محافظه‌کار جوان
2.14K subscribers
38 photos
3 videos
1 file
43 links
تأملات یک مبتدی در مورد انسان، دانش، زیبایی و جهان
ارتباط:
@matind_d
Download Telegram
ششم دی ماه ۱۳۱۷
ششم دی ماه ۱۴۰۴
Forwarded from مدرسه (مدرسه-دروس مباحث فلسفی)
توپخانه‌ی پدیدارشناسی شلیک می‌کند!
در دفاع از مرز ایران
در مقابل بی‌مرزی چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا

(بیایید زبان خود را در مقابل چپ‌ها تقویت کنیم)

ما اعلام می‌کنیم که «مرز» (Border) نه دیوارِ جدایی، بلکه شرطِ امکانِ مواجهه با «دیگری» است. تنها کسی می‌تواند «بیگانه» (The Alien) را به رسمیت بشناسد و به او احترام بگذارد که خود «خانه» (Home) داشته باشد. انترناسیونالیسمِ بی‌مرز، چیزی جز «بی‌خانمانیِ سازمان‌یافته» و استعمارِ شباهت نیست. ایران برای ما یک «مرکزِ ثقل» است؛ نقطه‌ای که از آن جهان را می‌بینیم. بدون این مرکز، ما نه جهانی، بلکه «آواره»ایم. ما «سیالیتِ هویت» را به رسمیت می‌شناسیم، اما تنها در درونِ یک «بنیادِ استوار». سیالیت بدون ظرف، چیزی جز فروپاشی نیست.

علی‌نجات غلامی
Forwarded from مدرسه (مدرسه-دروس مباحث فلسفی)
توپخانه‌ی پدیدارشناسی شلیک می‌کند!
در دفاع از تاریخ ایران
در مقابل تاریخ‌زدایی چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا

(بیایید زبان خود را در مقابل چپ‌ها تقویت کنیم)
ما اعلام می‌کنیم که تاریخ ایران، نه زنجیره‌ای از ستم‌های بی‌فرجام، بلکه «جریانِ تکوینیِ (Generative) روح» در بستر زمان است. هویت ما یک «بریکولاژ» یا وصله‌پینه‌ی تصادفی نیست؛ بلکه حاصلِ تراکمِ تجارب، رنج‌ها و خردِ نیاکانی است که در «بدنِ جمعیِ» ما رسوب کرده است. ما نه تنها در برابر معاصران، بلکه در برابر «گذشتگان» و «آیندگان» مسئولیم. این مسئولیت، هسته‌ی اصلی اخلاق (Sittlichkeit) ماست. ما با نفیِ «گسستِ انقلابی» که قصد نابودی سنت را دارد، از «تداومِ خلاق» دفاع می‌کنیم. ما وارثانِ یک «سنتِ زنده»ایم، نه نگهبانانِ یک موزه‌ی مرده.
Forwarded from مدرسه (مدرسه-دروس مباحث فلسفی)
توپخانه‌ی پدیدارشناسی شلیک می‌کند!
در دفاع از معنای ایران
در مقابل معنازداییِ چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا

(بیایید زبان خود را در مقابل چپ‌ها تقویت کنیم)

