فن های گرامی برای خودی نشان دادن این پیامرا:
زیر این پست:
https://www.instagram.com/reel/C5kfPT1IW6Y/?igsh=MWZ4d3R0cGwzNW91YQ==
کامنت کنید تا تکلیفمونو مشخص کنیم🫱🏻🫲🏿
🐣 @YooxYoo 🐣
I'm looking forward to seeing drama " I'm home " starring #YooSeungHo .
seems " I'm home " be meaningful drama full of human relationship that nowadays we can't find in kdrama land a lot
Thank you for your consideration.
زیر این پست:
https://www.instagram.com/reel/C5kfPT1IW6Y/?igsh=MWZ4d3R0cGwzNW91YQ==
کامنت کنید تا تکلیفمونو مشخص کنیم🫱🏻🫲🏿
🐣 @YooxYoo 🐣
❤7👍2😍1
سلام بچه ها
چطورید؟
خوبید؟
ادمین فاطیما هستم
خیلی وقته نبودم ولی بنا به درخواست عزیزان براتون یه فن فیکیشن جدید آماده کردم که از امشب تو کانال قرار میگیره امیدوارم دوست داشته باشید و لذت ببرید
رمان فعلا پوستر نداره تا یکم بریم جلو براش پوستر هم درست میکنم
🔴فقط اومدم یه نکته بگم اونم اینه که اسم سئونگ هو تو این رمان سئونگ هو نیست و اسمش کیم جونگ وو هستش.
این رمان شخصیت های دیگه ای هم داره مثل
کیم هیون بین
کیم یو جونگ
لی سونگ کیونگ
چطورید؟
خوبید؟
ادمین فاطیما هستم
خیلی وقته نبودم ولی بنا به درخواست عزیزان براتون یه فن فیکیشن جدید آماده کردم که از امشب تو کانال قرار میگیره امیدوارم دوست داشته باشید و لذت ببرید
رمان فعلا پوستر نداره تا یکم بریم جلو براش پوستر هم درست میکنم
🔴فقط اومدم یه نکته بگم اونم اینه که اسم سئونگ هو تو این رمان سئونگ هو نیست و اسمش کیم جونگ وو هستش.
این رمان شخصیت های دیگه ای هم داره مثل
کیم هیون بین
کیم یو جونگ
لی سونگ کیونگ
❤7
کیم جونگ وو📚
زنگ تفریح به صدا در اومد و بچه ها یا یکی یکی از کلاس خارج شدن یا اونایی که با هم اکیپی دوست بودن دور هم جمع شدن و مشغول صحبت کردن شدن منم مثل همیشه تنها گوشه کلاس نشسته بودم و از پنجره بیرون رو نگاه میکردم . مدرسه رو دوست نداشتم اصلا هم دوست نداشتم چون همیشه توش تنها بودم هیچکس پیش من نمیومد اگرم میومد میومد که به خاطر اضافه وزن و قیافم مسخرم کنه البته بهترین حالتش این بود که مسخرم کنن اونا بیشتر اوقات به خاطر تنهایی و قیافه مسخرم کتکم میزدن انگار که چاق بودن و قیافه بدم مشکلی برای اونا به وجود آورده بود.
- هی خیکی .....
-
- هی مگه با تو نیستم
-
- عوضی
و با مشت محکم زد تو سرم برگشتم و با عصبانیت نگاش کردم
- هی خیکی بند کفشم باز شده ممنون میشم برام ببندیش
و کفش کثیفش رو گرفت جلوی صورتم
خیلی دوست داشتم با مشت محکم بکوبم تو صورتش ولی میدونستم اگه بخوام اینو بزنم بقیه میریزن سرم و قطعا زورشون از من بیشتره و در آخر خودم صدمه بیشتری میبینم
خم شدم و شروع کردم به بستن بند کفشش، صدای خنده و پچ پچ شونو با هم میشنیدم ، واقعا آزار دهنده بود. بعد از اینکه بند کفشش رو بستم بلند شدم از جام و وایسادم کنار میزش
- مرسی رفیق
با اخم به چشماش زل زدم یکم که گذشت گفت:
- چیه بچه پرو برو بشین سر جات عوضی ازت تشکر کردم هوا برت نداره
بیخیالش شدم و نشستم سر جام این تحقیر ها و توهین ها برای همه و متاسفانه خودم خیلی عادی بود انقدر تحقیر و مسخره میشدم که حتی دانش آموزای عادی هم از بالا بهم نگاه میکردن دیگه خسته و افسرده شده بودم مدرسه برام تبدیل به جهنم شده بود و بچه های توی مدرسه شیاطینی بودن که به هر بهونه ای میخواستن آزارم بدن سرم و گذاشتم روی میز و چشمام رو روی هم گذاشتم کاش این روز مسخره زودتر تموم بشه و برم خونه تواین فکرا بودم که باز هم سنگینی همون نگاه رو حس کردم همون شخص مرموز که تا امروز نفهمیدم کیه هر وقت حواسم نبود نگام میکرد و وقتی متوجه میشدم و دنبالش بودم نگاهش رو ازم میدزدید هیچوقت تا امروز نزاشت بفهمم کیه و دلیل این همه نگاه کردنش به من چیه
#معجزه_یا_عشق
Part1
@yooxyoo
زنگ تفریح به صدا در اومد و بچه ها یا یکی یکی از کلاس خارج شدن یا اونایی که با هم اکیپی دوست بودن دور هم جمع شدن و مشغول صحبت کردن شدن منم مثل همیشه تنها گوشه کلاس نشسته بودم و از پنجره بیرون رو نگاه میکردم . مدرسه رو دوست نداشتم اصلا هم دوست نداشتم چون همیشه توش تنها بودم هیچکس پیش من نمیومد اگرم میومد میومد که به خاطر اضافه وزن و قیافم مسخرم کنه البته بهترین حالتش این بود که مسخرم کنن اونا بیشتر اوقات به خاطر تنهایی و قیافه مسخرم کتکم میزدن انگار که چاق بودن و قیافه بدم مشکلی برای اونا به وجود آورده بود.
- هی خیکی .....
