محافظه‌کار جوان
2.13K subscribers
38 photos
3 videos
1 file
43 links
تأملات یک مبتدی در مورد انسان، دانش، زیبایی و جهان
ارتباط:
@matind_d
Download Telegram
Forwarded from جناب گاو
من یک اصلاح‌طلبم!
#اعترافات

من اصلاح‌طلبم. همان چپی سابق، که الان فقط رنگ شکلاتی شیری گرفته‌ام و مزه‌ام را از تلخ زهرماری با افزودن کمی شکر تعدیل کرده‌ام. ولی در اصل همانم که همیشه بودم.

من از خشونت بدم می‌آید، به خصوص خشونتی که مردم علیه حکومت به کار برند. البته می‌فهمم که خشونت جاهایی هم کاربرد دارد، مثلاً خشونت حکومت علیه مردم، ولی ترجیحم این است که این خشونت علیه رفقای روشنفکرم نباشد. البته من خودم یا امنیتی بوده‌ام یا رفقای نزدیک امنیتی دارم و می‌فهمم که به مردم ‌عادی یا گرسنگان که برسد، «تا نباشد چوب تر، فرمان نبرند گاو و خر!». البته معتقدم که ابتدا باید گفت و گو کرد (من عاشق «گفتگوی مدنی»ام)، ولی اگر گفت و گو جواب نداد، خشونت و شکنجه و قتل و کشتار جایز است، فقط باید مواظب بود که دشمنان سوءاستفاده نکنند. وقتی هم که جامعه در بهت کشتاری بی‌مانند فرو رفته، ما یا سکوت می‌کنیم (چون تایید صلاحیت‌مان در انتخابات آتی برای کشور مهم‌تر است)، یا برای مسائل بی‌اهمیت از جناح مقابل شکوه و شکایت می‌کنیم.

من از زمانی که خودم یا دوستانم سفارت‌نوردی می‌کردیم و «امپریالیسم‌ستیز» بودیم، فرق زیادی نکرده‌ایم، ولی چون همیشه با چپ جهانی دوستی داشته‌ایم و سعی کرده‌ایم با مد روز هماهنگ باشیم، زمانی شعار «گفتگوی تمدن‌ها» دادیم. ولی در همان حال یادمان بود که ما باید با آمریکا دشمنی ورزیم، باید که شخصی چون فیدل کاسترو را تا توی قبرش بستاییم و باید که دوستدار حماس باشیم و باید که از همه گروه‌های «آزادیخواه» (در حقیقت گروه‌های چپی مسلح) در همه جای جهان حمایت کنیم. حواسمان هم بود که «عملیات انتحاری» با «عملیات استشهادی» فرق می‌کند، و می‌دانستیم کدامیک را باید تایید و‌کدامیک را محکوم کنیم.

ما همیشه خیلی قشنگ از فساد انتقاد کرده‌ایم، ولی همانقدر با دوستانمان در انواع بخور بخورهای نظام شرکت کرده‌ایم که رفقای اصولگرایمان و دشمنان قسم‌خورده‌مان در حزب پایداری. از انواع مدیریت‌های خصولتی گرفته تا رانت‌های دیگر.

ما خیلی طرفدار دموکراسی هستیم. بنابراین از شورای نگهبان به خاطر نظارت استصوابی انتقاد داشته‌ایم. شدت این انتقاد تا آنجایی بالا یا پایین بوده که صلاحیت ما و رفقای ما را رد کرده یا نکرده‌اند. دموکراسی را هم فقط در چارچوب نظام قبول داریم. همیشه هم از اینکه از کل شاکله سیاسی نظام بیرون گذاشته شویم چنان می‌ترسیم که اگر صلاحیت یک گوسفند که روزی از بغل حزب ما رد شده تایید شود، از مردم خواهیم خواست تا در انتخابات شرکت کرده، بین بد و بدتر به آن گوسفند رای دهند.

دوست دارم که خودم را مانند شطرنج بازی ببینم که با بقیه نهادهای قدرت در ایران در حال رقابت است. ولی متاسفانه بقیه ارکان نظام بیشتر برایم نقش فاحشه سیاسی را قائلند. مهم‌ترین وظیفه من اجرای نقش ویترین قشنگ برای هر آنچه از زشتی و تباهی است که آن پشت اتفاق می‌افتد.

من خیلی از خودم خوشم می‌آید، و دوست دارم بقیه هم بدانند من چه آدم خوبی هستم. بنابر این همیشه از «تندروی‌های بعضی‌ها» در نظام گله کرده‌ام. البته خودم هم زمانی همان تندروی‌ها را داشتم، ولی حاضر نیستم معذرت‌خواهی کنم، چون همیشه دلیل می‌آورم که «آن زمان جو زمانه اینطوری بود» یا آنکه «من واقعاً کاره‌ای نبودم و در باطن خودم هم مخالف این تندروی‌ها بودم». البته معذرت‌خواهی نکردنم هم گاهی از روی مصلحت است: مثلا نظام دوست ندارد که من اقرار کنم سفارت‌نوردی کار بدی بوده، و من نمی‌خواهم خاطر نظام را بیازارم.

من همیشه دنبال این قرائت و آن قرائت از اسلامم. بستگی به مد روز، قرائتم هم تغییر می‌کند. البته مدعی‌ام که این تغییر قرائت به سبب «فربه شدن انبان معرفتم» بوده است.