ما اعلام می‌کنیم که «ایران» نه یک قرارداد اجتماعی، نه یک محصولِ تصادفیِ جغرافیا و نه یک ابزار سرکوب طبقاتی، بلکه «افقِ پیش‌داده‌ی زیست‌جهانِ ما» است. بدون ایران، هیچ معنایی برای ما «قوام» (Constitution) نمی‌یابد. ما از «ایرانیت» به مثابه یک «ساختار استعلایی» دفاع می‌کنیم؛ همان‌گونه که مکان‌مندی و زمان‌مندی شرط امکان تجربه هستند، «ایرانی بودن» شرط امکانِ فهمِ ما از حقیقت، عدالت و زیبایی است. هر ایدئولوژی که بخواهد سوژه‌ی ایرانی را از «جهانِ موطنی‌اش» جدا کند، او را به یک موجودِ بی‌جسم و بی‌تاریخ (یک انتزاعِ محض) تبدیل کرده که محکوم به پوچی است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Ali Azimi - Khooneyeh Bahar
علی عظیمی - خونه باهار
محافظه‌کار جوان
Ali Azimi - Khooneyeh Bahar علی عظیمی - خونه باهار
به یاد از دست رفتگان پرواز ۷۵۲ و تمام آسیب‌دیدگان شرارت حاکم...
درود بر ملت شریف و شجاع ایران...
در میان کشتارهای سوریه، اهالی کفرنبل روی بنری که بعدها وایرال شد، به کنایه نوشتند «مرگ بر اسد و مخالفانش، روسیه و آمریکا، اتحادیه عرب و سازمان ملل، مرگ بر زندگان و مردگان».
هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم ما روزی به این نقطه برسیم اما...
Channel photo updated
Forwarded from جناب گاو
من یک اصلاح‌طلبم!
#اعترافات

من اصلاح‌طلبم. همان چپی سابق، که الان فقط رنگ شکلاتی شیری گرفته‌ام و مزه‌ام را از تلخ زهرماری با افزودن کمی شکر تعدیل کرده‌ام. ولی در اصل همانم که همیشه بودم.

من از خشونت بدم می‌آید، به خصوص خشونتی که مردم علیه حکومت به کار برند. البته می‌فهمم که خشونت جاهایی هم کاربرد دارد، مثلاً خشونت حکومت علیه مردم، ولی ترجیحم این است که این خشونت علیه رفقای روشنفکرم نباشد. البته من خودم یا امنیتی بوده‌ام یا رفقای نزدیک امنیتی دارم و می‌فهمم که به مردم ‌عادی یا گرسنگان که برسد، «تا نباشد چوب تر، فرمان نبرند گاو و خر!». البته معتقدم که ابتدا باید گفت و گو کرد (من عاشق «گفتگوی مدنی»ام)، ولی اگر گفت و گو جواب نداد، خشونت و شکنجه و قتل و کشتار جایز است، فقط باید مواظب بود که دشمنان سوءاستفاده نکنند. وقتی هم که جامعه در بهت کشتاری بی‌مانند فرو رفته، ما یا سکوت می‌کنیم (چون تایید صلاحیت‌مان در انتخابات آتی برای کشور مهم‌تر است)، یا برای مسائل بی‌اهمیت از جناح مقابل شکوه و شکایت می‌کنیم.

من از زمانی که خودم یا دوستانم سفارت‌نوردی می‌کردیم و «امپریالیسم‌ستیز» بودیم، فرق زیادی نکرده‌ایم، ولی چون همیشه با چپ جهانی دوستی داشته‌ایم و سعی کرده‌ایم با مد روز هماهنگ باشیم، زمانی شعار «گفتگوی تمدن‌ها» دادیم. ولی در همان حال یادمان بود که ما باید با آمریکا دشمنی ورزیم، باید که شخصی چون فیدل کاسترو را تا توی قبرش بستاییم و باید که دوستدار حماس باشیم و باید که از همه گروه‌های «آزادیخواه» (در حقیقت گروه‌های چپی مسلح) در همه جای جهان حمایت کنیم. حواسمان هم بود که «عملیات انتحاری» با «عملیات استشهادی» فرق می‌کند، و می‌دانستیم کدامیک را باید تایید و‌کدامیک را محکوم کنیم.

ما همیشه خیلی قشنگ از فساد انتقاد کرده‌ایم، ولی همانقدر با دوستانمان در انواع بخور بخورهای نظام شرکت کرده‌ایم که رفقای اصولگرایمان و دشمنان قسم‌خورده‌مان در حزب پایداری. از انواع مدیریت‌های خصولتی گرفته تا رانت‌های دیگر.

