حرفای جونگ وو ذهنم و بدجور درگیر کرده بود آخه اونا که رابطشون خوب بود پس چرا سونگ کیونگ الان داشت اینکار رو میکرد؟
باید میفهمیدم قضیه از چه قراره وگرنه دلم آروم نمیگرفت
آدرس خونه سونگ کیونگ رو داشتم چون نزدیک خونه خودمون بود زیاد با هم این مسیر رو میومدیم
زنگ درو زدم و رفتم داخل خونه سونگ کیونگ خودش تنها تو خونه زندگی میکرد و پدرومادرش خارج از کشور زندگی میکردن
رفتم و روی مبل راحتی نشستم و منتظرش موندم بعد از چند دقیقه از اتاق خوابش اومد بیرون
_ چه خبر از این ورا؟ اتفاقی افتاده تو مدرسه
_نه راستش امروز نیومدی مدرسه نگرانت شدم
_ اووووو حالم خوبه خیلی ممنون
_☺️ خب خداروشکر پس چرا جواب جونگ وو رو نمیدی؟
_ چی؟
_راستش امروز جونگ وو اومد و ازم پرسید منم جوابی نداشتم بهش بدم
_ هه.... پس بگوووو... نگران نشده بودی اون پسره فرستادت
_ کسی من و نفرستاده من فقط اومدم ببینمت و خیالم راحت شه که حالت خوبه
_واقعا؟خیله خب چون تو میگی قبول میکنم
_مرسی ولی میخوام یه چیز ازت بپرسم باید بهم راستشو بگی
_باشه بپرس
_ قضیه جونگ وو چیه؟
_چی؟
_ چرا باهاش وقت میگذرونی؟ میدونم که رابطتون خاصه فقط میخوام از زبون خودت بشنوم. دوست پسرته؟
_چی؟ اون؟ هرگز؟؟
_ پس چرا باهاش وقت میگذرونی؟ رابطتون که خیلی عاطفی به نظر میرسه.
_اومدی فضولی؟
_فضولی چیه. من دوستتم باید حرفای دلت رو به من بگی اگه به من نگی پس به کی میخوای بگی
چند لحظه بی صدا زل زد بهم بعدش سریع اومد روی مبل کنارم نشست و دستام و گرفت
_ یوجونگ من چیکار کنم؟
_ چی شده؟
_ببین من آدم بدی نیستم دختر بدی هم نیستم من فقط میخوام پولدار بشم و خوب زندگی کنم به هر قیمتی که شده دلم میخواد سفرای خارجی برم لباسای خوب بپوشم ماشین خوب سوار شم مگه اینا بده
_کی گفته بده؟ خب اینایی که گفتی چه ربطی به این قضیه داره؟
_ ببین اولش که جونگ وو رو دیدم ازش خوشم نمیومد الانم ازش خوشم نمیاد راستش وقتی میریم بیرون دستم رو که میگیره بدم میاد دوست ندارم باهاش تو خیابون راه برم خجالت میکشم خوشم نمیاد بقیه با دست نشونم بدن و مسخرم کنن
_ اگه انقدر ازش بدت میاد پس چرا باهاش دوست شدی و همش باهاش وقت میگذرونی؟؟!!
_همون روز اول متوجه شدم خانوادش پولدارن
_خانواده جونگ وو؟
_آره
_ از کجا فهمیدی؟
_ وقتی برادرش رو دیدم شناختمش. جونگ وو برادر کوچک تره کیم هیون بین وارث گروه جونگ بینه
_چی؟؟؟مطمئنی؟؟
_ آره
_ همون روز رفتم سرچ کردم و مطمئن شدم عکس خانوادگیشون تو همه سایت ها هست
_ واو پس برای همین باهاش..
