Forwarded from A New Liberty
آزادی به سبک «ارباب حلقهها» (2)
با گذر زمان، تالکین احساس میکرد که مرکز قدرت هرچه بیشتر از مردمی که بر آنها حکومت میکند، فاصله میگیرد. او مینویسد:
«آنانسالاری» اصطلاحی است که تالکین برای توصیف وضعیتی به کار میبرد که در آن نیروهای حاکم نه قابل گفتوگو هستند و نه حتی چهرهای شناختهشده مانند یک پادشاه دارند. دولت به تودهای خاکستری و مبهم از «آنان» بدل میشود. شخصیسازی قدرت، توصیف دقیقتری از واقعیت است:
تالکین نارضایتی خود از این وضعیت را در نامهای دیگر چنین بیان میکند:
در مقابل، شایر تا حد ممکن از اصل واگذاری به سطوح پایینتر پیروی میکند.
تنها نمایندگان حکومت، «شیریفها» هستند.
فرودو میگوید هیچ هابیتی هرگز عمدا هابیت دیگری را نکشته است. با این حال، قواعد پایهای وجود داشت و هابیتها بهواسطه سنت دیرینه مالکیت و قرارداد، به همسایگان خود احترام میگذاشتند؛ سنتی که آن را به پادشاه نسبت میدادند.
با وجود این، سنتی کهن درباره پادشاه اعظم در فورنوست، در شمال دور شایر، همچنان باقی بود. هرچند نزدیک به هزار سال بود که پادشاهی وجود نداشت، هابیتها هنوز درباره مردمان وحشی و موجودات شرور میگفتند که «از پادشاه خبر ندارند». آنان قوانین اساسی خود را به پادشاهان کهن نسبت میدادند و این قوانین را که عادلانه و دیرینه میدانستند، از سر اراده آزاد رعایت میکردند.
بهطور متناقض، انگیزه درونیای که امکان حفظ آزادی و حکومت محلی را فراهم میکرد، احترام به پادشاهی بود که قرنها پیش به تبعید رفته بود. آزادی در پایینترین سطح، به امنیت در بالاترین سطح وابسته بود.
در جهانی که شر وجود دارد، مردمان آزاد ناگزیرند بخشی از آزادی خود را فدا کنند تا آزادیشان حفظ شود. همانگونه که هایک میگوید:
آزادی حاصل از واگذاری به سطوح پایینتر، تنها در چارچوب همبستگی پایدار میماند. با این همه، خطر وحدت حول خیر عمومی آنجاست که فرد نادرستی زمام امور را به دست گیرد.
هابیتها در بازگشت از ماجراجویی خود درمییابند که شایر به تصرف سارومان درآمده است. شیریفهایی که پیشتر تنها مسوول حفاظت از مالکیت بودند، اکنون مامور «جمعآوری و توزیع» منابع شدهاند. یکی از هابیتها گزارش میدهد که «بیشتر جمع میکنند تا توزیع، و ما دیگر آن چیزها را نمیبینیم». زغالسنگ و کره سهمیهبندی شده و سارومان راهزنان را برای ایجاد رعب به کار گرفته است.
نگرانی تالکین از مالیاتهای سنگین دوران جنگ جهانی دوم نیز در همین چارچوب قابل فهم است. پولی که برای خدمت به ملت جمعآوری میشد، هرچه از مردم دورتر میشد، کمتر به نفع همان مردمی عمل میکرد که آن را پرداخت کرده بودند.
@Mehrannotes
با گذر زمان، تالکین احساس میکرد که مرکز قدرت هرچه بیشتر از مردمی که بر آنها حکومت میکند، فاصله میگیرد. او مینویسد:
«اگر میتوانستیم به نامهای شخصی بازگردیم، بسیار مفید بود. حکومت یک اسم انتزاعی است و نباید آن را با حرف بزرگ نوشت یا بهگونهای به کار برد که به اشخاص اشاره کند. اگر مردم عادت میکردند بهجای «دولت»، از «شورای پادشاه جورج، وینستون و دارودستهاش» سخن بگویند، این کار به شفاف شدن اندیشهها و جلوگیری از سقوط هولناک به سوی «آنانسالاری» کمک میکرد.» (نامه ۵۲)
«آنانسالاری» اصطلاحی است که تالکین برای توصیف وضعیتی به کار میبرد که در آن نیروهای حاکم نه قابل گفتوگو هستند و نه حتی چهرهای شناختهشده مانند یک پادشاه دارند. دولت به تودهای خاکستری و مبهم از «آنان» بدل میشود. شخصیسازی قدرت، توصیف دقیقتری از واقعیت است:
این «دولت» نیست که مالیات شما را افزایش میدهد، بلکه «آدمهای مستقر در پایتخت» چنین میکنند.
تالکین نارضایتی خود از این وضعیت را در نامهای دیگر چنین بیان میکند:
«با من از «مالیات بر درآمد» سخن نگویید وگرنه از کوره در میروم. آنها تا زمان بازنشستگی، تمام درآمدهای ادبی مرا گرفتند.» (نامه ۲۵۰)
در مقابل، شایر تا حد ممکن از اصل واگذاری به سطوح پایینتر پیروی میکند.
«در شایر قانون و حکومت وجود دارد، اما حکومتی بسیار محدود که از خودحکمرانی آغاز میشود و به همانجا ختم میگردد.»
تنها نمایندگان حکومت، «شیریفها» هستند.