و آخر کار آنکه، من همیشه دوستدار و‌ مرید آن پیر فرزانه، آن عالم بزرگ، آن بنیان‌گذار جمهوری اسلامی بوده‌ام. معتقدم که مشکلات اکنون کشور حاصل انحرافاتی است که بعد از او اتفاق افتاد. معتقدم دیکتاتوری ممکن است به جانشینش بچسبد (به خصوص وقتی صلاحیت ما برای انتخابات رد می‌شود)، ولی اصلاً به آن عالم فرزانه (که معتقدم از تمام حکمرانان ایران در طول تاریخ دانشمندتر بود) نمی‌چسبد.

#امراض_ایرانی
من تو را هم درک می‌کنم...
حتی این‌که تو دیگران را درک نمی‌کنی...
حتی این‌که ذهنت بسته و دلت تاریک شده...
حتی این‌که اضطراب‌هایت کورت کردند...
حتی این‌که دیگر نمی‌توانی چیزی بشنوی...
حتی این‌که دیگر چیزی جز رویاهایی فروپاشیده نداری...
من تو را، و همدستان تو را، درک می‌کنم....
و من برای روح شما که حقارت را در آغوش کشیده هم متا‌ٔسفم....
حتی با این‌که می‌بینم شما تمام چیزهای ما را از ما گرفته‌اید...
برعلیه مصادره
نباید به خون‌شوری مجال داد

در میانه‌ی این سوگ عظیم ملی، شاید تنها کارکرد شبکه‌های اجتماعی جلوگیری از فراموشی باشد؛‌ نبردی علیه فراموشی آنچه بر سر ایرانیان آمد و جنگی برای از یاد نبردن دلایل این سیه‌روزی‌ها.
در این هنگامه‌ی وقاحت و بی‌شرمی، که مشتی قواد و بی‌شرف که سال‌ها از نورچشمی‌ها بودند و بر سفره ملت تلنبار شدند، شروع به ورّاجی‌های بی‌پایان و وقیحانه در مورد اموری بی‌ربط به ذات و حرفه‌شان کردند، ما باید با دقت و تمام توان، برعلیه این دروغ‌گویی آشکار اقدام کنیم؛ دروغ‌هایی در مورد ملت، عقل و هر چیزی که این بی همه‌چیزان در مورد آن‌ها می‌بافند و می‌بافند و شرم نمی‌کنند‌‌. تلاشی که به حق از دایره ادب و احترام خارج می‌شود.
آن‌چه در آن دو شب رخ داد، برخلاف آن شحطیاتی که گونه‌های مختلف جانورانِ قلم‌به‌مزد سرودند، هیچ ارتباطی به مزدوری، تروریسم و یا هر آن‌چه لایق خود و اربابانشان است، نداشت. دی ماه ۴۰۴، تنها صدای فریاد ملتی بود که می‌خواست زندگی کند، لبخند بزند، شریفانه امرار معاش کند و وطنش را در آغوش بکشد. آشوب‌گری و اغتشاش، آن است که ملتی از ثروت خدادادش محروم شود، آن است که جوانانش تنها راه را فرار از جهنم مصنوع بدانند، آن است که سفره کاسب و کارگر و کارمندش امروز کوچکتر از دیروز و فردا کوچکتر از امروز باشد، آن است که هر چیزی که ذره‌ای در دنیای محدود و تاریک و نمور ایدئولوژی‌شان نگنجد را سرکوب کند، آن است که ما را نه شهروند، که مشتی گوشت دم توپِ گاه‌گاه مزاحم می‌بیند. تنها نمود «تروریسم» در وطن ما، آن رگباری است که روی معترضان کشیده می‌شود تا بلکه چند صباحی این ملت «خفه‌خون» بگیرد‌.
اما این خزعبلات انتهای کوردلی حرامیان نیست. آن‌چه خون مرا به جوش می‌آورد، چنگ آویختن به ریسمانی است که بر تن‌شان زار می‌زند؛ عقلانیت! با خوابیدن باد نئاندرنتال‌های مکتبی و از چشم افتادن علاج‌گران سابق، موجود دیگری در این مملکت تولید شد که جمع تمام رذائل است؛ الاغ‌هایی که ژست مرد خردمند و «ماکیاولیست» و «رئال‌پولیتیک» می‌گرفتند و به سبب قحط‌الرجال، به سرعت در این نردبان تباهی، ترقی کردند. با گسترش شبکه‌های اجتماعی و پادکست‌ها و مناظره‌ها و با عنایت به حشرِ میکروفون این اراذل، شک ندارم شما خوانندگان محترم می‌دانید به چه عتیقه‌هایی اشاره می‌کنم؛ از «باید چین را به جنگ تا آمریکا بکشانیم!» تا «استفاده از ظرفیت آمریکا علیه اسرائیل!» و این شاهکار چند هفته اخیر؛ «جنگ در فلوریدا در پی تهاجم به ونزوئلا!». این اوباش با ژست مترنیخ و چرچیل، متأسفانه جرأت می‌کنند و در تریبون‌هایشان معترضین را «بی‌عقل» توصیف می‌کنند که از خطرات امپریالیسم! و همسایگان درنده ما هیچ اطلاعی ندارند. انگار ما، و نه اربابان خود این‌ها، نیم قرن مملکت را به انزوای بین‌الملل کشانده‌اند، با فتنه برانگیزی و خون‌ریزی دشمنانی بالکل بی‌ربط برای ما ساختند، تلاشی مضحک و شرارت‌بار برای جنگیدن با قدرقدرت زمانه داشتند و هزار بی‌عقلی دیگر که ایران را به فلاکت کشانده. آن جوانی که در عین آگاهی به سرکوب و خطر مرگ، به خیابان می‌آید، نه به هوس وعده و نه از سر باد کله که از سر استیصالی که حاکم شده می‌آید. او نه بی‌عقل، که به کمال عقل و شجاعت رسیده. امری که بزدلان کور و کر، هیچ‌گاه قادر به فهمش نیستند!
سام رضایی
که در بچگی به نام حسین می‌شناختیمش.
متولد ۱۳۸۴
شهید راه وطن و آزادی؛ جنبش دی ماه ۱۴۰۴.
محافظه‌کار جوان
سام رضایی که در بچگی به نام حسین می‌شناختیمش. متولد ۱۳۸۴ شهید راه وطن و آزادی؛ جنبش دی ماه ۱۴۰۴.
اگر خود را مسلمان می‌دانید، ضمن قرائت فاتحه که ممنونتان می‌شوم، گاهی فکر کنید که چرا دین شما را به این مرام کژاندیش و کژکردار تعبیر کردند....
چرا داستان سوریه باید برای ایرانیان مهم باشد؟

