مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
حنظله بادغیسی
#خوشنویس
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت مرگ رویاروی
حنظله بادغیسی
#خوشنویس
چرا «روانشناسی» ناکافی است؟
من به شخصه برای برخی از مشکلاتم به درمانگر مراجعه کردم و اطرافیانم را نیز گاهاً در صورت نیاز و تا آنجا که صلاحیت داشتهام، تشویق به این کار نمودهام. نقد روانشناسی به عنوان یک علم و روشی برای بهبود اختلالات روحی و روانی نیز، حیطهای است که به هیچ عنوان نمیخواهم و نمیتوانم در آن وارد شوم، مراد از این متن، صرفاً بیان کاستیای است که در این فرآیند وجود دارد و به نظر در مبانی بنیادی این رشته سرچشمه میگیرد.
روانشناسی، خصوصاً حیطههای از آن که سعی میشده به صورت علمی، عملی، نظاممند و آکادمیک پیشبرده شود، عمدتاً در مورد «چگونگی»هاست. اینکه چگونه اضطراب را مدیریت کنیم، چطور افسردگی را سرکوب کنیم و یا به چه شکل با خاطرات تلخ خود کنار بیاییم. اما به همین سبب، روانشناسان مجرب به طور جدی از دادن توصیههای مستقیم به مراجعان خود خودداری میکنند و صرفاً سعی میکنند عادات و رفتار او را برای حل مشکل اصلاح کنند. این رویکرد، به قطع برای بسیاری از کسانی که با مشکلاتی از این دست به طور جدی دست و پنجه نرم میکنند مفید است، اما آیا میتواند مشکلات عام همهی ما را نیز حل کند؟
به آمارهای افسردگی، اضطراب اجتماعی و مشکلات مزمن و کوچک روانی کشورهای توسعهیافته بنگرید. تمام آنها در چند سال اخیر، رشدی عجیب داشتهاند؛ عجیب از این منظر که ما یقیناً در بهترین شرایط تاریخ بشری از حیث دسترسی به امکانات، نزدیکی به لذائذ و دوری از رنجهای کهن گونهی انسان مثل گرسنگی و شرایط آب و هوایی نامساعد زندگی میکنیم. با این حال، تمام این پیشرفتها، موجب نشده به بهشتی ابدی دست بیابیم. آنچه که به نظر من میآید، این است که این مشکلات نه مربوط به چگونگی زیستن، که در مورد «چرایی» زیستن ماست. امری که روانشناسی، و نسخههای عامیترش مثل مدیتیشن، قانون جذب و یا حتی مبلغان مصرف مواد مخدر جدید و... در موردش سکوت میکنند.
پرسش در مورد اینکه «زندگی خوب چیست؟» یکی از مهمترین نقاط شروع فلسفه است. نقطهای که در امتداد آن اموری مثل فضیلت، حرمت نفس و اخلاق پدیدار می شوند. من به هیچ عنوان از شرایط جوامع پیشاصنعتی بشری دفاع نمیکنم، اما فکر میکنم «مذهب»، فارغ از آنچه در مورد منبع آن فکر میکنیم و یا اینکه چه اثراتی بر دیگر مسائل بشری دارد، پاسخی است به همین سوال. سلسله اصول و قواعدی که به «مومن» میگوید چرا زندگی میکند و چگونگی زیستنش را نیز بر اساس همون اصول تنظیم مینماید. طبیعتاً ما نمیتوانیم پس از تمام تحولات، به شکل اولیه مذهب باز گردیم، اما پیشرفتهای سترگ علمی و فنآورانه و نهادهای اجتماعی و فرهنگی جدید، چیزی در مورد مسئلهی بنیادی طرحشده به ما نمیگوید. در دنیای امروز، نبود یک جواب مطمئن به این سوالات که «چرا زندگی میکنیم؟»، «چرا باید «خوب» زندگی کنیم؟» و «خوب زیستن به چه معناست»، خلأ واضحی را به وجود آورده است که معضلاتش میتواند از قحطی و سوز سرمایی که کابوس رعایای قرون وسطایی بود نیز وحشتناکتر باشد. علاوه بر مشکلات ریز و درشت درونی، به جنبشهای رادیکال متأخر، خصوصا «داعش» بنگرید. اینکه چطور جوانانی از اروپا به جنبشی با آن سطح از خشونت و بیرحمی و بدویت میپیوندند تا حس کنند زندگیشان «معنا» دارد.
بدون دانستن چرایی، دنبال چگونگی گشتن به مانند راه افتادن به سوی یک سراب در بیابان میماند؛ جستجوی جواب پرسشهای بنیادی، در قالب فلسفه، ادبیات، هنر و یا سنتهای مذهبی و فرهنگی و یا در هر قالب فردی دیگری، تنها شکل ممکن برای زیستی فضیلتمندانه و «سالم» است و توصیههای روانشناسانه نمیتواند جواب کاملی برای آنها باشند.
@youngconservative
«هر کس بداند «چرا»، با هر «چگونه»ای میسازد.»
فردریش نیچه
من به شخصه برای برخی از مشکلاتم به درمانگر مراجعه کردم و اطرافیانم را نیز گاهاً در صورت نیاز و تا آنجا که صلاحیت داشتهام، تشویق به این کار نمودهام. نقد روانشناسی به عنوان یک علم و روشی برای بهبود اختلالات روحی و روانی نیز، حیطهای است که به هیچ عنوان نمیخواهم و نمیتوانم در آن وارد شوم، مراد از این متن، صرفاً بیان کاستیای است که در این فرآیند وجود دارد و به نظر در مبانی بنیادی این رشته سرچشمه میگیرد.
روانشناسی، خصوصاً حیطههای از آن که سعی میشده به صورت علمی، عملی، نظاممند و آکادمیک پیشبرده شود، عمدتاً در مورد «چگونگی»هاست. اینکه چگونه اضطراب را مدیریت کنیم، چطور افسردگی را سرکوب کنیم و یا به چه شکل با خاطرات تلخ خود کنار بیاییم. اما به همین سبب، روانشناسان مجرب به طور جدی از دادن توصیههای مستقیم به مراجعان خود خودداری میکنند و صرفاً سعی میکنند عادات و رفتار او را برای حل مشکل اصلاح کنند. این رویکرد، به قطع برای بسیاری از کسانی که با مشکلاتی از این دست به طور جدی دست و پنجه نرم میکنند مفید است، اما آیا میتواند مشکلات عام همهی ما را نیز حل کند؟
به آمارهای افسردگی، اضطراب اجتماعی و مشکلات مزمن و کوچک روانی کشورهای توسعهیافته بنگرید. تمام آنها در چند سال اخیر، رشدی عجیب داشتهاند؛ عجیب از این منظر که ما یقیناً در بهترین شرایط تاریخ بشری از حیث دسترسی به امکانات، نزدیکی به لذائذ و دوری از رنجهای کهن گونهی انسان مثل گرسنگی و شرایط آب و هوایی نامساعد زندگی میکنیم. با این حال، تمام این پیشرفتها، موجب نشده به بهشتی ابدی دست بیابیم. آنچه که به نظر من میآید، این است که این مشکلات نه مربوط به چگونگی زیستن، که در مورد «چرایی» زیستن ماست. امری که روانشناسی، و نسخههای عامیترش مثل مدیتیشن، قانون جذب و یا حتی مبلغان مصرف مواد مخدر جدید و... در موردش سکوت میکنند.