«از آنجا که بیشتر قوانین، که مبتنی بر عقل سلیم و سنتهای کهن بود، رعایت میشد، وظیفه شیریفها ساده بود و بیشتر به مسائل مربوط به مالکیت و تجاوز به املاک میپرداخت تا جرم واقعی، که در شایر تقریبا ناشناخته بود.»
فرودو میگوید هیچ هابیتی هرگز عمدا هابیت دیگری را نکشته است. با این حال، قواعد پایهای وجود داشت و هابیتها بهواسطه سنت دیرینه مالکیت و قرارداد، به همسایگان خود احترام میگذاشتند؛ سنتی که آن را به پادشاه نسبت میدادند.
با وجود این، سنتی کهن درباره پادشاه اعظم در فورنوست، در شمال دور شایر، همچنان باقی بود. هرچند نزدیک به هزار سال بود که پادشاهی وجود نداشت، هابیتها هنوز درباره مردمان وحشی و موجودات شرور میگفتند که «از پادشاه خبر ندارند». آنان قوانین اساسی خود را به پادشاهان کهن نسبت میدادند و این قوانین را که عادلانه و دیرینه میدانستند، از سر اراده آزاد رعایت میکردند.
بهطور متناقض، انگیزه درونیای که امکان حفظ آزادی و حکومت محلی را فراهم میکرد، احترام به پادشاهی بود که قرنها پیش به تبعید رفته بود. آزادی در پایینترین سطح، به امنیت در بالاترین سطح وابسته بود.
در جهانی که شر وجود دارد، مردمان آزاد ناگزیرند بخشی از آزادی خود را فدا کنند تا آزادیشان حفظ شود. همانگونه که هایک میگوید:
«اجبار را نمیتوان بهکلی حذف کرد، زیرا تنها راه جلوگیری از آن، تهدید به اجبار است.»
آزادی حاصل از واگذاری به سطوح پایینتر، تنها در چارچوب همبستگی پایدار میماند. با این همه، خطر وحدت حول خیر عمومی آنجاست که فرد نادرستی زمام امور را به دست گیرد.
هابیتها در بازگشت از ماجراجویی خود درمییابند که شایر به تصرف سارومان درآمده است. شیریفهایی که پیشتر تنها مسوول حفاظت از مالکیت بودند، اکنون مامور «جمعآوری و توزیع» منابع شدهاند. یکی از هابیتها گزارش میدهد که «بیشتر جمع میکنند تا توزیع، و ما دیگر آن چیزها را نمیبینیم». زغالسنگ و کره سهمیهبندی شده و سارومان راهزنان را برای ایجاد رعب به کار گرفته است.
نگرانی تالکین از مالیاتهای سنگین دوران جنگ جهانی دوم نیز در همین چارچوب قابل فهم است. پولی که برای خدمت به ملت جمعآوری میشد، هرچه از مردم دورتر میشد، کمتر به نفع همان مردمی عمل میکرد که آن را پرداخت کرده بودند.
@Mehrannotes
نارنیا؛ ارزشها، احساسات و روح آدمی
قسمت اول
نوشتن از آنچه بیش از حد متداول با آن مأنوس شدهایم، برخلاف تصور، سختتر از نوشتن دربارهی دیگر چیزهاست. «ماجراهای نارنیا»، کتابی بزرگجثه با جلدی سرخ، هم برای من همین نقش را داشته است. از اولین سالهای نوجوانی تا الان در ابتدای دهه سوم زندگیام، نارنیا جهانی تخیلی بوده که از دست نازیباییهای زیست واقعیام بدان پناه میبردم. هر چند اینگونه تجربهها تا حد زیادی شخصی است، اما فکر میکنم توصیه آن به شما، یا اگر عزیزی دارید که در سنین مناسب غرق شدن در چنین داستانهایی است، کار خوبی باشد. مخصوصاً در زمانهای که لذتهای فضای مجازی و مشکلات دنیای واقعی، مجالی برای تأمل بر چنین آثاری را به ما نمیدهد.
ماجراهای نارنیا داستان تولد تا مرگ یک جهان است؛ جهانی که گاهبهگاه نقبی به جهان ما میزند و از انگلستان معاصر لوئیس و جنگ دوم جهانی، آدمهایی را به درون خود میکشاند. داستانی که به واسطه عناصر «فانتزی» اساطیر اروپایی، مثل دورفها (کوتولههایی با ریش دراز که به مهارت صنعتگری خود معروفند)، قنطروسها (موجوداتی فاضل، خردمند و شجاع با بالاتنهی انسان و پایینتنهی اسب)، فونها (مخلوقاتی با نشاط که بالاتنهی انسان و پا و شاخ و دم بز دارند) و حیواناتِ شعورمند و سخنگو، سعی میکند روایتهایی مهم از سنت مسیحی را به همراه تصاویری ساده اما بسبسیار دلنشین، روایت کند. این تناقض در شکل و محتوا، باعث شد جی.آر.آر تالکین، دوست صمیمی لوئیس، از اثر او متنفر شود. اما ما فارسیزبانان هم، به عنوان کسانی که عموماً تماسی با سنتهای مسیحی و اساطیر اروپایی نداریم، میتوانیم با لذتی وصفناشدنی در این سرگذشت غرق شویم؛ داستانی در مورد امید، شور زندگی، پشیمانی و شجاعت تکتک آدمها.
