به_عقب_برنمیگردیم؛_زندگی،_زوال_و_امید_در_سوریۀ_جنگزده_نوشته_رانیا.pdf
2.9 MB
من و سوریه
قسمت اول؛ چی مینویسم؟ چرا مینویسم؟
اگر مرا بیشتر از سلام و احوالپرسی بشناسید، بیشک در حضورتان از جنبش سوریه که از ۲۰۱۱ شروع شد و تا اندکی پیش ادامه داشت، صحبت کردم. داستانی پر از درد و رنج و خون، که زیادی اسم گروهها حوصله را سر میبرد و جز اندکی که علایق قومی و مذهبی دارند، برای سایر مردم جهان چیزی جز اخبار حوصلهسربر دیگری از «جهان بربرها» نبود. من هم قصد روایت کل داستان را ندارم، این سلسله متن که نمیدانم چند قسمت خواهد شد، برداشتِ -تا حد زیادی احساسی- من از آدمهایی معمولی است که یا تصمیم گرفتند یا مجبور شدند که معمولی نباشند.
بخش زیادی از این روایات، از کتاب خانم رانیا ابوزید به دست من رسیده. کتابی که بیپرده و بیواسطه، چگونگی شروع و تداوم یک بحران بزرگ و تأثیرش روی زندگی آدمها را به ما نشان میدهد.
قسمت اول؛ چی مینویسم؟ چرا مینویسم؟
اگر مرا بیشتر از سلام و احوالپرسی بشناسید، بیشک در حضورتان از جنبش سوریه که از ۲۰۱۱ شروع شد و تا اندکی پیش ادامه داشت، صحبت کردم. داستانی پر از درد و رنج و خون، که زیادی اسم گروهها حوصله را سر میبرد و جز اندکی که علایق قومی و مذهبی دارند، برای سایر مردم جهان چیزی جز اخبار حوصلهسربر دیگری از «جهان بربرها» نبود. من هم قصد روایت کل داستان را ندارم، این سلسله متن که نمیدانم چند قسمت خواهد شد، برداشتِ -تا حد زیادی احساسی- من از آدمهایی معمولی است که یا تصمیم گرفتند یا مجبور شدند که معمولی نباشند.
بخش زیادی از این روایات، از کتاب خانم رانیا ابوزید به دست من رسیده. کتابی که بیپرده و بیواسطه، چگونگی شروع و تداوم یک بحران بزرگ و تأثیرش روی زندگی آدمها را به ما نشان میدهد.
محافظهکار جوان
به_عقب_برنمیگردیم؛_زندگی،_زوال_و_امید_در_سوریۀ_جنگزده_نوشته_رانیا.pdf
این سلسله متون، صرفاً تلاشی است برای پاسداشت روح بزرگ آنهایی که بودند و دیگر نیستند. از نگرگاه یک ناظر بیرونی که هنگام شروع «انقلاب»، هفت سال بیشتر نداشت و با موهبت شبکههای اجتماعی و کتاب، سعی کرده تصوری از آن شرایط داشته باشد.
قسمت اول را با متن کوتاهی از توئیتر تمام میکنم.
«امید که روزی بیاید که انقلاب سوریه را آنطور که بود روایت کنیم، از مردم پرشور حمص و درعا هم بگوییم، از سربازانی که برای سرپیچی از فرمانِ شلیک به هموطنانشان، شبانه از پادگان گریختند، از آنها که در میان تاریکی شب، با شمع به دنبال وطنشان میگشتند، خونشان را ریختند و زمینشان را سوزاندند.»
قسمت اول را با متن کوتاهی از توئیتر تمام میکنم.
«امید که روزی بیاید که انقلاب سوریه را آنطور که بود روایت کنیم، از مردم پرشور حمص و درعا هم بگوییم، از سربازانی که برای سرپیچی از فرمانِ شلیک به هموطنانشان، شبانه از پادگان گریختند، از آنها که در میان تاریکی شب، با شمع به دنبال وطنشان میگشتند، خونشان را ریختند و زمینشان را سوزاندند.»
محافظهکار جوان
به_عقب_برنمیگردیم؛_زندگی،_زوال_و_امید_در_سوریۀ_جنگزده_نوشته_رانیا.pdf
من و سوریه
قسمت دوم؛ یک «ما» وجود دارد.
من در یک شهر کوچک استان فارس متولد شدم و کودکیام را گذراندم، نوجوانیام در شیراز گذشت و امروز در تهران زندگی میکنم. تفاوت شکل زندگی آدمها در این سه جا همیشه برایم جالب و پر از نکته بود. با وجود تمام برتریهای زندگی در یک کلانشهر (هر چند به سبب شرایط، تهران از اکثر مزایای طبیعیاش محروم شده)، شهرهای کوچک یک مزیّت اساسی دارند؛ اعضای شهر مسئولیت بیشتری نسبت به یکدیگر دارند. اگر شکاف قومیتی یا مذهبی نباشد، درد یکی، درد همه است. جنبش سوریه، که اصل و اساسش مردم بومی روستاها و شهرهای کوچک و «ریف»ها (نواحی شهرکمانند اطراف شهرهای بزرگ) بودند. بر همین اساس شکل گرفت و رشد و نمو یافت. پیوندهای اجتماعی مستحکم اهالی، که در شعارها و سرودها هم نمود مییافت، باعث میشد زندگی در زیر بحران قابل تحملتر شود، چه سربازی که میجنگد، چه مادری که آشپزی میکند و چه پرستاری که از مجروحین و آسیبدیدگان حفاظت میکند، جزوی از یک کل بزرگتر هستند که به تداوم جنبش کمک کردند؛ همبستگیای که بسیار تلاش شد حفظ شود. از همسایههای دیوار به دیوار، تا هموطنهایی با چند صد کیلومتر فاصله و دین و عقاید متفاوت، یک «ما» میساختند که شعارش «واحد واحد واحد، شعب السوری واحد» بود و تمامشان خطاب به مادر کشتهشدگان میخواندند «نحن ولادک». برای ما که در حدود نیم قرن، شکلی از فردگرایی تودهوار و بدون چسب به یکدیگر تحمیل شد، باعث حسرت بسیار است و فقط و فقط میتوان امید داشت که حسی زیبا از همبستگی دگرباره جریاندار شود و «ایرانی»ها، از جنوب شرقی سیستان و بلوچستان تا نقطهی صفر مرزیِ لبِ ارس، به یک واحد، البته که متنوع و متکثر، بدل شوند.
قسمت دوم؛ یک «ما» وجود دارد.
من در یک شهر کوچک استان فارس متولد شدم و کودکیام را گذراندم، نوجوانیام در شیراز گذشت و امروز در تهران زندگی میکنم. تفاوت شکل زندگی آدمها در این سه جا همیشه برایم جالب و پر از نکته بود. با وجود تمام برتریهای زندگی در یک کلانشهر (هر چند به سبب شرایط، تهران از اکثر مزایای طبیعیاش محروم شده)، شهرهای کوچک یک مزیّت اساسی دارند؛ اعضای شهر مسئولیت بیشتری نسبت به یکدیگر دارند. اگر شکاف قومیتی یا مذهبی نباشد، درد یکی، درد همه است. جنبش سوریه، که اصل و اساسش مردم بومی روستاها و شهرهای کوچک و «ریف»ها (نواحی شهرکمانند اطراف شهرهای بزرگ) بودند. بر همین اساس شکل گرفت و رشد و نمو یافت. پیوندهای اجتماعی مستحکم اهالی، که در شعارها و سرودها هم نمود مییافت، باعث میشد زندگی در زیر بحران قابل تحملتر شود، چه سربازی که میجنگد، چه مادری که آشپزی میکند و چه پرستاری که از مجروحین و آسیبدیدگان حفاظت میکند، جزوی از یک کل بزرگتر هستند که به تداوم جنبش کمک کردند؛ همبستگیای که بسیار تلاش شد حفظ شود. از همسایههای دیوار به دیوار، تا هموطنهایی با چند صد کیلومتر فاصله و دین و عقاید متفاوت، یک «ما» میساختند که شعارش «واحد واحد واحد، شعب السوری واحد» بود و تمامشان خطاب به مادر کشتهشدگان میخواندند «نحن ولادک». برای ما که در حدود نیم قرن، شکلی از فردگرایی تودهوار و بدون چسب به یکدیگر تحمیل شد، باعث حسرت بسیار است و فقط و فقط میتوان امید داشت که حسی زیبا از همبستگی دگرباره جریاندار شود و «ایرانی»ها، از جنوب شرقی سیستان و بلوچستان تا نقطهی صفر مرزیِ لبِ ارس، به یک واحد، البته که متنوع و متکثر، بدل شوند.
آیا در دانشگاههای علوم پایه، «علم» تدریس میشود؟
من دانشجوی شیمی هستم، به اجبار هم این رشته و مسیر را انتخاب نکردهام. از وقتی به شناخت نسبیای از رشتهها رسیدم شیمی و فیزیک برایم به عنوان موضوعی برای مطالعه و کار جذاب بودند. یکی از تفریحاتم در دوران دبیرستان، تورق کتب آکادمیک و مرجع این رشتهها بوده و فکر میکنم اکنون میتوانم تجربهی شخصی خود را بازگو کنم.
در مورد ایرادات کلی نظام آموزشی فعلی ایران و حتی دنیا، دهها جلد کتاب و صدها ساعت سخنرانی موجود است و این نوشته تلاشی برای تکرار یا خلاصهی آنها نیست، گر چه با اکثریت آنها موافقم. این یک تجربه و تأمل شخصی است بر آنچه که دارد در دانشگاهها میگذرد.
به طور خلاصه، هدف اصلی و واقعی دانشگاههای امروز علوم طبیعی و فنّی در هر رشتهای، تبدیل دانشجو به ترکیبی از تکنسین و کارمند است؛ یک ربات با حافظهی زیاد برای حفظ خرواری فرمول، که میتواند مسائلی را که چند خط کد کامپیوتری و حتی یک فرمان یک خطی به هوش مصنوعی به راحتی حل میکنند را حل کند. توجه کنید که تازه راجع به دانشجویان تاپ و کوششگر این رشتهها صحبت میکنم. یعنی ایدهآل طراحان این سیستم آموزشی و مؤلفین کتب درسی در غایت امر، یک تکنسین است که فرمولهای مندرج را میتواند در مسائلی که آخر هر ترم روی برگه آورده میشود استفاده کرده و آنها را حل کند.
این روش هر چند برای دولتهای رانتی و پروار مثل ایران، کم کارمند مطیع تربیت نکرده است، اما در هیچ منطق صحیح و اخلاقیای جای نمیگیرد. اگر مراد، تربیت تکنسینهای آزمایشگاهی و صنعتی بود که دو ماه آموزش تئوریک اصولِ کاربردی و چند ماهی کارآموزی عملی کافی و وافر بود و این دستگاه بروکراتیک عظیم تقریباً هیچ کمکی به این امر نمیکند. اگر هم هدف، تعلیم دانشمندانِ خلاق و پژوهشگران علاقهمند بود، باز هم این حجم از بازی با عدد و رقم و تلاش برای حفظ کردن قواعد بسیار چه توجیهی دارد؟
از حق نگذریم، علوم طبیعی برای کسانی که علاقهمند باشند، جذابیت مسحورکنندهای دارد، توانایی تولید یک مادهی جدید، یا کشف یک قاعدهی علمی برای بسیاری از نوجوانان آنقدر کشش دارد که هر کدام به نسبت استعداد و تلاشش، بتواند دانش بشر را گسترش دهد، تکنولوژی را به جلو ببرد و در نهایت، رنجی از بشر بکاهد. اما وقتی دانشجویان در سطوح بالا هم درک نکرده باشند که چطور علوم به هم مرتبطند، فهم اصولی از مفاهیم مهمی مثل نیرو و انرژی نداشته باشند، ندانند «آنتروپی» چیست، تفاوت زنده و مرده در زیستشناسی به چه معناست، اصول ریاضی چطور استنتاج میشوند یا آزمایشهای ذهنی انیشتین و شرودینگر چطور صورتبندی میشوند، چطور میتوان انتظار داشت نقشی در پیشبرد این علوم داشته باشند؟
به تاریخ علم که بنگریم، تقریباً تمام پیشرفتهای اساسی، از یک ذهن خلاق و مبتکر نشات گرفته است. سنّت غنی علوم طبیعی و آموزشش، تبدیل به یک ویرانه شده و مهمترین کارکرد سیستم آموزشی امروز این است که خلاقیت را بکشد و یک ذهن رباتیک که والاترین کارش، ضرب چند عدد در هم یا زدن یک دکمه روی دستگاه است، تربیت کند.
پ.ن: اگر عمر من به دنیا باشد، وقتی تحصیلاتم تمام شد قطعاً یک کتاب آموزشی در رشتهی خودم که بر اساس درک مفاهیم و پرورش خلاقیت دانشجویان باشد تألیف میکنم. مرحوم ریچارد فاینمن، فیزیکدان فهیم و یکی از زیباترین مغزهای تاریخ علم، برای آموزش فیزیک کتابی عالی و پربار نوشته است که معالاسف به دلیل مغایرت با نظام روحکش آکادمیک امروز، از دید اساتید و دانشجویان پنهان مانده است.
@youngconservative
من دانشجوی شیمی هستم، به اجبار هم این رشته و مسیر را انتخاب نکردهام. از وقتی به شناخت نسبیای از رشتهها رسیدم شیمی و فیزیک برایم به عنوان موضوعی برای مطالعه و کار جذاب بودند. یکی از تفریحاتم در دوران دبیرستان، تورق کتب آکادمیک و مرجع این رشتهها بوده و فکر میکنم اکنون میتوانم تجربهی شخصی خود را بازگو کنم.
در مورد ایرادات کلی نظام آموزشی فعلی ایران و حتی دنیا، دهها جلد کتاب و صدها ساعت سخنرانی موجود است و این نوشته تلاشی برای تکرار یا خلاصهی آنها نیست، گر چه با اکثریت آنها موافقم. این یک تجربه و تأمل شخصی است بر آنچه که دارد در دانشگاهها میگذرد.