پرسش در مورد اینکه «زندگی خوب چیست؟» یکی از مهمترین نقاط شروع فلسفه است. نقطهای که در امتداد آن اموری مثل فضیلت، حرمت نفس و اخلاق پدیدار می شوند. من به هیچ عنوان از شرایط جوامع پیشاصنعتی بشری دفاع نمیکنم، اما فکر میکنم «مذهب»، فارغ از آنچه در مورد منبع آن فکر میکنیم و یا اینکه چه اثراتی بر دیگر مسائل بشری دارد، پاسخی است به همین سوال. سلسله اصول و قواعدی که به «مومن» میگوید چرا زندگی میکند و چگونگی زیستنش را نیز بر اساس همون اصول تنظیم مینماید. طبیعتاً ما نمیتوانیم پس از تمام تحولات، به شکل اولیه مذهب باز گردیم، اما پیشرفتهای سترگ علمی و فنآورانه و نهادهای اجتماعی و فرهنگی جدید، چیزی در مورد مسئلهی بنیادی طرحشده به ما نمیگوید. در دنیای امروز، نبود یک جواب مطمئن به این سوالات که «چرا زندگی میکنیم؟»، «چرا باید «خوب» زندگی کنیم؟» و «خوب زیستن به چه معناست»، خلأ واضحی را به وجود آورده است که معضلاتش میتواند از قحطی و سوز سرمایی که کابوس رعایای قرون وسطایی بود نیز وحشتناکتر باشد. علاوه بر مشکلات ریز و درشت درونی، به جنبشهای رادیکال متأخر، خصوصا «داعش» بنگرید. اینکه چطور جوانانی از اروپا به جنبشی با آن سطح از خشونت و بیرحمی و بدویت میپیوندند تا حس کنند زندگیشان «معنا» دارد.
بدون دانستن چرایی، دنبال چگونگی گشتن به مانند راه افتادن به سوی یک سراب در بیابان میماند؛ جستجوی جواب پرسشهای بنیادی، در قالب فلسفه، ادبیات، هنر و یا سنتهای مذهبی و فرهنگی و یا در هر قالب فردی دیگری، تنها شکل ممکن برای زیستی فضیلتمندانه و «سالم» است و توصیههای روانشناسانه نمیتواند جواب کاملی برای آنها باشند.
@youngconservative
محافظهکار جوان
فرانکنشتاین خبر انتشار نسخهی جدیدی از «فرانکنشتاین» را که شنیدم، از ته دل خوشحال شدم، کتابی در سبک گوتیک که قرار بود به قلم مترجمی زبردست و عزیز، به زبان ما دگرباره آفریده شود. میدانستم که کتاب، مؤخرهی مفصلی هم دارد که بیش از پیش به ارزشش در ذهنم میافزود.…
هیولایی که هیولا نیست؛ تأملی بر سینمایی جدید فرانکنشتاین (خطر لو رفتن داستان)
در سالی که گذشت، اقتباسی جدید از رمان فرانکنشتاینِ مری شلی با کارگردانی گیلرمو دلتورو، بر پردههای سینما رفت و با اسامی نامداری که در آن نقشآفرینی کردهاند، توانست به موفقیتهایی راضیکننده دست پیدا کند. من معمولاً دنبالکنندهی سینما نیستم و به طبع، «نقد فیلم» هم در توان من نیست، صرفاً میخواهم روایتی که این اقتباس از «پرومتئوس جدید» ارائه داد را موشکافی کنم.
فیلم پر از قابهایی است که من بسیار از آنها لذت بردم؛ هنر و معماری اشرافی اروپایی، نماهایی بیپرده از اجساد انسان و یا برخی لحظات نمادین مابین شخصیتهای داستان. که در کنار بازی ماهرانه اکثریت بازیگران، میتواند چند ساعتی چشم مخاطب را به صفحهی نمایش بدوزد. از نظر داستان هم نمیتوان گفت که روایت نامنسجمی ارائه داده است. اما در مقام مقایسه با کتاب، تغییراتی جزئی اما مهم اتفاق افتاده بود که به نظرم، پیام اصلی داستان را مخدوش کرده؛ جزئیاتی که هم در برداشت ما از شخصیت ویکتور فرانکنشتاین و هم از شخصیت آنچه ویکتور آفرید، اثر میگذارد.
بر خلاف شخصیت اصلی کتاب، ویکتور فرانکشتاین فیلم، بیش از آنکه یک دانشمند جاهطلب باشد، کنشهای یک فرد زخمخورده را ایفا میکند. شخصیت کتاب یک جوان مأخوذ به حیا و آرام است که صرفاً رویاهایی در ذهن دارد، در حالی که دانشمند پر شر و شور فیلم، چنان رفتار میکند که انگار دارد از گذشتهی خود انتقام میگیرد. در عمل هر مرز اخلاقی را خوار میشمارد و در راه رسیدن به اهدافش به هیچ چیزی جز خودش اهمیتی نمیدهد. در مقابل اما، موجودی که او میآفریند بسیار انسانیتر از آنچه در کتاب تصویر شده، آفریده میشود. فیلم داستان را چنان روایت میکند که ویکتور در چشم مخاطب، نه یک خطاکار، که یک ظالم به نظر برسد و مصائب و رنجهای هیولا نه به خاطر ذات ناهمگون خود او، که صرفاً نتیجهی ظلم و بیعدالتی ویکتور بوده است. و با تمام اینها، هیولا نیز برخلاف داستان اصلی، هرگز به سمت انتقامگیری و خالی کردن خشمش بر ویکتور به شکلی کور نمیرود. هیولای دلتورو، حتی توان عشق ورزیدن و محبت به آدمیان را دارد و در بخشهایی از فیلم، میان موجود و الیزابت، نامزدِ برادرِ ویکتور، که ویکتور نیز به دنبال جلب توجه و عشق اوست، محبتی شکل میگیرد که دیدگاه ما را به بسبسیار نسبت به هیولا تلطیف میکند. هر چند پس از خواندن کتاب هم میشود از جهتهایی هیولا را درک کرد، اما هیولای فیلم کاملاً شخصیتی قابل لمس و لایق دلسوزی است. چرخشی در داستان که شاید بر پردهی سینما جذاب به نظر بیاید اما بنمایهی اصلی داستانِ شلی را نادیده میگیرد. رمان نه در مورد ظلم یک شخصیت، که در مورد حکمتی عمیق است؛ «راه جهنم با نیّات خیر سنگفرش شده است».
همانطور که گفته شد، فرانکنشتاین ۲۰۲۵ فیلمی سرگرمکننده است؛ قابهای زیبا، روابط عاطفی عمیق مابین شخصیتها، فضای گوتیک و روایتِ علمی-تخیلی جذاب. اما سازنندگان نتوانستند -یا بهتر بگویم نخواستند- آنچه مری شلی بیان کرده را بازگویی کنند و به ارائهی پوستهی داستان او بسنده کردند.