برخلاف آنچه اکثر ما در بزرگسالی یاد میگیریم، در داستان لوئیس مرز واضحی میان خیر و شر، عدالت و ظلم، و آزادی و بردگی وجود دارد. اصلان، یک شیر سخنگو و خالق نارنیا، به عنوان نمادی از عیسی مسیح، مکرر در داستان ما ظاهر میشود تا به شخصیتها یادآوری کند چه تصمیمی بر مبنای این ارزشها درست است. میتوان پذیرفت که مرزهای ارزشی دنیای ما به روشنی نارنیا نیست، اما همه ما مواجههای اخلاقی با خود، منافع، ترسها و ارزشهایمان داریم که همراهی روایت شخصیتهای این کتاب، میتواند آینهای برای بهتر دیدن خودمان به دست ما بدهد.
ادامه دارد
@youngconservative
قسمت اول
لوسیِ عزیز من.
این داستان را برای تو نوشتم، اما وقتی شروع به نوشتن آن کردم نمیدانستم که دخترها زودتر از کتابها بزرگ میشوند.
به همین دلیل تو حالا دیگر برای قصههای پریان بیش از حد بزرگ هستی، و تا زمانی که این کتاب چاپ و صحافی شود باز هم بزرگتر خواهی شد.
اما روزی خواهد رسید که بهاندازهای سن پیدا کردهای که بتوانی دوباره شروع به خواندن قصههای پریان کنی.
آنوقت، میتوانی آن را از بالاترین قفسه برداری، غبارش را بگیری و به من بگویی دربارهاش چه فکر میکنی؟
من احتمالاً خیلی ناشنوا خواهم بود تا بشنوم، و خیلی پیر خواهم بود تا کلمهای از آنچه میگویی بفهمم.
اما هنوز «باباخوانده»ی مهربان تو خواهم بود.
سی. اس. لوئیس؛ تقدیمنامهی «شیر، ساحره و کمد لباس» به دخترخواندهاش.
نوشتن از آنچه بیش از حد متداول با آن مأنوس شدهایم، برخلاف تصور، سختتر از نوشتن دربارهی دیگر چیزهاست. «ماجراهای نارنیا»، کتابی بزرگجثه با جلدی سرخ، هم برای من همین نقش را داشته است. از اولین سالهای نوجوانی تا الان در ابتدای دهه سوم زندگیام، نارنیا جهانی تخیلی بوده که از دست نازیباییهای زیست واقعیام بدان پناه میبردم. هر چند اینگونه تجربهها تا حد زیادی شخصی است، اما فکر میکنم توصیه آن به شما، یا اگر عزیزی دارید که در سنین مناسب غرق شدن در چنین داستانهایی است، کار خوبی باشد. مخصوصاً در زمانهای که لذتهای فضای مجازی و مشکلات دنیای واقعی، مجالی برای تأمل بر چنین آثاری را به ما نمیدهد.
ماجراهای نارنیا داستان تولد تا مرگ یک جهان است؛ جهانی که گاهبهگاه نقبی به جهان ما میزند و از انگلستان معاصر لوئیس و جنگ دوم جهانی، آدمهایی را به درون خود میکشاند. داستانی که به واسطه عناصر «فانتزی» اساطیر اروپایی، مثل دورفها (کوتولههایی با ریش دراز که به مهارت صنعتگری خود معروفند)، قنطروسها (موجوداتی فاضل، خردمند و شجاع با بالاتنهی انسان و پایینتنهی اسب)، فونها (مخلوقاتی با نشاط که بالاتنهی انسان و پا و شاخ و دم بز دارند) و حیواناتِ شعورمند و سخنگو، سعی میکند روایتهایی مهم از سنت مسیحی را به همراه تصاویری ساده اما بسبسیار دلنشین، روایت کند. این تناقض در شکل و محتوا، باعث شد جی.آر.آر تالکین، دوست صمیمی لوئیس، از اثر او متنفر شود. اما ما فارسیزبانان هم، به عنوان کسانی که عموماً تماسی با سنتهای مسیحی و اساطیر اروپایی نداریم، میتوانیم با لذتی وصفناشدنی در این سرگذشت غرق شویم؛ داستانی در مورد امید، شور زندگی، پشیمانی و شجاعت تکتک آدمها.
برخلاف آنچه اکثر ما در بزرگسالی یاد میگیریم، در داستان لوئیس مرز واضحی میان خیر و شر، عدالت و ظلم، و آزادی و بردگی وجود دارد. اصلان، یک شیر سخنگو و خالق نارنیا، به عنوان نمادی از عیسی مسیح، مکرر در داستان ما ظاهر میشود تا به شخصیتها یادآوری کند چه تصمیمی بر مبنای این ارزشها درست است. میتوان پذیرفت که مرزهای ارزشی دنیای ما به روشنی نارنیا نیست، اما همه ما مواجههای اخلاقی با خود، منافع، ترسها و ارزشهایمان داریم که همراهی روایت شخصیتهای این کتاب، میتواند آینهای برای بهتر دیدن خودمان به دست ما بدهد.