ما خیلی طرفدار دموکراسی هستیم. بنابراین از شورای نگهبان به خاطر نظارت استصوابی انتقاد داشته‌ایم. شدت این انتقاد تا آنجایی بالا یا پایین بوده که صلاحیت ما و رفقای ما را رد کرده یا نکرده‌اند. دموکراسی را هم فقط در چارچوب نظام قبول داریم. همیشه هم از اینکه از کل شاکله سیاسی نظام بیرون گذاشته شویم چنان می‌ترسیم که اگر صلاحیت یک گوسفند که روزی از بغل حزب ما رد شده تایید شود، از مردم خواهیم خواست تا در انتخابات شرکت کرده، بین بد و بدتر به آن گوسفند رای دهند.

دوست دارم که خودم را مانند شطرنج بازی ببینم که با بقیه نهادهای قدرت در ایران در حال رقابت است. ولی متاسفانه بقیه ارکان نظام بیشتر برایم نقش فاحشه سیاسی را قائلند. مهم‌ترین وظیفه من اجرای نقش ویترین قشنگ برای هر آنچه از زشتی و تباهی است که آن پشت اتفاق می‌افتد.

من خیلی از خودم خوشم می‌آید، و دوست دارم بقیه هم بدانند من چه آدم خوبی هستم. بنابر این همیشه از «تندروی‌های بعضی‌ها» در نظام گله کرده‌ام. البته خودم هم زمانی همان تندروی‌ها را داشتم، ولی حاضر نیستم معذرت‌خواهی کنم، چون همیشه دلیل می‌آورم که «آن زمان جو زمانه اینطوری بود» یا آنکه «من واقعاً کاره‌ای نبودم و در باطن خودم هم مخالف این تندروی‌ها بودم». البته معذرت‌خواهی نکردنم هم گاهی از روی مصلحت است: مثلا نظام دوست ندارد که من اقرار کنم سفارت‌نوردی کار بدی بوده، و من نمی‌خواهم خاطر نظام را بیازارم.

من همیشه دنبال این قرائت و آن قرائت از اسلامم. بستگی به مد روز، قرائتم هم تغییر می‌کند. البته مدعی‌ام که این تغییر قرائت به سبب «فربه شدن انبان معرفتم» بوده است.

و آخر کار آنکه، من همیشه دوستدار و‌ مرید آن پیر فرزانه، آن عالم بزرگ، آن بنیان‌گذار جمهوری اسلامی بوده‌ام. معتقدم که مشکلات اکنون کشور حاصل انحرافاتی است که بعد از او اتفاق افتاد. معتقدم دیکتاتوری ممکن است به جانشینش بچسبد (به خصوص وقتی صلاحیت ما برای انتخابات رد می‌شود)، ولی اصلاً به آن عالم فرزانه (که معتقدم از تمام حکمرانان ایران در طول تاریخ دانشمندتر بود) نمی‌چسبد.

#امراض_ایرانی
من تو را هم درک می‌کنم...
حتی این‌که تو دیگران را درک نمی‌کنی...
حتی این‌که ذهنت بسته و دلت تاریک شده...
حتی این‌که اضطراب‌هایت کورت کردند...
حتی این‌که دیگر نمی‌توانی چیزی بشنوی...
حتی این‌که دیگر چیزی جز رویاهایی فروپاشیده نداری...
من تو را، و همدستان تو را، درک می‌کنم....
و من برای روح شما که حقارت را در آغوش کشیده هم متا‌ٔسفم....
حتی با این‌که می‌بینم شما تمام چیزهای ما را از ما گرفته‌اید...
برعلیه مصادره
نباید به خون‌شوری مجال داد