-
- هی مگه با تو نیستم
-
- عوضی
و با مشت محکم زد تو سرم برگشتم و با عصبانیت نگاش کردم
- هی خیکی بند کفشم باز شده ممنون میشم برام ببندیش
و کفش کثیفش رو گرفت جلوی صورتم
خیلی دوست داشتم با مشت محکم بکوبم تو صورتش ولی میدونستم اگه بخوام اینو بزنم بقیه میریزن سرم و قطعا زورشون از من بیشتره و در آخر خودم صدمه بیشتری میبینم
خم شدم و شروع کردم به بستن بند کفشش، صدای خنده و پچ پچ شونو با هم میشنیدم ، واقعا آزار دهنده بود. بعد از اینکه بند کفشش رو بستم بلند شدم از جام و وایسادم کنار میزش
- مرسی رفیق
با اخم به چشماش زل زدم یکم که گذشت گفت:
- چیه بچه پرو برو بشین سر جات عوضی ازت تشکر کردم هوا برت نداره
بیخیالش شدم و نشستم سر جام این تحقیر ها و توهین ها برای همه و متاسفانه خودم خیلی عادی بود انقدر تحقیر و مسخره میشدم که حتی دانش آموزای عادی هم از بالا بهم نگاه میکردن دیگه خسته و افسرده شده بودم مدرسه برام تبدیل به جهنم شده بود و بچه های توی مدرسه شیاطینی بودن که به هر بهونه ای میخواستن آزارم بدن سرم و گذاشتم روی میز و چشمام رو روی هم گذاشتم کاش این روز مسخره زودتر تموم بشه و برم خونه تواین فکرا بودم که باز هم سنگینی همون نگاه رو حس کردم همون شخص مرموز که تا امروز نفهمیدم کیه هر وقت حواسم نبود نگام میکرد و وقتی متوجه میشدم و دنبالش بودم نگاهش رو ازم میدزدید هیچوقت تا امروز نزاشت بفهمم کیه و دلیل این همه نگاه کردنش به من چیه
#معجزه_یا_عشق
Part1
@yooxyoo
❤7👍1
بلاخره تایم مدرسه تموم شد نفس راحتی کشیدم و لبخند زدم بلاخره میرفتم خونه و میتونستم چند ساعت با اعصاب راحت با خودم وقت بگذرونم کیفم و انداختم روی دوشم و از پله ها رفتم پایین وقتی مدرسه ام تموم میشد برادرم میومد جلو در پشتی دنبالم
همیشه از در پشتی میومد که بقیه نبیننش چون خانوادم نمیخواستن تو مدرسه به هویت من و خانوادم پی ببرن توی مدرسه فقط مدیر میدونست که من پسر دوم مالک کمپانی جونگ بین هستم و پسر عموم که تو همین مدرسه درس میخوند و اکثر اوقات برای اینکه دوستاش رو از دست نده منو نادیده میگرفت.
تا اینجای داستان شما فقط بعد ذلیل و ضعیف من و دیدین ولی از اینجا به بعد اون بعد قوی و دستنیافتنیم و خواهید دید.
درسته که چاق و زشت بودم ولی از طرفی پولدار و اصیل بودم و برعکس مدرسه که همه ازم متنفرن تو خانوادم به شدت محبوب بودم انقدر محبوب که برادر بزرگترم با وجود مشغله بسیار زیادش تو شرکتش هرروز عصر میومد دنبالم چون دلش میخواست باهام وقت بگذرونه .
داشتم به سمت در خروجی میرفتم که صدای جیغ و گریه یه نفر رو شنیدم اولش خواستم بی اهمیت باشم ولی نتونستم دنبال صدا رفتم و منبعش رو پیدا کردم از کارگاه میومد بلند داد زدم : کسی اینجاس؟؟
- آره آره من اینجام میشه کمکم کنی خواهش میکنم
من: چه مشکلی برات پیش اومده؟
- این در روم قفل شده خواهش میکنم برام بازش کن
من پس برو عقب تا بتونم کمکت کنم
-باشه باشه
بعد از دو سه تا لگد محکم که به در زدم بلاخره باز شد و یه نفر از توش اومد بیرون
-دستت درد نکنه اگه تو نبودی نمیدونستم باید چیکار کنم
من:چرا رفتی اون تو؟ اونجا همیشه درش خرابه
-راستش تازه اومدم به این مدرسه خبر نداشتم درش خرابه
من: شانس آوردی اینجا بودم چون زیاد کسی نمیاد این سمتی
- خیلی ممنون
با هم تا جلوی در رفتیم که داداشم تو ماشین برام بوق زد براش دست تکون دادم و میخواستم برم سمتش که دختره گفت: راستی اسمت چیه؟
-جونگ وو
-مرسی که نجاتم دادی جونگ وو میتونیم با هم دوست بشیم
و دستش رو سمتم دراز کرد
- نه چون بعدش قطعا پشیمون میشی
-پشیمون نمیشم تو نجاتم دادی☺️
- باشه پس اگه اسرار داری
و دستش رو محکم گرفتم
-اسم تو چیه؟
-سونگ کیونگ
#معجزه_یا_عشق
Part2
@yooxyoo
همیشه از در پشتی میومد که بقیه نبیننش چون خانوادم نمیخواستن تو مدرسه به هویت من و خانوادم پی ببرن توی مدرسه فقط مدیر میدونست که من پسر دوم مالک کمپانی جونگ بین هستم و پسر عموم که تو همین مدرسه درس میخوند و اکثر اوقات برای اینکه دوستاش رو از دست نده منو نادیده میگرفت.
تا اینجای داستان شما فقط بعد ذلیل و ضعیف من و دیدین ولی از اینجا به بعد اون بعد قوی و دستنیافتنیم و خواهید دید.
درسته که چاق و زشت بودم ولی از طرفی پولدار و اصیل بودم و برعکس مدرسه که همه ازم متنفرن تو خانوادم به شدت محبوب بودم انقدر محبوب که برادر بزرگترم با وجود مشغله بسیار زیادش تو شرکتش هرروز عصر میومد دنبالم چون دلش میخواست باهام وقت بگذرونه .