_آره چون میخواستم بعدا باهاش ازدواج کنم و برم تو اون خانواده
_ پس الان چه مشکلی پیش اومده؟
_راستش دیشب پسر عموش که تو مدرسه خودمون درس میخونه بهم پیشنهاد دوستی داد
_ واو.. توام قبول کردی
_ معلومه ولی حالا نمیدونم باید با جونگ وو چیکار کنم پسر عموش گفت برم رک و راست بهش بگم و که دوستش ندارم ولی خب از طرفی نمیتونم جونگ وو هیچوقت بهم بدی نکرده برای همینم امروز نمیومدم مدرسه نمیخوام فعلا باهاش روبرو شم میخوام صبر کنم تا آبا از آسیاب بیوفته
_ منم موافق نیستم اینجوری دلش رو بشکنی ولی آخه من هنوز نفهمیدم که چرا جونگ وو رو میخوای ول کنی مگه اولش با اون در رابطه نبودی
_چطور نمیتونی بفهمی من جونگ وو رو دوست ندارم
_پس یعنی پسر عموش رو دوست داری؟
_اونم نه
_ پس مشکلت چیه باید پسر عمورو رد میکردی اگه دوستش نداشتی چرا جونگ وو رو رد کردی مگه نمیخوای طرف پولدار باشه
_ چرا ولی آخه... اه .... تو چرا نمیفهمی ... حداقل از راه رفتن کنار پسر عموش خجالت نمیکشم و میدونی اون خیلی خوشتیپه
_ اووو که اینطور پس هم پول میخوای هم تیپ و قیافه نه؟
_ وایسا ببینم .این چه طرز حرف زدنه
_ من هر طور که بخوام صحبت میکنم هیچوقت فکر نمیکردم انقدر پست باشی که بخوای قلب یه پسر پاک و ساده مثل جونگ وو رو بشکنی
_ خفه شو
_خودت خفه شو
_ من فکر کردم دوستمی باهات درد و دل کردم از اولش نباید با احمقی مثل تو دوست میشدم تو اصلا به من نمیخوری من اشتباه کردم که با یه آدم سطح پایین مثل تو دوست شدم
_ راست میگی من سطح پایینم ولی خداروشکر مثل تو عوضی نیستم که بتونم راحت قلب آدمارو بشکنم و با احساساتشون بازی کنم
_خفه شو هم تو هم جونگ وو جفتتون برید به جهنم
_ خودت برو جهنم تا بقیه از دستت نفس راحت بکشن . دیگه نیمخوام آدم عوضی و .... مثل تورو ببینم حتی به خاطرنفس کشیدن تو هوایی که تو توش نفس میکشی هم باید ...
_خوبه هم خوب خودتو نشون دادی هم راه خوبی بهم نشون دادی ازت ممنونم
_ چی؟منظورت چیه؟
_منظورم رو بعدا میفهمی حالا گمشو از خونم بیرون
اومد سمتم و گوشه لباسم رو گرفت
دستش رو پس زدم و گفتم:نیازی به این کارا نیست خودم میرم دیگه یه لحظه هم نمیخوام اینجا بمونم
باید میفهمیدم قضیه از چه قراره وگرنه دلم آروم نمیگرفت
آدرس خونه سونگ کیونگ رو داشتم چون نزدیک خونه خودمون بود زیاد با هم این مسیر رو میومدیم
زنگ درو زدم و رفتم داخل خونه سونگ کیونگ خودش تنها تو خونه زندگی میکرد و پدرومادرش خارج از کشور زندگی میکردن
رفتم و روی مبل راحتی نشستم و منتظرش موندم بعد از چند دقیقه از اتاق خوابش اومد بیرون
_ چه خبر از این ورا؟ اتفاقی افتاده تو مدرسه
_نه راستش امروز نیومدی مدرسه نگرانت شدم
_ اووووو حالم خوبه خیلی ممنون
_☺️ خب خداروشکر پس چرا جواب جونگ وو رو نمیدی؟
_ چی؟
_راستش امروز جونگ وو اومد و ازم پرسید منم جوابی نداشتم بهش بدم
_ هه.... پس بگوووو... نگران نشده بودی اون پسره فرستادت
_ کسی من و نفرستاده من فقط اومدم ببینمت و خیالم راحت شه که حالت خوبه
_واقعا؟خیله خب چون تو میگی قبول میکنم
_مرسی ولی میخوام یه چیز ازت بپرسم باید بهم راستشو بگی
_باشه بپرس
_ قضیه جونگ وو چیه؟
_چی؟
_ چرا باهاش وقت میگذرونی؟ میدونم که رابطتون خاصه فقط میخوام از زبون خودت بشنوم. دوست پسرته؟
_چی؟ اون؟ هرگز؟؟
_ پس چرا باهاش وقت میگذرونی؟ رابطتون که خیلی عاطفی به نظر میرسه.