به طور خلاصه، هدف اصلی و واقعی دانشگاههای امروز علوم طبیعی و فنّی در هر رشتهای، تبدیل دانشجو به ترکیبی از تکنسین و کارمند است؛ یک ربات با حافظهی زیاد برای حفظ خرواری فرمول، که میتواند مسائلی را که چند خط کد کامپیوتری و حتی یک فرمان یک خطی به هوش مصنوعی به راحتی حل میکنند را حل کند. توجه کنید که تازه راجع به دانشجویان تاپ و کوششگر این رشتهها صحبت میکنم. یعنی ایدهآل طراحان این سیستم آموزشی و مؤلفین کتب درسی در غایت امر، یک تکنسین است که فرمولهای مندرج را میتواند در مسائلی که آخر هر ترم روی برگه آورده میشود استفاده کرده و آنها را حل کند.
این روش هر چند برای دولتهای رانتی و پروار مثل ایران، کم کارمند مطیع تربیت نکرده است، اما در هیچ منطق صحیح و اخلاقیای جای نمیگیرد. اگر مراد، تربیت تکنسینهای آزمایشگاهی و صنعتی بود که دو ماه آموزش تئوریک اصولِ کاربردی و چند ماهی کارآموزی عملی کافی و وافر بود و این دستگاه بروکراتیک عظیم تقریباً هیچ کمکی به این امر نمیکند. اگر هم هدف، تعلیم دانشمندانِ خلاق و پژوهشگران علاقهمند بود، باز هم این حجم از بازی با عدد و رقم و تلاش برای حفظ کردن قواعد بسیار چه توجیهی دارد؟
از حق نگذریم، علوم طبیعی برای کسانی که علاقهمند باشند، جذابیت مسحورکنندهای دارد، توانایی تولید یک مادهی جدید، یا کشف یک قاعدهی علمی برای بسیاری از نوجوانان آنقدر کشش دارد که هر کدام به نسبت استعداد و تلاشش، بتواند دانش بشر را گسترش دهد، تکنولوژی را به جلو ببرد و در نهایت، رنجی از بشر بکاهد. اما وقتی دانشجویان در سطوح بالا هم درک نکرده باشند که چطور علوم به هم مرتبطند، فهم اصولی از مفاهیم مهمی مثل نیرو و انرژی نداشته باشند، ندانند «آنتروپی» چیست، تفاوت زنده و مرده در زیستشناسی به چه معناست، اصول ریاضی چطور استنتاج میشوند یا آزمایشهای ذهنی انیشتین و شرودینگر چطور صورتبندی میشوند، چطور میتوان انتظار داشت نقشی در پیشبرد این علوم داشته باشند؟
به تاریخ علم که بنگریم، تقریباً تمام پیشرفتهای اساسی، از یک ذهن خلاق و مبتکر نشات گرفته است. سنّت غنی علوم طبیعی و آموزشش، تبدیل به یک ویرانه شده و مهمترین کارکرد سیستم آموزشی امروز این است که خلاقیت را بکشد و یک ذهن رباتیک که والاترین کارش، ضرب چند عدد در هم یا زدن یک دکمه روی دستگاه است، تربیت کند.
پ.ن: اگر عمر من به دنیا باشد، وقتی تحصیلاتم تمام شد قطعاً یک کتاب آموزشی در رشتهی خودم که بر اساس درک مفاهیم و پرورش خلاقیت دانشجویان باشد تألیف میکنم. مرحوم ریچارد فاینمن، فیزیکدان فهیم و یکی از زیباترین مغزهای تاریخ علم، برای آموزش فیزیک کتابی عالی و پربار نوشته است که معالاسف به دلیل مغایرت با نظام روحکش آکادمیک امروز، از دید اساتید و دانشجویان پنهان مانده است.
@youngconservative
محافظهکار جوان
من و سوریه قسمت دوم؛ یک «ما» وجود دارد. من در یک شهر کوچک استان فارس متولد شدم و کودکیام را گذراندم، نوجوانیام در شیراز گذشت و امروز در تهران زندگی میکنم. تفاوت شکل زندگی آدمها در این سه جا همیشه برایم جالب و پر از نکته بود. با وجود تمام برتریهای زندگی…
من و سوریه
قسمت سوم؛ «مردانگی»
در دهههای اخیر، سنتگرایان همواره از زوال تدریجی مردانگی شکایت داشتند، اینکه الگوی مناسبی برای زیست مردانه، که شامل لیاقت و درایت و پهلوانی و عقلانیت و جاهطلبی است، کمکم از فضای ذهنی و فرهنگی رخت بسته و به سبب راحتتر شدن زندگی، آدمها بیشتر به زندگی و علایق دنیوی خود میپردازند تا آرمانها و اصول قدیمی و گاهی خشن سنتی. اما داستان سوریه، که از دل مردمان سنتی و مذهبی بلاد شام سروده شد، هنوز رنگ و بویی از آنچه توصیف شد، داشت.
منظور من بیمغزهای جهادی داعش و گروههای مشابهش نیست، همانها که جنبش بازپسگیری وطنشان را آغاز کردند و ادامه دادند، از سرهنگهای منشقشده از رژیم تا خواربار فروشهای شهرهای کوچک، تلاش کردند در میان آتش و خون بجنگند و برای اصول خود جان دادند.
برای من که از کودکی مسحور داستانهای حماسی شوالیهها و اساطیر بودم، و در دورانی که حتی برای پیروزی در جنگها هم، معمولاً نیازی به جنگاوری قدمایی نیست، این آدمها، بازگویی داستانهای اساطیری بودند. خبری از زرههای پر زرق و برق و اسبهای جنگی آموزشدیده نبود، لباسهای خاکی، محاصرهی غذایی و سلاحهای دستساز که از میلگرد تا کپسول گاز در آنها استفاده میشد، سوریها چیزی را زیستند که گمان میشد فقط در کتابهای تاریخ میتوان خواند. تحمل، ریسکپذیری و فداکاری آنها، در عصر حاکم که من «عصر میلورزی» مینامم، نایاب بود و هست.
قسمت سوم؛ «مردانگی»
در دهههای اخیر، سنتگرایان همواره از زوال تدریجی مردانگی شکایت داشتند، اینکه الگوی مناسبی برای زیست مردانه، که شامل لیاقت و درایت و پهلوانی و عقلانیت و جاهطلبی است، کمکم از فضای ذهنی و فرهنگی رخت بسته و به سبب راحتتر شدن زندگی، آدمها بیشتر به زندگی و علایق دنیوی خود میپردازند تا آرمانها و اصول قدیمی و گاهی خشن سنتی. اما داستان سوریه، که از دل مردمان سنتی و مذهبی بلاد شام سروده شد، هنوز رنگ و بویی از آنچه توصیف شد، داشت.
منظور من بیمغزهای جهادی داعش و گروههای مشابهش نیست، همانها که جنبش بازپسگیری وطنشان را آغاز کردند و ادامه دادند، از سرهنگهای منشقشده از رژیم تا خواربار فروشهای شهرهای کوچک، تلاش کردند در میان آتش و خون بجنگند و برای اصول خود جان دادند.
برای من که از کودکی مسحور داستانهای حماسی شوالیهها و اساطیر بودم، و در دورانی که حتی برای پیروزی در جنگها هم، معمولاً نیازی به جنگاوری قدمایی نیست، این آدمها، بازگویی داستانهای اساطیری بودند. خبری از زرههای پر زرق و برق و اسبهای جنگی آموزشدیده نبود، لباسهای خاکی، محاصرهی غذایی و سلاحهای دستساز که از میلگرد تا کپسول گاز در آنها استفاده میشد، سوریها چیزی را زیستند که گمان میشد فقط در کتابهای تاریخ میتوان خواند. تحمل، ریسکپذیری و فداکاری آنها، در عصر حاکم که من «عصر میلورزی» مینامم، نایاب بود و هست.
«من»؛ تأملی بر مفهوم فرد از دیدگاه محافظهکارانه
قسمت اول
لینک قسمت دوم
آنچه «مدرنیته» خوانده میشود را میتوان انقلابی در رابطهی انسان و جهان پیرامونش دانست، انسانی که اکنون میتواند از جبر شرایطش که او را محکوم به طی مسیرهای محدودی میکرد، فائق آمده و اکنون «آزاد» است که برگزیند کدام راه را مناسب خویش میبیند و کدام سرنوشت را برای خود میپسندد، «خویشفرمان»یای که پیشتر متعلق به اندکی از طبقات بالای جامعه، آن هم به طور محدود بود، حالا میتوانست به تقریباً تمام اعضای بالغ و سالم جامعه تسرّی یابد. رویایی که به حق بسیاری از اندیشمندان قرون اخیر را مسحور خود کرده بود. عصر مدرن، که یک بال آن، علوم طبیعی و تکنولوژیهای نوین و بال دیگرش، تبلیغ آزادیهای فردی و شکل دیگری از زیستن بود، با قدرت و به سرعت توانست فراگیر شود و حتی دشمنان خود را ببلعد. تمام دشمنان آن هم جز اندکی درویشمسلک تارک دنیا، در مظاهر آن غوطهور هستند، مارکسیستهای راستکیش مدعی بودند آن را به کمال میرسانند و بنیادگرایان جهادی هم در عین تلاش برای برانداختن نظم جهانی و جهانبینی مدرن که غرب داعیهدار آن است، از سلاح و تجهیزات آن با اشتیاق بسیار استقبال میکنند.
امروز و پس از تجربهی نفوذ مدرنیته به تمام شئون تقریباً تمام جوامع، میتوان این سوال را پرسید که آیا حقیقتاً ما آزاد شدیم؟ در جهانی که وفور آن قابل قیاس با هیچ عصر دیگری از تاریخ بشر نیست و با تکان دادن انگشت روی گوشیهایی که حتی ما در این سرزمین فقیر و غیر شکوفا هم میتوانیم داشته باشیم، میتوانیم کارهایی کنیم که به ذهن پادشاهان پیش از ما نیز نرسیده بود، از ارتباط لحظهای با دوستی آنسوی کرهی زمین تا دسترسی به (تقریباً) هر محتوای علمی، فرهنگی و هنریای که خواهان این هستیم که از آن بهره ببریم. با تمام اینها، ما از رعایایِ اربابان دنیای قدیم، آزادتر هستیم؟
سری به اینستاگرام یا هر شبکه اجتماعی فراگیری بزنیم، میبینیم محتواهایی «وایرال» هستند که مستقیماً امیال سطحی انسان را نشانه گرفتهاند، از میل جنسی تا تلاش برای دیده شدن یا حتی شکل مصنوع و مضحکی از «مرد بودن». اگر این بینش اسپینوزایی را بپذیریم که آزادی، تنها در صورتی در دسترس ماست که از گذرگاه عقل و تامل به دنیا بنگریم، آیا عمدهی ما که وقت زیادی را در این فضا ها سپری میکنیم، آزادیم؟ از سوی دیگر، این فضا باعث شده شکلی از زندگی رواج پیدا کند که هیچ شکلی از شکوفایی در خود ندارد، جوانی که سن کسب تجربه و آموختن مهارتهایی است که به زندگی معنا میبخشد، در میان اکثریت به جایی برای خوشگذرانیهای معمول و نهایتاً کسب درآمد تبدیل شده است.
قسمت اول
لینک قسمت دوم
از موقع فروریزیای که، نه تنها برای طبیعتِ سلسلهمراتبیِ جامعه، بلکه برای تقریباً تمام صورتهای سنتی رخ داده، انسانِ آگاهانهمحافظهکار انگار که در یک خلاء ایستاده است. او در جهانی تنها ایستاده که، با تمام بردگی تارش، لافِ آزادی میزند، و با تمام یک شکلی تباهکنندهاش، لافِ فراوانی میزند. در گوشش همواره داد میزنند که انسانیت دارد پیوسته صعود میکند و طبیعت انسانی، بعد از میلیونها سال پیشرفت، اکنون تبدیلی قطعی یافته که به واسطه آن به پیروزی نهاییش بر ماده خواهد رسید. انسانِ آگاهانهمحافظهکار در میان اشخاصِ آشکارا مست، تنها ایستاده، و در میان مردمانی که در خواب راه میروند و رویاهایشان را به جای واقعیت میگیرند، تنها بیدار است. از فهمش و از تجربهاش نیک میداند که انسان، علیرغم شهوتش برای چیزهای نو، اساساً تغییری نکرده، خوب یا بد! میداند که سؤالات اساسی زندگی انسانی هماناند که همیشه بودهاند و جوابهایش هم همیشه شناخته شده بودهاند، و تا آنجایی که این جوابها بتوانند در کلام درآیند، از نسلی به نسل بعد منتقل شدهاند! انسانِ آگاهانهمحافظهکار نگران این میراث است.
تیتوس بورکهارت
مقاله "محافظهکاری چیست؟"
آنچه «مدرنیته» خوانده میشود را میتوان انقلابی در رابطهی انسان و جهان پیرامونش دانست، انسانی که اکنون میتواند از جبر شرایطش که او را محکوم به طی مسیرهای محدودی میکرد، فائق آمده و اکنون «آزاد» است که برگزیند کدام راه را مناسب خویش میبیند و کدام سرنوشت را برای خود میپسندد، «خویشفرمان»یای که پیشتر متعلق به اندکی از طبقات بالای جامعه، آن هم به طور محدود بود، حالا میتوانست به تقریباً تمام اعضای بالغ و سالم جامعه تسرّی یابد. رویایی که به حق بسیاری از اندیشمندان قرون اخیر را مسحور خود کرده بود. عصر مدرن، که یک بال آن، علوم طبیعی و تکنولوژیهای نوین و بال دیگرش، تبلیغ آزادیهای فردی و شکل دیگری از زیستن بود، با قدرت و به سرعت توانست فراگیر شود و حتی دشمنان خود را ببلعد. تمام دشمنان آن هم جز اندکی درویشمسلک تارک دنیا، در مظاهر آن غوطهور هستند، مارکسیستهای راستکیش مدعی بودند آن را به کمال میرسانند و بنیادگرایان جهادی هم در عین تلاش برای برانداختن نظم جهانی و جهانبینی مدرن که غرب داعیهدار آن است، از سلاح و تجهیزات آن با اشتیاق بسیار استقبال میکنند.