@youngconservative
در سالی که گذشت، اقتباسی جدید از رمان فرانکنشتاینِ مری شلی با کارگردانی گیلرمو دلتورو، بر پردههای سینما رفت و با اسامی نامداری که در آن نقشآفرینی کردهاند، توانست به موفقیتهایی راضیکننده دست پیدا کند. من معمولاً دنبالکنندهی سینما نیستم و به طبع، «نقد فیلم» هم در توان من نیست، صرفاً میخواهم روایتی که این اقتباس از «پرومتئوس جدید» ارائه داد را موشکافی کنم.
فیلم پر از قابهایی است که من بسیار از آنها لذت بردم؛ هنر و معماری اشرافی اروپایی، نماهایی بیپرده از اجساد انسان و یا برخی لحظات نمادین مابین شخصیتهای داستان. که در کنار بازی ماهرانه اکثریت بازیگران، میتواند چند ساعتی چشم مخاطب را به صفحهی نمایش بدوزد. از نظر داستان هم نمیتوان گفت که روایت نامنسجمی ارائه داده است. اما در مقام مقایسه با کتاب، تغییراتی جزئی اما مهم اتفاق افتاده بود که به نظرم، پیام اصلی داستان را مخدوش کرده؛ جزئیاتی که هم در برداشت ما از شخصیت ویکتور فرانکنشتاین و هم از شخصیت آنچه ویکتور آفرید، اثر میگذارد.
بر خلاف شخصیت اصلی کتاب، ویکتور فرانکشتاین فیلم، بیش از آنکه یک دانشمند جاهطلب باشد، کنشهای یک فرد زخمخورده را ایفا میکند. شخصیت کتاب یک جوان مأخوذ به حیا و آرام است که صرفاً رویاهایی در ذهن دارد، در حالی که دانشمند پر شر و شور فیلم، چنان رفتار میکند که انگار دارد از گذشتهی خود انتقام میگیرد. در عمل هر مرز اخلاقی را خوار میشمارد و در راه رسیدن به اهدافش به هیچ چیزی جز خودش اهمیتی نمیدهد. در مقابل اما، موجودی که او میآفریند بسیار انسانیتر از آنچه در کتاب تصویر شده، آفریده میشود. فیلم داستان را چنان روایت میکند که ویکتور در چشم مخاطب، نه یک خطاکار، که یک ظالم به نظر برسد و مصائب و رنجهای هیولا نه به خاطر ذات ناهمگون خود او، که صرفاً نتیجهی ظلم و بیعدالتی ویکتور بوده است. و با تمام اینها، هیولا نیز برخلاف داستان اصلی، هرگز به سمت انتقامگیری و خالی کردن خشمش بر ویکتور به شکلی کور نمیرود. هیولای دلتورو، حتی توان عشق ورزیدن و محبت به آدمیان را دارد و در بخشهایی از فیلم، میان موجود و الیزابت، نامزدِ برادرِ ویکتور، که ویکتور نیز به دنبال جلب توجه و عشق اوست، محبتی شکل میگیرد که دیدگاه ما را به بسبسیار نسبت به هیولا تلطیف میکند. هر چند پس از خواندن کتاب هم میشود از جهتهایی هیولا را درک کرد، اما هیولای فیلم کاملاً شخصیتی قابل لمس و لایق دلسوزی است. چرخشی در داستان که شاید بر پردهی سینما جذاب به نظر بیاید اما بنمایهی اصلی داستانِ شلی را نادیده میگیرد. رمان نه در مورد ظلم یک شخصیت، که در مورد حکمتی عمیق است؛ «راه جهنم با نیّات خیر سنگفرش شده است».
همانطور که گفته شد، فرانکنشتاین ۲۰۲۵ فیلمی سرگرمکننده است؛ قابهای زیبا، روابط عاطفی عمیق مابین شخصیتها، فضای گوتیک و روایتِ علمی-تخیلی جذاب. اما سازنندگان نتوانستند -یا بهتر بگویم نخواستند- آنچه مری شلی بیان کرده را بازگویی کنند و به ارائهی پوستهی داستان او بسنده کردند.
@youngconservative
Forwarded from A New Liberty
آزادی به سبک «ارباب حلقهها» (1)
در تاریخ، چهرههای بسیاری وجود داشتهاند که جریانهای فکری مختلف کوشیدهاند آنها را به اردوگاه سیاسی خود منتسب کنند؛ از آدام اسمیت و توماس آکویناس گرفته تا عیسی مسیح.
از زمان انتشار آثار ادبی ماندگار جی. آر. آر. تالکین در میانه قرن بیستم، او نیز به چنین چهرهای بدل شده است. هیپیها، محافظهکاران، برابریطلبان و لیبرتارینها، هر یک خالق «شایر» را از آنِ خود دانستهاند.
پراکندگی و اختلاف در پژوهشهای مربوط به تالکین نشان میدهد که شخصیت واقعی او بهسادگی در قالب یک دستهبندی سیاسی مشخص نمیگنجد. با این حال، دیدگاههای سیاسی تالکین، بهطرزی شگفتآور، با برخی مؤلفههای فلسفه لیبرتارین سازگاری دارد.
تنها «ایسمی» که میتوان با اطمینان تالکین را ذیل آن قرار داد، کاتولیسیسم است؛ چراکه او بیتردید یک کاتولیک مؤمن و پایبند به کلیسای رم بود. خود او نیز تصریح میکند:
هدف این نوشتار آن نیست که تالکین را لیبرتارین یا لیبرال کلاسیک بنامد، بلکه تلاش دارد برخی درونمایهها را برجسته کند که میتواند برای لیبرتارینها با جهان تالکین همنوا و قابل فهم باشد.
یکی از نامههای تالکین به پسرش کریستوفر همواره در بحث از دیدگاههای سیاسی او مورد استناد قرار میگیرد. او مینویسد:
دوگانگی رمانتیک میان آنارشی فلسفی و پادشاهی را میتوان در سرزمین میانه مشاهده کرد. شایر، سرزمین آرام و سرسبزی که هابیتهای کوچک و پشمالو در آن زندگی میکنند، فاقد حاکمان سختگیر است.
در مجموعه آموزههای اجتماعی کلیسای کاتولیک، دو اصل اساسی مطرح شده که میتواند به درک منش سیاسی تالکین کمک کند. نخست، اصل «تبعیتپذیری» یا «واگذاری به سطوح پایینتر» است. هر ساختار اجتماعی از واحدهای کوچکتری تشکیل شده است: افراد، خانوادهها، جوامع محلی و در نهایت جامعه بزرگتر.
اگر حق هر فرد بهدرستی رعایت نشود، مفاصل جامعه از هم خواهد گسست. به بیان ساده، تصمیمها باید تا حد امکان در نزدیکترین سطح به محل اثرگذاریشان گرفته شوند؛ که در بسیاری موارد به معنای واگذاری انتخاب به خود افراد است. این همان «حذف کنترل» است که تالکین به آن اشاره میکند.
اصل دوم، «همبستگی» است. ما ناگزیر در کنار یکدیگر زندگی میکنیم و به هم وابستهایم. اگر انتخاب فردی بدون هیچ حد و مرزی رها شود، نتیجه میتواند غارت و تجاوز به حقوق دیگران باشد. وحدت تحت نوعی قانون مشترک، افراد جامعه را به سوی خیر عمومی سوق میدهد؛ خیری که در سایه آن همگان میتوانند شکوفا شوند. این همان «سلطنت مطلقه» تالکین است.
