوسیالیسم انقلابی شدند و به‌جای کافه‌ها و سینماهایی که به‌تدریج در حال رشد بودند، به پیاده‌نظامان خیابانی یک انقلاب تمام‌‌عیار شد و پس از پیروزی نیز، بر قدرت یکه‌تاز حکومت در ایران سوار شد و با تقویت هر چه بیشتر سازوکارهای سرکوب و تشکیل «فرقه» جایگاهش را محکم کرد.
با تصویر رسم‌شده، این‌بار تصور وضعیت چنین جامعه‌ای دشوار نیست؛ دولتی فرقه‌وار و ایدئولوژیک که به مدد رانت حاصل از تسلط تام و تمام بر منابع اقتصادی کشور و ارضای خواست‌های ایدئولوژیک اقلیت طرفدارش، سفت و محکم ایستاده و تمام امکانات اقتصادی، فرهنگی و ژئوپولیتیکی کشور را خرج خواسته‌های احمقانه‌اش در‌ درون و برون مرزها می‌کند و جنگ، تحریم و شورش‌های خونین را به جان می‌خرد (و حتی در سطحی، از آن‌ها تغذیه می‌کند!). و توده‌ای منفک و «اتمیزه» از اکثریت ساکنین کشور که نه تنها هیچ پناهگاه عاطفی، معنوی یا اجتماعی‌ای ندارد که به زیستِ معمول و بی‌دردسرش برسد، بلکه حتی هیچ سنت یا مناسک اجتماعی‌ای ندارد (ر.ک به نقش نماز جمعه در تداوم و استمرار انقلاب سوری‌ها بر علیه اسد) که بتواند با تکیه بر آن، رشادت‌ها و جان‌فشانی‌های گاه‌گاهش را مثمر ثمر، ممتد و نهادمند کند و نهادهایی موازی و در برابر هیولا بسازد‌.
وضعیتی که در آن طرفی، در کمتر از چند ساعت چند ده هزار نفر را «می‌کشند و زبانشان دراز است» و طرف دیگر هیچ سپری جز «یکی دو لایه لباسی که پوشیده» ندارد.
@youngconservative
Forwarded from کاوش
در سال ۲۰۱۳ نیروهای امنیتی وابسته به رژیم بشار اسد به خانه دکتر رانیا العباسی دندان‌پزشک و قهرمان شطرنج معروف سوریه در دمشق یورش بردند و ابتدا همسر او عبدالرحمن و چند روز بعد، خود رانیا، ۶ فرزندشان و حتی پرستار بچه‌ها را بازداشت کردند. اتهام آن‌ها کمک مالی همسر رانیا به یک خانواده آواره و جنگ‌زده اهل حمص بود که در نزدیکی مطبش اسکان یافته بودند. رژیم اسد این کمک‌های انسان‌دوستانه را به عنوان «تأمین مالی تروریسم» در نظر می‌گرفت. از آن زمان به بعد، این خانواده به طور کامل ناپدید شدند. کشته شدن همسر رانیا زیر شکنجه قبل‌تر توسط عکس‌های عکاس معروف به قیصر افشا شده بود اما از بقیه خانواده همچنان خبری نبود تا امروز که پس از ۱۳ سال، کمیسیون ملی مفقودین زیر نظر دولت احمد‌الشرع اعلام کرد که به شواهد موثقی دست یافته که رانیا و ۶ فرزندش زیر شکنجه در زندان کشته شده‌اند. رانیا العباسی یکی از معروف‌ترین‌ مفقودین انقلاب سوریه بود که ظاهراً بالاخره مشخص شده که چه بلایی بر سر او و کودکانش آورده‌اند اما یک سال و نیم پس از سقوط رژیم اسد، همچنان از سرنوشت هزاران نفر از سوری‌ها خبری در دست نیست.
Forwarded from تأملات
«گرفتاریِ روزگار ما این است که عقل‌گرایان آن‌قدر در پروژهٔ خود برای تخلیه کردن مایعی که آرمان‌های اخلاقی ما در آن معلق و زنده بودند کار کرده‌اند ــ و آن را چون چیزی بی‌ارزش دور ریخته‌اند ــ که اکنون تنها باقیمانده‌ای خشک و زبر در دست ما مانده است؛ باقیمانده‌ای که هنگام فروبردنش در گلو، ما را خفه می‌کند. نخست، تمام تلاش خود را می‌کنیم تا اقتدار والدین را نابود کنیم (به سبب سوءاستفاده‌هایی که به آن نسبت داده می‌شود)؛ سپس با لحنی احساساتی از کمبود «خانه‌های خوب» اظهار تأسف می‌کنیم؛ و سرانجام به ایجاد جانشین‌هایی روی می‌آوریم که خود، فرایند ویرانگری را کامل می‌کنند. و به همین دلیل است که، در میان بسیاری دیگر از پدیده‌های فاسد و ناسالم، شاهد این صحنه هستیم: گروهی از سیاستمداران ریاکار و عقل‌گرا که ایدئولوژیِ ازخودگذشتگی و خدمت اجتماعی را برای مردمی موعظه می‌کنند که خود آنان و پیشینیانشان تا حد توان کوشیده‌اند تنها ریشهٔ زندهٔ رفتار اخلاقی را در آن نابود کنند؛ و در برابرشان گروه دیگری از سیاستمداران قرار دارند که سرگرم این پروژه‌اند که ما را از عقل‌گرایی برهانند، اما الهام خود را از عقلانی‌سازیِ تازه‌ای از سنت سیاسی‌مان می‌گیرند.»

—مایکل اوکشات، عقل‌گرایی در سیاست (۱۹۴۷)