محافظه‌کار جوان
2.12K subscribers
38 photos
3 videos
1 file
43 links
تأملات یک مبتدی در مورد انسان، دانش، زیبایی و جهان
ارتباط:
@matind_d
Download Telegram
محافظه‌کار جوان
این را چند ساعتی مانده به پایان ضرب‌العجل ترامپ در مورد انهدام زیرساخت‌های انرژی ایران می‌نویسم: وقوع این جنگ، هیچ ارتباطی با ایرانیانِ معمولی نداشت. پس از وقایع هفت اکتبر ۲۰۲۳، و با انهدام و تضعیف حزب‌الله، حماس و حزب بعث سوریه و جنگ دوازده روزه، وقوع مجدد…
فعلاً از ویران‌سازی کامل ایران جستیم و این اتفاق مبارکی است.
من درک می‌کنم بسیاری از دوستان انتظار دیگری از این جنگ داشتند و مع‌الاسف محقق نشد. اما نکته‌ی دیگری نیز باید در نظر داشت:
حکومت بر یک ویرانه، آرزو و تخصص نظام ج.ا و محور مقاومت است. تبدیل ایران به یک صنعا یا غزه‌ی بزرگ، سناریوی مطلوب و محبوب این دیوانگان بوده و هست و باید شکرگزار بود که آمریکا و اسرائیل تا ته آن مسیر نرفتند.
محافظه‌کاری چیست؟
تیتوس بورکهارت

«محافظه‌کار» کسی است که می‌کوشد «محفاظت» کند. برای اینکه بگوییم او بر حق است یا نه، کافی است بررسی کنیم که او در پی حفظِ چه چیزی است. اگر صُوَر اجتماعی که او از آن‌ها دفاع می‌کند، چرا که همواره بحث بر سر صُوَر اجتماعی است، با والاترین اهداف انسان سازگار باشد و با عمیق‌ترین نیازهای او مطابقت داشته باشد، چرا نباید به اندازه هر چیزِ نوی که گذر زمان ممکن است پدید آورد، خوب یا حتی بهتر از آن‌ها باشد؟»
با تمام نکات ذکرشده در مقاله موافق نیستم، اما به نظرم، حامل نکات مهم و درخشانی است.
برای خواندن متن کامل، این‌جا را لمس کنید یا روی INSTANT VIEW کلیک کنید.

@youngconservative
فکر می‌کردم فقط صدای مردان و زنانِ بی‌دفاعی که به قولی، «تنها حفاظش جلوی گلوله‌ی جنگی، دو سه لایه لباس بود» را نشنیدید، امّا حتی صدای هشدارهای بلندی که دیگران با ادوات جنگیشان ایجاد کردند را هم نمی‌شنوید.
بنا بر تجربه‌های دیرین، انتهای کور و کر شدن، سقوط به جهنم است. امیدوارم لااقل ما به شما قلاب نشده باشیم!
هیچ چیز بهتر از شوق ذلت‌بار و استیصال ملال‌آور ما برای وصل و قطع بودن اینترنت، گویای وضعیت کشور نیست. وضعیتی که تفاوتی با «اشغال‌شدگی» نمی‌کند.
کودک‌وارگی و فلاکتِ امروز