@Mehrannotes
در تاریخ، چهرههای بسیاری وجود داشتهاند که جریانهای فکری مختلف کوشیدهاند آنها را به اردوگاه سیاسی خود منتسب کنند؛ از آدام اسمیت و توماس آکویناس گرفته تا عیسی مسیح.
از زمان انتشار آثار ادبی ماندگار جی. آر. آر. تالکین در میانه قرن بیستم، او نیز به چنین چهرهای بدل شده است. هیپیها، محافظهکاران، برابریطلبان و لیبرتارینها، هر یک خالق «شایر» را از آنِ خود دانستهاند.
پراکندگی و اختلاف در پژوهشهای مربوط به تالکین نشان میدهد که شخصیت واقعی او بهسادگی در قالب یک دستهبندی سیاسی مشخص نمیگنجد. با این حال، دیدگاههای سیاسی تالکین، بهطرزی شگفتآور، با برخی مؤلفههای فلسفه لیبرتارین سازگاری دارد.
تنها «ایسمی» که میتوان با اطمینان تالکین را ذیل آن قرار داد، کاتولیسیسم است؛ چراکه او بیتردید یک کاتولیک مؤمن و پایبند به کلیسای رم بود. خود او نیز تصریح میکند:
«ارباب حلقهها اثری اساسا دینی و کاتولیکی است؛ در آغاز بهطور ناخودآگاه، اما در بازنویسیها آگاهانه به این شکل درآمد.» (نامه ۱۴۲)
هدف این نوشتار آن نیست که تالکین را لیبرتارین یا لیبرال کلاسیک بنامد، بلکه تلاش دارد برخی درونمایهها را برجسته کند که میتواند برای لیبرتارینها با جهان تالکین همنوا و قابل فهم باشد.
یکی از نامههای تالکین به پسرش کریستوفر همواره در بحث از دیدگاههای سیاسی او مورد استناد قرار میگیرد. او مینویسد:
«گرایشهای سیاسی من بیش از پیش به سوی آنارشی (به معنای فلسفی آن، یعنی حذف کنترل، نه مردان بمببهدست) یا به سوی سلطنت متمایل میشود. هر کسی را که واژه «دولت» را به کار ببرد (جز در معنای سرزمینی بیجان مانند انگلستان و ساکنانش که نه قدرت دارد، نه حق و نه ذهن) بازداشت خواهم کرد و اگر بر نظر خود پافشاری کند، اعدامش میکنم!» (نامه ۵۲)
دوگانگی رمانتیک میان آنارشی فلسفی و پادشاهی را میتوان در سرزمین میانه مشاهده کرد. شایر، سرزمین آرام و سرسبزی که هابیتهای کوچک و پشمالو در آن زندگی میکنند، فاقد حاکمان سختگیر است.
«در آن زمان، شایر عملا دولت چندانی نداشت. خانوادهها، عمدتا، خود امورشان را سامان میدادند. کاشتن غذا و خوردن آن، بیشترین وقتشان را میگرفت.»تالکین هنگام بررسی یکی از نسخههای پیشنهادی فیلم «ارباب حلقهها» از تصویرپردازی شایر و بری خشمگین میشود و مینویسد:
«صاحب مهمانخانه از فرودو نمیخواهد ثبتنام کند! چرا باید چنین کند؟ پلیسی وجود ندارد و دولتی هم در کار نیست.» (نامه ۲۱۰)اگر شایر بیانگر گرایشهای آنارشیستی تالکین باشد، پادشاهیهای بزرگ غرب، یعنی گاندور، روهان و آرنور، بازتاب نگاه سلطنتگرایانه او هستند. بزرگترین قهرمانان ارباب حلقهها سرانجام به پادشاهان و ملکههایی پیروز در میدان نبرد بدل میشوند، نه کشاورزان و بازرگانان فروتن. این همنشینی فلسفی در نگاه نخست چندان بدیهی نیست.
در مجموعه آموزههای اجتماعی کلیسای کاتولیک، دو اصل اساسی مطرح شده که میتواند به درک منش سیاسی تالکین کمک کند. نخست، اصل «تبعیتپذیری» یا «واگذاری به سطوح پایینتر» است. هر ساختار اجتماعی از واحدهای کوچکتری تشکیل شده است: افراد، خانوادهها، جوامع محلی و در نهایت جامعه بزرگتر.
اگر حق هر فرد بهدرستی رعایت نشود، مفاصل جامعه از هم خواهد گسست. به بیان ساده، تصمیمها باید تا حد امکان در نزدیکترین سطح به محل اثرگذاریشان گرفته شوند؛ که در بسیاری موارد به معنای واگذاری انتخاب به خود افراد است. این همان «حذف کنترل» است که تالکین به آن اشاره میکند.
اصل دوم، «همبستگی» است. ما ناگزیر در کنار یکدیگر زندگی میکنیم و به هم وابستهایم. اگر انتخاب فردی بدون هیچ حد و مرزی رها شود، نتیجه میتواند غارت و تجاوز به حقوق دیگران باشد. وحدت تحت نوعی قانون مشترک، افراد جامعه را به سوی خیر عمومی سوق میدهد؛ خیری که در سایه آن همگان میتوانند شکوفا شوند. این همان «سلطنت مطلقه» تالکین است.
@Mehrannotes
Forwarded from A New Liberty
آزادی به سبک «ارباب حلقهها» (2)
با گذر زمان، تالکین احساس میکرد که مرکز قدرت هرچه بیشتر از مردمی که بر آنها حکومت میکند، فاصله میگیرد. او مینویسد:
«آنانسالاری» اصطلاحی است که تالکین برای توصیف وضعیتی به کار میبرد که در آن نیروهای حاکم نه قابل گفتوگو هستند و نه حتی چهرهای شناختهشده مانند یک پادشاه دارند. دولت به تودهای خاکستری و مبهم از «آنان» بدل میشود. شخصیسازی قدرت، توصیف دقیقتری از واقعیت است:
تالکین نارضایتی خود از این وضعیت را در نامهای دیگر چنین بیان میکند:
در مقابل، شایر تا حد ممکن از اصل واگذاری به سطوح پایینتر پیروی میکند.
تنها نمایندگان حکومت، «شیریفها» هستند.
فرودو میگوید هیچ هابیتی هرگز عمدا هابیت دیگری را نکشته است. با این حال، قواعد پایهای وجود داشت و هابیتها بهواسطه سنت دیرینه مالکیت و قرارداد، به همسایگان خود احترام میگذاشتند؛ سنتی که آن را به پادشاه نسبت میدادند.
با وجود این، سنتی کهن درباره پادشاه اعظم در فورنوست، در شمال دور شایر، همچنان باقی بود. هرچند نزدیک به هزار سال بود که پادشاهی وجود نداشت، هابیتها هنوز درباره مردمان وحشی و موجودات شرور میگفتند که «از پادشاه خبر ندارند». آنان قوانین اساسی خود را به پادشاهان کهن نسبت میدادند و این قوانین را که عادلانه و دیرینه میدانستند، از سر اراده آزاد رعایت میکردند.
بهطور متناقض، انگیزه درونیای که امکان حفظ آزادی و حکومت محلی را فراهم میکرد، احترام به پادشاهی بود که قرنها پیش به تبعید رفته بود. آزادی در پایینترین سطح، به امنیت در بالاترین سطح وابسته بود.