در میانه‌ی این سوگ عظیم ملی، شاید تنها کارکرد شبکه‌های اجتماعی جلوگیری از فراموشی باشد؛‌ نبردی علیه فراموشی آنچه بر سر ایرانیان آمد و جنگی برای از یاد نبردن دلایل این سیه‌روزی‌ها.
در این هنگامه‌ی وقاحت و بی‌شرمی، که مشتی قواد و بی‌شرف که سال‌ها از نورچشمی‌ها بودند و بر سفره ملت تلنبار شدند، شروع به ورّاجی‌های بی‌پایان و وقیحانه در مورد اموری بی‌ربط به ذات و حرفه‌شان کردند، ما باید با دقت و تمام توان، برعلیه این دروغ‌گویی آشکار اقدام کنیم؛ دروغ‌هایی در مورد ملت، عقل و هر چیزی که این بی همه‌چیزان در مورد آن‌ها می‌بافند و می‌بافند و شرم نمی‌کنند‌‌. تلاشی که به حق از دایره ادب و احترام خارج می‌شود.
آن‌چه در آن دو شب رخ داد، برخلاف آن شحطیاتی که گونه‌های مختلف جانورانِ قلم‌به‌مزد سرودند، هیچ ارتباطی به مزدوری، تروریسم و یا هر آن‌چه لایق خود و اربابانشان است، نداشت. دی ماه ۴۰۴، تنها صدای فریاد ملتی بود که می‌خواست زندگی کند، لبخند بزند، شریفانه امرار معاش کند و وطنش را در آغوش بکشد. آشوب‌گری و اغتشاش، آن است که ملتی از ثروت خدادادش محروم شود، آن است که جوانانش تنها راه را فرار از جهنم مصنوع بدانند، آن است که سفره کاسب و کارگر و کارمندش امروز کوچکتر از دیروز و فردا کوچکتر از امروز باشد، آن است که هر چیزی که ذره‌ای در دنیای محدود و تاریک و نمور ایدئولوژی‌شان نگنجد را سرکوب کند، آن است که ما را نه شهروند، که مشتی گوشت دم توپِ گاه‌گاه مزاحم می‌بیند. تنها نمود «تروریسم» در وطن ما، آن رگباری است که روی معترضان کشیده می‌شود تا بلکه چند صباحی این ملت «خفه‌خون» بگیرد‌.
اما این خزعبلات انتهای کوردلی حرامیان نیست. آن‌چه خون مرا به جوش می‌آورد، چنگ آویختن به ریسمانی است که بر تن‌شان زار می‌زند؛ عقلانیت! با خوابیدن باد نئاندرنتال‌های مکتبی و از چشم افتادن علاج‌گران سابق، موجود دیگری در این مملکت تولید شد که جمع تمام رذائل است؛ الاغ‌هایی که ژست مرد خردمند و «ماکیاولیست» و «رئال‌پولیتیک» می‌گرفتند و به سبب قحط‌الرجال، به سرعت در این نردبان تباهی، ترقی کردند. با گسترش شبکه‌های اجتماعی و پادکست‌ها و مناظره‌ها و با عنایت به حشرِ میکروفون این اراذل، شک ندارم شما خوانندگان محترم می‌دانید به چه عتیقه‌هایی اشاره می‌کنم؛ از «باید چین را به جنگ تا آمریکا بکشانیم!» تا «استفاده از ظرفیت آمریکا علیه اسرائیل!» و این شاهکار چند هفته اخیر؛ «جنگ در فلوریدا در پی تهاجم به ونزوئلا!». این اوباش با ژست مترنیخ و چرچیل، متأسفانه جرأت می‌کنند و در تریبون‌هایشان معترضین را «بی‌عقل» توصیف می‌کنند که از خطرات امپریالیسم! و همسایگان درنده ما هیچ اطلاعی ندارند. انگار ما، و نه اربابان خود این‌ها، نیم قرن مملکت را به انزوای بین‌الملل کشانده‌اند، با فتنه برانگیزی و خون‌ریزی دشمنانی بالکل بی‌ربط برای ما ساختند، تلاشی مضحک و شرارت‌بار برای جنگیدن با قدرقدرت زمانه داشتند و هزار بی‌عقلی دیگر که ایران را به فلاکت کشانده. آن جوانی که در عین آگاهی به سرکوب و خطر مرگ، به خیابان می‌آید، نه به هوس وعده و نه از سر باد کله که از سر استیصالی که حاکم شده می‌آید. او نه بی‌عقل، که به کمال عقل و شجاعت رسیده. امری که بزدلان کور و کر، هیچ‌گاه قادر به فهمش نیستند!
سام رضایی
که در بچگی به نام حسین می‌شناختیمش.
متولد ۱۳۸۴
شهید راه وطن و آزادی؛ جنبش دی ماه ۱۴۰۴.
محافظه‌کار جوان
سام رضایی که در بچگی به نام حسین می‌شناختیمش. متولد ۱۳۸۴ شهید راه وطن و آزادی؛ جنبش دی ماه ۱۴۰۴.
اگر خود را مسلمان می‌دانید، ضمن قرائت فاتحه که ممنونتان می‌شوم، گاهی فکر کنید که چرا دین شما را به این مرام کژاندیش و کژکردار تعبیر کردند....
چرا داستان سوریه باید برای ایرانیان مهم باشد؟