داشتم به سمت در خروجی میرفتم که صدای جیغ و گریه یه نفر رو شنیدم اولش خواستم بی اهمیت باشم ولی نتونستم دنبال صدا رفتم و منبعش رو پیدا کردم از کارگاه میومد بلند داد زدم : کسی اینجاس؟؟
- آره آره من اینجام میشه کمکم کنی خواهش میکنم
من: چه مشکلی برات پیش اومده؟
- این در روم قفل شده خواهش میکنم برام بازش کن
من پس برو عقب تا بتونم کمکت کنم
-باشه باشه
بعد از دو سه تا لگد محکم که به در زدم بلاخره باز شد و یه نفر از توش اومد بیرون
-دستت درد نکنه اگه تو نبودی نمیدونستم باید چیکار کنم
من:چرا رفتی اون تو؟ اونجا همیشه درش خرابه
-راستش تازه اومدم به این مدرسه خبر نداشتم درش خرابه
من: شانس آوردی اینجا بودم چون زیاد کسی نمیاد این سمتی
- خیلی ممنون
با هم تا جلوی در رفتیم که داداشم تو ماشین برام بوق زد براش دست تکون دادم و میخواستم برم سمتش که دختره گفت: راستی اسمت چیه؟
-جونگ وو
-مرسی که نجاتم دادی جونگ وو میتونیم با هم دوست بشیم
و دستش رو سمتم دراز کرد
- نه چون بعدش قطعا پشیمون میشی
-پشیمون نمیشم تو نجاتم دادی☺️
- باشه پس اگه اسرار داری
و دستش رو محکم گرفتم
-اسم تو چیه؟
-سونگ کیونگ
#معجزه_یا_عشق
Part2
@yooxyoo
❤8🤣4
Forwarded from - 𝑸𝒊𝑸𝒊
پسری که زندگی رو خسته کننده و پر از ناامیدی میبینه ولی رابطه یه شبهش با یه پسر دیگه...❤️🔥🌃
https://t.me/+X-C-PnUnwbQ1MGFk
دختری که خواهرش بهش خیانت میکنه تا ملکه بشه و خواهر دوقلوش رو میکشه...💔🗡
https://t.me/+X-C-PnUnwbQ1MGFk
ولیعهد سادهای که دل به وزیر بی رحم و شیطان صفتی میبنده و بی گناه زیر دستش شکنجه میشه...🔞🔥 #گی_صحنه_دار_تاریخی
https://t.me/+X-C-PnUnwbQ1MGFk
https://t.me/+X-C-PnUnwbQ1MGFk
دختری که خواهرش بهش خیانت میکنه تا ملکه بشه و خواهر دوقلوش رو میکشه...💔🗡
https://t.me/+X-C-PnUnwbQ1MGFk
ولیعهد سادهای که دل به وزیر بی رحم و شیطان صفتی میبنده و بی گناه زیر دستش شکنجه میشه...🔞🔥 #گی_صحنه_دار_تاریخی
https://t.me/+X-C-PnUnwbQ1MGFk
سونگ کیونگ دختر تازه وارد زیبای کلاسمون بود درواقع اولین دوستی بود که از دوران کودکی تا امروز داشتم. به رفتار بقیه باهام اهمیتی نمیداد و همیشه بهم توجه میکرد. با اینکه دلیل اینهمه توجه بیش از اندازش رو نمیفهمیدم ولی در واقع خوشم میومد و دوست داشتم همیشه ببینمش وقتی میدیدمش قلبم میتپید و دست و پام رو گم میکردم ولی با این حال بازم اگه نمیدیدمش دلم براش تنگ میشد و نگرانش میشدم . یه مدت بود که دیگه برادرم دنبالم نمیومد چون بهش گفته بودم میخوام با دوستام وقت بگذرونم و اونم درک کرده بود و من هرروز بعد از مدرسه با سونگ کیونگ میرفتم بیرون با هم غذا میخوردیم و خرید میکردیم. تا قبل از دیدن سونگ کیونگ از مدرسه و بیرون رفتن متنفر بودم ولی بعد از دیدن اون همه اینا جزئی از روتین زندگیم شده بود و هرروز رو به شوق مدرسه رفتن و دیدن سونگ کیونگاز خواب بیدار میشدم
کیم یو جونگ
روز که سونگ کیونگ وارد کلاسمون شد فقط کنار من جای خالی برای نشستن بود برای همینم اومد و کنارم نشست و همین بهونه ای شد برای آشنایی و دوستی ما دوتا
رفته رفته متوجه توجه و دوستیش با جونگ وو شدم اولش برام عجیب بود که چرا دختری با شخصیت سونگ کیونگ با جونگ وو دوست شده چون اونا نه تنها وجه مشترکی ندارن بلکه جونگ وو زمین تا آسمون با دوستای سونگ کیونگ فرق داره اینو وقتی متوجه شدم که به اسرار سونگ کیونگ با دوستاش رفتیم برای شام بیرون
همین قضیه باعث شد یکمی نسبت به رابطه این دوتا کنجکاو و نگران بشم با اینگه سونگ کیونگ دختر بدی به نظر نمیرسید ولی همش نگران بودم به جونگ وو آسیب بزنه چون جونگ وو به اندازه کافی به خاطر بچه های دیگه اذیت میشد برای همین دلم نمیخواست توسط سونگ کیونگ دلش بشکنه .
اولش با دیدن رابطشون این فکرا ذهنم رو مشغول کرد ولی بعد کم کم از توجه سونگ کیونگ به جونگ وو خوشم نمیومد و ناراحت و عصبانی میشدم ولی متاسفانه نمیتونستم بروز بدم و به روم بیارم چون جونگ وو از علاقه من نسبت به خودش بی خبر بود و اینطور که پیدا بود حالا خودش به سونگ کیونگ
علاقه مند شده بود پس من هیچ حقی نسبت بهش نداشتم تقصیر خودمم بود اگه اینهمه مدت نمیترسیدم و بهش میگفتم الان این مشکلات برام به وجود نمیومد😔😞
داشتم وسایلام رو دونه دونه تو کیفم میذاشتم که صدای جونگ وو رو از پشت سرم شنیدم.
_یوجونگ
_سلام جونگ وو. حالت خوبه ؟
_مرسی
_امروز سر کلاس پکر بودی آخه
_جدی؟ فکر میکردم کسی متوجه من نمیشه
سرم رو انداختم پایین و سرخ شدم و برای اینکه جمعش کنم گفتم: فقط یه لحظه سر کلاس متوجهت شدم دیدم صورتت گرفتس برای همین...
_حالا این خیلی مهم نیست. از سونگ کیونگ خبر نداری
_نه چطور
_آخه امروز مدرسه نیومده جواب پیام و تماسام هم نمیده میترسم اتفاقی براش افتاده باشه
_دیشب که باهاش حرف میزدم حالش خوب بود
_تو دیشب باهاش حرف زدی؟
هه مثل اینکه فقط جواب من و نمیده
_....
_ببینم تو نمیدونی چرا جواب من و نمیده. اتفاقی افتاده؟ کار بدی کردم؟ از دستم ناراحته یا باهاش قهره؟
_راستش من اطلاعی ندارم جونگ وو الان خیلی دیر شده ببخشید باید برم
#معجزه_یا_عشق
Part3
@yooxyoo
کیم یو جونگ
روز که سونگ کیونگ وارد کلاسمون شد فقط کنار من جای خالی برای نشستن بود برای همینم اومد و کنارم نشست و همین بهونه ای شد برای آشنایی و دوستی ما دوتا
رفته رفته متوجه توجه و دوستیش با جونگ وو شدم اولش برام عجیب بود که چرا دختری با شخصیت سونگ کیونگ با جونگ وو دوست شده چون اونا نه تنها وجه مشترکی ندارن بلکه جونگ وو زمین تا آسمون با دوستای سونگ کیونگ فرق داره اینو وقتی متوجه شدم که به اسرار سونگ کیونگ با دوستاش رفتیم برای شام بیرون
همین قضیه باعث شد یکمی نسبت به رابطه این دوتا کنجکاو و نگران بشم با اینگه سونگ کیونگ دختر بدی به نظر نمیرسید ولی همش نگران بودم به جونگ وو آسیب بزنه چون جونگ وو به اندازه کافی به خاطر بچه های دیگه اذیت میشد برای همین دلم نمیخواست توسط سونگ کیونگ دلش بشکنه .