در جهانی که شر وجود دارد، مردمان آزاد ناگزیرند بخشی از آزادی خود را فدا کنند تا آزادیشان حفظ شود. همانگونه که هایک میگوید:
آزادی حاصل از واگذاری به سطوح پایینتر، تنها در چارچوب همبستگی پایدار میماند. با این همه، خطر وحدت حول خیر عمومی آنجاست که فرد نادرستی زمام امور را به دست گیرد.
هابیتها در بازگشت از ماجراجویی خود درمییابند که شایر به تصرف سارومان درآمده است. شیریفهایی که پیشتر تنها مسوول حفاظت از مالکیت بودند، اکنون مامور «جمعآوری و توزیع» منابع شدهاند. یکی از هابیتها گزارش میدهد که «بیشتر جمع میکنند تا توزیع، و ما دیگر آن چیزها را نمیبینیم». زغالسنگ و کره سهمیهبندی شده و سارومان راهزنان را برای ایجاد رعب به کار گرفته است.
نگرانی تالکین از مالیاتهای سنگین دوران جنگ جهانی دوم نیز در همین چارچوب قابل فهم است. پولی که برای خدمت به ملت جمعآوری میشد، هرچه از مردم دورتر میشد، کمتر به نفع همان مردمی عمل میکرد که آن را پرداخت کرده بودند.
@Mehrannotes
با گذر زمان، تالکین احساس میکرد که مرکز قدرت هرچه بیشتر از مردمی که بر آنها حکومت میکند، فاصله میگیرد. او مینویسد:
«اگر میتوانستیم به نامهای شخصی بازگردیم، بسیار مفید بود. حکومت یک اسم انتزاعی است و نباید آن را با حرف بزرگ نوشت یا بهگونهای به کار برد که به اشخاص اشاره کند. اگر مردم عادت میکردند بهجای «دولت»، از «شورای پادشاه جورج، وینستون و دارودستهاش» سخن بگویند، این کار به شفاف شدن اندیشهها و جلوگیری از سقوط هولناک به سوی «آنانسالاری» کمک میکرد.» (نامه ۵۲)
«آنانسالاری» اصطلاحی است که تالکین برای توصیف وضعیتی به کار میبرد که در آن نیروهای حاکم نه قابل گفتوگو هستند و نه حتی چهرهای شناختهشده مانند یک پادشاه دارند. دولت به تودهای خاکستری و مبهم از «آنان» بدل میشود. شخصیسازی قدرت، توصیف دقیقتری از واقعیت است:
این «دولت» نیست که مالیات شما را افزایش میدهد، بلکه «آدمهای مستقر در پایتخت» چنین میکنند.
تالکین نارضایتی خود از این وضعیت را در نامهای دیگر چنین بیان میکند:
«با من از «مالیات بر درآمد» سخن نگویید وگرنه از کوره در میروم. آنها تا زمان بازنشستگی، تمام درآمدهای ادبی مرا گرفتند.» (نامه ۲۵۰)
در مقابل، شایر تا حد ممکن از اصل واگذاری به سطوح پایینتر پیروی میکند.
«در شایر قانون و حکومت وجود دارد، اما حکومتی بسیار محدود که از خودحکمرانی آغاز میشود و به همانجا ختم میگردد.»
تنها نمایندگان حکومت، «شیریفها» هستند.
«از آنجا که بیشتر قوانین، که مبتنی بر عقل سلیم و سنتهای کهن بود، رعایت میشد، وظیفه شیریفها ساده بود و بیشتر به مسائل مربوط به مالکیت و تجاوز به املاک میپرداخت تا جرم واقعی، که در شایر تقریبا ناشناخته بود.»
فرودو میگوید هیچ هابیتی هرگز عمدا هابیت دیگری را نکشته است. با این حال، قواعد پایهای وجود داشت و هابیتها بهواسطه سنت دیرینه مالکیت و قرارداد، به همسایگان خود احترام میگذاشتند؛ سنتی که آن را به پادشاه نسبت میدادند.
با وجود این، سنتی کهن درباره پادشاه اعظم در فورنوست، در شمال دور شایر، همچنان باقی بود. هرچند نزدیک به هزار سال بود که پادشاهی وجود نداشت، هابیتها هنوز درباره مردمان وحشی و موجودات شرور میگفتند که «از پادشاه خبر ندارند». آنان قوانین اساسی خود را به پادشاهان کهن نسبت میدادند و این قوانین را که عادلانه و دیرینه میدانستند، از سر اراده آزاد رعایت میکردند.
بهطور متناقض، انگیزه درونیای که امکان حفظ آزادی و حکومت محلی را فراهم میکرد، احترام به پادشاهی بود که قرنها پیش به تبعید رفته بود. آزادی در پایینترین سطح، به امنیت در بالاترین سطح وابسته بود.
در جهانی که شر وجود دارد، مردمان آزاد ناگزیرند بخشی از آزادی خود را فدا کنند تا آزادیشان حفظ شود. همانگونه که هایک میگوید:
«اجبار را نمیتوان بهکلی حذف کرد، زیرا تنها راه جلوگیری از آن، تهدید به اجبار است.»
آزادی حاصل از واگذاری به سطوح پایینتر، تنها در چارچوب همبستگی پایدار میماند. با این همه، خطر وحدت حول خیر عمومی آنجاست که فرد نادرستی زمام امور را به دست گیرد.
هابیتها در بازگشت از ماجراجویی خود درمییابند که شایر به تصرف سارومان درآمده است. شیریفهایی که پیشتر تنها مسوول حفاظت از مالکیت بودند، اکنون مامور «جمعآوری و توزیع» منابع شدهاند. یکی از هابیتها گزارش میدهد که «بیشتر جمع میکنند تا توزیع، و ما دیگر آن چیزها را نمیبینیم». زغالسنگ و کره سهمیهبندی شده و سارومان راهزنان را برای ایجاد رعب به کار گرفته است.
نگرانی تالکین از مالیاتهای سنگین دوران جنگ جهانی دوم نیز در همین چارچوب قابل فهم است. پولی که برای خدمت به ملت جمعآوری میشد، هرچه از مردم دورتر میشد، کمتر به نفع همان مردمی عمل میکرد که آن را پرداخت کرده بودند.
@Mehrannotes
نارنیا؛ ارزشها، احساسات و روح آدمی
قسمت اول
نوشتن از آنچه بیش از حد متداول با آن مأنوس شدهایم، برخلاف تصور، سختتر از نوشتن دربارهی دیگر چیزهاست. «ماجراهای نارنیا»، کتابی بزرگجثه با جلدی سرخ، هم برای من همین نقش را داشته است. از اولین سالهای نوجوانی تا الان در ابتدای دهه سوم زندگیام، نارنیا جهانی تخیلی بوده که از دست نازیباییهای زیست واقعیام بدان پناه میبردم. هر چند اینگونه تجربهها تا حد زیادی شخصی است، اما فکر میکنم توصیه آن به شما، یا اگر عزیزی دارید که در سنین مناسب غرق شدن در چنین داستانهایی است، کار خوبی باشد. مخصوصاً در زمانهای که لذتهای فضای مجازی و مشکلات دنیای واقعی، مجالی برای تأمل بر چنین آثاری را به ما نمیدهد.