_اومدی فضولی؟
_فضولی چیه. من دوستتم باید حرفای دلت رو به من بگی اگه به من نگی پس به کی میخوای بگی
چند لحظه بی صدا زل زد بهم بعدش سریع اومد روی مبل کنارم نشست و دستام و گرفت
_ یوجونگ من چیکار کنم؟
_ چی شده؟
_ببین من آدم بدی نیستم دختر بدی هم نیستم من فقط میخوام پولدار بشم و خوب زندگی کنم به هر قیمتی که شده دلم میخواد سفرای خارجی برم لباسای خوب بپوشم ماشین خوب سوار شم مگه اینا بده
_کی گفته بده؟ خب اینایی که گفتی چه ربطی به این قضیه داره؟
_ ببین اولش که جونگ وو رو دیدم ازش خوشم نمیومد الانم ازش خوشم نمیاد راستش وقتی میریم بیرون دستم رو که میگیره بدم میاد دوست ندارم باهاش تو خیابون راه برم خجالت میکشم خوشم نمیاد بقیه با دست نشونم بدن و مسخرم کنن
_ اگه انقدر ازش بدت میاد پس چرا باهاش دوست شدی و همش باهاش وقت میگذرونی؟؟!!
_همون روز اول متوجه شدم خانوادش پولدارن
_خانواده جونگ وو؟
_آره
_ از کجا فهمیدی؟
_ وقتی برادرش رو دیدم شناختمش. جونگ وو برادر کوچک تره کیم هیون بین وارث گروه جونگ بینه
_چی؟؟؟مطمئنی؟؟
_ آره
_ همون روز رفتم سرچ کردم و مطمئن شدم عکس خانوادگیشون تو همه سایت ها هست
_ واو پس برای همین باهاش..
_آره چون میخواستم بعدا باهاش ازدواج کنم و برم تو اون خانواده
_ پس الان چه مشکلی پیش اومده؟
_راستش دیشب پسر عموش که تو مدرسه خودمون درس میخونه بهم پیشنهاد دوستی داد
_ واو.. توام قبول کردی
_ معلومه ولی حالا نمیدونم باید با جونگ وو چیکار کنم پسر عموش گفت برم رک و راست بهش بگم و که دوستش ندارم ولی خب از طرفی نمیتونم جونگ وو هیچوقت بهم بدی نکرده برای همینم امروز نمیومدم مدرسه نمیخوام فعلا باهاش روبرو شم میخوام صبر کنم تا آبا از آسیاب بیوفته
_ منم موافق نیستم اینجوری دلش رو بشکنی ولی آخه من هنوز نفهمیدم که چرا جونگ وو رو میخوای ول کنی مگه اولش با اون در رابطه نبودی
_چطور نمیتونی بفهمی من جونگ وو رو دوست ندارم
_پس یعنی پسر عموش رو دوست داری؟
_اونم نه
_ پس مشکلت چیه باید پسر عمورو رد میکردی اگه دوستش نداشتی چرا جونگ وو رو رد کردی مگه نمیخوای طرف پولدار باشه
_ چرا ولی آخه... اه .... تو چرا نمیفهمی ... حداقل از راه رفتن کنار پسر عموش خجالت نمیکشم و میدونی اون خیلی خوشتیپه
_ اووو که اینطور پس هم پول میخوای هم تیپ و قیافه نه؟
_ وایسا ببینم .این چه طرز حرف زدنه
_ من هر طور که بخوام صحبت میکنم هیچوقت فکر نمیکردم انقدر پست باشی که بخوای قلب یه پسر پاک و ساده مثل جونگ وو رو بشکنی
_ خفه شو
_خودت خفه شو
_ من فکر کردم دوستمی باهات درد و دل کردم از اولش نباید با احمقی مثل تو دوست میشدم تو اصلا به من نمیخوری من اشتباه کردم که با یه آدم سطح پایین مثل تو دوست شدم
_ راست میگی من سطح پایینم ولی خداروشکر مثل تو عوضی نیستم که بتونم راحت قلب آدمارو بشکنم و با احساساتشون بازی کنم
_خفه شو هم تو هم جونگ وو جفتتون برید به جهنم
_ خودت برو جهنم تا بقیه از دستت نفس راحت بکشن . دیگه نیمخوام آدم عوضی و .... مثل تورو ببینم حتی به خاطرنفس کشیدن تو هوایی که تو توش نفس میکشی هم باید ...