پیدا کردنِ «چرایی» وضعیت امروز ایرانیان و «دولتِ ایران»، مهم‌ترین مسئله‌ی نظری و عملی‌ای است که با آن درگیریم؛ این‌که چطور کشوری در موقعیت ژئوپلیتیکی خوب، با منابع عظیم خداداد و جمعیت انبوه و تا حدی متخصص، به جای رقابت برای ورود به کشورهای توسعه‌یافته و شکوفاییِ شهروندانش، درگیر یک جنگ بزرگ خارجی، اعتراضات خونین، محیط‌زیست ویران، رکود-تورم و یک شبه‌حاکمیت «بلبشو-مستبد» گشته و آینده‌ی کوتاه و میان‌مدتش اسفناک پیش‌بینی می‌شود.
در سال‌های اخیر، عقل جمعی ایرانیان به پاسخی کمابیش واحد و معقول رسیده است؛ انقلاب ۵۷. اما برای من پرسشی دیگر وجود دارد، انگیزه‌های خود آن انقلاب، و انگیزه‌ی حامیانش تا به امروز چیست؟ به نظر من، پاسخش را می‌توان در مفهوم «کودک‌وارگی» جُست و تبیین کرد.
ما در جهانی «تراژیک» زندگی می‌کنیم، جهانی که «تمدن» با همه‌ی مصائب و مرارت‌هایش، پرده‌ای نازک میان ما و «وضعیت طبیعی» کشیده، وضعیتی که در آن همه‌ی امیال و استعدادهایمان فدای «بقا» می‌شود. این ارتقا سبب شده که انسان به سطحی فراتر از زندگی طبیعی‌اش دست یابد و آمال و آرزوهایی دیگر را طلب کند، اما مسئله‌ی اصلی همین‌جاست؛‌ این سبک زیستن و امکانات بی‌هزینه نیستند، چه از جنبه‌ی فردی‌اش و چه از جنبه‌ی جمعی-تمدنی‌اش؛‌ چرخِ دولت، بروکراسی، صنعت، بازار، فرهنگ و هنر، بدون زحمت و صبر نمی‌چرخد.
در میان همین وضعیت، همواره خوش‌خیالانی هستند که گمان می‌کنند می‌توان «فلک را سقف بشکافت» و با چند تغییر سرراست و ساده، تمام مشکلات را حل نمود. اندیشه‌ای که بن‌مایه‌ی اصلی جنبش‌های رادیکال است و در ۵۷ هم حضور پررنگی داشت؛ مارکسیسم انقلابی با «آرمانشهر جهان بی‌طبقه‌ای‌ که همه در آن برابر و برادرند» و اسلام‌گرایی شیعی با «نوستالژی صدر اسلام». این‌که می‌توان «با پول اوقاف تمام مشکلات جامعه را حل کرد» یا «اگر هر مسلمان، یک سطل آب بریزد اسرائیل محو می‌شود [و فلسطینیان به زندگی موفق و سعادتمند می‌رسند.]»
این دیدگاه، مثل بچه‌ای که بدون اطلاع از مفاهیمی مثل پول استطاعت خانواده و..، مشتاق خرید اسباب‌بازی‌های بزرگ و پر زرق و برق است، پیچیدگی ذاتی و دشواریِ ذاتی مسائل را نادیده می‌گیرد. نمی‌فهمد یا نمی‌خواهد بفهمد که توان بشر در اصلاح امور بسیار کمتر از آرزوهایش است و نمی‌فهمد که بالعکس، توانایی تخریبش می‌تواند همه‌چیز را بر باد دهد.
هیچ‌کس منکر فضیلت بهبودخواهی و کاستن از مشکلات نیست، اما ذهنِ بالغ می‌داند که این امر در اکثر مواقع در یک روند تدریجی ممکن است و دستاوردهای امروز ما، نه «طبیعی»، که حاصل شبکه‌ای از تلاش‌ها تدریجی و انباشته‌شده است. ذهن کودک‌وار نمی‌خواهد با واقعیت‌های سخت جهان روبه‌رو شود و در سطح عواطف و هیجانات نابالغ و توهم‌زای خود می‌ماند. توهمی که گاهی به سوختن تمام چیزهایی منجر می‌شود که سال‌ها در راهشان، کوشش میلیون‌ها انسان صرف شده است.
@youngconservative
آرمان فلسطین