حافظ مرد و حما ماند
بشار خواهد مرد و سوریه خواهد ماند

بنری در اعتراضات سوری‌ها، ۲۰۱۲


پس از سرکوبی خونین و دهشتناک در خیابان اکثر شهرهای ایران، شاید سخن از داستانی که از ۲۰۱۱ در سرزمین شام شروع شد و منطقه را درگیر سلسله‌بحران‌های عظیم کرد، بی‌معنا و بیهوده به نظر بیاید. اما حقیقتی مهم را از یاد نباید برد؛ آن‌ها که سوریه را «سوریه» کردند، همان‌هایی هستند که در تهران و رشت و کرمانشاه داغ سنگینی بر دل ما گذاشتند. پس واکاوی و پرسش از آن‌چه بر آن مردمان گذشت، راهی است که می‌تواند ما را به سمت پاسخی برای توقف این تباهی رهنمود سازد.
کشتار کور و برای ارعاب، روش قدیمی خاندان اسد در مقابل مخالفانشان بود؛ حما در ۱۹۸۲ که با خاک یکسان شد، شلیک گلوله جنگی به معترضان در ابتدای انقلاب سوری، حمله دسته‌جمعی به خانه‌ها و روستاها و کشتار و تجاوز و غارت جمعیت سنی و در آخر، بمباران کور شهرها با بمب‌های بشکه‌ای و سارین. در حقیقت امر، هر آنچه جنبش وحشت «داعش» در سال‌های بعدی انجام داد، تقلیدی از عملکرد دولت‌نمای دمشق و ارتش و شبه‌نظامیان جنایتکار «شبیحه»، در سال‌های منتهی به بحران بود‌. پنهان کردن این سطح از دئانت و حیوانیّت از چشم جهان، و به خصوص ملت ایران، و فروختن روایتِ «مبارزه با داعش»، یکی از موفق‌ترین پروژه‌های رسانه‌ای دنیا بود و هست. تعجبی ندارد که اکثر کشتگان آبان ۹۸، جنبش مهسا و جنبش دی ماه ۱۴۰۴، تصوری از توان خشونت‌ورزی حکومت نداشتند.
اما بشار و نظامش توان آن را نداشتند که به همچین سطحی از خشونت و بی‌رحمی برسند؛‌ آن‌که به او پول و مهمات و سرباز و نفت می‌رساند، همان بود که دستور داد تا جوانان ایران را در ایران به گلوله ببندند. سوریه نه تنها الگو، که رسماً «تمرین»‍ی برای حکومت بر خون بود‌. تمرینی برای هزاران نیروی حکومتی تا با جنگ شهری در حلب و حمص، در تهران و رشت دستشان بر روی ماشه نلرزد. دیروز سوریه، امروز ماست. حکومتی ناتوان در تمام شئون حکمرانی که فقط می‌تواند کشتار کند و در بلندگوی تبلیغاتی‌اش، آن را بر دوش «تروریست‌های‌ مسلح» بیاندازد. کاریکاتوری مضحک از لولوی «القاعده» در سوریه برای فرار از زیر بار مسئولیت و القای توهم ثبات و آرامش به اندک هواداران باقیمانده...
Forwarded from Imani - Denkbewegungen
در روزهای گذشته چند دوست با تعجب مطالبی از مواضع روشنفکران چپ در جهان و ایران دربارهٔ قتل‌عام ۸ و ۹ ژانویه ۲۰۲۶ در ایران برایم فرستادند. دوستی نوشته بود یکی از همین روشنفکران چپِ وطنی از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ تقریبا هر روز در حال محکوم کردن اسرائیل است و از قتل‌عام ۸ و ۹ ژانویه بدین سو رُفقا را دعوت به سکوت رسانه‌ای کرده است. این موضع‌گیری‌ها اما اتفاق جدیدی نیست، هفتاد سال پیش، ریمون آرون، مارکسیسم: «افیون روشنفکران» را در واکنش به تباهیِ فضاحت‌بارِ روشنفکرانِ فرانسوی در برابر جنایات استالین نوشت. کافی است برای مثال نگاهی بیاندازیم به مواضع سارتر و کوژو. اگر سارتر دروغ می‌گفت یا تضعیف جنبش کارگری و مبارزه با امپریالیسم و بورژوازی را بهانه می‌کرد، کوژو نه تنها منکر گولاگ و جنایات استالین نبود، بلکه منتقد ریاکاری اخلاقی دربارهٔ واقعهٔ «تاریخی»ای بود که استالین را صرفاً مجریِ آن می‌دانست و غایت آن را پایان تاریخ. ترور و جنایت ابزار ضروری دولتِ دیکتاتوری پرولتاریا برای گذار به پساتاریخ و جامعهٔ بی‌طبقه و بی‌دولت به شمار می‌رفت.
حتی حنا آرنت -که به گفتهٔ خودش اصلاً آدم سیاسی‌ای نبود و با قدرت گرفتن نازی‌ها بالاجبار سیاسی شد- تا سال ۱۹۴۷ با وجود اینکه اخبار دادگاه‌های نمایشی و جنایات اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی از ده سال پیش از آن منتشر شده بود، نگاه منفی‌ای به مارکسیسم و شوروی نداشت. نخست با انتشار گسترده اخبار گولاگ بود که در نامه‌ای به یاسپرس دربارهٔ کتابش «ریشه‌های توتالیتاریسم» نوشت باید این کتاب را از نو بنویسم و سپس فصلی درباره استالین به پایان کتاب اضافه کرد و نهایتاً در کتاب وضع بشر با خودِ مارکس تسویهٔ حساب کرد.
🖌 این شیرمردان و شیرزنانی که این‌گونه در راه نجات ایران کشته شدند، اتفاقاً از نسلی هستند که ایران هیچ چیز مادی به آن‌ها نداده است. از نسلی هستند که در یکی از پربحران‌ترین کشورهای جهان زاده شده و از زندگی، آزادی و رفاه هیچ بهره‌ای نبرده است؛ با این وجود، این‌چنین شیفته و شیدای ایران‌اند.