ادامه دارد
@youngconservative
محافظهکار جوان
نارنیا؛ ارزشها، احساسات و روح آدمی قسمت اول لوسیِ عزیز من. این داستان را برای تو نوشتم، اما وقتی شروع به نوشتن آن کردم نمیدانستم که دخترها زودتر از کتابها بزرگ میشوند. به همین دلیل تو حالا دیگر برای قصههای پریان بیش از حد بزرگ هستی، و تا زمانی که این…
نارنیا؛ ارزشها، احساسات و روح آدمی
قسمت دوم
سی.اس لوئیس در تقریباً تمام آثارش، از «شوالیهگری» دفاع میکند. آرمانی که خواستارِ «کمال خشونت» و «کمال لطافت» به طور توأمان است. ماجراهای نارنیا به عنوان اثری مهم در زندگی ادبی او نیز از این قاعده مستثنی نیست. شخصیتهای اصلی کتاب او، چه مانند بچههای خانواده «پونسی» که از جهان ما به نارنیا قدم میگذارند و چه مثل «کاسپین»، «شستا» و «آراویس» متولد همان دنیا باشند، مکرراً مجاب به انتخابهایی اخلاقی میشوند و یا در موقعیتهایی قرار میگیرند که آنها را مجبور به خشونت میکند. در پس این آرمان و این شخصیتها، لوئیس مصرانه از ارزشهای اخلاقی مسیحی دفاع میکند. ارزشهایی که نه دقیقاً، ولی به شکلی در نظام اخلاقی اکثریت کسانی که اخلاقی زیستن را انتخاب میکنند وجود دارد.
تغییر و پشیمانی، یکی از مضامین مهمی است که در شخصیتهای کتاب نمود مییابد. «ادموند» خطاکار بر اثر حرص و حسد پا بر روی صداقت و شرافت خود میگذارد و پس از دیدن ایثار اصلان و اثر خطایش بر خانوادهاش، تحولی عمیق پیدا میکند؛ اشارهای هنرمندانه به «گناه اولیه انسان» و قربانی شدن مسیح برای نجات آدمیان در الهیات مسیحی. یا «یوستس»ی که بر اثر تربیت بیروح و مکانیکی والدینش، گرفتار رفتارها و عادات اشتباهی است و پس از سفری به جهان نارنیا و تجربیاتی ماجراجویانه و معنادار در کنار باقی شخصیتها، به انسانی نو بدل میشود. ضرورت شجاعت، ایمان و ایستادگی بر مواضع خود نیز در مواجهه با شک درونی و خطرات بیرونی هم گاه و بیگاه در داستان پدیدار میشود؛ شجاعت مسافرانِ «کشتی سپیدهپیما» در برابر هجمهی ذهنی «جزیره رویاها» (نه آرزوها!) آنها را نجات میدهد و یا ایستادگی «لوسی» به عنوان کوچکترین عضو گروهی که از دنیای ما دگرباره برای نجات نارنیا فراخوانده شدند، زمانی که او اصلان و نشانههایش را میبیند و دیگر اعضاء آنها را نمیبینند، موجب رسیدن گروه به هدفشان میشود.
تکبّر نیز به عنوان رذیلتی بزرگ در کتاب توصیف میشود و لوئیس به شکلی ظریف آن را به عنوان شکلی از بلاهت و مقدمهای بر «ناشنوایی» نشان میدهد. «ربداش» شاهزادهی سربههوا و جاهطلبی که از همسایهی بزرگ و قدرتمند نارنیا، «کالرمن»، قصد فتح نارنیا را میکند و در نهایت، شکستخورده، در هیبتی الاغوار و به نام «ربداش مسخره» به سرزمین خودش برمیگردد و «دایی اندرو» خلوضعی که متکبرانه گمان میکند به نهایت جادو رسیده است و مضحکهی عام و خاص میگردد.
مثالهایی که در متن آوردم، تنها قطرهای از بیان لوئیس از آرمانهای اخلاقی و روحی در کتابش است. کتابی که نه به عنوان «مانیفست اخلاقی» و یا «راهنمای الهی شدن»، که به عنوان بازتابی از روح و ذهن هر یک از ما، دلنشین و کاربردی است و در میان مشکلات مادی و روانی روزمرهی ما، میتواند مامنی امن بسازد.
@youngconservative
قسمت دوم
سی.اس لوئیس در تقریباً تمام آثارش، از «شوالیهگری» دفاع میکند. آرمانی که خواستارِ «کمال خشونت» و «کمال لطافت» به طور توأمان است. ماجراهای نارنیا به عنوان اثری مهم در زندگی ادبی او نیز از این قاعده مستثنی نیست. شخصیتهای اصلی کتاب او، چه مانند بچههای خانواده «پونسی» که از جهان ما به نارنیا قدم میگذارند و چه مثل «کاسپین»، «شستا» و «آراویس» متولد همان دنیا باشند، مکرراً مجاب به انتخابهایی اخلاقی میشوند و یا در موقعیتهایی قرار میگیرند که آنها را مجبور به خشونت میکند. در پس این آرمان و این شخصیتها، لوئیس مصرانه از ارزشهای اخلاقی مسیحی دفاع میکند. ارزشهایی که نه دقیقاً، ولی به شکلی در نظام اخلاقی اکثریت کسانی که اخلاقی زیستن را انتخاب میکنند وجود دارد.