درگیری یهودیان با اعراب در اسرائیل-فلسطین، یکی از مزمن‌ترین درگیری‌های تاریخ معاصر جهان، و یکی از مهم‌ترین نمودهای ناکارآمدی نظام پسا جنگ دوم است. قریب به هشتاد سال کشمکش ممتد و گاه خونین که علیرغم رفت و آمد نسل‌ها از هر دو سو، انگار هسته‌ی تغییرناپذیری دارد که همواره نمک بر زخم‌ها می‌پاشد و مانع از برقراری صلح و آرامش می‌شود.
برخلاف نظر بسیاری، می‌توان تصدیق کرد که بسیاری از فلسطینی‌ها در پی این نبرد، دچار رنجی بودند و هستند که علیرغم سوءاستفاده‌ی گروه‌های مختلف، نمی‌توان آن را نادیده گرفت. اما این نگاشته، نه در مورد رنج آن‌ها، که در مورد اثرات آن بر جوامعی است که این مسئله به نوعی به «ناموس» آن‌ها تبدیل شده است.
پس از فروپاشی امپراطوری‌ها در پی جنگ اول جهانی، سعی شد شکلی از نظام دولت‌-ملت در تمام دنیا جاری شود. سرزمین‌های اسلامی نیز از این قضیه مستثنا نبودند. سرزمین‌هایی که پیش از این جزئی از امپراطوری عثمانی بودند، با برنامه‌ریزی سردرگم چند مستشار غربی، به «کشور» تبدیل شدند. ظهور ایدئولوژی‌ها، بالاخص اشکال مختلف ملی‌گرایی، در‌ این برهه چیز عجیبی نبود، اما «صهیونیسم» و پیدایش اسرائیل در دهه‌های بعدی، که معلول جنایات فجیع نازی‌ها در اروپا بود، جان تازه‌ای به آن‌ها بخشید. به گونه‌ای، انگار جوامع عرب، و حتی دیگر جوامع مسلمان، «بز بلاگردان»‍ی یافتند تا تمام کاستی‌ها و عقب‌ماندگی‌هایشان را بر دوش آن بیاندازند. تفاوتی نمی‌کرد، از روشنفکر سکولار ملی‌گرا تا مفتی اخوانی، «اسرائیل» چیزی بود که باید تمام انرژی‌ها و منابع را برای نابودی‌اش به کار بست. چند جنگ عظیم و تمام‌عیار در دهه‌های پنجاه، شصت و هفتاد میلادی که با شوق میلیونی توده‌ها از بغداد تا قاهره تغذیه می‌شد. مهم نبود که برخی از این جوامع با وجود منابع وافر، از شکوفایی و رونق دورند یا حکومت‌هایی بر سر کارند که هیچ مقداری از مدنیت و کارآمدی را دارا نیستند. برای «امت واحد»، «مشکل» یکی بود و باید تمام بدبختی‌های دیگر را تا زمانی نامعلوم فراموش کرد. امری که با تشویقِ روشنفکران تجددستیز غربی و تولید آثار هنری و فرهنگی در تیراژ بالا با این موضوع می‌شد.
«فلسطین» با وجود تفاوت مذهبی و نژادی، به ایران نیز رسید. امثال آل‌احمد یا رهبر انقلاب، اسرائیل را نمودی از «نفوذ» دنیای غرب در جهان اسلام می‌دانستند و پیش و پس از بهمن ۵۷، آن را مسئله‌ی بنیادی سیاست خارجی فرض می‌کردند. عرفات و رفقایش، اولین میهمانان حکومت انقلابی بودند، و در این پنج دهه حجم بسیار زیادی از تمرکز و منابع ایران خرج آسیب‌رسانی به اسرائیل شد. برخلاف مسیری که اعراب در دهه‌های اخیر رفتند و سعی بر به حاشیه کشاندن مسئله‌ی فلسطین داشتند. روندی که آثار شومش همین امروز هم در بازار و صنعت و روابط خارجی کشور با غلظتی بالا قابل دیدن است.
جدال اسرائیلی-فلسطینی، مستمسکی برای انفعال، فلاکت و جنون شد. بستری برای رشد امثال القاعده و حزب‌الله لبنان و یا دستاویزی برای حکومت دیوانگانی مثل ناصر، صدام یا اسدها. بهانه‌ای برای آن‌که به جای تلاش برای بهبود واقعی در مسائلی واقعی، به سمت یک جنجال بیهوده و بلاهت‌بار و پرهزینه پیش برویم.
@youngconservative
ارسطو سه نظام سیاسی فضیلت‌مند (پادشاهی، اشرافیت و جمهوریت) و سه نظام سیاسی منحط (استبداد، الیگارشی و توده‌سالاری) را معرفی می‌کند و نظام مطلوب خود را نظامی مختلط از هر سه نظام فاضل می‌داند.
نمی‌دانم نزدیک‌ترین نظام سیاسیِ تاریخ به ایده‌آلش چه بود، اما ما نظامی را می‌شناسیم که گویی پادنظام اوست؛‌ حکومتی که هم مستبد (گاهاً پنهان!) دارد، هم الیگارش‌های ریز و درشت در آن جولان می‌دهند و هم در نهایت، از پایین به بالا و توسط توده‌های مسخ‌شده اداره می‌شود‍!