اولش با دیدن رابطشون این فکرا ذهنم رو مشغول کرد ولی بعد کم کم از توجه سونگ کیونگ به جونگ وو خوشم نمیومد و ناراحت و عصبانی میشدم ولی متاسفانه نمیتونستم بروز بدم و به روم بیارم چون جونگ وو از علاقه من نسبت به خودش بی خبر بود و اینطور که پیدا بود حالا خودش به سونگ کیونگ
علاقه مند شده بود پس من هیچ حقی نسبت بهش نداشتم تقصیر خودمم بود اگه اینهمه مدت نمیترسیدم و بهش میگفتم الان این مشکلات برام به وجود نمیومد😔😞
داشتم وسایلام رو دونه دونه تو کیفم میذاشتم که صدای جونگ وو رو از پشت سرم شنیدم.
_یوجونگ
_سلام جونگ وو. حالت خوبه ؟
_مرسی
_امروز سر کلاس پکر بودی آخه
_جدی؟ فکر میکردم کسی متوجه من نمیشه
سرم رو انداختم پایین و سرخ شدم و برای اینکه جمعش کنم گفتم: فقط یه لحظه سر کلاس متوجهت شدم دیدم صورتت گرفتس برای همین...
_حالا این خیلی مهم نیست. از سونگ کیونگ خبر نداری
_نه چطور
_آخه امروز مدرسه نیومده جواب پیام و تماسام هم نمیده میترسم اتفاقی براش افتاده باشه
_دیشب که باهاش حرف میزدم حالش خوب بود
_تو دیشب باهاش حرف زدی؟
هه مثل اینکه فقط جواب من و نمیده
_....
_ببینم تو نمیدونی چرا جواب من و نمیده. اتفاقی افتاده؟ کار بدی کردم؟ از دستم ناراحته یا باهاش قهره؟
_راستش من اطلاعی ندارم جونگ وو الان خیلی دیر شده ببخشید باید برم
#معجزه_یا_عشق
Part3
@yooxyoo
❤4
حرفای جونگ وو ذهنم و بدجور درگیر کرده بود آخه اونا که رابطشون خوب بود پس چرا سونگ کیونگ الان داشت اینکار رو میکرد؟
باید میفهمیدم قضیه از چه قراره وگرنه دلم آروم نمیگرفت
آدرس خونه سونگ کیونگ رو داشتم چون نزدیک خونه خودمون بود زیاد با هم این مسیر رو میومدیم
زنگ درو زدم و رفتم داخل خونه سونگ کیونگ خودش تنها تو خونه زندگی میکرد و پدرومادرش خارج از کشور زندگی میکردن
رفتم و روی مبل راحتی نشستم و منتظرش موندم بعد از چند دقیقه از اتاق خوابش اومد بیرون
_ چه خبر از این ورا؟ اتفاقی افتاده تو مدرسه
_نه راستش امروز نیومدی مدرسه نگرانت شدم
_ اووووو حالم خوبه خیلی ممنون
_☺️ خب خداروشکر پس چرا جواب جونگ وو رو نمیدی؟
_ چی؟
_راستش امروز جونگ وو اومد و ازم پرسید منم جوابی نداشتم بهش بدم
_ هه.... پس بگوووو... نگران نشده بودی اون پسره فرستادت
_ کسی من و نفرستاده من فقط اومدم ببینمت و خیالم راحت شه که حالت خوبه
_واقعا؟خیله خب چون تو میگی قبول میکنم
_مرسی ولی میخوام یه چیز ازت بپرسم باید بهم راستشو بگی
_باشه بپرس
_ قضیه جونگ وو چیه؟
_چی؟
_ چرا باهاش وقت میگذرونی؟ میدونم که رابطتون خاصه فقط میخوام از زبون خودت بشنوم. دوست پسرته؟
_چی؟ اون؟ هرگز؟؟
_ پس چرا باهاش وقت میگذرونی؟ رابطتون که خیلی عاطفی به نظر میرسه.
_اومدی فضولی؟
_فضولی چیه. من دوستتم باید حرفای دلت رو به من بگی اگه به من نگی پس به کی میخوای بگی
چند لحظه بی صدا زل زد بهم بعدش سریع اومد روی مبل کنارم نشست و دستام و گرفت
_ یوجونگ من چیکار کنم؟
_ چی شده؟
_ببین من آدم بدی نیستم دختر بدی هم نیستم من فقط میخوام پولدار بشم و خوب زندگی کنم به هر قیمتی که شده دلم میخواد سفرای خارجی برم لباسای خوب بپوشم ماشین خوب سوار شم مگه اینا بده
_کی گفته بده؟ خب اینایی که گفتی چه ربطی به این قضیه داره؟
_ ببین اولش که جونگ وو رو دیدم ازش خوشم نمیومد الانم ازش خوشم نمیاد راستش وقتی میریم بیرون دستم رو که میگیره بدم میاد دوست ندارم باهاش تو خیابون راه برم خجالت میکشم خوشم نمیاد بقیه با دست نشونم بدن و مسخرم کنن
_ اگه انقدر ازش بدت میاد پس چرا باهاش دوست شدی و همش باهاش وقت میگذرونی؟؟!!
_همون روز اول متوجه شدم خانوادش پولدارن
_خانواده جونگ وو؟
_آره
_ از کجا فهمیدی؟
_ وقتی برادرش رو دیدم شناختمش. جونگ وو برادر کوچک تره کیم هیون بین وارث گروه جونگ بینه
_چی؟؟؟مطمئنی؟؟
_ آره
_ همون روز رفتم سرچ کردم و مطمئن شدم عکس خانوادگیشون تو همه سایت ها هست
_ واو پس برای همین باهاش..