این‌ها را مقایسه کنید با آن نسل شوم ۵۷؛ نسلی که در میان منطقه‌ای طاعون‌زده، در ایرانی زاده شد که به آن‌ها لباس و مدرسه و دانشگاه می‌داد و آن‌ها را برای تحصیل به بهترین دانشگاه‌های جهان می‌فرستاد، اما تمام فکر و ذکر آنها این بود که چگونه می‌شود داشته‌های مادی و معنوی این کشور را خرج دیوانه‌بازی‌های ایدئولوژیک کرد.

در انقلابی که این روزها در جریان است، همه چیز حول ایران می‌گردد، و این یکی از بیشمار تضادهایی‌ست که با انقلاب ۵۷ دارد؛ در آن دیوانگیِ جمعی، هیچ رد و نشانی از مهر به ایران وجود نداشت.

@BamdadEtemaad
زن زندگی آزادی، جاوید شاه!
عصیان علیه عصیان‌گری

آن‌چه ایرانیان، پس‌ از نزدیک به دو دهه امید بستن به «اصلاح‌طلبی» در دی‌ماه سال ۹۶‌ فریاد کردند، هم‌چون نهالی بود که امروز به درختی سترگ تبدیل شده است. درختی که حتی پس از سنگین‌ترین سرکوب‌های ممکن بر علیه ایرانیان در ۹۶، ۹۸، ۴۰۱ و دی خونین امسال، از دورترین روستاهای بلوچستان و کردستان تا دل تهران، در قلب تپنده‌ی میلیون‌ها شهروند ایرانی ریشه دارد و همه همه، امیدواریم میوه‌ی «تغییر» را از شاخه‌هایش بچینیم.
جنبش آزادی‌خواهی ما، نه مثل روسیه در ۱۹۱۷ دل در گروی ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه مدرن دارد و نه مثل جنبش‌های معمول خاورمیانه، سودای بازگشت به صدر اسلام را در دل می‌پروراند. بلکه خواستی است برای حقوق مشروعمان، آزادی‌های اساسی‌مان و بازگشت «عقلانیت» برای اداره میهن‌مان.
نظم (و یا بهتر بگوییم، ضد نظمِ) حاکم بر ایران، همچون باتلاقی ما و میهن‌مان را اسیر خود کرده. آن‌چه پس از بهمن ۵۷ شکل گرفت، ملغمه‌ای از طیفی از نکبت‌های سیاسی و اندیشگانی بود که حتی یک نقطه سفید را هم نمی‌توان در عملکرد آن یافت؛‌ ستیزه‌جویی بی‌دلیل و بی‌حاصل خارج از مرز‌ها، ایران و ایرانیان را از پتانسیل خود محروم ساخته و ملک و ملت را در معرض خطرات بسیاری قرار داده. سازوکار رانتی به مانند یک هشت‌پا، دیوان‌سالاری و اقتصاد کشور را خفه کرده. تأکید بر بدوی‌ترین و وحشیانه‌ترین نظم اجتماعی و فرهنگی، بدیهی‌ترین آزادی‌های طبیعی و معمول را سلب نموده و تاکید بر «خالص‌سازی» ایدئولوژیک، مشارکت مشروع ما را در تعیین سیاست‌های عام و جزئی وطنمان را نادیده گرفته است. عصیانی بر علیه انسان، آزادی و عقلانیت.
یک ماه ازخونین‌ترین شب‌های تاریخ ایران و پرپر شدن هزاران جوان می‌گذرد. اما تقریباً هیچکس نمی‌تواند انکار کند که جامعه امروز هم آتشی زیر خاکستر است؛ آتشی سوگوار و خشمگین. آتشی که در ۱۴۰۱، «زن زندگی آزادی» را شعله‌ور کرد و برای حقوقش برخاست و آتشی که ماه پیش، «جاوید شاه» را برای بازپس‌گیری کشورش فریاد زد. شعارهایی که هر چند به نظر منشأ متفاوتی دارند، اما بر یک خواسته پافشاری می‌کنند. خواست یک وطن آزاد که بتوان در آن زندگی کرد. ایرانیان با قدرت هر دو شعار را تصاحب کردند و برای فریاد یک زیست شریفانه از آن‌ها بهره بردند. زیستی که در آن خبری از «گشت ارشاد» و «حمایت از گروه نیابتی» و «انتخابات فرمایشی» نباشد. ما نه عصیان‌گران ایدئولوژیک، که صاحبان خانه‌ای هستیم که نمی‌خواهیم خانه و اصحابش در توهمات عده‌ای بس‌بسیار محدود بسوزد.
@youngconservative
حاکمیتِ؟! مستقر بر یک کشور ۱.۶ میلیون کیلومتر مربعی، برای نشان دادن «حضور»ش وسط شهر ترقه هوا می‌کند.
🔻عملکرد تاریخی کادر درمانی در دی ۱۴۰۴