#پرتاب‌ها
یکی از بزرگترین بلایایی که به سبب نظام ج.ا بر سر جامعه‌ی ایران آمد، «سیاست‌زدگی» بود. خاصه در جریانات چند ماه اخیر، که همیشه و همه‌جا تلنباری از اخبار و تحلیل‌ها و بیم و امیدها بر دوش‌هایمان سنگینی می‌کرد.
امیدوارم روزی را ببینم که شر پروپاگاندا و هراس و میل به شنیدن نویز از سر این ملت باز گردد!

#پرتاب‌ها
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت
دائماً یکسان نباشد حال دوران، غم مخور

دستگیری امجد یوسف، سیزده سال پس از جنایت محله‌ی تضامن دمشق و اعدام دسته‌جمعی حدود سیصد نفر از مخالفان بشار و سوزاندن اجساد...
هنگامی که چیزی از قید محدودکننده‌ای «آزاد» می‌شود، نه تنها امکانات شکوفایی‌بخش و بالنده‌‌اش، که هیولاهای درونش هم آزاد می‌شوند. و اگر در آن هنگام آمادگی و تسلط نداشته باشد، هیولاها تمام وجودش را می‌بلعند و به تمامی تبدیل به هیولا می‌شود.
بی‌ربط به تاریخ جوامع بشری، بالاخص تاریخ معاصر ما، نیست!
#پرتاب‌ها
ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این
روز فراق دوستان شب‌خوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم می‌زند اِستاده‌ام نُشّاب را
مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
وقتی در آبی تا میان دستی و پایی می‌زدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب را
امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
گر بی‌وفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اعدا می‌کشد وین سنگ‌دل احباب را
فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را
«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»
ای بی‌بصر! من می‌روم او می‌کشد قلاب را

شیخ اجل، سعدی شیرازی

#خوش‌نویس
@youngconservative
دغلکاری نخبگان، کانال اصغر حکمتیار
آزادی! قبلا گفتم که آزادی عجیب ترین شعار دنیاست و تقریبا همواره معنی استبداد می دهد. گفتیم که هم مشروطه و هم۵۷ نشان داد دغلکاری که فریاد آزادی خواهی اش از همه بلند تر است بیشترین خودکامگی را دارد. حتی در آمریکا هم این امر بروز می کند. هم لیبرال های فرهنگی…
چه چیزی قرار است «آزاد» شود‍؟

قسمت اول: هیولای رها

آزادی، در کنار عدالت، بی‌شک مهم‌ترین آرمان بشر متمدن بوده است؛ فلاسفه، روشنفکران و نویسندگان همواره آن را غایتی برای کنش‌های اجتماعی و سیاسی خود مشخص کرده‌اند و تحولات و انقلاب‌های معاصر نیز ادعای آزادی‌خواهی داشتند؛ از انقلاب فرانسه تا انقلاب اکتبر، از می ۶۸ تا بهمن ۵۷.
آن‌چه همواره مورد مناقشه بوده است، تعبیر ما از آزادی است. «آزادیِ چه کسی»، «آزادی از چه چیزی» و «آزادی برای چه کاری». برای جمهوری‌خواهان روسوئیست فرانسوی، هدف «آزادی «وحشی نجیب» از رنج‌های [تمدن] سلسله‌مراتب سلطنتی برای تشکیل حکومت ملی» بود و برای مارکسیست-لنینیست‌های روس، «آزادی پرولتاریای جهانی از بند سرمایه و استبداد».
امّا همان‌طور که بشر، از دوتوکویل و داستایوفسکی و بولگاکف و سولژنتسین تا خود ما تجربه کرده‌ایم، آن‌چه زیر پرچم آزادی رخ داد، بس‌بسیار هولناک‌تر از آن‌چیزی بود که پیش‌تر می‌زیست؛ آن‌چه می‌توان از هگل آموخت همین بصیرت است که «هر نفی، واجد ایجابیتی است که نفی‌کننده باید مسئولیتش را برعهده بگیرد». «آزادی» از نظمی که پیش‌تر وجود داشت، نه منجر به شکوفایی، که منجر به آزاد شدن هیولاها شد. روبسپیر در پاریس و استالین در مسکو، چنان دهشتناک بودند که بسیاری ناامیدانه، حسرت نظم ناقص پیشین را می‌خوردند. آزادی در تاریخ معاصر ما، به دلیل برداشت انتزاعی، مطلق‌گرایانه و یک‌طرفه‌ی داعیه‌دارانش، معمولاً تنها روکشی برای بردگی و وحشت قدرتمندتری بود که شیره‌ی زندگی جوامع را می‌مکید.