حافظ مرد و حما ماند
بشار خواهد مرد و سوریه خواهد ماند

بنری در اعتراضات سوری‌ها، ۲۰۱۲


پس از سرکوبی خونین و دهشتناک در خیابان اکثر شهرهای ایران، شاید سخن از داستانی که از ۲۰۱۱ در سرزمین شام شروع شد و منطقه را درگیر سلسله‌بحران‌های عظیم کرد، بی‌معنا و بیهوده به نظر بیاید. اما حقیقتی مهم را از یاد نباید برد؛ آن‌ها که سوریه را «سوریه» کردند، همان‌هایی هستند که در تهران و رشت و کرمانشاه داغ سنگینی بر دل ما گذاشتند. پس واکاوی و پرسش از آن‌چه بر آن مردمان گذشت، راهی است که می‌تواند ما را به سمت پاسخی برای توقف این تباهی رهنمود سازد.
کشتار کور و برای ارعاب، روش قدیمی خاندان اسد در مقابل مخالفانشان بود؛ حما در ۱۹۸۲ که با خاک یکسان شد، شلیک گلوله جنگی به معترضان در ابتدای انقلاب سوری، حمله دسته‌جمعی به خانه‌ها و روستاها و کشتار و تجاوز و غارت جمعیت سنی و در آخر، بمباران کور شهرها با بمب‌های بشکه‌ای و سارین. در حقیقت امر، هر آنچه جنبش وحشت «داعش» در سال‌های بعدی انجام داد، تقلیدی از عملکرد دولت‌نمای دمشق و ارتش و شبه‌نظامیان جنایتکار «شبیحه»، در سال‌های منتهی به بحران بود‌. پنهان کردن این سطح از دئانت و حیوانیّت از چشم جهان، و به خصوص ملت ایران، و فروختن روایتِ «مبارزه با داعش»، یکی از موفق‌ترین پروژه‌های رسانه‌ای دنیا بود و هست. تعجبی ندارد که اکثر کشتگان آبان ۹۸، جنبش مهسا و جنبش دی ماه ۱۴۰۴، تصوری از توان خشونت‌ورزی حکومت نداشتند.
اما بشار و نظامش توان آن را نداشتند که به همچین سطحی از خشونت و بی‌رحمی برسند؛‌ آن‌که به او پول و مهمات و سرباز و نفت می‌رساند، همان بود که دستور داد تا جوانان ایران را در ایران به گلوله ببندند. سوریه نه تنها الگو، که رسماً «تمرین»‍ی برای حکومت بر خون بود‌. تمرینی برای هزاران نیروی حکومتی تا با جنگ شهری در حلب و حمص، در تهران و رشت دستشان بر روی ماشه نلرزد. دیروز سوریه، امروز ماست. حکومتی ناتوان در تمام شئون حکمرانی که فقط می‌تواند کشتار کند و در بلندگوی تبلیغاتی‌اش، آن را بر دوش «تروریست‌های‌ مسلح» بیاندازد. کاریکاتوری مضحک از لولوی «القاعده» در سوریه برای فرار از زیر بار مسئولیت و القای توهم ثبات و آرامش به اندک هواداران باقیمانده...
Forwarded from Imani - Denkbewegungen