امروز و پس از تجربهی نفوذ مدرنیته به تمام شئون تقریباً تمام جوامع، میتوان این سوال را پرسید که آیا حقیقتاً ما آزاد شدیم؟ در جهانی که وفور آن قابل قیاس با هیچ عصر دیگری از تاریخ بشر نیست و با تکان دادن انگشت روی گوشیهایی که حتی ما در این سرزمین فقیر و غیر شکوفا هم میتوانیم داشته باشیم، میتوانیم کارهایی کنیم که به ذهن پادشاهان پیش از ما نیز نرسیده بود، از ارتباط لحظهای با دوستی آنسوی کرهی زمین تا دسترسی به (تقریباً) هر محتوای علمی، فرهنگی و هنریای که خواهان این هستیم که از آن بهره ببریم. با تمام اینها، ما از رعایایِ اربابان دنیای قدیم، آزادتر هستیم؟
سری به اینستاگرام یا هر شبکه اجتماعی فراگیری بزنیم، میبینیم محتواهایی «وایرال» هستند که مستقیماً امیال سطحی انسان را نشانه گرفتهاند، از میل جنسی تا تلاش برای دیده شدن یا حتی شکل مصنوع و مضحکی از «مرد بودن». اگر این بینش اسپینوزایی را بپذیریم که آزادی، تنها در صورتی در دسترس ماست که از گذرگاه عقل و تامل به دنیا بنگریم، آیا عمدهی ما که وقت زیادی را در این فضا ها سپری میکنیم، آزادیم؟ از سوی دیگر، این فضا باعث شده شکلی از زندگی رواج پیدا کند که هیچ شکلی از شکوفایی در خود ندارد، جوانی که سن کسب تجربه و آموختن مهارتهایی است که به زندگی معنا میبخشد، در میان اکثریت به جایی برای خوشگذرانیهای معمول و نهایتاً کسب درآمد تبدیل شده است.
«من»؛ تأملی بر مفهوم فرد از دیدگاه محافظهکارانه
قسمت دوم
لینک قسمت اول
جهان امروز ما بیش از هر زمان دیگری از صدای مستقل و مستدل محروم شده است. با فروپاشی سلسله مراتب سنتی و دیگر اشکال اقتدار فرهنگی، معیار حقیقت، اکنون جای امیال پادشاه و اشراف قدیم، برآیند امیال اکثریت آدمیان باشد. اکثریتی که به شکل یک تودهی مه، به مقصدی میرود که هیچکس نمیداند کجاست.
با ارجاع به متن جناب سپاس ریوندی، میخواهم نظرگاهی دیگر را بازگو کنم، فردی خود را در هر «سنت»ی تعریف میکند، انگار در یک رابطهی دوطرفه قرار دارد، سنت به زندگی و فعالیتهای فرد جهت میداد و فرد، سنت را رشد میداد و به نسل بعدش منتقل میکرد، شکلی از دانش که اولاً قابل مکتوب شدن نیست و ثانیاً محتاج به دورهی طولانی و مستمری از آموزش و تمرین برای تسلط است. و هر دو برای انسان عصر ما، به طور وحشتناکی ملالآور است. در نتیجه زوال و خشکیدگی درخت تمام اشکال سنت: علم، ادبیات، هنر، مذهب و... ما در نهایت با انسانی طرفیم که بیشباهت به «واپسین انسان» نیچه نیست. بدون هیچ ریشهای برای پیریزی شخصیت و فردیت خود، و تبدیل شدن به یکی مثل میلیونها همعصرش.
اگر «۱۹۸۴» جرج اورول تمثیلی زیبا از حاکمیتهای تمامیتخواه وحشتاک بود که نظیرشان را در ۱۲۰ سال گذشته در شرق و غرب عالم دیدیم، وضعیت امروز ما شکلی از جباریّت نرم است که یادآور نوشتههای هاکسلی در «دنیای قشنگ نو» است؛ «اگر اورول از این میترسید که نگذارند کتابها خوانده شود، پادآرمانشهر هاکسلی نمودی از این ترس است که کسی نخواهد بخواند». دنیای ما، هر چقدر ما را به چیزی که میخواستیم باشیم نزدیک کرده است، از چیزی که میتوانستیم باشیم دور ساخته است.
این متن نفی یا حتی نقد مدرنیته نیست، که اگر نبود من چطور میتوانستم این نوشتهها را در میان بگذارم. صرفاً تلاشی است برای فراروی از ««من»ی که میخواهد» به چیزهایی بالاتر و ارادهای برای حرکت به سمت یک معنای مستحکم و ریشهدار.
قسمت دوم
لینک قسمت اول
جهان امروز ما بیش از هر زمان دیگری از صدای مستقل و مستدل محروم شده است. با فروپاشی سلسله مراتب سنتی و دیگر اشکال اقتدار فرهنگی، معیار حقیقت، اکنون جای امیال پادشاه و اشراف قدیم، برآیند امیال اکثریت آدمیان باشد. اکثریتی که به شکل یک تودهی مه، به مقصدی میرود که هیچکس نمیداند کجاست.
با ارجاع به متن جناب سپاس ریوندی، میخواهم نظرگاهی دیگر را بازگو کنم، فردی خود را در هر «سنت»ی تعریف میکند، انگار در یک رابطهی دوطرفه قرار دارد، سنت به زندگی و فعالیتهای فرد جهت میداد و فرد، سنت را رشد میداد و به نسل بعدش منتقل میکرد، شکلی از دانش که اولاً قابل مکتوب شدن نیست و ثانیاً محتاج به دورهی طولانی و مستمری از آموزش و تمرین برای تسلط است. و هر دو برای انسان عصر ما، به طور وحشتناکی ملالآور است. در نتیجه زوال و خشکیدگی درخت تمام اشکال سنت: علم، ادبیات، هنر، مذهب و... ما در نهایت با انسانی طرفیم که بیشباهت به «واپسین انسان» نیچه نیست. بدون هیچ ریشهای برای پیریزی شخصیت و فردیت خود، و تبدیل شدن به یکی مثل میلیونها همعصرش.
اگر «۱۹۸۴» جرج اورول تمثیلی زیبا از حاکمیتهای تمامیتخواه وحشتاک بود که نظیرشان را در ۱۲۰ سال گذشته در شرق و غرب عالم دیدیم، وضعیت امروز ما شکلی از جباریّت نرم است که یادآور نوشتههای هاکسلی در «دنیای قشنگ نو» است؛ «اگر اورول از این میترسید که نگذارند کتابها خوانده شود، پادآرمانشهر هاکسلی نمودی از این ترس است که کسی نخواهد بخواند». دنیای ما، هر چقدر ما را به چیزی که میخواستیم باشیم نزدیک کرده است، از چیزی که میتوانستیم باشیم دور ساخته است.
این متن نفی یا حتی نقد مدرنیته نیست، که اگر نبود من چطور میتوانستم این نوشتهها را در میان بگذارم. صرفاً تلاشی است برای فراروی از ««من»ی که میخواهد» به چیزهایی بالاتر و ارادهای برای حرکت به سمت یک معنای مستحکم و ریشهدار.
مایکل اوکشات به چین میرود.
قسمت اول
لینک قسمت دوم
اژدها بیدار میشود؛ در سه دههی گذشته، سرعت «توسعه»ی چینی در تاریخ معاصر بشری بیسابقه بوده، با متوقف کردن سیاستهای هراسبرانگیز انقلابی مائو، دنگ شیائوپنگ و دوستانش روح ناآرام و شور سرخ را با شکل جدیدی از حاکمیت فنسالار و بسته جایگزین کردند که برخلاف عصبیت ایدئولوژیک دهههای قبل، عملگرایی پیشه کرده بودند؛ «مهم نیست گربه سفید یا سیاه باشد، مهم این است که موش بگیرد.» اتفاقی که با تقریب چند ساله، با فروپاشی شوروی، کاهش نیاز غرب به صرف بودجه در بخش نظامی و چند تحول بنیادین در فناوریهای الکتریکی و ارتباطاتی همزمان بود و تقارن تمام این اتفاقات، فرصتی بینظیر برای جامعهی چین که درگیر بیش از یک قرن اشتباه و بدشانسی بود فراهم آورد. چین به کارخانهی جهان تبدیل شد و شاهد مهاجرت گستردهی تولیدات جهان به این کشور بود. کاهش شدید فقر مطلق و آثارش، و توانمندی بسیار بیشتر چینیها در اقتصاد و معیشتشان، در کنار کنترل پلیسی که یادگار کمونیستهای راستکیش است، «کاپیتالیسم چینی»، یا آنطور که خودشان دوست دارند بنامندش، «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی»، به عنوانِ رقیب جدیدی برای سیستمهای لیبرال غربی مطرح شد، سیستمی که بر خلاف کشمکشهای دائم پارلمانهای غربی و درگیری بین احزاب متکثر، یکپارچگی تقریباً بینقصی از بالاترین مقامات حزب تا پایینترین ردهها وجود دارد، که اجرای برنامههای عظیمی مثل طرحهای پنج سالهی توسعه را ممکن میکند. سیستمی که به اقتدار، انسجام اجتماعی و امنیتش بسبسیار بیشتر از آزادی شهروندانش احترام میگذارد. سیستمی که در کمتر از نیمقرن، جامعهای نیمه روستایی را به قدرتی جهانی و تاثیرگذار تبدیل کرده است، از خانههای سنتی چوبی به آسمانخراشهای شگفتانگیز شانگهای و پکن، که بدون اطلاعات قبلی، قابل تشخیص از نیویورک نیستند. در نگاه اول، چین رد بطلانی بر استدلالات محافظهکار و لیبرال است. کشوری که نه یک اقتدار منفعل، که قدرتی فعال و یکپارچه بر آن حکم میراند. دولتی که اگر چه وارث نام کمونیستهاست، شباهت چندانی به عموزادههای قرن بیستمیاش از مسکو تا هاوانا ندارد.
در پس این زرق و برق خیرهکننده اما، آقای مایکل اوکشات، فیلسوف محافظهکار انگلیسی، که شرح بسی کاملتر نظراتش را پیشتر در این مجلد آوردم، میتواند بصیرتهایی از مشکلات این ساختار عظیم را به ما نشان دهد؛ از کمبود اطلاعات واقعی در مورد مسائل، تا مصائب کنترل حداکثری شهروندان.
«عقلگرایی در سیاست»، عنوان مقالهای جالب است که اوکشات در ۱۹۴۷ نوشت و دو دهه بعد به همراه چند مقالهی دیگر در قالب یک کتاب دگربار منتشر کرد. این مقاله، در رد چیزی است که انگار در قلب دستورالعمل تمام جناحهای سیاسی غالب است، این ایده که عقل مدرن، باید تمام نهادهای اجتماعی و سیاسی را، تمام روابط بینا انسانی ما را، نقد، اصلاح، تخریب و جایگزین کند. ایدهای که در پس جذابیّت ظاهریاش، هیولای وحشتناکی خفته است. راهی که در نهایت به جهنمهایی چون شوروی و آلمان نازی میرسد. اوکشات نه تنها تمامیتخواهان را نقد میکند، بلکه سویههای به ظاهر لیبرال یا «توسعهگرا»ی این ایده را هم بینصیب نمیگذارد. تلاش برای مهندسی تدریجی اجتماعی و رشد اقتصادی هم از نگاه اوکشات، پروژههایی محکوم به شکست هستند.
@youngconservative
قسمت اول
لینک قسمت دوم
اژدها بیدار میشود؛ در سه دههی گذشته، سرعت «توسعه»ی چینی در تاریخ معاصر بشری بیسابقه بوده، با متوقف کردن سیاستهای هراسبرانگیز انقلابی مائو، دنگ شیائوپنگ و دوستانش روح ناآرام و شور سرخ را با شکل جدیدی از حاکمیت فنسالار و بسته جایگزین کردند که برخلاف عصبیت ایدئولوژیک دهههای قبل، عملگرایی پیشه کرده بودند؛ «مهم نیست گربه سفید یا سیاه باشد، مهم این است که موش بگیرد.» اتفاقی که با تقریب چند ساله، با فروپاشی شوروی، کاهش نیاز غرب به صرف بودجه در بخش نظامی و چند تحول بنیادین در فناوریهای الکتریکی و ارتباطاتی همزمان بود و تقارن تمام این اتفاقات، فرصتی بینظیر برای جامعهی چین که درگیر بیش از یک قرن اشتباه و بدشانسی بود فراهم آورد. چین به کارخانهی جهان تبدیل شد و شاهد مهاجرت گستردهی تولیدات جهان به این کشور بود. کاهش شدید فقر مطلق و آثارش، و توانمندی بسیار بیشتر چینیها در اقتصاد و معیشتشان، در کنار کنترل پلیسی که یادگار کمونیستهای راستکیش است، «کاپیتالیسم چینی»، یا آنطور که خودشان دوست دارند بنامندش، «سوسیالیسم با ویژگیهای چینی»، به عنوانِ رقیب جدیدی برای سیستمهای لیبرال غربی مطرح شد، سیستمی که بر خلاف کشمکشهای دائم پارلمانهای غربی و درگیری بین احزاب متکثر، یکپارچگی تقریباً بینقصی از بالاترین مقامات حزب تا پایینترین ردهها وجود دارد، که اجرای برنامههای عظیمی مثل طرحهای پنج سالهی توسعه را ممکن میکند. سیستمی که به اقتدار، انسجام اجتماعی و امنیتش بسبسیار بیشتر از آزادی شهروندانش احترام میگذارد. سیستمی که در کمتر از نیمقرن، جامعهای نیمه روستایی را به قدرتی جهانی و تاثیرگذار تبدیل کرده است، از خانههای سنتی چوبی به آسمانخراشهای شگفتانگیز شانگهای و پکن، که بدون اطلاعات قبلی، قابل تشخیص از نیویورک نیستند. در نگاه اول، چین رد بطلانی بر استدلالات محافظهکار و لیبرال است. کشوری که نه یک اقتدار منفعل، که قدرتی فعال و یکپارچه بر آن حکم میراند. دولتی که اگر چه وارث نام کمونیستهاست، شباهت چندانی به عموزادههای قرن بیستمیاش از مسکو تا هاوانا ندارد.