پ.ن: در قسمت بعد، از فهمی تاریخ‌مند، همه‌جانبه و متعادل از آزادی خواهم نوشت. فهمی که به نظرم پادزهر کژفهمی‌های رایج از آزادی است.
@youngconservative
محافظه‌کار جوان
چه چیزی قرار است «آزاد» شود‍؟ قسمت اول: هیولای رها آزادی، در کنار عدالت، بی‌شک مهم‌ترین آرمان بشر متمدن بوده است؛ فلاسفه، روشنفکران و نویسندگان همواره آن را غایتی برای کنش‌های اجتماعی و سیاسی خود مشخص کرده‌اند و تحولات و انقلاب‌های معاصر نیز ادعای آزادی‌خواهی…
چه چیزی قرار است «آزاد» شود؟

قسمت دوم: آزادی به مثابه یک میراث

«در قانونِ مشهور سوم مربوط به چارلز اول، به نام دادخواست حقوق، پارلمان به شاه می‌گوید «اتباعِ شما این ازادی را به ارث برده‌اند» و امتیازات خود را نه تحت اصولِ انتزاعیِ «حقوق بشر»، بلکه به‌عنوانِ «حقوق انسان انگلیسی» تقاضا می‌کنند، به‌عنوانِ میراث برامده از نیاکان»
ادموند برک


در مقابل «آزاد شدن» انتزاعیِ انقلابیون، می‌توان از حقِ «آزاد بودن» سخن گفت. نظرگاهی که عصاره‌ی فلسفه‌ی سیاسیِ آنگلوساکسون است؛ آزادی این‌که هر شخص در هر خانواده و صنف و عقیده‌ای، حق آن را دارد که در چهارچوب‌های صیقل‌خورده در طول تاریخ، زیست خود را سامان دهد، اهداف خود را پیگیری کند و با هم‌نوعانش تعامل داشته باشد. آزادی در این برداشت، نه امری یک‌باره و شورمندی‌ای مجنون‌وار، که مبتنی بر انباشت شیوه‌ی زیست متمدنانه‌ای است که نسل‌ها و نسل‌ها نیاکان ما آن را تجربه کرده‌اند و بر این تجربه‌ی زیسته چیزی افزودند. شکلی از نظام اجتماعی که غایتی برون از خود ندارد؛ هر عضو آن غایتی مختص خویش دارد که در یک هارمونی، کلیتی به نام «جامعه» را می‌سازد. سنت‌های این نظام، اگر چه هیچ‌گاه ثابت نیستند و لنگری برای ثباتی ابدی ندارند، اما ثباتی نسبی و منعطف ایجاد می‌کنند، ثباتی که برای انباشت دانش، فرهنگ و انحاء متفاوت سبک‌های زیستن ضروری است.