در روزهای گذشته چند دوست با تعجب مطالبی از مواضع روشنفکران چپ در جهان و ایران دربارهٔ قتل‌عام ۸ و ۹ ژانویه ۲۰۲۶ در ایران برایم فرستادند. دوستی نوشته بود یکی از همین روشنفکران چپِ وطنی از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ تقریبا هر روز در حال محکوم کردن اسرائیل است و از قتل‌عام ۸ و ۹ ژانویه بدین سو رُفقا را دعوت به سکوت رسانه‌ای کرده است. این موضع‌گیری‌ها اما اتفاق جدیدی نیست، هفتاد سال پیش، ریمون آرون، مارکسیسم: «افیون روشنفکران» را در واکنش به تباهیِ فضاحت‌بارِ روشنفکرانِ فرانسوی در برابر جنایات استالین نوشت. کافی است برای مثال نگاهی بیاندازیم به مواضع سارتر و کوژو. اگر سارتر دروغ می‌گفت یا تضعیف جنبش کارگری و مبارزه با امپریالیسم و بورژوازی را بهانه می‌کرد، کوژو نه تنها منکر گولاگ و جنایات استالین نبود، بلکه منتقد ریاکاری اخلاقی دربارهٔ واقعهٔ «تاریخی»ای بود که استالین را صرفاً مجریِ آن می‌دانست و غایت آن را پایان تاریخ. ترور و جنایت ابزار ضروری دولتِ دیکتاتوری پرولتاریا برای گذار به پساتاریخ و جامعهٔ بی‌طبقه و بی‌دولت به شمار می‌رفت.
حتی حنا آرنت -که به گفتهٔ خودش اصلاً آدم سیاسی‌ای نبود و با قدرت گرفتن نازی‌ها بالاجبار سیاسی شد- تا سال ۱۹۴۷ با وجود اینکه اخبار دادگاه‌های نمایشی و جنایات اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی از ده سال پیش از آن منتشر شده بود، نگاه منفی‌ای به مارکسیسم و شوروی نداشت. نخست با انتشار گسترده اخبار گولاگ بود که در نامه‌ای به یاسپرس دربارهٔ کتابش «ریشه‌های توتالیتاریسم» نوشت باید این کتاب را از نو بنویسم و سپس فصلی درباره استالین به پایان کتاب اضافه کرد و نهایتاً در کتاب وضع بشر با خودِ مارکس تسویهٔ حساب کرد.
🖌 این شیرمردان و شیرزنانی که این‌گونه در راه نجات ایران کشته شدند، اتفاقاً از نسلی هستند که ایران هیچ چیز مادی به آن‌ها نداده است. از نسلی هستند که در یکی از پربحران‌ترین کشورهای جهان زاده شده و از زندگی، آزادی و رفاه هیچ بهره‌ای نبرده است؛ با این وجود، این‌چنین شیفته و شیدای ایران‌اند.

این‌ها را مقایسه کنید با آن نسل شوم ۵۷؛ نسلی که در میان منطقه‌ای طاعون‌زده، در ایرانی زاده شد که به آن‌ها لباس و مدرسه و دانشگاه می‌داد و آن‌ها را برای تحصیل به بهترین دانشگاه‌های جهان می‌فرستاد، اما تمام فکر و ذکر آنها این بود که چگونه می‌شود داشته‌های مادی و معنوی این کشور را خرج دیوانه‌بازی‌های ایدئولوژیک کرد.

در انقلابی که این روزها در جریان است، همه چیز حول ایران می‌گردد، و این یکی از بیشمار تضادهایی‌ست که با انقلاب ۵۷ دارد؛ در آن دیوانگیِ جمعی، هیچ رد و نشانی از مهر به ایران وجود نداشت.