_خوبه هم خوب خودتو نشون دادی هم راه خوبی بهم نشون دادی ازت ممنونم
_ چی؟منظورت چیه؟
_منظورم رو بعدا میفهمی حالا گمشو از خونم بیرون
اومد سمتم و گوشه لباسم رو گرفت
دستش رو پس زدم و گفتم:نیازی به این کارا نیست خودم میرم دیگه یه لحظه هم نمیخوام اینجا بمونم
❤4
از در رفتم بیرون و محکم پشت سرم بستمش
الان تنها نگرانی و دلواپسیم جونگ وو بود چون نمیدونستم این عوضی چه خوابی براش دیده
زنگ زدم به چند تا از بچه ها تا بتونم آدرسی از جونگ وو پیدا کنم ولی هیچکدوم نتونستن کمکم کنن تو خیابون پرسه میزدم و فکر میکردم که فکری به سرم زد اگه جونگ وو پسر صاحب جونگ بین کمپانی بود پس باید میتونستم آدرس خونشون رو با سرچ تو گوگل پیدا کنم. گوشیم رو در آوردم و شروع کردم به سرچ تو گوگل،در عرض ده دقیقه آدرسشونو گیر آوردم و راه افتادم به سمت خونشون ولی وقتی رسیدم چیزی که دیدم و باورم نمیشد
#معجزه_یا_عشق
Part4
@yooxyoo
الان تنها نگرانی و دلواپسیم جونگ وو بود چون نمیدونستم این عوضی چه خوابی براش دیده
زنگ زدم به چند تا از بچه ها تا بتونم آدرسی از جونگ وو پیدا کنم ولی هیچکدوم نتونستن کمکم کنن تو خیابون پرسه میزدم و فکر میکردم که فکری به سرم زد اگه جونگ وو پسر صاحب جونگ بین کمپانی بود پس باید میتونستم آدرس خونشون رو با سرچ تو گوگل پیدا کنم. گوشیم رو در آوردم و شروع کردم به سرچ تو گوگل،در عرض ده دقیقه آدرسشونو گیر آوردم و راه افتادم به سمت خونشون ولی وقتی رسیدم چیزی که دیدم و باورم نمیشد
#معجزه_یا_عشق
Part4
@yooxyoo
❤4
جونگ وو💚
با حس سر درد وحشتناکی چشمام رو باز کردم به اطرافم نگاهی انداختم همه جا سفید بود سعی کردم از جام بلند شم ولی بدنم به شدت درد میکرد. نمیدونستم دقیقا کجام.
به اطرافم نگاهی انداختم تو یه جایی شبیه بیمارستان بودم. سرم و با دستم گرفتم و چشمام رو بستم و بعد از چند لحظه دوباره باز کردم. سرم واقعا خیلی درد میکرد. میخواستم از جام بلند شم که متوجه یه پسر خوش قیافه شدم که روی تخت کناری نشسته بود. با تعجب بهم زل زده بود. طرز نگاه کردنش رو مخم بود یه جور نگاه میکرد انگار تاحالا آدم ندیده بهش بی توجهی کردم و از جام بلند شدم. اولش وایسادن روی پام برام خیلی سخت بود ولی بعد از چند دقیقه بلاخره موفق شدم روی پاهام وایسم و قدم بردارم. یواش یواش به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم و وارد یه راهرو بزرگ و شلوغ شدم. از روپوش سفید یه سری از افراد یقین پیدا کردم که اینجا بیمارستانه. هه پس نمرده بودم.. به سمت ایستگاه پرستاری رفتم
_سلام خانوم
پرستاره سرش پایین بود و مشغول نوشتن یه چیزی بود
_ بفرمایید
_میخواستم بپرسم کی میتونم مرخص بشم و برم خونه؟
پرستار سرش و بلند کرد ولی بعد از دیدن چهره ام چند لحظه مات و مبهوت بهم خیره شد
من:حالتون خوبه؟
_...