@youngconservative

ملّی‌گراییِ واژگون
واکاوی یکی از ریشه‌های فلاکت

اسلامِ سیاسی با طعم شیعی و مارکسیسمِ مبارزِ جهان‌سومی، به عنوان دو بنیاد اندیشگانیِ انقلابِ ۵۷ و حکومت برآمده از آن شناخته می‌شوند. تشخیصی که گفته‌ها و مکتوباتِ سرآمدانِ جریاناتِ ۵۷‌‍ی و خط مشیِ جمهوری اسلامی آن را تأیید می‌کنند. امّا ضمنِ قبول این دیدگاه، می‌توان با اندکی تیزبینی و تأمل، شقِّ سومی نیز برای تبارشناسیِ این وضعیت پیدا کرد؛ ملّی‌گرایی!
در قرن بیستم و خصوصاً پس از جنگِ دومِ جهانی، شکلی از سیاست‌ورزی در کشورهای غیرغربی در مقابل نظامِ سرمایه‌داری بلوک غرب و کمونیسمِ روسی پدیدار شد که می‌توان آن را «ملّی‌گراییِ ضداستعماری» دانست که مظهر و نمادِ آن در ایران محمد مصدق و در جهانِ عرب، جمال عبدالناصر بود‌. نظام‌هایی که اگر چه الزاماً سوسیالیست نبودند، اما از ابزارهای چپ‌گرایی قبل و پس از قبضه‌ی قدرت استفاده می‌کردند؛‌ توده‌گرایی، هیجان‌محوری، اقتصادِ دولتی و پروژه‌های صنعتی و دشمنی با آن‌چه «استعمار» یا «امپریالیسم» می‌دانستند. در ایران، با توجّه به علاقه و پافشاریِ پهلوی‌ها بر مظاهرِ ملّی، در ابتدا و بر پایه‌ی شور مبارزاتی اسلام‌گرایانه و دستِ چپیِ اوایلِ انقلاب، انقلابیون، جز اندکی از روشنفکرانِ «مصدقی»، غالباً بر نفیِ گفتمانِ ملّی‌گرایانه اصرار می‌ورزیدند، امّا با محو تدریجیِ مارکسیسم در دهه‌های اخیر و تضعیفِ هویّتِ «شیعه‌ی انقلابی»، نظامِ حاکم بار دیگر دست به بازآرایی آن گفتمان زده است؛ اگر غرب پیش‌تر، «بورژوازیِ امپریالیست» یا «کافرانِ لیبرال» بود، امروز «متجاوزانِ طمع‌کرده به خاک و منابعِ ما» است و حاکمان نیز به عنوان «مدافعانِ میهن اهورایی» تبلیغ می‌شوند.
بی‌شکْ میهن‌دوستی یکی از فضائلِ مهمِّ بشری است. میهنْ زیست‌جهان اجتماعی، فرهنگی، مدنی و اخلاقیِ ماست. امّا آن‌چه میهن‌دوستیِ راستین را از هیجانات تبلیغی و جنگ‌محورانه تمیز می‌دهد، فهمی است که باید از این مهم تبیین کرد؛‌ میهن، آن‌گونه که هست و می‌توان و باید بدان عشق ورزید، ارگانیسم متشکل از اجزایش است. از بطن شهرهای بزرگش تا عمقِ روستاهای دورش و دلِ زمزمه‌ی کوچ‌نشینانش. میهن، «میراث گذشته، زیستِ اکنون و امید آینده» است. میهن، بستری است برای شکوفا زیستن و بالیدن. میهن از ما و بر ما است. هر تکه‌ای از طبیعتش، هر گوشه‌ای از آثارِ باستانی‌اش و لبخندِ هر کودکش، به‌سان قطره‌ای است که دریاچه‌ی یک «کشور» را می‌سازد. برخلافِ این نگاه، ملّی‌گراییِ ذکرشده، میهن را چماقی می‌بیند که باید از آن برای زدن بر سرِ بقیه، خصوصاً «هم‌میهن»‍انی که به نظرش «مطلوب» نیستند، استفاده کرد. وطن برای او نه خانه، که به مثابه‌ی سفره‌ی غنمیتی است. «ملّی‌گرا» خود را نه به عنوان یک پاس‌بانِ موقر و نجیب از زیستنِ همراهانش، که به عنوانِ یک «ناموس‌پرست» می‌بیند. که اگر میهن و واقعیاتش، آن‌گونه که در خیالاتِ خود می‌پرواند نبود، حق دارد آن‌را به آتش بکشد. سرنوشتِ غم‌انگیز آلمانِ هیتلر، مصرِ ناصر، عراقِ صدام یا سوریه‌ی اسدها، حاصل همین نگاه بود. امید آن است که ایرانِ ما آینه‌ی عبرت نشود.
@youngconservative
Forwarded from جناب گاو
جوامع رو به موت قانون تلنبار می‌کنند، درست مثل انسان‌های رو به موت که دارو تلنبار می‌کنند!