_آره چون میخواستم بعدا باهاش ازدواج کنم و برم تو اون خانواده
_ پس الان چه مشکلی پیش اومده؟
_راستش دیشب پسر عموش که تو مدرسه خودمون درس میخونه بهم پیشنهاد دوستی داد
_ واو.. توام قبول کردی
_ معلومه ولی حالا نمیدونم باید با جونگ وو چیکار کنم پسر عموش گفت برم رک و راست بهش بگم و که دوستش ندارم ولی خب از طرفی نمیتونم جونگ وو هیچوقت بهم بدی نکرده برای همینم امروز نمیومدم مدرسه نمیخوام فعلا باهاش روبرو شم میخوام صبر کنم تا آبا از آسیاب بیوفته
_ منم موافق نیستم اینجوری دلش رو بشکنی ولی آخه من هنوز نفهمیدم که چرا جونگ وو رو میخوای ول کنی مگه اولش با اون در رابطه نبودی
_چطور نمیتونی بفهمی من جونگ وو رو دوست ندارم
_پس یعنی پسر عموش رو دوست داری؟
_اونم نه
_ پس مشکلت چیه باید پسر عمورو رد میکردی اگه دوستش نداشتی چرا جونگ وو رو رد کردی مگه نمیخوای طرف پولدار باشه
_ چرا ولی آخه... اه .... تو چرا نمیفهمی ... حداقل از راه رفتن کنار پسر عموش خجالت نمیکشم و میدونی اون خیلی خوشتیپه
_ اووو که اینطور پس هم پول میخوای هم تیپ و قیافه نه؟
_ وایسا ببینم .این چه طرز حرف زدنه
_ من هر طور که بخوام صحبت میکنم هیچوقت فکر نمیکردم انقدر پست باشی که بخوای قلب یه پسر پاک و ساده مثل جونگ وو رو بشکنی
_ خفه شو
_خودت خفه شو
_ من فکر کردم دوستمی باهات درد و دل کردم از اولش نباید با احمقی مثل تو دوست میشدم تو اصلا به من نمیخوری من اشتباه کردم که با یه آدم سطح پایین مثل تو دوست شدم
_ راست میگی من سطح پایینم ولی خداروشکر مثل تو عوضی نیستم که بتونم راحت قلب آدمارو بشکنم و با احساساتشون بازی کنم
_خفه شو هم تو هم جونگ وو جفتتون برید به جهنم
_ خودت برو جهنم تا بقیه از دستت نفس راحت بکشن . دیگه نیمخوام آدم عوضی و .... مثل تورو ببینم حتی به خاطرنفس کشیدن تو هوایی که تو توش نفس میکشی هم باید ...
_خوبه هم خوب خودتو نشون دادی هم راه خوبی بهم نشون دادی ازت ممنونم
_ چی؟منظورت چیه؟
_منظورم رو بعدا میفهمی حالا گمشو از خونم بیرون
اومد سمتم و گوشه لباسم رو گرفت
دستش رو پس زدم و گفتم:نیازی به این کارا نیست خودم میرم دیگه یه لحظه هم نمیخوام اینجا بمونم
باید میفهمیدم قضیه از چه قراره وگرنه دلم آروم نمیگرفت
آدرس خونه سونگ کیونگ رو داشتم چون نزدیک خونه خودمون بود زیاد با هم این مسیر رو میومدیم
زنگ درو زدم و رفتم داخل خونه سونگ کیونگ خودش تنها تو خونه زندگی میکرد و پدرومادرش خارج از کشور زندگی میکردن
رفتم و روی مبل راحتی نشستم و منتظرش موندم بعد از چند دقیقه از اتاق خوابش اومد بیرون
_ چه خبر از این ورا؟ اتفاقی افتاده تو مدرسه
_نه راستش امروز نیومدی مدرسه نگرانت شدم
_ اووووو حالم خوبه خیلی ممنون
_☺️ خب خداروشکر پس چرا جواب جونگ وو رو نمیدی؟
_ چی؟
_راستش امروز جونگ وو اومد و ازم پرسید منم جوابی نداشتم بهش بدم
_ هه.... پس بگوووو... نگران نشده بودی اون پسره فرستادت
_ کسی من و نفرستاده من فقط اومدم ببینمت و خیالم راحت شه که حالت خوبه
_واقعا؟خیله خب چون تو میگی قبول میکنم
_مرسی ولی میخوام یه چیز ازت بپرسم باید بهم راستشو بگی
_باشه بپرس
_ قضیه جونگ وو چیه؟
_چی؟
_ چرا باهاش وقت میگذرونی؟ میدونم که رابطتون خاصه فقط میخوام از زبون خودت بشنوم. دوست پسرته؟
_چی؟ اون؟ هرگز؟؟
_ پس چرا باهاش وقت میگذرونی؟ رابطتون که خیلی عاطفی به نظر میرسه.
_اومدی فضولی؟
_فضولی چیه. من دوستتم باید حرفای دلت رو به من بگی اگه به من نگی پس به کی میخوای بگی
چند لحظه بی صدا زل زد بهم بعدش سریع اومد روی مبل کنارم نشست و دستام و گرفت
_ یوجونگ من چیکار کنم؟
_ چی شده؟
_ببین من آدم بدی نیستم دختر بدی هم نیستم من فقط میخوام پولدار بشم و خوب زندگی کنم به هر قیمتی که شده دلم میخواد سفرای خارجی برم لباسای خوب بپوشم ماشین خوب سوار شم مگه اینا بده
_کی گفته بده؟ خب اینایی که گفتی چه ربطی به این قضیه داره؟
_ ببین اولش که جونگ وو رو دیدم ازش خوشم نمیومد الانم ازش خوشم نمیاد راستش وقتی میریم بیرون دستم رو که میگیره بدم میاد دوست ندارم باهاش تو خیابون راه برم خجالت میکشم خوشم نمیاد بقیه با دست نشونم بدن و مسخرم کنن
_ اگه انقدر ازش بدت میاد پس چرا باهاش دوست شدی و همش باهاش وقت میگذرونی؟؟!!
_همون روز اول متوجه شدم خانوادش پولدارن
_خانواده جونگ وو؟
_آره
_ از کجا فهمیدی؟
_ وقتی برادرش رو دیدم شناختمش. جونگ وو برادر کوچک تره کیم هیون بین وارث گروه جونگ بینه
_چی؟؟؟مطمئنی؟؟
_ آره
_ همون روز رفتم سرچ کردم و مطمئن شدم عکس خانوادگیشون تو همه سایت ها هست
_ واو پس برای همین باهاش..
_آره چون میخواستم بعدا باهاش ازدواج کنم و برم تو اون خانواده
_ پس الان چه مشکلی پیش اومده؟
_راستش دیشب پسر عموش که تو مدرسه خودمون درس میخونه بهم پیشنهاد دوستی داد
_ واو.. توام قبول کردی
_ معلومه ولی حالا نمیدونم باید با جونگ وو چیکار کنم پسر عموش گفت برم رک و راست بهش بگم و که دوستش ندارم ولی خب از طرفی نمیتونم جونگ وو هیچوقت بهم بدی نکرده برای همینم امروز نمیومدم مدرسه نمیخوام فعلا باهاش روبرو شم میخوام صبر کنم تا آبا از آسیاب بیوفته
_ منم موافق نیستم اینجوری دلش رو بشکنی ولی آخه من هنوز نفهمیدم که چرا جونگ وو رو میخوای ول کنی مگه اولش با اون در رابطه نبودی
_چطور نمیتونی بفهمی من جونگ وو رو دوست ندارم
_پس یعنی پسر عموش رو دوست داری؟
_اونم نه
_ پس مشکلت چیه باید پسر عمورو رد میکردی اگه دوستش نداشتی چرا جونگ وو رو رد کردی مگه نمیخوای طرف پولدار باشه
_ چرا ولی آخه... اه .... تو چرا نمیفهمی ... حداقل از راه رفتن کنار پسر عموش خجالت نمیکشم و میدونی اون خیلی خوشتیپه
_ اووو که اینطور پس هم پول میخوای هم تیپ و قیافه نه؟
_ وایسا ببینم .این چه طرز حرف زدنه
_ من هر طور که بخوام صحبت میکنم هیچوقت فکر نمیکردم انقدر پست باشی که بخوای قلب یه پسر پاک و ساده مثل جونگ وو رو بشکنی
_ خفه شو
_خودت خفه شو
_ من فکر کردم دوستمی باهات درد و دل کردم از اولش نباید با احمقی مثل تو دوست میشدم تو اصلا به من نمیخوری من اشتباه کردم که با یه آدم سطح پایین مثل تو دوست شدم
_ راست میگی من سطح پایینم ولی خداروشکر مثل تو عوضی نیستم که بتونم راحت قلب آدمارو بشکنم و با احساساتشون بازی کنم
_خفه شو هم تو هم جونگ وو جفتتون برید به جهنم
_ خودت برو جهنم تا بقیه از دستت نفس راحت بکشن . دیگه نیمخوام آدم عوضی و .... مثل تورو ببینم حتی به خاطرنفس کشیدن تو هوایی که تو توش نفس میکشی هم باید ...