در پس این زرق و برق خیرهکننده اما، آقای مایکل اوکشات، فیلسوف محافظهکار انگلیسی، که شرح بسی کاملتر نظراتش را پیشتر در این مجلد آوردم، میتواند بصیرتهایی از مشکلات این ساختار عظیم را به ما نشان دهد؛ از کمبود اطلاعات واقعی در مورد مسائل، تا مصائب کنترل حداکثری شهروندان.
«عقلگرایی در سیاست»، عنوان مقالهای جالب است که اوکشات در ۱۹۴۷ نوشت و دو دهه بعد به همراه چند مقالهی دیگر در قالب یک کتاب دگربار منتشر کرد. این مقاله، در رد چیزی است که انگار در قلب دستورالعمل تمام جناحهای سیاسی غالب است، این ایده که عقل مدرن، باید تمام نهادهای اجتماعی و سیاسی را، تمام روابط بینا انسانی ما را، نقد، اصلاح، تخریب و جایگزین کند. ایدهای که در پس جذابیّت ظاهریاش، هیولای وحشتناکی خفته است. راهی که در نهایت به جهنمهایی چون شوروی و آلمان نازی میرسد. اوکشات نه تنها تمامیتخواهان را نقد میکند، بلکه سویههای به ظاهر لیبرال یا «توسعهگرا»ی این ایده را هم بینصیب نمیگذارد. تلاش برای مهندسی تدریجی اجتماعی و رشد اقتصادی هم از نگاه اوکشات، پروژههایی محکوم به شکست هستند.
@youngconservative
مایکل اوکشات به چین میرود.
قسمت دوم
لینک قسمت اول
سیاست از نگاه اوکشات به کشتیرانی در اقیانوسی بیانتها میماند. نه مقصدی مشخص و نه هدفی از پیش تعیینشده وجود ندارد، غایت فقط و فقط حفظ تعادل کشتی است. اوکشات خاطرنشان میکند که همانطور که با خواندن دقیقترین دستورالعملها نمیتوان آشپزی کرد، با رهنمودهای ایدئولوژیک هم نمیتوان یک جامعه را اداره کرد، جوامع عرفها، نُرمها و سنتهای خودشان را دارند. سیاست هم حاوی شکلی از «دانش ضمنی» است که به کتابت درنمیآید. چیزی که به وضوح در فرم حکمرانی چینی، «اقتدارگرایی فنسالار»، غایب است. طرحهای عظیم و گستردهی فنی و اجتماعی حزب، در بسیاری از موارد جزئیات و ظرایف جامعه را از یاد میبرند و در نتیجه به سد محکمی برخورد میکنند: بیش از دو برابر تعداد خانهها در ایران، کشوری بزرگ و پرجمعیت، خانههای متروکه و رو به ویرانی در چند سال اخیر ساخته شده است! ساخت و سازهای بزرگی که اکثراً بر اساس طرح چند بروکرات و تکنوکرات دانشگاهی جلو رفتند و جز اتلاف شدید منابع، عایدی دیگری نداشتهاند. از طرف دیگر، تلاش برای مهندسی اجتماعی شدید جامعه، از سیستم امتیازدهی اجتماعی تا چندین راه و روش دیگر، باعث شده بحرانهای اجتماعیای که با اندکی تدبیر در نطفه قابل حل باشند، اکنون به بحرانهایی بزرگ و صعب تبدیل شدند.
اگر تئوری گسترش عمدی را کنار بگذاریم، نشت کرونا و درگیری چین و باقی دنیا با پاندمی آن، یکی از بارزترین نشانههای این است که آزادی نه تنها یک ارزش مهم، که ابزاری است برای ساختن مناسبات اجتماعی کارآمد و مطلوب. سانسور و فیلترینگ چینی کیلومترها از مقلدان بیکفایتش جلوتر است و اکثریت شهروندان چین امکان دسترسی به پلتفرمهای ارتباطی بینالمللی را ندارند، تصور کنید شهروندان چینی هم میتوانستند اطلاعات و مطالب خود را آزادانه در شبکههای اجتماعی به دور از کنترل دولت به اشتراک بگذارند و جهان از اطلاعات جمعی اهالی ووهان و... آگاهی مییافت. چقدر در کنترل همهگیری موفق میبود؟ جامعه یک اجتماع هدفمند نیست که بتوان آن را به صورت یک تیم ورزشی اداره کرد، اطلاعات جاری در تمام نهادهای محلی و ملی، قابل به دست آوردن در هیچ اندیشکده و ابرکامپیوتری نیست. سیاستهای سختگیرانهی دولت برای نگهداری و پرورش نخبگان فنی چینی، امروز منجر به یک فاجعه شده است، از چین با یک اقتصاد بزرگ و صنعتی، سالانه یک میلیون نفر، معمولاً خبره و تحصیلکرده، برای زیست در فضایی آزادتر، فرار میکنند!
به گذشتهی چین بنگریم، دولت چین برای کنترل جمعیت کشور، قانونی سفت و سخت بر مبنای تک فرزندی خانوارها اجرا کرد. قانونی که سالها پس از الغا، امروز بلای جان اقتصاد تولیدمحور چین شده، این عمق بینش اوکشات را به ما نشان میدهد؛ صدمههای برنامهریزی اجتماعی گاه نسلها و نسلها اثرات سو خود را نشان خواهد داد.
ما ایرانیها و همهی مللی که حاکمانشان آرزوی یک چین کوچکتر را در سر میپروانند، بیش از همیشه به نگاه و دانش اوکشات نیازمندیم، نیازمند یادآوری اینکه جامعه نه یک کمپانی اقتصادی، بلکه میراثی است که از گذشتگان به ما رسیده و میراثی که از ما به نسل بعدیمان انتقال مییابد. میراثی از مفاهیم، عادات، آداب، رسوم و ارتباطات پیچیده و سیّال، که باید از گزند همهی خطرها، از جمله برنامهریزان «علمی» و «دلسوز» در امان نگهش داریم.
@youngconservative
قسمت دوم
لینک قسمت اول
سیاست از نگاه اوکشات به کشتیرانی در اقیانوسی بیانتها میماند. نه مقصدی مشخص و نه هدفی از پیش تعیینشده وجود ندارد، غایت فقط و فقط حفظ تعادل کشتی است. اوکشات خاطرنشان میکند که همانطور که با خواندن دقیقترین دستورالعملها نمیتوان آشپزی کرد، با رهنمودهای ایدئولوژیک هم نمیتوان یک جامعه را اداره کرد، جوامع عرفها، نُرمها و سنتهای خودشان را دارند. سیاست هم حاوی شکلی از «دانش ضمنی» است که به کتابت درنمیآید. چیزی که به وضوح در فرم حکمرانی چینی، «اقتدارگرایی فنسالار»، غایب است. طرحهای عظیم و گستردهی فنی و اجتماعی حزب، در بسیاری از موارد جزئیات و ظرایف جامعه را از یاد میبرند و در نتیجه به سد محکمی برخورد میکنند: بیش از دو برابر تعداد خانهها در ایران، کشوری بزرگ و پرجمعیت، خانههای متروکه و رو به ویرانی در چند سال اخیر ساخته شده است! ساخت و سازهای بزرگی که اکثراً بر اساس طرح چند بروکرات و تکنوکرات دانشگاهی جلو رفتند و جز اتلاف شدید منابع، عایدی دیگری نداشتهاند. از طرف دیگر، تلاش برای مهندسی اجتماعی شدید جامعه، از سیستم امتیازدهی اجتماعی تا چندین راه و روش دیگر، باعث شده بحرانهای اجتماعیای که با اندکی تدبیر در نطفه قابل حل باشند، اکنون به بحرانهایی بزرگ و صعب تبدیل شدند.
اگر تئوری گسترش عمدی را کنار بگذاریم، نشت کرونا و درگیری چین و باقی دنیا با پاندمی آن، یکی از بارزترین نشانههای این است که آزادی نه تنها یک ارزش مهم، که ابزاری است برای ساختن مناسبات اجتماعی کارآمد و مطلوب. سانسور و فیلترینگ چینی کیلومترها از مقلدان بیکفایتش جلوتر است و اکثریت شهروندان چین امکان دسترسی به پلتفرمهای ارتباطی بینالمللی را ندارند، تصور کنید شهروندان چینی هم میتوانستند اطلاعات و مطالب خود را آزادانه در شبکههای اجتماعی به دور از کنترل دولت به اشتراک بگذارند و جهان از اطلاعات جمعی اهالی ووهان و... آگاهی مییافت. چقدر در کنترل همهگیری موفق میبود؟ جامعه یک اجتماع هدفمند نیست که بتوان آن را به صورت یک تیم ورزشی اداره کرد، اطلاعات جاری در تمام نهادهای محلی و ملی، قابل به دست آوردن در هیچ اندیشکده و ابرکامپیوتری نیست. سیاستهای سختگیرانهی دولت برای نگهداری و پرورش نخبگان فنی چینی، امروز منجر به یک فاجعه شده است، از چین با یک اقتصاد بزرگ و صنعتی، سالانه یک میلیون نفر، معمولاً خبره و تحصیلکرده، برای زیست در فضایی آزادتر، فرار میکنند!
به گذشتهی چین بنگریم، دولت چین برای کنترل جمعیت کشور، قانونی سفت و سخت بر مبنای تک فرزندی خانوارها اجرا کرد. قانونی که سالها پس از الغا، امروز بلای جان اقتصاد تولیدمحور چین شده، این عمق بینش اوکشات را به ما نشان میدهد؛ صدمههای برنامهریزی اجتماعی گاه نسلها و نسلها اثرات سو خود را نشان خواهد داد.
ما ایرانیها و همهی مللی که حاکمانشان آرزوی یک چین کوچکتر را در سر میپروانند، بیش از همیشه به نگاه و دانش اوکشات نیازمندیم، نیازمند یادآوری اینکه جامعه نه یک کمپانی اقتصادی، بلکه میراثی است که از گذشتگان به ما رسیده و میراثی که از ما به نسل بعدیمان انتقال مییابد. میراثی از مفاهیم، عادات، آداب، رسوم و ارتباطات پیچیده و سیّال، که باید از گزند همهی خطرها، از جمله برنامهریزان «علمی» و «دلسوز» در امان نگهش داریم.
@youngconservative
«نوتمامیتخواهی؛ تولد اهریمن جدید»
قسمت اول
لینک قسمت دوم
قرن بیستم، قرن وحشتناکی برای هواخواهان آزادی و صلح بود؛ آدمها در بند شدند، زندگیشان نابود شد، کشورشان اشغال، نهادهایشان تخریب و زندگیشان به زوال رفت. شکل دهشتناکی از «ضدنظم»های اجتماعی از اندیشههای قرون ۱۹ برخاست و نتیجهاش آشوویتس و گولاک بود، نظامهای پلیسی با ایدئولوژیهای جمعگرا و در پی رویایی پوچ به قدرت رسیدند و به یُمن خوششانسی ما و صد البته، تناقضات درونی این ایدئولوژیها، نتوانستند بر تمام بشریت مسلط شوند. این اتفاق نه تنها در مسکو یا برلین، که توسط مقلدان و فرزندان این نظامها، در دمشق و بغداد و پیونگیانگ و چند ده مملکت دیگر، زندگی آدمها از هر نژاد و به هر عقیده را تبدیل به جهنم کردند. جهنمهایی که گاهی فقط با سوزاندن کشور میشد از دستشان خلاص شد. با سقوط حکومت بعث سوریه، جز در نقاط دورافتادهی آمریکای لاتین یا شرق آسیا، میراث تمامیتخواهی کلاسیک و قرن بیستمی به پایان رسید.
متفکران زیادی سعی به تبیین جنبشها و حکومتهای تمامیتخواه داشتند؛ آرنت، هایک، پوپر، آدورنو و... از میان فلاسفه تلاش کردند روابط پیچیده و احساسات متناقض تودهی مردم و نخبگان سیستمهای توتالیتر را بررسی کردند و امثال اورول و توماس مان ، در جهانِ ادبیات این کابوس را بازنمایی کردند. چرا و چطور مردم یک کشور یا حداقل بخش مهمی از آنها، تصمیم میگیرند قدرت و حیات و ممات خویش را به کسانی بسپرند که با قضاوت یک عقل منصف، جایشان در زندان یا بیمارستانهای روانی است، تبیین اینکه چطور ذهنهای درخشانی مثل هایدگر یا ویتگنشتاین، مسحور ایدههای دیوانهوار هیتلر و استالین میشوند یا اینکه عده زیادی تصمیم میگیرند داوطلبانه به این سیستم خدمت کنند.
اما امروز دیگر ضرورت فوریای برای این تلاشها وجود ندارد، برلین توسط متفقین فتح شد، شوروی در ابتدای دهه نود فرو پاشید، بعث عراق توسط ارتش آمریکا و بعث سوریه توسط معارضان داخلیاش به تاریخ پیوستند. (در مورد پدیدهی اسلامگرایی، شباهت و افتراقش با جنبشهای رادیکال غربی بعدتر خواهم نوشت.) ما با پدیدهی جدیدی طرفیم که حتی اگر وارث جنبشهای قبلی است. ماهیت متفاوتی دارد. بسیار «عقلانی»تر، قدرتمندتر و در ذهن ما «نرمال»تر مینماید. پدیدهای که من ترجیح میدهم از چین بررسیاش کنم و تا حد زیادی محدود به این کشور بمانم. کشوری که آسیبهای زیادی از جنبشهای سوسیالناسیونالیستی و کمونیستی دید، از کشتارهای جنایتکارانهی ملیگرایان ژاپنی در جنگ دوم جهانی تا به قدرت رسیدن کمونیسم به رهبری مائو و رواج «مائوئیسم» و فجایع متعاقبش. با خوششانسی چینیها و سرکوب وارثان مائو پس از مرگش، چین به اقتصاد جهانی برگشت و به سرعت توانست بخشی از عقبماندگی خود را از جامعهی جهانی جبران کند. اما در طی همین فرآیند، نطفهی شکل جدیدی از استبداد هم منعقد شد؛ استبدادی با ماهیت کاملاً متفاوت نسبت به آنچه در قرن بیستم بر سر بخش زیادی از جهان آمد؛ تعبیر همزمان کابوسهای جرج اورول، آلدوس هاکسلی و تد کازینسکی.