“Dying societies accumulate laws like dying men accumulate remedies.”
– Nicolás Gómez Dávila
وینستون چرچیل!
مرثیه‌ای بر زوال منش سیاست‌مدارانه در عصر ما

«ستم‌گر بر قلهٔ قدرت ایستاده بود. تقابلِ میانِ سیاست‌مدارِ شکست‌ناپذیر و بزرگ‌منش [چرچیل] و آن جبارِ دیوانه [هیتلر]. این نمایش، در سادگیِ آشکارش، یکی از بزرگ‌ترین درس‌هایی است که انسان‌ها در هر زمان می‌توانند بیاموزند.»
لئو اشتراوس

چرچیل یکی از مناقشه‌برانگیزترین شخصیت‌های سیاسیِ قرنِ بیستم است. از یک طرف، پیش‌گویی که بویِ ویران‌گری نازی‌ها را از دور استشمام می‌کرد و به مصالحه‌گران هشدار می‌داد و بعدتر، خود ناجیِ اروپا شد و از سویی دیگر، از نگاه برخی، «شیطان»‍ی که در مستعمراتِ امپراتوری بریتانیا کارنامه‌ای سیاه دارد.
کتابِ «سیاست رنسانس و روشن‌گری»، که شرحی بدیع از آرای لئو اشتراوس و مایکل اوکشات به عنوان دو ستون اندیشه‌ی محافظه‌کارانه‌ی قرن بیستم است، (و امید است به زودی ترجمه‌ی آن را عرضه کنیم)، در بخشی کوتاه به برداشت لئو اشتراوس، مورخِ عظیم فلسفه‌ی سیاسی، از زندگی سیاسی چرچیل و رهبری‌اش در مقابل جنون هیتلر می‌پردازد.
«مایکل برلی، ...، از هیملر نقل می‌کند که صریحاً اعتراف می‌کرد نوع انسانی‌ای که آن «برادری» می‌کوشید پدید آورد، «در یک نسل ساخته نخواهد شد؛ برای این کار، یک ملت باید پشتِ سرِ خود تاریخِ خوش‌اقبالِ سیصد یا چهارصدساله‌ای به‌عنوانِ نژادِ فرمانروا داشته باشد؛ همان‌گونه که انگلستان دارد.». اگر هسته‌ی حقیقتِ این سخن را از جهان‌بینیِ دهشتناکِ هیملر جدا کنیم، نیاکانِ چرچیل واقعاً بخشی از چنین تاریخی بودند.». اشتراوس توضیح می‌دهد که چرچیل نه به‌سبب نژادش، که به‌خاطر آموزشی که از سوی میراث آموزشی بریتانیا، و بعدتر به انتخاب خود گرفته بود، به یک سیاست‌مدارِ والامنش تبدیل شده بود و منشی معتدل و سلیم در پیش داشت. چرچیل هم از محافظه‌کاری خشک و تنگ‌نظرانه‌ی توری‌های معاصرش به‌دور بود و هم از توده‌گرایی هیجانی و کور. او در عینِ واقع‌گرایی و دوری از «مهندسی اجتماعی»، می‌دانست که اراده‌ی سیاسی را چطور به کار گیرد و می‌توانست آن را در جای درست اعمال کند.
می‌توان اعتراف کرد که بررسیِ زندگیِ این سیاست‌مدارِ راستین، زخمی دردناک را در زندگی ما می‌فشارد. یادآوری آن‌که با تمام پیشرفت‌ها، سیاست‌مدارانِ درجه اول ما از اصول و منش عاقلانه فاصله گرفتند و به انحاء مختلف درگیرِ ایدئولوژی‌ها، دوقطبی‌های مقطعی و منافع کوتاه‌مدت شده‌اند. واضح‌ترین مثالش را می‌توان در رئیس‌جمهورِ امروز آمریکا دید. رهبری که روزی از «بازگشت ایران به عصر حجر!» سخن می‌گوید و فردایش از «مردان باهوشِ جدید در رهبری ایران!». در حالی که هیچ یک از ادعاهایش، چیزی بیشتر از شانتاژِ رسانه‌ای نیستند و هیچ‌کدام جهان را قادر نمی‌سازد که مشکلاتی مثل برنامه‌ی هسته‌ای و محاصره‌ی دریایی ایران یا انسداد تنگه‌ی هرمز را حل کند.
@youngconservative