عملکرد کادر درمانی در روزهای خونین دی ۱۴۰۴ از پرافتخارترین مقاطع تاریخ این حرفه در ایران معاصر است. طیف عظیمی از پزشکان، پرستاران، بهیاران، پرسنل اداری و دیگران، در ابعادی باورنکردنی به یاری مجروحانی شتافتند که تعداد آنها، به‌مراتب فراتر از مجموعه امکانات درمانی هر کشوری بود.

البته، گزارش هایی هم از عملکرد نامطلوب یا حتی همدستی برخی از افراد کادر درمانی با نهادهای سرکوب وجود داشته است. ولی تعداد آنها، در مقایسه با تعداد بی‌شمار تلاش‌گرانی که برای نجات جان مجروحین، از امنیت خود مایه گذاشته‌اند، به‌شدت -به شدت- ناچیز بوده است.

@HosseinBastaniChannel
چرا پس از آشویتس باید شعر گفت؟
می‌توان زندگی کرد و خون را از یاد نبرد

تئودور آدورنو، فیلسوف مشهور مکتب فرانکفورت، جمله‌ی معروفی دارد: «پس از آشویتس، شعر گفتن بربریت است». توصیفی که ما پس از این فاجعه‌ی عظیم جمعی، می‌توانیم با آن از ته دل موافق باشیم. چطور می‌توان پس از این سوگ عظیم ملی، و اگر مثل من با چند نفر از جاویدنامان آشنایی داشته باشید یک سوگ و خشم بزرگِ مضاف بر آن، به مانند قبل شادی را تعقیب نمود، تفریح و تفرج کرد و یا از هنر لذت برد؟ اندوهی به این بزرگی، پرده‌ای بر تمام شئون زندگی می‌اندازد.
اما ضمن احترام فراوان به این احساسات، آن‌چه نباید از یاد برد دلیل جوش و خروش عزیزان از دست رفته بود؛‌ پاس‌داشتِ «زندگی».
هر روح آزاد و انسانی‌ای باید عزاداری را به رسمیت بشناسد، اما وظیفه‌ی دشوار ما در این شرایط، جلوگیری از تبدیل شدن این غصه‌ی مقدس به خمودگی است. خمودگی و فرسودگی روانیِ ما، تنها و تنها بربرهای زندگی‌ستیزی که این داغ را بر دل ما گذاردند خوشحال می‌کند. هر چقدر سخت، نباید گذاشت امتداد سوگ، شور زندگی را تماماً از وجود فردی و جمعی ما بزداید. باز پس گرفتن تمامیت زندگی از دست مرگ‌ستایان، در پی نفی آن حاصل نمی‌شود. تنها راه، جدی گرفتن زندگی و شادمانی حتی استوارتر از پیش است. شادمانی ما نه از سر سرخوشی، که از خشمی است که تمام ارزش‌های آن‌ها را نفی می‌کند. زندگی، تنها آرمانی است که ارزش جنگیدن دارد و افسرده‌حالی، بزرگترین کشنده‌ی میلِ زندگی. می‌توان و باید خشم را به هر روشی به جدی گرفتن زندگی تبدیل کرد، که این تنها سنگر ما در مقابل مرگ‌ستایی بی‌حد و حصر روبریمان است.
@Youngconservative
آدمی هر کجا برود وطنش را با خود می‌برد
محافظه‌کاری ایرانی
چیزی برای زندگی باقی مانده است؟
قسمت اول