_خوبه هم خوب خودتو نشون دادی هم راه خوبی بهم نشون دادی ازت ممنونم
_ چی؟منظورت چیه؟
_منظورم رو بعدا میفهمی حالا گمشو از خونم بیرون
اومد سمتم و گوشه لباسم رو گرفت
دستش رو پس زدم و گفتم:نیازی به این کارا نیست خودم میرم دیگه یه لحظه هم نمیخوام اینجا بمونم
❤4
از در رفتم بیرون و محکم پشت سرم بستمش
الان تنها نگرانی و دلواپسیم جونگ وو بود چون نمیدونستم این عوضی چه خوابی براش دیده
زنگ زدم به چند تا از بچه ها تا بتونم آدرسی از جونگ وو پیدا کنم ولی هیچکدوم نتونستن کمکم کنن تو خیابون پرسه میزدم و فکر میکردم که فکری به سرم زد اگه جونگ وو پسر صاحب جونگ بین کمپانی بود پس باید میتونستم آدرس خونشون رو با سرچ تو گوگل پیدا کنم. گوشیم رو در آوردم و شروع کردم به سرچ تو گوگل،در عرض ده دقیقه آدرسشونو گیر آوردم و راه افتادم به سمت خونشون ولی وقتی رسیدم چیزی که دیدم و باورم نمیشد
#معجزه_یا_عشق
Part4
@yooxyoo
الان تنها نگرانی و دلواپسیم جونگ وو بود چون نمیدونستم این عوضی چه خوابی براش دیده
زنگ زدم به چند تا از بچه ها تا بتونم آدرسی از جونگ وو پیدا کنم ولی هیچکدوم نتونستن کمکم کنن تو خیابون پرسه میزدم و فکر میکردم که فکری به سرم زد اگه جونگ وو پسر صاحب جونگ بین کمپانی بود پس باید میتونستم آدرس خونشون رو با سرچ تو گوگل پیدا کنم. گوشیم رو در آوردم و شروع کردم به سرچ تو گوگل،در عرض ده دقیقه آدرسشونو گیر آوردم و راه افتادم به سمت خونشون ولی وقتی رسیدم چیزی که دیدم و باورم نمیشد
#معجزه_یا_عشق
Part4
@yooxyoo
❤4
جونگ وو💚
با حس سر درد وحشتناکی چشمام رو باز کردم به اطرافم نگاهی انداختم همه جا سفید بود سعی کردم از جام بلند شم ولی بدنم به شدت درد میکرد. نمیدونستم دقیقا کجام.
به اطرافم نگاهی انداختم تو یه جایی شبیه بیمارستان بودم. سرم و با دستم گرفتم و چشمام رو بستم و بعد از چند لحظه دوباره باز کردم. سرم واقعا خیلی درد میکرد. میخواستم از جام بلند شم که متوجه یه پسر خوش قیافه شدم که روی تخت کناری نشسته بود. با تعجب بهم زل زده بود. طرز نگاه کردنش رو مخم بود یه جور نگاه میکرد انگار تاحالا آدم ندیده بهش بی توجهی کردم و از جام بلند شدم. اولش وایسادن روی پام برام خیلی سخت بود ولی بعد از چند دقیقه بلاخره موفق شدم روی پاهام وایسم و قدم بردارم. یواش یواش به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم و وارد یه راهرو بزرگ و شلوغ شدم. از روپوش سفید یه سری از افراد یقین پیدا کردم که اینجا بیمارستانه. هه پس نمرده بودم.. به سمت ایستگاه پرستاری رفتم
_سلام خانوم
پرستاره سرش پایین بود و مشغول نوشتن یه چیزی بود
_ بفرمایید
_میخواستم بپرسم کی میتونم مرخص بشم و برم خونه؟
پرستار سرش و بلند کرد ولی بعد از دیدن چهره ام چند لحظه مات و مبهوت بهم خیره شد
من:حالتون خوبه؟
_...
دستم و جلوی صورتش تکون دادم
_شما حالتون خوبه؟
_مرسی خوبم. چطور؟
گوشی و برداشت و شروع کرد به تلفن حرف زدن
پرستار:مورد کما به هوش اومده دکتر
_....
پرستار:حالش خوبه الان جلوی من وایساده!!
_...
پرستار:باشه حتما
تلفن رو گذاشت و رو به من گفت: همراه من بیا
_جواب سوالم رو ندادین
پرستار:بیا باهام بهت میگم
همراه باهاش رفتیم به سمت همون اتاقی که توش بستری بودم و ازم خواست روی تخت دراز بکشم .
پرستار:بزار دکتر بیاد معاینت کنه
_ولی من مشکلی ندارم
پرستار:ولی دکتر باید معاینت کنه
سرم رو چرخوندم و دوباره با همون پسر مواجه شدم .بازم بهم زل زده بود
به پرستار اشاره کردم که سرش و نزدیکم بیاره و آروم کنار گوشش گفتم: خانوم این آقایی که تخت کناری منه با نگاهاش من و آزار میده میشه اتاقم رو عوض کنید.
پرستار:آقای تخت کناری؟؟
ولی اتاق شما فقط یه تخت داره
_چی؟ من این آقا کیه که به من زل زده و به تخت کناری اشاره کردم
پرستار: خودتون رو نمیشناسید!!؟؟؟؟
_چی؟؟؟ خودم؟؟!!!!!!!
#معجزه_یا_عشق
Part5
@yooxyoo
با حس سر درد وحشتناکی چشمام رو باز کردم به اطرافم نگاهی انداختم همه جا سفید بود سعی کردم از جام بلند شم ولی بدنم به شدت درد میکرد. نمیدونستم دقیقا کجام.