تغییر و پشیمانی، یکی از مضامین مهمی است که در شخصیتهای کتاب نمود مییابد. «ادموند» خطاکار بر اثر حرص و حسد پا بر روی صداقت و شرافت خود میگذارد و پس از دیدن ایثار اصلان و اثر خطایش بر خانوادهاش، تحولی عمیق پیدا میکند؛ اشارهای هنرمندانه به «گناه اولیه انسان» و قربانی شدن مسیح برای نجات آدمیان در الهیات مسیحی. یا «یوستس»ی که بر اثر تربیت بیروح و مکانیکی والدینش، گرفتار رفتارها و عادات اشتباهی است و پس از سفری به جهان نارنیا و تجربیاتی ماجراجویانه و معنادار در کنار باقی شخصیتها، به انسانی نو بدل میشود. ضرورت شجاعت، ایمان و ایستادگی بر مواضع خود نیز در مواجهه با شک درونی و خطرات بیرونی هم گاه و بیگاه در داستان پدیدار میشود؛ شجاعت مسافرانِ «کشتی سپیدهپیما» در برابر هجمهی ذهنی «جزیره رویاها» (نه آرزوها!) آنها را نجات میدهد و یا ایستادگی «لوسی» به عنوان کوچکترین عضو گروهی که از دنیای ما دگرباره برای نجات نارنیا فراخوانده شدند، زمانی که او اصلان و نشانههایش را میبیند و دیگر اعضاء آنها را نمیبینند، موجب رسیدن گروه به هدفشان میشود.
تکبّر نیز به عنوان رذیلتی بزرگ در کتاب توصیف میشود و لوئیس به شکلی ظریف آن را به عنوان شکلی از بلاهت و مقدمهای بر «ناشنوایی» نشان میدهد. «ربداش» شاهزادهی سربههوا و جاهطلبی که از همسایهی بزرگ و قدرتمند نارنیا، «کالرمن»، قصد فتح نارنیا را میکند و در نهایت، شکستخورده، در هیبتی الاغوار و به نام «ربداش مسخره» به سرزمین خودش برمیگردد و «دایی اندرو» خلوضعی که متکبرانه گمان میکند به نهایت جادو رسیده است و مضحکهی عام و خاص میگردد.
مثالهایی که در متن آوردم، تنها قطرهای از بیان لوئیس از آرمانهای اخلاقی و روحی در کتابش است. کتابی که نه به عنوان «مانیفست اخلاقی» و یا «راهنمای الهی شدن»، که به عنوان بازتابی از روح و ذهن هر یک از ما، دلنشین و کاربردی است و در میان مشکلات مادی و روانی روزمرهی ما، میتواند مامنی امن بسازد.
@youngconservative
Telegram
ما و جهان
ضرورت شوالیهگری
سی.اس لوئیس
ترجمهی علی بمونیپور
«نکتهٔ مهم در این ایدهآل، تقاضای دوگانهای است که از طبیعت انسان میکند. شوالیه مردی است از خون و آهن، خوگرفته با صحنهی صورتهای درهمشکسته و اندامهای قطعشده؛ اما در عین حال مهمانی است آرام و متین، تقریباً…
سی.اس لوئیس
ترجمهی علی بمونیپور
«نکتهٔ مهم در این ایدهآل، تقاضای دوگانهای است که از طبیعت انسان میکند. شوالیه مردی است از خون و آهن، خوگرفته با صحنهی صورتهای درهمشکسته و اندامهای قطعشده؛ اما در عین حال مهمانی است آرام و متین، تقریباً…
Forwarded from مدرسه (مدرسه-دروس مباحث فلسفی)
توپخانهی پدیدارشناسی شلیک میکند!
در دفاع از مرز ایران
در مقابل بیمرزی چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که «مرز» (Border) نه دیوارِ جدایی، بلکه شرطِ امکانِ مواجهه با «دیگری» است. تنها کسی میتواند «بیگانه» (The Alien) را به رسمیت بشناسد و به او احترام بگذارد که خود «خانه» (Home) داشته باشد. انترناسیونالیسمِ بیمرز، چیزی جز «بیخانمانیِ سازمانیافته» و استعمارِ شباهت نیست. ایران برای ما یک «مرکزِ ثقل» است؛ نقطهای که از آن جهان را میبینیم. بدون این مرکز، ما نه جهانی، بلکه «آواره»ایم. ما «سیالیتِ هویت» را به رسمیت میشناسیم، اما تنها در درونِ یک «بنیادِ استوار». سیالیت بدون ظرف، چیزی جز فروپاشی نیست.
علینجات غلامی
در دفاع از مرز ایران
در مقابل بیمرزی چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که «مرز» (Border) نه دیوارِ جدایی، بلکه شرطِ امکانِ مواجهه با «دیگری» است. تنها کسی میتواند «بیگانه» (The Alien) را به رسمیت بشناسد و به او احترام بگذارد که خود «خانه» (Home) داشته باشد. انترناسیونالیسمِ بیمرز، چیزی جز «بیخانمانیِ سازمانیافته» و استعمارِ شباهت نیست. ایران برای ما یک «مرکزِ ثقل» است؛ نقطهای که از آن جهان را میبینیم. بدون این مرکز، ما نه جهانی، بلکه «آواره»ایم. ما «سیالیتِ هویت» را به رسمیت میشناسیم، اما تنها در درونِ یک «بنیادِ استوار». سیالیت بدون ظرف، چیزی جز فروپاشی نیست.
علینجات غلامی
Forwarded from مدرسه (مدرسه-دروس مباحث فلسفی)
توپخانهی پدیدارشناسی شلیک میکند!