ماجراهای نارنیا داستان تولد تا مرگ یک جهان است؛ جهانی که گاهبهگاه نقبی به جهان ما میزند و از انگلستان معاصر لوئیس و جنگ دوم جهانی، آدمهایی را به درون خود میکشاند. داستانی که به واسطه عناصر «فانتزی» اساطیر اروپایی، مثل دورفها (کوتولههایی با ریش دراز که به مهارت صنعتگری خود معروفند)، قنطروسها (موجوداتی فاضل، خردمند و شجاع با بالاتنهی انسان و پایینتنهی اسب)، فونها (مخلوقاتی با نشاط که بالاتنهی انسان و پا و شاخ و دم بز دارند) و حیواناتِ شعورمند و سخنگو، سعی میکند روایتهایی مهم از سنت مسیحی را به همراه تصاویری ساده اما بسبسیار دلنشین، روایت کند. این تناقض در شکل و محتوا، باعث شد جی.آر.آر تالکین، دوست صمیمی لوئیس، از اثر او متنفر شود. اما ما فارسیزبانان هم، به عنوان کسانی که عموماً تماسی با سنتهای مسیحی و اساطیر اروپایی نداریم، میتوانیم با لذتی وصفناشدنی در این سرگذشت غرق شویم؛ داستانی در مورد امید، شور زندگی، پشیمانی و شجاعت تکتک آدمها.
برخلاف آنچه اکثر ما در بزرگسالی یاد میگیریم، در داستان لوئیس مرز واضحی میان خیر و شر، عدالت و ظلم، و آزادی و بردگی وجود دارد. اصلان، یک شیر سخنگو و خالق نارنیا، به عنوان نمادی از عیسی مسیح، مکرر در داستان ما ظاهر میشود تا به شخصیتها یادآوری کند چه تصمیمی بر مبنای این ارزشها درست است. میتوان پذیرفت که مرزهای ارزشی دنیای ما به روشنی نارنیا نیست، اما همه ما مواجههای اخلاقی با خود، منافع، ترسها و ارزشهایمان داریم که همراهی روایت شخصیتهای این کتاب، میتواند آینهای برای بهتر دیدن خودمان به دست ما بدهد.
ادامه دارد
@youngconservative
قسمت اول
لوسیِ عزیز من.
این داستان را برای تو نوشتم، اما وقتی شروع به نوشتن آن کردم نمیدانستم که دخترها زودتر از کتابها بزرگ میشوند.
به همین دلیل تو حالا دیگر برای قصههای پریان بیش از حد بزرگ هستی، و تا زمانی که این کتاب چاپ و صحافی شود باز هم بزرگتر خواهی شد.
اما روزی خواهد رسید که بهاندازهای سن پیدا کردهای که بتوانی دوباره شروع به خواندن قصههای پریان کنی.
آنوقت، میتوانی آن را از بالاترین قفسه برداری، غبارش را بگیری و به من بگویی دربارهاش چه فکر میکنی؟
من احتمالاً خیلی ناشنوا خواهم بود تا بشنوم، و خیلی پیر خواهم بود تا کلمهای از آنچه میگویی بفهمم.
اما هنوز «باباخوانده»ی مهربان تو خواهم بود.
سی. اس. لوئیس؛ تقدیمنامهی «شیر، ساحره و کمد لباس» به دخترخواندهاش.
نوشتن از آنچه بیش از حد متداول با آن مأنوس شدهایم، برخلاف تصور، سختتر از نوشتن دربارهی دیگر چیزهاست. «ماجراهای نارنیا»، کتابی بزرگجثه با جلدی سرخ، هم برای من همین نقش را داشته است. از اولین سالهای نوجوانی تا الان در ابتدای دهه سوم زندگیام، نارنیا جهانی تخیلی بوده که از دست نازیباییهای زیست واقعیام بدان پناه میبردم. هر چند اینگونه تجربهها تا حد زیادی شخصی است، اما فکر میکنم توصیه آن به شما، یا اگر عزیزی دارید که در سنین مناسب غرق شدن در چنین داستانهایی است، کار خوبی باشد. مخصوصاً در زمانهای که لذتهای فضای مجازی و مشکلات دنیای واقعی، مجالی برای تأمل بر چنین آثاری را به ما نمیدهد.
ماجراهای نارنیا داستان تولد تا مرگ یک جهان است؛ جهانی که گاهبهگاه نقبی به جهان ما میزند و از انگلستان معاصر لوئیس و جنگ دوم جهانی، آدمهایی را به درون خود میکشاند. داستانی که به واسطه عناصر «فانتزی» اساطیر اروپایی، مثل دورفها (کوتولههایی با ریش دراز که به مهارت صنعتگری خود معروفند)، قنطروسها (موجوداتی فاضل، خردمند و شجاع با بالاتنهی انسان و پایینتنهی اسب)، فونها (مخلوقاتی با نشاط که بالاتنهی انسان و پا و شاخ و دم بز دارند) و حیواناتِ شعورمند و سخنگو، سعی میکند روایتهایی مهم از سنت مسیحی را به همراه تصاویری ساده اما بسبسیار دلنشین، روایت کند. این تناقض در شکل و محتوا، باعث شد جی.آر.آر تالکین، دوست صمیمی لوئیس، از اثر او متنفر شود. اما ما فارسیزبانان هم، به عنوان کسانی که عموماً تماسی با سنتهای مسیحی و اساطیر اروپایی نداریم، میتوانیم با لذتی وصفناشدنی در این سرگذشت غرق شویم؛ داستانی در مورد امید، شور زندگی، پشیمانی و شجاعت تکتک آدمها.
برخلاف آنچه اکثر ما در بزرگسالی یاد میگیریم، در داستان لوئیس مرز واضحی میان خیر و شر، عدالت و ظلم، و آزادی و بردگی وجود دارد. اصلان، یک شیر سخنگو و خالق نارنیا، به عنوان نمادی از عیسی مسیح، مکرر در داستان ما ظاهر میشود تا به شخصیتها یادآوری کند چه تصمیمی بر مبنای این ارزشها درست است. میتوان پذیرفت که مرزهای ارزشی دنیای ما به روشنی نارنیا نیست، اما همه ما مواجههای اخلاقی با خود، منافع، ترسها و ارزشهایمان داریم که همراهی روایت شخصیتهای این کتاب، میتواند آینهای برای بهتر دیدن خودمان به دست ما بدهد.
ادامه دارد
@youngconservative
محافظهکار جوان
نارنیا؛ ارزشها، احساسات و روح آدمی قسمت اول لوسیِ عزیز من. این داستان را برای تو نوشتم، اما وقتی شروع به نوشتن آن کردم نمیدانستم که دخترها زودتر از کتابها بزرگ میشوند. به همین دلیل تو حالا دیگر برای قصههای پریان بیش از حد بزرگ هستی، و تا زمانی که این…
نارنیا؛ ارزشها، احساسات و روح آدمی
قسمت دوم
سی.اس لوئیس در تقریباً تمام آثارش، از «شوالیهگری» دفاع میکند. آرمانی که خواستارِ «کمال خشونت» و «کمال لطافت» به طور توأمان است. ماجراهای نارنیا به عنوان اثری مهم در زندگی ادبی او نیز از این قاعده مستثنی نیست. شخصیتهای اصلی کتاب او، چه مانند بچههای خانواده «پونسی» که از جهان ما به نارنیا قدم میگذارند و چه مثل «کاسپین»، «شستا» و «آراویس» متولد همان دنیا باشند، مکرراً مجاب به انتخابهایی اخلاقی میشوند و یا در موقعیتهایی قرار میگیرند که آنها را مجبور به خشونت میکند. در پس این آرمان و این شخصیتها، لوئیس مصرانه از ارزشهای اخلاقی مسیحی دفاع میکند. ارزشهایی که نه دقیقاً، ولی به شکلی در نظام اخلاقی اکثریت کسانی که اخلاقی زیستن را انتخاب میکنند وجود دارد.