دستم و جلوی صورتش تکون دادم
_شما حالتون خوبه؟
_مرسی خوبم. چطور؟
گوشی و برداشت و شروع کرد به تلفن حرف زدن
پرستار:مورد کما به هوش اومده دکتر
_....
پرستار:حالش خوبه الان جلوی من وایساده!!
_...
پرستار:باشه حتما
تلفن رو گذاشت و رو به من گفت: همراه من بیا
_جواب سوالم رو ندادین
پرستار:بیا باهام بهت میگم
همراه باهاش رفتیم به سمت همون اتاقی که توش بستری بودم و ازم خواست روی تخت دراز بکشم .
پرستار:بزار دکتر بیاد معاینت کنه
_ولی من مشکلی ندارم
پرستار:ولی دکتر باید معاینت کنه
سرم رو چرخوندم و دوباره با همون پسر مواجه شدم .بازم بهم زل زده بود
به پرستار اشاره کردم که سرش و نزدیکم بیاره و آروم کنار گوشش گفتم: خانوم این آقایی که تخت کناری منه با نگاهاش من و آزار میده میشه اتاقم رو عوض کنید.
پرستار:آقای تخت کناری؟؟
ولی اتاق شما فقط یه تخت داره
_چی؟ من این آقا کیه که به من زل زده و به تخت کناری اشاره کردم
پرستار: خودتون رو نمیشناسید!!؟؟؟؟
_چی؟؟؟ خودم؟؟!!!!!!!
#معجزه_یا_عشق
Part5
@yooxyoo
با حس سر درد وحشتناکی چشمام رو باز کردم به اطرافم نگاهی انداختم همه جا سفید بود سعی کردم از جام بلند شم ولی بدنم به شدت درد میکرد. نمیدونستم دقیقا کجام.
به اطرافم نگاهی انداختم تو یه جایی شبیه بیمارستان بودم. سرم و با دستم گرفتم و چشمام رو بستم و بعد از چند لحظه دوباره باز کردم. سرم واقعا خیلی درد میکرد. میخواستم از جام بلند شم که متوجه یه پسر خوش قیافه شدم که روی تخت کناری نشسته بود. با تعجب بهم زل زده بود. طرز نگاه کردنش رو مخم بود یه جور نگاه میکرد انگار تاحالا آدم ندیده بهش بی توجهی کردم و از جام بلند شدم. اولش وایسادن روی پام برام خیلی سخت بود ولی بعد از چند دقیقه بلاخره موفق شدم روی پاهام وایسم و قدم بردارم. یواش یواش به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم و وارد یه راهرو بزرگ و شلوغ شدم. از روپوش سفید یه سری از افراد یقین پیدا کردم که اینجا بیمارستانه. هه پس نمرده بودم.. به سمت ایستگاه پرستاری رفتم
_سلام خانوم
پرستاره سرش پایین بود و مشغول نوشتن یه چیزی بود
_ بفرمایید
_میخواستم بپرسم کی میتونم مرخص بشم و برم خونه؟
پرستار سرش و بلند کرد ولی بعد از دیدن چهره ام چند لحظه مات و مبهوت بهم خیره شد
من:حالتون خوبه؟
_...
دستم و جلوی صورتش تکون دادم
_شما حالتون خوبه؟
_مرسی خوبم. چطور؟
گوشی و برداشت و شروع کرد به تلفن حرف زدن
پرستار:مورد کما به هوش اومده دکتر
_....
پرستار:حالش خوبه الان جلوی من وایساده!!
_...
پرستار:باشه حتما
تلفن رو گذاشت و رو به من گفت: همراه من بیا
_جواب سوالم رو ندادین
پرستار:بیا باهام بهت میگم
همراه باهاش رفتیم به سمت همون اتاقی که توش بستری بودم و ازم خواست روی تخت دراز بکشم .