چین فعلی به نسبت تاریخ خودش به هیچ عنوان کشور فقیری نیست. با پرورش میلیونها نیروی فنی و بهرهبرداری از جمعیت زیاد، چین امروز کارخانهی دنیاست. با رقابت در بالاترین سطح تکنولوژیهای حیاتی و تاثیرگذار، این کشور یکی از قدرتهای مهم اقتصادی و سیاسی دنیای ماست. از مشکلاتی که پیشتر شرح داد شد که بگذریم، به نظر میرسد الگوی جدید نسبت به آنچه در قرن پیش اتفاق افتاد، کیلومترها کارآمدتر است.
قسمت اول
لینک قسمت دوم
قرن بیستم، قرن وحشتناکی برای هواخواهان آزادی و صلح بود؛ آدمها در بند شدند، زندگیشان نابود شد، کشورشان اشغال، نهادهایشان تخریب و زندگیشان به زوال رفت. شکل دهشتناکی از «ضدنظم»های اجتماعی از اندیشههای قرون ۱۹ برخاست و نتیجهاش آشوویتس و گولاک بود، نظامهای پلیسی با ایدئولوژیهای جمعگرا و در پی رویایی پوچ به قدرت رسیدند و به یُمن خوششانسی ما و صد البته، تناقضات درونی این ایدئولوژیها، نتوانستند بر تمام بشریت مسلط شوند. این اتفاق نه تنها در مسکو یا برلین، که توسط مقلدان و فرزندان این نظامها، در دمشق و بغداد و پیونگیانگ و چند ده مملکت دیگر، زندگی آدمها از هر نژاد و به هر عقیده را تبدیل به جهنم کردند. جهنمهایی که گاهی فقط با سوزاندن کشور میشد از دستشان خلاص شد. با سقوط حکومت بعث سوریه، جز در نقاط دورافتادهی آمریکای لاتین یا شرق آسیا، میراث تمامیتخواهی کلاسیک و قرن بیستمی به پایان رسید.
متفکران زیادی سعی به تبیین جنبشها و حکومتهای تمامیتخواه داشتند؛ آرنت، هایک، پوپر، آدورنو و... از میان فلاسفه تلاش کردند روابط پیچیده و احساسات متناقض تودهی مردم و نخبگان سیستمهای توتالیتر را بررسی کردند و امثال اورول و توماس مان ، در جهانِ ادبیات این کابوس را بازنمایی کردند. چرا و چطور مردم یک کشور یا حداقل بخش مهمی از آنها، تصمیم میگیرند قدرت و حیات و ممات خویش را به کسانی بسپرند که با قضاوت یک عقل منصف، جایشان در زندان یا بیمارستانهای روانی است، تبیین اینکه چطور ذهنهای درخشانی مثل هایدگر یا ویتگنشتاین، مسحور ایدههای دیوانهوار هیتلر و استالین میشوند یا اینکه عده زیادی تصمیم میگیرند داوطلبانه به این سیستم خدمت کنند.
اما امروز دیگر ضرورت فوریای برای این تلاشها وجود ندارد، برلین توسط متفقین فتح شد، شوروی در ابتدای دهه نود فرو پاشید، بعث عراق توسط ارتش آمریکا و بعث سوریه توسط معارضان داخلیاش به تاریخ پیوستند. (در مورد پدیدهی اسلامگرایی، شباهت و افتراقش با جنبشهای رادیکال غربی بعدتر خواهم نوشت.) ما با پدیدهی جدیدی طرفیم که حتی اگر وارث جنبشهای قبلی است. ماهیت متفاوتی دارد. بسیار «عقلانی»تر، قدرتمندتر و در ذهن ما «نرمال»تر مینماید. پدیدهای که من ترجیح میدهم از چین بررسیاش کنم و تا حد زیادی محدود به این کشور بمانم. کشوری که آسیبهای زیادی از جنبشهای سوسیالناسیونالیستی و کمونیستی دید، از کشتارهای جنایتکارانهی ملیگرایان ژاپنی در جنگ دوم جهانی تا به قدرت رسیدن کمونیسم به رهبری مائو و رواج «مائوئیسم» و فجایع متعاقبش. با خوششانسی چینیها و سرکوب وارثان مائو پس از مرگش، چین به اقتصاد جهانی برگشت و به سرعت توانست بخشی از عقبماندگی خود را از جامعهی جهانی جبران کند. اما در طی همین فرآیند، نطفهی شکل جدیدی از استبداد هم منعقد شد؛ استبدادی با ماهیت کاملاً متفاوت نسبت به آنچه در قرن بیستم بر سر بخش زیادی از جهان آمد؛ تعبیر همزمان کابوسهای جرج اورول، آلدوس هاکسلی و تد کازینسکی.
چین فعلی به نسبت تاریخ خودش به هیچ عنوان کشور فقیری نیست. با پرورش میلیونها نیروی فنی و بهرهبرداری از جمعیت زیاد، چین امروز کارخانهی دنیاست. با رقابت در بالاترین سطح تکنولوژیهای حیاتی و تاثیرگذار، این کشور یکی از قدرتهای مهم اقتصادی و سیاسی دنیای ماست. از مشکلاتی که پیشتر شرح داد شد که بگذریم، به نظر میرسد الگوی جدید نسبت به آنچه در قرن پیش اتفاق افتاد، کیلومترها کارآمدتر است.
Telegram
ما و جهان
مایکل اوکشات به چین میرود.
قسمت اول
لینک قسمت دوم
اژدها بیدار میشود؛ در سه دههی گذشته، سرعت «توسعه»ی چینی در تاریخ معاصر بشری بیسابقه بوده، با متوقف کردن سیاستهای هراسبرانگیز انقلابی مائو، دنگ شیائوپنگ و دوستانش روح ناآرام و شور سرخ را با شکل جدیدی…
قسمت اول
لینک قسمت دوم
اژدها بیدار میشود؛ در سه دههی گذشته، سرعت «توسعه»ی چینی در تاریخ معاصر بشری بیسابقه بوده، با متوقف کردن سیاستهای هراسبرانگیز انقلابی مائو، دنگ شیائوپنگ و دوستانش روح ناآرام و شور سرخ را با شکل جدیدی…
«نوتمامیتخواهی؛ تولد اهریمن جدید»
قسمت دوم
لینک قسمت اول
برای کمونیستهای راستکیش و نازیها، «عقلانیت ابزاری»، دشمن تلقی میشد، کمونیستها میگفتند عقلانیت ابزار توجیه طرفداران سرمایهداری و امپریالیسم است و نازیها استدلال میکردند این دید «ماشینی»، «روح ملی و معنوی» ملت آلمان را میکشد. اما برای حزب کمونیست چین، این امر اصلاً صادق نیست. تکنولوژی روز و بهرهوری اقتصادی، یگانه راهنمای حزب در سه دهه گذشته بوده است. تفاوت نتیجه را از همین نقطه میتوان پیشبینی کرد، جوامع فقیر شرق اروپا و آمریکای لاتین که بر اساس آموزههای مارکس و لنین اداره می شدند، حرفی در مقابل چینِ پیشرو و ثروتمند امروز ندارند. از جنبهی دیگر، اگر آنها تجسم ترسهای انسان از کنترل پلیسی و خشن همه چیز بودند، تمامیتخواهی جدید تجسم ترس از کنترل نرم همه چیز است. جامعهای که همانقدر که بر «چماق» نظام امنیتی و خشن خود استوار است، «هویج» رشد اقتصادی و رفاه را هم به اتباع خود ارائه میدهد. اگر منادیان اولیه تکنولوژیهای ارتباطی، از نتایج ارتباط آزاد و امکان آزادبخشی آن صحبت میکردند، دولت چین نمونهی بطلان محکمی بر آرمانهای آنهاست. یک نظم امنیتی جدید، که بجای مخبران محلی یا درسهای عبرت با سرکوب خشن، بر کنترل و هماهنگی با ابزار مدرن و با هزینهی مادی و اجتماعی بسیار کمتر، استوار است.
نظامهای توتالیتر کلاسیک، «کنترل برای آرمان» را در پیش گرفتند و چین، امروز به شکلی پوچانگارانه «کنترل برای کنترل» را در دستور کار قرار داده است. طرحی که هر چند توهم کنترل صد در صدی تمام شئون جامعه را که قبلیها در سر داشتند، کنار گذاشته است و برای مثال بخش بزرگی از اقتصاد چین به بازاری آزاد هر چند تحت اقتدار مرکزی گذار کرده است، اما ابزار کارآمدتری برای کنترل دائمی جمعیت دارد؛ هوش مصنوعی، تشخیص چهره با تعداد قابل توجهی دوربین، بزرگدادههای زندگی مردم و حتی مهاجرها و عزمی برای رشد بیشتر تکنولوژی و علم روز، به حزب کمک میکند که کنترل خود را گسترده و گسترده کند.
در میانهی قرن بیستم، اورول هیچگاه فکر نمیکرد آنچه در ۱۹۸۴ نوشته است، امروز نه تنها اجرا، بلکه پیشرفتهتر ترویج شود. او از ترسی جمعی میترسید، اما ما با ابزار قدرتمندتر «ترس-لذت» طرف هستیم، ابزاری که پیشتر برای تربیت حیوانات در سیرکها و نمایشها به کار میرفت، حالا در زندگی چند صد میلیون انسان آزمایش میشود. اگر کازینسکی در مورد خطرات تکنولوژی جدید برای زندگی انسانها مینوشت (فارغ از ایدههای رادیکال او در مورد راهحلها)، هیچ ایدهای نداشت که یکی دو دهه بعد، این تکنولوژیها چطور میتوانند به تثبیت یک نظم اجتماعی تحمیلی کمک کند. ترکیب قدرت فنی و دیدی کاملآ جمعی به انسان، به یک نتیجهی دهشتناک تبدیل شده است؛ «جامعهی هماهنگ» که نه به شکل یک بدن انداموار و زنده، که به مثابهی یک ماشین مکانیکی سازمان مییابد.
در آخر اما همچنان جایی برای امید است، مدل چینی هر چند به الگویی برای دوستان حزب در روسیه و ایران تبدیل شده است، اما نتوانسته جایی به خوبی گهوارهاش، رشد و تسلط یابد. چین شوروی نیست اما اگر آزادی و انسان دوام بیاورند و سر خم نکنند، میتواند به سرنوشتی مشابه دچار شود.
قسمت دوم
لینک قسمت اول
برای کمونیستهای راستکیش و نازیها، «عقلانیت ابزاری»، دشمن تلقی میشد، کمونیستها میگفتند عقلانیت ابزار توجیه طرفداران سرمایهداری و امپریالیسم است و نازیها استدلال میکردند این دید «ماشینی»، «روح ملی و معنوی» ملت آلمان را میکشد. اما برای حزب کمونیست چین، این امر اصلاً صادق نیست. تکنولوژی روز و بهرهوری اقتصادی، یگانه راهنمای حزب در سه دهه گذشته بوده است. تفاوت نتیجه را از همین نقطه میتوان پیشبینی کرد، جوامع فقیر شرق اروپا و آمریکای لاتین که بر اساس آموزههای مارکس و لنین اداره می شدند، حرفی در مقابل چینِ پیشرو و ثروتمند امروز ندارند. از جنبهی دیگر، اگر آنها تجسم ترسهای انسان از کنترل پلیسی و خشن همه چیز بودند، تمامیتخواهی جدید تجسم ترس از کنترل نرم همه چیز است. جامعهای که همانقدر که بر «چماق» نظام امنیتی و خشن خود استوار است، «هویج» رشد اقتصادی و رفاه را هم به اتباع خود ارائه میدهد. اگر منادیان اولیه تکنولوژیهای ارتباطی، از نتایج ارتباط آزاد و امکان آزادبخشی آن صحبت میکردند، دولت چین نمونهی بطلان محکمی بر آرمانهای آنهاست. یک نظم امنیتی جدید، که بجای مخبران محلی یا درسهای عبرت با سرکوب خشن، بر کنترل و هماهنگی با ابزار مدرن و با هزینهی مادی و اجتماعی بسیار کمتر، استوار است.
نظامهای توتالیتر کلاسیک، «کنترل برای آرمان» را در پیش گرفتند و چین، امروز به شکلی پوچانگارانه «کنترل برای کنترل» را در دستور کار قرار داده است. طرحی که هر چند توهم کنترل صد در صدی تمام شئون جامعه را که قبلیها در سر داشتند، کنار گذاشته است و برای مثال بخش بزرگی از اقتصاد چین به بازاری آزاد هر چند تحت اقتدار مرکزی گذار کرده است، اما ابزار کارآمدتری برای کنترل دائمی جمعیت دارد؛ هوش مصنوعی، تشخیص چهره با تعداد قابل توجهی دوربین، بزرگدادههای زندگی مردم و حتی مهاجرها و عزمی برای رشد بیشتر تکنولوژی و علم روز، به حزب کمک میکند که کنترل خود را گسترده و گسترده کند.