تغییر و پشیمانی، یکی از مضامین مهمی است که در شخصیتهای کتاب نمود مییابد. «ادموند» خطاکار بر اثر حرص و حسد پا بر روی صداقت و شرافت خود میگذارد و پس از دیدن ایثار اصلان و اثر خطایش بر خانوادهاش، تحولی عمیق پیدا میکند؛ اشارهای هنرمندانه به «گناه اولیه انسان» و قربانی شدن مسیح برای نجات آدمیان در الهیات مسیحی. یا «یوستس»ی که بر اثر تربیت بیروح و مکانیکی والدینش، گرفتار رفتارها و عادات اشتباهی است و پس از سفری به جهان نارنیا و تجربیاتی ماجراجویانه و معنادار در کنار باقی شخصیتها، به انسانی نو بدل میشود. ضرورت شجاعت، ایمان و ایستادگی بر مواضع خود نیز در مواجهه با شک درونی و خطرات بیرونی هم گاه و بیگاه در داستان پدیدار میشود؛ شجاعت مسافرانِ «کشتی سپیدهپیما» در برابر هجمهی ذهنی «جزیره رویاها» (نه آرزوها!) آنها را نجات میدهد و یا ایستادگی «لوسی» به عنوان کوچکترین عضو گروهی که از دنیای ما دگرباره برای نجات نارنیا فراخوانده شدند، زمانی که او اصلان و نشانههایش را میبیند و دیگر اعضاء آنها را نمیبینند، موجب رسیدن گروه به هدفشان میشود.
تکبّر نیز به عنوان رذیلتی بزرگ در کتاب توصیف میشود و لوئیس به شکلی ظریف آن را به عنوان شکلی از بلاهت و مقدمهای بر «ناشنوایی» نشان میدهد. «ربداش» شاهزادهی سربههوا و جاهطلبی که از همسایهی بزرگ و قدرتمند نارنیا، «کالرمن»، قصد فتح نارنیا را میکند و در نهایت، شکستخورده، در هیبتی الاغوار و به نام «ربداش مسخره» به سرزمین خودش برمیگردد و «دایی اندرو» خلوضعی که متکبرانه گمان میکند به نهایت جادو رسیده است و مضحکهی عام و خاص میگردد.
مثالهایی که در متن آوردم، تنها قطرهای از بیان لوئیس از آرمانهای اخلاقی و روحی در کتابش است. کتابی که نه به عنوان «مانیفست اخلاقی» و یا «راهنمای الهی شدن»، که به عنوان بازتابی از روح و ذهن هر یک از ما، دلنشین و کاربردی است و در میان مشکلات مادی و روانی روزمرهی ما، میتواند مامنی امن بسازد.
@youngconservative
قسمت دوم
سی.اس لوئیس در تقریباً تمام آثارش، از «شوالیهگری» دفاع میکند. آرمانی که خواستارِ «کمال خشونت» و «کمال لطافت» به طور توأمان است. ماجراهای نارنیا به عنوان اثری مهم در زندگی ادبی او نیز از این قاعده مستثنی نیست. شخصیتهای اصلی کتاب او، چه مانند بچههای خانواده «پونسی» که از جهان ما به نارنیا قدم میگذارند و چه مثل «کاسپین»، «شستا» و «آراویس» متولد همان دنیا باشند، مکرراً مجاب به انتخابهایی اخلاقی میشوند و یا در موقعیتهایی قرار میگیرند که آنها را مجبور به خشونت میکند. در پس این آرمان و این شخصیتها، لوئیس مصرانه از ارزشهای اخلاقی مسیحی دفاع میکند. ارزشهایی که نه دقیقاً، ولی به شکلی در نظام اخلاقی اکثریت کسانی که اخلاقی زیستن را انتخاب میکنند وجود دارد.
تغییر و پشیمانی، یکی از مضامین مهمی است که در شخصیتهای کتاب نمود مییابد. «ادموند» خطاکار بر اثر حرص و حسد پا بر روی صداقت و شرافت خود میگذارد و پس از دیدن ایثار اصلان و اثر خطایش بر خانوادهاش، تحولی عمیق پیدا میکند؛ اشارهای هنرمندانه به «گناه اولیه انسان» و قربانی شدن مسیح برای نجات آدمیان در الهیات مسیحی. یا «یوستس»ی که بر اثر تربیت بیروح و مکانیکی والدینش، گرفتار رفتارها و عادات اشتباهی است و پس از سفری به جهان نارنیا و تجربیاتی ماجراجویانه و معنادار در کنار باقی شخصیتها، به انسانی نو بدل میشود. ضرورت شجاعت، ایمان و ایستادگی بر مواضع خود نیز در مواجهه با شک درونی و خطرات بیرونی هم گاه و بیگاه در داستان پدیدار میشود؛ شجاعت مسافرانِ «کشتی سپیدهپیما» در برابر هجمهی ذهنی «جزیره رویاها» (نه آرزوها!) آنها را نجات میدهد و یا ایستادگی «لوسی» به عنوان کوچکترین عضو گروهی که از دنیای ما دگرباره برای نجات نارنیا فراخوانده شدند، زمانی که او اصلان و نشانههایش را میبیند و دیگر اعضاء آنها را نمیبینند، موجب رسیدن گروه به هدفشان میشود.
تکبّر نیز به عنوان رذیلتی بزرگ در کتاب توصیف میشود و لوئیس به شکلی ظریف آن را به عنوان شکلی از بلاهت و مقدمهای بر «ناشنوایی» نشان میدهد. «ربداش» شاهزادهی سربههوا و جاهطلبی که از همسایهی بزرگ و قدرتمند نارنیا، «کالرمن»، قصد فتح نارنیا را میکند و در نهایت، شکستخورده، در هیبتی الاغوار و به نام «ربداش مسخره» به سرزمین خودش برمیگردد و «دایی اندرو» خلوضعی که متکبرانه گمان میکند به نهایت جادو رسیده است و مضحکهی عام و خاص میگردد.
مثالهایی که در متن آوردم، تنها قطرهای از بیان لوئیس از آرمانهای اخلاقی و روحی در کتابش است. کتابی که نه به عنوان «مانیفست اخلاقی» و یا «راهنمای الهی شدن»، که به عنوان بازتابی از روح و ذهن هر یک از ما، دلنشین و کاربردی است و در میان مشکلات مادی و روانی روزمرهی ما، میتواند مامنی امن بسازد.