« محافظه‌کار بودن یعنی ترجیح دادن شناخته‌شده‌ها به ناشناخته‌ها، ترجیح دادن آزموده‌شده‌ها به ناآزموده‌ها، ترجیح واقعیّت بر خیال، ترجیح حقیقت بر امکان، محدودیّت بر لجام‌گسیختگی، ترجیح نزدیکی بر فاصله، ترجیح مکفّی بودن بر فراوانی بیش از حد، ترجیح راحتی بر عالی‌گرایی، ترجیح شادکامی در همین زمان به‌جای سعادت جاودانی آرمان‌شهری. وفاداری و روابط آشنا به اغواگری دلبستن‌های سودآور ترجیح داده می‌شود. در محافظه‌کاری، حفظ داشته‌ها و لذّت بردن از آن‌ها بر بیشتر داشتن و بزرگ شدن، ارجحیّت دارد. غم از دست دادن داشته‌ها، سنگین‌تر از هیجان دستاوردهای تازه یا وعدهٔ آن‌ها خواهد بود. هم‌سطح بودن با سرنوشت، زیستن در حد توانایی‌های خود، قانع بودن به درخواست رشد بیشتر در محدودهٔ خود و توانایی‌های خود. این ارجحیّت‌ها برای بعضی یک انتخاب است. در بعضی دیگر این حالت به‌صورت خودبه‌خودی و پیوسته یا ناپیوسته در امیال یا بیزاری‌های آن‌ها پدیدار می‌شود و سپس انتخاب می‌شود تا پرورانده گردد... »
مایکل اوکشات

صحبت از «محافظه‌کاری» پس از کشتاری عظیم از سوی حاکمیت مستقر، بعد از یک جنگ خارجی و در انتظار جنگی دیگر و در میانه‌ی سیلی عظیم از بحران‌های اقتصادی، اجتماعی، زیست‌محیطی و بین‌المللی، شاید مسخره به نظر بیاید. هیچ چیزی برای چنگ انداختن دیده نمی‌شود. اما به نظر من، با تمام دشواری‌اش، ساخت و کشف بنیانی برای پرورش محافظه‌کاری بومی و ملی خودمان، تنها راهی است که ما را به سمت «رستگاری» هل می‌دهد.
ضدیت با تمامیتِ ۵۷ به مثابه یک آغاز
اگر محافظه‌کاری اروپایی-انگلیسی بر پایه‌ی انزجار از انقلاب فرانسه و عصر وحشت بنا شد، ما نیز می‌توانیم با نفی انقلاب ۵۷ و تمام نحله‌هایش آغاز کنیم؛ براعت جمعی از اسلامگراییِ جهادیِ شیعی، چپ‌گرایی انقلابی و ملی‌گرایی کور و عقده‌وار آن زمان، می‌تواند سرآغازی برای بازپس‌گیری مفاهیم و وطنمان باشد. تفاوتی نمی‌کند چه تفکری داشته باشیم، به کدام زبان صحبت کنیم و در‌ کدام فرهنگ پرورش یافته باشیم. معجون برآمده از این ایدئولوژی‌های تبهکار و ضد انسانی، تمام هستی مادی و معنوی ملت ایران را نابود کرده و امید را از ما دزدیده. نفی ما عصیانی کورکورانه نیست. «مرگ بر سه فاسد»ی که ورد زبان بخش عظیمی از ایرانیان شده، نه نفرتی کور شخصی یا ایدئولوژیک، که آگاهی از ریشه‌ی تباه‌روزی ماست. بدون نفی آن‌ها، عشق ورزیدن به ارزش‌های بنیادین انسانی و ملی امری ناممکن است‌.
وحدت‌ در کثرت؛ هویت ملی، محلی و وطن‌دوستی
همان‌طور که بیان شد، نفرت ما از وضع موجود، زاییده‌ی عشق ما به ایران و ایرانیان است؛ وطن‌دوستی ما نه علاقه به یک مفهوم انتزاعی مغشوش، که علاقه به هموطنانی دور و نزدیک است که به خاطر وضع فعلی دچار رنج شده‌اند. محافظه‌کاری ایرانی باید بتواند و می‌تواند ملت ایران را، از هر قوم و مذهب و زبانی، در زیر چتر خود جمع کند‌. امری که ریشه‌هایش را می‌توان به وضوح در بطن جامعه دید. از روستاهای مرزی تا پایتخت و حتی خارج از مرزها، عشق ایرانیان به یکدیگر و سرنوشت مشترکشان در چند سال اخیر مشهود بوده است. این‌که ما با تمام تفاوت‌هایمان، سرگذشتی مشترک و آینده‌ای مشترک داریم و هویت جمعی ما، نه تنها نفی هویت‌های فردی و محلی ما نیست، که همزمان آن را تقویت می‌کند. زبان فارسی نه به عنوان ابزار سرکوب، بلکه به عنوان چسبی ملی و بستری برای ارتباط جمعی ما عمل می‌کند و زبان‌ها و گویش‌های محلی، تهدیدی مرکزگریزانه نیستند. بلکه امتدادی هستند بر فرهنگ و هویت ایرانی. «ایران برای تمام ایرانیان» مهمترین نقطه‌ای است که اندیشه و احساس ما شروع به گسترش می‌کند و علیرغم تمام تلاش‌های نظام حاکم و ایدئولوژی‌های مخربِ این هویت، باید بر سر آن ایستاد.
@youngconservative
محافظه‌کار جوان
محافظه‌کاری ایرانی چیزی برای زندگی باقی مانده است؟ قسمت اول « محافظه‌کار بودن یعنی ترجیح دادن شناخته‌شده‌ها به ناشناخته‌ها، ترجیح دادن آزموده‌شده‌ها به ناآزموده‌ها، ترجیح واقعیّت بر خیال، ترجیح حقیقت بر امکان، محدودیّت بر لجام‌گسیختگی، ترجیح نزدیکی بر فاصله،…
محافظه‌کاری ایرانی