در میانهی قرن بیستم، اورول هیچگاه فکر نمیکرد آنچه در ۱۹۸۴ نوشته است، امروز نه تنها اجرا، بلکه پیشرفتهتر ترویج شود. او از ترسی جمعی میترسید، اما ما با ابزار قدرتمندتر «ترس-لذت» طرف هستیم، ابزاری که پیشتر برای تربیت حیوانات در سیرکها و نمایشها به کار میرفت، حالا در زندگی چند صد میلیون انسان آزمایش میشود. اگر کازینسکی در مورد خطرات تکنولوژی جدید برای زندگی انسانها مینوشت (فارغ از ایدههای رادیکال او در مورد راهحلها)، هیچ ایدهای نداشت که یکی دو دهه بعد، این تکنولوژیها چطور میتوانند به تثبیت یک نظم اجتماعی تحمیلی کمک کند. ترکیب قدرت فنی و دیدی کاملآ جمعی به انسان، به یک نتیجهی دهشتناک تبدیل شده است؛ «جامعهی هماهنگ» که نه به شکل یک بدن انداموار و زنده، که به مثابهی یک ماشین مکانیکی سازمان مییابد.
در آخر اما همچنان جایی برای امید است، مدل چینی هر چند به الگویی برای دوستان حزب در روسیه و ایران تبدیل شده است، اما نتوانسته جایی به خوبی گهوارهاش، رشد و تسلط یابد. چین شوروی نیست اما اگر آزادی و انسان دوام بیاورند و سر خم نکنند، میتواند به سرنوشتی مشابه دچار شود.
Telegram
شرق وحشی
منتشر شد:
ما هماهنگ شدهایم: زندگی زیر نظر حکومت چین/ کای اشتریتماتر/ مسعود یوسفحصیرچین/ نشر ققنوس
بخشی از متن کتاب:
رسانههای جدید همیشه وعدۀ توانمندسازی بیقدرتان را میدهند و از همان ابتدا، رؤیای اینترنت هم همین بود. اما چنین رؤیاهایی همیشه وضع موجود…
ما هماهنگ شدهایم: زندگی زیر نظر حکومت چین/ کای اشتریتماتر/ مسعود یوسفحصیرچین/ نشر ققنوس
بخشی از متن کتاب:
رسانههای جدید همیشه وعدۀ توانمندسازی بیقدرتان را میدهند و از همان ابتدا، رؤیای اینترنت هم همین بود. اما چنین رؤیاهایی همیشه وضع موجود…
چطور همه چیز بازیچهی دست رویاپردازانِ متوهم میشود. مرثیهای برای طبیعت، زندگی و آدمها.
ما در کشوری با طبیعت خشن زندگی میکنیم. طبیعت ایران، در اکثر مناطقش شباهت چندانی به مناطق پربارش اروپا یا استوا ندارد. دشتهای کویری گرم و پهناور یا کوهستانهای خشک، بشر و تمدنش را مجبور به تطبیق میکند. آدمها با همهی سختیش، راهحلی برای کنار آمدن با آن پیدا کرده بودند و هر چند جانفرسا، نسلهای متمادی بر روی این زمینها، با کشاورزی و دامپروری و تجارت، توانسته بودند دوام بیاورند و چیزهای حیرتبرانگیزی بنا کنند؛ قنات تاریخی کویر ایران یا سنت فرشبافی زنان کوچنشین، مملو از زیبایی و اعجاب هستند و به ما یادآوری میکنند که همین زمین خشک و بیرحم، با تدابیر جمعی و تجربههای اندوخته، مأمنی برای زیستن آدمها بوده. گهوارهای برای بقا با روشهای مختلف و تجارب گوناگون مخصوص هر اقلیم.
اما امروز، در شروع سدهی پانزدهم خورشیدی، به سختی میتوان نشانهای از آن هارمونی قدیمی یافت. شرایطی که نه تنها عاری از نظم سابق، که خالی از هر شکلی از نظم و کارآمدی است. هوای آلودهای که پروژههای صنعتی ناکارآمد برای تهران و سمنان و اراک فراهم کرده، یا زایندهرود و کارون خشکیده یا فقر و کمبود درآمد و تمام معضلات اجتماعیای که گریبانگیر استانهای حاشیهی کشور شده است. ما، زندگی و طبیعتمان را باختیم و این ارتباطی به مشکلات «طبیعی» همچون خشکسالی ندارد، مشکلاتی که اجداد ما هر چقدر دشوار میتوانستند بر آن فائق بیایند. در شرایطی که ما فناوری بسیارکارآمدتری برای مهار آنها داریم.
تا آنجا که من توانستم آگاه شوم، ما نسل اندر نسل کشاورز بودهایم، با جابجاییهای کوچک در شهرهای نزدیک به شیراز، مردان و زنانی با امرار معاش از زمین، زیستهاند و میراثشان به من رسیده. زمینی که بسته به آب و هوا، از انار و مرکبات تا خرما یا ضروریاتی مثل گندم و جو را به ساکنانش هبه میکرد. امروز اما، صدای زنگ خطری برای همهی ساکنینش به صدا درآمده. پروژههای بزرگ کشت زیتون یا محصولات دیگر با «کشاورزی نوین» که از طرف بروکراتهای تهران دیکته شد، با مجوزهای بیرویهی چاه به ساکنین و تنظیم سیاستهای «خودکفایی»، وضع را به جایی رسانده که طبیعت و کشاورزی و باغات، که منبع زیبایی و روحافزایی رهگذران بود، به فیلمهای آخرالزمانی شبیه شده است. درختهایی مریض و خشکیده و بوتههای نحیفی که به مدد هزار کمک میتوانند اندک محصولی به کشاورز برسانند. اما این تمام خبر نیست، فاجعهی بزرگتری در راه است! ما رکورد زدیم! فرونشست زمین به دلیل برداشت بیرویه آبهای زیرزمینی و دلایل دیگر، تهدیدی بسیار بسیار جدی برای ما و موطنمان است. این فقط تجربهی شخصی من است، از دریاچهی خشکشدهی ارومیه تا کارونی که دیگر در آن گاومیشها نمیتوانند شنا کنند، هزاران نمونهای از بحرانهایی است که ما امروز یا فردایمان به آن گره خورده. بحرانهایی که نسل ما متولدین پسا 2000 را درگیر خواهد کرد و صدای زنگش امروز به صدا در آمده. این بحرانها زاییدهی ایدههای کسانی است که شاید سرزمین «پروژه» را یکبار هم ندیدهاند و البته که از آسیبش هم به دور خواهند ماند. طرحهایی که همیشه و همه جا فقط به کام رانتخواران بوده است و آسیبش گریبانگیر ساکنین بیخبر، که اتفاقاً گاهی ابلهانه امیدوارند این پروژهها میتواند زندگیشان را تغییر دهد و به همین دلیل به مجری آن، «رای» دادهاند.
این فجایع البته مختص ما نیست، کمونیستها در سرزمینهای زیبای شمالی کشور ما، چهارمین دریاچهی بزرگ روی زمین، آرال باشکوه، را خشک کردهاند که شرحش را دوست عزیزی در اینجا آورده است. اما کسی عبرت نگرفت.
در همین طبیعت خشن، قرنها باغدار آذری و برنجکار شمالی و کوچنشین قشقایی و ماهیگیر جنوبی، روزی خود را هر چند کم، به سر سفره میبردند. اما رویاهای «پیشرفت» و «توسعه»، از اجازهی ماهیگیری غارتمسلک به چینیها تا احداث کارخانجات در کویر تا خودکفایی گندم و...، نظم ظریف قدیمی را بی هیچ جایگزینی تخریب کرد تا ما با شهرهای بزرگ و کثیف و بیروح و روستاهایی مخروبه که تنها به مدد رانت دولت سرپا هستند مواجه شویم؛ وطنی تخریبشده که چشماندازی برای بهبود ندارد...
@youngconservative
ما در کشوری با طبیعت خشن زندگی میکنیم. طبیعت ایران، در اکثر مناطقش شباهت چندانی به مناطق پربارش اروپا یا استوا ندارد. دشتهای کویری گرم و پهناور یا کوهستانهای خشک، بشر و تمدنش را مجبور به تطبیق میکند. آدمها با همهی سختیش، راهحلی برای کنار آمدن با آن پیدا کرده بودند و هر چند جانفرسا، نسلهای متمادی بر روی این زمینها، با کشاورزی و دامپروری و تجارت، توانسته بودند دوام بیاورند و چیزهای حیرتبرانگیزی بنا کنند؛ قنات تاریخی کویر ایران یا سنت فرشبافی زنان کوچنشین، مملو از زیبایی و اعجاب هستند و به ما یادآوری میکنند که همین زمین خشک و بیرحم، با تدابیر جمعی و تجربههای اندوخته، مأمنی برای زیستن آدمها بوده. گهوارهای برای بقا با روشهای مختلف و تجارب گوناگون مخصوص هر اقلیم.
اما امروز، در شروع سدهی پانزدهم خورشیدی، به سختی میتوان نشانهای از آن هارمونی قدیمی یافت. شرایطی که نه تنها عاری از نظم سابق، که خالی از هر شکلی از نظم و کارآمدی است. هوای آلودهای که پروژههای صنعتی ناکارآمد برای تهران و سمنان و اراک فراهم کرده، یا زایندهرود و کارون خشکیده یا فقر و کمبود درآمد و تمام معضلات اجتماعیای که گریبانگیر استانهای حاشیهی کشور شده است. ما، زندگی و طبیعتمان را باختیم و این ارتباطی به مشکلات «طبیعی» همچون خشکسالی ندارد، مشکلاتی که اجداد ما هر چقدر دشوار میتوانستند بر آن فائق بیایند. در شرایطی که ما فناوری بسیارکارآمدتری برای مهار آنها داریم.
تا آنجا که من توانستم آگاه شوم، ما نسل اندر نسل کشاورز بودهایم، با جابجاییهای کوچک در شهرهای نزدیک به شیراز، مردان و زنانی با امرار معاش از زمین، زیستهاند و میراثشان به من رسیده. زمینی که بسته به آب و هوا، از انار و مرکبات تا خرما یا ضروریاتی مثل گندم و جو را به ساکنانش هبه میکرد. امروز اما، صدای زنگ خطری برای همهی ساکنینش به صدا درآمده. پروژههای بزرگ کشت زیتون یا محصولات دیگر با «کشاورزی نوین» که از طرف بروکراتهای تهران دیکته شد، با مجوزهای بیرویهی چاه به ساکنین و تنظیم سیاستهای «خودکفایی»، وضع را به جایی رسانده که طبیعت و کشاورزی و باغات، که منبع زیبایی و روحافزایی رهگذران بود، به فیلمهای آخرالزمانی شبیه شده است. درختهایی مریض و خشکیده و بوتههای نحیفی که به مدد هزار کمک میتوانند اندک محصولی به کشاورز برسانند. اما این تمام خبر نیست، فاجعهی بزرگتری در راه است! ما رکورد زدیم! فرونشست زمین به دلیل برداشت بیرویه آبهای زیرزمینی و دلایل دیگر، تهدیدی بسیار بسیار جدی برای ما و موطنمان است. این فقط تجربهی شخصی من است، از دریاچهی خشکشدهی ارومیه تا کارونی که دیگر در آن گاومیشها نمیتوانند شنا کنند، هزاران نمونهای از بحرانهایی است که ما امروز یا فردایمان به آن گره خورده. بحرانهایی که نسل ما متولدین پسا 2000 را درگیر خواهد کرد و صدای زنگش امروز به صدا در آمده. این بحرانها زاییدهی ایدههای کسانی است که شاید سرزمین «پروژه» را یکبار هم ندیدهاند و البته که از آسیبش هم به دور خواهند ماند. طرحهایی که همیشه و همه جا فقط به کام رانتخواران بوده است و آسیبش گریبانگیر ساکنین بیخبر، که اتفاقاً گاهی ابلهانه امیدوارند این پروژهها میتواند زندگیشان را تغییر دهد و به همین دلیل به مجری آن، «رای» دادهاند.
این فجایع البته مختص ما نیست، کمونیستها در سرزمینهای زیبای شمالی کشور ما، چهارمین دریاچهی بزرگ روی زمین، آرال باشکوه، را خشک کردهاند که شرحش را دوست عزیزی در اینجا آورده است. اما کسی عبرت نگرفت.
در همین طبیعت خشن، قرنها باغدار آذری و برنجکار شمالی و کوچنشین قشقایی و ماهیگیر جنوبی، روزی خود را هر چند کم، به سر سفره میبردند. اما رویاهای «پیشرفت» و «توسعه»، از اجازهی ماهیگیری غارتمسلک به چینیها تا احداث کارخانجات در کویر تا خودکفایی گندم و...، نظم ظریف قدیمی را بی هیچ جایگزینی تخریب کرد تا ما با شهرهای بزرگ و کثیف و بیروح و روستاهایی مخروبه که تنها به مدد رانت دولت سرپا هستند مواجه شویم؛ وطنی تخریبشده که چشماندازی برای بهبود ندارد...
@youngconservative
خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
فرونشست های زمین بدتر از وضعیت بحرانی؛ فرونشست زمین در فارس رکورد جهانی دارد
شیراز- فرونشست زمین در فارس همچنان در سطح جهان رکورددار است و از وضعیت بحرانی نیز بدتر تخمین زده شده به گونه ای که رییس کمیته محیط زیست یونسکو نیز نسبت به این شرایط هشدار داده است.
فرانکنشتاین
خبر انتشار نسخهی جدیدی از «فرانکنشتاین» را که شنیدم، از ته دل خوشحال شدم، کتابی در سبک گوتیک که قرار بود به قلم مترجمی زبردست و عزیز، به زبان ما دگرباره آفریده شود. میدانستم که کتاب، مؤخرهی مفصلی هم دارد که بیش از پیش به ارزشش در ذهنم میافزود. اما بعد از آنکه با ولع داستان را تمام کردم، به عمد خواندن آن را به تعویق انداختم که ابتدا تفسیر خودم را مکتوب کنم و بعد آن را بخوانم.