پرستار:بزار دکتر بیاد معاینت کنه
_ولی من مشکلی ندارم
پرستار:ولی دکتر باید معاینت کنه
سرم رو چرخوندم و دوباره با همون پسر مواجه شدم .بازم بهم زل زده بود
به پرستار اشاره کردم که سرش و نزدیکم بیاره و آروم کنار گوشش گفتم: خانوم این آقایی که تخت کناری منه با نگاهاش من و آزار میده میشه اتاقم رو عوض کنید.
پرستار:آقای تخت کناری؟؟
ولی اتاق شما فقط یه تخت داره
_چی؟ من این آقا کیه که به من زل زده و به تخت کناری اشاره کردم
پرستار: خودتون رو نمیشناسید!!؟؟؟؟
_چی؟؟؟ خودم؟؟!!!!!!!
#معجزه_یا_عشق
Part5
@yooxyoo
❤4🤣3🥰1
کیم یو جونگ💚
۱۰ سال بود که از اون شب میگذشت. تو این ۱۰ سال عذاب وجدان بیچارم کرده بود اگه فقط چند دیقه زودتر میرسیدم و ماجرا رو براش تعریف میکردم اون اتفاق براش نمیوفتاد. لعنت به من 😞 آخرین باری که دیدمش همون شبی بود خودشو از پشت بوم پرت کرد بود پایین. باورم نمیشد همچین کاری با خودش کرده باشه وقتی رسیدم غرق خون داشتن با آمبولانس میبردنش. آخرین تصویری که ازش به خاطر دارم همونه. خیلی سعی کردم فراموشش کنم و به زندگی عادیم برگردم ولی نشد که نشد. هر وقت میخواستم به فراموشی بسپرمش یه اتفاقی میوفتاد که باعث میشد اون خاطرات توی ذهنم تداعی بشه. یکیش همین امروز صبح اتفاق افتاد. با دوست فرانسویم لارا رفته بودیم پاساژ خرید که سونگ کیونگ و با دخترش دیدم. پرستار دخترش همراهشون بود و یه بادیگارد داشت که خرید هاشو تا ماشین براش میبرد. بعد از خودکشی جونگ وو فکر میکردم خودشو مقصر بدونه و مسئولیتشو بپذیره ولی دیدم با کمال وقاحت با پسر عموی جونگ وو ازدواج کرد و حالا عضوی از اون خانوادس و زندگی خوبی داره. اینکه میدیدم بدون ذرع ای عذاب وجدان داره زندگی عادیش رو میگذرونه اذیتم میکرد. بعضی وقتا به اینکه آدم باشه هم شک میکردم. بگذریم تو این ده سال اتفاقات خیلی زیادی افتاده بود که باعث شده بود دختر سرسخت و محکمی بشم. پدرو مادرم توی تصادف فوت کردن و حالا هیچکس رو توی دنیا نداشتم، صاحبخونه از خونه پرتم کرد بیرون، یه ماه توی خیابون خوابیدم و بی خانمان زندگی کردم، کلی دنبال کار گشتم و تو کلی مغازه و فروشگاه کار نیمه وقت انجام دادم، چند سال کنکور دادم و بلاخره تونستم بعد از ۷ سال پرستاری قبول بشم، با پول کار های نیمه وقتی که انجام دادم تونستم یه خونه کوچیک برای خودم اجاره کنم و خلاصه اتفاقات این ده سال من و به یه دختر مستقل بدل کرد. ولی با همه اینا باز هم به جونگ وو فکر میکردم و دوستش داشتم حتی با وجود کار احمقانه ده سال پیشش بازم دوستش داشتم و جالب این بود که با اینکه آخرین بار ده سال پیش دیده بودمش ولی ذره ای از علاقم نسبت بهش کم نشده بود جونگ وو بهترین پسری بود که تو تمام عمرم دیده بودمو تنها اشتباهش همونی بود که ده سال پیش مرتکب شده بود.