به اطرافم نگاهی انداختم تو یه جایی شبیه بیمارستان بودم. سرم و با دستم گرفتم و چشمام رو بستم و بعد از چند لحظه دوباره باز کردم. سرم واقعا خیلی درد میکرد. میخواستم از جام بلند شم که متوجه یه پسر خوش قیافه شدم که روی تخت کناری نشسته بود. با تعجب بهم زل زده بود. طرز نگاه کردنش رو مخم بود یه جور نگاه میکرد انگار تاحالا آدم ندیده بهش بی توجهی کردم و از جام بلند شدم. اولش وایسادن روی پام برام خیلی سخت بود ولی بعد از چند دقیقه بلاخره موفق شدم روی پاهام وایسم و قدم بردارم. یواش یواش به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم و وارد یه راهرو بزرگ و شلوغ شدم. از روپوش سفید یه سری از افراد یقین پیدا کردم که اینجا بیمارستانه. هه پس نمرده بودم.. به سمت ایستگاه پرستاری رفتم
_سلام خانوم
پرستاره سرش پایین بود و مشغول نوشتن یه چیزی بود
_ بفرمایید
_میخواستم بپرسم کی میتونم مرخص بشم و برم خونه؟
پرستار سرش و بلند کرد ولی بعد از دیدن چهره ام چند لحظه مات و مبهوت بهم خیره شد
من:حالتون خوبه؟
_...
دستم و جلوی صورتش تکون دادم
_شما حالتون خوبه؟
_مرسی خوبم. چطور؟
گوشی و برداشت و شروع کرد به تلفن حرف زدن
پرستار:مورد کما به هوش اومده دکتر
_....
پرستار:حالش خوبه الان جلوی من وایساده!!
_...
پرستار:باشه حتما
تلفن رو گذاشت و رو به من گفت: همراه من بیا
_جواب سوالم رو ندادین
پرستار:بیا باهام بهت میگم
همراه باهاش رفتیم به سمت همون اتاقی که توش بستری بودم و ازم خواست روی تخت دراز بکشم .
پرستار:بزار دکتر بیاد معاینت کنه
_ولی من مشکلی ندارم
پرستار:ولی دکتر باید معاینت کنه
سرم رو چرخوندم و دوباره با همون پسر مواجه شدم .بازم بهم زل زده بود
به پرستار اشاره کردم که سرش و نزدیکم بیاره و آروم کنار گوشش گفتم: خانوم این آقایی که تخت کناری منه با نگاهاش من و آزار میده میشه اتاقم رو عوض کنید.
پرستار:آقای تخت کناری؟؟
ولی اتاق شما فقط یه تخت داره
_چی؟ من این آقا کیه که به من زل زده و به تخت کناری اشاره کردم
پرستار: خودتون رو نمیشناسید!!؟؟؟؟
_چی؟؟؟ خودم؟؟!!!!!!!
#معجزه_یا_عشق
Part5
@yooxyoo
❤4🤣3🥰1
کیم یو جونگ💚
۱۰ سال بود که از اون شب میگذشت. تو این ۱۰ سال عذاب وجدان بیچارم کرده بود اگه فقط چند دیقه زودتر میرسیدم و ماجرا رو براش تعریف میکردم اون اتفاق براش نمیوفتاد. لعنت به من 😞 آخرین باری که دیدمش همون شبی بود خودشو از پشت بوم پرت کرد بود پایین. باورم نمیشد همچین کاری با خودش کرده باشه وقتی رسیدم غرق خون داشتن با آمبولانس میبردنش. آخرین تصویری که ازش به خاطر دارم همونه. خیلی سعی کردم فراموشش کنم و به زندگی عادیم برگردم ولی نشد که نشد. هر وقت میخواستم به فراموشی بسپرمش یه اتفاقی میوفتاد که باعث میشد اون خاطرات توی ذهنم تداعی بشه. یکیش همین امروز صبح اتفاق افتاد. با دوست فرانسویم لارا رفته بودیم پاساژ خرید که سونگ کیونگ و با دخترش دیدم. پرستار دخترش همراهشون بود و یه بادیگارد داشت که خرید هاشو تا ماشین براش میبرد. بعد از خودکشی جونگ وو فکر میکردم خودشو مقصر بدونه و مسئولیتشو بپذیره ولی دیدم با کمال وقاحت با پسر عموی جونگ وو ازدواج کرد و حالا عضوی از اون خانوادس و زندگی خوبی داره. اینکه میدیدم بدون ذرع ای عذاب وجدان داره زندگی عادیش رو میگذرونه اذیتم میکرد. بعضی وقتا به اینکه آدم باشه هم شک میکردم. بگذریم تو این ده سال اتفاقات خیلی زیادی افتاده بود که باعث شده بود دختر سرسخت و محکمی بشم. پدرو مادرم توی تصادف فوت کردن و حالا هیچکس رو توی دنیا نداشتم، صاحبخونه از خونه پرتم کرد بیرون، یه ماه توی خیابون خوابیدم و بی خانمان زندگی کردم، کلی دنبال کار گشتم و تو کلی مغازه و فروشگاه کار نیمه وقت انجام دادم، چند سال کنکور دادم و بلاخره تونستم بعد از ۷ سال پرستاری قبول بشم، با پول کار های نیمه وقتی که انجام دادم تونستم یه خونه کوچیک برای خودم اجاره کنم و خلاصه اتفاقات این ده سال من و به یه دختر مستقل بدل کرد. ولی با همه اینا باز هم به جونگ وو فکر میکردم و دوستش داشتم حتی با وجود کار احمقانه ده سال پیشش بازم دوستش داشتم و جالب این بود که با اینکه آخرین بار ده سال پیش دیده بودمش ولی ذره ای از علاقم نسبت بهش کم نشده بود جونگ وو بهترین پسری بود که تو تمام عمرم دیده بودمو تنها اشتباهش همونی بود که ده سال پیش مرتکب شده بود.