چیزی برای زندگی باقی مانده است؟
قسمت دوم

رودهای نیمه‌جان؛‌ خانواده و بازار به عنوان آبراهه‌ی امتداد جامعه
بر خلاف نظم‌های کمونیستی قرن بیستم، نظام برآمده از ۵۷ به شکلی عیان به مبارزه‌ی نهادهای پیشین مثل بروکراسی دولتی، بازار یا خانواده نرفت. بلکه تلاش کرد به شکلی خزنده و نرم، فرمی ایدئولوژیک و بدعت‌وار را جانشین آن‌ها کند. تلاشی که در هر مورد به سطحی از موفقیت رسید؛ بدنه نظامی و پست‌های مهم اداری کشور تقریباً صد در صد تصفیه و جایگزین شدند. اما بازار و خانواده به سبب ماهیت ذاتاً غیردولتی و نامتمرکز خود، تا حدی مقاومت نشان داده‌اند. با وجود بروکراسی متورم و زائد حکومت و تلاش‌های بسیارش برای گسترش رانت، بازار، تنها مجرای اقتصاد تا حدی واقعی و غیررانتی کشور بوده است و توان ابراز و اعتراضی هر چند ضعیف دارد. خانواده‌ها هم با وجود بمباران رسانه‌ای و ایدئولوژیک و علیرغم شکاف‌های عظیم بین‌نسلی، از معدود نهادهای تربیتی‌ای بود که توانست از تبدیل کامل نسل‌های پس از انقلاب به توده‌ی پیاده‌نظام ایدئولوژیک جلوگیری کند. حفاظت و تقویت نهادهای انگشت‌شمار اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی که زیر سیطره‌ی محض حکومت نیستند، از مهمترین وظایف محافظه‌کاران ایرانی است‌.
در تمنای عقلانیت
در کنار تمام انتقادات موجه و ناموجه از حکومت دومین پادشاه دودمان پهلوی، هیچ ناظر منصفی نمی‌تواند ‌عقلانیت و کارآمدی حکومت شاه فقید را در سیاست خارجی نادیده بگیرد. ارتباطی متوازن با قدرت‌های بلوک غرب، رواداری با شوروی کمونیستی و جزیره‌ی ثبات در میان متحدان و رقبای منطقه‌ای. در حالی که سیاست خارجی ایران پس از انقلاب، مغلمه‌ی شرارت و بلاهت بوده است. ضدیت بی‌دلیل و بی‌حاصل با غرب، تلاش برای «صدور انقلاب اسلامی» به کشورهای مسلمان، دست و پا زدن برای محو اسرائیل و اقدام برای تشکیل و حفظ «هلال شیعی». نگاهی ضدملی که هر چند موفقیت‌های مقطعی در‌ راه این مبارزه داشته، اما امروز چیزی جز تنهایی و روندی خطرناک برای ایران و ایرانیان ندارد. چین و روسیه ایران را به عنوان ضربه‌گیری مفید در مقابل آمریکا می‌بینند، دخالت بی‌جا در جنگ روسیه و اوکراین، اروپایی‌ها را با اسرائیل و آمریکا در تضعیف ایران هم‌صدا کرده و کشورهای منطقه نیز با حفظ این وضعیت در ایران به چشم «کتک‌خور»ی در مقابل اسرائیل نگاه می‌کنند. در این میان، بازگشت به مسیر عقلانیت، ضرورتی است که تعویق در آن، تمدن و زندگی در ایران را به خطر انداخته.
بمب‌های ساعتی؛ رادیکالیسم، اسلحه و گسست
در کنار تمام امیدهایی که برای امروز و فردای ایران می‌بینیم، نمی‌توان مسائل بحرانی و ترسناک را ندید. به حکومت رسیدن جمهوری اسلامی، تشیع را از یک مذهب گسترده به یک فرقه‌ی ایدئولوژیک مسلح تبدیل ساخته؛ فرقه‌ای که امروز انحصار سلاح را در ایران در اختیار دارد و با وجودِ مشکلات فزآینده‌ی حکومت، توانسته با تحکیم سرکوب بقای آن را رقم بزند. هم‌زمانی فقدان عنصر مذهبی در شناسنامه‌ی هویتی مخالفین، و تشکل‌یابی طرفداران حکومت به شکلی که ذکر شد، موازنه‌ای نامتقارن به نفع نظام را رقم زده که بدون یک ضربه‌ی مهیب خارجی، افقی برای بهم خوردنش دیده نمی‌شود. این فرقه‌ی مسلح، حتی در صورت تغییر اساسی در ایران هم بزرگترین تهدیدکننده‌ی صلح و ثبات خواهد بود.
بیم و امیدی که داریم
این متن کوتاه، مانیفیستی برای انقلاب یا چیزی شبیه به آن نیست. صرفاً پاس‌داشتی است بر یک حس مشترک از جنوب بلوچستان تا قلب اروپا. و تلاشی برای تأسیس یک اندیشه‌ی نسبتاً منسجم برای‌ دفاع از تنها چیزی که در زندگیمان داریم؛ وطن و آزادی‌مان.
و در آخر، به عنوان یک برادر یا فرزند، از شما می‌خواهم در این شرایط صعب، «همگی به ایران فکر کنیم».
@youngconservative
Forwarded from اکوایران
📝 حاکمیت قانون یا حاکمیت بر قانون؟

▫️در جهان آمارزده‌ی امروز، کمتر واژه‌ای به اندازه‌ی «حاکمیت قانون» قربانیِ سوءتفاهم و دستکاری‌های ایدئولوژیک شده است.