در دفاع از تاریخ ایران
در مقابل تاریخزدایی چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که تاریخ ایران، نه زنجیرهای از ستمهای بیفرجام، بلکه «جریانِ تکوینیِ (Generative) روح» در بستر زمان است. هویت ما یک «بریکولاژ» یا وصلهپینهی تصادفی نیست؛ بلکه حاصلِ تراکمِ تجارب، رنجها و خردِ نیاکانی است که در «بدنِ جمعیِ» ما رسوب کرده است. ما نه تنها در برابر معاصران، بلکه در برابر «گذشتگان» و «آیندگان» مسئولیم. این مسئولیت، هستهی اصلی اخلاق (Sittlichkeit) ماست. ما با نفیِ «گسستِ انقلابی» که قصد نابودی سنت را دارد، از «تداومِ خلاق» دفاع میکنیم. ما وارثانِ یک «سنتِ زنده»ایم، نه نگهبانانِ یک موزهی مرده.
در دفاع از تاریخ ایران
در مقابل تاریخزدایی چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که تاریخ ایران، نه زنجیرهای از ستمهای بیفرجام، بلکه «جریانِ تکوینیِ (Generative) روح» در بستر زمان است. هویت ما یک «بریکولاژ» یا وصلهپینهی تصادفی نیست؛ بلکه حاصلِ تراکمِ تجارب، رنجها و خردِ نیاکانی است که در «بدنِ جمعیِ» ما رسوب کرده است. ما نه تنها در برابر معاصران، بلکه در برابر «گذشتگان» و «آیندگان» مسئولیم. این مسئولیت، هستهی اصلی اخلاق (Sittlichkeit) ماست. ما با نفیِ «گسستِ انقلابی» که قصد نابودی سنت را دارد، از «تداومِ خلاق» دفاع میکنیم. ما وارثانِ یک «سنتِ زنده»ایم، نه نگهبانانِ یک موزهی مرده.
Forwarded from مدرسه (مدرسه-دروس مباحث فلسفی)
توپخانهی پدیدارشناسی شلیک میکند!
در دفاع از معنای ایران
در مقابل معنازداییِ چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که «ایران» نه یک قرارداد اجتماعی، نه یک محصولِ تصادفیِ جغرافیا و نه یک ابزار سرکوب طبقاتی، بلکه «افقِ پیشدادهی زیستجهانِ ما» است. بدون ایران، هیچ معنایی برای ما «قوام» (Constitution) نمییابد. ما از «ایرانیت» به مثابه یک «ساختار استعلایی» دفاع میکنیم؛ همانگونه که مکانمندی و زمانمندی شرط امکان تجربه هستند، «ایرانی بودن» شرط امکانِ فهمِ ما از حقیقت، عدالت و زیبایی است. هر ایدئولوژی که بخواهد سوژهی ایرانی را از «جهانِ موطنیاش» جدا کند، او را به یک موجودِ بیجسم و بیتاریخ (یک انتزاعِ محض) تبدیل کرده که محکوم به پوچی است.
در دفاع از معنای ایران
در مقابل معنازداییِ چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که «ایران» نه یک قرارداد اجتماعی، نه یک محصولِ تصادفیِ جغرافیا و نه یک ابزار سرکوب طبقاتی، بلکه «افقِ پیشدادهی زیستجهانِ ما» است. بدون ایران، هیچ معنایی برای ما «قوام» (Constitution) نمییابد. ما از «ایرانیت» به مثابه یک «ساختار استعلایی» دفاع میکنیم؛ همانگونه که مکانمندی و زمانمندی شرط امکان تجربه هستند، «ایرانی بودن» شرط امکانِ فهمِ ما از حقیقت، عدالت و زیبایی است. هر ایدئولوژی که بخواهد سوژهی ایرانی را از «جهانِ موطنیاش» جدا کند، او را به یک موجودِ بیجسم و بیتاریخ (یک انتزاعِ محض) تبدیل کرده که محکوم به پوچی است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Ali Azimi - Khooneyeh Bahar
علی عظیمی - خونه باهار
علی عظیمی - خونه باهار
محافظهکار جوان
Ali Azimi - Khooneyeh Bahar علی عظیمی - خونه باهار
به یاد از دست رفتگان پرواز ۷۵۲ و تمام آسیبدیدگان شرارت حاکم...
در میان کشتارهای سوریه، اهالی کفرنبل روی بنری که بعدها وایرال شد، به کنایه نوشتند «مرگ بر اسد و مخالفانش، روسیه و آمریکا، اتحادیه عرب و سازمان ملل، مرگ بر زندگان و مردگان».
هیچگاه فکر نمیکردم ما روزی به این نقطه برسیم اما...
هیچگاه فکر نمیکردم ما روزی به این نقطه برسیم اما...
Forwarded from جناب گاو
من یک اصلاحطلبم!
#اعترافات
من اصلاحطلبم. همان چپی سابق، که الان فقط رنگ شکلاتی شیری گرفتهام و مزهام را از تلخ زهرماری با افزودن کمی شکر تعدیل کردهام. ولی در اصل همانم که همیشه بودم.
من از خشونت بدم میآید، به خصوص خشونتی که مردم علیه حکومت به کار برند. البته میفهمم که خشونت جاهایی هم کاربرد دارد، مثلاً خشونت حکومت علیه مردم، ولی ترجیحم این است که این خشونت علیه رفقای روشنفکرم نباشد. البته من خودم یا امنیتی بودهام یا رفقای نزدیک امنیتی دارم و میفهمم که به مردم عادی یا گرسنگان که برسد، «تا نباشد چوب تر، فرمان نبرند گاو و خر!». البته معتقدم که ابتدا باید گفت و گو کرد (من عاشق «گفتگوی مدنی»ام)، ولی اگر گفت و گو جواب نداد، خشونت و شکنجه و قتل و کشتار جایز است، فقط باید مواظب بود که دشمنان سوءاستفاده نکنند. وقتی هم که جامعه در بهت کشتاری بیمانند فرو رفته، ما یا سکوت میکنیم (چون تایید صلاحیتمان در انتخابات آتی برای کشور مهمتر است)، یا برای مسائل بیاهمیت از جناح مقابل شکوه و شکایت میکنیم.