آشنایی من با این کتاب به یک دهه قبل زمانی که نسخهای از آن که برای نوجوانان دوباره نوشته و خلاصه شده بود را تصادفاً دیدم و خریدم آغاز میشود. داستانی هیجانانگیز در مورد دانشمندی جوان و علاقهمند به علم، فرانکنشتاین، که مسحور جادوگری و کیمیاگری سدهها قبلش شده و از تشریح و به هم دوختن اجساد، موجود زندهی جدیدی خلق کرده که تواناییهای فیزیکش از انسان فراتر بود. داستان هم از دید دانشمند و هم از دید موجود تازه متولد شده روایت میشود که گاه گاه به روایت واحدی تبدیل میشوند، اینکه چطور موجود کمکم با دنیای انسانی آشنا میشود، حرف زدن و خواندن را پنهانی میآموزد و به سبب صورت نامتعارف و نازیبا و هیبت زمختش از معاشرت و همدلی آدمها حتی وقتی به آنان کمک میکند، محروم میشود. این محرومیت سبب میشود که موجود از خود و خالقش منتفر شود و با ناامیدی از امکان ارتباط با نژاد بشر، به فکر انتقام از عامل تبهروزیاش بیفتد. داستان شرح میدهد که چطور مستقیم و غیر مستقیم، تعداد زیادی از عزیزانِ جوان به دست موجودی که تبدیل به «هیولا» شده است، از بین میروند، چطور و چرا فرانکنشتاین درخواست هیولا را برای آفرینش همدم مؤنثی برای خود را رد میکند، و در آخر با مرگ فرانکنشتاین جوان و خودکشی هیولا، پایان میپذیرد.
هنگام خواندن متن جادویی مری شلی که الحق بسبسیار خوب به فارسی برگردانده شده، مسائل مختلفی به ذهنم خطور کرد، از اینکه اگر تمام ما مانند هیولای فرانکنشتاین، محکوم به تنهایی بودیم، جنایات آن هنوز هم برای ما قبیح و نفرتبرانگیز میبود؟ یا پرسشی عملورزانهتر، آیا تلاش ما برای خلق موجودی شبیه به خودمان، که آرمانی دیرینه برای مهندسان و دانشمندان است و موفقیتهای چشمگیری هم در سالهای اخیر داشته، ممکن نیست به چنین فجایعی، در مقیاسهای بسیار بزرگتر بیانجامد؟ در این متن میخواهم در حد وسع و توانم به پرسش اول پاسخ دهم.
بخش زیادی از جنبشهای اجتماعی و سیاسیِ سالها و قرنهای اخیر جهان، بر محور «فردیت» و آزادیهای شخصی بنا شدهاند، خاصه برای ما و دیگر گرفتاران تمامیتخواهی و تلاش حکّام برای تبدیل شدن به گلهی بیشکل و بیهویت و یکپارچه، به نظر بسیار حیاتی میآید که تلاش کنیم به حدی از فردیت برسیم که لااقل پوشش خود را درست انتخاب کنیم یا اجازه ندهیم درآمد و مایملک هر یک از ما خرج ایدئولوژیهای متوهم بشود یا دولت این اختیار را نداشته باشد که اگر «صلاح بداند» شهروندان و فعالان را ناپدید کند. اما این ماجرا روی دیگری هم دارد، ما بدون اجتماعات و تعاملات انسانی، به واقع میتوانیم سعادتمند باشیم؟
تاریخ بشر، تاریخ نهادهایش است. از خانواده، که کوچکترین و مهمترین نهاد اجتماعی است، تا اجتماعات محلی، صنفی، دینی و امروز، اجتماعاتی در فضای واقعی و مجازی بر حسب علایق مشترکمان، علاوه بر تامین نیازهای مادی ما که در یک بازار بزرگتر آسانتر بود، یک چیز بسیار مهمتر دیگر در میان نهادها وجود دارد که از جنس مادی نیست؛ هویت و شکلدهی شخصیت هر فرد و جمع؛ امکان همراهی و همدلی بین افراد. که فرانکنشتاین به ما نشان میدهد نبودش میتواند چه اتفاقات اسفبار و هراسبرانگیزی را رقم بزند. ما درون نهادهای خانوادگی، مدنی و تاریخیمان، «تربیت» میشویم. گپ زدن دوستانه در مورد هر چیزی، اخبار روز، کتابی که تازه خواندیم یا مسابقهی ورزشی دیروز، و مراسمات رقص یا اشعار و نوای سوزناک حزنآلود جمعی برخی فرهنگها، به ما امکاناتی برای تجربههای جدیدی میدهند که برای یک زندگی خوب، کمکدهنده و حتی لازم است.
تلاش ما برای آزادی، نه برای تکرار زیست هیولا، که برای جلوگیری از وقوع آن است. اینکه چطور «ما» بسازیم که در کنار علایق شخصی و انتخابهای آزاد ما برای سرنوشتمان، بتواند از زیست آکواریومی و تنها افتاده جلوگیری کند. نهادهایی که ما را تربیت کند که بتوانیم از زیستن در زبان و ارتباط بهرهمند شویم یا تجربیات زیباییشناختی عمیقتری داشته باشیم. آموزش، اجتماعی شدن و عضویت یا بنای یک اجتماع، هر چند حوصلهسربر به نظر میآید، هزینهی واجبی برای ایجاد ارتباطاتی الزامی است، که ما تبدیل به نسخههای کوچکتر «هیولا» نشویم.
@youngconservative
خبر انتشار نسخهی جدیدی از «فرانکنشتاین» را که شنیدم، از ته دل خوشحال شدم، کتابی در سبک گوتیک که قرار بود به قلم مترجمی زبردست و عزیز، به زبان ما دگرباره آفریده شود. میدانستم که کتاب، مؤخرهی مفصلی هم دارد که بیش از پیش به ارزشش در ذهنم میافزود. اما بعد از آنکه با ولع داستان را تمام کردم، به عمد خواندن آن را به تعویق انداختم که ابتدا تفسیر خودم را مکتوب کنم و بعد آن را بخوانم.
آشنایی من با این کتاب به یک دهه قبل زمانی که نسخهای از آن که برای نوجوانان دوباره نوشته و خلاصه شده بود را تصادفاً دیدم و خریدم آغاز میشود. داستانی هیجانانگیز در مورد دانشمندی جوان و علاقهمند به علم، فرانکنشتاین، که مسحور جادوگری و کیمیاگری سدهها قبلش شده و از تشریح و به هم دوختن اجساد، موجود زندهی جدیدی خلق کرده که تواناییهای فیزیکش از انسان فراتر بود. داستان هم از دید دانشمند و هم از دید موجود تازه متولد شده روایت میشود که گاه گاه به روایت واحدی تبدیل میشوند، اینکه چطور موجود کمکم با دنیای انسانی آشنا میشود، حرف زدن و خواندن را پنهانی میآموزد و به سبب صورت نامتعارف و نازیبا و هیبت زمختش از معاشرت و همدلی آدمها حتی وقتی به آنان کمک میکند، محروم میشود. این محرومیت سبب میشود که موجود از خود و خالقش منتفر شود و با ناامیدی از امکان ارتباط با نژاد بشر، به فکر انتقام از عامل تبهروزیاش بیفتد. داستان شرح میدهد که چطور مستقیم و غیر مستقیم، تعداد زیادی از عزیزانِ جوان به دست موجودی که تبدیل به «هیولا» شده است، از بین میروند، چطور و چرا فرانکنشتاین درخواست هیولا را برای آفرینش همدم مؤنثی برای خود را رد میکند، و در آخر با مرگ فرانکنشتاین جوان و خودکشی هیولا، پایان میپذیرد.
هنگام خواندن متن جادویی مری شلی که الحق بسبسیار خوب به فارسی برگردانده شده، مسائل مختلفی به ذهنم خطور کرد، از اینکه اگر تمام ما مانند هیولای فرانکنشتاین، محکوم به تنهایی بودیم، جنایات آن هنوز هم برای ما قبیح و نفرتبرانگیز میبود؟ یا پرسشی عملورزانهتر، آیا تلاش ما برای خلق موجودی شبیه به خودمان، که آرمانی دیرینه برای مهندسان و دانشمندان است و موفقیتهای چشمگیری هم در سالهای اخیر داشته، ممکن نیست به چنین فجایعی، در مقیاسهای بسیار بزرگتر بیانجامد؟ در این متن میخواهم در حد وسع و توانم به پرسش اول پاسخ دهم.
بخش زیادی از جنبشهای اجتماعی و سیاسیِ سالها و قرنهای اخیر جهان، بر محور «فردیت» و آزادیهای شخصی بنا شدهاند، خاصه برای ما و دیگر گرفتاران تمامیتخواهی و تلاش حکّام برای تبدیل شدن به گلهی بیشکل و بیهویت و یکپارچه، به نظر بسیار حیاتی میآید که تلاش کنیم به حدی از فردیت برسیم که لااقل پوشش خود را درست انتخاب کنیم یا اجازه ندهیم درآمد و مایملک هر یک از ما خرج ایدئولوژیهای متوهم بشود یا دولت این اختیار را نداشته باشد که اگر «صلاح بداند» شهروندان و فعالان را ناپدید کند. اما این ماجرا روی دیگری هم دارد، ما بدون اجتماعات و تعاملات انسانی، به واقع میتوانیم سعادتمند باشیم؟
تاریخ بشر، تاریخ نهادهایش است. از خانواده، که کوچکترین و مهمترین نهاد اجتماعی است، تا اجتماعات محلی، صنفی، دینی و امروز، اجتماعاتی در فضای واقعی و مجازی بر حسب علایق مشترکمان، علاوه بر تامین نیازهای مادی ما که در یک بازار بزرگتر آسانتر بود، یک چیز بسیار مهمتر دیگر در میان نهادها وجود دارد که از جنس مادی نیست؛ هویت و شکلدهی شخصیت هر فرد و جمع؛ امکان همراهی و همدلی بین افراد. که فرانکنشتاین به ما نشان میدهد نبودش میتواند چه اتفاقات اسفبار و هراسبرانگیزی را رقم بزند. ما درون نهادهای خانوادگی، مدنی و تاریخیمان، «تربیت» میشویم. گپ زدن دوستانه در مورد هر چیزی، اخبار روز، کتابی که تازه خواندیم یا مسابقهی ورزشی دیروز، و مراسمات رقص یا اشعار و نوای سوزناک حزنآلود جمعی برخی فرهنگها، به ما امکاناتی برای تجربههای جدیدی میدهند که برای یک زندگی خوب، کمکدهنده و حتی لازم است.
تلاش ما برای آزادی، نه برای تکرار زیست هیولا، که برای جلوگیری از وقوع آن است. اینکه چطور «ما» بسازیم که در کنار علایق شخصی و انتخابهای آزاد ما برای سرنوشتمان، بتواند از زیست آکواریومی و تنها افتاده جلوگیری کند. نهادهایی که ما را تربیت کند که بتوانیم از زیستن در زبان و ارتباط بهرهمند شویم یا تجربیات زیباییشناختی عمیقتری داشته باشیم. آموزش، اجتماعی شدن و عضویت یا بنای یک اجتماع، هر چند حوصلهسربر به نظر میآید، هزینهی واجبی برای ایجاد ارتباطاتی الزامی است، که ما تبدیل به نسخههای کوچکتر «هیولا» نشویم.
@youngconservative
در ستایش احتمال و پیچیدگی
قسمت اول
لینک قسمت دوم
هر چند نظریات معاصر فیزیک، بطلانی بر قطعیت نیوتونی کشیدهاند و دو نگرگاه جدید: مکانیک کوانتومی و تئوری آشوب، به ما نشان میدهد که جهان آنقدر هم پیشبینیپذیر نیست، ما کماکان در جهان نیوتونی زندگی میکنیم. پیشرفتهای فنی دوران ما هنوز تا حد زیادی بر اساس نظام علمی قدیمی رخ دادهاند و مهندسان رشتههای مختلف، جز در معدودی حوزهی خاص، معمولاً چیزی از کشفیات جدید فیزیک نمیدانند.
یقین، علاوه بر علوم دیگر حوزههای دانش و عمل ما را هم در خود غوطهور کرده است؛ هنر، مُد، زبان، نظامهای سیاسی ما و هر چه که با آن سروکار داریم، روز به روز به قطعیت و سادگی نزدیکتر میشوند. اگر هنر کلاسیک شامل موسیقیهای عظیم موتسارت و بتهوون و نقاشیهای پرجزئیات قرون وسطایی بود. هنر و مُد امروز، مفتخر به «مینیمالیسم» است. اگر پادشاه، اشراف و رعایایش در نظامی پیچیده از مفاهیم الهیاتی و سنتی معنی پیدا میکردند، امروز ایدهآل همهی ما یک نظام دموکراتیک است که بر اساس مفاهیم روزمره و قطعی برپا شود. و حتی اگر زبان ما حاوی اَشکال مختلف صنایع ادبی بود، روز به روز زبان ساده و حتی بیش از حد سادهی امروز جایگزین آن شد. نه به آن شکل که آنها میخواستند، اما انگار خواستهی فلاسفهی اثباتمحور (positivism) به غایت رسیده؛ جهانی قطعی و به دور از رمز و راز که زبان آن هم یقینی و به دور از هر شکلی از پیچیدگی است.
در ابتدای امر، مشکلی به نظر نمیرسد. رمز و راز مربوط به الهیاتِ در حال مرگند و پیچیدگی، «زندگی را سخت میکند». دانش فنّی بیشتر و بیشتر، راهی برای پیشرفت سریعتر و زندگی آسودهتر هستند.
اما مشکلاتی وجود دارد که ذهنیت امروز ما آنها را نمیبیند اما گریبانگیر جهان معنوی و زندگی ماست. اگر ما پیچیدگی را نادیده بگیریم، منجر به این نمیشود که پیچیدگی و غیرمنتظره بودن جهان از بین برود. در پس تمام تواناییها، علاوه بر دانش فنی و کتابی، شکلی از دانش وجود دارد که نادیده گرفته میشود؛ دانش ضمنی. که به کتابت درنمیآید و قابل تسهیم و نه انتقال، است. انتقال از پدر به فرزند یا از استاد به شاگرد. شکلی از دانش، که به ما اجازه میدهد تمهیداتی برای چیزهایی که نمیدانیم بچینیم. برای مثال، نظام حقوقی به سبب طبیعتش، همواره سعی میشود به صریحترین شکل ممکن نگاشته و اعمال شود. اما در همین نظام نیز چیزهایی وجود دارد که ماهیتاً قابل نظاممندی فنی نیستند. مفاهیمی مثل «حقآبه» و یا «استراحت دادن به زمین» که جزوی از عرف کشاورزی سنتی بود را نمیتوان تماماً مکتوب کرد. مفاهیمی که در عین گنگ بودن برای نگرگاه یک ذهن «مهندس»، به خوبی کار میکردند و نظام حقوقی و بروکراتیک ما جایگزینی برایشان نیافته است.