@youngconservative
Telegram
ما و جهان
ضرورت شوالیهگری
سی.اس لوئیس
ترجمهی علی بمونیپور
«نکتهٔ مهم در این ایدهآل، تقاضای دوگانهای است که از طبیعت انسان میکند. شوالیه مردی است از خون و آهن، خوگرفته با صحنهی صورتهای درهمشکسته و اندامهای قطعشده؛ اما در عین حال مهمانی است آرام و متین، تقریباً…
سی.اس لوئیس
ترجمهی علی بمونیپور
«نکتهٔ مهم در این ایدهآل، تقاضای دوگانهای است که از طبیعت انسان میکند. شوالیه مردی است از خون و آهن، خوگرفته با صحنهی صورتهای درهمشکسته و اندامهای قطعشده؛ اما در عین حال مهمانی است آرام و متین، تقریباً…
Forwarded from مدرسه (مدرسه-دروس مباحث فلسفی)
توپخانهی پدیدارشناسی شلیک میکند!
در دفاع از مرز ایران
در مقابل بیمرزی چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که «مرز» (Border) نه دیوارِ جدایی، بلکه شرطِ امکانِ مواجهه با «دیگری» است. تنها کسی میتواند «بیگانه» (The Alien) را به رسمیت بشناسد و به او احترام بگذارد که خود «خانه» (Home) داشته باشد. انترناسیونالیسمِ بیمرز، چیزی جز «بیخانمانیِ سازمانیافته» و استعمارِ شباهت نیست. ایران برای ما یک «مرکزِ ثقل» است؛ نقطهای که از آن جهان را میبینیم. بدون این مرکز، ما نه جهانی، بلکه «آواره»ایم. ما «سیالیتِ هویت» را به رسمیت میشناسیم، اما تنها در درونِ یک «بنیادِ استوار». سیالیت بدون ظرف، چیزی جز فروپاشی نیست.
علینجات غلامی
در دفاع از مرز ایران
در مقابل بیمرزی چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که «مرز» (Border) نه دیوارِ جدایی، بلکه شرطِ امکانِ مواجهه با «دیگری» است. تنها کسی میتواند «بیگانه» (The Alien) را به رسمیت بشناسد و به او احترام بگذارد که خود «خانه» (Home) داشته باشد. انترناسیونالیسمِ بیمرز، چیزی جز «بیخانمانیِ سازمانیافته» و استعمارِ شباهت نیست. ایران برای ما یک «مرکزِ ثقل» است؛ نقطهای که از آن جهان را میبینیم. بدون این مرکز، ما نه جهانی، بلکه «آواره»ایم. ما «سیالیتِ هویت» را به رسمیت میشناسیم، اما تنها در درونِ یک «بنیادِ استوار». سیالیت بدون ظرف، چیزی جز فروپاشی نیست.
علینجات غلامی
Forwarded from مدرسه (مدرسه-دروس مباحث فلسفی)
توپخانهی پدیدارشناسی شلیک میکند!
در دفاع از تاریخ ایران
در مقابل تاریخزدایی چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که تاریخ ایران، نه زنجیرهای از ستمهای بیفرجام، بلکه «جریانِ تکوینیِ (Generative) روح» در بستر زمان است. هویت ما یک «بریکولاژ» یا وصلهپینهی تصادفی نیست؛ بلکه حاصلِ تراکمِ تجارب، رنجها و خردِ نیاکانی است که در «بدنِ جمعیِ» ما رسوب کرده است. ما نه تنها در برابر معاصران، بلکه در برابر «گذشتگان» و «آیندگان» مسئولیم. این مسئولیت، هستهی اصلی اخلاق (Sittlichkeit) ماست. ما با نفیِ «گسستِ انقلابی» که قصد نابودی سنت را دارد، از «تداومِ خلاق» دفاع میکنیم. ما وارثانِ یک «سنتِ زنده»ایم، نه نگهبانانِ یک موزهی مرده.
در دفاع از تاریخ ایران
در مقابل تاریخزدایی چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که تاریخ ایران، نه زنجیرهای از ستمهای بیفرجام، بلکه «جریانِ تکوینیِ (Generative) روح» در بستر زمان است. هویت ما یک «بریکولاژ» یا وصلهپینهی تصادفی نیست؛ بلکه حاصلِ تراکمِ تجارب، رنجها و خردِ نیاکانی است که در «بدنِ جمعیِ» ما رسوب کرده است. ما نه تنها در برابر معاصران، بلکه در برابر «گذشتگان» و «آیندگان» مسئولیم. این مسئولیت، هستهی اصلی اخلاق (Sittlichkeit) ماست. ما با نفیِ «گسستِ انقلابی» که قصد نابودی سنت را دارد، از «تداومِ خلاق» دفاع میکنیم. ما وارثانِ یک «سنتِ زنده»ایم، نه نگهبانانِ یک موزهی مرده.
Forwarded from مدرسه (مدرسه-دروس مباحث فلسفی)
توپخانهی پدیدارشناسی شلیک میکند!
در دفاع از معنای ایران
در مقابل معنازداییِ چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که «ایران» نه یک قرارداد اجتماعی، نه یک محصولِ تصادفیِ جغرافیا و نه یک ابزار سرکوب طبقاتی، بلکه «افقِ پیشدادهی زیستجهانِ ما» است. بدون ایران، هیچ معنایی برای ما «قوام» (Constitution) نمییابد. ما از «ایرانیت» به مثابه یک «ساختار استعلایی» دفاع میکنیم؛ همانگونه که مکانمندی و زمانمندی شرط امکان تجربه هستند، «ایرانی بودن» شرط امکانِ فهمِ ما از حقیقت، عدالت و زیبایی است. هر ایدئولوژی که بخواهد سوژهی ایرانی را از «جهانِ موطنیاش» جدا کند، او را به یک موجودِ بیجسم و بیتاریخ (یک انتزاعِ محض) تبدیل کرده که محکوم به پوچی است.
در دفاع از معنای ایران
در مقابل معنازداییِ چپ و انترناسیونالیسم پساساختارگرا
(بیایید زبان خود را در مقابل چپها تقویت کنیم)
ما اعلام میکنیم که «ایران» نه یک قرارداد اجتماعی، نه یک محصولِ تصادفیِ جغرافیا و نه یک ابزار سرکوب طبقاتی، بلکه «افقِ پیشدادهی زیستجهانِ ما» است. بدون ایران، هیچ معنایی برای ما «قوام» (Constitution) نمییابد. ما از «ایرانیت» به مثابه یک «ساختار استعلایی» دفاع میکنیم؛ همانگونه که مکانمندی و زمانمندی شرط امکان تجربه هستند، «ایرانی بودن» شرط امکانِ فهمِ ما از حقیقت، عدالت و زیبایی است. هر ایدئولوژی که بخواهد سوژهی ایرانی را از «جهانِ موطنیاش» جدا کند، او را به یک موجودِ بیجسم و بیتاریخ (یک انتزاعِ محض) تبدیل کرده که محکوم به پوچی است.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Ali Azimi - Khooneyeh Bahar
علی عظیمی - خونه باهار
علی عظیمی - خونه باهار
محافظهکار جوان
Ali Azimi - Khooneyeh Bahar علی عظیمی - خونه باهار
به یاد از دست رفتگان پرواز ۷۵۲ و تمام آسیبدیدگان شرارت حاکم...