#معجزه_یا_عشق
Part6
@yooxyoo
۱۰ سال بود که از اون شب میگذشت. تو این ۱۰ سال عذاب وجدان بیچارم کرده بود اگه فقط چند دیقه زودتر میرسیدم و ماجرا رو براش تعریف میکردم اون اتفاق براش نمیوفتاد. لعنت به من 😞 آخرین باری که دیدمش همون شبی بود خودشو از پشت بوم پرت کرد بود پایین. باورم نمیشد همچین کاری با خودش کرده باشه وقتی رسیدم غرق خون داشتن با آمبولانس میبردنش. آخرین تصویری که ازش به خاطر دارم همونه. خیلی سعی کردم فراموشش کنم و به زندگی عادیم برگردم ولی نشد که نشد. هر وقت میخواستم به فراموشی بسپرمش یه اتفاقی میوفتاد که باعث میشد اون خاطرات توی ذهنم تداعی بشه. یکیش همین امروز صبح اتفاق افتاد. با دوست فرانسویم لارا رفته بودیم پاساژ خرید که سونگ کیونگ و با دخترش دیدم. پرستار دخترش همراهشون بود و یه بادیگارد داشت که خرید هاشو تا ماشین براش میبرد. بعد از خودکشی جونگ وو فکر میکردم خودشو مقصر بدونه و مسئولیتشو بپذیره ولی دیدم با کمال وقاحت با پسر عموی جونگ وو ازدواج کرد و حالا عضوی از اون خانوادس و زندگی خوبی داره. اینکه میدیدم بدون ذرع ای عذاب وجدان داره زندگی عادیش رو میگذرونه اذیتم میکرد. بعضی وقتا به اینکه آدم باشه هم شک میکردم. بگذریم تو این ده سال اتفاقات خیلی زیادی افتاده بود که باعث شده بود دختر سرسخت و محکمی بشم. پدرو مادرم توی تصادف فوت کردن و حالا هیچکس رو توی دنیا نداشتم، صاحبخونه از خونه پرتم کرد بیرون، یه ماه توی خیابون خوابیدم و بی خانمان زندگی کردم، کلی دنبال کار گشتم و تو کلی مغازه و فروشگاه کار نیمه وقت انجام دادم، چند سال کنکور دادم و بلاخره تونستم بعد از ۷ سال پرستاری قبول بشم، با پول کار های نیمه وقتی که انجام دادم تونستم یه خونه کوچیک برای خودم اجاره کنم و خلاصه اتفاقات این ده سال من و به یه دختر مستقل بدل کرد. ولی با همه اینا باز هم به جونگ وو فکر میکردم و دوستش داشتم حتی با وجود کار احمقانه ده سال پیشش بازم دوستش داشتم و جالب این بود که با اینکه آخرین بار ده سال پیش دیده بودمش ولی ذره ای از علاقم نسبت بهش کم نشده بود جونگ وو بهترین پسری بود که تو تمام عمرم دیده بودمو تنها اشتباهش همونی بود که ده سال پیش مرتکب شده بود.
#معجزه_یا_عشق
Part6
@yooxyoo
🤣6❤1👍1
هیون بین💜
بعد از تماسی که از طرف بیمارستان دریافت کردم فورا خودم رو رسوندم اونجا اولش فکر کردم شاید اتفاق بدی افتاده باشه ولی وقتی رسیدم... باورم نمیشد که جونگ وو بهوش اومده و حالش خوبه. راستش رو بخواید ته دلم فکر میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست بهوش بیاد و دور از جونش احتمال مرگش زیاده. 10 سال توی کما بود ،زمان کمی نبود. توی این ده سال مادرم به اندازه 100 سال پیر و شکسته شده بود. تو تموم این ده سال هممون به دلیل خودکشی کردنش فکر کردیم و احتمالات رو بررسی کردیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.
_جونگ وو
_هیونگ!!
_حالت خوبه؟
_آره فقط یکم سرم درد میکنه
_فقط همین؟؟!!
_آره
_خوشحالم که حالت خوبه بچه جوون
_ اوییییی من دیگه بچه نیستم الان ۲۸ سالمه
_حق با توئه منم الان ۳۸ سالمه
_ ولی اصلا تغییر نکردی. خوشتیپ تر شدی
_جونگ وو. واقعا ناراحت نیستی ۱۰ سال تو کما بودی؟؟؟!!! من همش نگران بودم چجور شرایط رو برات توضیح بدم.
_لازم نیست نگران باشی اتفاقا خیلی هم خوشحالم وقتی دکتر برام تعریف کرد میخواستم بال در بیارم چون همش نگران بودم اون پسری که تو آینه میبینم من نباشم و یکی دیگه باشم. از اونجایی که من خیلی عجیب خوشتیپ شدم یکم عجیب و باحاله😁
فکر کن بخوابی بعد بیدار بشی ببینی حسابی خوشتیپ شدی. عالیه
_ یعنی ناراحت نیستی ۱۰ سال از زندگیت رو از دست دادی؟؟!!
_ به هیچ وجه. اون موقع به خاطر چهره و هیکلم کلی مسخره و اذیت شدم ولی الان میخوام ببینم کسی میتونی چیزی به من بگه😎
_یعنی به خاطر همین خودکشی کردی؟؟
بعد از زدن ابن حرف و دیدن چهره جونگ وو وشکی که بهش وارد شد از زدن حرفم پشیمون شدم چند لحظه مات و مبهوت بهم نگاه کرد خبری از خنده های چند لحظه قبلش نبود بعد سرش و انداخت پایین و دیگه نگام نکرد.
#معجزه_یا_عشق
Part7
@yooxyoo
بعد از تماسی که از طرف بیمارستان دریافت کردم فورا خودم رو رسوندم اونجا اولش فکر کردم شاید اتفاق بدی افتاده باشه ولی وقتی رسیدم... باورم نمیشد که جونگ وو بهوش اومده و حالش خوبه. راستش رو بخواید ته دلم فکر میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست بهوش بیاد و دور از جونش احتمال مرگش زیاده. 10 سال توی کما بود ،زمان کمی نبود. توی این ده سال مادرم به اندازه 100 سال پیر و شکسته شده بود. تو تموم این ده سال هممون به دلیل خودکشی کردنش فکر کردیم و احتمالات رو بررسی کردیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.
_جونگ وو
_هیونگ!!
_حالت خوبه؟
_آره فقط یکم سرم درد میکنه
_فقط همین؟؟!!
_آره
_خوشحالم که حالت خوبه بچه جوون
_ اوییییی من دیگه بچه نیستم الان ۲۸ سالمه
_حق با توئه منم الان ۳۸ سالمه
_ ولی اصلا تغییر نکردی. خوشتیپ تر شدی
_جونگ وو. واقعا ناراحت نیستی ۱۰ سال تو کما بودی؟؟؟!!! من همش نگران بودم چجور شرایط رو برات توضیح بدم.
_لازم نیست نگران باشی اتفاقا خیلی هم خوشحالم وقتی دکتر برام تعریف کرد میخواستم بال در بیارم چون همش نگران بودم اون پسری که تو آینه میبینم من نباشم و یکی دیگه باشم. از اونجایی که من خیلی عجیب خوشتیپ شدم یکم عجیب و باحاله😁
فکر کن بخوابی بعد بیدار بشی ببینی حسابی خوشتیپ شدی. عالیه
_ یعنی ناراحت نیستی ۱۰ سال از زندگیت رو از دست دادی؟؟!!
_ به هیچ وجه. اون موقع به خاطر چهره و هیکلم کلی مسخره و اذیت شدم ولی الان میخوام ببینم کسی میتونی چیزی به من بگه😎
_یعنی به خاطر همین خودکشی کردی؟؟
بعد از زدن ابن حرف و دیدن چهره جونگ وو وشکی که بهش وارد شد از زدن حرفم پشیمون شدم چند لحظه مات و مبهوت بهم نگاه کرد خبری از خنده های چند لحظه قبلش نبود بعد سرش و انداخت پایین و دیگه نگام نکرد.
#معجزه_یا_عشق
Part7
@yooxyoo
❤4🤣2