#معجزه_یا_عشق
Part6
@yooxyoo
۱۰ سال بود که از اون شب میگذشت. تو این ۱۰ سال عذاب وجدان بیچارم کرده بود اگه فقط چند دیقه زودتر میرسیدم و ماجرا رو براش تعریف میکردم اون اتفاق براش نمیوفتاد. لعنت به من 😞 آخرین باری که دیدمش همون شبی بود خودشو از پشت بوم پرت کرد بود پایین. باورم نمیشد همچین کاری با خودش کرده باشه وقتی رسیدم غرق خون داشتن با آمبولانس میبردنش. آخرین تصویری که ازش به خاطر دارم همونه. خیلی سعی کردم فراموشش کنم و به زندگی عادیم برگردم ولی نشد که نشد. هر وقت میخواستم به فراموشی بسپرمش یه اتفاقی میوفتاد که باعث میشد اون خاطرات توی ذهنم تداعی بشه. یکیش همین امروز صبح اتفاق افتاد. با دوست فرانسویم لارا رفته بودیم پاساژ خرید که سونگ کیونگ و با دخترش دیدم. پرستار دخترش همراهشون بود و یه بادیگارد داشت که خرید هاشو تا ماشین براش میبرد. بعد از خودکشی جونگ وو فکر میکردم خودشو مقصر بدونه و مسئولیتشو بپذیره ولی دیدم با کمال وقاحت با پسر عموی جونگ وو ازدواج کرد و حالا عضوی از اون خانوادس و زندگی خوبی داره. اینکه میدیدم بدون ذرع ای عذاب وجدان داره زندگی عادیش رو میگذرونه اذیتم میکرد. بعضی وقتا به اینکه آدم باشه هم شک میکردم. بگذریم تو این ده سال اتفاقات خیلی زیادی افتاده بود که باعث شده بود دختر سرسخت و محکمی بشم. پدرو مادرم توی تصادف فوت کردن و حالا هیچکس رو توی دنیا نداشتم، صاحبخونه از خونه پرتم کرد بیرون، یه ماه توی خیابون خوابیدم و بی خانمان زندگی کردم، کلی دنبال کار گشتم و تو کلی مغازه و فروشگاه کار نیمه وقت انجام دادم، چند سال کنکور دادم و بلاخره تونستم بعد از ۷ سال پرستاری قبول بشم، با پول کار های نیمه وقتی که انجام دادم تونستم یه خونه کوچیک برای خودم اجاره کنم و خلاصه اتفاقات این ده سال من و به یه دختر مستقل بدل کرد. ولی با همه اینا باز هم به جونگ وو فکر میکردم و دوستش داشتم حتی با وجود کار احمقانه ده سال پیشش بازم دوستش داشتم و جالب این بود که با اینکه آخرین بار ده سال پیش دیده بودمش ولی ذره ای از علاقم نسبت بهش کم نشده بود جونگ وو بهترین پسری بود که تو تمام عمرم دیده بودمو تنها اشتباهش همونی بود که ده سال پیش مرتکب شده بود.
#معجزه_یا_عشق
Part6
@yooxyoo
🤣6❤1👍1
هیون بین💜
بعد از تماسی که از طرف بیمارستان دریافت کردم فورا خودم رو رسوندم اونجا اولش فکر کردم شاید اتفاق بدی افتاده باشه ولی وقتی رسیدم... باورم نمیشد که جونگ وو بهوش اومده و حالش خوبه. راستش رو بخواید ته دلم فکر میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست بهوش بیاد و دور از جونش احتمال مرگش زیاده. 10 سال توی کما بود ،زمان کمی نبود. توی این ده سال مادرم به اندازه 100 سال پیر و شکسته شده بود. تو تموم این ده سال هممون به دلیل خودکشی کردنش فکر کردیم و احتمالات رو بررسی کردیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.
_جونگ وو
_هیونگ!!
_حالت خوبه؟
_آره فقط یکم سرم درد میکنه
_فقط همین؟؟!!
_آره
_خوشحالم که حالت خوبه بچه جوون
_ اوییییی من دیگه بچه نیستم الان ۲۸ سالمه
_حق با توئه منم الان ۳۸ سالمه
_ ولی اصلا تغییر نکردی. خوشتیپ تر شدی
_جونگ وو. واقعا ناراحت نیستی ۱۰ سال تو کما بودی؟؟؟!!! من همش نگران بودم چجور شرایط رو برات توضیح بدم.