من از زمانی که خودم یا دوستانم سفارتنوردی میکردیم و «امپریالیسمستیز» بودیم، فرق زیادی نکردهایم، ولی چون همیشه با چپ جهانی دوستی داشتهایم و سعی کردهایم با مد روز هماهنگ باشیم، زمانی شعار «گفتگوی تمدنها» دادیم. ولی در همان حال یادمان بود که ما باید با آمریکا دشمنی ورزیم، باید که شخصی چون فیدل کاسترو را تا توی قبرش بستاییم و باید که دوستدار حماس باشیم و باید که از همه گروههای «آزادیخواه» (در حقیقت گروههای چپی مسلح) در همه جای جهان حمایت کنیم. حواسمان هم بود که «عملیات انتحاری» با «عملیات استشهادی» فرق میکند، و میدانستیم کدامیک را باید تایید وکدامیک را محکوم کنیم.
ما همیشه خیلی قشنگ از فساد انتقاد کردهایم، ولی همانقدر با دوستانمان در انواع بخور بخورهای نظام شرکت کردهایم که رفقای اصولگرایمان و دشمنان قسمخوردهمان در حزب پایداری. از انواع مدیریتهای خصولتی گرفته تا رانتهای دیگر.
ما خیلی طرفدار دموکراسی هستیم. بنابراین از شورای نگهبان به خاطر نظارت استصوابی انتقاد داشتهایم. شدت این انتقاد تا آنجایی بالا یا پایین بوده که صلاحیت ما و رفقای ما را رد کرده یا نکردهاند. دموکراسی را هم فقط در چارچوب نظام قبول داریم. همیشه هم از اینکه از کل شاکله سیاسی نظام بیرون گذاشته شویم چنان میترسیم که اگر صلاحیت یک گوسفند که روزی از بغل حزب ما رد شده تایید شود، از مردم خواهیم خواست تا در انتخابات شرکت کرده، بین بد و بدتر به آن گوسفند رای دهند.
دوست دارم که خودم را مانند شطرنج بازی ببینم که با بقیه نهادهای قدرت در ایران در حال رقابت است. ولی متاسفانه بقیه ارکان نظام بیشتر برایم نقش فاحشه سیاسی را قائلند. مهمترین وظیفه من اجرای نقش ویترین قشنگ برای هر آنچه از زشتی و تباهی است که آن پشت اتفاق میافتد.
من خیلی از خودم خوشم میآید، و دوست دارم بقیه هم بدانند من چه آدم خوبی هستم. بنابر این همیشه از «تندرویهای بعضیها» در نظام گله کردهام. البته خودم هم زمانی همان تندرویها را داشتم، ولی حاضر نیستم معذرتخواهی کنم، چون همیشه دلیل میآورم که «آن زمان جو زمانه اینطوری بود» یا آنکه «من واقعاً کارهای نبودم و در باطن خودم هم مخالف این تندرویها بودم». البته معذرتخواهی نکردنم هم گاهی از روی مصلحت است: مثلا نظام دوست ندارد که من اقرار کنم سفارتنوردی کار بدی بوده، و من نمیخواهم خاطر نظام را بیازارم.
من همیشه دنبال این قرائت و آن قرائت از اسلامم. بستگی به مد روز، قرائتم هم تغییر میکند. البته مدعیام که این تغییر قرائت به سبب «فربه شدن انبان معرفتم» بوده است.
و آخر کار آنکه، من همیشه دوستدار و مرید آن پیر فرزانه، آن عالم بزرگ، آن بنیانگذار جمهوری اسلامی بودهام. معتقدم که مشکلات اکنون کشور حاصل انحرافاتی است که بعد از او اتفاق افتاد. معتقدم دیکتاتوری ممکن است به جانشینش بچسبد (به خصوص وقتی صلاحیت ما برای انتخابات رد میشود)، ولی اصلاً به آن عالم فرزانه (که معتقدم از تمام حکمرانان ایران در طول تاریخ دانشمندتر بود) نمیچسبد.
#امراض_ایرانی
#اعترافات
من اصلاحطلبم. همان چپی سابق، که الان فقط رنگ شکلاتی شیری گرفتهام و مزهام را از تلخ زهرماری با افزودن کمی شکر تعدیل کردهام. ولی در اصل همانم که همیشه بودم.
من از خشونت بدم میآید، به خصوص خشونتی که مردم علیه حکومت به کار برند. البته میفهمم که خشونت جاهایی هم کاربرد دارد، مثلاً خشونت حکومت علیه مردم، ولی ترجیحم این است که این خشونت علیه رفقای روشنفکرم نباشد. البته من خودم یا امنیتی بودهام یا رفقای نزدیک امنیتی دارم و میفهمم که به مردم عادی یا گرسنگان که برسد، «تا نباشد چوب تر، فرمان نبرند گاو و خر!». البته معتقدم که ابتدا باید گفت و گو کرد (من عاشق «گفتگوی مدنی»ام)، ولی اگر گفت و گو جواب نداد، خشونت و شکنجه و قتل و کشتار جایز است، فقط باید مواظب بود که دشمنان سوءاستفاده نکنند. وقتی هم که جامعه در بهت کشتاری بیمانند فرو رفته، ما یا سکوت میکنیم (چون تایید صلاحیتمان در انتخابات آتی برای کشور مهمتر است)، یا برای مسائل بیاهمیت از جناح مقابل شکوه و شکایت میکنیم.