@youngconservative
قسمت اول
لینک قسمت دوم
«اکنون، آنطور که من میفهمم، عقلگرایی عبارت است از این ادعا که چیزی بهنام «دانش عملی» اساساً دانش نیست؛ بلکه ادعا میکند که بهدرستی، هیچ دانشی وجود ندارد مگر دانش فنی. عقلگرا بر این باور است که تنها عنصر معرفتی موجود در هر فعالیت انسانی، دانش فنی است، و آنچه من «دانش عملی» نامیدهام، در واقع چیزی شبیه به ندانستگی (nescience) است که اگر هم نادیدهانگارانه نباشد، قطعاً زیانبار است. سلطنت «عقل»، برای عقلگرا، یعنی سلطنت فن.جهانِ پسانیوتونی، جهان یقین است؛ برخلاف جهان پر رمز و راز نظامهای الهیاتی و سنتی قدیمی، نیوتون بزرگ با پایهریزی جهانی نظاممند از روابط مکانیکی، نشان داد که فارغ از مسئلهی بنیادی ما، منشاء روابط علت و معلول، جای مناقشهی زیادی در علوم طبیعی نمیماند و به سبب رشد بینظیر فناوریهای مکانیکی و الکتریکی، دانشمندان علوم طبیعی و حتی جامعهشناسان در انتهای قرن ۱۹، به این نتیجه رسیدند که «پیشرفت» علوم به انتها رسیده و اکنون تنها رسالت علم، افزایش دقت آزمایشگاهی و ریاضیاتی برای تبیین نظریات منشق از نظام نیوتونی در مکانیک، الکترومغناطیس مکسول و ترمودینامیک کلاسیک است.
اصل ماجرا در مشغولیت ذهنی عقلگرا با یقین نهفته است. فن و یقین، برای او، بهگونهای جداییناپذیر در هم تنیدهاند، زیرا برای او، معرفت یقینی نوعی معرفت است که برای تأیید و اثبات خود نیازمند چیزی بیرون از خودش نیست؛ معرفتی که نهتنها به یقین ختم میشود، بلکه با یقین آغاز میشود و در سراسر مسیر خود یقین دارد. و این، دقیقاً همان چیزی است که دانش فنی چنین مینماید. به نظر میرسد که دانشی خودبسنده است، زیرا از یک نقطهی آغاز قابل شناسایی (جایی که جهل کامل شکافته میشود) تا یک نقطهی پایان مشخص ادامه دارد؛ همچون یادگیری قواعد یک بازی جدید. چنین دانشی ظاهر دانشی را دارد که میتوان آن را بهتمامی در دو جلد یک کتاب جای داد؛ کاربرد آن، تا حد ممکن، ماشینی است؛ و پیشفرض هیچ دانشی بیرون از خود را ندارد.»
مایکل اوکشات
هر چند نظریات معاصر فیزیک، بطلانی بر قطعیت نیوتونی کشیدهاند و دو نگرگاه جدید: مکانیک کوانتومی و تئوری آشوب، به ما نشان میدهد که جهان آنقدر هم پیشبینیپذیر نیست، ما کماکان در جهان نیوتونی زندگی میکنیم. پیشرفتهای فنی دوران ما هنوز تا حد زیادی بر اساس نظام علمی قدیمی رخ دادهاند و مهندسان رشتههای مختلف، جز در معدودی حوزهی خاص، معمولاً چیزی از کشفیات جدید فیزیک نمیدانند.
یقین، علاوه بر علوم دیگر حوزههای دانش و عمل ما را هم در خود غوطهور کرده است؛ هنر، مُد، زبان، نظامهای سیاسی ما و هر چه که با آن سروکار داریم، روز به روز به قطعیت و سادگی نزدیکتر میشوند. اگر هنر کلاسیک شامل موسیقیهای عظیم موتسارت و بتهوون و نقاشیهای پرجزئیات قرون وسطایی بود. هنر و مُد امروز، مفتخر به «مینیمالیسم» است. اگر پادشاه، اشراف و رعایایش در نظامی پیچیده از مفاهیم الهیاتی و سنتی معنی پیدا میکردند، امروز ایدهآل همهی ما یک نظام دموکراتیک است که بر اساس مفاهیم روزمره و قطعی برپا شود. و حتی اگر زبان ما حاوی اَشکال مختلف صنایع ادبی بود، روز به روز زبان ساده و حتی بیش از حد سادهی امروز جایگزین آن شد. نه به آن شکل که آنها میخواستند، اما انگار خواستهی فلاسفهی اثباتمحور (positivism) به غایت رسیده؛ جهانی قطعی و به دور از رمز و راز که زبان آن هم یقینی و به دور از هر شکلی از پیچیدگی است.
در ابتدای امر، مشکلی به نظر نمیرسد. رمز و راز مربوط به الهیاتِ در حال مرگند و پیچیدگی، «زندگی را سخت میکند». دانش فنّی بیشتر و بیشتر، راهی برای پیشرفت سریعتر و زندگی آسودهتر هستند.
اما مشکلاتی وجود دارد که ذهنیت امروز ما آنها را نمیبیند اما گریبانگیر جهان معنوی و زندگی ماست. اگر ما پیچیدگی را نادیده بگیریم، منجر به این نمیشود که پیچیدگی و غیرمنتظره بودن جهان از بین برود. در پس تمام تواناییها، علاوه بر دانش فنی و کتابی، شکلی از دانش وجود دارد که نادیده گرفته میشود؛ دانش ضمنی. که به کتابت درنمیآید و قابل تسهیم و نه انتقال، است. انتقال از پدر به فرزند یا از استاد به شاگرد. شکلی از دانش، که به ما اجازه میدهد تمهیداتی برای چیزهایی که نمیدانیم بچینیم. برای مثال، نظام حقوقی به سبب طبیعتش، همواره سعی میشود به صریحترین شکل ممکن نگاشته و اعمال شود. اما در همین نظام نیز چیزهایی وجود دارد که ماهیتاً قابل نظاممندی فنی نیستند. مفاهیمی مثل «حقآبه» و یا «استراحت دادن به زمین» که جزوی از عرف کشاورزی سنتی بود را نمیتوان تماماً مکتوب کرد. مفاهیمی که در عین گنگ بودن برای نگرگاه یک ذهن «مهندس»، به خوبی کار میکردند و نظام حقوقی و بروکراتیک ما جایگزینی برایشان نیافته است.
@youngconservative
ما نباید از یاد ببریم که فجیعترین اتفاقات بشری قرون گذشته نیز حاصل سادهسازی بود. کمونیستها و ملیگرایان رادیکال، دیدی مهندسی به جوامع داشتند که میشد به راحتی بخش نامطلوبش را حذف کرد بیآنکه اتفاق خاصی بیفتد. ارامنه در عثمانی و یا یهودیان در اروپای مرکزی، عناصر نخواستنیای بودند که در راه «ساخت» جامعهی آرمانی ترک/آریایی باید دور ریخته میشدند و کمونیسم، آن آرمان خونین، زاییدهی مستقیم دید مکانیکی به اجتماعات بشری بود، دیدی «علمی» که تحول جامعه به نظامی اشتراکی را بدیهی میدید و طبیعتاً برای رسیدن به این امر بدیهی، همه چیز مجاز بود.
آموختن نه ابزاری برای زندگی، که خود زندگی است. و اگر ما به سادهسازی زبان خود ادامه دهیم، دیر زمانی نخواهد پایید که کسی نتواند از هومر، شکسپیر یا فردوسی چیزی بیاموزد. پیچیدگیهای زبانی و هنری، جهان ما را غنی میکردند. هنر و ادبیات، تجلی احتمالات زیبای ذهن بشری هستند و با سعی در سادهسازی بیش از حد، این امکان از دست ما گرفته میشود. هنر معجونی از دانش فنی، دانش ضمنی به ارثرسیده در هر رشته و خلاقیتهای تصادفی ماست و تاکید انحصاری بر هر عنصر، آن را میکشد.
@youngconservative
آموختن نه ابزاری برای زندگی، که خود زندگی است. و اگر ما به سادهسازی زبان خود ادامه دهیم، دیر زمانی نخواهد پایید که کسی نتواند از هومر، شکسپیر یا فردوسی چیزی بیاموزد. پیچیدگیهای زبانی و هنری، جهان ما را غنی میکردند. هنر و ادبیات، تجلی احتمالات زیبای ذهن بشری هستند و با سعی در سادهسازی بیش از حد، این امکان از دست ما گرفته میشود. هنر معجونی از دانش فنی، دانش ضمنی به ارثرسیده در هر رشته و خلاقیتهای تصادفی ماست و تاکید انحصاری بر هر عنصر، آن را میکشد.
@youngconservative
محافظهکار جوان
من و سوریه قسمت سوم؛ «مردانگی» در دهههای اخیر، سنتگرایان همواره از زوال تدریجی مردانگی شکایت داشتند، اینکه الگوی مناسبی برای زیست مردانه، که شامل لیاقت و درایت و پهلوانی و عقلانیت و جاهطلبی است، کمکم از فضای ذهنی و فرهنگی رخت بسته و به سبب راحتتر شدن…
من و سوریه
قسمت چهارم؛ شهید
ما ایرانیها با شهادت بیگانه نیستیم، در یکی از طولانیترین نبردهای نظامی تاریخ معاصر، صدها هزار کشته از هموطنانمان به قتلگاه جنگی تحمیلی رفتند و توسط حکومت و مردم «شهید» خطاب میشوند. اما در جنگ سوریه، داستان متفاوتی در کار بود. آدمها نه توسط دولتی بیگانه که توسط دولت مستقر خودشان و متحدانش پرپر میشدند. حمزهی سیزده ساله که روی دیوار مدرسهشان شعار نوشته بود تا هاجر، دخترک کوچکی که تنها گناهش قرار گرفتن در مسیر گلولهی بیاحتیاط نیروهای دولتی بود. اولین «شهدا»ی انقلاب بودند و به شکل وحشتناک و تأسفبرانگیزی به شمارشان بیشتر و بیشتر و بیشتر میشد. فرقی نمیکرد زن و کودک در خانهها باشی یا مردانی که داوطلبانه سلاح به دست میگیرند. بمبهای بشکهای و گلولههای سربی «نظام»، تو را پیدا میکرد و بی هیچ رحمی، جانت را میستاند.
برای ما که اکثریتمان از مفاهیم دینی گذشتهایم، این اتفاقات فقط جنایاتی اسفناک است. اما در ذهن و جهان سوریهایی، که هم «عربیت» و هم اسلام غیردولتیشان هنوز قدرتمند بود، کشته شدن خود، خانواده یا همرزمانشان، هزینهای بود که برای بازپسگیری کشورشان بدیهی میبود. این معجون مظلومیت و دلآوری، برای آنها معنی متفاوتی داشت و کشته شدن برای آنها نه پایان که گذاری به جهانی موعود بود. «آن کس که بداند چرا، با هر چگونهای میسازد» و سوریها دلیلی برای انتخاب داشتند.
پن: این روزها، سالگرد کشته شدن عبدالباسط ساروت، دروازهبان و خواننده و جنگجوی سوری است. که یکی از نمادهای انقلاب سوریه بود. سرنوشتی عجیب و پرفراز و نشیب داشت. این متن را به او تقدیم میکنم.
قسمت چهارم؛ شهید
ما ایرانیها با شهادت بیگانه نیستیم، در یکی از طولانیترین نبردهای نظامی تاریخ معاصر، صدها هزار کشته از هموطنانمان به قتلگاه جنگی تحمیلی رفتند و توسط حکومت و مردم «شهید» خطاب میشوند. اما در جنگ سوریه، داستان متفاوتی در کار بود. آدمها نه توسط دولتی بیگانه که توسط دولت مستقر خودشان و متحدانش پرپر میشدند. حمزهی سیزده ساله که روی دیوار مدرسهشان شعار نوشته بود تا هاجر، دخترک کوچکی که تنها گناهش قرار گرفتن در مسیر گلولهی بیاحتیاط نیروهای دولتی بود. اولین «شهدا»ی انقلاب بودند و به شکل وحشتناک و تأسفبرانگیزی به شمارشان بیشتر و بیشتر و بیشتر میشد. فرقی نمیکرد زن و کودک در خانهها باشی یا مردانی که داوطلبانه سلاح به دست میگیرند. بمبهای بشکهای و گلولههای سربی «نظام»، تو را پیدا میکرد و بی هیچ رحمی، جانت را میستاند.
برای ما که اکثریتمان از مفاهیم دینی گذشتهایم، این اتفاقات فقط جنایاتی اسفناک است. اما در ذهن و جهان سوریهایی، که هم «عربیت» و هم اسلام غیردولتیشان هنوز قدرتمند بود، کشته شدن خود، خانواده یا همرزمانشان، هزینهای بود که برای بازپسگیری کشورشان بدیهی میبود. این معجون مظلومیت و دلآوری، برای آنها معنی متفاوتی داشت و کشته شدن برای آنها نه پایان که گذاری به جهانی موعود بود. «آن کس که بداند چرا، با هر چگونهای میسازد» و سوریها دلیلی برای انتخاب داشتند.
پن: این روزها، سالگرد کشته شدن عبدالباسط ساروت، دروازهبان و خواننده و جنگجوی سوری است. که یکی از نمادهای انقلاب سوریه بود. سرنوشتی عجیب و پرفراز و نشیب داشت. این متن را به او تقدیم میکنم.