@BamdadEtemaad
زن زندگی آزادی، جاوید شاه!
عصیان علیه عصیان‌گری

آن‌چه ایرانیان، پس‌ از نزدیک به دو دهه امید بستن به «اصلاح‌طلبی» در دی‌ماه سال ۹۶‌ فریاد کردند، هم‌چون نهالی بود که امروز به درختی سترگ تبدیل شده است. درختی که حتی پس از سنگین‌ترین سرکوب‌های ممکن بر علیه ایرانیان در ۹۶، ۹۸، ۴۰۱ و دی خونین امسال، از دورترین روستاهای بلوچستان و کردستان تا دل تهران، در قلب تپنده‌ی میلیون‌ها شهروند ایرانی ریشه دارد و همه همه، امیدواریم میوه‌ی «تغییر» را از شاخه‌هایش بچینیم.
جنبش آزادی‌خواهی ما، نه مثل روسیه در ۱۹۱۷ دل در گروی ایدئولوژی‌های تمامیت‌خواه مدرن دارد و نه مثل جنبش‌های معمول خاورمیانه، سودای بازگشت به صدر اسلام را در دل می‌پروراند. بلکه خواستی است برای حقوق مشروعمان، آزادی‌های اساسی‌مان و بازگشت «عقلانیت» برای اداره میهن‌مان.
نظم (و یا بهتر بگوییم، ضد نظمِ) حاکم بر ایران، همچون باتلاقی ما و میهن‌مان را اسیر خود کرده. آن‌چه پس از بهمن ۵۷ شکل گرفت، ملغمه‌ای از طیفی از نکبت‌های سیاسی و اندیشگانی بود که حتی یک نقطه سفید را هم نمی‌توان در عملکرد آن یافت؛‌ ستیزه‌جویی بی‌دلیل و بی‌حاصل خارج از مرز‌ها، ایران و ایرانیان را از پتانسیل خود محروم ساخته و ملک و ملت را در معرض خطرات بسیاری قرار داده. سازوکار رانتی به مانند یک هشت‌پا، دیوان‌سالاری و اقتصاد کشور را خفه کرده. تأکید بر بدوی‌ترین و وحشیانه‌ترین نظم اجتماعی و فرهنگی، بدیهی‌ترین آزادی‌های طبیعی و معمول را سلب نموده و تاکید بر «خالص‌سازی» ایدئولوژیک، مشارکت مشروع ما را در تعیین سیاست‌های عام و جزئی وطنمان را نادیده گرفته است. عصیانی بر علیه انسان، آزادی و عقلانیت.
یک ماه ازخونین‌ترین شب‌های تاریخ ایران و پرپر شدن هزاران جوان می‌گذرد. اما تقریباً هیچکس نمی‌تواند انکار کند که جامعه امروز هم آتشی زیر خاکستر است؛ آتشی سوگوار و خشمگین. آتشی که در ۱۴۰۱، «زن زندگی آزادی» را شعله‌ور کرد و برای حقوقش برخاست و آتشی که ماه پیش، «جاوید شاه» را برای بازپس‌گیری کشورش فریاد زد. شعارهایی که هر چند به نظر منشأ متفاوتی دارند، اما بر یک خواسته پافشاری می‌کنند. خواست یک وطن آزاد که بتوان در آن زندگی کرد. ایرانیان با قدرت هر دو شعار را تصاحب کردند و برای فریاد یک زیست شریفانه از آن‌ها بهره بردند. زیستی که در آن خبری از «گشت ارشاد» و «حمایت از گروه نیابتی» و «انتخابات فرمایشی» نباشد. ما نه عصیان‌گران ایدئولوژیک، که صاحبان خانه‌ای هستیم که نمی‌خواهیم خانه و اصحابش در توهمات عده‌ای بس‌بسیار محدود بسوزد.
@youngconservative