من از زمانی که خودم یا دوستانم سفارتنوردی میکردیم و «امپریالیسمستیز» بودیم، فرق زیادی نکردهایم، ولی چون همیشه با چپ جهانی دوستی داشتهایم و سعی کردهایم با مد روز هماهنگ باشیم، زمانی شعار «گفتگوی تمدنها» دادیم. ولی در همان حال یادمان بود که ما باید با آمریکا دشمنی ورزیم، باید که شخصی چون فیدل کاسترو را تا توی قبرش بستاییم و باید که دوستدار حماس باشیم و باید که از همه گروههای «آزادیخواه» (در حقیقت گروههای چپی مسلح) در همه جای جهان حمایت کنیم. حواسمان هم بود که «عملیات انتحاری» با «عملیات استشهادی» فرق میکند، و میدانستیم کدامیک را باید تایید وکدامیک را محکوم کنیم.
ما همیشه خیلی قشنگ از فساد انتقاد کردهایم، ولی همانقدر با دوستانمان در انواع بخور بخورهای نظام شرکت کردهایم که رفقای اصولگرایمان و دشمنان قسمخوردهمان در حزب پایداری. از انواع مدیریتهای خصولتی گرفته تا رانتهای دیگر.
ما خیلی طرفدار دموکراسی هستیم. بنابراین از شورای نگهبان به خاطر نظارت استصوابی انتقاد داشتهایم. شدت این انتقاد تا آنجایی بالا یا پایین بوده که صلاحیت ما و رفقای ما را رد کرده یا نکردهاند. دموکراسی را هم فقط در چارچوب نظام قبول داریم. همیشه هم از اینکه از کل شاکله سیاسی نظام بیرون گذاشته شویم چنان میترسیم که اگر صلاحیت یک گوسفند که روزی از بغل حزب ما رد شده تایید شود، از مردم خواهیم خواست تا در انتخابات شرکت کرده، بین بد و بدتر به آن گوسفند رای دهند.
دوست دارم که خودم را مانند شطرنج بازی ببینم که با بقیه نهادهای قدرت در ایران در حال رقابت است. ولی متاسفانه بقیه ارکان نظام بیشتر برایم نقش فاحشه سیاسی را قائلند. مهمترین وظیفه من اجرای نقش ویترین قشنگ برای هر آنچه از زشتی و تباهی است که آن پشت اتفاق میافتد.
من خیلی از خودم خوشم میآید، و دوست دارم بقیه هم بدانند من چه آدم خوبی هستم. بنابر این همیشه از «تندرویهای بعضیها» در نظام گله کردهام. البته خودم هم زمانی همان تندرویها را داشتم، ولی حاضر نیستم معذرتخواهی کنم، چون همیشه دلیل میآورم که «آن زمان جو زمانه اینطوری بود» یا آنکه «من واقعاً کارهای نبودم و در باطن خودم هم مخالف این تندرویها بودم». البته معذرتخواهی نکردنم هم گاهی از روی مصلحت است: مثلا نظام دوست ندارد که من اقرار کنم سفارتنوردی کار بدی بوده، و من نمیخواهم خاطر نظام را بیازارم.
من همیشه دنبال این قرائت و آن قرائت از اسلامم. بستگی به مد روز، قرائتم هم تغییر میکند. البته مدعیام که این تغییر قرائت به سبب «فربه شدن انبان معرفتم» بوده است.
و آخر کار آنکه، من همیشه دوستدار و مرید آن پیر فرزانه، آن عالم بزرگ، آن بنیانگذار جمهوری اسلامی بودهام. معتقدم که مشکلات اکنون کشور حاصل انحرافاتی است که بعد از او اتفاق افتاد. معتقدم دیکتاتوری ممکن است به جانشینش بچسبد (به خصوص وقتی صلاحیت ما برای انتخابات رد میشود)، ولی اصلاً به آن عالم فرزانه (که معتقدم از تمام حکمرانان ایران در طول تاریخ دانشمندتر بود) نمیچسبد.
#امراض_ایرانی
من تو را هم درک میکنم...
حتی اینکه تو دیگران را درک نمیکنی...
حتی اینکه ذهنت بسته و دلت تاریک شده...
حتی اینکه اضطرابهایت کورت کردند...
حتی اینکه دیگر نمیتوانی چیزی بشنوی...
حتی اینکه دیگر چیزی جز رویاهایی فروپاشیده نداری...
من تو را، و همدستان تو را، درک میکنم....
و من برای روح شما که حقارت را در آغوش کشیده هم متأسفم....
حتی با اینکه میبینم شما تمام چیزهای ما را از ما گرفتهاید...
حتی اینکه تو دیگران را درک نمیکنی...
حتی اینکه ذهنت بسته و دلت تاریک شده...
حتی اینکه اضطرابهایت کورت کردند...
حتی اینکه دیگر نمیتوانی چیزی بشنوی...
حتی اینکه دیگر چیزی جز رویاهایی فروپاشیده نداری...
من تو را، و همدستان تو را، درک میکنم....
و من برای روح شما که حقارت را در آغوش کشیده هم متأسفم....
حتی با اینکه میبینم شما تمام چیزهای ما را از ما گرفتهاید...