▫️از دهه ۱۸۳۰ میلادی، زمانی که رودولف گنیست کوشید مفهوم لیبرالِ «دولتِ حقوقی» (Rechtsstaat) را برای توصیف نظمِ حقوقی بریتانیا صورت‌بندی کند، تا امروز که بانک جهانی و نهادهای توسعه‌ای با خط‌کش‌های کمی و کیفی به جانِ نظام‌های قضایی کشورها افتاده‌اند، این مفهوم همواره در نوسان بوده است.

▫️امروزه «حاکمیت قانون» به یک ویترین در دکان دو نبش تکنوکرات‌ها بدل شده است؛ شاخصی برای «توسعه‌یافتگی» و مدرنیته. اما آیا آنچه در جدول‌های اکسلِ بانک جهانی به عنوان نمره‌ی حاکمیت قانون درج می‌شود، نسبتی با آزادی و سنتِ دیرپایِ حقوقی غرب دارد؟

▫️مقاله‌ی پیش‌رو، با بازخوانیِ آرایِ مایکل اوکشات و نقدِ او بر قرائت‌هایِ پوزیتیویستی (هانس کلسن) و حتی قرائت‌های لیبرال کلاسیک (هایک)، می‌کوشد تا از شرافتِ مفهوم «حاکمیت قانون» در برابرِ «اطاعت از قانون» دفاع کند.

📌 گزارش کامل در وبسایت اکوایران

📺 @ecoiran_webtv
Forwarded from جناب گاو
رسیده از دوستی (با کوچکی تنقیحات برای خواناتر شدن):

چپول‌جماعت می‌گوید «در غیاب جریان چپ، شما باید پول خوابگاه و غذا و شهریه بدهید!» اما نمی‌گوید که در یک کشور با اقتصاد واقعاً آزاد، اولاً مالیات نمی‌دهی که خرج آموزش مفتی و دولت عریض و طویل بشود. ثانیاً، تورم و مالیات تورمی بر شما تحمیل نمی‌شود و هرسال از پولت و اموالت و ارزشش معادلِ چندین برابر شهریه دانشگاه بچه‌هایت نمی‌دزدند. ثالثاً، نفت و سایر منایع طبیعی که توسط دولت دزدیده شده و عوایدش سرقت می‌رود، بازپس گرفته می‌شود و می‌آید تو جیب مردم. رابعاً، با آزادی اقتصادی، اکثریت افراد آنقدر درآمد دارند که نگران خرج دانشگاه نباشند. خامساً، کلی موسسات خصوصی رقابتی می‌آید که انواع بورس‌های تحصیلی را پیشنهاد می‌دهند و آپشن‌های متنوعی داری از تعهد خدمت یا تعهد بازپس دادن هزینه‌ها در اقساط چندین ساله و ... حتی همزمان با تحصیل، جذب به کار را هم در آپشن‌ها داری و البته خیلی آپشن‌ها که تو بازار آزاد ذهن‌های خلاق کاسب (انترپرنر) ایجاد می‌کنند؛ البته برای درآمد خودشان، اما درنهایت به خیر عمومی منجر می‌شود. خود موسسات آموزشی و دانشگاه‌ها هم تو این بازی هستند و آپشن‌های متنوعی در رقابت پیشنهاد می‌دهند. سادساً، وقتی با اقتصاد آزاد مردم دست‌شان به دهن‌شان برسد، حجم کمک‌های خیریه و موسسات خیریه خیلی بیشتر می‌شود (مثل آمریکا) و این شامل کمک‌ها و بورس‌های تحصیلی بلاعوض هم می‌شود.

اصولا چرا باید خرج تحصیل رایگان دولتی سه فرزند یک کارمند تهرانی را فلان ماهیگیر بندرعباسی بدهد که بچه ندارد یا بچه‌هایش از ده پانزده سالگی رفته‌اند کار ماهیگیری؟
جناب گاو
رسیده از دوستی (با کوچکی تنقیحات برای خواناتر شدن): چپول‌جماعت می‌گوید «در غیاب جریان چپ، شما باید پول خوابگاه و غذا و شهریه بدهید!» اما نمی‌گوید که در یک کشور با اقتصاد واقعاً آزاد، اولاً مالیات نمی‌دهی که خرج آموزش مفتی و دولت عریض و طویل بشود. ثانیاً،…
فارغ از تمام محاسن ذکرشده، برقراری اقتصاد آزاد و سالم، نیاز کاذبی که در نتیجه‌ی اقتصاد رانتی برای مدارک تحصیلی رسمی ایجاد شده را نیز از میان برمی‌دارد.
بسیاری از ما، نه به خاطر علاقه یا انتخاب یک مسیر، که به دلیل بن‌بست دیگر حوزه‌ها رو به دانشگاه می‌آوریم و با باز شدن مسیر، نیازی به این حجم از مطالعات رسمی و عمدتاً بی‌کاربرد نیست‌.
مراقب خودتون باشید
پاینده ایران