_لازم نیست نگران باشی اتفاقا خیلی هم خوشحالم وقتی دکتر برام تعریف کرد میخواستم بال در بیارم چون همش نگران بودم اون پسری که تو آینه میبینم من نباشم و یکی دیگه باشم. از اونجایی که من خیلی عجیب خوشتیپ شدم یکم عجیب و باحاله😁
فکر کن بخوابی بعد بیدار بشی ببینی حسابی خوشتیپ شدی. عالیه
_ یعنی ناراحت نیستی ۱۰ سال از زندگیت رو از دست دادی؟؟!!
_ به هیچ وجه. اون موقع به خاطر چهره و هیکلم کلی مسخره و اذیت شدم ولی الان میخوام ببینم کسی میتونی چیزی به من بگه😎
_یعنی به خاطر همین خودکشی کردی؟؟
بعد از زدن ابن حرف و دیدن چهره جونگ وو وشکی که بهش وارد شد از زدن حرفم پشیمون شدم چند لحظه مات و مبهوت بهم نگاه کرد خبری از خنده های چند لحظه قبلش نبود بعد سرش و انداخت پایین و دیگه نگام نکرد.
#معجزه_یا_عشق
Part7
@yooxyoo
بعد از تماسی که از طرف بیمارستان دریافت کردم فورا خودم رو رسوندم اونجا اولش فکر کردم شاید اتفاق بدی افتاده باشه ولی وقتی رسیدم... باورم نمیشد که جونگ وو بهوش اومده و حالش خوبه. راستش رو بخواید ته دلم فکر میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست بهوش بیاد و دور از جونش احتمال مرگش زیاده. 10 سال توی کما بود ،زمان کمی نبود. توی این ده سال مادرم به اندازه 100 سال پیر و شکسته شده بود. تو تموم این ده سال هممون به دلیل خودکشی کردنش فکر کردیم و احتمالات رو بررسی کردیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.
_جونگ وو
_هیونگ!!
_حالت خوبه؟
_آره فقط یکم سرم درد میکنه
_فقط همین؟؟!!
_آره
_خوشحالم که حالت خوبه بچه جوون
_ اوییییی من دیگه بچه نیستم الان ۲۸ سالمه
_حق با توئه منم الان ۳۸ سالمه
_ ولی اصلا تغییر نکردی. خوشتیپ تر شدی
_جونگ وو. واقعا ناراحت نیستی ۱۰ سال تو کما بودی؟؟؟!!! من همش نگران بودم چجور شرایط رو برات توضیح بدم.
_لازم نیست نگران باشی اتفاقا خیلی هم خوشحالم وقتی دکتر برام تعریف کرد میخواستم بال در بیارم چون همش نگران بودم اون پسری که تو آینه میبینم من نباشم و یکی دیگه باشم. از اونجایی که من خیلی عجیب خوشتیپ شدم یکم عجیب و باحاله😁
فکر کن بخوابی بعد بیدار بشی ببینی حسابی خوشتیپ شدی. عالیه
_ یعنی ناراحت نیستی ۱۰ سال از زندگیت رو از دست دادی؟؟!!
_ به هیچ وجه. اون موقع به خاطر چهره و هیکلم کلی مسخره و اذیت شدم ولی الان میخوام ببینم کسی میتونی چیزی به من بگه😎
_یعنی به خاطر همین خودکشی کردی؟؟
بعد از زدن ابن حرف و دیدن چهره جونگ وو وشکی که بهش وارد شد از زدن حرفم پشیمون شدم چند لحظه مات و مبهوت بهم نگاه کرد خبری از خنده های چند لحظه قبلش نبود بعد سرش و انداخت پایین و دیگه نگام نکرد.
#معجزه_یا_عشق
Part7
@yooxyoo
❤4🤣2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دانلود برنامه Ksurvival🪇
✅*کیفیت720*
❗️زیرنویس انگلیسی تا چند روز نداره فارسی هم نداره❗️
#Video
#Ksurvival
💥@yooxyoo💥
✅*کیفیت720*
❗️زیرنویس انگلیسی تا چند روز نداره فارسی هم نداره❗️
#Video
#Ksurvival
💥@yooxyoo💥
❤17🔥4👍1🙏1